تبلیغات
شمع - نگاهى به اندیشه سیاسى میشل فوكو
شمع
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین همه نداشتن هاست

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

نگاهى به اندیشه سیاسى میشل فوكو

نگاهى به اندیشه سیاسى میشل فوكو

 

مقدمه

میشل فوكو در سال 1926 در خانواده‏اى مرفه در فرانسه به دنیا آمد و در سال 1984 لیسانس فلسفه خود را گرفت. كم‏كم به روانشناسى علاقه‏مند گردید و در سال 1950 لیسانس روان‏شناسى دریافت كرد. علاقه او به این رشته تا حدّى ناشى از مشكلات روحى شخصى بود.

فوكو پس از اخذ لیسانس روانشناسى به مطالعات خود در این رشته و همین‏طور روان پزشكى و روانكارى ادامه داد و در سال 1952 به دریافت دیپلم "آسیب‏شناسى روانى" نایل شد. در این دوران بود كه او به طور نیمه وقت در بیمارستان «سنت آن» مشغول به كار شد و همزمان در ترجمه كتاب «رؤیا و اگزیستانس» نوشته اتوبینونگر سوئیسى با دوستانش مشاركت نمود.

وى از بدو ورودش به دانشگاه "اكوال نرمال" تحت تأثیر شخصیت و دیدگاه آلتوسر قرار گرفت. به طورى كه در سال 1950 به توصیه او به عضویت حزب كمونیست فرانسه درآمد. گرایش‏هاى ماركسیستى و علاقه‏مندى فوكو به كاوش‏هاى روانى از رهگذر بررسى‏هاى زبانشناسانه؛ و شكست پدیدارشناسى وجودى سارتر و مرلوپونتى، او را به سوى لاكان كه تحلیل روانى خود را از تركیب ساختگرایى و ماركسیسم و فرویدیسم سازمان داده بود، رهنمون ساخت.

از سوى دیگر فوكو با كانگیلهم از نزدیك آشنا بود و تأثیرات زیادى از او پذیرفت.

فوكو پس از 1964 استاد "تاریخ نظام‏هاى تطبیقى اندیشه" شد و چشم‏اندازهاى نوینى در تاریخ و جامعه‏شناسى گشود و سرانجام در سال 1984 در اثر بیمارى ایدز درگذشت. هرچند كه او را پوچ‏انگار و ویرانگر علوم اجتماعى لقب داده‏اند، با این حال، اندیشه او بر بسیارى از رشته‏هاى علوم اجتماعى تأثیرات مهمى گذاشت.

آثار فوكو از حیث محتوا به سه بخش عمده تقسیم مى‏شود: بخشى كه تحت تأثیر هرمنوتیك هایدگرى است، كه اوج این گرایش در كتاب "تاریخ جنون" آشكار شده است، بخش دیگر را مى‏توان باستان‏شناسى یا دیرینه‏شناسى معرفت نامید، كه تحلیلى شبه ساختارى یا نیمه ساختارى دارد كه مهم‏ترین آثار او در این نگرش در "پیدایش درمانگاه" (1963)، "واژگان و اشیاء" یا "نظم اشیا" (1966) و "باستان‏شناسى معرفت" (1969) متجلّى است. بخش سوم آثار فوكو آثار تبارشناسانه اوست كه به بررسى رابطه گفتمان و معرفت از یك طرف و قدرت از طرف دیگر، مى‏پردازد. "نظم اشیا" (1970) "مراقبت و مجازات " و جلد اول "تاریخ جنسیت" و "نیچه، تبارشناسى و تاریخ" (1971) از نوشته‏هاى مربوط به این نگرش است.(1)

سؤالات عمده این مقاله از این سنخ است كه قدرت از دیدگاه فوكو با چه روشى تحلیل مى‏شود؟ و چگونه تعریف مى‏گردد؟ حیطه آن چقدر است؟ به دست چه كسانى و چگونه كنترل مى‏شود؟ البته بدیهى است كه پاسخ این نوع سؤالات اكثر در آثار تبارشناسانه فوكو داده شده است. بنابراین جا دارد كه قبل از هرچیز از روش نگرش تبارشناسانه بحث نماییم.

تبارشناسى به عنوان روش تحلیل قدرت

فوكو براى روش تحلیل قدرت سراغ نیچه مى‏رود. واژه تبارشناسى از كتاب "تبارشناشى اخلاق" نیچه به عاریه گرفته شده است. نیچه واژه تبارشناسى یا ریشه‏شناسى را از حوزه علوم زیستى اخذ كرده است تا نشان دهد كه اخلاقیات داراى صور لایتغیر نیستند كه از آغاز زمان موجود بوده باشند، بلكه همچون گونه‏هاى زیستى دچار تحول و هبوط تاریخى‏اند.

فوكو برخلاف انسان‏شناسان ساختگرا معتقد نیست كه رخدادها "نظام پست‏تر از تاریخ" و "امرى اندیشه‏ناپذیر" است بلكه عقیده دارد كه نظام كاملى از حدود رخدادهاى متفاوت وجود دارد كه تأثیرات و اهمیت‏هاى گوناگونى نیز دارند: برخى بى اهمیت، و برخى تاریخ‏سازاند؛ پس باید میان رخدادها تمایز قایل شویم و آن مسیرهایى را بازسازى كنیم كه در آن رخدادها با یكدیگر مرتبط‏اند و یكدیگر را به وجود مى‏آورند. براى این كار الگوى ما نمى‏تواند "زبان" و نشانه " و مناسبات معنا باشد، بلكه باید جنگ و مناسبات قدرت باشد.(2)

وظیفه تبارشناسى علاوه بر توصیف تغییراتى كه در دوران‏هاى مختلف به واسطه تغییر در ساختار قدرت در نحوه گفتار ظهور كرده به تبیین علل این تغییرات نیز مى‏پردازد. در واقع تبارشناسى یك دیدگاه است نسبت به معرفت و هستى و انسان. به نظر ما این دیدگاه نوعى "جامعه‏شناسى معرفت" به عنوان یك عقیده فلسفى ـ و نه یك رشته علمى ـ است كه جامعه و تاریخ را اساس و خاستگاه معرفت مى‏داند و معتقد است كه معرفت براى توجیه قدرت آفریده مى‏شود و از سوى قدرت نیز پشتیبانى مى‏گردد. و مفروض تبارشناسانه نسبت به هستى نفى ذات و طبیعت و ارزش است یعنى عینیت و ارزش غیر از قدرت وجود ندارد كه قابل دسترسى باشد.

مفروض انسان‏شناسانه تبارشناسى این است كه انسان هیچ طبیعت و فطرت ثابت و لایتغیرى ندارد و حتى به پیروى از مارسل موس جسم و دستگاه عصبى و فیزیولوژیك انسان را هم معلول رخدادهاى پراكنده تاریخ مى‏داند؛ بنابراین موضوع تبارشناسى نه سیر تاریخ و نه ثبات سوژه‏ها، بلكه رخدادهاى پراكنده‏اى است كه محصول روابط قدرت مى‏باشد و اولین مسأله تبارشناسى نیز بدن آدمى است، فلذا تبارشناسى تاریخیت امورى را كه فاقد تاریخ تلقى شده‏اند بازسازى كرده، بازمى‏نماید و بر كثرت عوامل مؤثر بر رویدادها و بى‏همتایى آن‏ها پاى مى‏فشارد.(3)

به نظر ما، تبارشناسى، علم نیست؛ بلكه مكتبى در علم‏شناسى است كه به جامعه‏شناسى علم، به عنوان یك عقیده فلسفى، مى‏ماند؛ یعنى تحلیلى است درباره پیدایش علوم انسانى و معرفت بشرى كه رابطه آن را با پیدایش تكنولوژى‏هاى قدرت بررسى مى‏كند و بر این باور است كه علوم انسانى در درون شبكه قدرت شكل گرفته و خود به پیشبرد تكنولوژى‏هاى انضباطى قدرت یارى رسانده است.

به نظر فوكو تفكیك و طبقه‏بندى معرفت با معیار علمى بودن یكى از ویژگى‏هاى عمده تمدن مدرن است كه دیگر اشكال معرفت را غیر علمى دانسته و طرد كرده است. ویژگى دیگر تمدن جدید تسلط نظریه‏هاى عام و توتالیتراست كه اشكال دیگر معرفت را تحت سیطره درآورده است و تبارشناسى با ردّ این دو ویژگى در پى ایجاد فرصتى براى ابراز اَشكال تحت سلطه معرفت است و در پى مركز زدائى از تولید نظرى مى‏باشد. به نظر مى‏رسد تبارشناسى از یكسو دستگاهى از قضایاى مفروض‏الصدق است كه نوع مسائل مورد بررسى و شیوه پژوهش آن‏ها را نشان مى‏دهد، از طرفى هم این شیوه منجر مى‏شود به این‏كه صحت آنچه مفروض انگاشته شده بود، آشكار شود؛ بنابراین مباحث فوكو همواره در هم و توبرتو است و به درستى بین مفروضات و موضوعات و یا مدعیات و استدلال‏ها خط فاصلى وجود ندارد.

رابطه قدرت و حقیقت نیز از این آشفتگى‏ها در امان نیست زیرا از یك طرف رابطه‏اى دوسویه بین قدرت و حقیقت مفروض گرفته مى‏شود و جزئى از عناصر الگوى نظرى تبارشناسى است و از طرف دیگر معرفت و حقیقت به عنوان یكى از اساسى‏ترین تكنولوژى‏هاى قدرت به صورت موضوع تحقیق درمى‏آید.

به نظر ما شاید بتوان معیارى براى تفكیك رابطه قدرت و حقیقت به عنوان بخشى از الگوى نظرى فوكو از یك طرف و به عنوان موضوع تحقیق از طرف دیگر به دست داد. بدین بیان كه هرجا سخن از رابطه قدرت و حقیقت به طور كلى مطرح باشد و استدلال یا شواهدى براى آن ذكر نشود جزئى از الگوى نظرى است و در غیر این‏صورت از موضوعات مورد بررسى خواهد بود. در هر صورت بحث بعدى ما رابطه قدرت و حقیقت را به صورت شفاف‏ترى عیان مى‏كند.

حقیقت و قدرت

در این باب دو نوع بحث مى‏توان ارائه نمود: یكى رابطه منطقى بین دو مفهوم قدرت و حقیقت، یكى هم رابطه خارجى مصادیق این دو مفهوم. در مباحث نوع اول سخن از نسبت تساوى، تباین و عموم و خصوص مطلق و من وجه است. اما در نوع دوم بحث شرط و مشروط، علت و معلول، زیربنا و روبنا و زمینه‏سازى یا مانعیت است. فوكو نیز به صورت مبهم به هر دو نوع رابطه پرداخته است و در واقع محل نزاع را به خوبى روشن و تحریر نكرده است. مثلاً در یك‏جا مى‏گوید: "رابطه قدرت (...) در ارتباط با مفهوم معرفت تنها نقش تسهیل‏كننده یا ممانعت كننده را بازى نمى‏كند.(4) و در جایى دیگر اظهار عقیده مى‏كند كه: «این سامان [حقیقت] صرفا ایدئولوژیك یا روبنایى نیست، بلكه شرطى بر پیدایش و تكامل سرمایه‏دارى بوده است.»(5) در عین حال مى‏گوید: «هیچ پیكره‏اى از معرفت نمى‏تواند بدون بهره‏گیرى از سیستم ارتباطى اسناد و مدارك، انباشتن اطلاعات و توزیع آن‏ها شكل بگیرد، اما خود این سیستم صورتى از قدرت است و در موجودیت و عملكرد خود با سایر اَشكال قدرت مرتبط است.(6)

در این‏جا به نظر مى‏رسد كه نظر فوكو این باشد كه معرفت با حقیقت عین صورتى از قدرت است و نه عین همه آن، یعنى بین قدرت و معرفت رابطه اینهمانى وجود ندارد بلكه رابطه عموم و خصوص مطلق حاكم است. بدین صورت كه همه معرفت‏ها قدرت‏اند امّا همه قدرت‏ها معرفت نیستند. به نظر فوكو «عكس قضیه نیز صادق است به این معنا كه هیچ نوع قدرتى را نمى‏توان بدون انتزاع معرفت... به مورد اجرا درآورد.»(7)

از نظر فوكو "ما... تابع حقیقتیم كه تصور مى‏شود كه قوانین را مى‏سازد، و گفتار حقیقى‏اى را به وجود مى‏آورد كه حداقل بخشى از آن، تأثیرات قدرت را تعیین مى‏كند، منتقل مى‏سازد و گسترش مى‏دهد... [ما] محكوم مى‏شویم، طبقه‏بندى مى‏شویم، در تكالیف خود مجبور هستیم و مقدّر است كه با اسلوب خاصى زندگى كنیم و بمیریم و این خود تابعى است از گفتارهاى حقیقى‏اى كه حاملان اثرات خاص قدرت‏اند.(8)

اگر قدرت است كه حقیقت و گزاره‏هاى علمى و معارف گوناگون را مى‏سازد بنابراین تمامى معارف بشرى فاقد ارزش معرفتى و واقع‏نمایى هستند، هرچند كه ارزش ابزارى داشته باشند. برخى از شارحین فوكو در برابر این مشكل تلاش مى‏كنند لازمه منطقى، بلكه تصریح سخنان او را كه همان نسبیت مطلق معرفت‏شناختى است انكار یا تأویل كنند. یكى از نویسندگان در این راستا مى‏نویسد: منظور فوكو نفى معرفت نیست بلكه بسط دامنه‏ها و مرزهاى شناخت در فراسوى علم رایج است.

با فرض صحت برداشت فوق نكته این‏جاست كه اگر مراد اعتبار كاربردى علم است مشكلى وجود ندارد و اگر منظور اعتبار معرفتى و واقع‏نمایى علم باشد، به نظر مى‏رسد كه برداشت مذكور ناشى از برخى پاسخ‏هاى انفعالى مذكور در برابر انتقاداتى است كه به او و نظریه نسبى‏گرایانه مطلق او شده است، باشد. به نظر ما پرده‏گشایى علم از رموز هستى در گفتمان فوكو هیچ جایگاه منطقى ندارد، هرچند كه هزاربار هم منكر این مطلب شود، باز هم لازمه منطقى اندیشه‏هاى او نسبیت مطلق ارزش‏ها و معارف است.

آقاى پایا به حق مدعى است كه فوكو هرگاه كه مورد انتقاد قرار گرفته، یا پاره‏اى از آراء گذشته خود را به طور كلى نفى كرده و یا صحت انتساب آن‏ها را به خود منكر شده و یا منتقدان را متهم كرده كه از دریچه نگاه او به قضایا ننگریسته‏اند.(9) غافل از این‏كه اعتقاد به معیاربودن دریچه نگاه‏ها خود حاكى از نسبیت نگرى اوست.

نمونه پاسخ‏هاى انفعالى فوكو این سخنان اوست كه: «مى‏دانید اصل را تجربه مى‏دانم و تجربى مسلكم» و رابطه قدرت و دانش را در علوم دقیقه تسرّى نمى‏دهم. البته به شرطى كه حالت نهادى پیدا نكرده باشد. در حالى كه نمونه‏هایى كه ذكر مى‏كند نشان مى‏دهد كه این شرط لااقل در دنیاى صنعتى مفقود است. به علاوه خود او تصریح مى‏كند كه بدون پیدایش نیازهاى صنعتى، علم شیمى توسعه پیدا نمى‏كرد و به طور كلى علم Science در اروپا به صورت قدرت حالت نهادى پیدا كرده است.(10)

تعریف و تحلیل قدرت

اگر مهم‏ترین و اساسى‏ترین موضوع در علوم سیاسى بحث قدرت نباشد، لااقل یكى از موضوعات اساسى این رشته محسوب مى‏شود. تمامى فلاسفه، اندیشمندان و جامعه‏شناسان سیاسى و... بخش مهمى از كار خود را به بررسى این موضوع اختصاص داده و تعریف‏ها و توصیف‏ها و تحلیل‏هاى گوناگونى از آن ارائه نموده‏اند. اما بیش از هر كس دیگر، نام فوكوست كه با موضوع قدرت عجین شده است در این باب تلاش ما این است كه نظر فوكو را به عنوان یكى از مبانى اساسى فلسفه سیاسى او جویا شویم.

تعریف قدرت با الگوى حاكمیت ـ از نظر فوكو در جوامع غربى از دوره قرون وسطى به این سو همیشه قدرت سلطنتى بوده است كه كانون اساسى [بحث قدرت [را فراهم آورده كه اندیشه حقوقى [در رابطه با قدرت] بر محور آن ساخته و پرداخته»(11) شده است. یعنى موضوع بحث قانونگذاران و حقوقدانان، خواه طرفدار شاه و خواه دشمن او، قدرت و حاكمیت سلطنتى بوده است. از نظر فوكو بحث حاكمیت براى آن بوده است كه سلطه را از ماهیت قدرت پاك كرده و آن را مشروع نماید.

به نظر فوكو الگوى حاكمیت، براى تحلیل قدرت، براساس رابطه حاكم و محكوم است. از نظر او از قرن 18 به بعد سازوكار جدیدى پیدا شده كه با روابط حاكمیت سازگار نیست این سازوكار جدید قدرت وابسته است به جسم‏ها و آنچه انجام مى‏دهند تا به زمین و محصولات آن، این نوع قدرت از طریق مراقبت و جمع‏آورى مالیاتى یا تكالیفى كه در طى زمان تقسیم مى‏شوند، اعمال مى‏شود. لازمه چنین قدرتى وجود زور مادى است نه وجود فیزیكى حاكم مستقل؛(12) بنابراین فوكو موضوع قدرت را لااقل از قرن 18 به بعد در حد حاكمیت و روابط حاكم و محكوم نمى‏داند؛ تا بتوان از الگوى حاكمیت براى تحلیل و تعریف قدرت سود جست، بلكه قدرت را در رابطه با سلطه مطرح مى‏كند كه براى تحلیل آن الگوى دیگرى لازم است.

فوكو مطالب خود را در مقاله «قدرت انضباطى و تابعیت» بدین صورت پى مى‏گیرد كه: نظریه حاكمیت به قدرت مقطعى جنبه قانونى مى‏دهد، اما مراقبت مدام ندارد. در نظریه حاكمیت، قدرت در موجودیت فیزیكى حاكم استوار است نه بر نظام مراقبت پیوسته. حاكمیت یك قدرت مطلق را در مصرف مطلق قدرت ایجاد مى‏كند، اما اجازه نمى‏دهد كه قدرت بر حسب مصرف حداقل براى كسب حداكثر محاسبه شود.(13) از نظر فوكو قدرت جدید را نمى‏توان با اصطلاح حاكمیت بیان كرد؛ این قدرت ابزارى بوده است در ساخت نظام و جامعه سرمایه‏دارى. قدرتى غیرحاكم و به عبارت دیگر «قدرت انضباطى» یا «قدرت مشرف بر حیات» كه قدرت حاكمیت را از میان نبرده است. بلكه «اصل سازمان‏دهنده مجمع القوانینى را فراهم آورده است كه اروپا در سده نوزدهم... به دست آورد.» بدین صورت یك نظام و فلسفه حق بر سازوكارهاى انضباط به نحوى تحمیل شد كه روند عملى و سلطه مندرج در آن‏ها را پنهان مى‏سازد. این نظام یا فلسفه حق یك حق عمومى بود كه جزایش بر حاكمیت جمعى پیوند یافته و به صورت دمكراتیك درآمد و با ابزار علوم انسانى سلطه پنهان خویش را گستراند.(14) و «قدرت شبكه‏اى» را مستقر كرد كه «تا حد معینى حقیقت دارد». در این قدرت ما همه فاشیستى در سر خود... یا... قدرتى در جسم خود داریم.»(15) اما این بدان معنا نیست كه ما با توزیع دمكراتیك یا آنارشیستى قدرت از طریق اجسام سروكار داریم.

چنان‏كه ملاحظه مى‏شود در بحث تعریف قدرت با الگوى حاكمیت، تمركز روى قدرت مدرن است. در توضیح باید گفت كه اگر چه هدف فوكو بیش‏تر تبارشناسى قدرت مدرن است، اما در بسیارى از موارد و شاید هم از روى ضرورت به اصل قدرت و روابط آن به طور مطلق و در كل جوامع و ادوار تاریخ مى‏پردازد؛ بدین صورت كه برخى مباحث مختص جامعه مدرن و برخى نیز اعم از جامعه مدرن و غیر آن است كه در هر صورت قدرت در جهان مدرن را در برمى‏گیرد.

قدرت و دولت: بسیارى از متفكرانى كه در باب قدرت تفحص كرده‏اند و مطالبى را تدوین نموده‏اند، الگوى دولت را براى تعریف و تحلیل قدرت اختیار كرده‏اند، هرچند كه به قدرت غیردولتى نیز قایل‏اند. اما یا آن‏ها را ناچیز شمرده و یا این‏كه از موضوع بحث سیاسى خارج دانسته‏اند و یا این‏كه براى توضیح آن‏ها نیز الگوى دولت را كارآمد شمرده‏اند. به هر حال فوكو طرح قدرت در حدّ دولت را طرح آن در پیكر حاكم و حاكمیت یا در پیكر قانون مى‏شمارد و آن را نپذیرفته ومعتقد است كه قدرت در سطوح مختلف از ارتباط كلامى، روابط خانوادگى و عاشقانه، نهادهاى اجتماعى و سطوح و اشكال دیگر مطرح است. در ثانى اگر كسى تمامى پدیده‏هاى قدرت را وابسته به دولت بررسى كند بدین معناست كه آن همه را ارتش و پلیس سركوبگر بداند.

البته فوكو مى‏پذیرد كه دولت مهم است امّا قدرت را فراتر از دولت مى‏داند و استدلال مى‏كند كه دولت با تمام قدرتش از اشغال تمامى زمینه‏هاى مناسب قدرت ناتوان است. از طرف دیگر خود قدرت دولت هم قدرتى است كه براساس مناسبات قدرت اصیل‏تر و از پیش موجود كار مى‏كند. به عبارت دیگر دولت را «ابرساختارى» مى‏داند كه وابسته و مربوط به كل شبكه‏هاى قدرت است.(16)

به هر حال قدرت نزد فوكو چیزى نیست كه در مالكیت دولت یا طبقه حاكم یا شخص حاكم باشد؛ برعكس قدرت یك استراتژى است و نه یك نهاد یا یك ساختار. قدرت شبكه‏اى است كه همه در آن گرفتارند و انسان‏ها و نهادها و ساختارها همه مجرى اویند.

قدرت و الگوى ایدئولوژى: از آنجا كه قدرت همواره با نظریه‏هاى مشروعیت‏دهنده آن همراه است و به عبارت دیگر از آنجا كه قدرت زمانى پایدار مى‏ماند كه یك ایدئولوژى پشتوانه آن باشد، آیا مى‏توان قدرت مدرن را باالگوى ایدئولوژى تحلیل كرد؟ فوكو در پاسخ به سؤالى كه خود مطرح كرده عقیده دارد: «ممكن است ساز و كارهاى اساسى قدرت با فرآورده‏هاى ایدئولوژیك همراه باشد»، اما مشكل است «آنچه رخ داده است را بتوان ایدئولوژى خواند.»

دلیل فوكو بر این‏كه از طریق ایدئولوژى نمى‏توان قدرت را تحلیل كرد، این است كه: این تحلیل تحلیلى‏تر است ولى از بالا به پایین و طورى است كه مى‏تواند هر چیز دیگرى را هم با آن توضیح داد بدون این‏كه ناچار به بررسى سازوكارهاى آن بود. فوكو بر این باور است كه ما باید تحلیل صعودى از قدرت ارایه كنم؛ یعنى از سازوكارهاى بى‏نهایت كوچك آن‏كه هر یك تاریخ خود، مسیر خود، شیوه و راه و رسم خود را دارد آغاز كنیم و سپس ببینیم كه چگونه این ساز و كارهاى قدرت از طریق ساز و كارهایى، هرچند كلى‏تر، به صورت‏هاى سلطه جهانى به كار افتاده و استقرار یافته‏اند.

اگر به نظر ایشان از تحلیلى صعودى و نزولى همان بحث استقراء و قیاس باشد، به نظر ما هر تئورى كلى كه براى توضیح مصادیق خود به صورت یك استدلال قیاسى به كار گرفته مى‏شود، مدعى است كه آن تئورى كلى ابتدا از پایین استقراء شده و پس از تعمیم (البته با استفاده از یك قیاس خفى) به یك تئورى یا قضیه كلى منجر شده است كه توانایى آن را دارد كه سایر مصادیق استقراء نشده را نیز تبیین كند. به عبارت دیگر، اساسا هر تئورى یا قانون كلى اساسا براى تبیین مصادیق دیده نشده مطرح مى‏شود.

اگر این برداشت ما از بحث فوكو صحیح باشد، استدلال او ناتمام خواهد بود. زیرا براى نفى نظر ماركس باید استدلال كند كه تئورى او در مرحله استقرا مشكل دارد و یا این‏كه تئورى ماركس بدون جهت تعمیم داده شده است و نمى‏تواند تمامى موارد و مصادیق را توضیح دهد. شاید به همین دلیل است كه فوكو در حقیقت و قدرت به نحو دیگرى استدلال مى‏كند و سه دلیل براى ناكارآمدى مفهوم ایدئولوژى عنوان مى‏نماید:

1) «این مفهوم همواره در تقابل با واقعیتى یا چیزى قرار مى‏گیرد كه حقیقت فرض مى‏شود» و واضح است كه مسأله براى فوكو، صدق و كذب سخنان نیست و اساسا از نظر او صدق و كذبى در كار نیست؛ بلكه سخن او در این است كه «چگونه از نظر تاریخى پى آمدهاى قدرت در دل سخن‏ها شكل مى‏گیرند؟»

2) «مفهوم ایدئولوژى... به چه چیزى در حد سوژه ارجاع مى‏شود.»

3) ایدئولوژى خود تابع زیرساخت‏هاى تعیین‏كننده اقتصادى و مادى‏اند و خود اصالت ندارند.(17)

الگوى روابط ارتباطى: خانم هاناآرنت بر این باور است كه قدرت را نباید با خشونت یا منازعه و امثال این مفاهیم از یك سنخ دانست. از دید ایشان قدرت نظیر توانایى انسان است براى عمل كردن. بنابراین قدرت مربوط به گروه است و تا زمانى وجود دارد كه گروه به حیات گروهى خود ادامه مى‏دهد. وقتى گفته مى‏شود فلانى قدرت‏مند است یعنى این‏كه از طرف تعدادى از مردم، قدرت به او تفویض شده تا به نمایندگى آن‏ها عمل كند.(18) از نظر خانم آرنت قدرت مثل ابزار خشونت انباركردنى نیست. قدرت باید به فعلیت برسد و گرنه مى‏میرد و تنها در جایى به فعلیت مى‏رسد كه گفتار و كردار از هم جدا نباشند. جایى كه كلمات نه براى نابودى بلكه براى برقرارى روابط و آفرینش واقعیت‏ها به كار برده مى‏شوند.(19)

فوكو براى بررسى نظر آرنت بین سه مفهوم توانایى‏هاى عینى، روابط ارتباطى و روابط قدرت تفاوت قایل مى‏شود و مى‏گوید: «قدرتى كه بر اشیا اعمال مى‏شود و توانایى تغییر و به كاربردن و مصرف یا تخریب ان را فراهم مى‏كند توانایى است.»(20) اما قدرتى كه ما تحلیل مى‏كنیم مربوط به روابط افراد و گروه‏هاست بنابراین «مفهوم قدرت به روابط میان افراد درگیر با یكدیگر اشاره مى‏كند.» منظور او «مجموعه اعمالى است كه اعمال دیگر را برمى‏انگیزد و از همدیگر ناشى مى‏شوند.»(21) او براى فرق‏گذارى بین روابط قدرت و روابط ارتباطى معتقد است كه روابط قدرت قطع نظر از این‏كه از مجراى نظام‏هاى ارتباطى بگذارند یا نه سرشت ویژه‏اى دارند. از دید او مسأله، وجود سه نوع رابطه (روابط قدرت، ارتباطى و عینى) است كه همواره یكدیگر را پوشش داده و پشتیبانى مى‏كنند و ابزار یكدیگر واقع مى‏شوند. بنابراین بر خلاف هابرماس این سه حوزه كاملاً مجزا از هم و مستقل نیستند. یعنى از حیث مفهومى سه چیزاند كه نباید بینشان خلط كرد؛ اما از حیث وجود خارجى وابسته به یكدیگرند.

البته به نظر فوكو این وابستگى و هماهنگى میان این سه نوع رابطه همسان و مستمر نیستند، بلكه در شرایط گوناگون اشكال گوناگونى دارند. هرچند كه مجموعه‏هایى هم وجود دارند كه هماهنگى این سه نوع رابطه در آن‏ها منظم و با قاعده است.

لازم به ذكر است كه فوكو در برخى موارد در پى آن است كه خود «قدرت» را توضیح دهد و در موارد دیگر از رابطه قدرت یا اعمال قدرت سخن مى‏گوید و همه این‏ها را به یك معنا گرفته، در حالى كه به نظر مى‏رسد با هم فرق داشته باشند. استدلال او این است كه قدرت تنها هنگامى كه اعمال مى‏شود، وجود دارد.

به هر حال مفهوم قدرت نزد فوكو عملى است بر روى اعمال موجود یا اعمالى كه ممكن است در آینده یا حال پیدا شود. در حالى كه «رابطه خشونت بر روى بدن عمل مى‏كند... زور به كار مى‏برد، به تسلیم مى‏كشاند،... ویران مى‏سازد، درها را بر روى همه امكانات مى‏بندد، قطب مخالف آن تنها انفعال است.»(22) در حالى‏كه در برابر رابطه قدرت حوزه‏اى از پاسخ‏ها، واكنش‏ها، نتایج و تدابیر ممكنه وجود دارد. وقتى فوكو مى‏گوید: قدرت فى نفسه معناى بدى ندارد مگر این‏كه با سلطه درآمیزد و سلطه تنها یكى از اشكال قدرت است، یعنى بین قدرت فى نفسه و سلطه فرق قائل است.

حال كه سخن از آزادى و رابطه‏اش با قدرت به میان آمد، به نظر مى‏رسد از نظر او هرجا قدرت هست مقاومت هم هست؛ زیرا لازمه قدرت مقاومت است و اگر مقاومتى نباشد قدرتى دركار نخواهد بود؛ بدین جهت كه قدرت تنها بر افراد آزاد اعمال مى‏شود و مقاومت و آزادى شرط وجود قدرت است. به نظر فوكو قدرت تمام روابط انسانى را در برمى‏گیرد و گویاى نوعى آزادى دو جانبه است. بدین معنا كه هر صاحب قدرتى تا حدى محدود و هر تحت سلطه‏اى تا حدودى آزاد است. نكته این است كه منظور ایشان از «قدرت»، «اعمال قدرت» است یعنى آزادى با اعمال قدرت ملازم است. احتمالاً همین ملازمه فارق معناى قدرت از خشونت است. زیر در خشونت تنها افعال است و بس.

الگوى فوكو: قدرت، راهبرى و حكومت: از نظر وى سرشت دو پهلوى واژه راهبرى از بهترین راه‏هاى فهم خصلت روابط قدرت است. راهبرى در عین حال هم هدایت دیگران است و هم شیوه رفتارى در درون حوزه گسترده رفتارى. بنابر نظر فوكو اساسا قدرت بیش از هر چیز به مسأله حكومت مرتبط است تا رویارویى و ارتباط دو دشمن.

فوكو بار دیگر به مفهوم آزادى برمى‏گردد و از این مفهوم و مفهوم بردگى براى توضیح هرچه بیش‏تر قدرت استفاده مى‏كند وى معتقد است كه قدرت تنها بر افراد آزاد، از آن جهتى كه آزادند، بر آن‏ها اعمال مى‏شود. ولى اگر به جاى آزادى، بردگى و در غل و زنجیر بودن انسان باشد؛ در این‏جا دیگر قدرت معنا ندارد و آنچه كه اتفاق افتاده است اجبار جسمانى است. بنابراین، آزادى، هم عین شرط اعمال قدرت و هم پیش‏شرط آن و هم پشتوانه دایمى قدرت است. زیرا بدون امكان سركشى و نافرمانى، قدرت با اجبار جسمانى یكى مى‏شود. پس مسأله اساسى قدرت مسأله بردگى داوطلبانه نیست؛ زیرا هیچ كس دنبال برده شدن نمى‏رود، فوكو در ادامه بحث به جاى مفهوم آزادى مفهوم اساسى‏تر و ماهوى‏تر «مبارزه‏جویى» را استخدام مى‏كند یعنى رابطه‏اى كه متضمن تحریك دو جانبه است تا مواجهه‏اى رودررو كه هر دو را نابود مى‏سازد.(23)

درباره وبلاگ

این وبلاگ سعی دارد با ارائه افکار و اندیشه بزرگ مردان حوزه عرفان و معرفت بویژه دکتر علی شریعتی راهی را برای شیفتگان حقیقت بگشاید.امید است با عنایت حق تعالی و مساعدت مشتاقان این عرصه قدمی هر چند کوچک در این وادی مقدس برداشته باشیم.
مدیر وبلاگ : بهنام ایمانی

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • تا چه اندازه توانسته ایم به مرامنامه وبلاگ جامه عمل بپوشانیم؟





نویسندگان

« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools
وبلاگهای دکتر شریعتی