تبلیغات
شمع - نوشته های مدیر سایت
شمع
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نقد چند مکتب معاصر غربی

 

1- مارکسیسم

مارکس در قرن نوزدهم میلادی ندای نفی سرمایه داری ، نفی طبقات ، نفی استثمار، نفی دولت ،  نفی تخصص ، نفی زراندوزی واخلاق نفی طلبی ...واز همه مهمتر نفی اسارت انسان ومسخ حقیقت انسانی وی در نظام کار اجتماعی و تولیدی را سر می دهد .حتی پی ریزی جامعه ای که در آن نه تنها هر کس به اندازه کاری که میکند ، بلکه هر کس به اندازه ای که نیاز دارد ، یعنی چه؟ یعنی برابری مطلق انسان ها ، یعنی بالاتر از رسیدن هر کسی به حقش ، بلکه وعده جامعه ای که در آن هر کسی بیش از حقش برخوردار است. کارگران که از فقر وبهره کشی نظام سرمایه داری به ستوه آمده اند وروشنفکرانی که علیه بهشت بوروژوازی عصیان کرده اند و متفکرانی که در آرزوی رهائی انسان اند ، مگر جز این می خواهند ؟! واین ها مصداقی برای سخن ریمون آرون است که میگوید: مارکسیسم جز تالیف هوشیارانه ای از آنچه غیر مارکسیستها گفته اند نیست.این بار نه مذهب است که از بهشت سخن می گوید ، نه فلسفه است که مدینه فاضله می سازد ، نه ایدهآلیست ها ونه سوسیالیست های اخلاقی و یا اتوپیست ها.بلکه این بار فلسفه علمی از آن حرف می زند. حال چه دست و یا دست هایی باید چنین جامعه ایده آلی را بنا کنند؟ مارکس در پاسخ می گوید بنا کردنی نیست ، بنا شدنی است ، کشف قوانین جبری تاریخ مژده تحقق جبری آن را می دهد وما مارکسیست های جامعه شناس دیالکتیسین که به سوسیالیسم علمی معتقدیم در هر کشوری که هستیم بایستی صبر کنیم تا بوروژوازی بیاید و فئودالیسم را از بین ببرد بعد خودش رشد کند و ماشین دار شود وسرمایه داری رقابتی ترقی کند و این رقابت سرمایه داری در نهایت موجب سقوط سرمایه داری جهانی وپیروزی انقلاب پرولتریایی شود.

از دید مارکس سوسیالسم ایدئولوگ ها یک پیشنهاد است ولی سوسیالیسم علمی او یک پیش بینی، سوسیالیست ایدئولوگ می گوید اخلاقا باید چنان کرد ولی مارکس می گوید قاعدتا چنین می شود. مارکس مدعی است قانون حرکت کاروان تاریخ را کشف کرده است و براساس کشف علمی متوجه شده است که سر منزل وی جبرا سوسیالیسم خواهد بود و سوسیالیسم را یک واقعیت عینی و محقق الوقوع می داند و خارج از دسترس اراده ، اندیشه ، عقیده و مبارزه و معتقد است خواه نا خواه به این مدینه فاضله می رسد.در حالی که سوسیالیست ها می گویند برای تحقق برابری و آزادی مردم باید با تبعیض طبقاتی و بوروژوازی و نظام سرمایه داری مبارزه کرد تا به نظام سوسیالیسم رسید. حال باید دید مارکس اصول اعتقادی مذهبش را بر چه پایه هایی استوار می سازد؟

از مجموع آثاری که مارکس به همراه انگلس در باره انسان دارند چنین برمی آید که اینان از انسان به عنوان حقیقتی پراز ملکات اخلاقی و ارزشهای جاودان ومتعالی سخن می گویند که آزاد ، اندیشمند ، دارای اختیار علتی مستقل و مافوق در برابر علیت مادی در طبیعت و تاریخ واجتماع ،صاحب خصایص غیرت ، شجاعت ، خلاقیت ، نوعدوستی ، فداکاری در راه عقیده ، مسولیت در قبال دیگران و سازنده سرنوشت و سرشت خویش وحتی پیامبر منجی مسیحائی قوم خود است. این مارکس فیلسوف است که از انسان سخن می گوید به گونه ای کسانی چون پیتر از آن به عنوان انسان عرفانی یا معنوی در فلسفه اومانیسم مارکس فیلسوف تعبیر کرده اند . اما همینکه مارکس فیلسوف لب از سخن گفتن می بندد ، مارکس جامعه شناس هر آنچه را که او بافته یکباره پنبه می کند و انسانی را که او بر عرش استقلال کبریائی خدای جهان نشانده بود با سر به زمین فرو می افکند و این خالق بزرگ که هم خدا را می آفرید وهم خود را و هم تاریخ و طبیعت را ، به اراده خود آگاه و حاکم خویش تغییر می دهد ،ناگاه مخلوق ابزار کار اقتصادی خود می شود . ابزار کاری که خود مخلوق جبری قانون دیالکتیک مادی تاریخ است و این ابزار حال دو چیز می سازد یکی کالا دیگری انسان ! مارکس جامعه شناس انسان خدا شده مارکس فیلسوف را به ناگهان به یک انسان کالا شده تغییر ماهیت می دهد و با لحنی از ساختمان انسان سخن می گوید که جای آن است که اگر مارکس فیلسوف را اگر به خشم نیاورد لااقل به وحشت افکند . حال با این توضیحات به بررسی تناقضات و تضاد های موجود در این مکتب می پردازیم.

تضاد موجود در این ایدئولوژی عبارت است از تضاد میان هدف ها و راه حل ها. یا به عبارت دیگر تضاد میان انسان در فلسفه مارکسیسم با انسان در جامعه مارکسیستی. در واقع اساسا مفاهیم سرمایه داری ، استثمار ، تضاد طبقاتی ، سوسیالیسم ، مالکیت خصوصی واجتماعی در مکتب مارکسیسم جامعه شناسانه با آنچه مارکسیسم فیلسوفانه مطرح می کند متفاوت است . مارکس در فلسفه از ماتریالیسم دیالکتیک ، اصالت اقتصاد و مادیت طرفداری می کند و معتقد است همه چیز باید فدای اقتصاد ، مادیت و ابزار تولید شود ، حتی مذهب . به اعتقاد او مذهب افیون و تریاک جامعه است و خدا ، ساخته انسان است و تجلی نهاد آدمی به طوری که انسان تمام ارزش ها و قدرت هایی را که در ذات خود دارد از خود به آسمان افکنده ودر یک وجود ماورائی بنام خدا مورد پرستش قرار داده است ، در حقیقت آنچه را که خود دارد و در خودش موجود است به این معبود نسبت می دهد . از دید مارکس انسان سازنده مذهب است نه مذهب سازنده انسان.که با تغییر کلمه خدا به مذهب ، سخن فویر باخ را تکرار می کند . از سوئی در اخلاق یک ایده آلیست است که اصالت فردی و انسان معنوی را مقدس وارزش ها را همه ارج می نهد و به اومانیسم متعالی وفادار است. حال تناقضی که مشهود است این است که این انسان متعالی و معنوی را فدای تولید ، مادیت و اقتصاد می کند ومی گوید انسان هیچ حقی ندارد مگر به اعتبار مالکیت و انسان های غیر مالک هیچ حقی ندارند پس بایستی فقط کار کنند.در نتیجه انسان خدا شده را در زیر چرخ ماشین له می کند . مارکسیسم از آن رو که به شدت به رآلیسم مادی وفادار است شایستگی آن را که از ارزش ها سخن بگوید و بر این مبانی قضاوت کند را از دست می دهد . مارکسیسم وقتی می خواهد مذهب را نفی کند خدا را تجلی خارجی حقیقت وجودی انسان می خواند و انسان را به جای خدا در جهان می گذارد ، اما وقتی می خواهد ماتریالیسم تاریخی خویش را اثبات کند همین انسانی را که خدا را خلق می کرد خود مخلوق وسایل کار اقتصادی می شود . بدین صورت انسانی را که اینچنین تا عرش کبریائی بالا برده است در آنجا هیچ تختی نمی یابد تا انسان را بر روی آن بنشاند و ناچار ، با کمند دیالکتیک وارونه شده و ناقص خویش او را بیدرنگ  به فرش باز می آورد و به دست ابزار تولید و شکل تولیدش می سپارد و محکوم جبر تاریخیش می سازد .

نهایتا آنچه مارکسیسم را دچار وضع آشفته ای می سازد این است که مارکس از طرفی ماتریالیست است و بنابراین نمی تواند انسان را به عنوان یک موجود ، جز عنصری در حصار جهان مادی بداند ، از طرفی در نامه ای به انگلس پس از مطالعه آثار داروین مینویسد : من این نظریه را به عنوان پایه بیولوژیک فلسفه تاریخ خود می پذیرم . واز طرفی سوسیولوژیست بسیار افراطی است ، به گونه ای که حتی جامعه را در برابر طبیعت گرائی و انسان گرائی استقلال می بخشد و با تقسیم بندی یکجانبه وقاطع آن به زیر بنا ورو بنا بدینگونه ، که زیر بنا شکل تولید اقتصادی است و روبنا فرهنگ ، اخلاق ، فلسفه ، ادبیات ، هنر ، ایدئولوژی و ... در حقیقت انسان را روبنا معرفی می کند ، چه انسان جز مجموعه ای از این عناصر نیست.در نتیجه انسان به صورت زاده شکل تولید مادی در می آید و شکل تولید را نیز ابزار تولید معین می کند . در تحلیل نهایی اصالت انسان در مارکسیسم از اصالت ابزار سر در میاورد. یعنی نه به قول اسلام انسان فرزند آدم که فرزند ابزار ! اما با الصاق دیالکتیک به ماتریالیسم نه تنها تاج افتخاری بر سر انسان نمی زند بلکه یک جبر مادی (دترمینیسم) را هم بر سرنوشت تاریخی انسان حکومت می بخشد،که زنجیری دیگر است بر دست و پای پراکسیس و در حقیقت به زنجیر کشیدن اراده آدمی که او را در جهان اصالت می بخشد و در نتیجه سقوط دادن انسان در ورطه همان جبری که در گذشته مذاهب خرافی و یا فلاسفه و متکلمان وابسته به قدرت برای انسان حفر کرده بودند ، این همان زنجیر است ، منتهی به جای آنکه سر دیگرش به آسمان بسته باشد، به زمین بسته است. بنابراین اتهام نخواهد بود اگر در اینجا از یک نوع فاناتیسم مادی نام ببریم .

 

منابع:

1- اسلام ومکتب های مغرب زمین - دکتر علی شریعتی

2- بازگشت دکتر علی شریعتی

3-اسلام شناسی دکتر علی شریعتی

  

 

 2-نهیلیسم

کامو به همراه نیچه و کافکا از برجسته ترین بزرگان مکتب نهیلیسم معاصرند . از نظر کامو تنها مساله فلسفی جدی خود کشی است . کامو در اکثر موارد با فیلسوف بزرگ معاصرش فریدریش نیچه اشتراک نظر دارد و خود را ادامه دهنده راه او می شمارد . از نظر نیچه و کامو جهان و زندگی بشر فاقد منطق و عقلانیت است . آلبر کامو بر تنهائی آدمی وپوچی دنیا تکیه می کند و نیچه به وضع پریشان گیتی و نا بخردی فرآیند کره زمین و ناچیز بودن نقش عقلانیت در جهان تاکید دارد . هم نیچه و هم کامو جهان و بی دادگری موجود را نمی پذیرند . کامو که ندای پوچی جهان را سر می دهد معتقد است پذیرش و درک جهان پوچ به عصیان آدمی می انجامد ، زیرا شور زندگی و انسان دوستی ما را به اعتراض می خواند ، نه به تسلیم و مرگ (خودکشی).کامو در افسانه سزیف به نقد مدرنیته و انسان متجدد می پردازد و سزیف را شاهد و قربانی تکرار کسل کننده زندگی ماشینی یکنواخت می داند و با توجه به این که جامعه سیاسی معاصر را دستگاهی می داند که انسان ها را نومید و دلسرد می کند نمی تواند چنین وضعی را بپذیرد و تنها راه چاره را عصیان آدمی و پذیرش هستی پوچ می داند . کامو و نیچه نامعقولی کیهان و جامعه را قبول ندارند و در گریز از آن هستند ولی حیات و زندگی را میپذیرند و مانند اپی کور یونانی اهل خوشبختی اند .

افسانه سزیف به ماجرای پادشاه یونان باستان اشاره دارد که از سوی خدایان به انجام کاری عبث و غیر انسانی محکوم است. (سزیف مجبور است تا ابد سنگی را از کوه بالا ببرد و سپس با غلتاندن آن این عمل را تکرار کند.) کامو با این اثر فلسفی دیدگاه خود را در مورد سرنوشت بشر و جهان هستی ترسیم می کند . سزیف محکوم است به کاری عبث ولی او ناامید نمی شود و خوشبختی اش را در چنین سرنوشتی می یابد و هر لحظه به پوچی آری می گوید . همانطور که انسان تراژیک نیچه عشق به سرنوشت دارد و به نیک و بد روزگار مدام آری می گوید . کامو زندگی را چرخه ای عبث می انگارد که انسان در آن مانند سزیف به کاری عبث ، تکراری و پوچ مشغول است .

نتیجه سخن این که کامو هستی را پوچ می شمارد ولی پوچ نگری او به انفعال و تسلیم منتهی نمی شود و عشق به سرنوشت پوچ دارد و نفی خود کشی و تسلیم را خواستار است . بدین سان خود کشی را تنها مسله فلسفی جدی می داند . با این توضیحات فلسفه پوچی کامو به عصیان (اعتراض وشورش) او می انجامد . کامو پس از ارائه ادله خود به این نتیجه می رسد که آدمی باید عصیان و اعتراض کند و می گوید که من اعتراض می کنم ، می گویند به کی ؟ به خدا ؟ مگر خدا را قبول داری ؟ می گوید نه می گویند پس به چه کسی اعتراض می کنی ؟ تو که می گویی ما ناخودآگاه آفریده شده ایم و هستی فاقد شعور است ، تو به که اعتراض می کنی ؟ چرا که باید به یک انسان مسول یا به یک مسولیت باید اعتراض کرد و تو که آن مسولیت را در جهان قبول نداری ، همینطوری اعتراض می کنی ؟! و باز اعتراض ، برای چه وچه کسی ؟ می گوید به هیچ کس . مثل این می ماند که آدم در هوا همینطور مشت بزند ! از طرفی خدا را انکار کردن و بعد علیهش عصیان و اعتراض کردن !

 

منابع

1- افسانه سزیف ترجمه:دکتر حامد فولادوند

2- ایدئولوژی- دکتر علی شریعتی

3- کافکا روایتگر تراژدی مدرن- مراد عباسپور

 

3-اگزیستانسیالیسم

ژان پل سارتر فیلسوف و نویسندهمعاصر فرانسوی به همراه استاد فیلسوفش هایدگرو یاسپرس از بنیانگذاران مکتب اگزیستانسیالیسم می باشد.

اساس این مکتب همان گونه که از نام آن پیداست اصالت وجود است . سارتر معتقد است هر آنچه که در طبیعت موجود است ابتدا ماهیتشان ساخته شده است و سپس وجود پیدا کرده اند . بر خلاف انسان که اول وجود پیدا کرده سپس ماهیتش ساخته می شود . به عبارت دیگر نجار که می خواهد یک صندلی را بسازد در ابتدا می داند که برای چه و چه علتی آن را می سازد و چه کاربردی دارد ، سپس پس از ماهیتی که او برای صندلی متصور است شروع به ساختن می کند و به ماهیت وجود می بخشد . ولی از نظر سارتر در مورد انسان عکس این قضیه است . سارتر در پاسخ به این سوال که همین بشری که الان هست چیست؟ می گوید هیچ یعنی هنوز معلوم نیست که چیست اما هست و وجود دارد ! چگونه؟ چگونگی اش بعد معلوم می شود ، چه طور ؟ بعد معلوم می شود . چگونگی اش این است که خودش چگونه خودش را بسازد.

سارتر اصل اگزیستانسیالیسم را بر وانهادگی استوار می سازد بدین معنی که انسان یک به خود واگذاشته است ، یعنی مسولیت زندگی اش را به خودش وا گذاشته اند . به تعبیر او انسان موجودی است دارای فطرت و ساختمانی مخالف و مغایر با همه موجودات طبیعت . تناقضات موجود در این مکتب بیشتر از این جا شروع می شود که سارتر ملحد ، که به خدا و متافیزیک معتقد نیست انسان را موجودی غیر از همه موجودات طبیعت می داند!

سارتر آزادی انتخاب را ملاک حق و باطل می داند و آزادی را ایدهآل فلسفه زندگی و فلسفه وجودی خویش می شناسد . او که به اراده آدمهی تا آنجا اعتقاد وایمان دارد که می گوید اگر یک افلیج قهرمان دو نشود مسول است . برای سارتر حق و باطل یا خیر و شر مفهومی ثابت و پیشین ندارد . یعنی ملاک انتخاب فرد در قبال هر مساله ی حق و باطل ، آزادی او در انتخاب هر یک از آن دو است . به تعبیر خود او حسن نیت . یعنی در مقابل کشوری که به میهن تو تجاوز کرده ، تو برای دفاع از میهن یا همکاری با دشمن ، آزادی و هیچ نوع ملاک حق و باطل یا خیانت و خدمت وجود ندارد . اگر تو با انتخاب هر کدام از آ نها احساس کنی که انتخابت درست است ومی خواهی همه آنطور انتخاب کنند حق و خدمت است و نقطه مقابل باطل و خیانت . در واقع هیچ ملاکی برای انتخاب تو وجود ندارد . سارتر در پاسخ به این سوال که به چه دلیل خوب را انتخاب کنیم و بد را نفی ؟ هیچ دلیلی برای پاسخ به آن نمی داند .

سارتر این سخن داستایفسکی را که اگر خدا را برداریم هر کاری مجاز است ، مدام تکرار می کند زیرا تنها اوست که می تواند خیر و شر را توجیه کند . لذا وقتی خدا وجود ندارد ، جهان مثل خانه ای است که هیچ کس و هیچ چشمی در آ ن نیست و در این خانه خوب رفتار کردن و یا بد رفتار کردن معنا ندارد . چرا که وقتی یک چشم بینا وجود ندارد که نظارت کند ، پس بین کسیکه خیانت و یا خدمت می کند هیچ تفاوتی نیست و همه مثل همند ، زیرا هیچ ملاک منطقی وجود ندارد .

افرادی مثل داستایفسکی ، کامو ، سارتر و ... که از لحاظ فکری مادی هستند از نبودن خدا احساس تاسف می کنند .و این مطلب خیلی جالب است که سارتر دیگر مثل قرن نوزدهمی ها نمی گوید که خدا نیست و دین خرافه و عامل بدبختی انسان است ، بلکه می گوید نبودن خدا انسان و زندگی و همه هستی را احمق و بی سرانجام و بی معنی کرده است و لی چکار کنیم که این طور است .

معلوم می شود که وقتی سارتر خدا را از طبیعت بر می دارد ، طبیعت را تنگ ، بیشعور , بی احساسو و نارسا برای زندگی انسان تصور می کند و ندای ای کاش خدایی می بود را سر می دهد و یگانگی و غربت انسان را در طبیعت تایید می کند و همچون هایدگر انسان را موجودی می داند که در طبیعت تنها رها شده است (وانهادگی).

نتیجه سخن این که سارتر در عین حال که به ماوراءو خدا اعتقاد ندارد ، انسان را موجودی ماورائی و غیر مادی می داند و این تضاد و تناقض آشکار است . و جالب این که انسان با شعور را در هستی بیشعور (بی خدا) قرار می دهد و زمانی که به قول خود خدا را برداشت شروع به ساختن اصول وانهادگی ، تنهایی و ملاک انتخاب خیر شر با حسن نیت و آزادی را می کند .

 

منابع

1-ایدئولوژی- دکتر علی شریعتی

2- بازگشت- دکتر علی شریعتی

3- گفتگو های تنهایی- دکتر علی شریعتی

4- خود سازی انقلابی- دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط بهنام ایمانی با اضافه وتلخیص

کپی برداری با ذکر منبع بلامانع است.

درباره وبلاگ

این وبلاگ سعی دارد با ارائه افکار و اندیشه بزرگ مردان حوزه عرفان و معرفت بویژه دکتر علی شریعتی راهی را برای شیفتگان حقیقت بگشاید.امید است با عنایت حق تعالی و مساعدت مشتاقان این عرصه قدمی هر چند کوچک در این وادی مقدس برداشته باشیم.
مدیر وبلاگ : مدیر وبلاگ

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • تا چه اندازه توانسته ایم به مرامنامه وبلاگ جامه عمل بپوشانیم؟





نویسندگان

« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools
وبلاگهای دکتر شریعتی