تبلیغات |
|
|
|
|
|
|
|
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبست با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
روز شب خوابم نمی آید بچشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته عمرم به مقراض اجل ببریده شد همچنان در آتش مهر تو گریانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست این دل زار نزار اشکبارانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقی ست بی دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برفشانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه و صلی فرست ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش عشق تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی بآب دیده بنشانم چو شمع
دوش می آمد رخساره بر افروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی شیوه شهر آشوبی جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عاشق سپند رخ خود می دانست و آتش چهره بدین کار بر افروخته بود
گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می زد آن سنگین دل در پی اش مشعلی ازچهره بر افروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت الله ا لله تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
دردا که در این سوز وگدازم کس نیست همراه در این راه درازم کس نیست
در قعر دلم جواهر راز بسی ست اما چه کنم محرم رازم کس نیست
"ابو سعید ابو الخیر"