چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بیآنکه چیزی بگویند و چه کم اند کسانی که حرف نمی زنند اما بسیار می گویند.
در زندگی طوری باش که انانکه خدا را نمی شناسند ،تورا که می شناسند خدا را بشناسند!
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی …
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
“تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی”
“کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم”
دردم ، درد “بی کسی” بود
«صمیمانه ترین نامه ها نامه هایی است که به هیچکس مینویسیم» و
« سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی آن را ایجاب نمی کند»
و اینها است
«حرف هایی که هر کسی برای نگفتن دارد».
چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد!
چه تلخ است میوه درخت بینایی! چه سخت و غم انگیز است
سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند سرش را کلاه بگذارد
ضعف و یأس ! هرگز! این دو فرزند نامشروع زوجی است که در آن ،
پدر « کفر » است و مادر« خودخواهی »
صحیفه سجادیه،کتاب جهاد در تنهایی است
فلسفه زندگی انسان امروز در این جمله خلاصه می شود : فدا کردن
آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی.
چه فاجعه ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می گیرد و
به دستی شرع را سپر
درد من حصار برکه نیست درد زیستن با ماهیانی است که حتی فکر
دریا به ذهنشان خطور نکرده است !!
اکثریت مردم زندگی می کنند بی آنکه نیازی داشته باشند به اینکه بدانند « چرا؟ »
در اینها ، زندگی کار خویش را می کند و می داند که چه می کند و هر گز از انها نمی پرسد که دوست می دارند یا نه ، طرح دیگری را می پسندند؟. اینها وسائل جاندار طبیعت اند و از وسیله کسی نظر نمی خواهد !
و اقلیتی هستند که می خواهند بدانند و گاه و بیگاه گریبان زندگی را می چسبند که : تو چه ای؟ چه می جویی؟ کجا می روی ؟ بالاخره چه؟ با ما چه کار داری؟
مذهبی ها حل کرده اند : « زندگی می کنیم تا رضایت خدا را کسب کنیم و در زندگی پس از مرگ پاداش گیریم »! زندگی یک مجال یا یک پاچال « کسب» است .
باغ بهشت و در ان هر چه بخواهی ، شکم چرانی و چشم چرانی و چریدن ! معنویت های دنیا و تقوی هایش که بدل می شود به مادیات های آخرت و هوس بازی هایش ! یعنی: « دین » ! و مجموعه این فعل و انفعالات شیمیایی یعنی « زندگی» !
و بی مذهبها هم حل کرده اند ! بهشت اخوند را از آن سوی مرگ عقب کشانده اند آورده اند به این سوی مرگ : زندگی ! و همین . و شکاکان! بدبخت ها! نه به خیال پر شکوهی سیرابند ، نه به «حال» راستینی سیر ! خسر الدنیا و الاخرة !
و فیلسوف ها ! دروغ های مجسم رقت اور ! برای زندگی به معنایی و هدفی رسیدن اما همچون اکثریت مردم زندگی می کنند ! و از آن میان تک و توک هنرمندان راستین و بزرگ و عجیب ! درست بر عکس فیلسوف ها بر معنا و هدفی ویژه زندگی می کنند و همچون اکثریت مردم بدان می اندیشند، یعنی نمی اندیشند ، یعنی کوششی نمی کنند تا برایش تعریفی فیلسوفانه پیدا کنند! اینها خود تعریف خاصی از زندگی هستند.
وانگوگ ، میکلانژ ، سولانژ ، مهراوه و … آن پیامبر شور بختی که پس از خاتمیت مبعوث شد و تنها بر یکی ! و دیگران همه ملکش خواندند و یا حکیم و … قدری این و قدری ان و قدری چیزهای دیگر و همه بی قدر و همه هیچ! و امتش یک تن! یک همه و یک هیچ!
و اما، من، برادر! هیچ کدام از اینها نیستم ، می دانم که از آنهایم که باید بدانند چرا زندگی می کنند و می دانم که چرا!
چه رنجیست
تنها بودن
تنها زیستن
و تنها مردن؟
علی آشکار ترین حقیقت و مترقی ترین مکتبی است که در شکل
یک موجودانسانی تجسم یافته است ، واقعیتی بر گونه اساطیر
وانسانی که هست از آن گونه که باید باشد و نیست
ترجیح میدهم باکفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه
در مسجد بنشینم وبه کفشهایم فکر کنم
سیر ابدی
نمی دانم این سیر ابدی
و این کشف و شهود و مستی بخش
که هر روز و هر دم مرا
در این اقیانوس اعظم و بی کرانه و بی انتهایی
که خلسه و جذب و مراقبت و تامل و اشراق می نامند
ولی نام دیگری دارد
و نام ندارد که در نام نمی گنجد،
فروتر می برد و غرقه تر می سازد.
تا کجاها می کشد و تا کجاها می رسم؟
تا خدا و آن سوی دریای خدا
تا کجا؟
آن سوی هر سویی
تا چه می دانم؟
اما می دانم تا منزل مرگ خواهم رفت
و می دانم که مرگ منزلی در نیمه ی راه است.
آیا از آن سوی مرگ نیز سفری خواهد بود؟
کاشکی باشد!
کاشکی از پس امروز بود فردایی!
دفترهای سبز
آنان که رفتند کاری حسینی کردند
آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند
و گرنه یزیدی اند.
دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش. چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده. هر دو یكی است.
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود.
افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند،
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادنه مرد.
زندگی را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.
سه شنبه 23 اردیبهشت 49
رنجی که همیشه آزارم می داد اکنون به نهایت رسیده است ، چنان رشد کرده است که از هستی من بزرگ تر شده است و احساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگین ترش دارم به زانو در می آیم . بسیار نزدیک است ، مرگ یا جنون را در یک قدمی خود می بینم ، همسایه دیوار به دیوار من شده اند ، گاه صدایشان را که نام مرا می برند می شنوم . سخت تنها مانده ام ، چه سخت است تنهایی در انبوه جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند . از تنهایی و سکوت وحشت کردن و از ازدحام و غوغا خفقان گرفتن . دانه ای خشک شده ام در لای دو سنگ آسیای این تناقض ! این دو سنگ هر روز سنگین تر می شوند و من هر روز ضعیف تر !
دولت بر همه جا مسلط است ، همه چهره های زندگی را او نقاب زده است . همه جای اجتماع را اشغال کرده است ، تنها کسانی که با او همسازند گامی می توانند برداشت ، دیواری قطور در برابر من .
آخوند بر همه جا مسخر است . توده در دست اوست . متن مردم را به صورت لایه رسوبی ضخیم سیل ساخته است ، سفت و نفوذ ناپذبر و منجمد ! هیچ آبی در آن رسوخ نمی کند ، هیچ بذری را نمی گیرد ، کشت در آن بذر در باد افشاندن است . زمین را سفت و سنگ کرده اند . جز تکه های نوک تیز و مجروح کننده ای که جستن می کند و سر و رویت را می شکند و به خون می نشاند هیچ تخم زدن و بذر افشاندن در آن ثمری ندارد و این تجربه است .
و روشنفکر ! چه بگویم که چه کرده است ، کیست ؟ مقلد متعصب و بی سواد و بی همه چیز ، عنتر اطواری بد ادای دست آن لوطی فرنگی ! جای دوست و دشمن را هر جور که صاحبش تعیین می کند نشان می دهد . پر باد، پرادعا،ناشی،هرهری مذهب ،بی شخصیت،بی شرف،بی شعور،آلت دست،آماتور،عمله آماتورظلمه !زنان شان عروسک های خنگ و بی شعور و بی احساس و لوس و بی وزن وسبک مغز و خنک دل و جهان بینی شان تا بالای زانو و ایده آلشان محصور در اسافل اعضا ! ظاهر شان شبیه گارسون های مونث فرنگی ، دختران استخدام شده باشگاه ها و دانسینگ های اروپایی و باطنشان ملا باجی های کنجکاو تهمت زن بد دل حسود پست اندیش غیبت کن فضول عقده داری که کارشان توی مغازه ها پرسه زدن برای خرید است و توی خانه نشستن و از این و آن حرف زدن و بافتن و ساختن و بد گفتن و به کار در و همسایه کار داشتن ؛ بیچاره زن اروپایی چه ننگی که اینها خودشان را مقلد او می دانند ! و در احساسات از او بالاتر ! نه شرقی اند نه غربی ، نه زن اند نه مرد ، نه متجدداند نه متقدم ، نه تحصیلکرده نه بی سواد ، نه خانه دار نه اجتماعی ، نه همسر خوب اند نه معشوق خوب ، نه عقل دارند و نه دل ، هیچ ! پوچ ! شصت هفتاد کیلو گوشت و دمبه پودر نشده رنگ شده صدا داری هستند که فقط بدرد«دید زدن» جوانک هایی می خورند که زیر ابرو ور می دارند و ساعت 4.5 عصر یک فولکس یا پیکان یک ساعته کرایه می کنند تا از جلو مدرسه های دخترانه رد شوند و شب هم یک قطعه شعر بنام معشوقشان برای ستون ادبیات«زن روز » از روی دیوان شهریار یا کتاب های جواد فاضل و مستعان و «نامه های عاشقانه» تهیه نمایند !
و مرد هاشان ! همان زن ها را که در فوق ملاحظه کردید ، با مختصر دستکاری در لباس ها تبدیل می شوند به مرد ! به اضافه تن صدای بم که غالباً هم مثل عارف دستی و به زور بم می نماید .
و سیاسی های انقلابی ! همان زن ها و مرد های غیبت کن عقده دارند با این تفاوت که آنها از حسن و حسین و مهین و شهین حرف می زنند و دروغ می بافند و تهمت می زنند در باب مسائل جنسی یا سر و وضع ! و اینها در باب مسائل سیاسی و اوضاع ! هر که دروغگوتر و بد دهن تر و در اتهام تندتر انقلابی تر و پیشتازها !...
علما و نویسندگان ! دسته بندی های بی سواد و توطئه گر و دزدی که اعلم علمای شان یک زبان انگلیسی دست چهارمی بلغور می کند و حرف های گنده گنده مد امروز ورانداز می کند و این از آن و آن از این تعریف می کند و هر دو به دسته های دیگر نقد می زنند و مجله دارند و برنامه رادیو و تلوزیون ملی و زمینه سازی که هفته ای یکبار برای هر کدامشان یک «مصاحبه» ترتیب دهند و ...
و روشنفکران مذهبی ! همان آخوند های اسبق اند که به جای اصول کافی و بحار الانوار حالا از روزنامه کیهان و اخبار خارجی منبر درست می کنند و از روی کتاب تاریخ طبیعی سال چهارم دبیرستان درباره اتم و تکامل موجودات و رد نظریه داروین و انطباق علوم جدید با قرآن و نظریه ثبوت انواع با خلقت آدم و... سخنرانی مذهبی ایراد می فرمایند و ...
حالا من مانده ام معطل و مردد که چکار کنم ؟ قالب های آدم ها همه تعیین شده و مشخص است و من نمی توانم خودم را در هیچ کدام بگنجانم ، در بیرون این قالب ها تنها مانده ام . و این تنهایی که بیش از این آن را در کار و کوشش و مردم ، در سخنرانی و نویسندگی و شکست و پیروزی و «مسولیت» فراموش می کردم ، اکنون صریح و روشن مرا در خود غرق کرده است و هر روز بدتر می شود و هر روز هول انگیز تر !
کسی که در زیر نور برق کار می کرده است و با مائده های لطیف و عالی تغذیه می کرده است و در وسیع ترین چشم انداز های روح و اندیشه چشم دوخته بوده است اکنون که آنها همه هیچ شده اند چگونه می تواند با چراغ های موشی و کاسه های آبگوشتی و در و دیوار های نزدیک و کوتاه و حقیر خود را سرگرم سازد و به هیجان آید؟ کسی که از فلسفه لذت می برده است حال می تواند از اتومبیل کیف کند ؟ کسی که ایده آلش بنای استقلال و دموکراسی بوده است می شود که با بنای خانه ای در سر دو نبش خیابان تسکین یابد ؟ اندیشه ای که مجال پروازش همه جهان بشری بوده است و سراپای تاریخ می تواند در چهار دیواری منزلش ، اداره اش محصور شود ؟
تنهایی پس از این همه شکست آسان نیست . من اکنون احساس می کنم بر تل خاکستری از همه آتش ها و امید ها و خواستن هایم تنها مانده ام و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم و اعماق آسمان ساکت را می نگرم و خود را می نگرم و در این نگریستن های همه درد ناک و همه تلخ این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که تو اینجا چه می کنی ؟ امروز به خود گفتم : «من احساس می کنم که نشسته ام و زمان را می نگرم که می گذرد» همین و همین !
هیچکس نمی فهمد که چه می کشم . قدرت درک و وسعت احساس و صداقت روح در هیچ کس تا آنجا نیست که بتوان پیشش نالید . سکوت بر سر این درد مرا از درون هر لحظه می کاود و می کاهد و احساس می کنم که همچون مومی می گدازم و قطره قطره نابود می شوم . کویر آغاز این فصل دردناکی است که در کتاب روح من گشوده شده است . در این کویر هیچکس با من نیست ...
در زیر این آسمان می بینم عین القضات در سمت راستم و ابوالعلا در سمت چپم ایستاده اند ما سه تن بی آنکه با هم باشیم . با هم تنهائیم و زمان ما سه همزبان را نیز هر یک در حصار قرنی جدا زندانی کرده است !
برگرفته از کتاب گفتگوهای تنهایی با تلخیص (ص 293)