دل گر ره عشق او نپوید ، چه کند ؟ جان دولت وصل او نجوید ، چه کند ؟
آن لحظه که بر آینه تابد خورشید آینه انا الشمس نگوید ، چه کند ؟
«ابو سعید ابو الخیر»
غازی به ره شهادت اندر تک و پوست غافل که شهید عشق فاضل تر از اوست
فردای قیامت این بدان کی ماند ؟ کآن کشته دشمن ست واین کشته دوست
«ابو سعید ابو الخیر»
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همگی دوست گرفت نامی ست ز من بر من و باقی همه اوست
"ابو سعید ابو الخیر"
شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست هم بر سر گریه ای که چشمم را خوست
از خون دلم هر مژه ای پنداری سیخی ست که پاره ای جگر برسراوست
" ابو سعید ابو الخیر"
سرمایه عمر آدمی ، یک نفس است آن یک نفس از برای یک هم نفس است
با هم نفسی گر نفسی بنشینی مجموع حیات عمر ، آن یک نفس است
" ابو سعید ابو الخیر "
هاله هول
راه ، بسته
رهروان خسته ...
رهزنان
اهریمنانی ، دشنه ها در مشت
هم از پیش ، هم از پشت
با نفیری تلخ ، زیر لب ، كه :
باید برد ، باید خورد ، باید كُشت !
كركسان ، با چنگ و منقاری به خون خستگان شسته
انتظار لحظه تاراج را ، از اوج
هاله ای از هول ، پیوسته
رو به پایین می نهند آهسته آهسته ...
راه بسته ،
رهروان خسته ... !
فریدون مشیری
زمستان
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد، پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است.
وگر دست محبت سوی كس یازی،
به اكراه آورد دست از بغل بیرون ـ
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریك؛
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت!
نفس كاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟
ـ« مسیحای جوانمرد من!
ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...؟
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم، من، سنگ تیپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا، بگشای در، بگشای! دلتنگم
حریفا، میزبانا، میهمان سال و ماهت، پشت در
چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه میگویی كه بیگه شد، سحرشد، بامداد آمد!
فریبت میدهد،
بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است،
این یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نهتوی مرگاندود پنهان است!
حریفا! رو چراغ باده را بفروز،
شب با روز یكسان است
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان.
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسكلتهای بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است .....
مهدی اخوان ثالث
کوچه
بی تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
- ” از این عشق حذر كن!
لحظهای چند بر این آب نظر كن،
آب، آیینة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...
اشك در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید كه : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه كشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری
تشویش
بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به كجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سرما، با این دلهای
پراكنده
جنگلی بودیم،
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینك انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی، به دل بسته ما مرغیست
كز قفس در نگشادیمش
و به عذری كه فضایی نیست
وندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش
هستی ما كه چو آیینه
تنگ بر سینه فشردیمش
از وحشت سنگانداز
نه صفا و نه تماشا
به چه كار آید؟
دشمنی دلها را با كین خوگر كرد
دستها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا، كه دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه دوست
خون فرو میریزد.
دوست، كاندر بر او گریه انباشته را
نتوانی سر داد
چه توان گفتش؟
بیگانهست
و سرایی كه به چشمانداز پنجرهاش نیست
درختی كه بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ،
زندان است
من به عهدی كه بدی مقبول،
و توانایی داناییست؛
با تو از خوبی میگویم.
از تو دانایی میجویم.
خوب من،
دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوشش كن!
من به عهدی كه وفاداری
داستانیست ملالآور
و ابلهی نیست دگر، افسوس،
داشتن جنگ برادرها را باور،
آشتی را
به امیدی كه خرد فرمان خواهد راند
میكنم تلقین.
وندرین فتنه بیتدبیر
با چه دلشوره و بیمی نگرانم من ...
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به كجا آیا خواهیم رسید آخر
و چه خواهد آمد بر سر ما؟
با این دلهای پراكنده
بنشینیم و بیندیشیم.
هوشنگ ابتهاج
کو ... کو ... ؟
شبی خواهد رسید از راه،
كه میتابد به حیرت ماه،
میلرزد به غربت برگ،
میپوید پریشان، باد.
فضا در ابری از اندوه
درختان سر به روی شانههای هم
- غبارآلود و غمگین-
راز واری را به گوش یكدگر
آهسته میگویند.
دری را بیامان در كوچههای دور میكوبند.
چراغ خانهای خاموش،
درها بسته،
هیچ آهنگ پایی نیست.
كنار پنجره، نوری، نوایی نیست ...
هراسان سر به ایوان میكشاند بید
به جز امواج تاریكی چه خواهد دید؟
مگر امشب، كسی با آسمان، با برگ، با مهتاب
دیداری نخواهد داشت؟
به این مرغی كه كوكو میزند تنها،
مگر امشب كسی پاسخ نخواهد داد؟
مگر امشب دلی در ماتم مردم نخواهد سوخت
مگر آن طبع شورانگیز، خورشیدی نخواهد زاد؟
كسی اینگونه خاموشی ندارد یاد...
شگفت انگیز نجوایی است!
در و دیوار
به دنبال كسی انگار
میگردند و میپرسند:
از همسایه، از كوچه.
درخت از ماه،
ماه از برگ،
برگ از باد!
فریدون مشیری
اهل كاشانم
روزگارم بد نیست.
تكه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.
و خدایی كه در این نزدیكی است:
لای این شب بوها، پای آن كاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبله ام یك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی "تكبیره الاحرام" علف می خوانم،
پی "قد قامت" موج.
كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زیر اقاقی هاست.
كعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.
"حجر الاسود" من روشنی باغچه است.
اهل كاشانم.
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.
اهل كاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاك "سیلك".
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟
پدرم نقاشی می كرد.
تار هم می ساخت، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت.
باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه كال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب.
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری تركی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فكر ،بازی می كرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یك بارش عید، یك چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسك بود،
یك بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.
طفل ، پاورچین پاورچین، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبك بیرون دلم از غربت سنجاقك پر.
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هوای خنك استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.
چیزهایی دیدم در روی زمین:
كودكی دیم، ماه را بو می كرد.
قفسی بی در دیدم كه در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چكاوك می خواست و سپوری كه به یك پوسته خربزه می برد نماز.
بره ای دیدم ، بادبادك می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه " نصیحت" گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: "شما"
من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
كاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقهی نومید، كوزه ای دیدم لبریز سوال.
قاطری دیدم بارش "انشا"
اشتری دیدم بارش سبد خالی " پند و امثال".
عارفی دیدم بارش " تننا ها یا هو".
من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .
من قطاری دیدم، كه سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی، كه در آن اوج هزاران پایی
خاك از شیشه آن پیدا بود:
كاكل پوپك ،
خال های پر پروانه،
عكس غوكی در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهایی.
خواهش روشن یك گنجشك، وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسك با صبح.
پله هایی كه به گلخانه شهوت می رفت.
پله هایی كه به سردابه الكل می رفت.
پله هایی كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك ریاضی حیات،
پله هایی كه به بام اشراق،
پله هایی كه به سكوی تجلی می رفت.
مادرم آن پایین
استكان ها را در خاطره شط می شست.
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.
سقف بی كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشی گل هایش را می كرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
كودكی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می كرد.
و بزی از "خزر" نقشه جغرافی ، آب می خورد.
بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.
چرخ یك گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ.
عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.
كلمه پیدا بود.
آب پیدا بود ، عكس اشیا در آب.
سایه گاه خنك یاخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ول گردی در كوچه زن.
بوی تنهایی در كوچه فصل.
دست تابستان یك بادبزن پیدا بود.
سفر دانه به گل .
سفر پیچك این خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ریزش تاك جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب.
پرش شادی از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.
جنگ یك روزنه با خواهش نور.
جنگ یك پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یك آواز:
جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یك زنبیل.
جنگ خونین انار و دندان.
جنگ "نازی" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطی و فصاحت با هم.
جنگ پیشانی با سردی مهر.
حمله كاشی مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشی".
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.
حمله واژه به فك شاعر.
فتح یك قرن به دست یك شعر.
فتح یك باغ به دست یك سار.
فتح یك كوچه به دست دو سلام.
فتح یك شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی.
فتح یك عید به دست دو عروسك ، یك توپ.
قتل یك جغجغه روی تشك بعد از ظهر.
قتل یك قصه سر كوچه خواب .
قتل یك غصه به دستور سرود.
قتل یك مهتاب به فرمان نئون.
قتل یك بید به دست "دولت".
قتل یك شاعر افسرده به دست گل یخ.
همه روی زمین پیدا بود:
نظم در كوچه یونان می رفت.
جغد در "باغ معلق " می خواند.
باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
روی دریاچه آرام "نگین" ، قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر كرچه چراغی ابدی روشن بود.
مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشت ها را، كوه ها را دیدم.
آب را دیدم ، خاك را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.
اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من در این خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.
و صدای پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پریدن در بال
و ترك خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخك در فكر،
شیهه پاك حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای ، كفش ایمان را در كوچه شوق.
و صدای باران را، روی پلك تر عشق،
روی موسیقی غمناك بلوغ،
روی آواز انارستان ها.
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن كاسه غربت از باد.
من به آغاز زمین نزدیكم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشیا جاری است .
روح من كم سال است.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
روح من بیكار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی ، مثل یك سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدن بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگی هست ، شور من می شكفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.
مثل یك گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یك میكده در مرز كسالت هستم.
مثل یك ساختمان لب دریا نگرانم به كشش های بلند ابدی.
تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تكثیر.
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یك بوته بابونه.
من به یك آینه، یك بستگی پاك قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادكنك می تركد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف كند.
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،
رنگ های شكم هوبره را ، اثر پای بز كوهی را.
خوب می دانم ریواس كجا می روید،
سار كی می آید، كبك كی می خواند، باز كی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زیر دندان هم آغوشی.
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است كه می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریكی است.
زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یك باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهایی "ماه"، فكر بوییدن گل در كره ای دیگر.
زندگی شستن یك بشقاب است.
زندگی یافتن سكه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی "مجذور" آینه است.
زندگی گل به "توان" ابدیت،
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،
زندگی "هندسه" ساده و یكسان نفسهاست.
هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟
من نمی دانم
كه چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فكر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی كرد.
زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر كاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی كردن در حوضچه "اكنون"است.
رخت ها را بكنیم:
آب در یك قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یك دهكده را وزن كنیم، خواب یك آهو را.
گرمی لانه لكلك را ادراك كنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز كنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم كه شب چیز بدی است.
و نگوییم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.
صبح ها نان و پنیرك بخوریم.
و بكاریم نهالی سر هر پیچ كلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانیم كتابی كه در آن باد نمی آید
و كتابی كه در آن پوست شبنم تر نیست
و كتابی كه در آن یاخته ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر كرم نبود ، زندگی چیزی كم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم كه پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم كجاییم،
بو كنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون می ریزد.
لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس كنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملكوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی كه به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان كبوتر نیست.
مرگ وارونه یك زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودكا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است.)
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر كه از پشت چپر های صدا می شنویم.
پرده را برداریم :
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت.
كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ،
كار ما شاید این است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم.
كار ما شاید این است
كه میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
كاشان، قریه چنار، تابستان 1343
سهراب سپهری
پیش درآمد
بشكن طلسم حادثه را، بشكن
مهر سكوت از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره، بسپار !
تكرار كن حماسه رزم آهنگ
چندین نوای سوگ چه میخوانی
نتوان نشست در دل غم، نتوان
دزدیده سیل اشك چه میرانی
سهراب مرده است، غمی سنگین،
اما غمی كه افكند از پا نیست
برخیز، رخش سركش خود زین كن
امید نوشداروی تو، از كیست؟
افراسیاب خون سیاوش ریخت
بیژن به دست خصم به چاه افتاد
كو گردی تو؟ ای همه تن خاموش
كو مردی تو،
ای همه جان ناشاد؟!
اسفندیار را چه كنی تمكین؟
این پرغرور مانده به بند «من»!
پیكان به چشم خیره سرش بشكن!
چاه شغاد مایه مرگ توست.
از دست خویش بر تو گزند آید
خویشی كه هست مایه مرگ خویش
باید شكست جان و تنش!
باید!
حمید مصدق
|
|
|
ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ما
|
کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
| |
|
ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری
|
شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا
| |
|
رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده
|
در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا
| |
|
اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر
|
از گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا
| |
|
با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین
|
بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا
| |
|
در سر خلقان میروی در راه پنهان میروی
|
بستان به بستان میروی آن جا که خیزد نقشها
| |
|
ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان میپری
|
کامد پیامت زان سری پرها بنه بیپر بیا
| |
|
ای گل تو اینها دیدهای زان بر جهان خندیدهای
|
زان جامهها بدریدهای ای کربز لعلین قبا
| |
|
گلهای پار از آسمان نعره زنان در گلستان
|
کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا
| |
|
هین از ترشح زین طبق بگذر تو بیره چون عرق
|
از شیشه گلابگر چون روح از آن جام سما
| |
|
ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شما
|
بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا
| |
|
از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ما
|
ای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا
| |
|
آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر
|
ما را نمیخواهد مگر خواهم شما را بیشما
| |
|
هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن
|
با کس نیارم گفت من آنها که میگویی مرا
| |
|
ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو
|
بی حرف و صوت و رنگ و بو بیشمس کی تابد ضیا
|