تبلیغات
شمع
شمع
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

علی شریعتی نظریه پرداز انقلاب ایران - یروآند آبراهامیان

این مقاله در مجله دانشجویی آفتاب که متعلق به دانشجویان دانشگاه واترلو است منتشر گردید. این مقاله ترجمه ای از نوشته پرفسور یرواند آبراهامیان (Ervand Abrahamian) است که نسخه‌ی اولیه‌ی آن در ۱۹۸۲ منتشر شد. ترجمه حاضر از کتاب «اسلام، سیاست، و حرکت‌های اجتماعی» انتخاب شده است که مجموعه‌ای از مقالات از نویسندگان مختلف است.


مقدمه
سی سال پیش در خرداد ۱۳۵۶، علی شریعتی، یکی از تاثیر گذارترین چهره‌های حرکت انقلابی ایران، دار فانی را وداع گفت. رحلتی که شمع تاثیر او را با شایعه‌هایی که حول مرگش شکل گرفت، فروزان‌تر کرد. هرچند کسانی که از نزدیک در جریان آن واقعه بودند، نشانه‌ی قابل توجهی از طرح توطئه نیافتند ۱ ولی به‌هر حال به دلایل فراوان از جمله برخوردهای سال‌های قبل ساواک، شایعه‌ی قتل شریعتی دهان به دهان گشت تا آنجا که تا به امروز هم معتقدان فراوانی دارد. به‌هر حال وقتی گرمای انقلاب با خفقان خبری درهم بیامیزد، شهادت چهره‌های بزرگ خیلی قابل قبول‌تر یا شاید دوست‌داشتنی‌تر است تا مرگ عادی آن‌ها، چنان‌که در مورد صمد بهرنگی چنین شد.
مرحوم شریعتی را شاید بتوان تاثیرگذارترین اندیشمند معاصر، پیش از انقلاب ایران دانست. شخصیتی که ایده‌های او به زعم نویسنده‌ی مقاله‌ای که در ادامه ترجمه‌اش کرده‌ایم، خیلی بیش‌تر از ایده‌های آیت‌الله خمینی در بین انقلابیون شناخته شده بود. شاید نظر محمد بهشتی از یاران نزدیک آیت الله خمینی در مورد شریعتی، تاییدی مضاعف باشد بر نقش کلیدی او در انقلاب، وقتی که نقش کارهای شریعتی را برای انقلاب اساسی دانست و در مقابل سخنان آیت الله خمینی را برای جذب جوانان ناکافی شمرد ۲. شریعتی دین را دستمایه‌ی حرکت انقلابی می‌دانست نه ابزاری برای به رخوت کشیدن توده‌ها. نمی‌توان کتمان کرد که انقلاب و به‌طور کلی نهضت (movement) و بعضا تقابل آن با نظام (institution) نقشی کلیدی در اندیشه‌های شریعتی دارد و این‌که اسلامی که او به عنوان اسلام راستین می‌شناخت به‌شدت انقلابی بود. البته به این درک از اسلام باید تاثیراتی که او از مارکسیسم گرفته را نیز اضافه کرد.
برای نسلی که دوران انقلاب را ندیده، تحلیل اندیشه‌های آن دوران اهمیتی فوق‌العاده دارد، البته اگر بخواهیم از اشتباهات درس بگیریم و ریشه‌ی موفقیت‌ها را بیابیم. اگر نه هم که محکومیم به تکرار تمام آن تجربه‌ها! ویژگیی که نسل ما دارد این است که می‌تواند آن اندیشه‌ها را خارج از جو مملو از احساسات انقلابی آن روز، مورد نقد منصفانه قرار دهد و آزادانه به تشخیص درست و غلط‌ها بپردازد. اگر نسل بعد از انقلاب هم اسیر شخصیت‌ها بشود و شروع به مقدس‌سازی آن‌ها بکند ناچار به همان راهی خواهد رفت که اندیشه‌ی درست را با سخنگوی آن می‌خواهد بشناسد نه با خود سخن. بعضی شخصیت‌ها برایش آن‌قدر مقدس می‌شوند که تحمل شنیدن کوچک‌ترین نقدی به آن‌ها را نخواهد داشت و بعضی دیگر آن‌قدر منفور که به صرف انتصاب قولی به آن‌ها از آن برائت می‌جوید.
نوشته‌ی حاضر کوششی است در راستای نگاهی منتقدانه به زندگی و نوشته‌های مرحوم شریعتی. نگاهی که نه سرتاسر تایید و تجلیل شریعتی است و نه یک‌سره توهین. برای این نگاه منصفانه، مقاله‌ای از مورخ سرشناس، ارواند آبراهامیان (Ervand Abrahamian) انتخاب کرده‌ایم که نسخه‌ی اولیه‌ی آن در ۱۹۸۲ منتشر شده و ترجمه حاضر از کتاب «اسلام، سیاست، و حرکت‌های اجتماعی» است که مجموعه‌ای از مقالات از نویسندگان مختلف است ۳ مطالب زیر ترجمه‌ای است از این مقاله که با اجازه‌ی ایشان ترجمه و منتشر می‌شود. برای خواندن نوشته زیر توجه به زمان نشر مقاله اصلی مهم است.
علی شریعتی: نظریه‌پرداز انقلاب ایران
نوشته: ارواند آبراهامیان
درک غربیان از انقلاب ایران معمولا به شکل یک حرکت سنت‌گرایانه و ضد بیگانه است که هر چیز مدرن و غیر اسلامی را مردود می‌داند، نگاهی که توسط رهبران امروزه‌ی ایران تقویت می‌شود. آن‌ها مدعی‌اند که انقلاب، مقدمه‌ی تجدید حیات اسلام است و نهضت انقلابی پدیده‌ای بااصالت است که تنها از آموزه‌های پیامبر و امامان شیعه تاثیر گرفته و با ایده‌های بیگانه فاسد نشده است. ولی این اعتقاد کلی، سهم دکتر علی شریعتی، نظریه پرداز اصلی انقلاب ایران را نادیده می‌گیرد. شریعتی همان‌قدر از خارج تاثیر گرفته که از داخل اسلام: هم از جامعه‌شناسی غربی - به‌طور خاص جامعه‌شناسی مارکسیستی - و هم از الهیات اسلامی؛ هم از نظریه‌پردازن جهان سوم - مخصوصا فرانتس فانون - و هم از آموزه‌های شهدای ابتدایی اسلام. درواقع، شریعتی زندگی خود را برای هماهنگ‌سازی سوسیالیسم مدرن و شیعه‌گری سنتی و برای وفق دادن نظریه‌های انقلابی مارکس، فانون، و دیگر اندیشمندان بزرگ غیر ایرانی با محیط جامعه‌ی معاصر خود، وقف کرد۱.
خوانندگانی که در این زمان دربرابر شریعتی قرار می‌گیرند با چند مشکل مواجه‌اند. انقلاب نه تنها از او چهره‌ای نامی ساخت بلکه نام او را تبدیل به غنیمتی کرد که در مسابقه‌ی گروه‌های رقیب سیاسی مورد بهره‌برداری قرار گرفت. او بیشتر مدح می‌شود تا تحلیل، بیشتر سخنانش نقل قول می‌شود - بداهتا به شکلی انتخابی - تا منتشر، و بیشتر در پرتو درگیری‌های فعلی دیده می‌شود تا دوره‌ی خودش در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰. به‌علاوه آثار مشکوکی نیز با نام او منتشر شده است.
دلیل این به‌هم‌ریختگی این حقیقت است که نه یک شریعتی بلکه سه شریعتی مجزا وجود دارد. اول، شریعتی ِ جامعه‌شناس است، که علاقمند به ایجاد ارتباط منطقی بین تئوری و عمل، بین ایده‌ها و نیروهای اجتماعی، و بین خودآگاهی و وجود انسان می‌باشد. این شریعتی، متعهد است که تولد، رشد، حکومتی شدن، و در نتیجه فساد نهایی ِ حرکت‌های انقلابی را درک کند، به‌خصوص آن‌ها که در ارتباط با ادیان بنیادی است. دوم، شریعتی به عنوان مومنی دیندار مطرح است که مبنای ایمانش، این است که تشیع انقلابی، برخلاف تمام نظریه‌های انقلابی، تسلیم سرنوشت محتوم فساد حکومتی نخواهد شد. سوم، شریعتی ِ سخنران است که باید کلماتش را با دقتی فراوان انتخاب کند، نه تنها به این دلیل که پلیس مخفی همیشه مراقب و متمایل بود او را به عنوان «مارکسیست اسلام‌گرا» متهم کند، بلکه به این دلیل نیز که علمای رده بالا ذاتا به هر غیر روحانی که به محدوده‌ی آنان وارد می‌شد، و اصول بسیار کهن آنان را تفسیر مجدد می‌کرد، به دیده بی‌اعتمادی نگاه می‌کردند. همان‌طور که شریعتی بارها در سخن‌رانی‌هایش اشاره کرد، ایران معاصر در مرحله‌ای از توسعه قرار داشت که مشابه دوران قبل از اصلاح اروپا بود. [مقصود، حرکت اصلاحی قرن ۱۶ در کلیسای کاتولیک است. م] در نتیجه، اصلاح‌طلبان سیاسی می‌بایست از لوتر (Luther) و کالوین (Calvin) درس بگیرند تا کارهای مناسب با جامعه‌شان انجام دهند و همیشه این را به‌خاطر داشته باشند که علمای شیعه، بر خلاف روحانیون قرون وسطی در اروپا، از تاثیر به‌سزایی بر سرمایه‌داران (bourgeoisie) شهری و درعین حال توده‌های شهری و روستایی برخوردارند ۴
زندگی شریعتی
علی شریعتی در ۱۹۳۳ م. (۱۳۱۲ ه.ش.) در روستایی در نزدیکی مشهد متولد شد [روستای مزینان م.]. پدرش، محمدتقی شریعتی، یک روحانی با ذهنی اصلاح‌طلب بود که لباس روحانیت را کنار گذاشته و از راه کلاس درس دینی خود و تدریس قرآن در یک دبیرستان محلی ارتزاق می‌کرد. به‌واسطه‌ی تبلیغ آشکار اصلاح، علمای محافظه‌کار به او برچسب‌های سنی، بهایی، و حتی وهابی بودن زدند. در سال‌های بعد، علی شریعتی با افتخار، پدرش را موثرترین فرد در شکل‌گیری اندیشه‌هایش دانست. در دوران دانش‌آموزی شریعتی در مجالس بحثی که پدرش تشکیل می‌داد شرکت می‌کرد و در انتهای دهه‌ی ۱۹۴۰ همراه پدر به گروه کوچکی به نام «نهضت خداپرستان سوسیالیست» ملحق شدند. این گروه بیش‌تر از نظر فکری دارای اهمیت بود تا سیاسی: این اولین تلاش در ایران برای ترکیب شیعه‌گری و سوسیالیسم اروپایی بود.
با پیروی از حرفه‌ی پدر، شریعتی وارد دانش‌سرای معلمین مشهد شد و تحصیل عربی و قرآن را نیز نزد پدر ادامه داد. بعد از فراغت از تحصیل در ۱۹۵۳ (۱۳۳۱ ه.ش.)، به مدت چهار سال، در دبستان‌های استان خراسان درس داد. در دوران تدریس، اثری عربی با نام ابوذر: خداپرستی سوسیالیست را ترجمه کرد (با برداشتی آزاد). این اثر که توسط یک داستان‌نویس انقلابی مصری، ابوالحمید جود السحر، نوشته شده بود، زندگی یکی از نخستین اصحاب پیامبر را شرح می‌داد که پس از درگذشت پیامبر، خلفا را به خاطر فساد تقبیح کرده بود و پس از ترک وطن، به صحرا مهاجرت کرده بود تا زندگی ساده‌ای را پیشه کند و به طرفداری از گرسنگان و تهی‌دستان، بر ضد ثروتمندان حریص سخن بگوید. در نظر السحر و شریعتی، همچون بسیاری از انقلابیون خاورمیانه، ابوذر اولین سوسیالیست مسلمان بود. آن‌طور که پدر شریعتی بعدها نوشت، فرزندش، ابوذر را یکی از بزرگ‌ترین چهره‌های تاریخ جهان می‌دانست ۵
در ۱۹۵۸ (۱۳۳۶ ه.ش.)، شریعتی برای تحصیل در دوره‌ی کارشناسی ارشد در زمینه‌ی زبان‌های خارجی و به‌طور خاص عربی و فرانسه، وارد دانشگاه مشهد شد. پس از تکمیل این دوره در ۱۹۶۰ (۱۳۳۸ ه.ش.) موفق به دریافت کمک هزینه‌ی تحصیلی دولت برای تحصیل در دوره دکترای دانشگاه سوربون در رشته‌ی جامعه‌شناسی و تاریخ اسلام شد. در پاریس، در اوج انقلاب‌های الجزایر و کوبا، وارد سازمان‌های انقلابی دانش‌جویی شد و به موازات آن به فلسفه‌ی سیاسی انقلابی پرداخت. او به مجمع دانش‌جویان ایرانی و همچنین نهضت آزادی ایران، که در ۱۹۶۱-۶۲ (۱۳۴۰ ه.ش.) توسط پیروان مذهبی و غیر روحانی دکتر مصدق ایجاد شده بود، پیوست. او به سازمان‌دهی تظاهرات دانش‌جویی در حمایت از ملی‌گرایان الجزایری پرداخت - به دنبال یک مورد از این فعالیت‌ها، برای مداوای زخم سری که برداشته بود سه روز را در بیمارستان گذراند - او همچنین سردبیری دو مجله را برعهده گرفت: ایران آزاد، ارگان جبهه‌ی ملی مصدق در اروپا و نامه‌ی پاریس، ماهنامه‌ی مجمع دانش‌جویان ایرانی در فرانسه.
شریعتی در دروس خاورشناسان معروفی مانند ماسیگنون (Massignon) شرکت کرد و در کلاس‌های استادان مارکسیست حضور یافت. او مشتاقانه کارهای انقلابیون معاصر را دنبال کرد، به‌خصوص ژان-پل سارتر (Jean-Paul Sartre)، فرانتس فانون (Frantz Fanon)، چه گوارا (Che Guevara)، گیاپ (Giap)، و روژه گارودی (Roger Garaudy) که یک روشن‌فکر مسیحی مارکسیست بود. شریعتی کتاب جنگ پارتیزانی

علی شریعتی
(Guerrilla Warfare) اثر گوارا و ادبیات چیست (?What Is Poetry) اثر سارتر را ترجمه کرد و ترجمه‌ی مستضعفان زمین (The Wretched of the Earth) و پنجمین سال جنگ الجزایر (Fifth Year of the Algerian War یا A Dying Colonialism) اثر فانون را آغاز کرد ۲
در حین ترجمه‌ی اثر اخیر، شریعتی سه نامه به فانون نوشت و در ارتباط با موضوع انقلاب و مذهب او را به چالش کشید. طبق نظر فانون، ملت‌های جهان سوم برای نبرد موفق برضد استعمار غربی باید مذاهب سنتی خود را کنار بگذارند. ولی از دیدگاه شریعتی، ملت‌های جهان سوم نمی‌توانستند با استعمار غربی بجنگند مگر این‌که نخست هویت فرهنگی خود را که در بسیاری کشورها با سنت‌های مذهبی رایج درآمیخته بود، باز می‌یافتند. بنابراین، شریعتی اصرار داشت که کشورهای جهان سوم قبل از این‌که بتوانند غرب را به مبارزه بطلبند باید به ریشه‌های مذهبی خود بازمی‌گشتند ۶
شریعتی در ۱۹۶۵ (۱۳۴۴ ه.ش.) به ایران بازگشت. بعد از گذراندن شش ماه در زندان و محرومیت از تدریس در دانشگاه تهران، به استان محل تولدش، خراسان، بازگشت. او ابتدا در یک مدرسه‌ی روستایی و سپس در دانشگاه مشهد به تدریس پرداخت. در ۱۹۶۷ (۱۳۴۶ ه.ش.) به تهران نقل مکان کرد و سخنرانی‌های خود را در حسینیه‌ی ارشاد (تالار گردهمایی‌های دینی که به دست تعدادی از بازرگانان ثروتمند و رهبران کهنه‌کار نهضت آزادی تاسیس شده بود) آغاز کرد. پنج سال بعد، پربارترین دوره‌ی زندگی شریعتی بود؛ زیرا به‌طور مرتب در حسینیه سخنرانی می‌کرد و اغلب این خطابه‌ها به سرعت به صورت مجموعه‌ای در حدود پنجاه جزوه و کتاب به چاپ رسید. علاوه بر این نوارهای سخنرانی‌های او به صورت وسیع پخش شد و مورد استقبال چشم‌گیر دانشجویان و دانش‌آموزان دبیرستانی قرار گرفت. پیام شریعتی، نسل جوان روشن‌فکران ناراضی را به وجد آورد.
دوران پرکار شریعتی زیاد طول نکشید زیرا در ۱۹۷۲ (۱۳۵۱ ه.ش.)، حسینیه فعالیت‌های خود را متوقف کرد. حسینیه به چند دلیل بسته شد. محبوبیت شریعتی موجب نگرانی پلیس مخفی شد. همچنین ظن حضور مجاهدین، یا سازمان پارتیزانی اسلامی، در حسینیه قوت گرفت. روشنفکران مزدور در استخدام دولت، شریعتی را به «گمراه کردن جوانان از طریق تبلیغات برضد روحانیت» متهم کردند ۷. حتی روحانیونی با تفکرات اصلاح‌طلبانه، مانند آیت الله مطهری احساس کردند که شریعتی با تاکید بر جامعه‌شناسی، الهیات را فدا می‌کند و بیش از حد، آزادانه از فلسفه‌ی سیاسی غرب اقتباس می‌کند ۸.
به فاصله‌ی کوتاهی از بسته شدن حسینیه، شریعتی به اتهام دفاع از «مارکسیسم اسلامی» دستگیر و روانه‌ی زندان شد. او تا ۱۹۷۵ (۱۳۵۴ ه.ش.) در زندان ماند تا این‌که بعد از درخواست‌های فراوان از طرف روشن‌فکران پاریس و دولت الجزایر، آزاد شد. دولتیان برای این‌که شایعه کنند شریعتی با آن‌ها همکاری داشته، با اضافه کردن جملات انتقادی ساده‌لوحانه‌ای برضد مارکسیسم در انتهای یکی از کارهای ناتمام شریعتی، جزوه‌ای با عنوان انسان-مارکسیسم-اسلام تحت نام او منتشر کردند. بعد از آزادی، شریعتی در حبس خانگی به‌سر برد تا این‌که در در مه ۱۹۷۷ (اردیبهشت ۱۳۵۶) اجازه یافت به لندن برود. در آن‌جا، تنها بعد از یک ماه از ورود، به‌طور ناگهانی درگذشت. جای تعجب نیست که ستایش‌گران او به توطئه علیه او مشکوک شدند. ولی پزشکی قانونی بریتانیا معتقد بود که او به‌واسطه‌ی یک حمله‌ی قلبی مهلک در سن ۴۳ سالگی فوت کرده است.
نظریه‌ی سیاسی شریعتی
موضوع اصلی در بسیاری از آثار شریعتی این است که کشورهای جهان سوم مانند ایران، به دو انقلاب هم‌زمان و مربوط به‌هم نیاز دارند: یک انقلاب ملی برای پایان دادن به تمام اشکال سلطه‌ی استعماری و احیاء - و در بعضی کشورها تجدید احیاء - فرهنگ، میراث، و هویت اجتماعی؛ و یک انقلاب اجتماعی برای پایان دادن به همه‌ی اشکال استثمار، ریشه‌کنی فقر و رژیم سرمایه‌داری، نوکردن اقتصاد، و مهم‌تر از همه، تاسیس جامعه‌ای «عادلانه»، «پویا»، و «بدون طبقه».
طبق نظر شریعتی، مسئولیت پیش‌برد این دو انقلاب بر عهده‌ی روشن‌فکران است. زیرا این روشن‌فکرانند که می‌توانند تناقضات داخلی جامعه - به خصوص تناقضات طبقاتی - را درک کنند، آگاهی جامعه را با تفهیم این تناقضات افزایش دهند، و از تجربه‌ی اروپا و دیگر مناطق جهان سوم درس بگیرند. نهایتا، با تعیین مسیر حرکت به آینده، روشن‌فکران باید توده‌ها را در انقلاب‌های دوگانه رهبری کنند ۹
او هم‌چنین یک بخت مناسب روشن‌فکر ایرانی را در زندگی در جامعه‌ای می‌دانست که فرهنگ مذهبی آن، شیعه‌گری، ذاتا انقلابی و بنابراین سازگار با اهداف انقلاب دوگانه بود. زیرا شیعه‌گری، به زبان خود شریعتی، افیونی مانند خیلی از ادیان دیگر نبود، بلکه یک نظریه‌ی انقلابی بود که در تمام جنبه‌های زندگی نفوذ می‌کرد، از جمله سیاست، و مومنان واقعی را برمی‌انگیخت که با تمام اشکال استثمار، سرکوب، و ناعدالتی اجتماعی مبارزه کنند. او بارها تاکید کرد که محمد پیامبر آمده بود که نه تنها یک جامعه‌ی دینی تاسیس کند بلکه امتی بسازد که همواره در حرکت به سوی پیش‌رفت و عدالت اجتماعی است ۱۰. هدف پیامبر نه تنها تاسیس یک دین توحیدی بلکه یک جامعه‌ی توحیدی بود که به‌واسطه‌ی صلاح عمومی، تلاش مشترک برای «عدالت»، «برابری»، «برادری انسانی»، «مالکیت جمعی ابزار تولید»، و مهم‌تر از همه، از بین بردن میل ایجاد «جامعه‌ای طبقاتی» در این دنیا، به‌هم پیوند می‌خورد ۱۱.
به‌علاوه، جانشینان مشروع پیامبر، حسین و دیگر امامان شیعه، پرچم انقلاب را به این دلیل برافراشتند که حاکمان معاصر آن‌ها، «خلفای فاسد» و «قدرتمندان درباری» به اهداف امت و نظام توحیدی خیانت کرده بودند ۱۲. برای شریعتی، عزاداری‌های محرم برای شهادت حسین در کربلا، یک پیغام بلند و آشکار داشت: همه‌ی شیعیان، مستقل از زمان و مکان، مسولیت مقدس مخالفت، مقاومت، و شورش برضد اشرار زمان را برعهده دارند ۱۳. شریعتی، «استعمار جهانی، شامل شرکت‌های چند ملیتی و استعمار فرهنگی، نژادپرستی، استثمار طبقاتی، سرکوب طبقاتی، نابرابری طبقاتی، و غرب‌زدگی» را در فهرست اشرار ایران معاصر برشمرد ۱۴.
شریعتی در عین‌حال که استعمار و نابرابری طبقاتی را دشمنان بلند مدت و اصلی جامعه می‌شمرد، بیش‌تر مباحثش را به دو هدف، که آن‌ها را خطرهای فوری می‌دانست، معطوف ساخت. اولی «مارکسیسم عوامانه»، به‌خصوص «نوع استالینیستی» آن بود که نسل پیشین روشن‌فکران ایران به‌راحتی پذیرفته بودند. دوم، اسلام محافظه‌کار، به‌خصوص نوع روحانی آن بود که بیش از دوازده قرن توسط طبقه‌ی حاکم برای به رخوت کشیدن توده‌های استثمارشده، تبلیغ شده بود. بنابراین خیلی از کارهای جذاب‌تر و بحث برانگیز شریعتی در مورد مارکسیسم، به‌ویژه انواع مختلف آن، و روحانیت‌گرایی، به‌ویژه تحریفات محافظه‌کارانه‌ی آن بر پیکره‌ی تشیع، می‌باشد.
شریعتی و مارکسیسم
در نگاه اول رویکرد شریعتی نسبت به مارکسیسم متناقض به نظر می‌رسد. او بعضی اوقات به شدت مارکسیسم را تقبیح می‌کند؛ و در مواردی دیگر آزادانه از ایده های مارکسیسم بهره می‌گیرد. این تناقض آشکار باعث شده است که برخی تصور کنند او ضد مارکسیست بود. برخی دیگر گمان کنند او مارکسیستی بود که عقاید واقعی اش را زیر نقاب اسلام پنهان می‌کرد. عده ای هم او را روشنفکری با تفکرات مبهم و نامفهوم تلقی کنند و نظراتش را فاقد ارزش فکر کردن بدانند.
اما توجه به این نکته که از نظر شریعتی یک مارکس وجود نداشت، بلکه سه مارکس جدا و سه نوع مارکسیسم متفاوت وجود داشت، باعث رفع این تناقض‌ها می شود ۱۵. مارکس اول، مارکس جوان، فیلسوفی منکر خدا و طرفدار ماتریالیسم دیالکتیکی بود که وجود خدا، روح، و زندگی پس از مرگ را انکار می‌کرد. بنا بر نظر شریعتی، این جنبه‌ی ضدخدایی مارکس به‌خاطرمبارزه کمونیست‌ها و سوسیالیست‌های اروپایی بر ضد کلیساهای مرتجع و مستبد بود که در نتیجه منجر به تقبیح همه‌ی مذاهب می‌شد. مارکس دوم، مارکس بالغ، یک دانشمند اجتماعی بود که بیان می‌کرد چگونه حاکمان از محکومان بهره‌کشی می کنند، چگونه قوانین جبر تاریخ عمل می‌کنند، و چگونه سازمان‌های اداری و مدیریتی هر کشور، به‌خصوص روبنای سیاسی و عقیدتی آن، با ساختارهای اقتصادی-اجتماعی آن تعامل دارند. سومین مارکس، مارکس پیر، سیاستمداری بود که سعی در ایجاد حزبی انقلابی داشت و اغلب پیشگویی‌هایی می‌کرد که اگرچه از لحاظ سیاسی مناسب به نظر می‌رسید ولیکن نسبت به روش علوم اجتماعی‌اش منصفانه و درست نبود. بنابر نظر شریعتی، این نوع مارکسیسم عامیانه بر مارکسیسم علمی سایه افکنده بود. فردریش انگلس [فیلسوف و انقلابی کمونیست آلمانی و نزدیکترین همکار مارکس م.]، در دیدگاه‌های خود موضوعات اصلی را تغییر داده بود. حزب طبقه‌ی کارگر، به موازات بزرگ شدن، نظام‌مند و دارای بوروکراسی شد. استالین با سوءاستفاده از بعضی نظرات مارکس جوان و مارکس پیر و عدم توجه به مارکس بالغ، مارکسیسم را به عقیده‌ی تعصب آمیزی تقلیل داد که کوته‌نظرانه چیزی جز ماتریالیسم اقتصادی را قبول نداشت.
واضح است که شریعتی مارکس اول و سوم را قبول نداشت، ولی بیشتر عقاید دومین مارکس را پذیرفته بود و تاکید می کرد که فهم تاریخ و جامعه بدون شناختن مارکسیسم ممکن نیست. او با الگویی که جامعه را به زیربنای اقتصادی، ساختار طبقاتی، و روبنای سیاسی-عقیدتی تقسیم می‌کرد موافق بود و حتی عقیده داشت که جایگاه بیشتر ادیان در روبنای جامعه می‌باشد، چرا که، حاکمان همیشه با وعده‌ی پاداش در جهان دیگر به تخدیر توده‌ها پرداخته‌اند. او تاریخ بشریت را تاریخ مبارزه‌ی طبقات مختلف می‌دانست. به گفته‌ی او از زمان هابیل و قابیل بشریت به دو جبهه‌ی رقیب تقسیم شده است: در یک جبهه ستمدیدگان و توده‌ی مردم؛ و در جبهه‌ی دیگر حاکمان و ستمگران قرار گرفته‌اند. او همچنین این نظریه را که مارکس فقط یک مادی‌گرای محض و معتقد به جبر اقتصادی بود و انسان را حیوانی نفس پرست و خودخواه می‌دانست که در جستجوی هیچ ایده‌آلی نبود، باطل می دانست. شریعتی حتی مارکس را به سبب آنکه از بیشتر «آرمان‌گرایان خودبین و معتقدان به‌اصطلاح مذهبی» کم‌تر ماده‌گرا بود، تحسین می‌کرد.
اما شریعتی با نظام مارکسیسمی مورد نظر احزاب کمونیست جزم‌اندیش، مخالف بود و بر این باور بود که این احزاب با کسب حمایت مردم و تایید حکومت‌ها، تثبیت شده و بنابراین شور انقلابی خود را از دست داده بودند. او آنها را به‌خاطر قبول نکردن این واقعیت که در جهان مدرن کشمکش اصلی بین سرمایه‌گذاران و نیروی کار نیست، بلکه بین استعمار و جهان سوم است، مورد انتقاد قرار می‌داد و همچنین احزاب کمونیست و سوسیالیست اروپا را متهم می کرد که از کمک به جنبش‌های رهایی‌بخش ملی در کشورهایی مانند الجزیره، تونس و ویتنام خودداری می‌کنند.
شریعتی علاوه بر نقد جنبش کمونیسم، انتقاداتی هم بر حزب توده که مهم‌ترین سازمان مارکسیستی ایران بود، وارد می‌دانست. او ادعا می‌کرد که حزب توده به‌صورت کورکورانه به اعمال مارکسیسم می‌پردازد؛ بدون اینکه این نکته را در نظر بگیرد که ایران بر خلاف اروپا بر مبنای «شیوه‌ی تولید آسیایی» شکل یافته بود و دورانی مانند رنسانس، اصلاحات، انقلاب صنعتی، و گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری را تجربه نکرده بود. او همچنین بر این باور بود که حزب توده در آموزش مارکسیسم به توده‌ی مردم موفق نبوده است و حتی کتاب‌های پایه‌ای مانند Das Kapital را ترجمه نکرده است، و در عوض با انتشار کتاب‌هایی مانند "مفهموم ماتریالیستی انسانیت" و "ماتریالیسم تاریخی" که دارای عناوینی بودند که ضد خدا به‌نظر می‌رسید، به احساسات مذهبی مردم توهین کرده است.
اعتراض اصلی شریعتی به توده و مارکسیسم مستقیماً مربوط به مکاتبات قبلی او با فانون بود. از نظر مارکسیست‌های سنتی، ملی‌گرایی ابزاری بود که طبقه‌ی حاکم برای اینکه ذهن مردم را از توجه به سوسیالیسم و مسائل بین المللی منحرف کند، به‌کار می‌برد. حال آنکه از نظر شریعتی، ملت‌های جهان سوم نمی‌توانند استعمار را شکست دهند، بر از خود‌بیگانگی اجتماعی فائق آیند، و به جایی برسند که قادر باشند تکنولوژی غربی را بدون از دست دادن هویت شخصی خود به عاریت گیرند مگر آنکه نخست به خویشتن خویش بازگردند و ریشه‌های خود، میراث ملی خود و فرهنگ بومی خود را بازیابند. در سلسله سخنرانی‌هایی با عنوان «بازگشت»، شریعتی بیان می‌کند که روشن‌فکران ایرانی باید ریشه‌های ملی خود را بازشناسند و متذکر می‌شود که این ریشه ها را نمی‌توان در اسطوره های آریایی یافت، چراکه اسطوره های آریایی باعث حرکت مردم نمی‌شوند، بلکه این ریشه ها را در مذهب تشیع که بر فرهنگ مردم نفوذ زیادی دارد می‌توان یافت ۱۶.
این نکته قابل توجه است که شریعتی در بحث های خود علیه مارکسیست از استدلال‌های معمولی که روحانیون علیه گروه‌های چپ به‌کار می‌بردند، استفاده نکرد. طبق تعریف روحانیون، مارکسیست‌ها ضد خدا و کافر هستند و کافران بنا بر تعریف، غیر اخلاقی، فاسد، گناهکار و شرور هستند. برعکس، شریعتی در بحث از مارکسیسم می‌گفت که ایمان «مجرد» به خدا،روح و زندگی بعد از مرگ، معرف یک مسلمان حقیقی نیست، بلکه گرایش به عمل در راه حقیقت مبین مسلمان حقیقی می باشد: «خوب دقت کنید که قرآن چگونه کلمه‌ی کافر را به کار می‌برد. این کلمه فقط برای توصیف کسانی استفاده شده که از عمل‌کردن خودداری می‌کنند. این کلمه هرگز در توصیف کسانی که ماوراءالطبیعه یا وجود خدا، وجود روح، و یا رستاخیز را انکار می‌کنند به‌کار نرفته است.» ۱۷.
شریعتی و روحانیت
اگرچه شریعتی طرفدار بازگشت به اسلام و تشیع بود، اما غالباً برای ایجاد تمایز میان خود و روحانیون محافظه کار اسلامی، آنها را مورد انتقاد قرار می‌داد ۱۸.
«امروز دیگر کافی نیست یکی بگوید من با مذهب مخالفم یا یکی بگوید من معتقد به مذهب هستم. این دو حرف بی‌معنی است. باید بعد از این تکلیفش را معلوم کند که کدام مذهب را معتقد است. مذهب ابوذر و مذهب مروان‌حکم، هر دو اسلام است. اما میان اسلام ابوذر با اسلام مروان حکم فاصله بین «لات» و «الله» است. این اندازه فاصله است. خوب، به اسلام معتقدی، اما به کدام اسلام معتقدی؟ اسلامی که در کاخ عثمان سر در آخور بیت‌المال، مردم را غارت می‌کند، یا اسلامی که در ربذه تنها و خاموش در تبعید می‌میرد... به علاوه اینکه کسی در مورد فقرا نگران باشد، کافی نیست. خلفای فاسد هم همین را می گفتند. اسلام راستین بیش از نگرانی است و به مسلمانان دستور می دهد برای تحقق عدالت، برابری، و رفع فقر بجنگند.» ۱۹
شریعتی روحانیت محافظه‌کار را متهم می‌کرد که جزئی از طبقه‌ی حاکم شده و تشیع انقلابی را نظام‌مند کرده‌اند و در نتیجه با این کار به اهداف اولیه‌ی تشیع خیانت کرده‌اند. او همچنین روحانیت محافظه‌کار را متهم می‌کرد که مخالف ادامه‌ی راهی است که اصلاح‌گرانی چون جمال‌الدین افغانی شروع کردند؛ و این‌که مخالف افکار مترقی غربی، به‌ویژه قوانینی که توسط انقلاب مشروطه‌ی سالهای ۱۲۸۵-۱۲۸۸ پشتیبانی می‌شد، است؛ و این‌که خواهان اطاعت کورکورانه‌ی مردم‌اند و نمی‌گذارند که آنان به متون اصلی دست یابند و می‌کوشند متون اسلامی را تحت نظارت انحصاری خود درآورند. علاوه بر این، معتقد بود که روحانیت محافظه‌کار در جستجوی «دوران باشکوه» اسطوره‌ای به پشت سر می‌نگرند و نگاهی به آینده ندارند؛ و با متون مقدس، بیش‌تر چون منابع درسی فسیل شده برخورد می‌کنند تا منبع الهامی برای یک جهان‌بینی انقلابی پویا؛ و معانی حقیقی کلماتی چون «امت» را درنمی‌یابند و بنابراین روشن‌فکران مجبور می‌شوند در جستجوی حقیقت به شرق‌شناسان اروپایی روی آورند.
شریعتی اغلب بر این نکته تاکید می‌ورزید که هدایت و رهبری مردم در بازگشت به اسلام، نه توسط علما، بلکه به‌وسیله‌ی روشن‌فکران مترقی ممکن می‌باشد. در «بازگشت» او بیان می‌کند که رنسانس اسلامی، اصلاحات اسلامی، و روشن‌گری اسلامی بیش‌تر به‌دست روشن‌فکران حاصل می‌شود تا روحانیت سنتی. در یک سخنرانی با عنوان «مذهب علیه مذهب» اظهار داشت که در عصر جدید روشن‌فکران، مفسران راستین مذهب هستند. در اثری با عنوان «چه باید کرد؟» او تاکید می‌کند که روشن‌فکران مترقی، نمودهای اصیل اسلام پویا هستند. همینطور در جزوه‌ای با عنوان «انتظار»، بیان می‌کند که اسلام به عنوان آموزشی مدرسه‌ای به متخصصان الهیات تعلق دارد؛ ولی اسلام واقعی متعلق به ابوذر، مجاهدین، و روشن‌فکران انقلابی می‌باشد.
واضح است که نحوه‌ی سخن گفتن شریعتی مشروعیت روحانیون را زیر سوال می‌برد. اگراسلام انقلابی تنها اسلام راستین باشد، اسلام به عنوان آموزشی مدرسه‌ای، اسلامی غلط می‌باشد. اگر کردار معتقدان به دین، ونه زهد آنها، نشانه‌ی درست بودن اعتقاد باشد آنگاه انقلابیون - حتی اگر تعالیم اسلامی را ندانند - نسبت به روحانیون محافظه‌کار، مسلمانان به‌تری می‌باشند. اگر ایمان و نه دانش باعث فهم حقیقت توسط کسی شود، آنگاه مبارزان دیندار غیر روحانی فهم بهتری از اسلام دارند نسبت به روحانیونی که در مدرسه اسلام را فراگرفته‌اند. همچنین اگر علوم اجتماعی کلید فهم انقلاب‌های سیاسی اجتماعی باشد، آنگاه ایرانیانِ ِ نگرانِ ِ جامعه، باید به‌جای الهیات به مطالعه‌ی جامعه شناسی و اقتصاد سیاسی بپردازند.
شریعتی و ایران امروز
در طول انقلاب اسلامی، شریعتی بدون شک مشهورترین نویسنده‌ی ایران جدید بود. نوارهای سخنرانی او در بین بسیاری از مردم و حتی بی سوادها می‌گشت. آثار او متناوباً تجدید چاپ می‌شد. تکیه کلام های او اغلب درتظاهرات خیابانی شنیده می‌شد و افکارش آزادانه توسط انقلابیون، خصوصاً دانش آموزان دبیرستانی، مورد بحث قرار می‌گرفت، در حقیقت، افکار او بسیار شناخته‌شده‌تر از افکار آیت الله خمینی بود و بنابراین او را می‌توان نظریه‌پرداز انقلاب اسلامی دانست. به‌خاطر شهرت بی‌نظیر شریعتی، گروه‌های سیاسی رقیب بر سر نام او نزاع می‌کنند. رهبران روحانی حزب جمهوری اسلامی -متشکل از اغلب انقلابیون- در مدح و ستایش او و درباره‌ی زندگی او می‌نویسند و در مورد آثاری از او که مربوط به ریشه های تشیع، انقلاب اسلامی، کاستی‌های جنبش کمونیست، و نیاز به مبارزه علیه استعمار خارجی است، صحبت می‌کنند. البته جای تعجب نیست که اغلب دیدگاههای ضدروحانیت او را سانسور می‌کنند و این مسئله که او تحت تاثیر غرب بوده را انکار می‌کنند. مجاهدین، از طرفی دیگر بر آن قسمت از سخنان او که مردم را به یک انقلاب اجتماعی فرا می‌خواند، تاکید کرده و آن قسمت از سخنان او که مردم را به اتحاد ملی علیه خطر استعمار دعوت می‌کند، کم‌رنگ جلوه می‌دهند - مخصوصاً به این خاطر که رهبر مجاهدین، مسعود رجوی به پاریس گریخت. ما نمی‌دانیم اگر شریعتی الان زنده بود چه دیدگاهی داشت. بسیاری از کسانی که او را مورد تحسین قرار می‌دادند به مجاهدین پیوستند، اما بسیاری دیگر علی‌رغم شک و تردیدهایی که داشتند به پشتیبانی از انقلاب اسلامی پرداختند. نیاز به تحکیم انقلاب ضد استعماری، ترس از یک حرکت ضدانقلابی نظامی، حمله‌ی عراق، و تقدس خمینی که هنوز هم جمعیت زیادی از مردم را تحت تاثیر قرار داده است، چهار انگیزه‌ی مهم برای پشتیبانی از رژیم است.
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقی‌ها:
۱ برای آثار انگلیسی منتشر شده در مورد شریعتی نگاه كنید به:
S. Akhavi, Religion and Politics in Contemporary Iran (Albany: State University of New York Press, 1981), pp. 143-58.
N. Keddie, Roots of Revolution (New Haven: Yale University Press, 1981) pp. 215-30.
M. Bayat-Philipp, "Shi'ism in Contemporary Iranian Politics", in E. Kedourie and S. Haim, eds, Towards a Modern Iran (London: Frank Cass, 1980).
M. Bayat-Philipp, "Tradition and Change in Iranian Socio-Religious Thought", in N. Keddie and M. Bonine, eds. Continuity and Change in Modern Iran (Albany: State University of New York Press, 1981), pp 35-36.
۲ یکی از پیروان شریعتی و رییس‌جمهور سابق جمهوری اسلامی، ابوالحسن بنی‌صدر، بعدها نسخه‌ی فارسی مستضعفان زمین را کامل و منتشر کرد.
--------------------------------------------------------------------------------
منابع:
۱ سخنرانی عبدالکریم سروش، ویژه برنامه کانون توحید لندن در سالگرد درگذشت شریعتی، http://www.kanoontowhid.org/vp.php?pi=36, خرداد ۱۳۸۴.
Ervand Abrahamian, Radical Islam (The Iranian Mojahedin), London, 1989, p. 105.۲
Ervand Abrahamian, 'Ali Shari'ati: Ideologue of the Iranian Revolution, in Islam, Politics, and Social Movements, London 1989, pp. 289-297۳
۴ ع. شریعتی، رسالت روشن‌فکران برای ساخت جامعه، (Solon, Ohio: 1979)، ص ۶.
۵ شریعتی، ابوذر (Aachen: 1978)، ص v.
۶ ع. شریعتی، اسلام شناسی، درس ۱۳، ص ۱۵-۱۷.
۷ م. مقیمی، هرج و مرج، (تهران ۱۹۷۲)، ص ۱۳-۱۴.
۸ ن. میناچی، «حسینیه‌ی ارشاد نه یک ساختمان بلکه یک حرکت تاریخی بود»، اطلاعات، ۲۱ دسامبر ۱۹۸۰.
۹ ع. شریعتی، رسالات، ص ۱۹-۲۰.
۱۰ ع. شریعتی، شیعه: یک حزب تمام، ص ۲۷.
۱۱ ع. شریعتی، اسلام شناسی، درس ۲، ص ۱۰۱.
۱۲ ع. شریعتی، علی تنهاست، ص ۱-۳۵.
۱۳ همان.
۱۴ ع. شریعتی، شیعه، ص ۵۵.
۱۵ برای این نگرش به مارکسیسم، نگاه کنید به: ع. شریعتی جبر تاریخ ص ۱-۷۲؛ اسلام شناسی، دروس ۱۰-۱۵؛ چه باید کرد، ص ۷۰-۷۵؛ بازگشت، ص ۱۶۱-۷۰.
۱۶ ع. شریعتی، بازگشت، ص ۴۹.
۱۷ ع. شریعتی، اسلام شناسی، درس ۱۳، ص ۷-۸.
۱۸ برای این نگریش به روحانیت، نگاه کنید به: ع. شریعتی اسلام شناسی، دروس ۲-۷؛ چه باید کرد؟، ص ۱-۱۵۷؛ انتظار، ص ۳۶-۳۷؛ مذهب علیه مذهب، ص ۱-۱۹.
۱۹ ع. شریعتی، اسلام شناسی، درس ۱۳، ص ۱۴-۱۵.

شریعتی، معلم کدام انقلاب؟

شریعتی، معلم کدام انقلاب؟
سوسن شریعتی
معروف است که شریعتی معلم انقلاب بود. اما ما در روزگاری به سر می بریم که با این هر دو مولفه، معلمی و انقلاب مشکل پیدا کرده ایم. نه معلمی چندان اعتباری دارد و نه از انقلاب - مقصود البته نفس مفهوم انقلاب - دل خوشی هست . معلمی که در بسیاری اوقات با کلیشه پروری، آگاهی های کاذب ، برانگیختن شور و انهدام ِ شعور، دادن دستورالعمل هایی برای رستگاری یکی انگاشته شد (و امروز می شنویم ویوا-آکادمیا viva académia)انقلاب هم که مستعد تخریب و خشونت . انقلابیون سابق یا معتقدند که: الف-انقلاب خوب بود، اما اصلاحات بهتر است . یا بر این باورند که ب- انقلاب خوب بود اما وای به حالت اگر همچنان به آن فکر کنی. پ- یا اینکه «رفته ایم این راه را نه بهرام است و نه گورش »و از همین رو عطای سیاست را به لقای آن می بخشند، چه به قصد کسب آن و چه به منظور در افتادن با آن. در نتیجه یا باید بشوی اصلاح طلب، یا کارگزار سازندگی و یا فعال فرهنگی. در هر سه حال، شریعتی با همان خاطره معلمی اش در انقلاب می ماند روی دستمان . چند راه می ماند:
1- همه تجربه های تراژیک شخصی و تاریخی روزگارمان را بیندازیم به گردن او و انقلابی گری اش و از شر او وآموزه هایش خلاصی یابیم:
-«دیو خفته سنت را بیدار کرد»(شایگان- انقلاب مذهبی چیست|؟)
- اسطوره ها را به تاریخ کشاند و یا و تاریخ را اسطوره ای کرد و ما را بیچاره ساخت ( موقن- در گستره اسطوره .نقل به مضمون)
- رویکرد ایدئولوژیک به تاریخ ، بنیان آگاهی جدیدی را که با پیروزی مشروطیت کمابیش استوار شده بود، نابود و آگاهی کاذبی را جانشین آن کرد(جواد طباطبایی -ص31 مکتب تبریز )
2- سرخی شریعتی را از او بگیریم و لباس سبز سازندگی به تن اش کنیم و کلاه سپید صلح بر سرش بگذاریم و تیغ ها و میخ ها و سیخ های کلامش را از او بستانیم تا درست بشود مثل خودمان: واقعیت گرا و نه آن رادیکال اتوپیست. استاد سخن عشق و نه خشم انقلابی و مدام از قول او فریاد برآوریم که مثلاً : دوست داشتن از عشق بر تر است .
3- یا اینکه بیفتیم به لجباز ی و اصرارو پافشاری واثبات همان تصور و یا توهم معروف ِ معلمی او در همان انقلابی که بهمن ِخونین می خوانیم و اسلامی اش می دانیم ، گیرم که دیگر نپسندند و از مد افتاده باشد. گیرم که با تفسیری متفاوت با قرائت رسمی از آن انقلاب و آن اسلام.
اما هر یک از این سه رویکرد اشکالات متدیک دارد. شریعتی نه آن کینگ –کونگی است که اولی ها می پندارند که ناگهان ظهور کرده و دیو را بیدار کرده و تاریخ را منحرف ساخته و تاریخ مشروطه را که می رفت اسباب آزادی ما را فراهم کند ، نابود کرد . نه او را می شود به این راحتی شبیه کرد به موجود ِ پر طمئنینه ی سرِ فرصتی ِ توبه کار امروز، آنچنان که دومی ها می پسندند و نه با لجبازی و حسرت برای زمانه های از دست رفته و متولی گری برای یک مرده ریگ می توان بقای او را تضمین کرد. (ناگفته نماند : به طریق اولی او را مصادره هم نمی شود کرد.شریعتی، ناسخ یا منسوخ، طی این سالها اسباب آزادی مار ا هم که نه، اسباب آزادی خود را فراهم ساخته است )
تنها راهی که می ماند شاید این باشد: سهم شریعتی را دراین اتفاقی که انقلابش می نامیم روشن کنیم و البته جنس معلمی اش را . چه به قصد محاکمه او و چه به قصد قدر دانی از او. نه! اصلاً به قصد اندازه گیری بزرگی او و روشن شدن قدرت تخریبش..
به دو پرسش مجزا و مشروع می شود پرداخت : شریعتی معلم انقلاب بود یا معلمی بود انقلابی؟ بوده اند معلمینی که انقلابی نبوده اند و شده اند سر چشمه انقلاب. مثلاً لوتر . یا برعکس معلمینی که در ستایش انقلاب گفته اند و کسی به حرفشان نکرده است . در مملکت خودمان بسیار.
از پرسش دوم شروع کنیم . آیا شریعتی معلمی بود انقلابی؟ در معلم بودنش که تردیدی نیست . در محتوای تعلیمش می شود تا اطلاع ثانوی بحث کرد. لااقل تا زمانی که مواد آموزشی او، بزنگاههای زیستی ما باشد: نسبت سنت و مدرنیته. نسبت شرق و غرب. نسبت عقل و ایمان . نسبت سنت و مذهب. ایدئولوژی و فرهنگ. اینکه پروژه اجتماعی اصلاح دینی ِ او همانی بود که بعداً نامش اسلام سیاسی شد و مبنای دین و حکومت؟بازگشت به خویشتن او رقیب بنیادگرایی بود و یا همدست او؟ اینکه عدالت طلبی او در برابر دموکراسی خواهی بود ؟ چپ بود یا لیبرال؟چیز دیگری خواست و چیز دیگری شد؟ و...شریعتی در زمان حیاتش متهم به نداشتن پاسخ های قاطع و روشن به این پرسش ها بود، در نتیجه نمی توان قطعیت های کلیشه پرور و کلیشه ساز پس از مرگش را ، در زمان انقلاب به او منسوب دانست . آن قطعیت ها محصول فرآیند دیگری بود . محصول آسیب ها و نابسامانی های فرهنگی ای که شخص شریعتی بارها و بارها نقد کرده بود. او نه قرار بود یک تنه پاسخ عقب ماندگی های ما باشد و نه می توانست یک تنه موجب عقب افتادگی های ما. سهم او در این میان چیست و مسئولیت او تا کجا؟
آیا شریعتی انقلابی بود ؟ به کدام معنا انقلابی بود ؟ درروش ؟در اهداف؟ در تفکر؟
روش : در سال 1350- اوج مبارزات مسلحانه - در کنفرانس فاطمه فاطمه است می خوانیم :
«....شیوه ای که در مبارزه اجتماعی برای اصلاح وجود دارد ، بر حسب بینش ها و مکنب های اجتماعی عبارت است از :1-روش سنتی و محافظه کارانه.2- روش انقلابی.3-روش اصلاحی، رفرمیسم. محافظه کار به هر قیمت و به هر شکل تا آخرین حد قدرتش می کوشد که سنت ها را حفظ کند حتی بقیمت فداکردن خویش و دیگران . انقلابی همه چیز را می خواهد یک باره دگرگون کند و با یک ضربه در هم بریزد نابود کند و ناگهان از مرحله ای به مرحله ای بجهد، ولو جامعه آمادگی این جهش را نداشته باش،د ولو در برابرآن مقاومت کند . ناچار انقلابی، ممکن است به خشونت و دیکتاتوری و قساوت و قتل هام های وسیع و متوالی دست زند، نه تنها علیه قدرت های ضد مردم بلکه علیه توده مردم نیز . مصلح هم که همیشه به مفسد فرصت و مجال می دهد!(ص 54 م.آ.21) شریعتی از راه چهارمی سخن می گوید که شیوه پیامبر است : 52 انقلاب در سنت ها با حفظ فرم اصلاح شده آن(ص 52)دیدن واقعیت های موجود و نپذیرفتن آنها و تغییر انقلابی ماهیت آنها.
با رویکرد صرف نظری ، حداقل معلوم است که شریعتی نه محافظه کار سنتی است ، نه انقلابی ایدآلیست، و نه رفرمیست . محافظه کار را پاسدار سنت به هر قیمت می داند. تغییر ناگهانی و دفعتی را در معرض خطر توتالیتاریم و رفرمیسم را در معرض تهدید مفسد. نیذیرفتن واقعیت اما دیدن آن و تلاش برای تغییر انقلابی ماهیت آن ، نامش چیست؟ رفرمیست یا انقلابی؟ رفرمیست انقلابی یا انقلابی رفرمیست ؟ حتی اگر معلوم نباشد که چیست ، روشن است که چه چیر نیست . حفظ سنت ها و وضعیت موجود به هر قیمت نیست ، تغییر ناگهانی ِ جهشی ِخشن و اقتدار مآبانه به هر قیمت نیست، سرو صورتی متناسب دادن به یک امر نامطلوب و شیوه اصلاح تدریجی نیست (چرا که در طی این مدت طولانی عوامل منفی و قدرت های ارتجاعی و دست های دشمنان خارجی این نهضت اصلاح تدریجی را از مسیر خود منحرف می سازند و یا آن را متوقف می نمایند و حتی نابود می کنند(همان –ص 52)
با این وجود رویکرد صرفاً نظری این مشکل را به دنبال دارد که با نادیده گرفتن واقعیت و تاریخ ، برای ایده ها و نظریات سهمی بیشتراز توانشان –چه در تخریب و چه در سازندگی- قائل شویم با این توهم که با رمی جمرات این بت های نظری اسباب رستگاری ما فراهم خواهد شد . حال آنکه به قول برودل، مورخ فرانسوی ، تاریخ یعنی شناخت داده ها و البته داده های انسانی ، داده های انسانی در دیالکتیک سه زمان : «زمان سریع حوادث»،« زمان کش آمده دوره ها» و «زمان کند و کشدار تمدنی». مشکلات و معضلات قدیمی مربوط به حوزه تمدنی ایران اسلامی را با مشکلات و معضلات یک دوره تاریخی ، یکی گرفتن و همه را به پای مشکلات مختص زمان سریع حوادث ریختن ، همین بلبشویی می شود که بدان گرفتاریم. شریعتی با آن تفکیکی که در شیوه های متعدد مبارزه اجتماعی بر می شمرد می کوشد که حل معضلات موجود ِ مختص ِ زمان سریع حوادث را در پرتو زمان طولانی ترِ زمانه و دوره ای که در آن قرار دارد بفهمد و آنها را در جایگاه تاریخی ِ فرهنگی درازمدت بنشاند . همین رویکرد است که او را وامیدارد که در بازگشت از اروپا راه دیگری را انتخاب کند متفاوت با دوستان قدیمی ملی اش و نیز متفاوت با رویکرد جدیدی که در سالهای چهل در حال شکل گیری بود. همان سالهایی که جنبش اجتماعی و سیاسی ، با خروج از رخوت سالهای سی ، سمت و سویی رادیکال می گیرد و به تعبیر امروزی ها از رفرمیسم شناخته شده مسلط عبور می کند. شریعتی در روش ، همچون بسیاری از هم نسلی های خود از رفرمیست های ملی گرا در رفتار سیاسی شان در برابر قدرت فاصله می گیرد اما رادیکالیزم و یا رویکرد انقلابی را نه معطوف به « زمان سریع حوادث » یعنی گرفتن سلاح به قصد تغییرات سریع ، بلکه در میدان دیگری پی می گیرد. شاید برای همه کسانی که سخنرانی پس از شهادت او را به یاد می آورند، گفتن این سخن تفسیر امروزی از آن دیروز به نظر آید، اما این پرسشی است مشروع که پس چرا نقد او به مبارزه مسلحانه به حاشیه رانده می شود؟ شاید به دلیل همین پتانسیل انقلابی موجود در جامعه بوده باشد و نه همدلی او با تغییرات سریع انقلابی. نگاهی به تاریخ آن سالها نیز این ادعا را ثابت می کند. گرفتن سلاح و سمت و سوی رادیکال مبارزات سیاسی ، چندین سال قبل از شروع حرکت شریعتی در حسینیه آغاز شده است. او با چنین مخاطبی است که «از کجا آغاز کنیم » را در میان می گذارد و از تصفیه منابع فرهنگی سخن می گوید و از پدرمادر ما متهممیم و...حتی تاریخ ادیان . تاریخ ادیان ، سلسله کنفرانسهای شریعتی در حسینیه ارشاد در سال پنجاه است، یعنی دراوج مبارزات مسلحانه(در همه طیف: مذهبی، چپ مذهبی؛ مارکسیستی و..)آیا ترس از مرگ است که شریعتی به این جریانات نمی پیوندد و می رود سراغ تدریس تاریخ ادیان ؟ آیا –چنانچه مجاهدین در آن سالها و سالها بعد نیز می گفتند- به دلیل خصلت محفلی روشنفکرانه او بود؟ آیا این نوع رویکرد را تائید می کرد اما در توان خود نمی دید؟ هیچ کدام. بی شک شریعتی چنانچه خود در همین دریغ ها و آرزوها نوشته است ، شهدای آن روزگار را «پیامبران بزرگ عصر خویش می داند ،پیامبرانی که از انبیا بنی‌اسرائیل برترند.» اما افسوس می خورد :« افسوس!بجای آنکه نهضتی تنها بر روی سرش راه برود، در حالیکه دستهایش در جیب است و پاهایش در هوا و معلق و رها، کاری میکرد که این مرد بر روی دو پاهایش راه برود و با دستهایش کار کند و با سرش بیاندیشد.(دریغها و آرزوها)
اهداف. آیا ابژکتیو شریعتی در اتخاذ همان مشی ای که نامش را اصلاح انقلابی می داند بر محورو یا با اولویت تغییر قدرت سیاسی می چرخد؟ اولویتی که همه احزاب و گروههای سیاسی دهه چهل و پنجاه بر آن پای می فشرند. پاسخ این سوال را می توان در مقاله ا ی به نام دریغ ها و آرزوها خواند: .
(در) مشروطه، ای کاش به‌جای آنکه به تغییر رژیم می‌پرداختیم، به تغییر خویش می‌پرداختیم. پس از جنگ، پس از شهریور بیست، ما – نهضت ملت ما – بیست سال اختناق را که می‌توانست بزرگترین عامل بیداری و آگاهی و حرکت و نجات و سرچشمه آموزشها و تجربه‌های بزرگی باشد، گذرانیم و از آزادی تنها بازگشت به ارتجاع عصر قاجاری را بنام مذهب، شعار خویش کردیم.... آنگاه که سیاست رو کردیم: نفت، ملیت، استقلال و نفی امپریالیسم و استعمار غربی. اما ای کاش بجای شعار «نفت»، ما یک شعار «فکر» می‌داشتیم بماند؛ همچنانکه روزی که شعارهای سیاسی‌مان را از ما گرفتند، دیگر از خویشتن خویش چیزی باقی نمانده است».شریعتی انقلابی چنین پیداست که از انقلاب، تغییر می فهمیده است و اما نه با اولویت تغییر قدرت . بینش. بینش شریعتی آیا انقلابی بود؟ خود می گوید: « تغییر انقلابی محتوا و اصلاح فرم آن. بر همین اساس است که شریعتی برای ایجاد انقلاب در بینش ها استحمار را علت بعید عقب ماندگی می داند و نارسیسیزم مذهبی- ملی را از یک سو و الیناسیون را از سوی دیگر دو آفت بزرگ تحقق آن انقلاب بر می شمرد. مخالف خود شیفتگی و خود باختگی. ..«.. اما دریغ، که نهضت مذهبی‌مان به تعظیم شعائر صفوی و قاجاری گذشت، و نهضت ملی‌مان به تبلیغ شعارهای روزمره سیاسی ...« اگر در آن سو، بجای مشتی نیرومند و کوبنده بر روی خصم، مشتی نیرومند و کوبنده بر این دیوارهای سترک قرون وسطائی که گرداگرد عقل و دین و اندیشه ما کشیده بودند، فرود می‌آمد و راه برای تابش نور به خلوتگاهها و تکیه‌گاهها و حجره‌ها و حوزه‌ها و اندیشه‌ها و احساسهای دینی‌مان باز می‌شد، آنگاه مذهب ما... ».(دریغ ها و آرزوها1355)
دریغ های شریعتی را که در سال 54-55نگاشته شده است را کنار هم که بگذاریم - یعنی سه سال قبل از انقلاب ایران می بینیم به گونه ای غریب شبیه افسوس های امروز ماست و یکی از معانی این تشابهات این است که آنچه را که امروز در دهه هشتاد شده است ذکر مصیبت بسیاری از روشنفکران، برای شریعتی امری واضح تلقی می شده است : امکان خشونت به دنبال حرکت های انقلابی جهشی. ضرورت یک حرکت بطئی فرهنگی قبل از هر گونه طرح اندازی فوری تغییر در حوزه سیاست. ضرورت بازنگری در جایگاه امر مذهبی و موقعیت دینداران و... همه این دریغ ها ، دریغ های معلمی است که از بی شاگردی می نالد. شریعتی می داند و می بیند که دارد بد فهمیده می شود . بر خلاف تصور و توهم تعمیم یافته ، گفتمان شریعتی ، گفتمان غالب زمانه خود نبود. راستی تقصیر چه کسی بود که این حرف ها شنیده نشد و آن شریعتی پر دریغ و پر افسوس سالهای 54-55 ، معلم امیدواری های انقلابی شد؟ تقصیر حرف های دو پهلوی او بود و یا مشکل از گوشهای دو پهلوی ما . ما را شریعتی انقلابی کرد یا ما انقلابی بودیم؟
شریعتی ، آنچنان که بود فهمیده نشد. چه جای شکایتی ؟ مگر خودش نگفته است :« همه می پندارند که هر کسی آنچنان فهمیده می شود که هست، اما نه، آنچنان که فهمیده می شود هست . به عبارتی دیگر، هر کسی آنچنان است که احساسش میکنند، نه آنچنان احساسش میکنند که هست» (هبوط) شریعتی را جامعه انقلابی برافروخته آن سالها، انقلابی احساس کرد حتی اگر خود او پر حسرت بود و پر دریغ. برای پاسخ به این پرسش که بالاخره او انقلابی بود یا خیر، کدام را باید ملاک گرفت ؟آنچه که خود بود یا آنچه که از او فهمیده شد؟. نزاع همچنان ادامه دارد. همه این حرف ها نه برای تطبیق دادن سخن شریعتی است با دیسکور مسلط این زمانه در باب مفهوم انقلاب و مضرات آن ، بلکه به قصد تکرار همان حرف قدیم او است که « انقلاب، قبل از اگاهی می تواند فاجعه باشد.». همین و بس.
و دست آخر ! بیایید لجبازی کنیم و امیدوار بمانیم : شریعتی سالها است که «ما» ی مذهبی را عصبانی می کند، « ما» ی اجتماعی را تحریک می کند و «ما» ی خلوت نشین را مضطرب و به این معنا «معلم انقلاب » باقی می ماند، حتی اگر معلمی و انقلاب امری از مد افتاده باشد.

منبع :شهروندامروز

آرزوها و دریغها

دریغها و آرزوها -1355

نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان و در دو بخش آرزوها در مجموعه آثار27- بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- و دریغها در مجموعه آثار 25- انسان بی‌خود- منتشر شده است.

پسرم، نمیخواهم برایت سخنرانی کنم، نه قصدش را دارم و نه حالش را.
زندگی را در فرهنگ اروپائی، هشتاد سال معدل می‌گرفتند و چهل سال را نیمه‌راه زندگی می‌نامیدند. «دانته» در جلد اول بهشت و دوزخ و برزخ که با این عبارت آغاز می‌شود: «در نیمه‌راه زندگانی ما»، مقصودش چهل‌سالگی است. براین اساس، من به نیمه‌راه زندگانی خویش رسیده‌ام؛ اما من نه در فرهنگ غربی که در شرق زندگی می‌کنم، معدل عمر ما خود چهل سال نیست و اگر عمر امثال مرا ملاک بگیری که اساس بر جوانمردگی است.
بهرحال احساس می‌کنم که دیوارها از پیرامون من دم‌به‌دم، لحظه‌به‌لحظه به من نزدیکتر می‌شوند؛ اندک‌اندک احساس می‌کنم که بر روی سینه‌ام فشار می‌آورند. در پشت هر دیوار کمینی، از هر سایه‌ای خطری و از هر گوشه توطئه‌ای؛ اینست فضائی که در آن تنفس می‌کنم. متأسف نیستم، زیرا تأسف حالتی است، دریغی است که بر عزیزی باید خورد و من خود را کوچکتر از آن می‌بینم که برای از دست رفتنش حتی شایسته باشد که افسوسی خورد و دریغی داشت.
اما بی‌شک هر احساسی و هر روحی و هر موجود زنده‌ای، به‌خصوص در لحظه‌هائی که بیم‌خطر و فنا می‌رود و بوی مرگ را استشمام می‌کند، دوگونه احساس و دوگونه خاطره در جانش قوت بیشتر می‌دهد و فضای یادش را سرشار می‌کند: یکی «دریغ‌ها» و یکی «آرزوها» - که البته هر دو از یک سرچشمه‌اند و هر دو یک ذات دارند، اما در دوچهره و در دو تعبیر.
دریغ‌هایم بسیار است و آرزوهایم نیز بسیار و حرفها بسیار برای گفتن؛ اما من در اینجا می‌خواهم اساسی‌ترین افسوس‌هایم را و عزیزترین آرزوهایم را، در لحظه‌های آخری که احساس می‌کنم، به تو بازگو کنم، در حالتی که تو می‌توانی از اینها وصیتی را تلقی کنی.
دریغهایم بسیار است، در تاریخ از آغاز اسلام تاکنون: ای کاش چنین می‌شد، ای کاش چنان نمی‌شد، اگر چنین می‌کردیم و اگر چنین می‌گفتیم، چنین نمی‌شد و چنان می‌شد. اما سخن گفتن از تاریخ، نه مجالش هست و نه حالش. از تاریخ خودم سخن می‌گویم؛ در زمینه‌ای بسیار محدودتر و مسائلی عینی‌تر و نزدیکتر. از سید جمال به این سو، این دریغ‌ها آغاز می‌شود: اگر او را تنها نمی‌گذاشتیم، و اگر او را در دست توطئه‌ها و جلادها رها نمی‌کدریم، اسلام، امروز، نه همچون متهمی که نیاز به دفاع دارد، بلکه همچون مدعی عموم انسان، یا لااقل مدعی امت خویش در این بخش بزرگ از جهان، شناخته می‌شد و دادستان می‌بود و دادستانی می‌کرد، نه اکنون که ما باید وکالت دفاع از او را به گونه‌ای تسخیری و ضعیف برعهده گیریم. بهرحال او را تنها گذاشتیم و گذاشتیم که متهمش کنند، ضعیفش کنند و بسادگی سربه‌نیستش کنند، و بهرحال سخنش، طنین فریادش در فضای این سرزمین نپیچید و از آن پس برای همیشه از یادها برفت و پس از او (در) مشروطه، ای کاش به‌جای آنکه به تغییر رژیم می‌پرداختیم، به تغییر خویش می‌پرداختیم.
پس از جنگ، پس از شهریور بیست، ما – نهضت ملت ما – بیست سال اختناق را که می‌توانست بزرگترین عامل بیداری و آگاهی و حرکت و نجات و سرچشمه آموزشها و تجربه‌های بزرگی باشد، گذرانیم و از آزادی تنها بازگشت به ارتجاع عصر قاجاری را بنام مذهب، شعار خویش کردیم، زنها را به چادر برگرداندیم و علمایمان را به عمامه و توده مردممان را به تکیه. و پس از بیست سال فشار سکوت، عالمان ما، ارمغانی که از آن دوران پر از آموزش و پر از آزمایش به ملت ما هدیه کردند، باز زنجیر بود و تیغ؛ اما نه برای آنکه دشمنی را به بند کشند، یا برای آنکه از حقیقتی دفاع کنند و بر فرق نفاق و کفر فرود آرند، بلکه تا بر سر و سینه خویش زنجیر کشند و بر فرق خویش تیغ.
آنگاه که سیاست رو کردیم: نفت، ملیت، استقلال و نفی امپریالیسم و استعمار غربی. اما ای کاش بجای شعار «نفت»، ما یک شعار «فکر» می‌داشتیم؛ بجای تلاش برای بازستاندن نفت از دست غرب، ای کاش به بازستاندن آنچه از نفت عزیزتر است برمی‌خاستیم و آن، بازگرفتن ایمانمان، آگاهی و اندیشه‌مان و خویشتن انسانی‌مان بود که از ما گرفتند و بدنبال آن خیلی چیزهای دیگر را و از جمله نفت را. اگر خویشتن را بازمی‌یافتیم، هم خود را بازیافته بودیم و هم بدنبال آن، به‌گونه نتایج طبیعی و حتمی و قطعی این «خودیابی»، سرمایه‌هامان را و نفت‌مان را. اما دریغ، که از نهضت مذهبی‌مان به تعظیم شعائر صفوی و قاجاری گذشت، و نهضت ملی‌مان به تبلیغ شعارهای روزمره سیاسی. آن‌چنانکه امروز اگر تیغ و زنجیر و مفاتیح را از ما بگیرند، دیگر از دین چیزی نداریم بماند؛ همچنانکه روزی که شعارهای سیاسی‌مان را از ما گرفتند. دیگر از خویشتن خویش باقی نمانده است. بهرحال گذشت.
در این سالهای اخیر، من در محدوده‌ای بسیار حقیرتر و کوچکتر از آنچه دیگران تلقی می‌کنند و تصور، بعنوان معلمی یا گوینده‌ای تنها و ضعیف، کاری را در ظرف بسیار محدود زمانی و در شرایط بسیار محدودتر و دشوارتر اجتماعی، آغاز کریدم. اما کی؟ در شرایطی که در همان حال که بدترین بود، می‌توانست بهترین هم باشد؛ هنگامیکه روحانیت ما – و متعاقب آن توده مذهبی‌مان که همه توده ملت ما و جامعه ماست - ، برای نخستین‌بار به صحنه آمد و کمر راست کرد و از خلوت دعاها و وردها و از کنج حجره‌ها و مدرسه‌ها، به وسط زمان و عرصه درگیریهای روزگار ورود کرد، ورودی سریع، غریب و بگونه‌ای که هرگز پیش‌بینی نمی‌توانستیم کرد. و از سوی دیگر نسل جوان ما، روشنفکران مسئول ما، با دو بعد پرشکوه و پر جنبش و متعالی نهضتی را آغاز کردند، نهضتی که یک بعدش تکیه‌گاه فکری اسلام بود – و این کاری بود بدیع: آنچه آرزو می‌کردیم - ، و بعد دیگر مرحله شگفت‌انگیز ایثار و انفاق جان – چه سخاوتمندانه! برای نخستین بار ما که خو کرده بودیم که همواره عزادار شهیدان باشیم، نشان دادیم که می‌توانیم پیروان شهیدان باشیم، و نوحه‌سرائی را که پیش از این در طی قرن‌ها جانشین حماسه‌سرائی کرده بودند، در پیرامون شهادت بازگردانید و از شهادت حماسه سرائید و نوحه‌سرائی را به خصم بازگرداند.
و اما افسوس! اما افسوس که در این هر دو راه، چه نیروهائی به مهلکه افتادند و چه امکاناتی از دست رفت: اگر در آن سو، بجای مشتی نیرومند و کوبنده بر روی خصم، مشتی نیرومند و کوبنده بر این دیوارهای سترک قرون .سطائی که گرداگرد عقل و دین و اندیشه ما کشیده بودند، فرود می‌آمد و راه برای تابش نور به خلوتگاهها و تکیه‌گاهها و حجره‌ها و حوزه‌ها و اندیشه‌ها و احساسهای دینی‌مان باز می‌شد، آنگاه مذهب ما، آنروز هزاران آموزگار شهادت در میان توده داشت نه دو شهید. و در این سو، بجای آنکه نهضتی تنها بر روی سرش راه برود، در حالیکه دستهایش در جیب است و پاهایش در هوا و معلق و رها، کاری میکرد که این مرد بر روی دو پاهایش راه برود و با دستهایش کار کند و با سرش بیاندیشد. روشنگران ما به عمل پرداختند، و کارگران ما محروم و غافل تخدیرشده و فریفته دور از صحنه و محروم از این پیامبران بزرگ عصر خویش – پیامبرانی که از انبیا بنی‌اسرائیل برترند.
من در این میان، کار را هنگامی آغاز کردم که آن دو قطبی که همواره آرزو می‌کردم یک قطب شوند، آن دو دستی که همواره دو مشته رویاروی هم بودند، یک پنجه در هم فشرده گردند – پنجه‌ای که از ایمان نیرو می‌گیرد و از فکر روشنائی -، هیچ‌کدام نتوانستند و برخی نخواستند، و برخی که اکثریت باشند، ندانستند که اگر بجای تنها گذاشتن من، کاری این‌چنین می‌کردند – آنهم کسانیکه اکثریتشان هم در ایمان و هم در ایثار از من برترند – اکنون هزارها، صدها هزار چراغ راه فرا راه این مردم بود و اکنون اسلام هم از قدرت حرکت عشق و ایمانی که از قلب این توده می‌جوشد، تغذیه می‌کرد و هم از نور آگاهی و اندیشه روشنفکرانی که بجای آنکه اندیشه خویش را به خلق انفاق کنند، جانشان را انفاق کردند – و این عالی‌ترین اخلاص است.
اما دریغ! اما دریغ که مردمی که به روشنائی بیشتر نیاز داشتند، از روشنائی محروم شدند، و به‌جای آن شهیدانی یافتند، شهیدانی که در تاریخ فرهنگ و ایمان ما هم کم نیستند و بلکه بسیارند و از هر امت و ملت دیگری بیشتر؛ اما این ناآگاهی بود که این خلق را در پیرامون آرامگاه هر شهیدی که در هر گوشه و در هر نقطه و هر کوه و دره و صحرا و روستای این سرزمین افتاد، بصورت بت‌پرستان جاهلی که بر پیرامون بتهای مجهولی طواف می‌کنند و آنچه از آنان می‌خواهند، نذرونیازها و خواستهای زنانه و کودکانه و جاهلانه است، رها کرد. بهرحال، در آن حال که این اندیشه بیش از همیشه نیازمند نور روشنفکران و عشق توده بود، و این نور و این عشق در عالی‌ترین لحظات تجلی خویش بود، اما نگاه ما از هر دو بی‌نصیب ماند، یا لااقل کم‌نصیب. بهرحال بگذریم؛ کار من نیز ناتمام ماند و حرفها ناگفته.
و اما آرزوهایم. اینها دریغهایم بود، اما آرزوهایم – این آرزوها در خط سیر یک آرزوی اساسی است: آرزوی ابلاغ؛ که ما همه – ما آگاهان این دین – رسولان پس از خاتمیت هستیم. رسول، از سوی جیرئیل پیام گرفت و ما از سوی رسول. ما رسولانی هستیم که جبرئیل‌مان محمد است، و آن برگی از نور که «اقرء» را در آن غار تاریک پیش چشم محمد آورد، اکنون پیش‌روی ماست.
اما کار ما، ابلاغ پیام ما، ناتمام ماند و من که یکی از کوچکترینم، آرزو داشتم که ای کاش بزرگترین و اصیل‌ترین آیات و سوره‌های این پیام را می‌توانستم به آن گروهی که به سخنم گوش می‌دهند، فراخوانم (چه)، می‌ترسم در این لحظاتی که هر دم مرگ را در پیش‌رو و پشت‌سر خویش، احساس می‌کنم، آنها در دلم مدفون و انبار شوند، اما می‌گویم تا شما، تا شمائیان، پیغام را به قیمت انفاق همه چیزتان برسانید. بهرحال اینها دریغهای من (بود) *.
* ادامه این نوار، گفتاری است تحت عنوان «آرزوها»، که در مجموعه آثار شماره 25 به چاپ رسیده است. («دفتر»)
... و اما آرزوهایم: طبیعی است که آرزوی هر کسی با سرشت او، با روح او و با سنخیت فکر و تربیت و محیط و جنس فطرت او و تربیت و تاریخ و فرهنگ محیط و خاندان او الهام و با شیوه تفکر و مکتب او پیوند دارد.
اساساً آرزوها از همین سرچشمه‌ها است که برمی‌خیزد. من از یک‌سو شرقی هستم و از سوی دیگر یک مسلمان با روح و بینش و نگرشی شیعی و از سوی دیگر انسانی که در این عصر زاده شده است و زندگی کرده است، و این عصر، عصری است که ویژگیهای خویش را دارد: عصری است که تصاعد پلیدی وجود به اوج خود رسیده است، و از سوی دیگر آزادی و عدالت به اوج خود. و در طول تاریخ هرگز چنگیزی تا بدین غایت که اینها می‌کنند، در جهان، چنگیزی نکرده است و نمی‌توانسته است بکند و نمیدانسته است چه کند و چگونه: چنگیز دیروز سلاحش شمشیری بوده است و مرکبش اسبی و نقابش و دفاعش سپری و همین! اما چنگیز امروز، مرکبش «صنعت» است و سرمایه و شمشیرش «علم» است و نقابش آزادی، انسان‌دوستی، تمدن، پیشرفت، صلح، سوسیالیسم، حقوق‌بشر، لیبرالیسم، اومانیسم، چنگیز دیروز مفاصل اعضاء یک پیکر را می‌گسست، و امروز پیوندهای عمیق و قدسی روح را؛ چنگیز دیروز سر از تن جدا می‌کرد؛ چنگیز امروز فطرت آدمی را از تنش. چنگیز دیروز خانه‌ها را بر سر خلق فرو می‌کوفت؛ چنگیز امروز جهان را، آسمان را، عشق را، ایمان را و هرچه را که آدمی در پناه آن «آدمی» می‌تواند ماند، بر سرش آوار می‌کند. چنگیز دیروز جامه را از تن آدمی بدر می‌کرد و می‌ربود، چنگیز امروز ماهیت آدمی را و هویت آدمی را.
به‌هرحال، جور، غارت و دشمنی با انسان، در طول این تاریخ، تاریخی که با قابیل آغاز شده است، همچون همه پدیده‌های دیگر عالم، در مسیر تکاملی و تصاعدی خویش، اکنون به آسمان رسیده است. قلمرو حکومتش نه دیگر از مرزی به مرزی و از قومی به قومی، که پهنه جهان است و کشور انسان.
اما در سوی دیگر هیچگاه آزادی و عدالت و دشمنی با ظلم و پلیدی، هرگز همچون امروز اصحابی وفادار و سربازانی سرشار از ایثار و جانبازانی پر از سخاوت و صمیمیت نداشته است، و این بیانگر آن مکتبی است که در فلسفه انتظار شیعی و در فلسفه قیام مصلح انقلابی آخرالزمان، بدقت تشریح شده است. روزگاری که فساد و ظلم سراسر جهان را مملو کرده است، روزگاری که در آن، به گفته امام صادق، دیگر انسانها ظلم و فساد را تحمل نمی‌توانند کرد و تحمل نمی‌کنند و در برابرش به عصیان برمی‌خیزند. و این دو منحنی متضاد، در اوج صعود خویش، انفجار را در پی خواهند داشت.
بهرحال فرزند زمانی هستم که در آن فلاح و عدالت، که در مذهب ما نخستین، هدف توحید است و دومین، هدف تشیع، نه دیگر همچون آرزویی و همچون پندواندرزی که دهان به دهان میگردد، یا همچون مضامینی که در اخلاق یا ادب تبلیغ میشود، که هم‌چون آتشی که از سینه‌ای به سینه‌ای و فریادی که از حلقومی به حلقومی می‌پرد و در سراسر زمین گسترش می‌یابد، جهان را به تلاطمی پرامید و جنبش رهایی‌بخش کشانده است. روزگاری که وفاداران نجات آدمی و مجاهدان علیه تاریکی، ستم، استعباد و استبداد، نه دیگر فیلسوفان، عارفان، روشنفکران و نخبه‌های بشریت، پیامبران و یاران معدودشان، که توده‌های عامی، قربانیان همیشگی جهل و ظلم، پیش‌تازان و پیش‌گامان آنند. به‌هرحال عصری که انقلاب کبیر فرانسه را پشت سر نهاده است؛ رنسانس را، بازگشت به عقل و علم را از استبداد دینی و امپریالیسم لاتینی بنام مسیحیت، و فئودالیسم و برده‌داری را، که زیربنای مذهب گذشته بود، پشت سر نهاده است؛ انقلاب صنعتی را پشت سر نهاده است، استثمار را کشف کرده است؛ علت فقر، گرسنگی و ظلم و تبعیض و تضاد را فهمیده است و راه درست نفی همه این بیماریهای همیشگی تاریخ را پیدا کرده است. علم نه دیگر مفاهیمی که از دهانی به دهانی و از کتابی به کتابی، در حجره‌ها و مدرسه‌ها و دانشگاهها و آکادمی‌ها می‌گشت و زبده‌ها را سیراب میکرد و خوراکی برای تفنن اشراف و افراد فارغ‌البال و مرفه می‌ساخت، بلکه تابش نوری و – چه بهتر – سلاحی در دست مردم شده است در پرتو آن آن ریشه‌ها را می‌شکافند، علتها را پیدا می‌کنند و در پس نقابهای فریبنده روح و معنا و فلسفه و زیبایی و حکمت و دین، چهره‌های پلید و سیاه و کفر و نفاق، غارت و جور و جبر و ظلم و فریبکاری را می‌شناسند. نه تنها عدالت، که راه استقرار آنرا نیز می‌دانند. نه تنها تبعیض و استثمار را می‌شناسند و بدان دشمنی می‌ورزند، بلکه باور دارند که می‌توانند آنرا طرد کنند. آن روز آنچه را در طول تاریخ، پیامبران و صالحان به‌گونه شعاری، به‌گونه فرهنگی، به‌گونه اخلاقی، به‌گونه آرزوهای همیشگی انسانیت، به‌گونه تجلی فطرت آدمی در طول تاریخ احیاء میکردند و ابلاغ می‌کردند و پیروانی کم می‌یافتند و فریادشان بی‌درنگ در انبوه غوغای جباران گم میشد، محو میشد و یا بدتر از آن «مسخ»، امروز در سراسر جهان، در پلیدترین باتلاقهای سرمایه‌داری و استعمار و اسنثمار و غارت، صمیمی‌ترین یاران خویش را در وسعت خاک، از پیشرفته‌ترین جامعه‌های متمدن تا عقب‌مانده‌ترین قبائل چادرنشین آواره باز می‌یابد. بی‌شک آرزوهای من از این مرزها بیرون نیست.
از یک‌سو فرهنگ عظیم شرق که همواره انسان را به نجات درون خویش، به کمال معنا و رشد وجودی انسانی فرا می‌خواند و از روح و عشق سخن میگفت و می‌کوشید تا در درون آدمیان چراغ قدسی خداوند را فروزان نگاه دارد؛ و اسلام را به هستی پیوستگی خوش و هماهنگ و معنی‌دار «توحید» بخشید و به نبوت، رسالت قیام مردم را برای قسط و عدالت؛ و محمد همچون سقراط که «فلسفه» را از آسمان به زمین آورد، «دین» را از آسمان به زمین آورد، تا نه دیگر بندی از ذلت بر دست و پای اراده و آگاهی آدمی باشد، که از یک سرش بر گردن وجود انسان بسته است و سر دیگرش در عمق مبهم و مجهول آسمان گم میشود، و نه لای‌لای تخدیرآمیز و غافل‌کننده اورادی مجهول، که آدمیان را خواب می‌کند، بلکه راهی بسوی نجات آدمی به سرمنزلی که خدا در انتظار ورود انسان و صعود و کمال انسان است، و راهش از زمین می‌گذرد، از خاک، از قلب توده، امت و امی‌ها، نه زبده‌ها و اشراف و برجسته‌گان؛ و تشیع، اسلامی که آگاه از سرنوشت شوم همه ادیان، سرنوشت شومی که کتاب خدا و دین خدا پس از چندی از مسجد، که خانه مردم بود، و از محراب، که آستان خداوند، راهی کاخها و قصرها میشد و خدمت‌گذار قیصرها و بازیچه ساحران و سیماب‌های فریبی که ریسمانها را به آن می‌آغشتند؛ تشیع، اسلامی که میرفت تا راهی کاخ سبز معاویه شود و از دمشق تا بغداد و از بغداد تا غزنین، و از غزنین تا باب عالی و عالی قاپو، از کاخی به کاخی و از دست قدرتی به قدرتی منتقل گردد و کاوه آهنگری دیگر شود، کوشید تا راه خویش را از خانه گلین و ساده فاطمه بگذراند و بر خط سرخ شهادتی که در طول تاریخ، نسل به نسل می‌گذرد عبور کند و در نهایت به نجات مستضعفین و وراثت زمین برای بندگان راستین و رهبری و حکومت و امامت آنان که همواره به بیچارگی و ضعف در زمین محکوم بودند، منجر شود.
از سوی دیگر، روح عدالت‌جوی انسان امروز که آگاه شده است که سرمایه‌داری «پول» را جانشین «خدا» کرده است و «تولید» را جانشین «توحید» و «اقتصاد» را به‌جای «عشق» نهاده است و «قدرت» را به‌جای «حقیقت» و «لذت» را به‌جای «کمال»، «سلطه بر طبیعت» را به‌جای «سلطه بر خویش»؛ «قانون جنگل»ی که وارث هزارها سال فرهنگ و تمدن و قانون و حقوق میشود و رابطه‌ها، رابطه گرگانی و سگانی که بر مرداری هجون برده‌اند و این بر آن مخلب می‌کشد و آن بر این منقار؛ رندگی کردن برای «مصرف»، قربانی کردن «آسایش» برای ساختن و خریدن «وساول آسایش» و در نهایت، انسان پرستنده پرستنده می‌ماند، اما نه دیگر چون گذشته پرستنده کمال، پرستنده ارزش، پرستنده زیباییها، پرستنده مطلق، خیر، بینائی، آفرینندگی، جود، بلکه پرستنده دو چیز: «سرمایه» و «سکس»؛ آگاه از اینکه آدمی اکنون بیگانه پول میشود و دیوانه لذت و بنده مصرف: مسخ فطرت، بندگی و جنون، در پست‌ترین و ننگین‌ترین شکلش.
من اگر با این فرهنگ پیوند نمی‌داشتم، اگر راز شرق و روح شرق در جانم تپش نداشت و اگر اسلام را نمی‌شناختم، اگر تشیع در خون من گرمای عشق را جاری نکرده بود و انسانی بودم بیگانه و بریده از همه این سرچشمه‌ها، کسی چون دیگران در غرب، در آمریکای لاتین، بی‌شک آرزوهایم این بود: «سوسیالیسم»، «اگزیستانسیالیسم» و «عشق»؛ سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم، عشق؛ «عدالت»، «انسانیت» و «پرستش». هیچ‌کدام را انتخاب نمی‌کردم، زیرا از این سه، از هیچ‌کدام نمی‌توانستم چشم پوشید؛ آرزو می‌داشتم که هر سه را با هم می‌داشتم؛ اما امروز در دنیا کیست که این هر سه را به من ببخشد؟ هنگامی که می‌بینم هر روز مسیر حرکت جامعه چنین است، هر روز شماره ثروتمندان و سرمایه‌داران کم می‌شود، اما ثروتها و سرمایه‌هاشان افزون، و برعکس هر روز شماره محرومان و استثمارشوندگان افزون میشود و برخورداری و مکنتشان کم، در چنین رابطه‌ای که انسان را بدل به گرگان وحشی و موشان سکه‌پرست دیوانه پول و اکثریتی که به‌گونه میشهای دوشیده و پشم‌بریده و – چه میگویم؟ - پوست‌کنده و قربانی شده، در این میان گروهی روباهان دغلکار و مکاری که با فریب و حیله از قبل قدرتمندان و زراندوزان تغذیه می‌کنند، به قیمت فریب خلق، و نامشان اندیشمند، فیلسوف، صاحبان ایدئولوژیهای رنگارنگ، حزب‌بازان و فکرسازان پرنیرنگ. در چنین نظامی بی‌شک سوسیالیسم، دعوت به آزادی انسان از بند افزون‌طلبی، رقابت، مصرف‌پرستی و غارت و فداکردن وجود و زندگی و عاطل‌گذاشتن همه احساسهای انسانی و استعدادهای خدائی در راه هرچه بیشتر جمع کردن و ربودن، و رهاکردن آدمی از بندگی اقتصاد فردی و انحصار در چهار دیواری مالکیت و اندوختن و انبوه‌کردن هرچه بیشتر سرمایه است و مجال‌بخشیدن به رشد همه ابعاد انسانی آدمی و دعوت به برداشتن دیوارهای ضخیمی که انسان را از انسان جدا می‌کند، برادری را به تیغ نابرابری می‌گسلد و دوستی و خویشاوندی و پیوند نوعی را به دشمنی و به مسابقه‌ای جنون‌آمیز برای پیش تاختن و بیشتر ربودن می‌خواند؛ سوسیالیسم که اجتماع را از صورت جنگلی که جانوران همه در کمین یکدیگرند و از صورت میدان بازی که در آن تنها سواران تیزتک پیش می‌افتند و پیادگانی که مرکبی ندارند – هرچه تیزگامان پیش‌تازی باشند و دوندگانی صبور و در دوندگی قهرمانی کنند - ، پس می‌افتند، (دیگرگون می‌کند)، برایم دعوتی است شورانگیز: «تکیه به مردم»، در برابر قدرت و ثروت و فساد و غارت، ایستادن و از برابری و عدالت و حق هر کسی برای زیستن و برای پرورش یافتن و برای برخوردار شدن و کار کردن و رشد یافتن، سخن گفتن، بی‌شک رسالت انسانی است، بی‌شک رسالت من است. اما، اما هرگز در آستانه چنین دعوتی و در لحظه انتخاب چنین جبهه‌ای، نمی‌توانم فراموش کنم که «انسان»، همه، این نیست، گرچه راه انسان شدن «تنها» از این طریق می‌گذرد – نمی‌توانم این دغدغه را از خود دور کنم. در جامعه‌ای که ثروتها به عدالت تقسیم شود و هر کس دسترنج کار خویش را بیابد و انگلها در آن نابود شوند . کسانی که کاری نمی‌کنند، نخورند و همه انسانها به‌جای اینکه بنده دستگاههای تولیدی شوند که در دست گروهی صاحب دستگاه است، آزاد، فاخر، انسان، برای خویش کار کنند، بی‌شک «عدالت»، تحقق یافته است و زندگی عادلانه چنین است. اما نمی‌توانم، هرگز نمیتوانم باور کنم که این پایان راه است. آنچنان که نمی‌توانم باور کنم که راه انسان جز از این منزل آغاز می‌تواند شد.
انسانها، هنگامیکه در زندیگ یک اجتماع روابط خویش را بر بنیاد عدالت تنظیم کردند، نخستین سؤال که سؤال سرنوشت اوست پیش میآید، بیش از همه وقت و عمیق‌تر و جدی‌تر از هر جامعه و نظامی که «زندگی عادلانه، آری؛ اما زندگی کردن برای چه؟» زیرا عدالت، برابری و برخورداری هر کس از برکات زندگی این جهانی، همه، مایه‌‌های زندگی کردن است، اما ساده‌لوحانه است و تحقیر آدمی اگر آنچه را که مایه زندگی است، فلسفه زندگی تلقی کنیم. «چگونه» زیستن؟ آری، سوسیالیسم به ما پاسخ میدهد. اما «چرا» زیستن؟ این سؤالی است که انسان با آن آغاز میشود. اگر سوسیالیسم نباشد، رشد آدمی ممکن نیست؛ اما رشد به کدام سو؟ تکامل در چه مسیر؟ رو به سوی کدامین آرمان و ایده‌آل؟ به انسانی که گرسنه است، از معنویت سخن گفتن و از کمال ارزشهای اخلاقی دم زدن، فریب و فاجعه است. حکمت الهی، آگاهی، معنویت، اخلاق، دین، در جامعه‌ای که از تضاد طبقاتی، از بهره‌کشی، از گرسنگی رنج می‌برد، «آگاه» کردن اوست به گرسنگی، به استثمار و به این تضاد؛ و نخستین دعوت دین دعوت اوست به «برابری»، به «هرکس به اندازه حقش»، و به «سیرشدن» و بزرگترین و مقدس‌ترین «علم»، آموختن به اوست تا دیدگانش را به ریشه‌های گرسنگی، تضاد و استثمار بینا کند؛ اما، پس از آن، آنچه مطرح است بالاتر از عدالت است؛ زیرا انسان مطرح است. خلاصه‌کردن انسان در برخورداری درست از زندگی اقتصادی، خلاصه کردن انسان است. نوعی «استضعاف معنوی آدمی» است و نوعی رهاکردن آدمی پس از سوسیالیسم در پوچی، بیهودگی، بیگانگی، جمود، سردی، بی‌هدفی، بی‌ایمانی. خوب زیستن، بی‌آنکه بدانیم زیستن برای چه؟!
آنچه امروز انسانهای آگاهی را که به «رفاه» نیز رسیده‌اند، «رنج» می‌دهد، رنجی که بحرانهای شگفت و عمیق را در «فطرت» آدمی پدید آورده است و قرن ما را، قرن بحران و اضطراب انسانی ساخته است، بن‌بست وجودی آدمی است، پرداختن به رنج وجودی آدمی است، و طرح انسان به عنوان بزرگترین مسأله، بزرگترین معما و بزرگترین مجهول. ترس انسان امروز از دو سرچشمه هولناک بر می‌آید: در سرمایه‌داری مسخ می‌شد، گرگ و روباه و موش میشد، برده پول میشد، بنده مصرف و پیچ و مهره‌هایی که در دستگاههای عظیم تولیدی و در سلسله مراتب سرسام‌آور اداری «نصب» میشود و بنابراین «مسخ» و بنابراین از خویشتن انسانی خویش بیگانه.
و از وسی دیگر و در قطب دیگر، وحشت از اینکه آدمیان همه در جامعه‌ای که هم‌چون مخروطی به یک رأس می‌رسد، یک دستگاه، یک اراده، یک جمع، همه را برنامه‌ریزی کند، همه را قالب‌ریزی کند، همه را انتخاب کند و هیچ انسانی در آن حق انتخاب، اراده، تجلی ذوق، تنوع اندیشه، فکر، فهمِ راه و چگونه زیستن نداشته باشد: سازمانی که همه افراد آدمی در آن چیده میشوند و به‌گونه پیش ساخته، جایگزین می‌شوند و گروهی راه و کار و شکل زندگی و قالبهای آموزش و استانداردهای پرورش را بر همه دیکته می‌کنند، و صفت و خصوصیت و هدف و جنس و فصلش را از پیش انتخاب می‌کنند، نسلها و نسلها و نسلها را آنچنان از پیش بپرورند و بسازند، همه اراده‌ها موم‌های رام، نرم و به فرمان دستهای نیرومندی که به وکالت از همه حکومت می‌کنند، درآید؛ وحشت از اینکه آدمی باز بنده شود، آزادیش را ببازد، انتخاب نداشته باشد و تابع‌آراء گروهی شود که به هر شکل مشروع یا نامشروع، بر همه ابعاد انسانی، مادی، معنوی، روحی، ذوقی و فکری، حاکمیت و ولایت می‌یابند؛ وحشت و فرار از این نظامیِ که بر فرض که «عدالت»، «حق» و رابطه تولید، توزیع و مصرف را تنظیم کرده باشد، آدمی را قربانی خویش (کرده است). زیرا آدمی یعنی آزادی و رشد، یعنی تنوع و درگیری. اگر آزادی و تنوع و درگیری و تضاد را از زندگی برداریم، نه تکامل خواهیم داشت و نه معنی بودن و رندگی کردنی که ویژه آدمی است.
«فرار»، «فرار»، برای بازیافتن آنچه از عدالت عزیزتر است و آنچه از سیری والاتر: «آزاد»بودن. انسان در گرسنگی ناقص است، انسان در استثمارشدن ناقص است، انسان در نحروم از سوادبودن ناقص است، انسان در محروم ماندن از نعماتی که خداوند بر سرسفره طبیعت نهاده است ناقص است، اما «انسان» است اما انسانی که از «آزادی» محروم است، انسان نیست، زیرا انسان «حیوان» آزاد است؛ یعنی اختیار و اراده دارد و این اختیار و اراده است که او را با طبیعت بیگانه می‌کند و از حیوانات جدا می‌سازد و به خدا، اراده مطلق آفرینش، «همانند». آنکه آزادی را از من می‌گیرد، دیگر هیچ ندارد، که عزیزتر از آن به من ارمغان دهد.
اگزیستانسیالیسم در فرار انسان از پلیدی و مسخ‌کنندگی سرمایه‌داری خشن و وحشی و ماشینیسمی که از انسان «شیء» می‌سازد، و بوروکراتیسمی، که از انسان «مهره»، در فرار از «سوسیالیسم»ی که از انسان یک «کارمند» و از مجموعه جامعه یک «اداره»، و در نخستین به بیگانگی اقتصادی می‌رسد و در دومین به بیگانگی سیاسی، دعوتی است به بازگشت انسان به خویشتن انسانی خویش، تجدید آشنائی با فطرت آزاد، قدسی و متعالی خویش و کندوکاو و جست‌وجو و کشف و شهودی روحانی و عمیق و متعالی، برای دست یافتن به پنهانی‌ترین گنجینه‌هائی که فطرت آدمی را ساخته‌اند، و ارزشهایی که به انسان خلق‌وخویی خدائی بخشیده است، و تکیه بر این ارزشها و تغذیه از این ذخیره‌ها و کشف این رازها و درون‌کاوی وجودی آدمی و طرح رنجها، دردها، نیازها، عشقها و دغدغه‌هایی (است) که در عمق وجدان آدمی نهفته است و بال‌وپر دادن به وجود انسان، وجودی که در سرمایه‌داری «قلابی» میشود و در «سوسیالیسم»، «قالبی». زیرا به گفته سارتر، اگزیستانسیالیسم، بازگشت به وجود انسانی و اصالت بخشیدن نه به اقتصاد، نه به عدالت، نه به برابری، نه به برخورداری، نه به قدرت علمی، نه به قدرت بر طبیعت نه به پیشرفت اقتصادی، نه به تمدن، نه به گسترش فرهنگ و نه...، بلکه به انسان و به مجموعه آنچه انسان را «انسان» میسازد، آنچه در هر دو نظام فراموش میشود، یا مسخ. این است که هرگز خویش را از دغدغه‌ای که همواره در برابر اگزیستانسیالیسم، این کلمه شورانگیزی که به «من» معنی می‌دهد، به «من انسانی»ای که در همه نظامها، در همه زندگیها و در همه اشکال فرضی یا غیبی‌یی که برای زندگی ساخته‌اند، یا پرداخته‌اند یا می‌خوانند، در خطر است، در خطر ناقص شدن، محوشدن، دگرگون شدن و نفی شدن (دارم، رها ندیده‌ام).

تولد دوباره اسلام

تولد دوباره اسلام

نوشته ای که در پی خواهد آمد با عنوان «تولد دوباره اسلام در نگاهی سریع بر فراز یک قرن» و در مجموعه آثار27 – بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- منتشر شده است. این گفتار در ابتدای سال 1356( یعنی حدود دو ماه قبل از شهادت شریعتی) بر روی نواری ضبط شده و پس از پیاده شدن توسط خود وی تا حدی ویرایش شده است. با توجه به احتمال یورش ساواک به منزل شریعتی در ان سالها وی برخی گفته‌های خود را بر نواری ضبط می‌کرد تا بعد پیاده شده و تدوین گردد. متاسفانه قسمت آخر این نوار قبل از انکه کاملا پیاده شود مفقود گردیده استتولد دوباره اسلام در نگاهی سریع بر فراز یک قرن.


لحظات بسیار حساسی بر ما می‌گذرد. ما اکنون سالهای تعیین‌کننده‌ای را می‌گذرانیم. ساعاتی از شب قدر را. به راستی احساس می‌کینم که باران «فرشتگان» و «روح»، فرو باریدن گرفته است و مطلع فجر، علیرغم این شب سیاه، نزدیکست.
ارزشهای تازه‌ای خلق شده است و سرنوشت آینده ما اکنون دارد نوشته می‌شود. خودآگاهی ما و تکوین ایدئولوژیک اسلام و بازگشتش از صورت مجموعه‌ای از علوم قدیم و سنن موروثی ناخودآگاه عامیانه به یک دعوت، رسالت و بعثت- آنچنانکه در آغاز بود-، به مرحله‌ای از تکامل رسیده است که دشمن را به هراس انداخته، و هر سرعتی یافته است که بسیاری از جناحهای نالایق، نیمه‌آگاه و یا ضعیف را از تعقیب آن عاجز کرده است.
آشفتگیها و مقاومتها
این است که بسیاری از این چهره‌ها یا فرومانده‌اند، یا حتی در برابر، به مقاومت برخاسته‌اند؛ زیرا پیشرفت این نهضت بسیاری از ارزشها و اعتبارها را نیز ساقط کرده است و آنان که ایمانشان با خودخواهیشان همواره عجین است و مذهب در عین حال برایشان پایگاهی از حیثیت اجتماعی یا منبعی از تغذیه اقتصادی نیز هست ناچار نمی‌توانند در برابر آن بی‌تفاوت بمانند.
توطئه‌ها از همه سو آغاز شده است و همدستی نیروهای نامجانس و متضاد از خودی و بیگانه در ریشه‌کن کردن آن به اوج رسیده است. شدت توطئه‌ها به اندازه‌ای است که در میان برخی از افراد و حتی گروههای خودمان نیز آشفتگیهایی را ایجاد کرده است و ابهامهایی و گاه تیرگیهایی و نومیدی‌هایی.
استقلال در قضاوت
این است که از همه جهت نیاز به یک تفسیر عمیق و روشنگر و [یک] تجزیه و تحلیل علمی مسائل احساس می‌شود. اگر بخواهیم در یک کلمه آخرین نقطه اوجی را که وجدان اجتماعی مردم ما در سیر تحول سیاسی و تکامل فکری خویش بدان رسیده است، بیان کنیم، کافی است بگوییم اکنون ما به مرحله «استقلال در قضاوت» رسیده‌ایم.
قضاوت در چه زمینه‌ای و چه مسائلی؟ در تمامی آنچه قلمرو آگاهی و مسئولیت یک انسان روشنفکر یا یک جامعه بیدار به شمار می‌آید: قضاوت نسبت به جهانی که در آنیم، نسبت به وضعی که داریم و نسبت به تاریخ، مذهب، سرنوشت فردا و بالاخره ماهیت خویش و مایه‌ها، کمبودها، ناهنجاریها، رنجها، نیازها و آرمانهای خویش.
اینها همه آیات روشن و بینات محکم این رسالت جدید و بعثت مجددی است که از دمیدن صور در قبرستان عصر ما و نزول دوباره آن روح بر کالبد فسرده نسل ما برپا شده است.
ما اینک آن دوره را که جامعه‌ای دوقطبی داشتیم، گذرانده‌ایم: جامعه‌ای که تجزیه شده بود به اکثریتی از عوام که امل و مذهبی بودند و در نتیجه راکد، منحط، کهنه‌پرست و منجمد با جهان‌بینی بسته و هراسان از هرگونه نوآوری، و نسبت به آینده مأیوس و در برابر حال بی‌تفاوت و تنها در اندیشهزندگی روزمره، طهارت فردی و خانه آخرت، و در سوی دیگر اقلیتی متجدد که همه حیات و حرکت و تصمیم‌گیری و آینده‌گرایی و تکوین و سرنوشت جامعه را در اختیار خود داشت و به دو بخش تقسیم می‌شد: یا مدرنیست فرنگی مآبی بود مصرف‌کننده ادا و کالای بورژوازی غرب، یا روشنفکر مارکسیستی که او نیز مصرف‌کننده ادا و کالای فکری سوسیالیسم صادراتی باز هم غرب، و اینک حرکتی آغاز شده که در هیچ یک از این قالب‌ها نمی‌گنجد و با هیچ کدام از این ضابطه‌ها قابل تفسیر و یا تعریف نیست. هرچند آنان که هنوز چشمشان بدین نور عادت نکرده است و چهره نور را دیر می‌شناسند، نمی‌توانند اصالت آنرا اعتراف کنند و اساساً ماهیتش را تشخیص بدهند، و طبق معمول هر یک آنرا بر اساس ضابطه‌های پیش‌ساخته‌ای که در ذهن دارد توجیه و تعریف می‌کنند، و طبیعی است که مرتجع‌ها آنرا «مدرنیسم» یا «مارکسیسم اسلامی» بنامند و مارکسیستها و مدرنیستها آنرا نوعی «ارتجاع مدرن» یا «مذهب مدرنیزه».
اما کسانی که هوشیاری آنرا دارند که یک واقعیت را بر اساس خصلتهای ذاتی آن و با شیوه‌ای منطقی، تحقیقی، بی‌طرفانه و علمی بشناسند و تمیز دهند، نمی‌توانند انکار کنند که آنچه اکنون در برابر خویش دارند، یک حرکت جدید و یک ایدئولوژی جدید (است) و آدمهایی با جهان‌بینی، روح، رفتار و اخلاق جدیدی در جامعه پیدا شده‌اند، که ضابطه‌های خود را دارند، فرهنگ خود را، ایمان خود را؛ و با آنکه جوانند عمیقترین و شدیدترین تأثیرهای انقلابی را در تغییر ارزشها، چهره‌ها و رابطه‌ها در متن جامعه و در اعماق خانواده‌های سنتی نیز به جای گذاشته‌اند و وزن و حضور خویش را در سطح جهانی به اثبات رسانده‌اند ، آنچنانکه قدرتها را نیز با وحشت متوجه خویش ساختند.
امروز دیگر قضاوتهایی چون: مذهب باعلم و تمدن مغایر است (که متجددهای مقلد فرهنگ استعماری غربی که مدرنیسم را تبلیغ می‌کردند به دهان ما گذاشته بودند) و یا مذهب افیون توده است (که مارکسیستها در برداشت از نقش ارتجاعی و تحذیری مذهب قرون وسطایی مسیحیت- کاتولیک در اروپا طرح کرده بودند) قضاوتهایی بسیار کهنه شده است که روشنفکران غیرمذهبی ما نیز اکنون (مگر آنکه هنوز در دایره تقلید و تکرار می‌چرخند) بر زبان نمی‌آورند. زیرا اسلام با چهره نوین خویش طلوعی یافته است که چنین تهمتهایی با آن سازگار نمی‌نماید و حتی یک روشنفکر غیرمذهبی در برابر آن باید زبان دیگری و لااقل اگر هم تهمت می‌زند و نفی می‌کند، تعبیر دیگری را بجوید. و غالباً چنین روشنفکری هرچند به ایمان مذهبی نرسیده باشد، به این اصل رسیده است که حساب اسلام را باید از این برداشتها و تعبیرها که روشنفکران قرون 17 و 18 و 19 درباره مسیحیت تکرار می‌کردند جدا کرد و در برابر آن قضاوتی دیگر داشت، و غالباً در این قضاوتها اسلام را به عنوان یک دعوت مترقی و رسالتی مردمی معترفند.
بیداری و حرکت نوین
در اینجا نمی‌خواهیم یک بحث ایدئولژیک را مطرح کنیم و یا از اسلام نخستین و مسیر تحولات تاریخی‌ای که پیموده است سخنی به میان آریم. بلکه موضوع سخن ما موج جدیدی است که اکنون در جامعه ما پدید آمده است و حرکتی که اسلام نوین یافته است و دعوتی که نسل جوان و آگاه را به شدت به خویش جذب کرده و به سرعت در زمان خود اثر گذاشته است: اسلامی که با «جهان‌بینی توحیدی»، «بازگشت به قرآن»، «احیای دعوت ابوذر» و «تشیع علوی» و «پیوند یافتن با انقلاب سربداریه به جای صفوی» در زمان حاضر مشخص می‌شود و خود را از اسلام ارتجاعی و تشیع صفوی و کلیسای رسمی موروثی جدا می‌سازد، و در برابر اسلام کهنه‌ای که تنها در رابطه میان بازار و حوزه و پیوند حاجی و ملا مطرح بود، اسلامی است که به عنوان یک ایدئولوژی در متن زمان و در صحنه پیکارهای ایدئولوژیک و رویاروی هجوم امپریالیستی و در مسیر دردها و نیازها و آرمانهای انقلابی ملتهای ما مطرح است؛ و نه تنها از زمان، علم،تکنولوژی، تغییرات سریع در نظام زندگی و سیستم ارزشها و روابط انسانی و دگرگونیهای انقلابی نمی‌هراسد و به زوایای معابد نمی‌خزد. بلکه مدعی رهبری، خلاقیت و مسئولیت عصر خویش است در نجات انسان این عصر و پاسخگویی به دردها و ابهامها و اضطرابهای وجدان انسان امروز.
نقش شخصیت‌ها
در عین حال نباید سطحی و عامیانه قضاوت کرد و این نهضت را یک رویداد شگفت‌انگیز غیرقابل پیش‌بینی و معجزه‌آسا تلقی نمود که بر اثر نبوغ این یا دلاوری آن، خدمات این بنیاد یا فداکاریهای آن گروه پدید آمده است، زیرا عمیقتر از آن است.
و با اینکه هرگز نباید نقش کسانی را که با اندیشه یا عمل در تکوین و تصحیح این حرکت بزرگ و عمیق دست داشته‌اند انکار نمود، با این همه، بینش توحیدی و منطق علمی ایجاب می‌کند که شخصیت‌پرست نباشیم و آنچه را که از متن سنتهای الهی برمی‌آید و تنها در مسیر قوانین علمی حاکم بر جهان، تاریخ و انسان قابل تفسیر است، به صورت کاردستی شخصیتها، قهرمانها، نوابغ و چهره‌های محبوب و مراد خویش توجیه نکنیم. زیرا یکی از جاهایی که منطق و بینش توحیدی را کاملاً در برابر فاشیسم، ارتجاع و مارکسیسم قرار می‌دهد دقیقاً تلقی شخصیتها است. چه، آنها که خدا را به عنوان معبود نفی می‌کنند، رهبران خویش را در محراب عبادت و قبله نماز و ستایش و پرستش خویش می‌نشانند، در حالی که خداپرست موظف است که حتی هر صبح و شام، همه عمر،تکرار کند و تلقین که: حتی محمد بنده اوست و تنها ابلاغ‌کننده پیام او، از آنگونه که در گذشته بوده‌اند؛ و مرگ یا حیاتش در سرنوشت این پیام و در مسئولیت انسان تأثیری نمی‌تواند داشت و نباید داشته باشد.
و می‌دانیم که آخرین سفارش پیامبر ما به دخترش که در ستایش او شعری مدح‌آمیز می‌خواند این بود: «شعر مخوان، قرآن بخوان، و این آیه را بخوان که: وما محمد الا رسول قدخلت من قبله‌الرسل، افأن مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم؟»
و آخرین سخنی که با خویش زمزمه می‌کرد، آنچنانکه گویی با ادای هر کلمه پاره‌ای از روحش از کالبدش بیرون می‌آمد (چه لحن سخن، لحن یک محتضر بود)، این بود که «خدا لعنت کند مردمی را که گور پیامبرشان را عبادتگاه خویش می‌سازند».
. می‌بینیم که این طرز تفکر با آنچه در سخنان درخشانترین فلاسفه معاصر همچون «هگل»، «نیچه»، «شیلر»، «اشپلنگلر» و حتی «لنین» و روشنفکران انقلابی مائوئیست، استالینیست، مارکسیست، تیتیست، تروتسکیست و انواع دیگر «ایسم»ها و «ایست»هایی است که همه به اسم خاص چسبیده است، به نشانه آنکه مکتب آپاندیسی از یک رهبر و یک ابرمرد است، چقدر فاصله دارد.
عناصر سازنده و نگاهدارنده مکتب
اساساً یک نهضت عمیق فکری- اجتماعی از انبوه ذخایر معنوی و فرهنگیش تغذیه می‌کند و می‌دانیم که اسلام از این جهت بینهایت قوی و غنی است.
اسلام نه تنها به عنوان مجموعه عناصری که فرهنگ و ایمان نام دارد بسیار سرمایه دارد بلکه به ویژه عناصر سازنده، انقلابی و پیکارجویی که هم ایدئولوژی اسلام را و هم تاریخ اسلام را شکل داده‌اند، کاملاً بدان حالتی استثنایی می‌دهند و آنرا از همه فرهنگها و مذهبهای دیگر تاریخ ممتاز می‌کنند، به ویژه اگر در تلقی شیعی آن مطرح باشد؛ زیرا تشیع اسلامی است که هرگز تا پیش از صفویه به سرنوشت محافظه‌کارانه و منجمدی که ایدئولوژی‌های موفق پس از به دست آوردن زمام قدرت بدان دچار می‌شوند، دچار نشد. این است که پس از آنکه اسلام پس از مرگ رهبرش به صورت یک فلسفه قدرت حاکم درآمد، تشیع که به صورت اعتراضی از آغاز به مقابله با این نهضت برخاست، اسلام را از افتادن به این ورطه مانع شد و حالت انقلابی آنرا نگاهداشت. و در طول هزار سال پیکار سیاسی با تکیه بر آرمان «رهبری عصمت و نظام عدالت»، پاسخگوی رنجهای طبقه محروم در برابر اشرافیت، و ملتهای محکوم در برابر امپریالیسم ساسانی و رومی و، اکنون غربی شد، و نیز تحقق‌بخش آرزوهای انسانهای آگاه که همواره با «جور» درگیر بوده‌اند، و حکومتی را که بر آزادی و حرمت انسانی استوار باشد جستجو می‌کردند.
بسیار کوته‌نظرانه است که تشیع را از سقیفه و در محدوده درگیری میان «علی» و «ابوبکر و عمر» تلقی کنیم. تشیع ادامه مسیر حرکت و نهضتی بود که در متن فرهنگ بشری و به ویژه در مسیر جریان تاریخی فرهنگ ابراهیمی به نام «توحید»، همواره با تضاد طبقاتی، استثمار و حکومت زور و پول و حق‌کشی و استضعاف انسانی مبارزه می‌کرد، و برای «وحدت بشری» در برابر «نژادپرستی» و«عدالت طبقاتی» در برابر «استعباد و اشرافیت» و «حق‌پرستی» در برابر «فریب و جهل و سحر» مقابله داشته است، و این مسیر در اسلام به گونه جنگ میان پیامبر با اشرافیت قریش و سپس، اسلام با سلطنت ایران و امپراطوری روم تجلی کرد و آنگاه که خود به گونه «نظامی در خدمت قدرت حاکم» درآمد، تشیع به عنوان پاسدار وفادار این رسالت و بعثت تاریخی و وارث هزارها سال جهاد و شهادت برای آزادی و عدالت انسان چهره «علی» یافت و تا هنگامیکه با پیدایش صفویه و همدستی ملایان وابسته‌اش تشیع نیز به سرنوشت همان مذاهبی دچار شد که خود در طول تاریخش با آنها درگیر بود، همواره پرچمدار توحید به عنوان زیربنای آگاهی، برابری و آزادی انسان، ملتها و طبقات و وارث فرهنگ ابراهیمی و تاریخ تضاد میان فرعون و موسی، نمرود و ابراهیم، عیسی و قیصر، یحیی و هیرودیس، محمد و قریش، علی و معاویه و ... و «شهید و جلاد»، «مردم و جبار» و، به تعبیر قرآن، «ناس و خناس»، خود را در تاریخ انسان نمایاند.
دو کانون اندیشه و قدرت
اما صفویه از این فرهنگ و از این میراث پر از خون و تلاش و جهاد و ایثار و آگاهی و مسئولیت و حرکت دستمایه‌ای برای ایجاد یک قدرت خشن سلطنتی و قومی و نظامی متعصبانه برای تحکیم قدرت حکومتش بر توده و استخدام ایمان توده در مبارزه با قدرت عثمانیها و همدستی با توطئه‌سازان مسیحیت اروپایی که از قدرت اسلام در اروپای شرقی و سلطه‌اش بر مدیترانه به هراس افتاده بود و زخمهای کاری خورده بود، بر گرد ایران و تشیع حصاری سیاه برافراشت و از ما و فرهنگ ما جزیره‌ای ساخت که با تاریخ اسلام و با قرآن و با دنیای اسلامی قطع رابطه کرد، و طبیعی است که پس از چندین نسل، درون این حصار به جمود، جهل و رکود مرگبار و انحطاط وحشتناک دچار شدو به مرحله‌ای از ارتجاع و انجماد رسید که مترقیترین دعوت انقلابی تاریخ به شکل یک فرقه متعصبانه بسته منجمد و ظاهرپرست، که تنها به درد سیست‌بازان و قداره‌سازان می‌خورد، درآمد.
متأسفانه این سرنوشت شوم و مرگباری که به سراغ ما آمد، با آغاز دوران رکود و خواب اسلام را در دنیای اسلام را فراگرفته بود همزمان بود و آنچه این انحطاط را تشدید کرد، همزمانی خواب، مرگ و مصیبت ما بود با آغاز حرکت، بیداری و تجدید حیات دشمن اصلی ما «اروپای مسیحی»، که از مبارزات پیگیرش علیه قرون وسطی، کلیسا و دوران خواب، تقلید، تکرار و تعصب بهره می‌گرفت و بیدری، حرکت، آزادی و رشد سرمایه‌داریش با پیدایش ماشین توأم شد، و یکباره اسلام که خود را در برابر همه قدرتها آسیب‌پذیر می‌یافت و به نیروی ایمانش و به دلاوری جنگجویانش تکیه داشت، خود را در برابر ارتشهایی یافت که با سلاحهایی جادویی مسلح است؛ و شکستهای پیاپی، قهرمان تاریخ را به زانو درآورد و این پهلوان رویین‌تن با جادوگری و تیر سیمرغ دانش و صنعتی که اکنون به خدمت پول و زور درآمده بود نابینا شد و به خواب رفت.
شکست عثمانی، از دست دادن کشورهای اروپای شرقی، یونان، مجارستان، آلبانی، بلغارستان، یوگسلاوی و خلاصه شدن امپراطوری اسلامی به ترکیه جدید و سربرداشتن ملتها در درون امپراطوری، پیکره وحدت را تجزیه کرد و اسلام و قدرت جهانی اسلام که با ظهور صفویه از پشت خنجر خورد و از روبرو به زیر گلوله‌های توپ گرفتار آمد درهم شکست،و در چنین دورانی، مرکز قدرت جهانی اسلام که به مرض غربزدگی بسیار متعفن و میمون‌واری دچار شده بود، کشوری شد که همه مفاخر اسلامی و آن همه عظمت و شکوه تاریخیش را، خود، انکار کرد و به جای آن حماسه‌اش «ترک بودن» شد، و در این صورت، کاملاً مزاجش آماده، که یک قزاق وابسته ناگهان ظهور کند و نسخه‌ای را که استعمار به دستش داده است برای تبدیل این کشور به یک آپاندیس مریض استعمار غربی آماده کند و کشوری که در قرون 15 با فتح قسطنطنیه فصلی در تاریخ بشر گشود که پایان قرون وسطی و آغاز قرون جدید را در غرب با آن تعیین می‌کنند، ترکیه جدیدی شد که با آتاتورک آغاز می‌شود و افتخاراتش: «تبدیل خطش به خط لاتین»، «تغییر روز تعطیل از جمعه به یکشنبه» و در نهایت، دستور رهبری انقلاب به برداشتن آفتابه‌ها از همه مستراحهای مملکت! و به جای آن، ارتش پر از حماسه عثمانی که مدیترانه قلمرو قدرتش بود و سراسر اروپای شرقی را به زیر مهمیز خویش کشیده بود و ضربات کاری بر قلب امپراطوری مسیحیت می‌زد و ارتش و ایتالیا را در تنگنای محاصره به خفقان آورده بود، تبدیل شد به ارتشی که ریزه‌خوار سرمایه‌داری غرب است و نگهبان مزدور منافع استعمار در شرق؛ و عجبا (نمی‌تواند تصادفی باشد) که نسخه بدل آن از همه جهت در ایران که کانون تشعشع فرهنگی و فکری اسلام در سراسر مشرق از اینجا تا اقصای چین بود، و در طول هزار سال در ساختن بزرگترین تمدن و فرهنگ جهانی عظیمترین نقش و قویترین دست را داشت، نیز عمل شد، و دقیقاً در همین زمان بود. چه، ایران «مرکز درخشش اندیشه اسلام» بود و ترکیه «مرکز تجلی قدرت اسلام».
و این دو باید فلج می‌شد و شد، و باید با اسلام قطع رابطه می‌کرد و کرد. و ملتی که با روح اسلام زنده بود و غنا و قوتش را از این فرهنگ می‌گرفت و با این روح برپا بود و ماهیت و شخصیتش را بر اساس آن گرفته بود، باید تبدیل می‌شد به شبه فرنگی‌های پوک و پوچی همانند بچه‌خانهای رؤسای قبایل بدوی قلب آفریقا که استعمار برای دلالی میان خود و بومیان از مردم بومی می‌ساخت، می‌تراشید و رنگ می‌زد و «اسیمیله‌ها» (Assimiles) نامشان. 

ادامه دارد

تولد دوباره اسلام

نهضت سلفیه
البته این سرنوشت شوم و این هجوم مصیبت و مرگ بی‌عکس‌العمل بنود. اسلام علیرغم قدرتهای حاکمش که به پلیدی، فساد و ذلت‌پذیری دچار شده بود و یا رسماً به خدمت قدرتهای استعماری نوین درآمده بود، خود به یاری علمای پاکباز و توده‌های وفادار و فرهنگ نیرومند و بیدارکننده و مترقی و محرکش در برابر آن به اعتراض برخاست و تلاشهای بسیاری در زمینه اندیشه عمل و قیام فکری و سیاسی و حتی نظامی آغاز شد، که خود، داستانی بسیار طولانی دارد.
از مصر گرفته تا الجزایر و مراکش و آمده تا ایران، هند و چین- همه‌جا- صحنه پیکار شد، و آنچه روشنفکران سیاهپوست از «امه سزر»، «فرانتس فانون»، «علیون دیوپ»، «کاتب یاسین»، «نیرره»، «سدار سنگور» و امثال اینها به نام «مبارزه با غربزدگی» و «بازگشت به اصالت خویش» آغاز کرده‌اند، اسلام لااقل از صد سال پیش آغازگر آن بود، و لااقل دنیا با چهره سید جمال اسدآبادی و دوستش محمد عبده و یاران رزمنده و اندیشمندشان آشنایند، که در اواخر قرن نوزدهم، نهضت بیداری، مبارزه با استعمار، بازگشت به اصالتهای اسلامی و تجدید تولد خویش را در سطحی بسیار گسترده و با شدتی انقلابی اعلام کردند و بیدارکننده ملتهای به خواب رفته اسلام بودند. نهضت بیداری و بازگشت به خویش که دقیقاً ترجمه اصطلاحی است که سید جمال ابتکار کرده است به نام «نهضت سلیقه»، و نوعی ارتدوکسی یا تکیه بر اسلام نخستین یعنی اسلام راستین می‌باشد، از این زمان شروع می‌شود و این زمانی است که هنوز انقلاب مارکسیستی در شوروی آغاز نشده، هنوز چین در خواب است، هند در دامن استعمار انگلیس آرام و راحت غنوده است، آفریقا به صورت ...
... که باز هم یک روشنفکر محقق مترقی فعلی دقیقاً به همان جای سیدجمال می‌چسبد که صد سال پیش رئیس پلیس ناصرالدین شاه چسبیده بود، و این تصادفی نیست؛ این، شیوه سگ است: وقتی صیاد در صحرا و کوه ناگهان خود را در برابر یک ببر یا یک شیر می‌بیند و ناچار با او درگیر می‌شود، سگ چوپان که با شیر نمی‌تواند برآید رندانه از زیر آلت وی را می‌چسبد و این تنها کاری است که می‌تواند کرد و تنها خدمتی که برای اربابش از او ساخته است، و این شیوه مرسوم جنگ سگ و شیر است.
به راستی نهضت سلفیه به رهبری سیدجمال و عبده چه کرد؟
اسلام در مسیری که این نهضت آغازگر آن بود چه‌ها به دست آورد و در عین حال چه کمبودهایی داشت؟ در یک کلمه آنچه نمی‌توان تردید کرد این است که اسلام در عصر ما رنسانس خویش را با سید جمال آغاز کرد. و این کاری کوچک نیست، که به تعبیری همه چیز است یا شروع همه چیز است.
زمینه‌های حرکت
این نهضت در دو زمینه آغازگر حرکتی بزرگ شد: یکی در زمینه سیاسی بود که بیش و کم همه با آن آشنا هستند و آن عبارت بود از:
1- بیداری روحهای خواب گرفته، روشنایی اندیشه‌های تاریک، برانگیختن اراده‌های فلج شده و احیای شخصیت جامعه‌ای که در نتیجه فساد نظام‌های حاکم، انحطاط روحانیت و اشرافیت رسمی همراه با هجوم فرهنگ و ارزشهای استعماری غربی به تباهی رفته بود.
2- شناساندن چهره استعمارگر به ملتی مسلمان (چهره‌ای که به قول «آلبر ممی» نخستین بار که به کشورهای آفریقایی و آسیایی آمد، شمایل قدیسان را داشت با ادعاهایی پیامبرانه و رسالتی مسیح‌وار!)، و در نتیجه، برانگیختن توده‌های مسلمان و به ویژه روشنفکران، برای مقابله با استعمار و پی‌ریزی همه انقلابات ضداستعماری کشورهای اسلامی، افشاندن بذر بیداری و آگاهی سیاسی، آزادی، دموکراسی، پیشرفت، قانون و حقوق انسانی در مزرعه بایر وجدان این امت، وجدانی که مدتها بود کشت فرهنگی خویش را از دست داده بود و در عین حال به عنوان ملتی متمدن، با فرهنگ و پیشرفته دیگر وجود نداشت و سلطه جبارانه رجال فاسد و رژیمهای امپراطوری و سلطنتی و منحط، مستبد و متعصب حتی آرزوی رهایی و نیاز به قانون و حق زیستنی شرافتمندانه و مفهوم ترقی، خلاقیت و تمدن و پیشرفت را از آن برده بود.
این بذرافشانی بود که به زودی حاصل داد. در ایران، «انقلاب مشروطه» و در شمال آفریقا «بسیج نیروهای ضداستعماری علیه فرانسه» و در مصر، هند و ترکیه «شروع مبارزات سیاسی مترقی، تشکیل احزاب بسیار پیشرفته و پی‌ریزی نهضتهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی عمیق».
3- در عین حال که سید جمال استعمار را با هوشیاری، بینش علمی و قاطعیت انقلابی می‌کوبید، و می‌دانیم که در آن دوره استعمار پرچمدار پیشرفت، ترقی و تمدن بود، این مقابل‌کوبی برخلاف بسیاری از رهبران ضداستعمار آسیا و آفریقا به عنوان عکس‌العملی در برابر نوجویی و نوگرایی، که سوغات استعمار بود، گرایشی ارتجاعی و قهقرایی و سنت‌پرستانه نیافت، بلکه اتفاقاً سید جمال و عبده دو طلایه‌دار نهضت تسخیر تمدن فرنگی، استخدام ارزشهای علمی و عناصر مترقی مدنیت جدید و توجه و تکیه به پیشرفت علم، صنعت، نهادهای اقتصادی، حقوقی و اجتماعی سودمند و روشن‌بینی علمی به شمار می‌آیند. این دعوت تا آنجا است که این دو را می‌توان نخستین روشنفکرانی تلقی کرد که با جمود، ارتجاع و کهنه‌پرستی طبقات منجمد و روحانیت سنتی، که پاسدار کهنگی و هراسان از نوگرایی و نوجویی بود، مبارزه کردند، تا آنجا که عبده، آنچنانکه از تفسیرش پیدا است، نهضت آشنایی و حتی توجیه علمی اسلام و تفسیر قرآن را بر اساس قوانین علمی و فرضیه‌های دانش غربی پایه‌گذاری کرد، و در این راه حتی، آنچنانکه طبیعت هر کار تازه‌ای است، خالی از نوعی افراط و مبالغه‌کاری هم نبود تا آنجا که توجیهات رایجی از این قبیل که مثلاً «جن همان میکروب است» و یا کوشش برای تأویل آیات، احکام و عقاید بر پایه قوانین و علوم جدید، که بعدها بسیار توسعه یافت، بنیانگذارش عبده بود و راه گشایش سید جمال. و این کار، گرچه خالی از خطراتی نبود، اما در اینکه نقش بسیار انقلابی‌ای در فرو ریختن برج و باروی جمود و تعصب داشت و پنجره‌ها را به روی جریانهای فکری و علمی جهان معاصر گشود نمی‌توان شک کرد.
و اما در وجهه علمی کار: سید جمال، و به دنبال او عبده، بزرگترین گامی که برای نخستین بار در عصر ما برداشتند، کوشش در راه عقلی کردن بینش مذهبی بود و، چنانکه گفته شد، حتی علمی کردن کلام و تفسیر و احکام، به گونه‌ای که این دو را می‌توان مؤسس کلام جدیدی شمرد، که به جای پیوند با فلسفه یونان، منطق ارسطو و مکتبهای حکمت و علوم باستان، علوم جدید، فلسفه‌های جدید و فرضیات علمی اروپای قرن نوزدهم را زیربنای منطقی و استدلالی کلام کردند.
این کار اثر بزرگی در تضعیف قدرت ارتجاع، اختناق، کهنه‌گرایی و نابودی خرافات مذهبی و میل به کهنه‌پرستی، جمود و انحطاط که به ویژه در این عصر به اوج رسیده بود و اسلام را زندانی جهل و جمود ساخته بود، داشت و در عین حال از نظر علمی و اجتماعی نیز، پایه‌های تحول، حرکت و خلاقیت و پیشرفت را در جامعه‌های اسلامی و آشنایی اندیشه‌های مسلمان را با افکار، عقاید، زندگی، صنعت و به طور کلی فرهنگ و تمدن عصر ما ریخت.
نقطه ضعف‌های حرکت
اما آنچه را به عنوان نقطه‌نظرهای ضعف کار و شیوه کار آنان می‌توان گفت (البته باید یادآوری کرد که این نقطه‌های ضعف هرگز از ارزش نقش آنان نمی‌کاهد، زیرا لازمه آغاز هر کاری است)، -یکی دوگانگی شخصیت سید جمال و عبده است، بدینگونه که سید جمال به عنوان یک مصلح بزرگ اسلامی بیش از آنچه از چنین شخصیتی انتظار می‌رود غرق در مسائل دیپلماتیم و تلاش‌های سیاسی می‌شود و بسیار کمتر از آنچه از چنین شخصیتی با چنین رسالتی شایسته است و بایسته، از مسائل فکری و تلاشهای ایدئولوژیک دور می‌ماند، و همین انتقاد را، منتهی بطور معکوس، درباره عبده می‌توان کرد: او نیز آنچنان در مسائل علمی غرق است که نمی‌تواند در تلاش‌های سیاسی سید جمال با او همگامی کند و پا به پایش برود.
نقطه ضعف دیگر در «شیوه‌کار» این دو است: سید جمال مبارزه سیاسی را از بالا شروع کرد، در حالی که او به عنوان یک انقلابی برخاسته از متن مردم، حتی از طبقات روستا، و نیز به عنوان یک متفکر مترقی مسلمان، باید به میان توده می‌رفت و مخاطبش مردم می‌بود. و این شیوه‌ای است که هم انقلاب (انقلابی راستین و عمیق)، روشنفکران انقلابی را بدان می‌خواند و هم اسلام و سنت پیامبر آنرا ایجاب می‌کند و پیروی از آن را واجب.
اما او، دریغا که همه قدرت انقلابی، این همه نیروی تلاش و حرکت و به ویژه آن درخشش خیره‌کننده نبوغ فکری و سیاسیش را در رفت و آمد میان دربارها و در بازی میان رجال و بازیگران کثیف سیاست به هدر داد و بارآورترین سالهای پرتلاش عمرش را در آوارگی و دوندگی میان روسیه و ایران و ترکیه و لندن تباه کرد؛ و در نتیجه قربانی خیانتها، بی‌شرمیها و توطئه‌سازیهای رجال منحط، خیانتکار یا مأمور عصر خویش شد. جالب است که در یکی از نامه‌های خصوصیش که در سالهای آخر عمر به یکی از نزدیکانش می‌نویسد، خود بر این ضعف واقف است و بر آن افسوس می‌خورد و «کار با مردم» را توصیه می‌کند.
و اما عبده نتوانست خود را از قالبهای وجودی یک عالم محقق و مفسر متخصص اسلامی فراتر برد، گرچه در این قالب و در این پایگاه نقشی بسیار عمیق و حتی انقلابی ایفا کرد، آنچنانکه فرحت عباس رهبر انقلاب الجزایر در کتاب «La Nuit Coloniale» (شب استعماری)، که داستان مبارزات آزادیبخش ملت الجزایر است، آغاز بیداری و حرکت ضداستعماری شمال آفریقا را از لحظه‌ای معرفی می‌کند که عبده به شمال آفریقا آمد و علما را جمع کرد و آنان را به جای غرق شدن در مسائلی فقهی، فلسفه‌های متافیزیکی و پرداختن به خرافات، ظواهر، تشریفات و شعائر، به بازگشت به قرآن دعوت کرد و خود برای نمونه تفسیری را شروع کرد که سرمشق دیگران شد و بازگشت روحانیت اسلام به قرآن موجب آن شد که قرآن نیز به جامعه، زندگی و به میان مسلمانان بازگردد و سنگ زیرین بنای انقلاب ضداستعماری شمال آفریقا گردد.
اما او نیز کار خویش را از علما و روحانیون جامعه آغاز کرد، و می‌دانیم که آنان نیز همچون سیاستمداران در یک نظام شکل گرفته منجمد از عناصر محافظه‌کار و «دم و دستگاه‌دار» هستند و نه می‌توانند و نه می‌خواهند و نه می‌فهمند. بنابر این آنان نمی‌توانند آغازکننده یک انقلاب مردمی باشند. باید مردم را بیدار کرد و برانگیخت و یک حرکت انقلابی را از متن ناس شروع کرد. و در این حرکت است که از میان روحانیت، عناصر هوشیار و پارسا و شایسته بدان خواهند پیوست و بافت ارتجاعی همراه با عناصر منحط و مرتجع، رفته‌رفته عقب خواهند افتاد و محو خواهند شد. و این درسی است که از پیامبر آموختیم؛ و اساساً سنت پیامبر تنها اقوال و احادیث نیست، بلکه معنی حقیقی سنت، «روش»، «شیوه کار»، «از کجا باید آغاز کرد» و «چه خط سیری را و چه استراتژی‌ای را برای رسیدن به هدف باید تعقیب کرد» است.
روحانیت شیعه
متأسفانه آثار نهضت سلفی نه در زمینه سیاسی، که بیدارگری فکری و بسیج و تحریک توده‌ها علیه استعمار و در مسیر انقلاب اجتماعی و مترقی باشد، و نیز آثار اصلاح فکری وتکان و تپش اعتقادی و رشد ذهنی و خودآگاهی ایدئولوژیک و عقلی‌گری و علمی شدن بینش مذهبی، هیچ کدام در ایران دامنه نیافت، هرچند در خارج از ایران سیر تحول و تکامل خویش را به طور مستمر طی کرد؛ و این بود که آنچه باید در اواخر قرن نوزدهم می‌داشتیم و بدان می‌رسیدیم، بیش از نیم قرن به تعویق افتاد؛ یعنی پس از جنگ بین‌الملل دوم یا بعد از شهریور 20 آغاز کردیم.
هرچند هیچگاه جامعه شیعه و حوزه روحانیت شیعه از تکان و از جنبش و از حرکتهای انقلابی خالی نبوده است، اما نه به عنوان یک جریان عمیق و دامنه‌داری که در مسیر حرکت فکری متن حوزه باشد، بلکه به عنوان قیام، اعتراض و ظهور روحهای انقلابی و شخصیتهای پارسا، آگاه و دلیری که به خاطر وفادار ماندن به ارزشهای انسانی و پاسداری از حرمت و عزت اسلام و مسلمین، گاه‌به‌گاه در برابر استبداد، فساد و توطئه‌های استعماری قیام می‌کرده‌اند، و از اینگونه است قیام‌هایی که از زمان میرزای شیرازی تا اکنون، آیت‌الله خمینی، شاهد آن بوده‌ایم.
اما چنانکه می‌دانیم، کار شخصیت‌هایی چون سید جمال، میرزای شیرازی، طباطبائی، بهبهانی، ثقه‌الاسلام،مدرس،میرزاکوچک‌خان، خیابانی و امروز طالقانی و حتی آیت‌الله خمینی- که مرجع بزرگ عصر ما هستند- نماینده روح حاکم بر حوزه نیست و این است که آنان در حرکت و دعوت خویش در میان توده و روشنفکران و نسل جوان یاران بیشتری می‌یابند تا در داخل حوزه و از میان هم‌قطاران خویش؛ و چه بسا که این قیامها موقعیت روحانی آنان را تضعیف می‌کند، و سرنوشت آیت‌الله نائینی که به دفاع از مشروطه برخاست و شانس مرجعیتش را فدای آن کرد، نمونه‌اش!
این شخصیتها در طول این صد سال گرچه درخشانترین چهره‌های برجسته روحانیت شیعه به شمار می‌آیند و قدرت و اثرگذاری کارشان را از ایمان مذهبی و مقام روحانی خویش می‌گیرند، و اساساً قیامشان، حتی در تحریم ضداستعماری تنباکو و یا در مبارزات ضداستبدادی مشروطه، یک قیام اسلامی و بر اساس مسئولیت دینی‌شان استوار بوده است، در عین حال، با همه عمق و عظمت و تأثیری که گاه کارشان پیدا می‌کرده، و نهضتی را که آغاز می‌کرده‌اند یک نهضت دینی به شمار می‌رفته است، هرگز با یک جهان‌بینی نوین اسلامی و اصلاح فکری و مکتب خاص ایدئولوژیک همراه نبوده است تا آنان را از دیگر مکتبهای فکری رایج ممتاز سازد، و غالباً نموداری از هوشیاری سیاسی رهبر و دلیری و ایمان و تقوای او بوده نه نماینده یک مکتب فکری نوین.
این است که ما نهضتهای سیاسی اسلامی بسیار داریم، اما نهضت فکری جدیدی نداشته‌ایم، بطوریکه حتی در مشروطه که یک انقلاب عمیق اجتماعی همراه با فرهنگ، فکر و ادبیات انقلابی و سیاسی و اجتماعی خاص خویش است، با اینکه بنیان‌گذاران و رهبران بزرگ آن، روحانیون برجسته و وعاظ انقلابی و مترقی بزرگی چون ثقه‌الاسلام و ملک‌المتکلمین بوده‌اند، می‌بینیم روح و بینش مشروطه بیش از آنچه تحت تأثیر جهان‌بینی سیاسی و ایدئولوژیک اسلام یا شیعه باشد، تحت تأثیر فرهنگ انقلاب کبیر فرانسه است و این است که می‌بینیم تنها کار علمی که عالم شیعی در مشروطه می‌کند، کتاب «تنزیه المله و تنبیه الامه» نائینی است که آن هم تنها و تنها توجیه فقهی مشروطه فرنگی است، و گرنه نقش اساسی رهبران روحانی ما در مشروطه تکیه بر اصول کلی اخلاقی و انسانی از قبیل عدالت، آزادی، برابری، قانون و محکومیت ظلم، جور و استبداد بوده است، و نقش اساسی اسلام، «استخدام ایمان مذهبی در مسیر انقلاب» است و نه ارائه یک فلسفه سیاسی و فرهنگ انقلابی‌ای که از متن ایدئولوژی اسلام یا مکتب تشیع برخاسته باشد.
بازگشت به خواب
و اما بعد از شهریور بیست و سقوط استبداد و پایان دوره اختناق و شروع آزادی اندیشه، هرج و مرج سیاسی، درگیری‌های ایدئولوژیک و از سویی بازیافتن آزادی عقیده به وسیله روحانیت و در عین حال در درگیری با حریف فکری تازه‌نفس و نیرومندی به نام مارکسیسم، روحانیت، تحت تأثیر نظام صفوی (نظامی که در عین تجلیل ظاهری روحانیت، دین را و به تبع آن روحانیت را به خود وابسته کرده بود و در برابر خود به تمکین واداشته بود، و این نخستین سازشی است که تشیع و روحانیت شیعی با دستگاه قدرت می‌کند) و نیز تحت تأثیر جمود و انحطاطی که در درون قاجاریه به نهایت رسیده بود، (قرار داشت): مشروطه را منحرف کردند و او متوجه نشد، خواب بود؛ میرزا کوچک‌خان‌ها و خیابانی‌ها از میانشان برخاستند و پرچم انقلاب و آزادی و توطئه‌شکنی را در برابر استبداد داخلی و استعمار خارجی برافراشتند، و آنها همچنان در دثار خویش خزیده بودند و آنها را تنها گذاشته بودند تا نابود شدند؛ قراردادهای تقسیم ایران در 1907 و وابستگی یکپارچه ایران به استعمار انگلیس در 1919 گذشت،و مدرسها از میان آنان فریاد برآوردند، و آنان تکان نخوردند و به خوابشان ادامه دادند.
ناگهان بریدگاه قزاق قزوین به تهران ریخت و یکباره چهره ناشناخته‌ای به نام رضاخان با نسخه بدل آتاتورک در دست، بر جامعه مسلط شد و نظامی بر اساس قومیت و آن هم قومیتی که با ارزشهای استعماری و وابستگی به فرهنگ، قدرت، اقتصاد، سیاست و حتی سلاح غرب و ارزشهای اخلاقی غرب وابسته است، پی رسخت و آنان مماشات کردند، جز در غائله رفع حجاب، که آن هم تنها آیت‌الله قمی فریاد برآورد، اما بی‌دنباله؛ به خیال اینکه در این مماشات بیضه اسلام حفظ خواهد شد و آنها به زندگی محصور در مدرسه و حجره‌شان می‌توانند ادامه دهند؛ و در لحظاتی که با یک فتوی می‌توانستند مسیر تاریخ را، همچنانکه در واقعه تنباکو نشان دادند، عوض کنند، خاموشی را برگزیدند و بیست سال خفقان را تحمل کردند و از دست دادن همه آزادیها و حقوق انسانی و مذهبی را و حتی حق گریستن را، حتی داشتن عمامه و ریش و حتی پوشش نوامیسشان را.
شهریور بیست آمد، دیکتاتوری رفت و آزادیها رایگان نثار ما شد. اما روحانیت چنان در شور و شوق بازگشت به چادر و عبا و عمامه و ریش و حوزه و سینه و شله و هیأت‌های مذهبی و برگزاری رسمی و علنی عزاداری غرق بود که نه خطر را احساس کرد و مسئولیت را. انگار نیم قرن توطئه و انحراف و بیست سال استبداد و ریشه‌کن کردن همه نهادهای اجتماعی و معنوی و سنتی و اخلاقی این جامعه برایشان کمترین تجربه‌ای به بار نیاورد. نتیجه چه شد؟
توده‌های مردم باز در پوست جمود و تعصب و تاریکی و اختناق خویش خزید و روحانیت باز به قالب‌های سنتی خویش فرو رفت و نسل جوان تحصیل‌کرده و روشنفکران زمینه بی‌رقیبی برای غلبه مارکسیسم شد. مارکسیسم اکنون با خروارها کتاب و نوشته، با تشکیلات حزبی بسیار پیشرفته‌ای به نام حزب توده و پشتیبانی ارتش سرخی که شمال را اشغال کرده است، افراد آگاه نسل جوان و تحصیل‌کرده ما را فتح کرد، به گونه‌ای که جامعه کاملاً دوقطبی شد: توده عوام و مذهبی، نسل جوان و تحصیل‌کرده توده‌ای، بازار: کانون مذهب، دانشگاه: کانون کمونیسم.
هیأتهای سینه‌زنی، کتابهای نوحه، دعاها، زیارتنامه‌ها، سفره‌های ابوالفضل پارتی و حجره‌هایی که سالها و سالها و سالها فقه می‌خواند و آن هم درباره حقوق خواجه، و تمیز کردن میان حیض و نفاس و آن همه پیچیدگی‌های تکنولوژیک درباره طهارت و آداب بیت‌الخلاء و در برابر، تئاتر، کتابهای فلسفی، آثار ادبی، نثر نو، شعرنو، فکر نو، بهترین قلمها، بهترین اندیشه‌های اجتماعی، بهترین نبوغ‌های فکری و بهترین روحهای انقلابی، بهترین آگاهیها و تمامی نسل نو، بیدار، متعهد و پیشرو تنها در اختیار توده یا وابسته به آن و یا به هر حال در تغذیه آنچه او می‌پذیرد. خمس و زکات و نذر و نیاز در اختیار مذهب؛ علوم جدید، هنر ادبیات، حرکت و کوششهای انقلابی و مترقی در قلمرو کمونیسم.
نهضت ملی
دهه اول پس از شهریور بیست، اینچنین گذشت. نهضت ملی آغاز شد و رهبری را جبهه ملی به دست گرفت: شعار، «ملی شدن صنعت نفت و طرد استعمار انگلیس» و هدف، بازیافتن استقلال سیاسی ملت، تحکیم مشروطیت و نیل به قانون، آزادی، حقوق بشر، دموکراسی، پیشرفت و پاک کردن همه آثار شومی که دوران بیست ساله برجا گذاشته بود. اکنون در برابر جریان و قدرت سیاسی و فکری مارکسیسم یک جریان ملی و اصیل و مستقل در ایران آغاز شده است. گرچه همچون همیشه در متن این حرکت و پیشاپیش این نهضت، چهره‌های صدیقی از روحانیت شیعه وجود داشت، اما این چهره‌ها، نماینده صداقت، آگاهی و مسئولیت انسانی خویش بودند نه نماینده و سخنگوی حوزه. حوزه، نسل جوان و تحصیل‌کرده خویش را در این بیست سال از دست داده بود. زیرا اکثریت آنها جذب دانشگاه، وزارت فرهنگ، دادگستری، اوقاف، صنایع مستظرفه و دیگر سازمانهای نوبنیاد دولتی و حتی نیروی ارتش شده بودند و در نتیجه حوزه‌ای که پس از شهریور بیست تشکیل شد، عبارت بود از نسل پیری که پیش از کودتای 1299 به جای مانده بود و نوجوانانی که اکنون پس از آزادی از روستاها وارد حوزه شده بودند. و چنین ترکیبی در منحط‌تر کردن حوزه حتی از قبل کودتا مؤثر بود.
این بود که در چنین شرایط خطیر و خطرناکی که ملت ما و مذهب ما پس از جنگ و پس از شهریور بیست با آن مواجه بود، حوزه سرخوش از موفقیت‌های محدود و سطحی و ظاهری که به دست آورده است، در حصار بسته خویش غنود و در جهان و جهان‌بینی‌ای که عبارت از مثلث کوچکی بود میان نجف، قم و مشهد، تمامی مسئولیتش حفظ وضع موجود بود و پیداست که چنین وجودی با چنین محتوایی نمی‌تواند در برابر عمیق‌ترین توطئه‌های استعمار و همچنین در برابر نیرومندترین ایدئولوژی فلسفی و انقلابی و سیاسی و طبقاتی مانند (ایدئولوژی) حزب توده که تشکیلات منظم، رهبری مشخص و در عین حال پشتیبانی نظامی و سیاسی ابرقدرت فاتح جهان را داشت مقاومت کند. در نتیجه استغاثه ملت را نشنید، و اصیل‌ترین نهضت رهایی‌بخش ملت ما، که می‌توانست عزت اسلام را در برابر هجوم امپریالیسم و استقلال اسلام را در برابر سلطه ایدئولوژی مارکسیسم ضیانت کند، از یاری روحانیت، که در آن روز تمامی نیرو و ایمان توده را در قبضه قدرت خویش داشت، بی‌نصیب ماند، و (روحانیت) راه مماشات با قدرت حاکم و سازش با وضع موجود را پیش گرفت، به خیال اینکه به پاداش این سکوت، قدرت حاکم، زندگی عبا بر سر کشیده بی‌درد و بی‌دردسرش را در دایره معبد و حجره‌اش حفظ خواهد کرد، و در نتیجه نهضت ملی شکست خورد و دچار همان سرنوشتی شد که نهضت جنگل، که نهضت خیابانی، و تلاشهای بی‌ثمر «مدرس» تنها.
سکوت و سازش
چون دیگر نقش فکری و اجتماعی روحانیت در تسکین افکار،تنها گذاشتن نهضت مردم و یا طرد اندیشه مارکسیستی ناچیز شد و قدرت مرکزی توانست دوران آشفتگی و ضعف پس از جنگ و انتقال قدرت را به سلامت بگذراند و بر نهضت ملی و هم حزب توده فائق آید و خود تجدید نیرو کند، آنچنانکه سنت همه قدرتها و ثروتمندان است و منطق سیاست ایجاب می‌کند، عهدشکنی و ناسپاسی کرد،و بالاخره در خرداد 42 با زشت‌ترین و اهانت‌بارترین اتهام، پیوند مماشات روحانیت و سلطنت، که در شیعه 400 سال دوام داشت و در سنت 1400 سال و در مذهب همیشه، و در اسلام هرگز، گسست. چه، نگه داشتن آنچه دیگر به کار نمی‌آید، دور از سیاست است؛ آن هم تنها پایگاهی که به هر حال قدرت اعجازگر ایمان مردم را در اختیار دارد و بر روی ذخایر بی‌پایان انرژی و سوخت نشسته است و وارث تاریخی سراپا «زایش» و «خیزش» است و حامل فرهنگی قوی و غنی که ریشه در جان توده دارد و از سرچشمه سرشار و زلالی آب می‌خورد که از دل زمین و سینه خاک خویش می‌جوشد و به نهادها و ارزشهایی تعصب می‌ورزد که قابل معامله نیست و برج و بارویی از اصالت و استقلال و تعصب، بر گرد موجودیت انسانی و ماهیت فرهنگی این ملت افراشته است که بازدارنده و تسخیرناپذیر است و در خاموش‌ترنی ایامش ناگاه خفته‌ای از این اصحاب افسوس (ofesus) بیدار می‌شود و از کهف حجره‌ای بیرون می‌پرد و ابوذروار بر سر قدرت فریاد می‌زند و اسرافیل‌وار در صور قرآن می‌دمد و گورها را برمی‌شوراند و امنیت سپاه قبرستان را برمی‌آشوبد و محشر قیامتی برپا می‌کند.
این است که روحانیت شیعه نیز به خاطر ادامه زندگی گیاهی خویش، امر به معروف و نهی از منکر را از «رساله»اش و امامت و عدالت را از «رسالت»ش برداشت و نایب امام و پیرو پاپ شد و ذلت و بدعت جدایی دین از سیاست را پذیرفت تا از بد حادثات در امان ماند. به اقتضای ناموس و تقدیر و سنت لایتغر الهی که «من اعان ظالماً سلطه الله علیه»، قربانی ظلمی شد که در نجات از مهلکه‌های خطیر با سخن یا سکوت و حضور یا غیبت خویش به یاری‌اش شتافته بود.
روحانیت شیعه، ثمره هزار سال جهاد و شهادت مستمر شیعی در تاریخ اسلام را با 400 سال سازش اخیرش با دستگاه ظلم بر باد داد؛ اما سکوتش در این 40 سال از آن سازش 400 ساله‌اش ایمان براندازتر بود. چهل سال از 1299 تا 1342 که همه چیز در ایمان و فرهنگ و زندگی و خلق و خوی ملت ما عوض شد و استعمار فرهنگی و روحی و فکری تا مغز استخوان مردم ما رسوخ کرد و از درون همه را پوچ و پوک ساخت، آن هم چهل سالی که فرصتهای عزیز بسیاری در آن مدت برای نجات و عزت ما به چنگ آمد و دریغا که از آن هم، مارکسیسم بهره گرفت و در نتیجه مذهب از متن زندگی ما رفت و اسلام از وجدان مردم و شعور روشنفکر ریشه‌کن گشت و ما آن شدیم که اکنون می‌بینیم. و از این 40 سال، سکوت 22 ساله اخیرش از شهریور 20 تا خرداد 42 از همه ناموجه‌تر و شومتر و وحشتناکتر است و از این 22 سال، غفلت و عزلت و بی‌دردی و بی‌مسئولیتی و غیبتش از صحنه میان سالهای شهریور 20 تا مرداد 32 از همه بدتر، این دوازده سالی که به بهانه استبداد نیز نبود، اما هر لحظه‌اش فرصتی تعیین‌کننده و سرنوشت‌ساز بود، سالهایی که حتی بسیاری از کشیشان بی‌درد کاتولیک و روحانیون بی‌بوی بودایی و مرتاضان «خودکش» هندوچین به میدان آمده بودند و در راه اصلاح خرافات منحط و مترقی نمودن بینش و حرکت بخشیدن به روح مذهبی خویش، گام بر می‌داشتند و یا ملت‌های خود را در کار بیداری و تلاشهای اصلاحی و انقلابی و آزادیبخش علیه جهل و رکود و رژیمهای استبدادی و نظامهای ضدمردمی و فاسد و قدرتهای استعماری یاری می‌کردند . و در جامعه‌های اسلامی نیز علمای اهل سنت، که همیشه از چشم شیعه متهم به بسته بودن باب اجتهادشان در دین و وابسته بودن به رژیمهای حاکم در دنیا بوده‌اند، از فرصتهای بی‌نظیر جنگ جهانی و «مشغول شدن ظالمین به ظالمین» و بیچارگی قدرتهای استعمارگر انگلیس و فرانسه و ایتالیا و هلند و پرتغال و اسپانیا- که هر یک قطعه‌ای از میهن مقدس ایمان و ملت راستین اسلام را دزدیده بود- بیش و کم در راه «به خود آمدن» مردم مسلمان و «کشف مجدد اسلام» و تکان خویش و تکانیدن روح و اندیشه و ایمان جامعه خویش از گرد و خاک و خس و خاشاک تاریخ بهره گرفتند و حضور اسلام را در صحنه زندگی انسان و سازندگی زمان و تضاد جبهه‌ها و نیروها و تنازع مکاتب و عقاید تجدید کردند؛ اما- شگفتا!- روحانیت شیعه که وارث پیامبروار مذهب «رهبری» و «تمدن» و شمشیر «دو دم» و آگاهی و آزادی و برابری مجسم و انقلابی مطلق و «روح شعله‌ور توفنده طوفان جهاد» و «خون روشنگر جوشنده آفتاب شهادت» و نایب امام «کتاب» و «ترازو» و «آهن» و حامل لوای طغیان توحید علیه طاغوت و مسئول «محرم‌سازی همه ماه و عاشوراسازی همه روز و کربلاسازی همه خاک» و سرفرازی «امر» و سرکشی «نهی» است، عبا بر سرش کشیده و در «سعی و هروله» میان «بازار سربسته» و «حجره دربسته و تنگنای جانکاه و گودی رزق یا زرق مهرابه» یا «محراب»هایی قتلگاه قیام امام حسین و یادآور شهادتگاه علی!...

منبع :مجموعه آثار27 – بازشناسی هویت ایرانی اسلامی

پروفسور حسابی و انشتین

برگی از خاطرات پروفسور حسابی و آلبرت انیشتین

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود، در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسور انیشتین تماس بگیرد بنابر این ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار انیشتین برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور انیشتین تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:

وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت انیشتین روبرو شدم ایشان را بی اندازه ساده، آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش، به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست، نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.

یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات انیشتین رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام، دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم، در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند، به این ترتیب با پیگیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا انیشتین، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، با امکانات لازم را در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند، اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم، متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است، بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم، رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است، گفتم اما با این روش امکان سوء استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطاهای احتمالی همکاران خیلی ناچیز است.

بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد، با تشویق حاضرین در جلسه، وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم انیشتین در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند، من که کاملا مضطرب شده و دست و پای خود را گم کرده بودم با اشاره ی پروفسور انیشتین و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور انیشتین من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیر الان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست.

آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت انیشتین از نظریه خودم دفاع می کردم و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسان وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست. بعد از کسب درجه دکترا انیشتین به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

آزادی در کلام شریعتی

                    بررسی مفهوم آزادی در کلام دکتر علی شریعتی



شریعتی بر این باور است كه بسط و گسترش بدون مانع آزادی جنسی و نیز آزادی‌های فردی در واقع به نوعی انحراف از خواست و تحقق آزادی اجتماعی است. زیرا آزادی جنسی و آزادی‌های فردی هر چه قدر هم كه افزایش یابد، اما منزلت و تأثیر آزادی اجتماعی را نخواهد داشت. در واقع انسان با تحقق آزادی جنسی و آزادی‌های فردی نمی‌تواند به جست‌وجوگری خود در جامعه و در مسیر شدن استمرار و دوام بخشد.
آیت‌الله دكتر بهشتی، در مجموعه مباحثی كه درباره دكتر شریعتی دارد بر این باور است كه آراء، اندیشه‌ها، برداشت‌های اسلامی و برداشت‌های اجتماعی شریعتی همواره در حال دگرگونی و در مسیر شدن بوده است. چون انسان، موجودی است در حال شدن، نه فقط انسان، همه موجودات عالم طبیعت واقعیت‌های شدنی هستند، ولی انسان در میان همه موجودات، شدنش شگفت انگیزتر است. همان گونه كه دكتر بهشتی نیز به درستی اشاره كرده است، شریعتی جست‌وجوگر اندیشمندی است كه همواره در مسیر شدن بوده است. می‌توان این جست‌وجوگری را در آثار مكتوب وی به خوبی نشان داد. اما مجموعه مباحث وی در باب آزادی با وضوح بیشتری به این بحث دامن زده است و زمینه‌های این شدن و جست‌وجوگری را كامل‌تر نشان می‌دهد. برای اینكه به ابعاد این جست‌وجوگری بیشتر پی ببریم، تأملی كوتاه بر مباحث شریعتی در باب آزادی اهمیت و ضرورت می‌یابد. شریعتی آزادی را یكی از ابعاد اساسی وجود انسان به شمار آورده كه آرمان نهایی تمام مذاهب نجات است. آزادی‌خواهی و آزادی‌طلبی بزرگ‌ترین عاملی است كه آدمی را از جمود و خواب و عبودیت در برابر یك قدرت خارجی نجات می‌بخشد. از این رو است كه انسان می‌بایست با تمهید آزادی، دست به جست‌وجوگری بزند و به دنبال هدفی برتر و نهایی باشد. (آثار، ج 2، ص 43 ـ 45)

در واقع آزادی این امكان را برای انسان فراهم می‌سازد تا در راه جست‌وجوگری گام نهد و مقصد و مقصودی را برای خود طراحی نماید و به سمت و سوی آن سیر نماید.

توجه به این بعد اساسی وجود آدمی به گونه‌ای است كه می‌تواند مبنا و ملاك انسانیت نیز شمرده شود. در واقع هر چقدر آدمی از این بعد وجودی خود، یعنی آزادی، بهره بیشتری ببرد،‌ انسان‌تر و آدمی‌تر شمرده می‌شود. در غیر این صورت از دایره انسانیت خارج است. به دیگر سخن انسان با توجه به اینكه تكویناً و فطرتاً آزاد آفریده شده و با این ویژگی از سایر موجودات متمایز شده است، به میزانی كه می‌تواند بگوید «انتخاب می‌كنم» و «انتخاب نمی‌كنم»، انسان شمرده می‌شود و هر چه استعداد انتخاب‌گری در او ضعیف‌تر باشد، كم‌تر انسان است. انسان، یك صفت و درجه است و هر كه از نظر علوم طبیعی جزء انسان‌ها به شمار رود، لزوماً از نظر علوم انسانی در شمار انسان‌ها نیست. (آثار، ج 14، ص 297 ـ 299)

از آنجا كه استعداد جست‌وجوگری انسان در اجتماع شكوفا می‌شود و بروز و ظهور می‌یابد، آدمی به آزادی اجتماعی می‌اندیشد و سعی در تحقق آن در جامعه دارد. این ویژگی و درخواست برای آزادی اجتماعی، در نگاه دكتر شریعتی، مهم‌ترین دغدغه نسل جوان در یك جامعه است. اما این خواسته همواره از سوی پاره‌ای از نظام‌های سیاسی و اصناف قدرت به انحراف كشیده می‌شود. زیرا از یك سوی دامنه آزادی جنسی بر روی جوانان گشوده می‌شود و آنان را با آزادی جنسی، كه دست بر قضا مهم‌ترین عنصر غریزی نیرومند در هر جوانی است، اغفال و سرگرم می‌كنند و از سوی دیگر راه را برای بسط و گسترش آزادی‌های فردی در جامعه هموار می‌كنند تا ذهن‌ها از آزادی اجتماعی، كه مهم‌ترین و برترین نوع از آزادی در مسیر جست‌وجوگری است، دور بماند و تقاضا برای آن كاهش بیابد.

اما شریعتی بر این باور است كه بسط و گسترش بدون مانع آزادی جنسی و نیز آزادی‌های فردی در واقع به نوعی انحراف از خواست و تحقق آزادی اجتماعی است. زیرا آزادی جنسی و آزادی‌های فردی هر چه قدر هم كه افزایش یابد، اما منزلت و تأثیر آزادی اجتماعی را نخواهد داشت. در واقع انسان با تحقق آزادی جنسی و آزادی‌های فردی نمی‌تواند به جست‌وجوگری خود در جامعه و در مسیر شدن استمرار و دوام بخشد. انسان در پرتو آزادی اجتماعی است كه می‌تواند در سرنوشت خود مشاركت جوید و به جست‌وجوگری فعالانه در عرصه اجتماع بپردازد.

به دیگر سخن، احساس آزادی كاذب به انسان دست می‌دهد. زیرا از آنجا كه آدمی احساس می‌كند از نظر فردی آزاد است، احساس آزادی می‌كند. در صورتی كه درست همانند این است كه در قفس مرغی را باز گذارند، اما در سالن بسته باشد. آزادی‌های فردی تنها احساسی كاذب از آزاد شدن و به نوشته شریعتی حتی بدتر است؛ زیرا آگاهی نسبت به اسارت خویش، خود عاملی در جست‌وجوگری برای نجات است، اما هنگامی كه این آگاهی از بین برود و آدمی به طور دروغین احساس آزادی كند، دیگر كاری انجام نخواهد داد. (آثار، ج 20، ص 239 ـ 240) به عبارتی، جست‌وجوگری و انتخاب‌گری آدمی به پایان راه می‌رسد و بعد اساسی وجود آدمی به فراموشی و انحراف كشیده می‌شود.

شاید بتوان گفت جست‌وجوگری آدمی تنها در آزادی و آن هم آزادی واقعی و نه آزادی كاذب معنا و مفهوم می‌یابد. تعبیر دیگری از آزادی در نوشته‌های شریعتی، كه جست‌وجوگری را نشان می‌دهد، این است كه «آزادی یعنی امكان سرپیچی از جبر حاكم و گریز از زنجیر علیت كه جهان را و جان را می‌آفریند و به حركت می‌آورد و به نظم می‌كشد و اداره می‌كند.» (آثار، ج 24، ص 19) این امكان سرپیچی از جبر حاكم همانا اعتبار دادن به انسان و اراده انسان و بعد اساسی وجود و قدرت انتخاب‌گری و جست‌وجوگری آدمی است كه او را از سایر جانداران متمایز می‌كند. شرایط و ویژگی‌ای كه می‌تواند در برابر همه جبرهای حاكم به مبارزه برخیزد و او را به تحرك و پویایی مداوم و جاودانگی و قرب الاهی نزدیك سازد.

این بعد اساسی وجود آدمی، یعنی آزادی، در نوشته‌های مرحوم شریعتی، البته با وجه دیگری از شخصیت آدمی گره خورده است. این وجه دیگر چیزی جز مسؤولیت نیست. از آنجا كه انسان آزاد است، مسؤول و پاسخ‌گو شمرده می‌شود. برای یك انسان خدا پرست، مسؤولیت از عمق عالم وجود سر می‌زند و ریشه در واقعیت عینی بیرون از ذهن فرد و سنت جمع دارد. به نوشته شریعتی «مسؤولیت زاییده آزادی است و انسان چون آزاد است، مسؤول است.» (آثار ج 14، ص 203) و نیز «مسؤولیت نه ساختة مصلحت جمعی و نه در رابطة میان افراد یك جامعه، كه برآمده از ذات عالم وجود و در رابطة میان «اراده آگاه انسان» و «اراده آگاه جهان» معنی می‌شود.» (آثار، ج 2، ص 95)

مباحث دكتر شریعتی در باب آزادی با بحث وی در باب چهار زندان انسان كامل می‌شود. شریعتی بر این باور است كه چهار زندان است كه آدمی را در خود می‌فشارد و می‌بایست آدمی خود را از آن‌ها خلاص نماید. این چهار زندان به این قرارند: نخست، زندان طبیعت و جغرافیا است كه با علوم طبیعی و تكنولوژی از آن رها می‌شود. دوم، زندان جبر تاریخ است كه كشف قوانین تاریخ و تحول و تكامل تاریخ او را از آن زندان رها می‌سازد. سوم، زندان نظام اجتماعی و طبقاتی است كه ایدئولوژی انقلابی او را از این زندان رها می‌كند. و چهارم، زندان خویشتن است. آدمی سر رشته‌ای دنیوی است؛ عناصری ابلیسی و الاهی، كشش‌هایی كه او را به سوی خاك می‌كشاند و كشش‌هایی كه او را به سوی خدا تصعید می‌بخشد.

بدین صورت، مباحث آزادی در آثار شریعتی با عرفان نیز گره می‌خورد. در واقع انسان خود یك انتخاب است و در همین موضع است كه مسؤولیت و خودآگاهی در انسان مطرح می‌شود و او به معجونی از تركیب‌های غریزی و بیولوژیك، به یك اراده جوهری مصفای خودآگاه انتخاب كننده، آفریننده و تعیین كننده‌ی جهت و ایده‌آل تبدیل می‌شود. و بدین گونه آدمی به «فلاح» می‌رسد. به نوشته شریعتی، فلاح، آزادی آدمی است از آخرین زندان كه زندان خویشتن است. خویشتنی كه غرایز طبیعی به همراه عادات سنتی و جبرهای تاریخی و اجتماعی بر روان‌شناسی او تأثیر منجمد كننده و تحجر بخشی نهاده‌اند. (آثار، ج 2، ص 141)

آزادی از زندان خویشتن در آثار شریعتی اهمیتی دو چندان می‌یابد. زیرا این زندان، سایر زندان‌ها را نیز به همراه خود دارا است. از این رو مهم‌ترین زندانی است كه اگر آدمی با مجاهدت و جست‌وجوگری از آن رها گردد به فلاح و رستگاری دست یافته است و به واقع از عنصر انتخاب‌گری و جست‌وجوگری خود در عرصه اجتماعی و پاره‌كردن زنجیرهای عبودیت دیگران و رسیدن به قرب الاهی بهره برده است. چنین انسانی لایق انسان بودن است. زیرا از بعد اساسی وجود خود در جهت فلاح و كمال بهره برده است.

به هر حال آنچه به صورت بسیار كوتاه در باب مسأله آزادی در آرای دكتر شریعتی حاصل می‌شود اهمیت و ضرورت و اولویت آزادی آدمی در مسیر جست‌وجوگری و انتخاب‌گری است. چونان كه خود شریعتی نیز این گونه بود و به نوشته مرحوم دكتر بهشتی، شریعتی جست‌وجوگری در مسیر شدن بود. این جست‌وجوگری جز با تحقق آزادی اجتماعی و جز با اولویت آزادی به همراه مسؤولیت و جز با آزادی خویشتن از پاره‌ای زنجیرهای درونی و برونی پدید نخواهد آمد. جان كلام اینكه انسان است و مسؤولیت و انسان است و عرفان.

من چیستم؟

                                                                            من چیستم ؟


من چیستم ؟

افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

.

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

.

من چیستم ؟

بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

.

من چیستم ؟

یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

و زننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

.

من چیستم ؟

.

 من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

نیایش

خدایا ! عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار

خدایا ! به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف ارزانی کن

خدایا! رشد عقلی و عملی ، مرا از فضیلت ِ تعصب ، احساس و اشراق محروم نسازد

خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناخت ِ درست و کامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن ، برای حمله به دوست نسازد.

خدایا ! شهرت ،منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکند

خدایا ! در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.

خدایا ! مرا به خاطر حسد ، کینه و غرض ، عمله ی آماتور ظلمه مگردان.

خدایا ! خود خواهی را چنان در من بکش که خود خواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق باشم

خدایا ! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای ستیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم

خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان

اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.

خدایا! مگذار که آزادی ام اسیر پسند عوام گردد….که دینم در پس وجهه ی دینیم دفن شود…که عوام زدگی مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد..که آنچه را حق می دانم بخاطر اینکه بد می دانند کتمان کنم

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست..صبر در نومیدی..رفتن بی همراه..جهاد بی سلاح..کار بی پاداش..فداکاری در سکوت..دین بی دنیا..خوبی بی نمود…دین بی دنیا…عظمت بی نام… خدمت بی نان..ایمان بی ریا…خوبی بی نمود…گستاخی بی خامی…مناعت بی غرور..عشق بی هوس ..تنهایی در انبوه جمعیت…ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند…روزی کن

خدایا !آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز

تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد

وآنگاه از پس توده ی این خاکستر

لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی

شسته از هر غبار طلوع کند

خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :«طبیعت»، «تاریخ» ،«جامعه » و«خویشتن» رها کن ، تا آنچنان که تو ای آفریدگار من ، مرا آفریدی ، خود آفرید گار خود باشم، نه که چون حیوان خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.

خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم

 

خدایا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگیر و به من ارزانی دار.

خدایا ! این خردِ خورده بین ِ حسابگر ِ مصلحت پرست را که بر دو شاهبال ِ هجرت از« هست »و معراج به « باشد» م ، بند های بسیار می زند ، رادرزیر گام های این کاروان شعله های بی قرار شوق، که در من شتابان می گذرد ، نابود کن.

خدایا! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح ِ حقیر ، در پناه روح های پر شکوه و دل های همه ی قرن ها از گیلگمش تا سارتر و از سید ارتا تا علی و از لوپی تا عین القضاة و مهراوه تا رزاس ، پاک گردان.

خدایا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس می گذارم که دشنان مرا از میان احمق ها بر گزینی ، که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند به بندگان خاصش عطا می کند.

خدایا !مرا هرگز مراد بیشعور ها و محبوب نمک های میوه مگردان.

خدایا ! بر اراده، دانش ، عصیان ، بی نیازی ، حیرت ، لطافت روح ، شهامت و

تنها ئی ام بیفزای.

خدایا ! این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من مبر که :«من دشمن تو و عقاید تو هستم، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم».

خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن روئین تن کن.

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر.

خدایا ! مرا از همه ی فضائلی که به کار مردم نیاید محروم ساز . و به جهالت ِ وحشی ِ معارفِ لطیفی مبتلا مکن که در جذبه ی احساس های بلند و اوج معراج های ماوراء ، برق گرسنگی در عمق چشمی و خط کبود تازیانه را به پشتی، نتوانم دید.

خدایا ! به مذهبی ها بفهمان که

آدم از خاک است

بگو که : یک پدیده ی مادی به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی ، در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت . و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.

خدایا ! به من بگو تو خود چگونه می بینی ؟ چگونه قضاوت می کنی ؟

آیا عشق ورزیدن به اسم ها تشیع است ؟

یا شناخت مسمی ها؟

و بالاتر از این – یا پیروی از رسم ها؟

خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم دانست.

خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماریی شده است از فرط عمومیتش ، هر که از آن سالم مانده بیمار می نماید، مصون دار تا: به رعایت مصلحت ، حقیقت را ضبح شرعی نکنم.

خدایا ! رحمتی کن تا ایمان ، نان و نام برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه از آنان که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار می کنند

شمع

تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه ی غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش
کام امیدم به خون آغشته شد
تیرهای غم چنان بر دل نشست
کاندرین دریای مست زندگی
کشتی امید من بر گل نشست
آه ای یاران به فریادم رسید
ورنه مرگ امشب به فریادم رسد
ترسم آن شیرین تر از جانم ز راه
چون بدام مرگ افتادم، رسد
گریه و فریاد بس کن شمع من!
بر دل ریشم نمک دیگر مپاش
قصه ی بیتابی دل پیش من
بیش از این دیگر مگو خاموش باش
جز توام ای مونس شبهای تار
در جهان دیگر مرا یاری نماند
زانهمه یاران بجز دیدار مرگ
با کسی امید دیداری نماند
همدم من، مونس من، شمع من
جز توام در این جهان غمخوار کو؟
واندرین صحرای وحشت زای مرگ
وای بر من وای بر من یار کو؟
انرین زندان، من امشب، شمع من
دست خواهم شستن از این زندگی
تا که فردا همچو شیران بشکنند
ملتم زنجیرهای بندگی

از اینجا ره به جایی نیست

جای پای رهروی پیداست
کیست این گم کرده ره وین راه نا پیدا چه می پوید؟
مگر او، زین سفر، زین ره، چه می جوید؟
از این صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟
به شهری کاندر آغوش سپید مهر
به باران سحرگاهی خدایش دست و رو شسته است
به شهری کز همان لحظه ی ازل
بر دامن مهتاب عشق
آرام بغنوده است
به شهری کش پلید افسانه ی گیتی
سرانگشت خیال از چهره ی زیباش بزدوده است
کجا؟ ای رهنورد راه گم کرده
بیا برگرد
در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان کسی را آشنایی نیست!
بیا، برگرد، آخر، ای غریب راه!
کز اینجا ره به جایی نیست
نمی بینی که آنجا
در پناه تکدرختی خشک
ز ره مانده غریبی، رهنوردی بینوا، مرده است
و در چشمان سردش
در نگاه گنگ و حیرانش
هزاران غنجه ی امید پژمرده است؟
نمی بینی که از حسرت" کمند صید بهرامیش افکنده است"
و با دستی که در دست اجل بوده است
بر آن تکدرخت خشک
حدیث سرنوشت هر که این ره را رود کنده است:
که " "من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نه گورش"
کجا ای رهنورد راه گم کرده
بیا برگرد
در این صحرا به جز مرگو به جز حرمان، کسی را آشنایی نیست
بیا برگرد آخر، ای غریب راه
کز اینجا ره به جایی نیست..

امید

چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سر آمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
بنالم ز محنت همه روز تا شام
بگریم ز حسرت همه شام تا روز
تو گویی سپندم بر این آتش طور
بسوزم از این آتش آرزو سوز
بود کاندرین جمع نا آشنایان
پیامی رساند مرا آشنایی؟
شنیدم سخن ها ز مهر و وفا، لیک
ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم
ندانم در آن چشم عابد فریبش
کمین کرده، آن دشمن دل سیه کیست؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دلشکاف و جگر سوز از چیست؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بی قرار که آرام گیرد
ندانم که از بخت بد آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد؟

با لاله که گفت

از دیده به جای اشک خون می آید
دل خون شد و از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ فسون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفت باز چون می آید
با لاله که گفت حال ما را که چنین
دلسوخته و غرقه به خون می آید
کوتاه کن این قصه ی جانسوز ای شمع
کز صحبت تو بوی جنون می آید

هبوط در کویر

هبوط در کو یر

مرا کسی نساخت

خدا ساخت ؛

نه آنچنان که « کسی می خواست» .

که من کسی نداشتم ,

کسم خدا بود ،

کس بی کسان ،

او بود که مرا ساخت ,

آنچنان که خودش ساخت ،

نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم .

من یک گل بی صاحب بودم

. مرا از روح خود در آن  دمید و بر روی خاک و در زیر افتاب تنها رهایم کرد .

مرا به خودم واگذاشت

عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت ؛ به فکرم نبود ، وقتی داشتند مرا می افریدند ، می سرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد ؛ وقتی داشتم روح می پذیرفتم ، شکل می گرفتم ، قد می کشیدم ، چشم هایم رنگ می خورد ، چهره ام طرح می شد ، بی نی ام نجابت می گرفت فرشته ی ظریف و  شوخ و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش ، آن را صاف و صوف نمی کرد …

وقتی می خواستند کار دل را درسینه ام آغاز کنند آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب بهترین را برگزیند ؛

***

این فرشته ها که احساس ندارند ، شعور ندارند ، این حرفها سرشان نمی شود ، فرشته عشق نداند که چیست ؟ این ها یک مشت عمله اند ، یک عده کارمندان جزء یا کل دولتند باید زود به هم بگردند و سرش را هر جور شده بهم بیارند و فوری بروند سر کار دیگری ! کنتراتی کار می کنند، تقلبی کار می کنند ، سر عمله شان شیطان است …

بهترین فرشته ها همین شیطان بود ؛ مرد و مردانه ایستاد و گفت : نه سجده نمی کنم . تو را سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای ، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند سجده نمی کنم ، این چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم ؟ نمی بینی اینها چه می کنند ؟ زمین و زمان را به چه کثافتی کشانده اند ؟ مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و دردمنشانه می کشند تنها به علت آنکه« می توانند »

نه ، تنها به علت انکه «شخصیت بزرگ و روح بلند و انسان پرشکوه» تحملش برای «اشخاص حقیر و ارواح زبون آدمک های خوار و ذلیل » شکنجه اور است …

آری من از نورم ؛ ذاتم  آتش پاک و زلال و بی دود است ، من این لجن های مجسم پلید پست را سجده کنم…؟

الان اگر خدا و شیطان بیایند و نگاهی به این بچه ها ی قابیل بیندازند ، شیطان سرش را بالا نمی گیرد و سینه اش را جلو نمی دهد ؟ آن رجز و تبارک الله احسن الخالقین برای همین ها بود! یا برای قربانیان بی دفاع اینها؟

***

آری من از آغاز می دانستم چه خبر است . وقتی خداوند خدا آشکار کرد که :«بر آنم تا برای خویش جانشینی در زمین بسازم بر گونه ی خویش» پشتم لرزید! از ترس و ادب حرفی نزدم اما خدا خدا می کردم که فرشتگان  که رویشان با خدا باز تر است چیزی بگویند ، همه می دانستیم چه خواهد شد.

« با الها باز می خواهی موجودی در زمین بیافرینی که دنیا را به گند زند و به خون کشد؟»

و خداوند خدا با طنینی استوار و بی تردیدی فرمود : « من می دانم رازی که شما نمی دانید» و ناچار در انتظار فاجعه همه خاموش ماندند!

خداوند خدا ذرات را فرا می خواند ، ناگهان همه ی ذرات به هیجان آمدند ، خروش بر داشتند ، هنوز شب بود ، پایان نخستین شب ، ذرات پراکنده به صدای دعوت فرشتگان بهم برامدند و گرد هم آمدند و در یک چشم به هم زدن صف اندر صف زانو به زانوی هم ، پشت در پشت یکدیگر نشستند . مجلسی بود ! چه چشمی را یارای دیدن آنست؟!

سکوت بود و سکوت ، تپیدن بود و تپیدن ، انتظار بود و انتظار!

و شب بود ، پایان نخستین شب.

که ناگهان روبرو  ، بر لبان افق ، لبخندی شکفت ، نور! چشمه ای از نور سر باز کرد

ناگهان صدای لرزه مانندی که عدم را به رعشه افکند از جایگاه نور بر خاست :

«من پروردگار شما ؛ خداوندگار شما نیستم»؟

ذرات یک صدا :- چرا؟! چرا؟!

ناگهان لوح سبز در دست چپ حداوند ظاهر شد و بی درنگ لوح زرین در دست راستش ، با نگاه های شگفتش که همچون نهری از نور در جان ذرات جاری می شد به این صف های خاموش و منتظری که تا بی نهایت دامن می کشید نگریست . سکوت و انتظار  چنین سنگین و رام بود که گویی بر سر هر ذره ای پرنده ای نشسته است.

 

خداوند خدا به نوشتن اغاز کزد . در هر ذره ای می نگریست و سپس بر لوح سبز چیزی می نوشت ، نوبت من شد ، چقدر ارزو کردم که نباشم ، بگریزم ، اما نشد . دست قضا مرا بیدینجا کشانده بود ، زنجیر قدر مرا به این نقطه بسته بود . ناگهان تمام هستی ام گرم و روشن شد.

چهره اش چهره ی پدر مهربانی بود که بر شیطنت فرزند  سرکش اما دوست داشتنیش پوشیده می خندد و پنهانی کیف می کند . با همین سیما و لبخند چشمش را بر اوح سبز دوخت و بنوشتن آغاز کزد . …

آنگاه خداوند خدا ، با قلم زرینش نام ها را همه به من تعلیم کرد . احساس کردم که گنجینه ی همه ی کائنات شده ام .

آنگاه خداوند خدا سکوت کرد . ذرات همه بسر کشیدند . وجود و عدم هراسان کنار هم ایستاده منتظرند .

ناگاه خداوند خدا دست های بزرگ و زیبایش را ، دست هایی را که معجزه ی خلقت و حیات از آن دو سر زده اند در سینه ی فضا پیش آورد . دو کف دست را در کنار هم گرفت .در یک لحظه ی مرموزی که ندانستم چگونه گذشت ، کوهی از آتش ؛ آتشی دیوانه و گدازان و بی قرار ، در کف دستهای وی پدید آمد . سرش در سینه ی اسمان از چشم ها می افتاد ، رنگش همچون قبل خورشید بود . زیبایی هراس انگیزی داشت ، عظمت وحشیانه ای …

ناگهان ندای خداوند خدا هستی را در سکوت فرو برد . ندا آن را بر کوهها و صحراها و دریاها عرضه می کرد . هیچ یک را از وحشت یارای پاسخی نبود . قامت بلند قله ها همچون فانوس به روی خود تا خورد ، دشت های پهناور دامن فرا چیدند ؛ دریاها پا به فرار نهادند ، همه از برداشتنش سر باز زدند ، من برداشتم ، ما بر داشتیم!

خداوند خدا در شگفت شد ، پیش رفتم و در برابر چشمان وحشت زده ی ملکوت آن کوه غضبناک آتش را از دست خداوند گرفتم و خداوند خدا در حالیکه بر چهره اش گل سرخ شادی می شکفت و شهد محبت از لبخند زیبای لبانش می ریخت گفت:

آه! که چه سخت ستمکار نادانی!

فلسفه خلقت

سرود آفرینش دكتر علی شریعتی

"در آغاز هیچ نبود،
كلمه بود،
آن كلمه خدا بود"
و"كلمه"، بی زبانی كه بخواندش،
و بی "اندیشه" ای كه بداندش چگونه می تواند بود؟
و خدا یكی بود و جز خدا هیچ نبود
و با
"نبودن" چگونه می توان "بودن" ؟
و خدا بود و با او عدم،
و عدم گوش نداشت.
حرف هایی هست برای"گفتن"،
كه اگر گوشی نبود نمی گوییم.
و حرف هایی هست برای"نگفتن"
حرف هایی كه هرگز سربه"ابتذال گفتن"فرود نمی آرند.
حرف های شگفت،زیبا و اهورایی همین هایند.
و سرمایه ی هركسی
به اندازه حرف هایی است كه برای نگفتن دارد.
حرف های بی تاب و طاقت فرسا،
كه همچون زبانه های آتش بی قرار آ‌تشند.
و كلماتش هر یك انفجاری را به بند كشیده اند.
كلماتی كه پاره های"بودن"آ‌دمی اند...
اینان هماره در جستجوی"مخاطب"خویشند
اگر یافتند،یافته می شوند...
و در صمیم"وجدان"او آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند،نیستند.
و اگر اورا گم كردند،
روح از درون آتش می كشند
و دمادم حریق های دهشتناك عذاب فرود برمی افروزند.
و خدا برای نگفتن،حرف های بسیار داشت،
كه در بی كرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می كرد.
و عدم چگونه می توانست"مخاطب"او باشد ؟
هركسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هر كسی دوتاست،
و خدا یكی بود.
هر كسی به اندازه ای كه احساسش می كنند،" هست".
هر كسی را نه بدان گونه كه"هست"، احساس می كنند،
بدان گونه كه"احساسش"می كنند،هست.
انسان یك"لفظ"است
كه بر زبان آشنا می گذرد
و"بودن"خویش را از زبان دوست می شنود.
هر كسی"كلمه"ای است كه از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین،خون می خورد.
و كلمه مسیح است.
آن گاه كه"روح القدوس"- فرشته عشق-
خود بر مریم بی كسی،بكارت حسن،می زند.
و با یاد آشنا، فراموش خانه عدمش را فتح می كند.
و خالی معصوم رحمش را
- كه عدمی است خواهنده،منتظر،محتاج-
از"حضور"خویش،لبریز میسازد.
و آن گاه مسیح را
كه ان جا چشم به راه"شدن"خویش بی قراری می كند،
می بیند،می شناسد،حس می كند.
و این چنین،مسیح متولد می شود.
كلمه"هست"میشود.
در"فهمیده شدن"، می شود،
و در آگاهی دیگری،به خود آگاهی می رسد،
كه كلمه در جهانی كه فهمش نمی كند،
" عدمی"است كه"وجود خویش"را حس می كند،
و یا "وجودی "كه "عدم خویش"را.
و"در آغاز،هیچ نبود،
كلمه بود،
و آن كلمه،خدا بود".
عظمت همواره در جستجوی چشمی است كه او را ببیند.
و خوبی همواره در انتظار خردی است كه او را بشناسد.
و زیبایی همواره تشنه ی دلی كه به عشق بورزد.
و جبروت نیازمند اراده ای كه در برابرش به دل خواه ‌رام گردد.
و غرور در آرزوی عصیان مغروری كه بشكندش و سیرابش كند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور.
اما كسی نداشت.
خدا آفریدگار بود.
و چگونه می توانست نیافریند ؟
و خدا مهربان بود
و چگونه می توانست مهر نورزد؟
" بودن"،" می خواهد"!
و از عدم نمی توان خواست.
و حیات"انتظار می كشد"،
و از عدم كسی نمی رسد.
و"دانستن"نیازمند"طلب"است،
و پنهانی بی تاب"كشف"،
و"تنهایی"بی قرار"انس"
و خدا از"بودن"بیش تر"بود"،
و از حیات زنده تر
و از غیب پنهان تر
و از تنهایی تنهاتر
و برای"طلب"بسیار"داشت".
و عدم نیازمند نیست.
نه نیازمند خدافنه نیازمند مهر
نه می شناسد،نه می خواهد و نه در د می كشد و نه انس می بندد.
و نه هیچ گاه بی تاب می شود
كه عدم،" نبودن"مطلق است،
اما خدا"بودن"مطلق است.
و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست،
و خدا"غنای مطلق"بود.
و هر كسی به اندازه"داشتن هایش"، می خواهد،
و خدا گنجی مجهول بود
كه در ویرانه ی بی انتهای غیب،مخفی شده بود.
و خدا زنده جاوید بود
كه در كویر بی پایان عدم، "تنها نفس می كشید".
دوست داشت چشمی ببیندش.
دوست داشت دلی بشناسدش.
و در خانه ای گرم از عشق روشن از آشنایی استوار از ایمان و پاك
از خلوص،خانه بگیرد.
و خدا آ‌فریدگار بود و دوست داشت بیافریند.
زمین را گسترد.
و دریاها را از اشك هایی كه در تنهایی اش ریخته بود پر كرد.
و كوه های اندوهش را
كه در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود،
بر پشت زمین نهاد.
و جاده ها را-كه چشم به راهی های بی سو و بی سر انجامش بود-
بر سینه ی كوه ها و صحراها كشید.
و از كبریایی بلند و زلالش،آسمان را بر افراشت.
و دریچه همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود.
و آه های آرزومندش را-كه در آن از ازل به بند بسته بود-
در فضای بی كرانه ی جهان،رها ساخت.
با نیایش خلوت آ‌رام اش،سقف های هستی را رنگ زد،
و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد.
و رنگ"نوازش"های مهربانش را به ابرها بخشید،
و از این هر سه تركیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید.
و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد.
و عطر خوش یادهای نعطرش را
در دهان غنچه ی یاس ریخت.
وبر پرده ی حریر طلوع،
سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش كرد.
و در ششمین روز،سفرتكوینش را به پایان برد.
و با نخستین لبخند هفتمین سحر،
" بامداد حركت"را آغاز كرد:
كوه ها قامت برافراشتند.
و رودهای مست از دل یخچال های بزرگ بی آغاز،
به دعوت گرم آفتاب،جوش كردند،
و از تبعید گاه سرد و سنگ كوهستان بگریختند
و بی تاب دریا-آغوش منتظر خویشاوند-
بر سینه دشت ها تاختند.
و دریاها آغوش گشودندو...
در نهمین روز خلقت،
نخستین رود به كناره اقیانوس تنهای هند رسید.
و اقیانوس كه ازآغاز ازل،
در حفره ی عمیقش دامن كشیده بود،
چند گامی از ساحل خویش،
رود را به استقبال بیرون آمد.
و رود،آرام و خاموش،خود را-به تسلیم و نیاز-پهن گسترد،
و پیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد،
و اقیانوس به-تسلیم و نیاز-
لب های نوازشگر خویش را پیش آورد و بر آب بوسه زد.
و این نخستین بوسه بود.
و دریا،تنهای آواره و قرار جوی خویش را در آغوش كشید.
و او را به تنهایی عظیم و بی قرار خویش،اقیانوس، باز آورد.
و این نخستین وصال دو خویشاوند بود.
و این در بیست و هفنمین روز خلقت بود.
و خدا می نگریست.
سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند.
و تندرها فریاد شوق و شگفتی بر كشیدند و:
باران ها و باران ها و باران ها !
گیاهان روئیدند و درختان،سر برشانه های ه برخاستند.
و مرتع های سبز پدیدار گشت.
و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند...
پرندگان ناله برداشتند.
و پرندگان در جستجوی نور بیرون آمدند.
و ماهیان خرد سینه دریاها را پر كردند...
و خداوند خدا هر بامدادان،
از برج مشرق،بر بام آسمان بالا می آمد.
و دریچه صبح را می گشود.
و با چشم راست خویش،جهان را مینگریست.
و همه جا را می گشت و...
و هر شامگاهان با چشمی خسته و پلكی خونین،
از دیواره مغرب،فرود می آ مد
و نومید و خاموش،
سر به گریبان تنهایی غمگین خویش،فرو می برد و هیچ نمی گفت.
و خداوند خدا،هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد.
و با چشم چپ خویش،جهان را می نگریست .
و قندیل پروین را بر می افروخت،
و جاده ی كهكشان را روشن می ساخت،
و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آ‌ویخت،
تا در شب ببیند و نمی دید.
خشم می گرفت و بی تاب می شد.
و تیر های آتشین بر خیمه های سیاه شب رها می كرد،
تا آن را بدرد و نمی درید.
و می جست و نمی یافت و ...
سحرگاهان،خسته و رنگ باخته،سرد و نومید،
فرود می آمد و قطره ی اشكی درشت از افسوس،
بر دامن سحر می افشاند و می رفت و هیچ نمی گفت.
رودها در قلب دریاها پنهان می شدند.
و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراكندند.
و پرندگان در سراسر زمین،
ناله ی شوق برمی داشتند.
و جانوران،هر نیمه با نیمه ی خویش بر زمین می خرامیدند.
و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند.
و اما...
خدا همچنان تنها ماند و مجهول
و در ابدیت و بی پایان ملكوتش بی كس!
و در آفرینش پهناورش بیگانه.
می جست و نمی یافت.
آفریده های او را نمی توانستند دید،نمی توانستند فهمید،
می پرستیدندش اما نمی شناختندش.
و خدا چشم به راه"آشنا"بود.
پیكر تراش هنرمند و بزرگی
كه در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش
غریب مانده بود.
در جمعیت چهره های سنگ و سرد،
تنها نفس می كشید.
كسی"نمی خواست"،
كسی"نمی دید"،
كسی"عصیان نمی كرد"،
كسی عشق نمی ورزید،
كسی نیازمند نبود،
كسی درد نداشت...
و...
و خداوند خدا برای حرف هایش،
باز هم مخاطبی نیافت!
هیچ كس او را نمی شناخت.
هیچ كس با او"انس"نمی توانست بست.
" انسان"را آفرید!
و این نخستین بهار خلقت بود.

شریعتی از زبان خودش

شریعتی از زبان خودش

مفصل‌ است‌؛ خاطره‌هایی‌ پر از خون‌ و ننگ‌ و نام‌ و ترس‌ و دلاوری‌ و صداقت‌ و دروغ‌ و خیانت‌ و فداکاری‌ و… و شهادتها و… چه‌ بگویم‌؟
چه‌ آتشی‌؟ چه‌ آتشی‌؟ اگر آب‌ اقیانوسهای‌ عالم‌ را بر آن‌ می‌ریختند زبانه‌ هایش‌ آرام‌ نمی‌گرفت‌، خیلی‌ پیش‌ رفتم‌… خیلی‌… مرگ‌ و قدرت‌ شانه‌ به‌ شانه‌ام‌ می‌آمدند. به‌ هر حال‌ گذشت‌، آری‌، مثل‌ اینکه‌ دیگر گذشت‌ و من‌ از این‌ سفر افسانه‌ای‌ حماسی‌ که‌ منزلها و صحراها بریدم‌ و برگشتم‌ و با دست‌ خالی‌ بسیاری‌ از آنها که‌ در آن‌ وادیها در پی‌ من‌ می‌آمدند، برگشتند و فروختند و چه‌ گران‌، چه‌ ارازن‌! وازرت‌، مدیریت‌ کل‌، وکالت‌، نمایندگی‌… ریاست‌ فلان‌… هو… و من‌ آنچه‌ را اندوخته‌ بودم‌ و داشتم‌ نفروختم‌. که‌ از هرچه‌ می‌دادند گران‌تر بود، معامله‌ مان‌ نشد و بالاخره‌ من‌ ماندم‌ و هیچ‌! و آمدم‌ آهسته‌ و آهسته‌ و خزیدم‌ به‌ این‌ گوشه‌ مدرسه‌ و… معلمی‌… و هرگز افسوس‌ نخوردم‌ و سخت‌ غرق‌ لذت‌ و فخر که‌ ماندم‌ و دنیا مرا نفریفت‌ و به‌ آزادی‌ ام‌، به‌ ایمانم‌ و به‌ راهم‌، خیانت‌ نکردم‌… ایستادم‌ اما برنگشتم‌… اما بازنگشتم‌، به‌ بیراهه‌ هم‌ نرفتم‌ که‌ من‌ نه‌ مرد بازگشتم‌! استوار ماندن‌ و به‌ هر بادی‌ بباد نرفتن‌ دین‌ من‌ است‌، دینی‌ که‌ پیروانش‌ بسیار کم‌اند. مردم‌ همه‌ ازدگان‌ روزند و پاسداران‌ شب‌. جنید با مریدان‌ از میدان‌ بغداد می‌گذشت‌؛ سارق‌ مشهوری‌ را که‌ کوهستانهای‌ حومه‌ شهر را در زیر شمشیر خویش‌ گرفته‌ بود بر سردار بالا برده‌ بودند عبرت‌ خلق‌ را؛ جنید پیش‌ آمد و برپای‌ او بوسه‌ زد. مریدان‌ خروش‌ کردند. گفت‌: بر پای‌ آن‌ مرد باید بوسه‌ داد که‌ در راه‌ خویش‌ تا بدین‌ جا بالا آمده‌ است‌!

***

سرشت‌ مرا با فلسفه‌، حکمت‌ و عرفان‌ عجین‌ کرده‌اند. حکمت‌ در من‌ نه‌ یک‌ علم‌ اکتسابی‌، اندوخته‌هایی‌ در کنج‌ حافظه‌، بلکه‌ در ذات‌ من‌ است‌، صفت‌ من‌ است‌ و چنان‌ که‌ وزن‌ دارم‌، غریزه‌ دارم‌، گرما دارم‌، یعنی‌ موجودی‌ هستم‌ دارنده‌ این‌ صفات‌ و حالات‌، موجودی‌ هستم‌ دارنده‌ حکمت‌، فلسفه‌، فلسفه‌ در آب‌ و گل‌ من‌ است‌، در جوهر روح‌ من‌ است‌ و بگفته‌ یکی‌ از دوستانم‌ که‌ به‌ شوخی‌ می‌گفت‌: حتی‌ در قیافه‌ام‌، بدنم‌، رفتارم‌، سخنم‌، سکوتم‌…
فلسفه‌ در من‌ تنها از طریق‌ خواندن‌ و تحصیل‌ و تعلیم‌ راه‌ نیافته‌ است‌، در ژنهای‌ من‌ رسوخ‌ یافته‌ است‌، آن‌ را از اجداد به‌ ارث‌ برده‌ام‌، امروزه‌ خیال‌ می‌کنند که‌ هر که‌ در لباس‌ علمای‌ قدیم‌ بوده‌ است‌، آخوند و ملا بوده‌ است‌، یعنی‌ فقیه‌! هرگز، امروز این‌ لباس‌ خاص‌ علمای‌ مذهبی‌ است‌، پیش‌ از این‌ خاص‌ علما بوده‌ است‌ و حکما؛ حتی‌ لباس‌ فارابی‌ که‌ موسیقی‌ دان‌ و ریاضی‌ دان‌ بوده‌ و بوعلی‌ که‌ فیلسوف‌ و جابربن‌ حیان‌ که‌ شیمیست‌ و خیام‌ که‌ دهری‌ و لامذهب‌ بوده‌ است‌ همین‌ بوده‌ است‌. اجداد من‌ هیچ‌کدام‌ فقیه‌ و آخود مذهبی‌ نبوده‌اند؛ هیچ‌کدام‌؛ همه‌ فیلسوف‌ بوده‌اند. بی‌استثناء، از پدرم‌ گرفته‌ بوده‌ام‌، فیلسوف‌ بدون‌ فلسفه‌! این‌ را بزرگ‌ترها همه‌ می‌گویند: «از همان‌ اول‌ با همه‌ بچه‌ها فرق‌ داشتی‌، هیچ‌ وقت‌ بازی‌ نمی‌کردی‌ و میل‌ به‌ بازی‌ هم‌ نداشتی‌، اصلاً همبازی‌ نداشتی‌. همسالانت‌ همیشه‌ تو را مثل‌ یک‌ آدم‌ بزرگ‌ نگاه‌ می‌کردند، حتی‌ توی‌ کوچه‌ که‌ بچه‌های‌ همسایه‌ لانکا و فیلم‌ و توشله‌ و گرگن‌ بهوا و جفتک‌ پشتک‌ و الی‌ لمبک‌ بازی‌ می‌کردند وقتی‌ تو رد می‌شدی‌ سرت‌ را پایین‌ می‌انداختی‌ و حتی‌ زیر چشمی‌ هم‌ نگاه‌ نمی‌کردی‌ و می‌گذشتی‌ و آنها هم‌ تا تو را می‌دیدند دست‌ از کار می‌کشیدند و رد که‌ می‌شدی‌ کارشان‌ را از سر می‌گرفتند؛ حتی‌ بعضی‌ از آنها از تو هم‌ بزرگ‌تر بودند»

توی‌ خانه‌، توی‌ مهمانیهای‌ خانوادگی‌، بچه‌ها دور هم‌ جمع‌ می‌شدند و شلوغ‌ می‌کردند، بزرگ‌ترها هم‌ دور هم‌ می‌نشستند و حرف‌ می‌زدند و می‌گفتند و می‌خندیدند، اما تو در این‌ میانه‌ غالباً ساکت‌ بودی‌، گوشه‌ای‌ می‌نشستی‌ و گاه‌ به‌ این‌ بزرگترها نگاه‌ می‌کردی‌ و با دقت‌ گوش‌ می‌دادی‌ و گاه‌ نگاه‌ می‌کردی‌ و اصلاً گوش‌ نمی‌دادی‌، حواست‌ جای‌ دیگری‌ بود، توی‌ خودت‌، معلوم‌ نبود کجا؛ گاهی‌ با خودت‌ حرف‌ می‌زدی‌، می‌خندیدی‌، اخمهایت‌ را به‌ هم‌ می‌کشیدی‌، غرق‌ خیالهای‌ نامعلومت‌ می‌شدی‌ و ما غالباً متوجه‌ می‌شدیم‌ و دستت‌ می‌انداختیم‌ و تو خجالت‌ می‌کشیدی‌ و هیچ‌ نمی‌گفتی‌ و باز…
از همان‌ وقتها این‌ صفات‌ مشخص‌ تو بود: میل‌ به‌ تنهایی‌، سکوت‌، با خود حرف‌ زدن‌ و فکر کردن‌ دائم‌، تنبلی‌ در کار، حواس‌ پرتی‌ خارق‌ العاده‌، بی‌نظمی‌ و بی‌قیدی‌ در همه‌ چیز، نداشتن‌ مشق‌ و خط‌ و کتاب‌ و قلم‌ و بی‌اعتنایی‌ به‌ درس‌ و کلاس‌ و معلم‌ و عشق‌ به‌ خواندن‌ و کتاب‌ و صحافی‌ کتابها و چیدن‌ کتابها… و پدرت‌ اغلب‌ جوش‌ می‌زد که‌: «این‌ چه‌ جور بچه‌ است‌، این‌ همه‌ معلمات‌ گله‌ می‌کنند، پیشم‌ شکایت‌ می‌کنند، آخر تو که‌ شب‌ و روز کتاب‌ می‌خوانی‌، کتابهایی‌ که‌ حتی‌ درست‌ نمی‌فهمی‌، یک‌ ساعت‌ هم‌ کتاب‌ خودت‌ را بخوان‌، این‌ بچه‌ چقدر دله‌ است‌ در مطالعه‌ و چقدر خسیس‌ در درس‌ خواندن‌؛ اصلاً مثل‌ اینکه‌ دشمن‌ درس‌ و مشق‌ است‌. تا نصف‌ شب‌ و یک‌ و دو بعد از نصف‌ شب‌ با من‌ می‌نشیند و کتاب‌ می‌خواند و سه‌ تا چهارتا مشقی‌ را که‌ گفته‌اند بنویس‌ می‌گذارد درست‌ صبح‌، همان‌ وقت‌ که‌ دنبال‌ جورابهایش‌ می‌گردد و لباسهایش‌ و مدرسه‌اش‌ هم‌ دیر شده‌، شروع‌ می‌کند به‌ نوشتن‌! دست‌ پاچه‌ و شلوغ‌ و خودش‌ هم‌ ناراحت‌. بابا جان‌ تو که‌ یک‌ دو ساعت‌ صبح‌ از وقتی‌ پامیشی‌ تا وقتی‌ راه‌ میفتی‌ برای‌ مدرسه‌ گشتن‌ دنبال‌ جورابهات‌ که‌ به‌ کار دیگری‌ نمی‌رسی‌!…»

و همین‌ حال‌ و حالت‌ بود تا دبیرستان‌؛ «شاگردی‌ که‌ از همه‌ معلمام‌ باسوادتر بودم‌ و از همه‌ همشاگردیهایم‌ تنبل‌تر!» (یادش‌ به‌ خیر معلم‌ فارسی‌ مان‌ آقای‌ صبور جنتی‌! معلم‌ خوبی‌ بود، لاغر و قدری‌ کشیده‌ و سالکی‌ به‌ اندازه‌ کف‌ دست‌ و برنده‌ شبیه‌ با ساطور داشت‌، حدود چهل‌ سال‌ سنش‌ بود اما فرقش‌ را پسرانه‌ کج‌ می‌کرد، و به‌ قدری‌ روغن‌ وازلین‌ یا گلیسرین‌ می‌زد که‌ هنوز هر وقت‌ کلاس‌ او در خاطرم‌ مجسم‌ می‌شود که‌ نشسته‌ایم‌ و او دارد می‌بافد و در این‌ حال‌ قدم‌ زنان‌ از لای‌ دو صف‌ نیمکتها رد می‌شود و از کنار من‌ می‌گذرد شانه‌ام‌ را کمی‌ کنار می‌کشم‌ که‌ روغنهای‌ زلفش‌ روی‌ شانه‌های‌ کتم‌ نچکد…!). و بعد آمدم‌ به‌ دبیرستان‌؛ ورود من‌ به‌ دبیرستان‌ درست‌ مصادف‌ بود با ورودم‌ به‌ فلسفه‌ و عرفان‌. یادم‌ هست‌ (و چقدر از اینکه‌ این‌ را فراموش‌ نکرده‌ام‌ خوشحالم‌) که‌ نخستین‌ جمله‌ای‌ را که‌ در یک‌ کتاب‌ بسیار جدی‌ فلسفی‌ خواندم‌ و همچون‌ پتکی‌ بود که‌ بر مغزم‌ فرو کوفت‌ و به‌ اندیشه‌ای‌ درازم‌ فرو برد، بعد از ظهری‌ بود، سفره‌ را هنوز جمع‌ نکرده‌ بودند (و این‌، علامت‌ وقت‌ نهار ما) و پدرم‌ در حالی‌ که‌ با غذا بازی‌ می‌کرد چیزی‌ می‌خواند؛ از جمله‌ کتابهایی‌ که‌ با دور او گرفته‌ بودند یکی‌ هم‌ «اندیشه‌های‌ مغز بزرگ‌» بود از مترلینگ‌ ترجمه‌ منصوری‌ (ذبیح‌ الله‌) و نخستین‌ جمله‌اش‌ این‌ بود: «وقتی‌ شمعی‌ را پف‌ می‌کنیم‌ شعله‌اش‌ کجا می‌رود؟» (حال‌ این‌ جمله‌ معنیهای‌ دیگری‌ هم‌ برایم‌ پیدا کرده‌ است‌). با این‌ جمله‌ دستگاه‌ مغز من‌ افتتاح‌ شد و هنوز از آن‌ لحظه‌ دارد کار می‌کند (جز در برخی‌ حالات‌ که‌ فلج‌ می‌شود و پس‌ از چندی‌ باز راه‌ می‌افتد). این‌ شروع‌ تازه‌ای‌ بود، کتابهایی‌ که‌ پیش‌ از این‌ می‌خواندم‌، از سری‌ کتاب‌ خوانهای‌ عادی‌ بود: ویتامینها، زن‌ مست‌، تاریخ‌ سینما (از «چه‌ می‌دانم‌؟»)، بینوایان‌، سالنامه‌ نور دانش‌، سالنامه‌ دنیا، و… اما از اینجا به‌ بعد افتادم‌ توی‌ اندیشیدن‌ مطلق‌، فلسفه‌ محض‌، فقط‌ فکر کردن‌ و فکر کردن‌ و فکر کردن‌ و بس‌، افتادم‌ توی‌ مترلینگ‌ و آناتول‌ فرانس‌ و سیر حکمت‌ در اروپا، این‌ دو تمام‌ مغزم‌ را تصاحب‌ کرده‌ بودند و من‌ حواسم‌ پرت‌تر شد و از زندگی‌ دور شدم‌ و با اطرافیاانم‌ بیگانه‌تر… خیلی‌ راه‌ رفتم‌… مغز کوچک‌ من‌ گنجایش‌ این‌ اندیشه‌هایی‌ را که‌ مغز بزرگ‌ مترلینگ‌ پیر را منفجر کرد و دیوانه‌ شد نداشت‌… به‌ بحرانی‌ خطرناک‌ رسیدم‌! سکوتم‌ بیشتر و غلیظ‌تر شد، همراه‌ با بدبینی‌ و تلخ‌ اندیشی‌ عجیب‌… کم‌ کم‌ افتادم‌ توی‌ عرفان‌… الان‌ نوشته‌های‌ سیکل‌ اولم‌ عبارتست‌ از جمع‌ آوری‌ سخنان‌ زیبای‌ عرفان‌ بزرگ‌، جنید و حلاج‌ و قاضی‌ ابویوسف‌ و ملک‌ دینار و فضیل‌ عیاض‌ و شبستری‌ و قشیری‌ و ابوسعید و بایزید و…

«به‌ صحرا شدم‌؛ عشق‌ باریده‌ بود و زمین‌تر شده‌، و چنان‌ که‌ پای‌ مرد به‌ گلزار فرو شود پای‌ من‌ به‌ عشق‌ فرو می‌شد»؛ «من‌ به‌ نور نگریستم‌ و به‌ نگریستن‌ ادامه‌ دادم‌ تا نور شدم‌»؛ «سی‌ سال‌ بایزید خدا را می‌پرستید و اکنون‌ دیگر خدا خود را می‌پرستد»؛ «قاضی‌ ابویوسف‌، هفتاد سال‌ بر دین‌ رفت‌ و زهد و تقوی‌ و روزه‌های‌ سنگین‌ تابستان‌ و نمازهای‌ طولانی‌ شبها و ریاضت‌ و ذکر، هفتاد سال‌ همه‌ آداب‌ شروع‌ را با تکلیف‌ و تعصب‌ انجام‌ داد، روزی‌ او را برهنه‌ یافتند لنگی‌ بر کمر بستهت‌ و بر تلی‌ خاکستر نشستهت‌ شراب‌ می‌نوشید و چهره‌اش‌ بگشته‌ بود و جنون‌ بر او سخت‌ غالب‌ آمده‌ بود. گفتند تو را چه‌ شد که‌ از قید شرع‌ و التزام‌ تکالیف‌ الهی‌ سر زدی‌ و عصیان‌ کردی‌؟ گفت‌: بنده‌ پیر را از ربقه‌ بندگی‌ خواجه‌اش‌ آزاد می‌کنند و من‌ هفتاد سال‌ بندگی‌ خدا کردم‌ و خدا کریم‌تر خواجه‌ای‌ است‌؛ در حضرتش‌ بدرد بنالیدم‌ که‌ این‌ بنده‌ هفتاد سال‌ خدمت‌ تو کرده‌ است‌ و اکنون‌ شکسته‌ و فرتوت‌ گشته‌ است‌ چه‌ می‌کنی‌؟ گفت‌: تو را آزاد کردم‌ و ربقه‌ شرع‌ و التزام‌ عبودیت‌ از تو برداشتم‌؛ رها گشتی‌! و اکنون‌ من‌ نه‌ بندگی‌ می‌کنم‌ که‌ عاشقی‌ می‌کنم‌ و بر عاشقی‌ تکلیفی‌ نیست‌ که‌ عشق‌ در شرع‌ نگنجد و ربقه‌ بر نگیرد!»؛ «من‌ همچون‌ ماری‌ که‌ پوست‌ بیندازد و از بایزید بیرون‌ افتادم‌» (بایزید)…

و سالها این‌ چنین‌ گذشت‌ و در آن‌ ایام‌ که‌ همبازیهایم‌ روزهای‌ شاد و آزاد و آسوده‌ای‌ را در عالم‌ خوش‌ بچگی‌ می‌گذراندند من‌ دست‌ اندرکار این‌ معانی‌ بودم‌. مغزم‌ با فلسفه‌ رشد می‌کرد و دلم‌ با عرفان‌ داغ‌ می‌شد و گرچه‌ بزرگترهایم‌ بر من‌ بیمناک‌ شده‌ بودند و خود نیز کم‌ کم‌ با «یأس‌» و «درد» آشنا می‌شدم‌ (اولی‌ ارمغان‌ فلسفه‌ و دومی‌ هدیه‌ عرفان‌) ولی‌ به‌ هر حال‌ پر بودم‌ و سیر بودم‌ و سیر آب‌ و لذتم‌ تنها اینکه‌… آری‌ کارم‌ سخت‌ است‌ و دردم‌ سخت‌ و از هرچه‌ شیرینی‌ و شادی‌ و بازی‌ است‌ محروم‌ اما… این‌ بس‌ که‌ می‌فهمم‌! خوب‌ است‌… احمق‌ نیستم‌.
تا سالهای‌ ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ در رسید و من‌ در سیکل‌ دوم‌ که‌ ناگهان‌ طوفانی‌ برخاست‌ و دنیا آرامشش‌ برهم‌ خورد و کشمکش‌ از همه‌ سو در گرفت‌ و من‌ نیز از جایگاه‌ ساکت‌ تنهایم‌ کنده‌ شدم‌ و… داستان‌ آغاز شد. همه‌ بزن‌ بزن‌ و بگیر بگیر و شلوغ‌ پلوغ‌… و اکنون‌ وارد دنیایی‌ شدم‌ از عقیده‌ و ایمان‌ و قلم‌ و حماسه‌ و هراس‌ و آزادی‌ و عشق‌ به‌ آرمانهایی‌ برای‌ دیگران‌.
مفصل‌ است‌؛ خاطره‌هایی‌ پر از خون‌ و ننگ‌ و نام‌ و ترس‌ و دلاوری‌ و صداقت‌ و دروغ‌ و خیانت‌ و فداکاری‌ و… و شهادتها و… چه‌ بگویم‌؟
چه‌ آتشی‌؟ چه‌ آتشی‌؟ اگر آب‌ اقیانوسهای‌ عالم‌ را بر آن‌ می‌ریختند زبانه‌ هایش‌ آرام‌ نمی‌گرفت‌، خیلی‌ پیش‌ رفتم‌… خیلی‌… مرگ‌ و قدرت‌ شانه‌ به‌ شانه‌ام‌ می‌آمدند. به‌ هر حال‌ گذشت‌، آری‌، مثل‌ اینکه‌ دیگر گذشت‌ و من‌ از این‌ سفر افسانه‌ای‌ حماسی‌ که‌ منزلها و صحراها بریدم‌ و برگشتم‌ و با دست‌ خالی‌ بسیاری‌ از آنها که‌ در آن‌ وادیها در پی‌ من‌ می‌آمدند، برگشتند و فروختند و چه‌ گران‌، چه‌ ارازن‌! وازرت‌، مدیریت‌ کل‌، وکالت‌، نمایندگی‌… ریاست‌ فلان‌… هو… و من‌ آنچه‌ را اندوخته‌ بودم‌ و داشتم‌ نفروختم‌. که‌ از هرچه‌ می‌دادند گران‌تر بود، معامله‌ مان‌ نشد و بالاخره‌ من‌ ماندم‌ و هیچ‌! و آمدم‌ آهسته‌ و آهسته‌ و خزیدم‌ به‌ این‌ گوشه‌ مدرسه‌ و… معلمی‌… و هرگز افسوس‌ نخوردم‌ و سخت‌ غرق‌ لذت‌ و فخر که‌ ماندم‌ و دنیا مرا نفریفت‌ و به‌ آزادی‌ ام‌، به‌ ایمانم‌ و به‌ راهم‌، خیانت‌ نکردم‌… ایستادم‌ اما برنگشتم‌… اما بازنگشتم‌، به‌ بیراهه‌ هم‌ نرفتم‌ که‌ من‌ نه‌ مرد بازگشتم‌! استوار ماندن‌ و به‌ هر بادی‌ بباد نرفتن‌ دین‌ من‌ است‌، دینی‌ که‌ پیروانش‌ بسیار کم‌اند. مردم‌ همه‌ ازدگان‌ روزند و پاسداران‌ شب‌. جنید با مریدان‌ از میدان‌ بغداد می‌گذشت‌؛ سارق‌ مشهوری‌ را که‌ کوهستانهای‌ حومه‌ شهر را در زیر شمشیر خویش‌ گرفته‌ بود بر سردار بالا برده‌ بودند عبرت‌ خلق‌ را؛ جنید پیش‌ آمد و برپای‌ او بوسه‌ زد. مریدان‌ خروش‌ کردند. گفت‌: بر پای‌ آن‌ مرد باید بوسه‌ داد که‌ در راه‌ خویش‌ تا بدین‌ جا بالا آمده‌ است‌!

بله‌! صوفیان‌ واستدند از گرومی‌ همه‌ رخت‌ خرقه‌ ما است‌ که‌ در خانه‌ خمار بماند! و خدا را سپاس‌ می‌گویم‌… این‌ جمله‌ درماندن‌ من‌ اثری‌ بزرگ‌ داشته‌ است‌ نمی‌دانم‌ از کیست‌ که‌: «شرف‌ مرد همچون‌ به‌ کارت‌ یک‌ دختر است‌، اگر این‌ بار لکه‌ دار شد دیگر هرگز جبران‌پذیر نیست‌.»

قصدم‌ شرح‌ حال‌ نیست‌، این‌ را می‌خواستم‌ بگویم‌ که‌ گرچه‌ در سیاست‌ همه‌ زندگیم‌ را تا حال‌ غرق‌ کردم‌ و تاخت‌ و تازهای‌ بسیار کردم‌ اما با جنس‌ روح‌ و ساختمان‌ قلب‌ من‌ ناسازگار بود. این‌ حقیقت‌ را ده‌ سال‌ پیش‌ آن‌ علی‌ اللهی‌ شهید دریا می‌گفت‌ و همواره‌ می‌گفت‌ و با چه‌ تعصب‌ و اصرار و جدیتی‌ و من‌ بر او می‌خندیدم‌ با چه‌ اطمینانی‌ و یقینی‌ که‌ تو نمی‌فهمی‌، که‌ تو نمی‌شناسی‌، تو علی‌ را در تاریکی‌ دیده‌ای‌، «تاریکی‌ عشق‌» و در «نور عق‌» و روشنایی‌ اندیشه‌ و آزادی‌ و علم‌ اگر او را بنگری‌ نخواهی‌ شناخت‌! (چقدر زبان‌ فرق‌ می‌کند)! اما باور نمی‌کرد، می‌گفت‌ اگر تو را رئیس‌ جمهور ببینم‌ باز هم‌ تو را مرد سیاست‌ نخواهم‌ یافت‌ مگر در هند: حال‌ می‌فهمم‌ که‌ چقدر راست‌ می‌گفت‌! من‌ مرد حکمت‌ ام‌ نه‌ سیاست‌!

اما آن‌ وقتها این‌ حرف‌ را نمی‌توانستم‌ بفهمم‌؛ اصلاً گوش‌ نمی‌دانم‌؛ آن‌ وقتها مردی‌ بودم‌ سی‌ و چهار پنج‌ ساله‌ و دلم‌ با این‌ زمزمه‌ها آشنا نبود، قلبی‌ داشتم‌ از پولاد، روحی‌ پیر و اندیشه‌ای‌ در آسمان‌… نه‌ مثل‌ حالا بیست‌ و چهار پنج‌ ساله‌ سراپا غرقه‌ در شعر و سرود و جستجو و انتظار و دل‌ واپسی‌ و تپیدن‌ و اضطراب‌ و غم‌ و آرزو و گشت‌ و کوچه‌ و… خیالات‌ رنگین‌!
به‌ هر حال‌، در پاسخ‌ آن‌ بابا که‌ بیعت‌ کن‌ و وارد که‌ شدی‌، جز دوتا، هر میزی‌ را که‌ خواستی‌ «از هم‌ راه‌» یک‌ راست‌ برو و پشتش‌ بنشین‌ و من‌ از هم‌ راه‌ رفتم‌ و در سلول‌ آن‌ قلعه‌ نظامی‌ سرخ‌ خوابیدم‌ و پس‌ از مدتها آمدم‌ بیرون‌ و با دست‌ خالی‌… و باز افتادم‌ توی‌ این‌ قلعه‌ کشوری‌ سبز و حال‌، وقتی‌ خودم‌ را با آن‌ همسفران‌ دیگرم‌ که‌ خود را به‌ باغ‌ و آبادی‌ رساندند می‌سنجم‌ از شادی‌ و شکر و شوق‌ در پوست‌ نمی‌گنجم‌ که‌ چه‌ خوب‌ شد که‌ در آن‌ «سواد اعظم‌» پاگیر نشدم‌ و به‌ دنیا و شر و شورش‌ آلوده‌ نگشتم‌ و معلمی‌ را و خلوت‌ آرام‌ و ساده‌ این‌ گوشه‌ را برگزیدم‌ و حال‌ را نگهداشتم‌ و از قیل‌ و قال‌ و معرکه‌ دامن‌ برچیدم‌ و اگر آنها زر اندوختند من‌ گنج‌ یافت‌، اگر آنها کاخ‌ برپا کردند من‌ معبد ساختم‌ و اگر آنها باغی‌ خریدند من‌ کشور سبز معجزاتش‌ را دارم‌ و اگر آنها بر چند «رأس‌» ریاست‌ یافتند من‌ بر اقلیم‌ بیکرانه‌ اهورایی‌ دلی‌ سلطنت‌ دارم‌ و اگر آنها غرورشان‌ را در پای‌ میزی‌ ریختند من‌ آن‌ را بر سر گلدسته‌ معبد عشق‌ بشکستم‌ و اگر آنها به‌ غلامی‌ «قیصر» درآمدند من‌ صحابی‌ «حکیم‌» شدم‌، یا غار «نبی‌» گشتم‌ و آنها راه‌ خویش‌ کج‌ کردند و دامن‌ پر کردند و من‌ ماندم‌ و با دست‌ و دامنی‌ خالی‌ به‌ خلوتی‌ خزیدم‌…

اما اگر آنها نام‌ خویش‌ را به‌ نان‌ فروختند و من‌ بر آب‌ دادم‌ و پیش‌تر از خضر و پیشتازتر از اسکندر رسیدم‌ و اگر آنها لذت‌ بردند من‌ غم‌ آوردم‌ و اگر آنها پول‌ پرست‌ شدند من‌ بت‌ پرست‌ شدم‌ و اگر آنها همچون‌ عنصری‌ زرآلات‌ خوان‌ گستردند و از نقره‌ دیگدان‌ زدند، من‌ همچون‌ مولوی‌ در «آفتاب‌» شکفتم‌ و در خورشید سوختم‌ و سفره‌ از دل‌ گستردم‌ و مانده‌ از درد نهادم‌ و شراب‌ از خون‌ سرگشیدم‌؛ اگر آنها مرد ابلاغ‌ شدند من‌ مرد داغ‌ شدم‌ و اگر آنها دل‌ به‌ زندگانی‌ بستند من‌ دل‌ به‌ زندگی‌ بستم‌، اگر آنها وازرت‌ یافتند من‌ سلطنت‌ یافتم‌، اگر آنها را به‌ دورغ‌ میستایند مرا به‌ راستی‌ می‌پرستند، اگر آنها را در نهان‌ به‌ دل‌ دشمن‌ دارند مرا در نهان‌ به‌ دل‌ دوست‌ دارند و اگر آنها گزارش‌ کار می‌ نویسند من‌ گزارش‌ حال‌ می‌نویسم‌، اگر آنها به‌ آزدی‌ خیانت‌ کردند من‌ به‌ آزادی‌ وفادار ماندم‌، اگر آنها در شب‌ نشینیهای‌ آلوده‌ با زنان‌ آلوده‌ می‌رقصند من‌ در خلوت‌ پاکم‌ گل‌ پاک‌ صوفی‌ می‌بویم‌، اگر آنها شکم‌ فربه‌ کرده‌اند آن‌ چنان‌ که‌ در خشتک‌ خویش‌ نمی‌گنجند من‌ عشق‌ پروده‌ام‌ آن‌چنان‌ که‌ در خویشتنم‌ نمی‌گنجد، اگر آنها کارمند دارند من‌ دردمند دارم‌، اگر آنها ماده‌ شتر پیرگر بیمارشان‌ را به‌ زور در پای‌ قصر قربانی‌ کردند من‌ اسماعیلم‌ را به‌ شوق‌ در راه‌ کعبه‌ ذبح‌ کردم‌، اگر آنها کسی‌ را دارند که‌ بنوشند و بخندند من‌ کسی‌ را دارم‌ که‌ بسوزیم‌ و بگرییم‌، اگر آنها در انبوه‌ هم‌ بیگاه‌ هم‌اند ما در تنهایی‌ خویش‌ آشنای‌ همیم‌، اگر آنها طلا دارند من‌ عشق‌ دارم‌، اگر آنها خانه‌ دارند من‌ محراب‌ دارم‌، اگر آنها صعود می‌کنند من‌ به‌ معراج‌ می‌روم‌، اگر آنها در زمین‌ می‌خرامند من‌ در آسمان‌ می‌پرم‌، اگر آنها پایان‌ یافته‌اند من‌ آغاز شده‌ام‌، اگر آنها وکیل‌ شده‌اند من‌ در آسمان‌ می‌پرم‌، اگر آنها پایان‌ یافته‌اند من‌ آغاز شده‌ام‌، اگر آنها وکیل‌ شده‌اند من‌ معبود شده‌ام‌، اگر آنها رئیس‌اند من‌ رهبرم‌، اگر آنها غلام‌ خانه‌ ازد و چاکر جان‌ نثار راجه‌ شده‌اند من‌ امام‌ پاک‌ نژاد و راهب‌ پاکزاد مهر او شده‌ام‌، اگر آنها گردن‌ به‌ زنجیر عدل‌ انوشیروان‌ کشیدند و آخور آباد کردند من‌ ترک‌ کاخ‌ و سر و سامان‌ گفتم‌ و بودا شدم‌ و زنجیر بگسستم‌ و رها شدم‌ و آزادی‌ یافتم‌ و هنرمند شدم‌ و آفریننده‌ شدم‌ و نبوت‌ یافتم‌ و رسالت‌ یافتم‌ و جاوید شدم‌ و در جریده‌ عالم‌ دوام‌ خویش‌ را ثبت‌ کردم‌. اگر آنها را گروهی‌ چاپلوسی‌ می‌کنند که‌ حرفه‌ شان‌ این‌ است‌ و هر که‌ را در جایشان‌ بنشانند اینان‌ را بر گردد خویش‌ دست‌ بر سینه‌ و چربی‌ بر زبان‌ و نفرت‌ در دل‌ خواهد یافت‌ مرا دلی‌ می‌ستاید که‌ جهان‌ و هرچه‌ دارد برایش‌ خاکروبه‌ دانی‌ زشت‌ و عفن‌ است‌ و مگسانی‌ بر آن‌ انبوه‌، دلی‌ که‌ جز زیبایی‌ و جز ایمان‌ و جز دوست‌ داشتنی‌ نه‌ از جنس‌ این‌ دنیا در آن‌ راه‌ ندارد دلی‌ که‌ از غرور خدا را نیز به‌ اصرار من‌ می‌ستاید! که‌ می‌گوید زیان‌ کردم‌؟ من‌ کجا و آنها کجا؟

در آن‌ حال‌ که‌ از باازرهای‌ گرم‌ و داغ‌ می‌گذشتیم‌ و یاران‌ یکایک‌ در هر باازری‌ شتر زرد موی‌ خویش‌ را به‌ بهائی‌ می‌فروختند و شاد و خندان‌ می‌رفتند و من‌ گریبان‌ خویش‌ و افسار شتر شیر مست‌ زرین‌ موی‌ خویش‌ را از دست‌ ودادم‌ بازگانان‌ در می‌بردم‌ و می‌گذاشتم‌ در دل‌ من‌ ندایی‌ می‌گفت‌ که‌ مفروش‌، خوب‌ که‌ نفروختی‌، مفروش‌ که‌ در پایان‌ این‌ راه‌، در دور دست‌ تو را منتظرند، شهزاده‌ای‌ آزاده‌ای‌ اسیر قلعه‌ دیوان‌، به‌ حیله‌ جادو در بند گرفتار و چشم‌ به‌ راه‌ که‌: فریاد رسی‌ می‌آید، و به‌ صدای‌ هر پایی‌ سر از گریبان‌ تنهایی‌ غمگینش‌ بر می‌دارد که‌: کسی‌ می‌آید، و او خریدار تو است‌، نیازمند تو است‌، مفروش‌، نگهدار، او گران‌ خواهد خرید، ارازن‌ مفروش‌ که‌ اگر تو را پادشاهی‌ دهند ارازن‌ داده‌اند و او گران‌ خواهد داد، مفروش‌، برگیر و برو، برو، برو، تا به‌ کویری‌ رسیدی‌ خلوت‌ و سوخته‌ و پر هول‌ و بی‌آب‌ و آبادی‌، مترس‌، مهراس‌، برو، برو، عطش‌ سوازن‌ و گرگان‌ آدمی‌ خوار بسیار و افسون‌ و جادو همه‌ جا در کمین‌ و ماران‌ و غولان‌ بر سر راه‌ اما… مترس‌، برو… برو تا آن‌گاه‌که‌ می‌رسی‌ به‌ سوادی‌، سیاهی‌ یی‌ از دور، برو، برو، برجی‌ است‌ چون‌ آرزو کشیده‌، همچون‌ مناره‌ دیدبانی‌ در سینه‌ گسترده‌ کویر افراشته‌، همچون‌ سروی‌ از قلب‌ صحرای‌ سوازن‌ روییده‌، برجی‌ است‌ که‌ خداوند خدا، در آن‌ هفتمین‌ روز خلقت‌ که‌ تو را نیز آفرید و روانت‌ را نیز آفرید و آن‌ همه‌ عجایب‌ در آن‌ نهاد و آن‌ را به‌ خواستنها و آرزو کردنها و داشتنها و معنیها و رازهای‌ رنگارنگ‌گونه‌ گون‌ بیاراست‌ آن‌ را نیز به‌ خاطر تو در این‌ کویر بی‌کس‌ بی‌فریاد بنیاد کرد آن‌ را همه‌ از تو ساخت‌، هر خشت‌ او، هر آب‌ و گل‌ او، هر کتیبه‌ او، هر غرفه‌ او و پنجره‌ او و زیور او، زینت‌ او و رنگ‌ او و شکال‌ او و اندازه‌ او… همه‌ را از تو برگرفت‌ و آن‌ را عینیت‌ داد و از آنها برجی‌ برافراشت‌ همه‌ مصالحش‌ از تتو و اینک‌ او را می‌بینی‌ که‌ راستی‌ تو را بالای‌ او کردند و آرزوی‌ تو را اندام‌ او و شرف‌ تو را قامت‌ او و فخر تو را سر او و خیال‌ تو را طرح‌ او و دل‌ تو را دهانه‌ او و هوش‌تر را دماغه‌ او و غرور تو را گردنه‌ او و قدرت‌ اعجازگر افسانه‌ پرداز هنرمند اتوپیاساز عجایت‌ آفرین‌ تو را چشمه‌ سارهای‌ او و مذهب‌ تو را رنگ‌ دریچه‌های‌ مرموز و آقای‌ او و بالهای‌ خوش‌ پرواز شوق‌ تو را پایه‌های‌ او وطلب‌ تو را پایه‌های‌ او و تو را دسته‌های‌ او و رقت‌ دل‌ و رقت‌ اندیشه‌ تو را میانه‌ او و تواضع‌ نرم‌ و زیبا و اشرافی‌ تو را آبشار او و… تا کی‌ بگویم‌؟ تا کی‌؟ حیف‌ که‌ نمی‌شود، مجال‌ نیست‌، علم‌ حضوری‌.

برجی‌ همچون‌ قامت‌ اندام‌ الهه‌ای‌ که‌ خداوند که‌ ذاتش‌ از هوس‌ منزه‌ است‌ از دیدار او چهره‌اش‌ از شرم‌ سرخ‌ می‌شود آن‌چنان‌ که‌ فرشتگان‌ و دیوان‌ و ایزدان‌ و امشاسیندان‌ و راجگان‌ و خواجگان‌ در می‌یابند؛ برخی‌ همچون‌ خیال‌ شاعر استادی‌ که‌ هر روز دیوانی‌ می‌توانست‌ پرداخت‌ و هر لحظه‌ غزلی‌ و ترانه‌ای‌ می‌توانست‌ بر بدیهه‌ سرود و نپرداخت‌ و نسرود و همه‌ عمر و همه‌ هنرمندی‌ خویش‌ در کار یک‌ تنها قصیده‌ کرد، قصیده‌ای‌ غرا در بحر «تقارب‌» مطلعش‌ تغزل‌ و تشبیب‌ آمیخته‌ با وصف‌ بهار و سپس‌ چاک‌ گریبان‌ صبحدم‌ خوش‌ طلوع‌ سپیده‌ دم‌ امید رنگ‌ شورانگیز، و از آن‌ روییده‌ «ساقه‌ ناز صبح‌» و بر آن‌ کله‌ بسته‌… نمی‌دانم‌ چه‌؟ نمی‌دانم‌ چگونه‌ می‌توان‌ گفت‌؟ و سپس‌ تخلص‌ گریز از مطلع‌ به‌ مضمون‌، چه‌ تخلصی‌! چه‌ گریزی‌! و سپس‌ مضمون‌ روح‌ قصیده‌، قلب‌ شعر، سرشار از شگفتی‌ و سحر و تب‌ و تاب‌ و معنی‌ و پاکی‌ و زیبایی‌ و خوبی‌ و عمق‌ و ظرافت‌ و لطف‌ و دقایق‌ خیال‌ و لطایف‌ هنر و ظرایف‌ عاطفه‌… ویرانه‌ای‌ در هم‌ ریخته‌ از کاخ‌ پادشاهی‌، تخت‌ جمشیدی‌ غارت‌ شده‌ در هجوم‌ لشکر روم‌ و سوخته‌ از آتش‌ عشق‌ اسکندر و در درون‌، گنجها و گنجها و گنجها! و سپس‌ حسن‌طلب‌ و آن‌گاه‌ تخلص‌ شاعر، سراینده‌ قصیده‌ و آن‌گاه‌ حسن‌ مقطع‌! پایان‌ خوش‌ و خوب‌ و خوشبخت‌ روزگار شاعر که‌ در دل‌ ممدوح‌ خانه‌ کرده‌ است‌ وصله‌اش‌ را زرین‌ خامه‌ داده‌ است‌.

قصیده‌ای‌ سلیس‌ و سرشار از جزالت‌ لفظ‌ و لطافت‌ معنی‌ و دقت‌ توصیف‌ و مهارت‌ تشبیه‌ و قدرت‌ استعاره‌ و قوت‌ کنایات‌ و تضمین‌ آیات‌… قصیده‌ای‌ کلماتش‌ همه‌ کلمة‌ اللّه‌ و زبانش‌ زبان‌ بلاغت‌ علی‌ و معانیش‌ معانی‌ رسالة‌ العش‌ و بث‌ الشکوی‌ عین‌ القضاة‌ و وزنش‌ سونات‌ «اشکها و لبخندها»ی‌ شاندل‌ و رمزهایش‌ «اساطیر خلقت‌» چین‌، «سفر تکوین‌» تورات‌ و استعاراتش‌ میتولوژی‌ پرومته‌ در زنجیر و تشبیهاتش‌ سیره‌ محمد و سرزنش‌ دشمنان‌ حسود پست‌ اندیشش‌ و مطلعش‌ آفرینش‌ انسان‌ و خلقت‌ آدم‌ و… مقعطش‌ کنز رو دولاکرواپاری‌ ۱۹۶۹ و عنوانش‌ مشعل‌ ایمان‌! آه‌! خدایا! چقدر خوشحالم‌! هستند در این‌ دنیا «بسیار بسیار کسانی‌» که‌ مرا به‌ این‌ دقت‌ و درست‌ و ظرافت‌ و زیبایی‌ می‌فهمند! خیلی‌ هوشیارانه‌! هوشی‌ به‌ تیزی‌ سر سوزن‌، به‌ می‌ مخملف‌ ابر، به‌ ظرافت‌ نقطه‌های‌ موهوم‌ و زیبای‌ مردمک‌ چشم‌، به‌ نازکی‌ شاخک‌ اسرارآمیز و گیرنده‌ و فرستنده‌ یک‌ پروانه‌ زرین‌ بال‌ جوان‌! به‌ روانی‌ و شیرینی‌ و خوش‌ آهنگی‌ این‌ دو خط‌ شعر خوب‌ و لوالجی‌ که‌ همیشه‌ بر لبهای‌ من‌ نشیمن‌ دارند:

سیم‌ دندانک‌ و بَس‌ دانک‌ و خندانک‌ و شوخ‌ که‌ جهان‌ آنک‌ بر ما لب‌ او زندان‌ کرد
لب‌ او بینی‌ گویی‌ که‌ یکی‌ زیر عقیق‌ یا میان‌ دو گل‌ اندر شکری‌ پنهان‌ کرد آفرین‌ و لوالجی‌ که‌ از میان‌ همه‌ شاعران‌ غزلسرای‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ما تنها اوست‌ که‌ گویی‌ از میان‌ زیبایی‌های‌ محبوب‌ «بس‌ دانی‌» او را نیز دریافته‌ است‌ که‌ تا کجا محب‌ صادق‌ صحاحب‌ دل‌ را بیتاب‌ لذت‌ می‌کند، فربه‌ می‌کند، سرحالش‌ می‌آورد، نشئه‌اش‌ می‌کند و کیست‌ در همه‌ عالم‌ که‌ بداند عزیزترین‌ و ارجمندترین‌ و دقیق‌ترین‌ و حساس‌ترین‌ جایگاه‌ یک‌ گل‌ یا یک‌ قلم‌، یا یک‌… شمع‌ در این‌ دنیا، در این‌ زندگی‌ کجا است‌! این‌ همه‌ شاعران‌ این‌ ملک‌، خوش‌ فهم‌ترین‌ و صاحب‌ دل‌ترین‌ و حساس‌ترین‌ و زیبا شناس‌ترین‌ مردم‌ این‌ ملت‌ از شمع‌ و گل‌ و پروانه‌ و بلبل‌ سخن‌ گفته‌اند، همه‌ شمع‌ را در میانه‌ جمع‌ نهاده‌اند! بی‌شعورهای‌ احمقها! شمع‌ برای‌ آنها چیست‌؟ یک‌ مجلس‌ آراء اهل‌ بزم‌، روشنی‌ بخش‌ جمع‌ و جمعیت‌! سخنران‌، استاد، سیاستمدار، مردمدار، مشهور، محبوب‌ همگان‌… مفید، مصلح‌… خلاصه‌: «خیلی‌ قابل‌ استفاده‌»! به‌ قول‌ آن‌ خواهری‌ که‌ به‌ برادر گرفتار مبتلای‌ دردمند پریشانش‌ می‌گفت‌ تو باید بت‌ شوی‌، شمع‌ انجمن‌ هستی‌، تو را باید بستایند، همگان‌ بپرستند، تو حق‌ ندار انسان‌ باشی‌، تو بتی‌ و چون‌ دید که‌ برادرش‌ به‌ راستی‌ بیمار شده‌ است‌ و جنوب‌ در پرده‌های‌ مغزش‌ و قلبش‌ خوش‌ خانه‌ کرده‌ است‌ و دیگر شفا یافتنی‌ نیست‌ چه‌ کرد و چه‌ها کرد؟ و… تا از شدت‌ غم‌ بیمار شد و از یأس‌ و رنج‌ از دست‌ رفتن‌ برادرش‌، شکستن‌ بتش‌ اندیشه‌اش‌ پریشان‌ گشت‌ (داستان‌ Verts Les cah ) برای‌ آن‌ اهل‌ معناها و اهل‌ دلهای‌ انگشت‌ شمار شمع‌ چیست‌؟ چراغ‌ خلوت‌ تاریک‌ شبهایی‌ تنهایی‌؛ برای‌ شاندل‌ چیست‌؟ تنهای‌ گذاران‌ و اشکریز خلوت‌ معبد، همدم‌ روح‌ منتظر و دردمند معبد، قدسی‌ زمزمه‌گر محراب‌ عبادت‌…

اما بسدانک‌ شمع‌ می‌داند که‌ جایگاه‌ شایسته‌ و والای‌ شمع‌ کجا است‌؟
ساموئل‌ اسمایلز در کتاب‌ «اخلاق‌» زنی‌ را حکایت‌ می‌کند که‌ همسرش‌ را که‌ در کشاکش‌ سیاسی‌ مقامات‌ درخشان‌ و موقعیت‌های‌ برجسته‌ و حساسی‌ یافته‌ بوده‌ است‌ و در کودتایی‌ او را می‌گیرند و درشمنان‌ ملتش‌ به‌ جرم‌ آزادی‌ خواهی‌ وطن‌ پرستی‌ تیربارانش‌ می‌کنند و سپس‌ بر چوبه‌ دار جنازه‌اش‌ را بالا می‌برند. وی‌ پیشاپیش‌ مردمی‌ که‌ به‌ نظاره‌ آمده‌ بودند و هر یک‌ سخنی‌ در ستایش‌ او می‌گفتند گفت‌: «همسرم‌! می‌دانم‌، می‌بینم‌، این‌ بلندترین‌ مقامی‌ است‌ که‌ در زندگیت‌ به‌ دست‌ آورده‌ای‌»!

وقتی‌ این‌ حکایت‌ را خواندم‌ به‌ این‌ فکر افتادم‌ که‌ اگر مرد نیز می‌توانست‌ سخن‌ زیبای‌ همسر بس‌ دانکش‌ را بشنود چه‌ لذتی‌ می‌برد! در پاسخ‌ او می‌گفت‌؟ بی‌شک‌ می‌گفت‌: «همسرم‌، این‌ عالی‌ترین‌ و زیباترین‌ و عمیق‌ترین‌ ستایشی‌ است‌ که‌ در زندگی‌ شنیده‌ام‌، این‌ شدیدترین‌ و هیجان‌ انگیزترین‌ لذتی‌ است‌ که‌ از تعبیری‌ برده‌ام‌. همسرم‌: تو نشان‌ دادی‌ که‌ مرا خوب‌، قشنگ‌ و دقیق‌ می‌شناسی‌، می‌فهمی‌، هیچ‌ کس‌ این‌ «کلمه‌» را به‌ این‌ خوبی‌ معنی‌ نکرده‌ است‌… آری‌، مقامی‌ را که‌ تو برایم‌ رسم‌ کردی‌ از همه‌ مقاماتی‌ که‌ در اازی‌ فروش‌ میراث‌ اجدادم‌ و اندوخته‌های‌ خودم‌ می‌توانستم‌ به‌ دست‌ آورم‌ بالاتر و عزیزتر است‌»!

راست‌ می‌گفت‌ آن‌ ندا که‌ مفروش‌، برو، در پایان‌ این‌ شاهزاده‌ اسیری‌ آن‌ را گران‌ خواهد خرید، در اازی‌ آن‌ گرامی‌ترین‌ جایگاهی‌ را که‌ در این‌ جهان‌ هست‌ به‌ تو خواهد بخشید.
آری‌، برجی‌ بلند و افراشته‌ در کویری‌ پست‌، یکنواخت‌، بی‌پناه‌ و پناهگاه‌! بر بالای‌ آن‌ آشیانه‌های‌ کبوتران‌ اعجاز، کبوتران‌ قاصد، قاصد پیغامهای‌ اهورایی‌، بخشندگان‌ الهامهای‌ ملکوتی‌، فرستندگان‌ آیات‌ وحی‌ خداوندی‌، کشور سبز آرزوها، امیدها، کانون‌ اسرار خوب‌، رازهای‌ پاک‌، چشمه‌ ساران‌ معانی‌ کبود، که‌ در هر بال‌ گشودنشان‌ باران‌ مهربان‌ سوگند و سرود، پیک‌ و پیمان‌، نوازش‌ و پیغام‌ بر سر و رویت‌ باریدن‌ می‌گیرد آن‌چنان‌که‌ خیست‌ می‌کند، جامه‌ ات‌ بر اندامت‌ می‌چسبد، نفست‌ در سر راه‌ سینه‌ می‌ماند، پلکهایت‌ فرو بسته‌ می‌شود و تو همچون‌ کودکی‌ که‌ ناگهان‌ صاعقه‌ای‌ در آسمان‌ آبی‌ برق‌ زند و تندری‌ بر سرش‌ کوبد و کودک‌ تنها را ریزش‌ تند مهاجم‌ باران‌ سیل‌ خیز بهاری‌ در زیر گیرد، بیچاره‌ می‌شوی‌، پریشان‌ می‌شوی‌ و احساس‌ می‌کنی‌ که‌ کوزه‌ خشک‌ و گرم‌ و غبار آلوده‌ای‌ هستی‌ در زیر باران‌ و داری‌ خنک‌ می‌شوی‌، داری‌ شسته‌ می‌شوی‌، داری‌ پر می‌شوی‌… و چه‌ لذا روشن‌ و پاک‌ و خوبی‌ است‌ لذت‌ احساس‌ پرشدن‌، سیراب‌ شدن‌، سرشار شدن‌!

برجی‌ همچون‌ قامت‌ والای‌ نیازی‌! نه‌ نیاز تاجری‌، نامجویی‌، زرپرستی‌، جاه‌ طلبی‌… نیاز پست‌ خاکی‌ بی‌سر و به‌ زمین‌ فرو برده‌ و خوار و بی‌رمق‌ و ذلیل‌، نه‌، قامت‌ نیاز دلی‌ که‌ هرگز به‌ چشم‌ به‌ دست‌ هستی‌ نگشوده‌ است‌، هرگز چشم‌ به‌ کیسه‌ فقیر زندگی‌ نداشته‌ است‌، قامت‌ نیازی‌ که‌ جز به‌ آسمانها، به‌ آن‌ سوی‌ سقف‌ آسمان‌ این‌ جهان‌ سر بر نداشته‌ است‌، قامت‌ نیازی‌ که‌ همچون‌ سرو، تنها به‌ آسمان‌ بلند سر کشیده‌ است‌ و به‌ هیچ‌ سوی‌ دیگر ننگریسته‌ است‌، قامت‌ نیازی‌ که‌ از هر چه‌ در بهشتش‌ خداوند انداخته‌ است‌ بی‌نیاز است‌ و تنها دل‌ به‌ او، خود او «خدا» بسته‌ و جز عشق‌ او از او هیچ‌ نخواسته‌ است‌ که‌ علی‌ گفته‌ است‌ که‌: «گروهی‌ بهشت‌ می‌جویند، اینان‌ سود جویانند و طماع‌، گروهی‌ از دوزخ‌ بیم‌ دارند و اینان‌ عاجزند و ترسو و گروهی‌ بی‌طمع‌ بهشت‌ و بی‌بیم‌ دوزخش‌ می‌خواهند عشق‌ بورزند و اینان‌ آزادگانند و آزاد «عشق‌ چرا؟ عشق‌ تنها کار بی‌چرای‌ عالم‌ است‌، چه‌، آفرینش‌ بدان‌ پایان‌ می‌گیرد، نقش‌ مقصود در کارگاه‌ هستی‌ او است‌. او یک‌ فعل‌ بی‌برای‌ است‌. غایت‌ همه‌ غایات‌ عالم‌ «برای‌» نمی‌تواند داشت‌. چون‌ در پایان‌ دوازدهمین‌ سال‌ بعثت‌، مانی‌، ارژنگ‌ را به‌ پایان‌ برد و به‌ خدا داد، خدا در آن‌ نگریسته‌ و سه‌ شب‌ و سه‌ روز از آن‌ چشم‌ برنداشت‌ و چون‌ به‌ فصل‌ «اشک‌ و درد و انتظار» رسید ناگهان‌ سر برداشت‌، نفسی‌ را که‌ از آغاز خلقت‌ در سینه‌ نگهداشته‌ بود برکشید و در حالی‌ که‌ اشک‌ شوق‌ در چشمش‌ حلقه‌ می‌بست‌ گفت‌:
«شمعی‌ پنهان‌ بودم‌ دوست‌ داشتم‌ مرا بشناسند، مانی‌ را آفریدم‌ و اکنون‌ به‌ کام‌ دل‌ خویش‌ رسیدم‌» و سپس‌ به‌ اندیشه‌ فرو رفت‌ و شبی‌ را تا سحر بیدار ماند در اندیشه‌ انسان‌، و سحرگاه‌ از شوق‌ فریاد زد که‌:
تبارک‌ الله‌ احسن‌ الخالقین‌ (آفرین‌ بر خودم‌ بهترین‌ آفرینندگان‌!).
یعنی‌: به‌! ببین‌ چه‌ ساخته‌ام‌! از آب‌ و گل‌! روح‌ خودم‌ را در او دمیدم‌ و این‌ چنین‌ شد! و این‌ است‌ که‌ مرا این‌ چنین‌ می‌شناسد! که‌ خود را می‌شناسد که‌ گفته‌اند: خود را بشناس‌ تا خدا را بشناسی‌، چه‌ «خود» روح‌ خدا است‌ در اندام‌ تو ای‌ مانی‌ من‌! ای‌ مبعوث‌ هنرمند بسیار دان‌ من‌، ای‌ آشنای‌ نازنین‌ گرانبهای‌ نفیس‌ من‌، ای‌ روخ‌ من‌، خود من‌، و من‌ نخستین‌ بار که‌ در رسیدم‌ آن‌ من‌ پولادین‌ خویش‌ را که‌ غروری‌ رویین‌ بر تن‌ داشت‌، غروری‌ که‌ با هر ضربه‌ای‌ که‌ روزگار بر آن‌ فرود آورده‌ بود و هر گرزی‌ که‌ حوادث‌ بر سرش‌ کوفته‌ بود سخت‌تر گشته‌ بود، بر قامتش‌ فرو شکستم‌ که‌ در راه‌ طلب‌ این‌ اول‌ قدم‌ است‌، چه‌ غرور حجاب‌ راه‌ است‌ که‌ گفته‌اند: «نامرد غرورش‌ را می‌فروشد و جوانمرد آن‌ را می‌شکند، نه‌ به‌ زر و زور، بل‌ بر سر دوست‌ که‌ غرورهای‌ بزرگ‌ همواره‌ بر عصیان‌ و صلابت‌ سیراب‌ می‌شوند و یکبار از تسلیم‌ و شکست‌ سیراب‌ می‌شوند و سیراب‌تر و آن‌ بار آن‌ هنگام‌ است‌ که‌ این‌ معامله‌ نه‌ در کار دنیا است‌ که‌ در کار آخرت‌ است‌ و آدمیان‌ بر دوگونه‌اند: خلق‌ کوچه‌ و باازر که‌ سر به‌ بند کرنش‌ زور می‌آورند و گزیدگان‌ که‌ سر به‌ لبه‌ تیغ‌ می‌سپارند و به‌ ربقه‌ تسلیم‌ نمی‌آورند، دل‌ به‌ کمند نیایش‌ دوست‌ می‌دهند و بسیار اندک‌اند آنها که‌ در ظلمت‌ شبهای‌ هولناک‌ شکنجه‌ گاهها و در آغوش‌ مرگی‌ خونین‌ یک‌ «لفظِ» آلوده‌ به‌ ستایشی‌ نگفته‌اند و یک‌ «سطر» آغشته‌ به‌ خواهشی‌ ننوشته‌اند و آن‌گاه‌ در غوغای‌ پرهراس‌ کفر و زور و خدعه‌ و کینه‌ قیصر سر بر دیوار مهراوه‌ ممنوع‌ نهاده‌اند و در برابر «تصویر» مریم‌- زیباترین‌ دختران‌ اورشلیم‌، مادر عیسی‌ روح‌ الله‌، مسیح‌ کلمة‌ الله‌، مریم‌ همسر محبوب‌ تئوس‌ که‌ اشباه‌ الرجال‌ قرون‌ وسطی‌ همسر یوسف‌ نجارش‌ می‌خواندند- غریبانه‌ اشک‌ ریخته‌اند، دردمندانه‌ گریسته‌اند و سرودها و دعاهای‌ گداازن‌ از آتش‌ نیاز و از بیتابی‌طلب‌ را از عمق‌ نهادشان‌ به‌ سختی‌ بر کشیده‌اند و سرشار از شوق‌ و سرمست‌ از لذت‌ بر سر و روی‌ تصویر «او» ریخته‌اند».
چه‌ زشت‌ است‌ از قربانهای‌ خویش‌ در راه‌ ایمان‌ خویش‌ سخن‌ گفتن‌! چه‌ زشت‌! من‌ اگر ناچار شدم‌ که‌ نامی‌ از قربانیهای‌ خویش‌ برم‌ نه‌ از سرپستی‌ است‌، این‌ راه‌ همه‌ می‌دانند که‌ من‌ نه‌ مردی‌ سودا گرم‌ و نه‌ مردی‌ تنگ‌ چشم‌، از آن‌ رو بود که‌ آن‌ را بپذیرند، نگویید نگهدار، مکش‌، حیف‌ است‌، مریز، اگر از آن‌ نام‌ بردم‌ نام‌ نبردم‌ تا بنمایم‌، نام‌ نبردم‌ تا آن‌ را ارج‌ نهند، قیمتش‌ را بدانند، پاداش‌ دهند؛ هرگز؛ نام‌ بردم‌ تا بی‌ارجی‌ آن‌ را بنمایم‌، تا بدانند که‌ به‌ هیچ‌ نمی‌ارزند، تا بشناسند که‌ اگر جهان‌ را در بهایش‌ بپردازند ارازن‌ خریده‌اند و اگر به‌ لبخندک‌ رضایتی‌ بخرندش‌ گران‌ فروخته‌ام‌!

داستان‌ من‌ داستان‌ عطار است‌. ما صوفیان‌ همه‌ خویشاوندان‌ یکدیگریم‌ و پروردگان‌ یک‌ مکتبیم‌، مغولی‌ او را از آن‌ پس‌ که‌ ریختند و زدند و کشتند و سوختند و غارت‌ کردند و بردند و رفتند، اسیر کرد و ریسمانی‌ بر گردنش‌ بست‌ و به‌ بندگی‌ خویشتن‌ آورد و بر باازر عرضه‌اش‌ کرد تا بفروشدش‌، مردی‌ آمد خریدار، گفت‌ این‌ بنده‌ به‌ چند؟ مغول‌ گفت‌ به‌ چند خری‌؟ گفت‌ به‌ هزار درهم‌. عطار گفت‌ مفروش‌ که‌ بیش‌ از این‌ ارزم‌. نفروخت‌، دیگر آمد و گفت‌: به‌ یک‌ دینار! عطار گفت‌: بفروش‌ که‌ کمتر از این‌ ارزم‌! مغول‌ در غضب‌ آمد و سرش‌ را به‌ تیغ‌ برکند. عطار سر بریده‌ خویش‌ را ار خاک‌ برگرفت‌. می‌دوید و در نای‌ خون‌ آلودش‌ نعره‌ی‌ مستانه‌ی‌ شوق‌ می‌زد و شتابان‌ می‌رفت‌ تا به‌ آنجا که‌ هم‌ اکنون‌ گور او است‌ بایستاد و سر از دست‌ بنهاد و آرام‌ گرفت‌.

آری‌، در این‌ باازر سوداگری‌ را شیوه‌ای‌ دیگر است‌ و کسی‌ فهم‌ کند که‌ سودازده‌ باشد و گرفتار موج‌ سودا که‌ همسایه‌ دیوار به‌ دیوار جنون‌ است‌! و چه‌ می‌گویم‌؟ جنون‌ نرمش‌ می‌کند و در برج‌ پولاد می‌گیرد و شمع‌ بیزارش‌ می‌سازد و وای‌ که‌ چه‌ شورانگیز و عظیم‌ است‌ عشق‌ و ایمان‌! و دریغ‌ که‌ فهمهای‌ خو کرده‌ به‌ اندکها و آلوده‌ به‌ پلیدیها آن‌ را به‌ زن‌ و هوس‌ و پستی‌ شهوت‌ و پلیدی‌ زر و دنائت‌ زور و… بالاخره‌ به‌ دنیا و به‌ زندگیش‌ آغشته‌اند! و دریغ‌! و دریغ‌ که‌ کسی‌ در همه‌ عالم‌ نمی‌داند می‌شناسند که‌ آدمیان‌ عشق‌ خدا را می‌شناسند و عشق‌ زن‌ را و عشق‌ زر را و عشق‌ جاه‌ را و از این‌گونه‌… و آنچه‌ با اویم‌ با این‌ رنگها بیگانه‌ است‌، عشقی‌ است‌ به‌ معشوقی‌ که‌ از آدمیان‌ است‌… اما… افسوس‌ که‌… نیست‌!

معشوق‌ من‌ چنان‌ لطیف‌ است‌ که‌ خود را به‌ «بودن‌» نیالوده‌ است‌ که‌ اگر جامه‌ی‌ وجود بر تن‌ می‌کرد نه‌ معشوق‌ من‌ بود.
معشوق‌ من‌، راز من‌، موعود بکت‌، «گودو» بکت‌ است‌، منتظری‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ نمی‌رسد! انتظاری‌ که‌ همواره‌ پس‌ از مرگ‌ پایان‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ این‌ عشق‌ نیز… هم‌!

بیوگرافی دکتر علی شریعتی در یک نگاه

بیوگرافی دکتر علی شریعتی :

۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه
۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن یمین»
۱۳۲۵: ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد»
۱۳۲۷: عضویت در كانون نشر حقایق اسلامی
۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد
۱۳۳۱: اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خیابانی علیه حكومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگیری كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری ‌انجمن اسلامی دانش آموزان.
۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی
۱۳۳۳: گرفتن دیپلم كامل ادبی
۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبیات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر ‌غفاری
۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت
۱۳۳۷: فارق‌التحصیلی از دانشكده ادبیات با رتبه اول
۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی
۱۳۴۰: همكاری با كنفدراسیون‌ دانشجویان ‌ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران ‌آزاد
۱۳۴۲: اتمام تحصیلات ‌و ‌اخذ مدرك ‌دكترا در رشته تاریخ و گذراندن كلاس‌های جامعه‌شناسی
۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز
۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷: آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد
۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی
۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی
۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد
۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.

منبع : طرحی از یك زندگی

 
  • تعداد صفحات :11
  • ...  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
 

درباره وبلاگ

این وبلاگ سعی دارد با ارائه افکار و اندیشه بزرگ مردان حوزه عرفان و معرفت بویژه دکتر علی شریعتی راهی را برای شیفتگان حقیقت بگشاید.امید است با عنایت حق تعالی و مساعدت مشتاقان این عرصه قدمی هر چند کوچک در این وادی مقدس برداشته باشیم.
مدیر وبلاگ : بهنام ایمانی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • تا چه اندازه توانسته ایم به مرامنامه وبلاگ جامه عمل بپوشانیم؟





نویسندگان

« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools
وبلاگهای دکتر شریعتی