تبلیغات |
مجموعهآثار 11 تاریخ تمدن جلد1 |
عنوان |
صفحه |
|
تمدن چیست؟ |
4 | |
|
بحث كلی راجع به تمدن و فرهنگ |
45 | |
|
تعریف تاریخ |
76 | |
|
مكاتب تاریخ و روش تحقیق آن |
79 | |
|
چرا اساطیر، روح همهی تمدنهای دنیاست؟ |
93 | |
|
تاریخ تمدن چین |
154 | |
|
بینش زرد (نگاه چینی) |
231 |
|
مجموعهآثار 12 تاریخ تمدن جلد2 |
عنوان |
صفحه |
|
حادثهی شگرف در تاریخ |
1 | |
|
خصوصیات قرون معاصر |
4 | |
|
بحث عمومی راجعبه جهانبینی و فرهنگ |
116 | |
|
جهانبینی و محیط |
134 | |
|
گرایشهای سیاسی در قرون معاصر |
218 | |
|
مسالهی خودیابی |
234 | |
|
ویژگیهای تمدن امروز |
259 |
|
مجموعهآثار 13 هبوط در كویر |
عنوان |
صفحه |
|
هبوط |
3 | |
|
كویر |
205 | |
|
ضمیمهها: | ||
|
توضیحی دربارهی سرود آفرینش |
565 | |
|
توتمپرستی |
569 | |
|
دوستان عزیزم |
615 | |
|
مجموعهآثار 14 تاریخ و شناخت ادیان جلد 1 |
عنوان |
صفحه |
|
درس اول |
1 | |
|
درس دوم |
41 | |
|
درس سوم |
100 | |
|
درس چهارم |
144 | |
|
درس پنجم |
180 | |
|
درس ششم |
234 | |
|
درس هفتم |
280 |
|
مجموعهآثار 15 تاریخ و شناخت ادیان جلد 2 |
عنوان |
صفحه |
|
درس هشتم |
1 | |
|
درس نهم |
53 | |
|
درس دهم |
85 | |
|
درس یازدهم |
121 | |
|
درس دوازدهم |
157 | |
|
درس سیزدهم |
191 | |
|
درس چهاردهم |
219 |
ای آزادی،
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو
یعنی هیچ! …
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ …
همه ی گناهان را به گردن استعمار و امپریالیسم خارجی بار كردن،یك نوع تبرئه كردن عوامل حقیقی گناه و جنایت است كه در پیش چشم ما هستند و مستقیم با ما و ما با آن ها سروكار داریم و دریغا كه نمی شناسیم!
چنین نگرشی به مسائل،كه دست های آلوده ی خودی را پاك می شوید و همه ی تقصیرها را متوجه ((خارجی ها)) می كند درست تقلید شیوه ی بیهوده ی كار آن شاعران و فیلسوف نمایان صوفی مآب قدیم(گرچه در میان موج نو هم از این قدما بسیارند) است كه نگاه های ناخشنودان و ستمدیدگان و مردم پایمال شده در زیر سم ستوران خان و خاقان و قاضی و مفتی و صوفی را و قربانی سنت های منجمد و عبث های متحجر و خرافه های بیماری زای اجتماعی و سیاسی و مذهبی را از زمین به آسمان ها و آن سوی ابرها می خواندند و با مبارزات بی خطر و دشنام ها و شعارهای تند بی ضرر، در حمله به خدا و فردا و تقدیر و ستاره و چرخ كجمدار و روزگار غدار عقده گشایی می كردند!
آثار گونه گون جلد اول صفحات 66 و 67
حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی ، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار طبیعی چنین حکومتی یکی استبداد است ، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می داند و در چنین صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند .
یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم میداند ، به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین ، نه به اعتبار رأی و نظر و تصویب جمهور مردم ؛ بنابراین یک حاکم غیر مسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است و چون خود را سایه و نماینده خدا می داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی دهد بلکه رضای خدا را در آن می پندارد . گذشته از آن ، برای مخالف ، برای پیروان مذاهب دیگر ، حتی حق حیات نیز قائل نیست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دین و حق می شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل خدایی تلقی می کند .
دکتر شریعتی - مجموعه آثار۲۲

نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان و در دو بخش آرزوها در مجموعه آثار27- بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- و دریغها در مجموعه آثار 25- انسان بیخود- منتشر شده است.
پسرم، نمیخواهم برایت سخنرانی کنم، نه قصدش را دارم و نه حالش را.
زندگی را در فرهنگ اروپائی، هشتاد سال معدل میگرفتند و چهل سال را نیمهراه زندگی مینامیدند. «دانته» در جلد اول بهشت و دوزخ و برزخ که با این عبارت آغاز میشود: «در نیمهراه زندگانی ما»، مقصودش چهلسالگی است. براین اساس، من به نیمهراه زندگانی خویش رسیدهام؛ اما من نه در فرهنگ غربی که در شرق زندگی میکنم، معدل عمر ما خود چهل سال نیست و اگر عمر امثال مرا ملاک بگیری که اساس بر جوانمردگی است.
بهرحال احساس میکنم که دیوارها از پیرامون من دمبهدم، لحظهبهلحظه به من نزدیکتر میشوند؛ اندکاندک احساس میکنم که بر روی سینهام فشار میآورند. در پشت هر دیوار کمینی، از هر سایهای خطری و از هر گوشه توطئهای؛ اینست فضائی که در آن تنفس میکنم. متأسف نیستم، زیرا تأسف حالتی است، دریغی است که بر عزیزی باید خورد و من خود را کوچکتر از آن میبینم که برای از دست رفتنش حتی شایسته باشد که افسوسی خورد و دریغی داشت.
اما بیشک هر احساسی و هر روحی و هر موجود زندهای، بهخصوص در لحظههائی که بیمخطر و فنا میرود و بوی مرگ را استشمام میکند، دوگونه احساس و دوگونه خاطره در جانش قوت بیشتر میدهد و فضای یادش را سرشار میکند: یکی «دریغها» و یکی «آرزوها» - که البته هر دو از یک سرچشمهاند و هر دو یک ذات دارند، اما در دوچهره و در دو تعبیر.
دریغهایم بسیار است و آرزوهایم نیز بسیار و حرفها بسیار برای گفتن؛ اما من در اینجا میخواهم اساسیترین افسوسهایم را و عزیزترین آرزوهایم را، در لحظههای آخری که احساس میکنم، به تو بازگو کنم، در حالتی که تو میتوانی از اینها وصیتی را تلقی کنی.
دریغهایم بسیار است، در تاریخ از آغاز اسلام تاکنون: ای کاش چنین میشد، ای کاش چنان نمیشد، اگر چنین میکردیم و اگر چنین میگفتیم، چنین نمیشد و چنان میشد. اما سخن گفتن از تاریخ، نه مجالش هست و نه حالش. از تاریخ خودم سخن میگویم؛ در زمینهای بسیار محدودتر و مسائلی عینیتر و نزدیکتر. از سید جمال به این سو، این دریغها آغاز میشود: اگر او را تنها نمیگذاشتیم، و اگر او را در دست توطئهها و جلادها رها نمیکدریم، اسلام، امروز، نه همچون متهمی که نیاز به دفاع دارد، بلکه همچون مدعی عموم انسان، یا لااقل مدعی امت خویش در این بخش بزرگ از جهان، شناخته میشد و دادستان میبود و دادستانی میکرد، نه اکنون که ما باید وکالت دفاع از او را به گونهای تسخیری و ضعیف برعهده گیریم. بهرحال او را تنها گذاشتیم و گذاشتیم که متهمش کنند، ضعیفش کنند و بسادگی سربهنیستش کنند، و بهرحال سخنش، طنین فریادش در فضای این سرزمین نپیچید و از آن پس برای همیشه از یادها برفت و پس از او (در) مشروطه، ای کاش بهجای آنکه به تغییر رژیم میپرداختیم، به تغییر خویش میپرداختیم.
پس از جنگ، پس از شهریور بیست، ما – نهضت ملت ما – بیست سال اختناق را که میتوانست بزرگترین عامل بیداری و آگاهی و حرکت و نجات و سرچشمه آموزشها و تجربههای بزرگی باشد، گذرانیم و از آزادی تنها بازگشت به ارتجاع عصر قاجاری را بنام مذهب، شعار خویش کردیم، زنها را به چادر برگرداندیم و علمایمان را به عمامه و توده مردممان را به تکیه. و پس از بیست سال فشار سکوت، عالمان ما، ارمغانی که از آن دوران پر از آموزش و پر از آزمایش به ملت ما هدیه کردند، باز زنجیر بود و تیغ؛ اما نه برای آنکه دشمنی را به بند کشند، یا برای آنکه از حقیقتی دفاع کنند و بر فرق نفاق و کفر فرود آرند، بلکه تا بر سر و سینه خویش زنجیر کشند و بر فرق خویش تیغ.
آنگاه که سیاست رو کردیم: نفت، ملیت، استقلال و نفی امپریالیسم و استعمار غربی. اما ای کاش بجای شعار «نفت»، ما یک شعار «فکر» میداشتیم؛ بجای تلاش برای بازستاندن نفت از دست غرب، ای کاش به بازستاندن آنچه از نفت عزیزتر است برمیخاستیم و آن، بازگرفتن ایمانمان، آگاهی و اندیشهمان و خویشتن انسانیمان بود که از ما گرفتند و بدنبال آن خیلی چیزهای دیگر را و از جمله نفت را. اگر خویشتن را بازمییافتیم، هم خود را بازیافته بودیم و هم بدنبال آن، بهگونه نتایج طبیعی و حتمی و قطعی این «خودیابی»، سرمایههامان را و نفتمان را. اما دریغ، که از نهضت مذهبیمان به تعظیم شعائر صفوی و قاجاری گذشت، و نهضت ملیمان به تبلیغ شعارهای روزمره سیاسی. آنچنانکه امروز اگر تیغ و زنجیر و مفاتیح را از ما بگیرند، دیگر از دین چیزی نداریم بماند؛ همچنانکه روزی که شعارهای سیاسیمان را از ما گرفتند. دیگر از خویشتن خویش باقی نمانده است. بهرحال گذشت.
در این سالهای اخیر، من در محدودهای بسیار حقیرتر و کوچکتر از آنچه دیگران تلقی میکنند و تصور، بعنوان معلمی یا گویندهای تنها و ضعیف، کاری را در ظرف بسیار محدود زمانی و در شرایط بسیار محدودتر و دشوارتر اجتماعی، آغاز کریدم. اما کی؟ در شرایطی که در همان حال که بدترین بود، میتوانست بهترین هم باشد؛ هنگامیکه روحانیت ما – و متعاقب آن توده مذهبیمان که همه توده ملت ما و جامعه ماست - ، برای نخستینبار به صحنه آمد و کمر راست کرد و از خلوت دعاها و وردها و از کنج حجرهها و مدرسهها، به وسط زمان و عرصه درگیریهای روزگار ورود کرد، ورودی سریع، غریب و بگونهای که هرگز پیشبینی نمیتوانستیم کرد. و از سوی دیگر نسل جوان ما، روشنفکران مسئول ما، با دو بعد پرشکوه و پر جنبش و متعالی نهضتی را آغاز کردند، نهضتی که یک بعدش تکیهگاه فکری اسلام بود – و این کاری بود بدیع: آنچه آرزو میکردیم - ، و بعد دیگر مرحله شگفتانگیز ایثار و انفاق جان – چه سخاوتمندانه! برای نخستین بار ما که خو کرده بودیم که همواره عزادار شهیدان باشیم، نشان دادیم که میتوانیم پیروان شهیدان باشیم، و نوحهسرائی را که پیش از این در طی قرنها جانشین حماسهسرائی کرده بودند، در پیرامون شهادت بازگردانید و از شهادت حماسه سرائید و نوحهسرائی را به خصم بازگرداند.
و اما افسوس! اما افسوس که در این هر دو راه، چه نیروهائی به مهلکه افتادند و چه امکاناتی از دست رفت: اگر در آن سو، بجای مشتی نیرومند و کوبنده بر روی خصم، مشتی نیرومند و کوبنده بر این دیوارهای سترک قرون .سطائی که گرداگرد عقل و دین و اندیشه ما کشیده بودند، فرود میآمد و راه برای تابش نور به خلوتگاهها و تکیهگاهها و حجرهها و حوزهها و اندیشهها و احساسهای دینیمان باز میشد، آنگاه مذهب ما، آنروز هزاران آموزگار شهادت در میان توده داشت نه دو شهید. و در این سو، بجای آنکه نهضتی تنها بر روی سرش راه برود، در حالیکه دستهایش در جیب است و پاهایش در هوا و معلق و رها، کاری میکرد که این مرد بر روی دو پاهایش راه برود و با دستهایش کار کند و با سرش بیاندیشد. روشنگران ما به عمل پرداختند، و کارگران ما محروم و غافل تخدیرشده و فریفته دور از صحنه و محروم از این پیامبران بزرگ عصر خویش – پیامبرانی که از انبیا بنیاسرائیل برترند.
من در این میان، کار را هنگامی آغاز کردم که آن دو قطبی که همواره آرزو میکردم یک قطب شوند، آن دو دستی که همواره دو مشته رویاروی هم بودند، یک پنجه در هم فشرده گردند – پنجهای که از ایمان نیرو میگیرد و از فکر روشنائی -، هیچکدام نتوانستند و برخی نخواستند، و برخی که اکثریت باشند، ندانستند که اگر بجای تنها گذاشتن من، کاری اینچنین میکردند – آنهم کسانیکه اکثریتشان هم در ایمان و هم در ایثار از من برترند – اکنون هزارها، صدها هزار چراغ راه فرا راه این مردم بود و اکنون اسلام هم از قدرت حرکت عشق و ایمانی که از قلب این توده میجوشد، تغذیه میکرد و هم از نور آگاهی و اندیشه روشنفکرانی که بجای آنکه اندیشه خویش را به خلق انفاق کنند، جانشان را انفاق کردند – و این عالیترین اخلاص است.
اما دریغ! اما دریغ که مردمی که به روشنائی بیشتر نیاز داشتند، از روشنائی محروم شدند، و بهجای آن شهیدانی یافتند، شهیدانی که در تاریخ فرهنگ و ایمان ما هم کم نیستند و بلکه بسیارند و از هر امت و ملت دیگری بیشتر؛ اما این ناآگاهی بود که این خلق را در پیرامون آرامگاه هر شهیدی که در هر گوشه و در هر نقطه و هر کوه و دره و صحرا و روستای این سرزمین افتاد، بصورت بتپرستان جاهلی که بر پیرامون بتهای مجهولی طواف میکنند و آنچه از آنان میخواهند، نذرونیازها و خواستهای زنانه و کودکانه و جاهلانه است، رها کرد. بهرحال، در آن حال که این اندیشه بیش از همیشه نیازمند نور روشنفکران و عشق توده بود، و این نور و این عشق در عالیترین لحظات تجلی خویش بود، اما نگاه ما از هر دو بینصیب ماند، یا لااقل کمنصیب. بهرحال بگذریم؛ کار من نیز ناتمام ماند و حرفها ناگفته.
و اما آرزوهایم. اینها دریغهایم بود، اما آرزوهایم – این آرزوها در خط سیر یک آرزوی اساسی است: آرزوی ابلاغ؛ که ما همه – ما آگاهان این دین – رسولان پس از خاتمیت هستیم. رسول، از سوی جیرئیل پیام گرفت و ما از سوی رسول. ما رسولانی هستیم که جبرئیلمان محمد است، و آن برگی از نور که «اقرء» را در آن غار تاریک پیش چشم محمد آورد، اکنون پیشروی ماست.
اما کار ما، ابلاغ پیام ما، ناتمام ماند و من که یکی از کوچکترینم، آرزو داشتم که ای کاش بزرگترین و اصیلترین آیات و سورههای این پیام را میتوانستم به آن گروهی که به سخنم گوش میدهند، فراخوانم (چه)، میترسم در این لحظاتی که هر دم مرگ را در پیشرو و پشتسر خویش، احساس میکنم، آنها در دلم مدفون و انبار شوند، اما میگویم تا شما، تا شمائیان، پیغام را به قیمت انفاق همه چیزتان برسانید. بهرحال اینها دریغهای من (بود) *.
* ادامه این نوار، گفتاری است تحت عنوان «آرزوها»، که در مجموعه آثار شماره 25 به چاپ رسیده است. («دفتر»)
... و اما آرزوهایم: طبیعی است که آرزوی هر کسی با سرشت او، با روح او و با سنخیت فکر و تربیت و محیط و جنس فطرت او و تربیت و تاریخ و فرهنگ محیط و خاندان او الهام و با شیوه تفکر و مکتب او پیوند دارد.
اساساً آرزوها از همین سرچشمهها است که برمیخیزد. من از یکسو شرقی هستم و از سوی دیگر یک مسلمان با روح و بینش و نگرشی شیعی و از سوی دیگر انسانی که در این عصر زاده شده است و زندگی کرده است، و این عصر، عصری است که ویژگیهای خویش را دارد: عصری است که تصاعد پلیدی وجود به اوج خود رسیده است، و از سوی دیگر آزادی و عدالت به اوج خود. و در طول تاریخ هرگز چنگیزی تا بدین غایت که اینها میکنند، در جهان، چنگیزی نکرده است و نمیتوانسته است بکند و نمیدانسته است چه کند و چگونه: چنگیز دیروز سلاحش شمشیری بوده است و مرکبش اسبی و نقابش و دفاعش سپری و همین! اما چنگیز امروز، مرکبش «صنعت» است و سرمایه و شمشیرش «علم» است و نقابش آزادی، انساندوستی، تمدن، پیشرفت، صلح، سوسیالیسم، حقوقبشر، لیبرالیسم، اومانیسم، چنگیز دیروز مفاصل اعضاء یک پیکر را میگسست، و امروز پیوندهای عمیق و قدسی روح را؛ چنگیز دیروز سر از تن جدا میکرد؛ چنگیز امروز فطرت آدمی را از تنش. چنگیز دیروز خانهها را بر سر خلق فرو میکوفت؛ چنگیز امروز جهان را، آسمان را، عشق را، ایمان را و هرچه را که آدمی در پناه آن «آدمی» میتواند ماند، بر سرش آوار میکند. چنگیز دیروز جامه را از تن آدمی بدر میکرد و میربود، چنگیز امروز ماهیت آدمی را و هویت آدمی را.
بههرحال، جور، غارت و دشمنی با انسان، در طول این تاریخ، تاریخی که با قابیل آغاز شده است، همچون همه پدیدههای دیگر عالم، در مسیر تکاملی و تصاعدی خویش، اکنون به آسمان رسیده است. قلمرو حکومتش نه دیگر از مرزی به مرزی و از قومی به قومی، که پهنه جهان است و کشور انسان.
اما در سوی دیگر هیچگاه آزادی و عدالت و دشمنی با ظلم و پلیدی، هرگز همچون امروز اصحابی وفادار و سربازانی سرشار از ایثار و جانبازانی پر از سخاوت و صمیمیت نداشته است، و این بیانگر آن مکتبی است که در فلسفه انتظار شیعی و در فلسفه قیام مصلح انقلابی آخرالزمان، بدقت تشریح شده است. روزگاری که فساد و ظلم سراسر جهان را مملو کرده است، روزگاری که در آن، به گفته امام صادق، دیگر انسانها ظلم و فساد را تحمل نمیتوانند کرد و تحمل نمیکنند و در برابرش به عصیان برمیخیزند. و این دو منحنی متضاد، در اوج صعود خویش، انفجار را در پی خواهند داشت.
بهرحال فرزند زمانی هستم که در آن فلاح و عدالت، که در مذهب ما نخستین، هدف توحید است و دومین، هدف تشیع، نه دیگر همچون آرزویی و همچون پندواندرزی که دهان به دهان میگردد، یا همچون مضامینی که در اخلاق یا ادب تبلیغ میشود، که همچون آتشی که از سینهای به سینهای و فریادی که از حلقومی به حلقومی میپرد و در سراسر زمین گسترش مییابد، جهان را به تلاطمی پرامید و جنبش رهاییبخش کشانده است. روزگاری که وفاداران نجات آدمی و مجاهدان علیه تاریکی، ستم، استعباد و استبداد، نه دیگر فیلسوفان، عارفان، روشنفکران و نخبههای بشریت، پیامبران و یاران معدودشان، که تودههای عامی، قربانیان همیشگی جهل و ظلم، پیشتازان و پیشگامان آنند. بههرحال عصری که انقلاب کبیر فرانسه را پشت سر نهاده است؛ رنسانس را، بازگشت به عقل و علم را از استبداد دینی و امپریالیسم لاتینی بنام مسیحیت، و فئودالیسم و بردهداری را، که زیربنای مذهب گذشته بود، پشت سر نهاده است؛ انقلاب صنعتی را پشت سر نهاده است، استثمار را کشف کرده است؛ علت فقر، گرسنگی و ظلم و تبعیض و تضاد را فهمیده است و راه درست نفی همه این بیماریهای همیشگی تاریخ را پیدا کرده است. علم نه دیگر مفاهیمی که از دهانی به دهانی و از کتابی به کتابی، در حجرهها و مدرسهها و دانشگاهها و آکادمیها میگشت و زبدهها را سیراب میکرد و خوراکی برای تفنن اشراف و افراد فارغالبال و مرفه میساخت، بلکه تابش نوری و – چه بهتر – سلاحی در دست مردم شده است در پرتو آن آن ریشهها را میشکافند، علتها را پیدا میکنند و در پس نقابهای فریبنده روح و معنا و فلسفه و زیبایی و حکمت و دین، چهرههای پلید و سیاه و کفر و نفاق، غارت و جور و جبر و ظلم و فریبکاری را میشناسند. نه تنها عدالت، که راه استقرار آنرا نیز میدانند. نه تنها تبعیض و استثمار را میشناسند و بدان دشمنی میورزند، بلکه باور دارند که میتوانند آنرا طرد کنند. آن روز آنچه را در طول تاریخ، پیامبران و صالحان بهگونه شعاری، بهگونه فرهنگی، بهگونه اخلاقی، بهگونه آرزوهای همیشگی انسانیت، بهگونه تجلی فطرت آدمی در طول تاریخ احیاء میکردند و ابلاغ میکردند و پیروانی کم مییافتند و فریادشان بیدرنگ در انبوه غوغای جباران گم میشد، محو میشد و یا بدتر از آن «مسخ»، امروز در سراسر جهان، در پلیدترین باتلاقهای سرمایهداری و استعمار و اسنثمار و غارت، صمیمیترین یاران خویش را در وسعت خاک، از پیشرفتهترین جامعههای متمدن تا عقبماندهترین قبائل چادرنشین آواره باز مییابد. بیشک آرزوهای من از این مرزها بیرون نیست.
از یکسو فرهنگ عظیم شرق که همواره انسان را به نجات درون خویش، به کمال معنا و رشد وجودی انسانی فرا میخواند و از روح و عشق سخن میگفت و میکوشید تا در درون آدمیان چراغ قدسی خداوند را فروزان نگاه دارد؛ و اسلام را به هستی پیوستگی خوش و هماهنگ و معنیدار «توحید» بخشید و به نبوت، رسالت قیام مردم را برای قسط و عدالت؛ و محمد همچون سقراط که «فلسفه» را از آسمان به زمین آورد، «دین» را از آسمان به زمین آورد، تا نه دیگر بندی از ذلت بر دست و پای اراده و آگاهی آدمی باشد، که از یک سرش بر گردن وجود انسان بسته است و سر دیگرش در عمق مبهم و مجهول آسمان گم میشود، و نه لایلای تخدیرآمیز و غافلکننده اورادی مجهول، که آدمیان را خواب میکند، بلکه راهی بسوی نجات آدمی به سرمنزلی که خدا در انتظار ورود انسان و صعود و کمال انسان است، و راهش از زمین میگذرد، از خاک، از قلب توده، امت و امیها، نه زبدهها و اشراف و برجستهگان؛ و تشیع، اسلامی که آگاه از سرنوشت شوم همه ادیان، سرنوشت شومی که کتاب خدا و دین خدا پس از چندی از مسجد، که خانه مردم بود، و از محراب، که آستان خداوند، راهی کاخها و قصرها میشد و خدمتگذار قیصرها و بازیچه ساحران و سیمابهای فریبی که ریسمانها را به آن میآغشتند؛ تشیع، اسلامی که میرفت تا راهی کاخ سبز معاویه شود و از دمشق تا بغداد و از بغداد تا غزنین، و از غزنین تا باب عالی و عالی قاپو، از کاخی به کاخی و از دست قدرتی به قدرتی منتقل گردد و کاوه آهنگری دیگر شود، کوشید تا راه خویش را از خانه گلین و ساده فاطمه بگذراند و بر خط سرخ شهادتی که در طول تاریخ، نسل به نسل میگذرد عبور کند و در نهایت به نجات مستضعفین و وراثت زمین برای بندگان راستین و رهبری و حکومت و امامت آنان که همواره به بیچارگی و ضعف در زمین محکوم بودند، منجر شود.
از سوی دیگر، روح عدالتجوی انسان امروز که آگاه شده است که سرمایهداری «پول» را جانشین «خدا» کرده است و «تولید» را جانشین «توحید» و «اقتصاد» را بهجای «عشق» نهاده است و «قدرت» را بهجای «حقیقت» و «لذت» را بهجای «کمال»، «سلطه بر طبیعت» را بهجای «سلطه بر خویش»؛ «قانون جنگل»ی که وارث هزارها سال فرهنگ و تمدن و قانون و حقوق میشود و رابطهها، رابطه گرگانی و سگانی که بر مرداری هجون بردهاند و این بر آن مخلب میکشد و آن بر این منقار؛ رندگی کردن برای «مصرف»، قربانی کردن «آسایش» برای ساختن و خریدن «وساول آسایش» و در نهایت، انسان پرستنده پرستنده میماند، اما نه دیگر چون گذشته پرستنده کمال، پرستنده ارزش، پرستنده زیباییها، پرستنده مطلق، خیر، بینائی، آفرینندگی، جود، بلکه پرستنده دو چیز: «سرمایه» و «سکس»؛ آگاه از اینکه آدمی اکنون بیگانه پول میشود و دیوانه لذت و بنده مصرف: مسخ فطرت، بندگی و جنون، در پستترین و ننگینترین شکلش.
من اگر با این فرهنگ پیوند نمیداشتم، اگر راز شرق و روح شرق در جانم تپش نداشت و اگر اسلام را نمیشناختم، اگر تشیع در خون من گرمای عشق را جاری نکرده بود و انسانی بودم بیگانه و بریده از همه این سرچشمهها، کسی چون دیگران در غرب، در آمریکای لاتین، بیشک آرزوهایم این بود: «سوسیالیسم»، «اگزیستانسیالیسم» و «عشق»؛ سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم، عشق؛ «عدالت»، «انسانیت» و «پرستش». هیچکدام را انتخاب نمیکردم، زیرا از این سه، از هیچکدام نمیتوانستم چشم پوشید؛ آرزو میداشتم که هر سه را با هم میداشتم؛ اما امروز در دنیا کیست که این هر سه را به من ببخشد؟ هنگامی که میبینم هر روز مسیر حرکت جامعه چنین است، هر روز شماره ثروتمندان و سرمایهداران کم میشود، اما ثروتها و سرمایههاشان افزون، و برعکس هر روز شماره محرومان و استثمارشوندگان افزون میشود و برخورداری و مکنتشان کم، در چنین رابطهای که انسان را بدل به گرگان وحشی و موشان سکهپرست دیوانه پول و اکثریتی که بهگونه میشهای دوشیده و پشمبریده و – چه میگویم؟ - پوستکنده و قربانی شده، در این میان گروهی روباهان دغلکار و مکاری که با فریب و حیله از قبل قدرتمندان و زراندوزان تغذیه میکنند، به قیمت فریب خلق، و نامشان اندیشمند، فیلسوف، صاحبان ایدئولوژیهای رنگارنگ، حزببازان و فکرسازان پرنیرنگ. در چنین نظامی بیشک سوسیالیسم، دعوت به آزادی انسان از بند افزونطلبی، رقابت، مصرفپرستی و غارت و فداکردن وجود و زندگی و عاطلگذاشتن همه احساسهای انسانی و استعدادهای خدائی در راه هرچه بیشتر جمع کردن و ربودن، و رهاکردن آدمی از بندگی اقتصاد فردی و انحصار در چهار دیواری مالکیت و اندوختن و انبوهکردن هرچه بیشتر سرمایه است و مجالبخشیدن به رشد همه ابعاد انسانی آدمی و دعوت به برداشتن دیوارهای ضخیمی که انسان را از انسان جدا میکند، برادری را به تیغ نابرابری میگسلد و دوستی و خویشاوندی و پیوند نوعی را به دشمنی و به مسابقهای جنونآمیز برای پیش تاختن و بیشتر ربودن میخواند؛ سوسیالیسم که اجتماع را از صورت جنگلی که جانوران همه در کمین یکدیگرند و از صورت میدان بازی که در آن تنها سواران تیزتک پیش میافتند و پیادگانی که مرکبی ندارند – هرچه تیزگامان پیشتازی باشند و دوندگانی صبور و در دوندگی قهرمانی کنند - ، پس میافتند، (دیگرگون میکند)، برایم دعوتی است شورانگیز: «تکیه به مردم»، در برابر قدرت و ثروت و فساد و غارت، ایستادن و از برابری و عدالت و حق هر کسی برای زیستن و برای پرورش یافتن و برای برخوردار شدن و کار کردن و رشد یافتن، سخن گفتن، بیشک رسالت انسانی است، بیشک رسالت من است. اما، اما هرگز در آستانه چنین دعوتی و در لحظه انتخاب چنین جبههای، نمیتوانم فراموش کنم که «انسان»، همه، این نیست، گرچه راه انسان شدن «تنها» از این طریق میگذرد – نمیتوانم این دغدغه را از خود دور کنم. در جامعهای که ثروتها به عدالت تقسیم شود و هر کس دسترنج کار خویش را بیابد و انگلها در آن نابود شوند . کسانی که کاری نمیکنند، نخورند و همه انسانها بهجای اینکه بنده دستگاههای تولیدی شوند که در دست گروهی صاحب دستگاه است، آزاد، فاخر، انسان، برای خویش کار کنند، بیشک «عدالت»، تحقق یافته است و زندگی عادلانه چنین است. اما نمیتوانم، هرگز نمیتوانم باور کنم که این پایان راه است. آنچنان که نمیتوانم باور کنم که راه انسان جز از این منزل آغاز میتواند شد.
انسانها، هنگامیکه در زندیگ یک اجتماع روابط خویش را بر بنیاد عدالت تنظیم کردند، نخستین سؤال که سؤال سرنوشت اوست پیش میآید، بیش از همه وقت و عمیقتر و جدیتر از هر جامعه و نظامی که «زندگی عادلانه، آری؛ اما زندگی کردن برای چه؟» زیرا عدالت، برابری و برخورداری هر کس از برکات زندگی این جهانی، همه، مایههای زندگی کردن است، اما سادهلوحانه است و تحقیر آدمی اگر آنچه را که مایه زندگی است، فلسفه زندگی تلقی کنیم. «چگونه» زیستن؟ آری، سوسیالیسم به ما پاسخ میدهد. اما «چرا» زیستن؟ این سؤالی است که انسان با آن آغاز میشود. اگر سوسیالیسم نباشد، رشد آدمی ممکن نیست؛ اما رشد به کدام سو؟ تکامل در چه مسیر؟ رو به سوی کدامین آرمان و ایدهآل؟ به انسانی که گرسنه است، از معنویت سخن گفتن و از کمال ارزشهای اخلاقی دم زدن، فریب و فاجعه است. حکمت الهی، آگاهی، معنویت، اخلاق، دین، در جامعهای که از تضاد طبقاتی، از بهرهکشی، از گرسنگی رنج میبرد، «آگاه» کردن اوست به گرسنگی، به استثمار و به این تضاد؛ و نخستین دعوت دین دعوت اوست به «برابری»، به «هرکس به اندازه حقش»، و به «سیرشدن» و بزرگترین و مقدسترین «علم»، آموختن به اوست تا دیدگانش را به ریشههای گرسنگی، تضاد و استثمار بینا کند؛ اما، پس از آن، آنچه مطرح است بالاتر از عدالت است؛ زیرا انسان مطرح است. خلاصهکردن انسان در برخورداری درست از زندگی اقتصادی، خلاصه کردن انسان است. نوعی «استضعاف معنوی آدمی» است و نوعی رهاکردن آدمی پس از سوسیالیسم در پوچی، بیهودگی، بیگانگی، جمود، سردی، بیهدفی، بیایمانی. خوب زیستن، بیآنکه بدانیم زیستن برای چه؟!
آنچه امروز انسانهای آگاهی را که به «رفاه» نیز رسیدهاند، «رنج» میدهد، رنجی که بحرانهای شگفت و عمیق را در «فطرت» آدمی پدید آورده است و قرن ما را، قرن بحران و اضطراب انسانی ساخته است، بنبست وجودی آدمی است، پرداختن به رنج وجودی آدمی است، و طرح انسان به عنوان بزرگترین مسأله، بزرگترین معما و بزرگترین مجهول. ترس انسان امروز از دو سرچشمه هولناک بر میآید: در سرمایهداری مسخ میشد، گرگ و روباه و موش میشد، برده پول میشد، بنده مصرف و پیچ و مهرههایی که در دستگاههای عظیم تولیدی و در سلسله مراتب سرسامآور اداری «نصب» میشود و بنابراین «مسخ» و بنابراین از خویشتن انسانی خویش بیگانه.
و از وسی دیگر و در قطب دیگر، وحشت از اینکه آدمیان همه در جامعهای که همچون مخروطی به یک رأس میرسد، یک دستگاه، یک اراده، یک جمع، همه را برنامهریزی کند، همه را قالبریزی کند، همه را انتخاب کند و هیچ انسانی در آن حق انتخاب، اراده، تجلی ذوق، تنوع اندیشه، فکر، فهمِ راه و چگونه زیستن نداشته باشد: سازمانی که همه افراد آدمی در آن چیده میشوند و بهگونه پیش ساخته، جایگزین میشوند و گروهی راه و کار و شکل زندگی و قالبهای آموزش و استانداردهای پرورش را بر همه دیکته میکنند، و صفت و خصوصیت و هدف و جنس و فصلش را از پیش انتخاب میکنند، نسلها و نسلها و نسلها را آنچنان از پیش بپرورند و بسازند، همه ارادهها مومهای رام، نرم و به فرمان دستهای نیرومندی که به وکالت از همه حکومت میکنند، درآید؛ وحشت از اینکه آدمی باز بنده شود، آزادیش را ببازد، انتخاب نداشته باشد و تابعآراء گروهی شود که به هر شکل مشروع یا نامشروع، بر همه ابعاد انسانی، مادی، معنوی، روحی، ذوقی و فکری، حاکمیت و ولایت مییابند؛ وحشت و فرار از این نظامیِ که بر فرض که «عدالت»، «حق» و رابطه تولید، توزیع و مصرف را تنظیم کرده باشد، آدمی را قربانی خویش (کرده است). زیرا آدمی یعنی آزادی و رشد، یعنی تنوع و درگیری. اگر آزادی و تنوع و درگیری و تضاد را از زندگی برداریم، نه تکامل خواهیم داشت و نه معنی بودن و رندگی کردنی که ویژه آدمی است.
«فرار»، «فرار»، برای بازیافتن آنچه از عدالت عزیزتر است و آنچه از سیری والاتر: «آزاد»بودن. انسان در گرسنگی ناقص است، انسان در استثمارشدن ناقص است، انسان در نحروم از سوادبودن ناقص است، انسان در محروم ماندن از نعماتی که خداوند بر سرسفره طبیعت نهاده است ناقص است، اما «انسان» است اما انسانی که از «آزادی» محروم است، انسان نیست، زیرا انسان «حیوان» آزاد است؛ یعنی اختیار و اراده دارد و این اختیار و اراده است که او را با طبیعت بیگانه میکند و از حیوانات جدا میسازد و به خدا، اراده مطلق آفرینش، «همانند». آنکه آزادی را از من میگیرد، دیگر هیچ ندارد، که عزیزتر از آن به من ارمغان دهد.
اگزیستانسیالیسم در فرار انسان از پلیدی و مسخکنندگی سرمایهداری خشن و وحشی و ماشینیسمی که از انسان «شیء» میسازد، و بوروکراتیسمی، که از انسان «مهره»، در فرار از «سوسیالیسم»ی که از انسان یک «کارمند» و از مجموعه جامعه یک «اداره»، و در نخستین به بیگانگی اقتصادی میرسد و در دومین به بیگانگی سیاسی، دعوتی است به بازگشت انسان به خویشتن انسانی خویش، تجدید آشنائی با فطرت آزاد، قدسی و متعالی خویش و کندوکاو و جستوجو و کشف و شهودی روحانی و عمیق و متعالی، برای دست یافتن به پنهانیترین گنجینههائی که فطرت آدمی را ساختهاند، و ارزشهایی که به انسان خلقوخویی خدائی بخشیده است، و تکیه بر این ارزشها و تغذیه از این ذخیرهها و کشف این رازها و درونکاوی وجودی آدمی و طرح رنجها، دردها، نیازها، عشقها و دغدغههایی (است) که در عمق وجدان آدمی نهفته است و بالوپر دادن به وجود انسان، وجودی که در سرمایهداری «قلابی» میشود و در «سوسیالیسم»، «قالبی». زیرا به گفته سارتر، اگزیستانسیالیسم، بازگشت به وجود انسانی و اصالت بخشیدن نه به اقتصاد، نه به عدالت، نه به برابری، نه به برخورداری، نه به قدرت علمی، نه به قدرت بر طبیعت نه به پیشرفت اقتصادی، نه به تمدن، نه به گسترش فرهنگ و نه...، بلکه به انسان و به مجموعه آنچه انسان را «انسان» میسازد، آنچه در هر دو نظام فراموش میشود، یا مسخ. این است که هرگز خویش را از دغدغهای که همواره در برابر اگزیستانسیالیسم، این کلمه شورانگیزی که به «من» معنی میدهد، به «من انسانی»ای که در همه نظامها، در همه زندگیها و در همه اشکال فرضی یا غیبییی که برای زندگی ساختهاند، یا پرداختهاند یا میخوانند، در خطر است، در خطر ناقص شدن، محوشدن، دگرگون شدن و نفی شدن (دارم، رها ندیدهام).
هبوط در کو یر
مرا کسی نساخت
خدا ساخت ؛
نه آنچنان که « کسی می خواست» .
که من کسی نداشتم ,
کسم خدا بود ،
کس بی کسان ،
او بود که مرا ساخت ,
آنچنان که خودش ساخت ،
نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم .
من یک گل بی صاحب بودم
. مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و در زیر افتاب تنها رهایم کرد .
مرا به خودم واگذاشت
عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت ؛ به فکرم نبود ، وقتی داشتند مرا می افریدند ، می سرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد ؛ وقتی داشتم روح می پذیرفتم ، شکل می گرفتم ، قد می کشیدم ، چشم هایم رنگ می خورد ، چهره ام طرح می شد ، بی نی ام نجابت می گرفت فرشته ی ظریف و شوخ و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش ، آن را صاف و صوف نمی کرد …
وقتی می خواستند کار دل را درسینه ام آغاز کنند آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب بهترین را برگزیند ؛
***
این فرشته ها که احساس ندارند ، شعور ندارند ، این حرفها سرشان نمی شود ، فرشته عشق نداند که چیست ؟ این ها یک مشت عمله اند ، یک عده کارمندان جزء یا کل دولتند باید زود به هم بگردند و سرش را هر جور شده بهم بیارند و فوری بروند سر کار دیگری ! کنتراتی کار می کنند، تقلبی کار می کنند ، سر عمله شان شیطان است …
بهترین فرشته ها همین شیطان بود ؛ مرد و مردانه ایستاد و گفت : نه سجده نمی کنم . تو را سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای ، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند سجده نمی کنم ، این چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم ؟ نمی بینی اینها چه می کنند ؟ زمین و زمان را به چه کثافتی کشانده اند ؟ مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و دردمنشانه می کشند تنها به علت آنکه« می توانند »
نه ، تنها به علت انکه «شخصیت بزرگ و روح بلند و انسان پرشکوه» تحملش برای «اشخاص حقیر و ارواح زبون آدمک های خوار و ذلیل » شکنجه اور است …
آری من از نورم ؛ ذاتم آتش پاک و زلال و بی دود است ، من این لجن های مجسم پلید پست را سجده کنم…؟
الان اگر خدا و شیطان بیایند و نگاهی به این بچه ها ی قابیل بیندازند ، شیطان سرش را بالا نمی گیرد و سینه اش را جلو نمی دهد ؟ آن رجز و تبارک الله احسن الخالقین برای همین ها بود! یا برای قربانیان بی دفاع اینها؟
***
آری من از آغاز می دانستم چه خبر است . وقتی خداوند خدا آشکار کرد که :«بر آنم تا برای خویش جانشینی در زمین بسازم بر گونه ی خویش» پشتم لرزید! از ترس و ادب حرفی نزدم اما خدا خدا می کردم که فرشتگان که رویشان با خدا باز تر است چیزی بگویند ، همه می دانستیم چه خواهد شد.
« با الها باز می خواهی موجودی در زمین بیافرینی که دنیا را به گند زند و به خون کشد؟»
و خداوند خدا با طنینی استوار و بی تردیدی فرمود : « من می دانم رازی که شما نمی دانید» و ناچار در انتظار فاجعه همه خاموش ماندند!
خداوند خدا ذرات را فرا می خواند ، ناگهان همه ی ذرات به هیجان آمدند ، خروش بر داشتند ، هنوز شب بود ، پایان نخستین شب ، ذرات پراکنده به صدای دعوت فرشتگان بهم برامدند و گرد هم آمدند و در یک چشم به هم زدن صف اندر صف زانو به زانوی هم ، پشت در پشت یکدیگر نشستند . مجلسی بود ! چه چشمی را یارای دیدن آنست؟!
سکوت بود و سکوت ، تپیدن بود و تپیدن ، انتظار بود و انتظار!
و شب بود ، پایان نخستین شب.
که ناگهان روبرو ، بر لبان افق ، لبخندی شکفت ، نور! چشمه ای از نور سر باز کرد
ناگهان صدای لرزه مانندی که عدم را به رعشه افکند از جایگاه نور بر خاست :
«من پروردگار شما ؛ خداوندگار شما نیستم»؟
ذرات یک صدا :- چرا؟! چرا؟!
ناگهان لوح سبز در دست چپ حداوند ظاهر شد و بی درنگ لوح زرین در دست راستش ، با نگاه های شگفتش که همچون نهری از نور در جان ذرات جاری می شد به این صف های خاموش و منتظری که تا بی نهایت دامن می کشید نگریست . سکوت و انتظار چنین سنگین و رام بود که گویی بر سر هر ذره ای پرنده ای نشسته است.
خداوند خدا به نوشتن اغاز کزد . در هر ذره ای می نگریست و سپس بر لوح سبز چیزی می نوشت ، نوبت من شد ، چقدر ارزو کردم که نباشم ، بگریزم ، اما نشد . دست قضا مرا بیدینجا کشانده بود ، زنجیر قدر مرا به این نقطه بسته بود . ناگهان تمام هستی ام گرم و روشن شد.
چهره اش چهره ی پدر مهربانی بود که بر شیطنت فرزند سرکش اما دوست داشتنیش پوشیده می خندد و پنهانی کیف می کند . با همین سیما و لبخند چشمش را بر اوح سبز دوخت و بنوشتن آغاز کزد . …
آنگاه خداوند خدا ، با قلم زرینش نام ها را همه به من تعلیم کرد . احساس کردم که گنجینه ی همه ی کائنات شده ام .
آنگاه خداوند خدا سکوت کرد . ذرات همه بسر کشیدند . وجود و عدم هراسان کنار هم ایستاده منتظرند .
ناگاه خداوند خدا دست های بزرگ و زیبایش را ، دست هایی را که معجزه ی خلقت و حیات از آن دو سر زده اند در سینه ی فضا پیش آورد . دو کف دست را در کنار هم گرفت .در یک لحظه ی مرموزی که ندانستم چگونه گذشت ، کوهی از آتش ؛ آتشی دیوانه و گدازان و بی قرار ، در کف دستهای وی پدید آمد . سرش در سینه ی اسمان از چشم ها می افتاد ، رنگش همچون قبل خورشید بود . زیبایی هراس انگیزی داشت ، عظمت وحشیانه ای …
ناگهان ندای خداوند خدا هستی را در سکوت فرو برد . ندا آن را بر کوهها و صحراها و دریاها عرضه می کرد . هیچ یک را از وحشت یارای پاسخی نبود . قامت بلند قله ها همچون فانوس به روی خود تا خورد ، دشت های پهناور دامن فرا چیدند ؛ دریاها پا به فرار نهادند ، همه از برداشتنش سر باز زدند ، من برداشتم ، ما بر داشتیم!
خداوند خدا در شگفت شد ، پیش رفتم و در برابر چشمان وحشت زده ی ملکوت آن کوه غضبناک آتش را از دست خداوند گرفتم و خداوند خدا در حالیکه بر چهره اش گل سرخ شادی می شکفت و شهد محبت از لبخند زیبای لبانش می ریخت گفت:
آه! که چه سخت ستمکار نادانی!
سرود آفرینش دكتر علی شریعتی
"در آغاز هیچ نبود،
كلمه بود،
آن كلمه خدا بود"
و"كلمه"، بی زبانی كه بخواندش،
و بی "اندیشه" ای كه بداندش چگونه می تواند بود؟
و خدا یكی بود و جز خدا هیچ نبود
و با
"نبودن" چگونه می توان "بودن" ؟
و خدا بود و با او عدم،
و عدم گوش نداشت.
حرف هایی هست برای"گفتن"،
كه اگر گوشی نبود نمی گوییم.
و حرف هایی هست برای"نگفتن"
حرف هایی كه هرگز سربه"ابتذال گفتن"فرود نمی آرند.
حرف های شگفت،زیبا و اهورایی همین هایند.
و سرمایه ی هركسی
به اندازه حرف هایی است كه برای نگفتن دارد.
حرف های بی تاب و طاقت فرسا،
كه همچون زبانه های آتش بی قرار آتشند.
و كلماتش هر یك انفجاری را به بند كشیده اند.
كلماتی كه پاره های"بودن"آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی"مخاطب"خویشند
اگر یافتند،یافته می شوند...
و در صمیم"وجدان"او آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند،نیستند.
و اگر اورا گم كردند،
روح از درون آتش می كشند
و دمادم حریق های دهشتناك عذاب فرود برمی افروزند.
و خدا برای نگفتن،حرف های بسیار داشت،
كه در بی كرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می كرد.
و عدم چگونه می توانست"مخاطب"او باشد ؟
هركسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هر كسی دوتاست،
و خدا یكی بود.
هر كسی به اندازه ای كه احساسش می كنند،" هست".
هر كسی را نه بدان گونه كه"هست"، احساس می كنند،
بدان گونه كه"احساسش"می كنند،هست.
انسان یك"لفظ"است
كه بر زبان آشنا می گذرد
و"بودن"خویش را از زبان دوست می شنود.
هر كسی"كلمه"ای است كه از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین،خون می خورد.
و كلمه مسیح است.
آن گاه كه"روح القدوس"- فرشته عشق-
خود بر مریم بی كسی،بكارت حسن،می زند.
و با یاد آشنا، فراموش خانه عدمش را فتح می كند.
و خالی معصوم رحمش را
- كه عدمی است خواهنده،منتظر،محتاج-
از"حضور"خویش،لبریز میسازد.
و آن گاه مسیح را
كه ان جا چشم به راه"شدن"خویش بی قراری می كند،
می بیند،می شناسد،حس می كند.
و این چنین،مسیح متولد می شود.
كلمه"هست"میشود.
در"فهمیده شدن"، می شود،
و در آگاهی دیگری،به خود آگاهی می رسد،
كه كلمه در جهانی كه فهمش نمی كند،
" عدمی"است كه"وجود خویش"را حس می كند،
و یا "وجودی "كه "عدم خویش"را.
و"در آغاز،هیچ نبود،
كلمه بود،
و آن كلمه،خدا بود".
عظمت همواره در جستجوی چشمی است كه او را ببیند.
و خوبی همواره در انتظار خردی است كه او را بشناسد.
و زیبایی همواره تشنه ی دلی كه به عشق بورزد.
و جبروت نیازمند اراده ای كه در برابرش به دل خواه رام گردد.
و غرور در آرزوی عصیان مغروری كه بشكندش و سیرابش كند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور.
اما كسی نداشت.
خدا آفریدگار بود.
و چگونه می توانست نیافریند ؟
و خدا مهربان بود
و چگونه می توانست مهر نورزد؟
" بودن"،" می خواهد"!
و از عدم نمی توان خواست.
و حیات"انتظار می كشد"،
و از عدم كسی نمی رسد.
و"دانستن"نیازمند"طلب"است،
و پنهانی بی تاب"كشف"،
و"تنهایی"بی قرار"انس"
و خدا از"بودن"بیش تر"بود"،
و از حیات زنده تر
و از غیب پنهان تر
و از تنهایی تنهاتر
و برای"طلب"بسیار"داشت".
و عدم نیازمند نیست.
نه نیازمند خدافنه نیازمند مهر
نه می شناسد،نه می خواهد و نه در د می كشد و نه انس می بندد.
و نه هیچ گاه بی تاب می شود
كه عدم،" نبودن"مطلق است،
اما خدا"بودن"مطلق است.
و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست،
و خدا"غنای مطلق"بود.
و هر كسی به اندازه"داشتن هایش"، می خواهد،
و خدا گنجی مجهول بود
كه در ویرانه ی بی انتهای غیب،مخفی شده بود.
و خدا زنده جاوید بود
كه در كویر بی پایان عدم، "تنها نفس می كشید".
دوست داشت چشمی ببیندش.
دوست داشت دلی بشناسدش.
و در خانه ای گرم از عشق روشن از آشنایی استوار از ایمان و پاك
از خلوص،خانه بگیرد.
و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.
زمین را گسترد.
و دریاها را از اشك هایی كه در تنهایی اش ریخته بود پر كرد.
و كوه های اندوهش را
كه در یگانگی دردمندش بر دلش توده گشته بود،
بر پشت زمین نهاد.
و جاده ها را-كه چشم به راهی های بی سو و بی سر انجامش بود-
بر سینه ی كوه ها و صحراها كشید.
و از كبریایی بلند و زلالش،آسمان را بر افراشت.
و دریچه همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود.
و آه های آرزومندش را-كه در آن از ازل به بند بسته بود-
در فضای بی كرانه ی جهان،رها ساخت.
با نیایش خلوت آرام اش،سقف های هستی را رنگ زد،
و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد.
و رنگ"نوازش"های مهربانش را به ابرها بخشید،
و از این هر سه تركیبی ساخت و بر سیمای دریاها پاشید.
و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد.
و عطر خوش یادهای نعطرش را
در دهان غنچه ی یاس ریخت.
وبر پرده ی حریر طلوع،
سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش كرد.
و در ششمین روز،سفرتكوینش را به پایان برد.
و با نخستین لبخند هفتمین سحر،
" بامداد حركت"را آغاز كرد:
كوه ها قامت برافراشتند.
و رودهای مست از دل یخچال های بزرگ بی آغاز،
به دعوت گرم آفتاب،جوش كردند،
و از تبعید گاه سرد و سنگ كوهستان بگریختند
و بی تاب دریا-آغوش منتظر خویشاوند-
بر سینه دشت ها تاختند.
و دریاها آغوش گشودندو...
در نهمین روز خلقت،
نخستین رود به كناره اقیانوس تنهای هند رسید.
و اقیانوس كه ازآغاز ازل،
در حفره ی عمیقش دامن كشیده بود،
چند گامی از ساحل خویش،
رود را به استقبال بیرون آمد.
و رود،آرام و خاموش،خود را-به تسلیم و نیاز-پهن گسترد،
و پیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد،
و اقیانوس به-تسلیم و نیاز-
لب های نوازشگر خویش را پیش آورد و بر آب بوسه زد.
و این نخستین بوسه بود.
و دریا،تنهای آواره و قرار جوی خویش را در آغوش كشید.
و او را به تنهایی عظیم و بی قرار خویش،اقیانوس، باز آورد.
و این نخستین وصال دو خویشاوند بود.
و این در بیست و هفنمین روز خلقت بود.
و خدا می نگریست.
سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند.
و تندرها فریاد شوق و شگفتی بر كشیدند و:
باران ها و باران ها و باران ها !
گیاهان روئیدند و درختان،سر برشانه های ه برخاستند.
و مرتع های سبز پدیدار گشت.
و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند...
پرندگان ناله برداشتند.
و پرندگان در جستجوی نور بیرون آمدند.
و ماهیان خرد سینه دریاها را پر كردند...
و خداوند خدا هر بامدادان،
از برج مشرق،بر بام آسمان بالا می آمد.
و دریچه صبح را می گشود.
و با چشم راست خویش،جهان را مینگریست.
و همه جا را می گشت و...
و هر شامگاهان با چشمی خسته و پلكی خونین،
از دیواره مغرب،فرود می آ مد
و نومید و خاموش،
سر به گریبان تنهایی غمگین خویش،فرو می برد و هیچ نمی گفت.
و خداوند خدا،هر شبانگاه بر بام آسمان بالا می آمد.
و با چشم چپ خویش،جهان را می نگریست .
و قندیل پروین را بر می افروخت،
و جاده ی كهكشان را روشن می ساخت،
و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت،
تا در شب ببیند و نمی دید.
خشم می گرفت و بی تاب می شد.
و تیر های آتشین بر خیمه های سیاه شب رها می كرد،
تا آن را بدرد و نمی درید.
و می جست و نمی یافت و ...
سحرگاهان،خسته و رنگ باخته،سرد و نومید،
فرود می آمد و قطره ی اشكی درشت از افسوس،
بر دامن سحر می افشاند و می رفت و هیچ نمی گفت.
رودها در قلب دریاها پنهان می شدند.
و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراكندند.
و پرندگان در سراسر زمین،
ناله ی شوق برمی داشتند.
و جانوران،هر نیمه با نیمه ی خویش بر زمین می خرامیدند.
و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند.
و اما...
خدا همچنان تنها ماند و مجهول
و در ابدیت و بی پایان ملكوتش بی كس!
و در آفرینش پهناورش بیگانه.
می جست و نمی یافت.
آفریده های او را نمی توانستند دید،نمی توانستند فهمید،
می پرستیدندش اما نمی شناختندش.
و خدا چشم به راه"آشنا"بود.
پیكر تراش هنرمند و بزرگی
كه در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش
غریب مانده بود.
در جمعیت چهره های سنگ و سرد،
تنها نفس می كشید.
كسی"نمی خواست"،
كسی"نمی دید"،
كسی"عصیان نمی كرد"،
كسی عشق نمی ورزید،
كسی نیازمند نبود،
كسی درد نداشت...
و...
و خداوند خدا برای حرف هایش،
باز هم مخاطبی نیافت!
هیچ كس او را نمی شناخت.
هیچ كس با او"انس"نمی توانست بست.
" انسان"را آفرید!
و این نخستین بهار خلقت بود.