تبلیغات
میشل فوكو در سال 1926 در خانوادهاى مرفه در فرانسه به دنیا آمد و در سال 1984 لیسانس فلسفه خود را گرفت. كمكم به روانشناسى علاقهمند گردید و در سال 1950 لیسانس روانشناسى دریافت كرد. علاقه او به این رشته تا حدّى ناشى از مشكلات روحى شخصى بود.
فوكو پس از اخذ لیسانس روانشناسى به مطالعات خود در این رشته و همینطور روان پزشكى و روانكارى ادامه داد و در سال 1952 به دریافت دیپلم "آسیبشناسى روانى" نایل شد. در این دوران بود كه او به طور نیمه وقت در بیمارستان «سنت آن» مشغول به كار شد و همزمان در ترجمه كتاب «رؤیا و اگزیستانس» نوشته اتوبینونگر سوئیسى با دوستانش مشاركت نمود.
وى از بدو ورودش به دانشگاه "اكوال نرمال" تحت تأثیر شخصیت و دیدگاه آلتوسر قرار گرفت. به طورى كه در سال 1950 به توصیه او به عضویت حزب كمونیست فرانسه درآمد. گرایشهاى ماركسیستى و علاقهمندى فوكو به كاوشهاى روانى از رهگذر بررسىهاى زبانشناسانه؛ و شكست پدیدارشناسى وجودى سارتر و مرلوپونتى، او را به سوى لاكان كه تحلیل روانى خود را از تركیب ساختگرایى و ماركسیسم و فرویدیسم سازمان داده بود، رهنمون ساخت.
از سوى دیگر فوكو با كانگیلهم از نزدیك آشنا بود و تأثیرات زیادى از او پذیرفت.
فوكو پس از 1964 استاد "تاریخ نظامهاى تطبیقى اندیشه" شد و چشماندازهاى نوینى در تاریخ و جامعهشناسى گشود و سرانجام در سال 1984 در اثر بیمارى ایدز درگذشت. هرچند كه او را پوچانگار و ویرانگر علوم اجتماعى لقب دادهاند، با این حال، اندیشه او بر بسیارى از رشتههاى علوم اجتماعى تأثیرات مهمى گذاشت.
آثار فوكو از حیث محتوا به سه بخش عمده تقسیم مىشود: بخشى كه تحت تأثیر هرمنوتیك هایدگرى است، كه اوج این گرایش در كتاب "تاریخ جنون" آشكار شده است، بخش دیگر را مىتوان باستانشناسى یا دیرینهشناسى معرفت نامید، كه تحلیلى شبه ساختارى یا نیمه ساختارى دارد كه مهمترین آثار او در این نگرش در "پیدایش درمانگاه" (1963)، "واژگان و اشیاء" یا "نظم اشیا" (1966) و "باستانشناسى معرفت" (1969) متجلّى است. بخش سوم آثار فوكو آثار تبارشناسانه اوست كه به بررسى رابطه گفتمان و معرفت از یك طرف و قدرت از طرف دیگر، مىپردازد. "نظم اشیا" (1970) "مراقبت و مجازات " و جلد اول "تاریخ جنسیت" و "نیچه، تبارشناسى و تاریخ" (1971) از نوشتههاى مربوط به این نگرش است.(1)
سؤالات عمده این مقاله از این سنخ است كه قدرت از دیدگاه فوكو با چه روشى تحلیل مىشود؟ و چگونه تعریف مىگردد؟ حیطه آن چقدر است؟ به دست چه كسانى و چگونه كنترل مىشود؟ البته بدیهى است كه پاسخ این نوع سؤالات اكثر در آثار تبارشناسانه فوكو داده شده است. بنابراین جا دارد كه قبل از هرچیز از روش نگرش تبارشناسانه بحث نماییم.
فوكو براى روش تحلیل قدرت سراغ نیچه مىرود. واژه تبارشناسى از كتاب "تبارشناشى اخلاق" نیچه به عاریه گرفته شده است. نیچه واژه تبارشناسى یا ریشهشناسى را از حوزه علوم زیستى اخذ كرده است تا نشان دهد كه اخلاقیات داراى صور لایتغیر نیستند كه از آغاز زمان موجود بوده باشند، بلكه همچون گونههاى زیستى دچار تحول و هبوط تاریخىاند.
فوكو برخلاف انسانشناسان ساختگرا معتقد نیست كه رخدادها "نظام پستتر از تاریخ" و "امرى اندیشهناپذیر" است بلكه عقیده دارد كه نظام كاملى از حدود رخدادهاى متفاوت وجود دارد كه تأثیرات و اهمیتهاى گوناگونى نیز دارند: برخى بى اهمیت، و برخى تاریخسازاند؛ پس باید میان رخدادها تمایز قایل شویم و آن مسیرهایى را بازسازى كنیم كه در آن رخدادها با یكدیگر مرتبطاند و یكدیگر را به وجود مىآورند. براى این كار الگوى ما نمىتواند "زبان" و نشانه " و مناسبات معنا باشد، بلكه باید جنگ و مناسبات قدرت باشد.(2)
وظیفه تبارشناسى علاوه بر توصیف تغییراتى كه در دورانهاى مختلف به واسطه تغییر در ساختار قدرت در نحوه گفتار ظهور كرده به تبیین علل این تغییرات نیز مىپردازد. در واقع تبارشناسى یك دیدگاه است نسبت به معرفت و هستى و انسان. به نظر ما این دیدگاه نوعى "جامعهشناسى معرفت" به عنوان یك عقیده فلسفى ـ و نه یك رشته علمى ـ است كه جامعه و تاریخ را اساس و خاستگاه معرفت مىداند و معتقد است كه معرفت براى توجیه قدرت آفریده مىشود و از سوى قدرت نیز پشتیبانى مىگردد. و مفروض تبارشناسانه نسبت به هستى نفى ذات و طبیعت و ارزش است یعنى عینیت و ارزش غیر از قدرت وجود ندارد كه قابل دسترسى باشد.مفروض انسانشناسانه تبارشناسى این است كه انسان هیچ طبیعت و فطرت ثابت و لایتغیرى ندارد و حتى به پیروى از مارسل موس جسم و دستگاه عصبى و فیزیولوژیك انسان را هم معلول رخدادهاى پراكنده تاریخ مىداند؛ بنابراین موضوع تبارشناسى نه سیر تاریخ و نه ثبات سوژهها، بلكه رخدادهاى پراكندهاى است كه محصول روابط قدرت مىباشد و اولین مسأله تبارشناسى نیز بدن آدمى است، فلذا تبارشناسى تاریخیت امورى را كه فاقد تاریخ تلقى شدهاند بازسازى كرده، بازمىنماید و بر كثرت عوامل مؤثر بر رویدادها و بىهمتایى آنها پاى مىفشارد.(3)
به نظر ما، تبارشناسى، علم نیست؛ بلكه مكتبى در علمشناسى است كه به جامعهشناسى علم، به عنوان یك عقیده فلسفى، مىماند؛ یعنى تحلیلى است درباره پیدایش علوم انسانى و معرفت بشرى كه رابطه آن را با پیدایش تكنولوژىهاى قدرت بررسى مىكند و بر این باور است كه علوم انسانى در درون شبكه قدرت شكل گرفته و خود به پیشبرد تكنولوژىهاى انضباطى قدرت یارى رسانده است.به نظر فوكو تفكیك و طبقهبندى معرفت با معیار علمى بودن یكى از ویژگىهاى عمده تمدن مدرن است كه دیگر اشكال معرفت را غیر علمى دانسته و طرد كرده است. ویژگى دیگر تمدن جدید تسلط نظریههاى عام و توتالیتراست كه اشكال دیگر معرفت را تحت سیطره درآورده است و تبارشناسى با ردّ این دو ویژگى در پى ایجاد فرصتى براى ابراز اَشكال تحت سلطه معرفت است و در پى مركز زدائى از تولید نظرى مىباشد. به نظر مىرسد تبارشناسى از یكسو دستگاهى از قضایاى مفروضالصدق است كه نوع مسائل مورد بررسى و شیوه پژوهش آنها را نشان مىدهد، از طرفى هم این شیوه منجر مىشود به اینكه صحت آنچه مفروض انگاشته شده بود، آشكار شود؛ بنابراین مباحث فوكو همواره در هم و توبرتو است و به درستى بین مفروضات و موضوعات و یا مدعیات و استدلالها خط فاصلى وجود ندارد.
رابطه قدرت و حقیقت نیز از این آشفتگىها در امان نیست زیرا از یك طرف رابطهاى دوسویه بین قدرت و حقیقت مفروض گرفته مىشود و جزئى از عناصر الگوى نظرى تبارشناسى است و از طرف دیگر معرفت و حقیقت به عنوان یكى از اساسىترین تكنولوژىهاى قدرت به صورت موضوع تحقیق درمىآید.
به نظر ما شاید بتوان معیارى براى تفكیك رابطه قدرت و حقیقت به عنوان بخشى از الگوى نظرى فوكو از یك طرف و به عنوان موضوع تحقیق از طرف دیگر به دست داد. بدین بیان كه هرجا سخن از رابطه قدرت و حقیقت به طور كلى مطرح باشد و استدلال یا شواهدى براى آن ذكر نشود جزئى از الگوى نظرى است و در غیر اینصورت از موضوعات مورد بررسى خواهد بود. در هر صورت بحث بعدى ما رابطه قدرت و حقیقت را به صورت شفافترى عیان مىكند.
در این باب دو نوع بحث مىتوان ارائه نمود: یكى رابطه منطقى بین دو مفهوم قدرت و حقیقت، یكى هم رابطه خارجى مصادیق این دو مفهوم. در مباحث نوع اول سخن از نسبت تساوى، تباین و عموم و خصوص مطلق و من وجه است. اما در نوع دوم بحث شرط و مشروط، علت و معلول، زیربنا و روبنا و زمینهسازى یا مانعیت است. فوكو نیز به صورت مبهم به هر دو نوع رابطه پرداخته است و در واقع محل نزاع را به خوبى روشن و تحریر نكرده است. مثلاً در یكجا مىگوید: "رابطه قدرت (...) در ارتباط با مفهوم معرفت تنها نقش تسهیلكننده یا ممانعت كننده را بازى نمىكند.(4) و در جایى دیگر اظهار عقیده مىكند كه: «این سامان [حقیقت] صرفا ایدئولوژیك یا روبنایى نیست، بلكه شرطى بر پیدایش و تكامل سرمایهدارى بوده است.»(5) در عین حال مىگوید: «هیچ پیكرهاى از معرفت نمىتواند بدون بهرهگیرى از سیستم ارتباطى اسناد و مدارك، انباشتن اطلاعات و توزیع آنها شكل بگیرد، اما خود این سیستم صورتى از قدرت است و در موجودیت و عملكرد خود با سایر اَشكال قدرت مرتبط است.(6)
در اینجا به نظر مىرسد كه نظر فوكو این باشد كه معرفت با حقیقت عین صورتى از قدرت است و نه عین همه آن، یعنى بین قدرت و معرفت رابطه اینهمانى وجود ندارد بلكه رابطه عموم و خصوص مطلق حاكم است. بدین صورت كه همه معرفتها قدرتاند امّا همه قدرتها معرفت نیستند. به نظر فوكو «عكس قضیه نیز صادق است به این معنا كه هیچ نوع قدرتى را نمىتوان بدون انتزاع معرفت... به مورد اجرا درآورد.»(7) از نظر فوكو "ما... تابع حقیقتیم كه تصور مىشود كه قوانین را مىسازد، و گفتار حقیقىاى را به وجود مىآورد كه حداقل بخشى از آن، تأثیرات قدرت را تعیین مىكند، منتقل مىسازد و گسترش مىدهد... [ما] محكوم مىشویم، طبقهبندى مىشویم، در تكالیف خود مجبور هستیم و مقدّر است كه با اسلوب خاصى زندگى كنیم و بمیریم و این خود تابعى است از گفتارهاى حقیقىاى كه حاملان اثرات خاص قدرتاند.(8) اگر قدرت است كه حقیقت و گزارههاى علمى و معارف گوناگون را مىسازد بنابراین تمامى معارف بشرى فاقد ارزش معرفتى و واقعنمایى هستند، هرچند كه ارزش ابزارى داشته باشند. برخى از شارحین فوكو در برابر این مشكل تلاش مىكنند لازمه منطقى، بلكه تصریح سخنان او را كه همان نسبیت مطلق معرفتشناختى است انكار یا تأویل كنند. یكى از نویسندگان در این راستا مىنویسد: منظور فوكو نفى معرفت نیست بلكه بسط دامنهها و مرزهاى شناخت در فراسوى علم رایج است.با فرض صحت برداشت فوق نكته اینجاست كه اگر مراد اعتبار كاربردى علم است مشكلى وجود ندارد و اگر منظور اعتبار معرفتى و واقعنمایى علم باشد، به نظر مىرسد كه برداشت مذكور ناشى از برخى پاسخهاى انفعالى مذكور در برابر انتقاداتى است كه به او و نظریه نسبىگرایانه مطلق او شده است، باشد. به نظر ما پردهگشایى علم از رموز هستى در گفتمان فوكو هیچ جایگاه منطقى ندارد، هرچند كه هزاربار هم منكر این مطلب شود، باز هم لازمه منطقى اندیشههاى او نسبیت مطلق ارزشها و معارف است.
آقاى پایا به حق مدعى است كه فوكو هرگاه كه مورد انتقاد قرار گرفته، یا پارهاى از آراء گذشته خود را به طور كلى نفى كرده و یا صحت انتساب آنها را به خود منكر شده و یا منتقدان را متهم كرده كه از دریچه نگاه او به قضایا ننگریستهاند.(9) غافل از اینكه اعتقاد به معیاربودن دریچه نگاهها خود حاكى از نسبیت نگرى اوست.
نمونه پاسخهاى انفعالى فوكو این سخنان اوست كه: «مىدانید اصل را تجربه مىدانم و تجربى مسلكم» و رابطه قدرت و دانش را در علوم دقیقه تسرّى نمىدهم. البته به شرطى كه حالت نهادى پیدا نكرده باشد. در حالى كه نمونههایى كه ذكر مىكند نشان مىدهد كه این شرط لااقل در دنیاى صنعتى مفقود است. به علاوه خود او تصریح مىكند كه بدون پیدایش نیازهاى صنعتى، علم شیمى توسعه پیدا نمىكرد و به طور كلى علم Science در اروپا به صورت قدرت حالت نهادى پیدا كرده است.(10)
اگر مهمترین و اساسىترین موضوع در علوم سیاسى بحث قدرت نباشد، لااقل یكى از موضوعات اساسى این رشته محسوب مىشود. تمامى فلاسفه، اندیشمندان و جامعهشناسان سیاسى و... بخش مهمى از كار خود را به بررسى این موضوع اختصاص داده و تعریفها و توصیفها و تحلیلهاى گوناگونى از آن ارائه نمودهاند. اما بیش از هر كس دیگر، نام فوكوست كه با موضوع قدرت عجین شده است در این باب تلاش ما این است كه نظر فوكو را به عنوان یكى از مبانى اساسى فلسفه سیاسى او جویا شویم.
تعریف قدرت با الگوى حاكمیت ـ از نظر فوكو در جوامع غربى از دوره قرون وسطى به این سو همیشه قدرت سلطنتى بوده است كه كانون اساسى [بحث قدرت [را فراهم آورده كه اندیشه حقوقى [در رابطه با قدرت] بر محور آن ساخته و پرداخته»(11) شده است. یعنى موضوع بحث قانونگذاران و حقوقدانان، خواه طرفدار شاه و خواه دشمن او، قدرت و حاكمیت سلطنتى بوده است. از نظر فوكو بحث حاكمیت براى آن بوده است كه سلطه را از ماهیت قدرت پاك كرده و آن را مشروع نماید.
به نظر فوكو الگوى حاكمیت، براى تحلیل قدرت، براساس رابطه حاكم و محكوم است. از نظر او از قرن 18 به بعد سازوكار جدیدى پیدا شده كه با روابط حاكمیت سازگار نیست این سازوكار جدید قدرت وابسته است به جسمها و آنچه انجام مىدهند تا به زمین و محصولات آن، این نوع قدرت از طریق مراقبت و جمعآورى مالیاتى یا تكالیفى كه در طى زمان تقسیم مىشوند، اعمال مىشود. لازمه چنین قدرتى وجود زور مادى است نه وجود فیزیكى حاكم مستقل؛(12) بنابراین فوكو موضوع قدرت را لااقل از قرن 18 به بعد در حد حاكمیت و روابط حاكم و محكوم نمىداند؛ تا بتوان از الگوى حاكمیت براى تحلیل و تعریف قدرت سود جست، بلكه قدرت را در رابطه با سلطه مطرح مىكند كه براى تحلیل آن الگوى دیگرى لازم است.
فوكو مطالب خود را در مقاله «قدرت انضباطى و تابعیت» بدین صورت پى مىگیرد كه: نظریه حاكمیت به قدرت مقطعى جنبه قانونى مىدهد، اما مراقبت مدام ندارد. در نظریه حاكمیت، قدرت در موجودیت فیزیكى حاكم استوار است نه بر نظام مراقبت پیوسته. حاكمیت یك قدرت مطلق را در مصرف مطلق قدرت ایجاد مىكند، اما اجازه نمىدهد كه قدرت بر حسب مصرف حداقل براى كسب حداكثر محاسبه شود.(13) از نظر فوكو قدرت جدید را نمىتوان با اصطلاح حاكمیت بیان كرد؛ این قدرت ابزارى بوده است در ساخت نظام و جامعه سرمایهدارى. قدرتى غیرحاكم و به عبارت دیگر «قدرت انضباطى» یا «قدرت مشرف بر حیات» كه قدرت حاكمیت را از میان نبرده است. بلكه «اصل سازماندهنده مجمع القوانینى را فراهم آورده است كه اروپا در سده نوزدهم... به دست آورد.» بدین صورت یك نظام و فلسفه حق بر سازوكارهاى انضباط به نحوى تحمیل شد كه روند عملى و سلطه مندرج در آنها را پنهان مىسازد. این نظام یا فلسفه حق یك حق عمومى بود كه جزایش بر حاكمیت جمعى پیوند یافته و به صورت دمكراتیك درآمد و با ابزار علوم انسانى سلطه پنهان خویش را گستراند.(14) و «قدرت شبكهاى» را مستقر كرد كه «تا حد معینى حقیقت دارد». در این قدرت ما همه فاشیستى در سر خود... یا... قدرتى در جسم خود داریم.»(15) اما این بدان معنا نیست كه ما با توزیع دمكراتیك یا آنارشیستى قدرت از طریق اجسام سروكار داریم.
چنانكه ملاحظه مىشود در بحث تعریف قدرت با الگوى حاكمیت، تمركز روى قدرت مدرن است. در توضیح باید گفت كه اگر چه هدف فوكو بیشتر تبارشناسى قدرت مدرن است، اما در بسیارى از موارد و شاید هم از روى ضرورت به اصل قدرت و روابط آن به طور مطلق و در كل جوامع و ادوار تاریخ مىپردازد؛ بدین صورت كه برخى مباحث مختص جامعه مدرن و برخى نیز اعم از جامعه مدرن و غیر آن است كه در هر صورت قدرت در جهان مدرن را در برمىگیرد.
قدرت و دولت: بسیارى از متفكرانى كه در باب قدرت تفحص كردهاند و مطالبى را تدوین نمودهاند، الگوى دولت را براى تعریف و تحلیل قدرت اختیار كردهاند، هرچند كه به قدرت غیردولتى نیز قایلاند. اما یا آنها را ناچیز شمرده و یا اینكه از موضوع بحث سیاسى خارج دانستهاند و یا اینكه براى توضیح آنها نیز الگوى دولت را كارآمد شمردهاند. به هر حال فوكو طرح قدرت در حدّ دولت را طرح آن در پیكر حاكم و حاكمیت یا در پیكر قانون مىشمارد و آن را نپذیرفته ومعتقد است كه قدرت در سطوح مختلف از ارتباط كلامى، روابط خانوادگى و عاشقانه، نهادهاى اجتماعى و سطوح و اشكال دیگر مطرح است. در ثانى اگر كسى تمامى پدیدههاى قدرت را وابسته به دولت بررسى كند بدین معناست كه آن همه را ارتش و پلیس سركوبگر بداند.
البته فوكو مىپذیرد كه دولت مهم است امّا قدرت را فراتر از دولت مىداند و استدلال مىكند كه دولت با تمام قدرتش از اشغال تمامى زمینههاى مناسب قدرت ناتوان است. از طرف دیگر خود قدرت دولت هم قدرتى است كه براساس مناسبات قدرت اصیلتر و از پیش موجود كار مىكند. به عبارت دیگر دولت را «ابرساختارى» مىداند كه وابسته و مربوط به كل شبكههاى قدرت است.(16)
به هر حال قدرت نزد فوكو چیزى نیست كه در مالكیت دولت یا طبقه حاكم یا شخص حاكم باشد؛ برعكس قدرت یك استراتژى است و نه یك نهاد یا یك ساختار. قدرت شبكهاى است كه همه در آن گرفتارند و انسانها و نهادها و ساختارها همه مجرى اویند.قدرت و الگوى ایدئولوژى: از آنجا كه قدرت همواره با نظریههاى مشروعیتدهنده آن همراه است و به عبارت دیگر از آنجا كه قدرت زمانى پایدار مىماند كه یك ایدئولوژى پشتوانه آن باشد، آیا مىتوان قدرت مدرن را باالگوى ایدئولوژى تحلیل كرد؟ فوكو در پاسخ به سؤالى كه خود مطرح كرده عقیده دارد: «ممكن است ساز و كارهاى اساسى قدرت با فرآوردههاى ایدئولوژیك همراه باشد»، اما مشكل است «آنچه رخ داده است را بتوان ایدئولوژى خواند.»
دلیل فوكو بر اینكه از طریق ایدئولوژى نمىتوان قدرت را تحلیل كرد، این است كه: این تحلیل تحلیلىتر است ولى از بالا به پایین و طورى است كه مىتواند هر چیز دیگرى را هم با آن توضیح داد بدون اینكه ناچار به بررسى سازوكارهاى آن بود. فوكو بر این باور است كه ما باید تحلیل صعودى از قدرت ارایه كنم؛ یعنى از سازوكارهاى بىنهایت كوچك آنكه هر یك تاریخ خود، مسیر خود، شیوه و راه و رسم خود را دارد آغاز كنیم و سپس ببینیم كه چگونه این ساز و كارهاى قدرت از طریق ساز و كارهایى، هرچند كلىتر، به صورتهاى سلطه جهانى به كار افتاده و استقرار یافتهاند.
اگر به نظر ایشان از تحلیلى صعودى و نزولى همان بحث استقراء و قیاس باشد، به نظر ما هر تئورى كلى كه براى توضیح مصادیق خود به صورت یك استدلال قیاسى به كار گرفته مىشود، مدعى است كه آن تئورى كلى ابتدا از پایین استقراء شده و پس از تعمیم (البته با استفاده از یك قیاس خفى) به یك تئورى یا قضیه كلى منجر شده است كه توانایى آن را دارد كه سایر مصادیق استقراء نشده را نیز تبیین كند. به عبارت دیگر، اساسا هر تئورى یا قانون كلى اساسا براى تبیین مصادیق دیده نشده مطرح مىشود.
اگر این برداشت ما از بحث فوكو صحیح باشد، استدلال او ناتمام خواهد بود. زیرا براى نفى نظر ماركس باید استدلال كند كه تئورى او در مرحله استقرا مشكل دارد و یا اینكه تئورى ماركس بدون جهت تعمیم داده شده است و نمىتواند تمامى موارد و مصادیق را توضیح دهد. شاید به همین دلیل است كه فوكو در حقیقت و قدرت به نحو دیگرى استدلال مىكند و سه دلیل براى ناكارآمدى مفهوم ایدئولوژى عنوان مىنماید:
1) «این مفهوم همواره در تقابل با واقعیتى یا چیزى قرار مىگیرد كه حقیقت فرض مىشود» و واضح است كه مسأله براى فوكو، صدق و كذب سخنان نیست و اساسا از نظر او صدق و كذبى در كار نیست؛ بلكه سخن او در این است كه «چگونه از نظر تاریخى پى آمدهاى قدرت در دل سخنها شكل مىگیرند؟»
2) «مفهوم ایدئولوژى... به چه چیزى در حد سوژه ارجاع مىشود.»
3) ایدئولوژى خود تابع زیرساختهاى تعیینكننده اقتصادى و مادىاند و خود اصالت ندارند.(17)
الگوى روابط ارتباطى: خانم هاناآرنت بر این باور است كه قدرت را نباید با خشونت یا منازعه و امثال این مفاهیم از یك سنخ دانست. از دید ایشان قدرت نظیر توانایى انسان است براى عمل كردن. بنابراین قدرت مربوط به گروه است و تا زمانى وجود دارد كه گروه به حیات گروهى خود ادامه مىدهد. وقتى گفته مىشود فلانى قدرتمند است یعنى اینكه از طرف تعدادى از مردم، قدرت به او تفویض شده تا به نمایندگى آنها عمل كند.(18) از نظر خانم آرنت قدرت مثل ابزار خشونت انباركردنى نیست. قدرت باید به فعلیت برسد و گرنه مىمیرد و تنها در جایى به فعلیت مىرسد كه گفتار و كردار از هم جدا نباشند. جایى كه كلمات نه براى نابودى بلكه براى برقرارى روابط و آفرینش واقعیتها به كار برده مىشوند.(19) فوكو براى بررسى نظر آرنت بین سه مفهوم توانایىهاى عینى، روابط ارتباطى و روابط قدرت تفاوت قایل مىشود و مىگوید: «قدرتى كه بر اشیا اعمال مىشود و توانایى تغییر و به كاربردن و مصرف یا تخریب ان را فراهم مىكند توانایى است.»(20) اما قدرتى كه ما تحلیل مىكنیم مربوط به روابط افراد و گروههاست بنابراین «مفهوم قدرت به روابط میان افراد درگیر با یكدیگر اشاره مىكند.» منظور او «مجموعه اعمالى است كه اعمال دیگر را برمىانگیزد و از همدیگر ناشى مىشوند.»(21) او براى فرقگذارى بین روابط قدرت و روابط ارتباطى معتقد است كه روابط قدرت قطع نظر از اینكه از مجراى نظامهاى ارتباطى بگذارند یا نه سرشت ویژهاى دارند. از دید او مسأله، وجود سه نوع رابطه (روابط قدرت، ارتباطى و عینى) است كه همواره یكدیگر را پوشش داده و پشتیبانى مىكنند و ابزار یكدیگر واقع مىشوند. بنابراین بر خلاف هابرماس این سه حوزه كاملاً مجزا از هم و مستقل نیستند. یعنى از حیث مفهومى سه چیزاند كه نباید بینشان خلط كرد؛ اما از حیث وجود خارجى وابسته به یكدیگرند.البته به نظر فوكو این وابستگى و هماهنگى میان این سه نوع رابطه همسان و مستمر نیستند، بلكه در شرایط گوناگون اشكال گوناگونى دارند. هرچند كه مجموعههایى هم وجود دارند كه هماهنگى این سه نوع رابطه در آنها منظم و با قاعده است.
لازم به ذكر است كه فوكو در برخى موارد در پى آن است كه خود «قدرت» را توضیح دهد و در موارد دیگر از رابطه قدرت یا اعمال قدرت سخن مىگوید و همه اینها را به یك معنا گرفته، در حالى كه به نظر مىرسد با هم فرق داشته باشند. استدلال او این است كه قدرت تنها هنگامى كه اعمال مىشود، وجود دارد.
به هر حال مفهوم قدرت نزد فوكو عملى است بر روى اعمال موجود یا اعمالى كه ممكن است در آینده یا حال پیدا شود. در حالى كه «رابطه خشونت بر روى بدن عمل مىكند... زور به كار مىبرد، به تسلیم مىكشاند،... ویران مىسازد، درها را بر روى همه امكانات مىبندد، قطب مخالف آن تنها انفعال است.»(22) در حالىكه در برابر رابطه قدرت حوزهاى از پاسخها، واكنشها، نتایج و تدابیر ممكنه وجود دارد. وقتى فوكو مىگوید: قدرت فى نفسه معناى بدى ندارد مگر اینكه با سلطه درآمیزد و سلطه تنها یكى از اشكال قدرت است، یعنى بین قدرت فى نفسه و سلطه فرق قائل است.
حال كه سخن از آزادى و رابطهاش با قدرت به میان آمد، به نظر مىرسد از نظر او هرجا قدرت هست مقاومت هم هست؛ زیرا لازمه قدرت مقاومت است و اگر مقاومتى نباشد قدرتى دركار نخواهد بود؛ بدین جهت كه قدرت تنها بر افراد آزاد اعمال مىشود و مقاومت و آزادى شرط وجود قدرت است. به نظر فوكو قدرت تمام روابط انسانى را در برمىگیرد و گویاى نوعى آزادى دو جانبه است. بدین معنا كه هر صاحب قدرتى تا حدى محدود و هر تحت سلطهاى تا حدودى آزاد است. نكته این است كه منظور ایشان از «قدرت»، «اعمال قدرت» است یعنى آزادى با اعمال قدرت ملازم است. احتمالاً همین ملازمه فارق معناى قدرت از خشونت است. زیر در خشونت تنها افعال است و بس.
الگوى فوكو: قدرت، راهبرى و حكومت: از نظر وى سرشت دو پهلوى واژه راهبرى از بهترین راههاى فهم خصلت روابط قدرت است. راهبرى در عین حال هم هدایت دیگران است و هم شیوه رفتارى در درون حوزه گسترده رفتارى. بنابر نظر فوكو اساسا قدرت بیش از هر چیز به مسأله حكومت مرتبط است تا رویارویى و ارتباط دو دشمن.
فوكو بار دیگر به مفهوم آزادى برمىگردد و از این مفهوم و مفهوم بردگى براى توضیح هرچه بیشتر قدرت استفاده مىكند وى معتقد است كه قدرت تنها بر افراد آزاد، از آن جهتى كه آزادند، بر آنها اعمال مىشود. ولى اگر به جاى آزادى، بردگى و در غل و زنجیر بودن انسان باشد؛ در اینجا دیگر قدرت معنا ندارد و آنچه كه اتفاق افتاده است اجبار جسمانى است. بنابراین، آزادى، هم عین شرط اعمال قدرت و هم پیششرط آن و هم پشتوانه دایمى قدرت است. زیرا بدون امكان سركشى و نافرمانى، قدرت با اجبار جسمانى یكى مىشود. پس مسأله اساسى قدرت مسأله بردگى داوطلبانه نیست؛ زیرا هیچ كس دنبال برده شدن نمىرود، فوكو در ادامه بحث به جاى مفهوم آزادى مفهوم اساسىتر و ماهوىتر «مبارزهجویى» را استخدام مىكند یعنى رابطهاى كه متضمن تحریك دو جانبه است تا مواجههاى رودررو كه هر دو را نابود مىسازد.(23)