|
متفكران اسلامى و همبستگى دین و دولت
|
|
موضوع رابطه دین و دولت، و پیوند شریعت و سیاست، در آثار متفكران اسلامى سابقه اى طولانى دارد. اگرچه این بحث، در محدوده خاص (شریعت اسلام) نیز قابل بررسى است ـ و در فصل دوم به آن خواهیم پرداخت ـ ولى دانشمندان اسلامى، مسئله را در سطحى وسیع تر و با بینشى گسترده تر مورد مطالعه قرار داده اند، كه در این جا به اجمال به آن مى پردازیم. 1 ـ فارابى از نخستین حكماى اسلامى، كه در آثار خود به تحقیق در مباحث سیاست و حكومت پرداخته، و درصدد ارائه الگویى براى مدینه فاضله برآمده است، (فارابى) است.فارابى در (السیاسة المدنیه)، پس از بیان مبادیِ مدینه فاضله، به تشریح نظام اجتماعى آن مى پردازد. از دیدگاه او، نظام مدینه فاضله، بر قاعده وحى قرار دارد و تنها از این راه است كه مى توان كمال انسان و راه وصول به آن را شناخت.خلاصه استدلال وى در این باره چنین است: چون هدف از آفرینش انسان این است كه به سعادت نهایى نایل شود، از این رو، براى دست یابى به این هدف، ابتدا باید سعادت را بشناسد و آن را نصب العین خود قرار دهد، سپس باید به كارهایى كه او را سعادتمند مى كند، آگاه شود تا با انجام آن ها، در مسیر حركت به سوى هدف خود، قرار گیرد. و چون همه انسان ها، قدرت شناخت این دو را نداشته، و فطرت آن ها پاسخ گو نیست، لذا در این راه به معلّم و راهنما نیازمند مى باشند، و البته هركسى نمى تواند راهنمایى را به عهده بگیرد. هرچند بعضى در برخى از زمینه ها، توان ارشاد و راهنمایى دارند، ولى همان ها هم در زمینه هاى دیگر محتاج به راهنمایى هستند. پس همه باید به سراغ فردى بروند كه در هیچ بُعدى، به دیگرى نیاز نداشته باشد، و تمامى علوم و معارف در او تحقق یافته باشد، و از راهنمایى و دست گیریِ انسان هاى دیگر مستغنى باشد. چنین انسان راهبر و پیش گامى، هم باید از مسائلى كه به تدریج اتفاق مى افتد، آگاه باشد و هم بتواند دیگران را ارشاد نموده و در جهت سعادتشان سوق دهد. چنین توان عظیمى در علم و عمل، تنها در ارباب طبایع عالیه یافت مى شود كه از (عقل منفعل) عبور، و پس از (عقل مستفاد) به (عقل فعّال) رسیده اند و وحى الهى بر آن ها نازل مى شود.فارابى از چنین شخصیتى كه داراى این ویژگى ها است، به عنوان (رئیس اوّل) یاد مى كند و مى گوید: انسان هایى كه در پرتو این رهبرى قرار گیرند، فاضل و سعادتمند خواهند بود. و ملّتى كه چنین پیشوایى داشته باشد، امّت فاضله است. و جامعه اى كه بر گرد این رئیس گرد آید و بر محور او حركت كند، مدینه فاضله است. و در هر عصرى كه چنین انسانى یافت نشود، باید شریعت و ایدئولوژى ارائه شده توسط او مورد عمل قرار گیرد و جامعه براساس مكتب او اداره شود.فارابى در این تحلیل به تشریح مدینه فاضله و ترسیم ساختار سیاسى آن پرداخته، و دیدگاه خود را درباره رئیس دولت و مقررات اجتماعى با صراحت بیان كرده است. در این الگو از حكومتِ ایده آل، سیاست، منحصراً صبغه مكتبى و دینى دارد و فقط به وسیله انسان هاى الهى، و در جهت به كمال رساندن جامعه انسانى، ارائه و اعمال مى گردد.فارابى علاوه بر تعریف امت فاضله و مدینه فاضله، در اثر دیگر خود به تعریف (سیاست فاضله) پرداخته است: سیاست فاضله، سیاستى است كه سیاستمدار را به بالاترین و بیش ترین فضایل رسانده و آحاد مردم را به والاترین ارزش ها و كمالات در زندگى این جهان و جهان پس از آن، نایل مى گرداند. در پرتو این سیاست، مردم در بهترین شرایط مادّى قرار مى گیرند، و از نظر شرایط روحى و معنوى، به سرحدّ عالى ترین مراحل كمال كه سعادت جاودانه و اخروى است، مى رسند. با چنین سیاستى، پاك ترین و گواراترین نوع زندگى انسانى، در جامعه عینیّت مى یابد. بنابراین، فارابى شریعت و سیاست را دو روى یك حقیقت مى شمارد كه شریعت از وحى حكایت مى كند، و سیاست در مدینه فاضله، نمود عینیِ همان شریعت است. در دولت آرمانیِ فارابى، سیاست فقط براساس شریعت و براى وصول به اهداف آن ارزش و اعتبار دارد. از این رو تصریح مى كند كه: حقیقت و جوهره سیاست فاضله با دیگر سیاست ها [كه آن ها را سیاسات جاهله مى نامد] فرق مى كند. و چون قدر مشتركى بین این دو نوع سیاست وجود ندارد، نام سیاست، به نحو اشتراك لفظى به آن ها اطلاق مى شود. 2ـ ابن سینا از نظر ابن سینا، شریعت و ایدئولوژیِ الهى، براساس نیاز جامعه انسانى به قانون، ضرورى است. از این رو، تنظیم روابط اجتماعى، در گستره اقتصاد، سیاست، حقوق و فرهنگ، برعهده دین است، و عدم ارائه تئورى نظم اجتماعى و سیاست جامعه از سوى آفریدگار جهان، با نظام احسن خلقت ناسازگار است.براین اساس، در نظام آفرینش، نه ارائه قانون و ایدئولوژى، مهمل گذارده شده، و نه برعهده انسان كه توان تدوین برنامه اى كامل و جامع را دارا نیست، قرار گرفته است، بلكه به این نیاز حساس و سرنوشت ساز، به عنوان شریعت پاسخ داده شده و پیامبر آن را در جهت الگوى زندگى بشر، ارائه كرده است.بوعلى، در این بحث، به نیازهاى گوناگون جامعه انسانى، از قبیل قوانین حقوقى و اقتصادى اشاره مى كند و توضیح مى دهد كه اصول و اركان این قوانین در شریعت وجود دارد. و از آن جا كه اجراى این قانون، بدون مجرى و كارگزار شایسته، امكان پذیر نیست، لذا پس از آن، به بحث در مورد مسئول اجراى شریعت (خلیفه و امام) مى پردازد. و از جمله وظایف او را قرار دادن مجازات و عقوبت، براى كسانى مى داند كه قانون شریعت را محترم نمى شمارند و در عمل به آن مسامحه مى ورزند. بر مبناى فلسفه سیاسیِ شیخ الرئیس، تفكیك و جداییِ دین از سیاست، قابل فرض نیست; زیرا با تعریفى كه او از دین و شریعت ارائه مى دهد، و با فلسفه اى كه براى ضرورت ایدئولوژى الهى، بیان مى كند، دین منهاى سیاست، به معناى دین منهاى دین است; زیرا دین تئورى زندگیِ سعادتمندانه بشر است. 3ـ غزالى غزالى در تعریف (علوم دینى) و تعیین محدوده آن، نظر خاصى دارد. او تنها دانشى را علم دین مى داند كه مستقیماً مربوط به ابعاد روحى انسان و عالم آخرت باشد. از این رو، دین در نظر او، در آگاهى به عالم آخرت خلاصه مى شود. غزالى علم آخرت را دو قسم مى داند: 1ـ علم مكاشفه. 2ـ علم معامله (یعنى علم به صفات و حالات روح). او دیگر دانش ها و علوم، حتى علم به احكام شرعى، از قبیل نماز و روزه را علم دنیوى مى شمارد; زیرا این علوم براى آباد كردن دنیا است، اگرچه آبادیِ دنیا، مقدمه احیایِ آخرت است و این علوم نیز غیر مستقیم در خدمت (علم الآخرة) قرار مى گیرند.با این تحلیل و تقسیم، هر چند غزالى علم به قوانین اجتماعى و سیاست را علم دین تلقى نمى كند، ولى به هر حال آن را بخشى از فقه مى داند، و معتقد است كه فقه باید به وسیله پیامبر و صاحب شریعت ارائه گردد: الفقه علمٌ شرعیٌ، مستفادٌ من النبوة.با در نظر گرفتن توضیحات فوق، سخن غزالى این است: دنیا براى ره توشه گیریِ عالم آخرت آفریده شده است. و چون انسان ها با هوا و هوس در مسائل دنیوى وارد مى شوند، اختلاف و درگیرى پیش مى آید، و نیاز به حاكم براى تدبیر امور و برقرارى نظم پیدا مى شود. و حاكم براى تحقق این هدف، به قانون نیاز دارد. فقیه متخصّص دانش فقه، دانایِ به قانون شریعت و سیاست و آگاهِ به شیوه داورى بین مردم و تنظیم روابط بین آن ها است. از این رو، فقیه، راهنماى حاكم است و او را به روش اداره جامعه هدایت مى كند تا به این وسیله، زندگى مردم سامان یابد. البته فقه هم مربوط به دین است، ولى نه بنفسه، بلكه از آن جهت كه مربوط به دنیا است، و دنیا مزرعه آخرت است، و دین بدون دنیا تمام و كمال نمى یابد. پس حكومت و دین باید با یكدیگر باشند. دین اساس و پایه را تشكیل مى دهد و حاكم، حافظ و نگهبان آن اساس است. آن چه كه پایه و اساس ندارد، ویران است; چه این كه هرچه حافظ و نگهبان نداشته باشد، محكوم به فنا است. از این رو، نظام اجتماعى و حكومت، حاكم مى خواهد، و حاكم باید براساس فقه جامعه را اداره كند.هم چنین غزالى مى گوید: نظام دین، به معرفت و عبادت است; ولى این دو، در گرو ادامه زندگى دنیوى، سلامت و امنیّت جامعه است. لذا تا هنگامى كه آرامش و امنیت، بر جان و مال و مسكن انسان حاكم نباشد، دین سامان نمى پذیرد و انسان توفیق معرفت و عبادت نمى یابد. پس روشن شد كه نظام دنیا براى تأمین این نیازها، شرط نظام دین است.دیدگاه غزالى در تقسیم علوم، مورد نقد و انتقاد محققان قرار گرفته و بسیارى، مانند فیض كاشانی و امام خمینی، بر او خرده گرفته اند. هم چنین تفسیرى كه او از دین ارائه داده است، باتوجه به مباحث گذشته، نمى تواند مورد قبول باشد; زیرا او دین را در مسائل مربوط به آخرت، خلاصه كرده و حتى مقررات و قوانین فقهى را كه براساس وحى تنظیم مى شود و علم شرعى است، غیر دینى دانسته است!در عین حال، در نظر غزالى نیز سیاست و شریعت، غیر قابل تفكیك اند; زیرا سیاست، بخشى از احكام شرعى و از علومى است كه باید به وسیله پیامبر به مردم آموخته شود، و هم چون احكام فردى، مانند نماز و روزه، باید استناد به وحى داشته باشد. 4ـ خواجه نصیرالدین طوسى دانش اداره جامعه، بخشى از حكمت عملى است. از این رو، حكیمانى مانند خواجه صیرالدین طوسى، در بحث از حكمت عملى (یعنى علم به وظایف و تكالیف انسان)، پس از تكالیف اخلاقى و خانوادگى آن را مورد بحث قرار داده اند.از نظر محقق طوسى، سیاست و تدبیر جامعه، با مثلث (ناموس)، (حاكم) و (دینار) شكل مى گیرد و اگر این سه در مسیر رشد و كمال شایسته انسان ها قرار گیرد، (سیاست الهى) نام دارد. مباحث وى گویاى آن است كه قاعده سیاست را ناموس تشكیل مى دهد، و ناموس، همان ایدئولوژیِ الهى است كه به سرچشمه وحى اتصال دارد. عبارت خواجه در این باره چنین است: سیاست جماعت، تدبیر فرق مختلف بود بر قانونى كه ناموس الهى وضع كرده باشد … سیاسات بعضى تعلق به اوضاع دارند، مانند عقود و معاملات، و بعضى تعلق به احكام عقلى، مانند تدبیر ملك و ترتیب مدینه. و هیچ كس را نرسد كه بى رجحان تمییزى و فضل معرفتى به یكى از این دو نوع قیام نماید. پس در تقدیر اوضاع، به شخصى احتیاج باشد كه به الهام الهى ممتاز بود از دیگران تا او را انقیاد نمایند. و این شخص را در عبارت قدما (صاحب ناموس) گفته اند و اوضاع مقررّات او را (ناموس الهى). و در عبارت محدثان، او را (شارع) و اوضاع او را (شریعت). محقق طوسى به پیروى از فارابى و ابن سینا، از دو جهت، سیاست را به دین مربوط مى داند: یكى از آن جهت كه قانون سیاست و الگوى نظام اجتماعى را دین ارائه مى دهد، و دیگر از جهت آن كه جامعه و حكومت، به وسیله فردى اداره مى شود كه به تأیید الهى از دیگران ممتاز است و (امام) نامیده مى شود. باتوجه به این دو مبنا، نه در مرحله تئورى و نظریات اجتماعى، سیاستى جداى از دین وجود دارد، و نه در ساختار جامعه، رهبریِ سیاسى، جداى از رهبریِ دینى است.خواجه مى گوید: در تقدیر احكام به شخصى احتیاج افتد كه به تأیید الهى ممتاز بود از دیگران، تا او را تكمیل ایشان میسّر شود. و آن شخص را در عبارت قدما (مَلِك على الاطلاق) گفته اند، و احكام او را (صناعت ملك)، و در عبارت محدثان، او را (امام)، و فعل او را (امامت).و در جاى دیگر مى نویسد: ملوك ایشان (مدینه فاضله) كه مدبّران عالمند، در اوضاع نوامیس و مصالح معاش تصرف كنند، تصرفاتى ملایم و مناسب وقت و حال. و از این سبب باشد تعلق دین و ملك به یكدیگر; چنان كه پادشاه و حكیم فرس، اردشیر بابك گفته است: (الملك والدّین توأمان لایتم احدهما اü بالآخر); چه دین قاعده است و ملك اركان. و چنان كه اساس بى ركن، ضایع بود و ركن بى اساس، خراب، هم چنان دین بى ملك، نامنتفع باشد و ملك بى دین، واهى.تعبیرات محقق طوسى در زمینه سیاست ایدئولوژیك، در تاریخ تفكّر سیاسیِ فیلسوفان اسلامى ریشه دارد، و متفكران مسلمان قبل از وى و بعد از او، بر همین اساس مشى نموده و حتى همین تعبیرات را به كار برده اند; مثلاً خواجه نظام الملك، كه در پاسخ ملكشاه سلجوقى، به تألیف (سیاست نامه) پرداخت، از همین زاویه، رابطه دین و سیاست را مطرح نموده است. او مى گوید: بر پادشاه واجب است در كار دین پژوهش كردن و فرایض و سنت و فرمان هاى خداى تعالى به جاى آوردن و كار بستن. خواجه نظام الملك این آشنایى را باعث سامان یافتن امور اجتماعى، حفظ وحدت جامعه و برقراریِ عدالت دانسته است. به نظر او سیاست باید در خدمت دین قرار گیرد و حكومت ها باید بر وفق شرع رفتار كنند. از این رو، شگفت آور است كه برخى گفته اند: (دیانت از نظر خواجه نظام الملك در خدمت سیاست و مشروعیّت آن قرار مى گیرد). خواجه در جاى دیگر مى نویسد: نیكوترین چیزى كه پادشاه را باید، دین است; زیرا كه مملكت و پادشاهى و دین، هم چون دو برادرند; هرگاه سلطنت اضطرابى دارد، در دین خلل آید و بد دینان و مفسدان پدید آیند. و هرگه كه كار دین با خلل باشد مملكت شوریده بود و مفسدان قوت گیرند.باتوجه به مبانیِ فكرى او و متفكران قبل از وى، پرواضح است كه خواجه نمى خواهد هر سیاستى و هر سلطنتى را مشروع و توأم با دین شمرده و همه حاكمان را تبرئه كند، بلكه او درصددِ ارائه نظام ایده آل است كه در آن، دوگانگیِ تئورى سیاسى و قانون مذهبى وجود ندارد و سیاست ایدئولوژیك، عهده دار ترسیم نظام اجتماعى است; چه این كه در چنین جامعه و حكومتى، قدرت سیاسى و قدرت دینى در یك جا متمركز مى شود. آیا با این همه، تعجب ندارد كه درباره نظریه خواجه، این گونه قضاوت كرده اند كه: (این ارتباط و پیوند نزدیك میان دین و ملك، به هیچ وجه سخنى اسلامى نیست)! 5ـ صدرالمتألّهین صدرالمتألهین، قانون و حكومت را از نیازهاى اساسى در جامعه بشرى قلمداد مى كند كه بدون آن، حركت انسان در مسیر كمال امكان ندارد. از این رو، فرستنده شریعت باید قوانین اجتماعیِ مورد نیاز جامعه را در قانون خود، جاى دهد.بر این مبنا، شریعت یك نیاز اجتماعى، در مسیر حركت تكاملى انسان است: ان الانسان لایعیش فى الدنیا اü بتمدن و اجتماع، واضطروا الى قانون مرجوع الیه بین كافة الخلق یحكمون به العدل وذلك القانون هو الشرع. فلو ترك الامر سدى من غیر سیاسة عادلة وحكومة آمرة زاجرة فى التقسیمات والتخصیصات، لتشاوشوا ویقاتلوا وشغلهم ذلك عن السلوك والعبودیّة وانساهم ذكرالله.صدرالمتألهین در این زمینه، بحث دیگرى تحت عنوان تفاوتِ شریعت ـ به عنوان قوانین كلّى ـ با سیاست ـ به عنوان مقرّرات جزئى و متغیّر ـ دارد، و شریعت را روحِ سیاست مى داند كه بدون آن، سیاست پیكرى بى جان است. از این رو، حیات سیاست، به شریعت است و شریعت باید در خدمت شریعت باشد، و بلكه هدف سیاست، پیروى از شریعت است: السیاسة المجردة عن الشرع كجسد لاروح فیه… ونهایة السیاسة هى الطاعة للشریعة، فاذا اطاعته انقاد ظاهر العالم باطنه، وتحرّكت الاجزاء نحو الكل، واذا عصت السیاسة للشریعة تأمّرت الاحساس على الامراء…. صدرالمتألهین شریعت را به قانون و روش زندگیِ اجتماعى تفسیر كرده است كه هدف آن، برقراریِ هماهنگى در جامعه است و قرآن، شرح و تفصیل این قانون است: لوترك الامر فیه من غیر تعریف قانون مضبوط لتهارشوا واختل النظام وذلك القانون هو الشرع، فالقرآن مشتمل على شرح قوانین الشریعه.او سپس جایگاه هر یك از مقررّات دینى را در سیاست نظام و تدبیر جامعه به تفصیل نشان مى دهد. نتیجه توجه به آرا و نظریات فوق، نشان دهنده آن است كه بحث رابطه دین و سیاست سابقه اى طولانى و پیوسته در تفكر دانشمندان اسلامى دارد. در نزد آن ها دین محور سیاست قرار دارد و در جامعه دینى، سیاست ایدئولوژیك، الگوى سیاستمداران و دولتمردان است. این بحث به خوبى نشان مى دهد كه در نزد متفكران اسلامى، همبستگیِ دین و سیاست هرگز به معناى وابستگیِ دین به سیاست نیست، تا دین ابزارى در دست سیاستمداران براى توجیه عملكرد نارواى آن ها در حكومت باشد، آن گونه كه در تاریخ اسلام این گونه سوء استفاده ها از دین، فراوان اتفاق افتاده است.تفكّر عموم اندیشمندان اسلامى، همان است كه استاد مطهرى در این بیان كوتاه و گویا ارائه نموده است: همبستگیِ دین و سیاست، به معناى وابستگیِ دین به سیاست نیست، بلكه به معناى وابستگیِ سیاست به دین است.
منبع: سایت ای رسانه |
بررسى پدیده دین از منظر جامعهشناسى همواره از مباحث مهم و پرجاذبه بوده است. در این مقاله، آراء برخى از بزرگان جامعهشناسى از جمله كنت، دوركیم، ماركس و ماكس وبر در باب دین مطرح و به اجمال به نقد گذاشته شده است.
اگوست كنت (1798 ـ 1857) فیلسوف و جامعهشناس فرانسوى است كه غالبا وى را بنیانگذار جامعهشناسى جدید و فلسفه پوزیتیویسم مىدانند. میراث كهن عصر روشنگرى فرانسه و امواج تكاندهنده انقلاب فرانسه موجب شدند تا اگوست كنت در كتاب پنج جلدى خود (مرحله فلسفه اثباتى) رشتهاى مختص به مطالعه علمى جامعه را طرح سازد. كنت مىخواست این رشته را «فیزیك اجتماعى» بنامد تا تأكید كند كه این رشته ماهیت بنیادین جهان اجتماعى را مورد مطالعه قرار مىدهد، اما در نهایت مجبور گردید تا واژه تركیبى لاتینى ـ یونانى (Sociology) را انتخاب كند.(1)
اصالت جامعهشناسى كنت یكى از مهمترین تجاربى است كه تاریخ فلسفه آن را ثبت كرده است. معنى این جمله به عبارت ساده این است كه: «اگر شما از مابعدالطبیعه به بهانه ناقص بودن استدلال عقلى، دست برداشتید، چارهاى ندارید جز اینكه یا علم را بر شالودهاى غیرعلمى بنیاد كنید ـ و این مستلزم از دست دادن علم است ـ یا معرفت علمى را كاملاً عینى بدانید ـ و این متضمن از دست دادن فلسفه است.»(2)
در كشف جامعهشناسى هیچگونه اشتباهى وجود نداشت. از هر دانش جدیدى همواره استقبال مىشود و این دانش هم، اگرچه كاملاً یقینى و قطعى نیست ولى، با مرور زمان ممكن است به صورت شاخه مهمى از معرفت درآید، بخصوص وقتى موضوع بحث جوامع بشرى باشد نه طبقات جانداران! تنها مشكل كنت این بود كه پس از تصور امكان چنین علمى، خیال مىكرد خودش به تنهایى مىتواند همه آن را احراز كند و همین كه كم و بیش آن را احراز كرد، مىخواست همه مشكلات فلسفى را با آن حل كند.
كارهاى مخاطرهآمیز فیلسوف ـ حتى همان وقتى كه اشتباه مىكند ـ هیچ كدام گزافى و بدون دلیل نیست. در اینجا هم كنت در صدد یافتن یك جزم تقلیدى یا تعبد علمى بود كه وقتى مقبول همگان واقع شود نظام اجتماعى تازهاى به وجود مىآید، در نگاه اول چنین مىنمود كه با كشف جامعهشناسى بناى معرفت علمى به حد كمال رسیده است و بنابراین، به تنهایى براى حل مشكل كافى است. اكنون دیگر علم تدریجا جاى مابعدالطبیعه را در عقل بشر اشغال مىكرد و تنها كار لازم این بود كه با بردبارى انتظار روزى را بكشند كه افكار كهنه به كلى راه زوال بپیماید و همه مردم خود به خود درباب جهان چشمانداز علمى واحدى اتخاذ كنند. از آن به بعد نظام اجتماعى تازه نتیجه ضرورى و طبیعى این وحدت فكرى خواهد بود.(3) كنت پس از آنكه تعداد علوم را تا این درجه كاهش داد، باز هم خود را با تكلیف دشوارترى روبهرو دید و آن اینكه همین باقىمانده را هم به صورت یك وحدت تألیفى درآورد. ما اگر انتظار داشته باشیم كه فعالیتهاى علوم خود به خود در راه رفع نیازمندىهاى انسان محدود شود، وقت خود را بیهوده هدر دادهایم؛ زیرا علم فقط در بند اشیا است نه به فكر انسان و براى دانشمند. شناخت همه اشیا در یك درجه از اهمیت است، فقط مشروط به اینكه در حوزه دانش وى قرار گیرند. نتیجه كار این شد كه هر كدام از همان علوم بنیادى هم مىبایست از درون تغییر كند و به شكل تازهاى درآید كه با نیازهاى فیلسوف مناسب باشد. كنت این عمل را «تكون تازه علم» نامید و مرادش این بود كه: مقدار مناسبى روح ذهنیت در علم دمیده شود تا تولد روحى تازهاى پیدا كند. اما متأسفانه علومى كه تكون تازه ذهنى یافته بودند آنچنان غریب مىنمودند كه دانشمندان نمىتوانستند آنها را در لباس تحصلى جدیدشان بشناسند.
نظریه معروف سه مرحلهاى كنت، الهیات را مناسب كودكى بشر انگاشت كه در جریان رشد و بلوغ بشر، نخست فلسفه جایگزین آن مىشود و سپس دانش؛ و این تحولات با ارتقاى درك انسان از عالم حادث خواهند شد. كنت دین را به ترتیبى تفسیر كرد كه ما مىتوانیم «كاركردى» بخوانیم؛ زیرا به رسم اعتقادات و شعایر دینى در همبستگى اجتماعى و مهار احساسات شخصى پافشارى داشت. وى در حالى كه عوامل غیرعقلانى را در دین تشخیص مىداد و در حقیقت از آنها نتیجه مىگرفت كه دین وجهى دایمى و گریزناپذیر از وجود انسان است، باز در نظریه تكامل خود منحصرا بر عوامل شناختى تأكید مىكرد.(4)
طرح تكاملى كنت در زمینه تحول اندیشه بشرى، كه خود آن را كلید تحول جامعه مىانگاشت، در كتاب درسهایى درباره فلسفه اثباتى مطرح شد كه نخستین بار در سالهاى میان 1830 و 1842 انتشار یافت.
در این كتاب، كنت «قانون سه مرحلهاى»اش را مطرح مىكند و مىگوید كه در جریان تحول عقلى بشریت سه مرحله متفاوت خداشناسى، مابعد طبیعى و اثباتى را مىتوان تشخیص داد.
در نخستین مرحله، كه همان مرحله خداشناسى است، اندیشهها و تصورات راجع به واقعیت، اساسا ماهیتى مذهبى دارند. مرحله ما بعد طبیعى مرحلهاى گذارى میان مرحلههاى خداشناسى و اثباتى است كه آخرین مرحله اندیشه علمى نوین را باز مىنماید. در مرحله خداشناسى، باور مردم بر این است كه پدیدههاى طبیعى، حیات و شخصیتى از آن خود دارند و به زندگى و شخصیت انسانها همانندند. در این مرحله، پدیدههاى طبیعى از طریق همانندسازى آنها با رفتار بشرى تبیین و شناخته مىشوند و چنان تصور مىشوند كه گویى از خود اراده دارند و با نیت عمل مىكنند.
كنت سپس مرحله خداشناسى را به سه خرد مرحله تقسیم مىكند. در نخستین مرحله كه نامش طلسم باورى است، باور بر این است كه همه چیزها حتى چیزهاى بىجان، زنده به روح و جانى مانند روح و جان انسانهایند. به نظر كنت، این اعتقاد بر همه اندیشههاى مذهبى چیرگى دارد و تنها در صورتى به درستى شناخته مىشود كه در زمینه تحول اولیه بشرى نگریسته شود. در آن دوران اولیه، و در غیاب هرگونه دانش بهتر، تعمیم دادن ماهیت و تجربه بشرى به بقیه واقعیتها، در نظر گرفتن همه چیزها به صورتى كه اساسا ماهیتى یكسان داشته باشند، و این نتیجهگیرى كه این ماهیت باید شبیه همان ماهیتى باشد كه براى آنها از همه بیشتر شناخته شدهتر بود؛ یعنى ماهیت خودشان كاملاً منطقى و خردپسندانه بود.
در خرد مرحله دوم كه چند خداپرستى (Polytheim) نام دارد، چیزهاى مادى دیگر زنده به روح یا جانى كه درون آنها خانه كرده باشد، در نظر گرفته نمىشوند. خود ماده به عنوان چیز بىاثرى پنداشته مىشود كه در معرض اراده خارجى یك عامل فراطبیعى است. اعتقاد به عوامل فراطبیعى یا خدایى بر اثر استعداد و گرایش بشر به تعمیم دادن پدیدار مىشود. به عوامل فراطبیعى بیش از پیش حوزههاى اقتدار گستردهترى نسبت داده مىشود. این عوامل، دیگر به اعیان خاص وابسته نیستند، بلكه در همه پدیدههاى وابسته به یك نوع خاص یا منطق به یك مقوله معین، آشكارا تجلى مىیابند. این فراگرد یك چنین روالى دارد.
در یك گام بعد، فراگردى كه طلسم باورى را به چند خداپرستى كشانده بود، منطقا به آخرین خُرد مرحله خداشناسى، یعنى به تك خداپرستى (Poly shiem) منجر مىشود. این خرد مرحله با شكلگیرى دینهاى بزرگ جهانى و پدیدارى سازمانهاى مذهبى مشخصى همچون كلیسا مشخص مىشود.
از این مرحله تك خداپرستى، اندیشه بشرى وارد مرحله گذارى مابعدالطبیعى مىشود كه طى آن، ارواح و ایزدان جاى خود را به برداشتهاى انتزاعى از اصول عالم یا نیروهایى مىدهند كه حاكم بر واقعیتاند. این مرحله گذارى نیز به نوبه خود راه را براى اندیشه علمى مرحله اثباتى باز مىكند كه در صدد تبیین واقعیت بر حسب قوانین و تعمیمهاى علّى است.(5)
كنت، چنانكه معروف است، نظام پوزیتیویستى خود را با نوعى دین، كه در آن، انسانیت به عنوان متعلق پرستش، جاى خدا را مىگیرد، كامل مىكند. انسان طبیعتگرا در حالى كه نمىتواند وجود خدایى متعالى را فراتر از طبیعت بپذیرد، اما ممكن است درباره خود طبیعت، به صورت موجودى خداگونه بیندیشد.
از نظر كنت، فرد انسانى هر چه هست و هر چه دارد، مدیون انسانیت است. اینكه او مىتواند انسانگونه زندگى كند، از آنروست كه وى در قابلیتهاى عام روانشناختى و بیولوژیك انسانى شریك است و اگر افراد متعلق به فلان نسل مىتوانند یك زندگى كاملاً انسانى را دارا باشند، این را مدیون زحماتى هستند كه اسلافشان در پایهریزى میراث فرهنگى آنها متحمل گشتهاند. افزون بر این، طبق رأى كنت، خدمت به انسانیت، به اشكال مختلفش، شریفترین آرمانى است كه مىتوان به یك فرد پیشنهاد كرد و انسانیت، بر خلاف یك خداى قادر متعال، به این خدمت نیازمند است. از اینرو، كنت «مذهب انسانیت» را پیشنهاد كرد؛ مذهبى كه در آن، متعلق پرستش، انسانى است كه گرچه به حیث زمانى ـ مكانى از هم گسیخته است، اما به عنوان یك موجود وحدانى به آن نگاه مىشود.(6)
كنت بر خلاف بسیارى از طبیعتگرایان در مورد مشروح كاركردهاى دین پیشنهادىاش ابهام نداشت. او تحت تأثیر ساختار شعایرى كاتولیسیسم روحى بود و آن را به عنوان الگو برگرفت. به عنوان مثال، در آیین اهدا، كه همانند غسل تعمید است، والدین طى یك مراسم عمومى با شكوه، فرزند خود را وقف خدمت به بشریت مىكنند. مراسم جمعى باید با انجام منظم دعاى فردى ـ كه كنت بیشترین تأكید را بر آن داشت ـ تقویت مجدد شود و هر فرد مكلف است كه روزانه چهار مرتبه دعا كند و هریك از این دعاها دو بخش است: بخش تذكر و بخش تزكیه. در بخش اول، فرد به یكى از خدمتگزاران بزرگ بشریت متوسل مىشود و با تأمل فراوان در اعمال او، ملهم مىشود كه او را سرمشق قرار دهد و بدینگونه عشق فرد به انسانیت تسریع مىشود. اما بخش تطهیرگر به خواستههاى شریفى كه بدین ترتیب برانگیخته شدهاند تجلى با ابهتى مىدهد و طى آن فرد خود را وقف بشریت مىكند. شعایر دیگر عبارتند از: نظامى از جشنهاى دینى و تقویمى از قدّیسان انسانیت، كه براى دعاهایى كه در هر روز از سال صورت مىگیرد، مواد لازم را فراهم مىآورد.
كنت از جمله جامعهشناسانى است كه با رویكردى معرفتى به سراغ تبیین عقاید دینى در میان مردمان ابتدایى رفته است. وى بر اساس مراحل سهگانه تحول معرفت بشرى، دین را متعلق به دوره ربانى حیات بشر مىداند كه نقش اصلى آن، ارائه تبیینى از واقعیات پیرامون بوده است. جانگرایى، چند خدایى و وحدانیت كه به عنوان صورتهاى به تدریج متكامل عقاید دینى در این دوره شناخته شدهاند، در واقع تفاسیر مختلفىاند كه بشر در مسیر تحول معرفتى خویش از هستى و حوادث و مسائل پیرامون خویش ارائه نموده است و از این جنبه ـ یعنى تلاش معرفتى بشر ـ هیچ تفاوتى با تبیین فلسفى در دوره متافیزیكى و تبیین علمى در دوره پوزیتیویستى ندارند.(7)
در مورد مراحل سهگانه تحول اندیشه بشرى باید گفت: به نظر نمىآید كه الگوى مراحل سهگانه گذار ذهن، به نحوى كه كنت آن را تقریر مىكند، بر همه جوامع قابل تطبیق باشد. به عبارت دیگر، نمىتوان نتایج حاصله از بررسى محدودى از جوامع را به همه جوامع بشرى تعمیم داد.
در تحلیل كنت نوعى تنگنظرى وجود دارد كه بر اساس آن به نظر مىآید نگاه دینى به رخدادها با برخورد علمى با آنها قابل جمع نیست و اكنون جاى این سؤال باقى مىماند كه به چه دلیل نمىتوان سه ساحت معرفت دینى و فلسفى و علمى را با هم جمع كرد؟ آیا واقعا نمىتوان در آن واحد از حوادث، هم تحلیل الهى داشت و هم فلسفى و هم علمى؟
تجربه انسان معاصر و گرایش مجدد به باور واندیشه دینى و ارزش نهادن به مفاهیم مابعدالطبیعى و تجارب دینى در پایان قرن بیستم نادرستى و یا عدم دقت تحلیل و پیشبینى كنت را آشكار مىسازد. به ویژه آنكه این امر در اوج رشد علوم تجربى، آن هم در میان گروه وسیعى از تحصیلكردگان و متخصصان علوم جدید كه بعضا از چهرههاى علمى درجه اول این قرن محسوب مىشوند، اتفاق مىافتد.
2. در این نظریه، علم همچون خدا بر مسند بزرگى و جلال نشسته و به حكمرانى پرداخته و همه نقطههاى كور براساس آن به روشنایى مبدل مىشوند، با آنكه امروزه از شوكت و جلالت و ابهت علم كاسته شده. روزى مىگفتند همه سؤالات را با علم مىتوان پاسخ داد، اما امروزه مىگویند نمىشود به وسیله علم به همه پاسخها دست یافت و اساسا بسیارى از سؤالها وجود دارد كه علم نمىتواند به آن سؤالها پاسخ بدهد. مثلاً هدف از حیات چیست؟ اصلاً جهان براى چه به وجود آمده؟ آیا علم قابل اعتماد است؟ معنادارى جهان و سؤالهایى دیگر از این نوع، سؤالاتى هستند كه علم نمىتواند به آنها پاسخ دهد و امروزه دیگر علم، آن خداى صدرهنشین نیست كه به دین نهیب بزند و بخواهد بر تخت فرمانروایى او بنشیند، امروزه حتى بسیارى از پوزیتیویستها هم معتقدند كه به بسیارى از سؤالها فقط باید دین پاسخ بدهد و بالاخره علم بت شده و دچار محدودیتهاى نظرى و علمى بسیارى شده و از سوى دیگر، هر روزه بر جلالت و عظمت و ابهت دین افزوده شده و براى بسیارى از مردم دنیا هم روشن شده كه منشأهایى كه افرادى نظیر كنت براى دین بیان كردهاند، به همان بى ارجى و بىاعتبارى خود علم است و اساسا علم در آن سطحى نیست كه بتواند در حوزه مسائل باطنى و جنبههاى روحانى نظر بدهد.(8)
استاد شهید مرتضى مطهرى در مورد دیدگاه كنت بر آن است كه نظر وى همان مسأله تحلیل حوادث است؛ یعنى مىخواهد بگوید: بشر بالطبع اصل علیت را پذیرفته است. منتها بشرهاى اولیه چون علل اصلى حوادث را نمىشناختند اینها را به یك سلسله موجودات غیبى، خدایان و امثال اینها نسبت مىدهد. مثلاً مىدیدند باران مىآید، نمىدانستند علت آن چیست، مىگفتند: «خداى طوفان» و همچنین حوادث دیگر. بنابراین، از نظر او این فقط یك فكر است براى انسان، مثل آنچه كه ما در باب توحید مىگوییم كه این فقط مربوط به مرحله شناخت است.(9)
طبق این نظریه، با رفتن جهل، یعنى شناختن علل، اعتقاد به اینكه اشیا جاندار نیستند و همه بىجان هستند؛ دریا بىجان است، زمین بىجان است و حتى اینكه انسان خودش هم یك روحى داشته باشد، قهرا مورد شك و تردید یا نفى قرار گیرد. در این حال، پرستش موضوع ندارد؛ یعنى با گسترش علم، خود به خود مذهب منتفى مىشود.
«این حرف به دلایلى درست نیست. یكى از دلایل این است كه تجربه خلاف این مطلب را ثابت كرده، مىگوید ما مىبینیم كه در میان جاهلها، هم مذهبى هست هم لامذهب؛ در میان عالمها نیز هم مذهبى هست و هم لامذهب، یعنى مسأله مذهبى و لامذهبى هیچ به علم و جهل ارتباط ندارد. اگر مذهب مولود جهل بود مىبایست به هر نسبت كه مردم بىسوادترند مذهبىتر باشند و به هر نسبت كه باسوادتر و عالمتر هستند لامذهبتر باشند. پس حتما علماى طراز اول باید لامذهب باشند در صورتى كه عملاً چنین نیست. بعد مىگوید مثل كى و كى و حتى مىگوید داروین نیز لامذهب نبود.»(10)
3. این سه دوره كه اگوست كنت بیان كرده است، از نظر عامه و توده مردم ممكن است صحیح باشد؛ به این معنا كه در یك دوره مردم علت یك حادثه ـ مثلاً بیمارى ـ را موجوداتى نامرئى از قبیل دیو و جن مىدانستند، همچنانكه الان هم حتى در میان تحصیلكردههاى اروپایى چنین افراد و طبقاتى وجود ندارند، و در یك دوره دیگر به نظامات طبیعى پى برده بودند و علت بیمارى را در عللى كه بر بیمار احاطه كرده است مىدانستند و اجمالاً مىدانستند تأثیراتى از ناحیه طبیعت سبب بیمارى شده است، همچنانكه همه كسانى كه طب نخوانده و اطلاعات طبى ندارند ولى به نظامات طبیعى ایمان دارند، طبعا تصورشان به همین شكل است و در دوره دیگر، رابطه خود پدیدهها را از تجربیات علمى كشف كردهاند كه این هم تازگى ندارد، هم در قدیم بوده، هم در جدید. و البته در دوره جدید گرایش بشر به پدیدهشناسى و تعلیل پدیدهها به یكدیگر بیشتر است.
تقسیمبندى فكر بشر به این نحو غلط است. اگر بخواهیم ادوار تفكر بشر را تقسیمبندى كنیم، باید افكار متفكران بشر ـ نه توده عامه ـ را مقیاس دورهها قرار دهیم و به اصطلاح، جهانبینى افراد برجسته بشر را در نظر بگیریم. در اینجاست كه مىبینیم تقسیمبندى اگوست كنت به كلى غلط است. هرگز اندیشه بشرى، كه متفكران هر دورهاى نمایندگان آن هستند، چنین سه دورهاى طى نكرده است. یكى از ادوار تفكر و یا حلقههاى تفكر، دوره و حلقه تفكر اسلامى است. از نظر روش اسلامى، همه این تفكرات در یك شكل خاص با هم امكان اجتماع دارند؛ یعنى در یك طرز تفكر خاص ـ كه ما آن را اسلام مىنامیم ـ همه آن سه نوع تفكر با یكدیگر قابل جمع است. به عبارت دیگر، یك فرد در آنِ واحد مىتواند طرز تفكرى داشته باشد كه هم الهى باشد، هم فلسفى و هم علمى.
از نظر یك متفكر آشنا به تفكر اسلامى این مطلب مطرح نیست كه آیا علت حادثه آن است كه علم نشان مىدهد یا آن است كه فلسفه به صورت قوه نشان مىدهد یا علت حادثه آن است كه به نام خدا نامیده مىشود. پس در اینجا به كنت باید یاداور شد كه طرز تفكر چهارمى در جهان بوده كه شما از آن بىخبرید.(11)
4. افرادى نظیر كنت، یك پیشفرض اشتباه ذهنى براى خود در نظر گرفتهاند و براساس آن پیشفرض تضاد بین علم و دین را طرح نمودهاند، در حالى كه هرگز میان علم و دین تضادى وجود ندارد، بلكه علم و دین دوشادوش هم حركت نموده و حتى همدیگر را تكمیل مىكنند. داستان تضاد علم و دین، منشأ دینى ندارد، بلكه به سبب تحریف واقعیتهاى داستان آفرینش، طبق نظریه تحریف شده تورات، مطرح شده است. واقعیتهاى تاریخى نشان مىدهد كه دین، سرمایه جاودان بشرى است، همه چیز عوض مىشود، و هر چیز براى خود تاریخ مصرف دارد، جز دین كه هرچه تطورات و تحولات اجتماعى، تاریخى در زندگى بشر پیش بیاید باز این حقیقت به شكلى جاودانه خواهد ماند.(12) شهید مطهرى درباره رمز جاودانگى دین مىفرماید: «دین اگر بخواهد در این دنیا باقى بماند، باید داراى یكى از این دو خاصیت باشد: یا باید در نهاد بشر جا داشته باشد، در ژرفاى فطرت جا داشته باشد؛ یعنى خود در درون بشر به صورت یك خواستهاى باشد كه البته در آن صورت تا بشر در دنیا باقى است، باقى خواهد بود و یا لااقل اگر خودش خواسته طبیعى بشر نیست باید وسیله باشد، اما این هم به تنهایى كافى نیست. باید آنچنان وسیله تأمینكنندهاى باشد كه چیز دیگر هم نتواند جاى او را بگیرد. یعنى باید چنین فرض كنیم كه بشر یك رشته احتیاجات دارد كه آن احتیاجات را فقط دین تأمین مىكند. چیز دیگرى غیر از دین و مذهب قادر نیست آن احتیاجات را تأمین كند.»(13)
ویلیام آلستون، فیلسوف دین معاصر، در مورد نظریه طبیعتگرایانه كنت مىنویسد: كنت در زمان حیات خویش نفوذى قابل ملاحظه داشت و برخى از بخشهاى عملى مذهب انسانیت او تحقق سریع یافت، ولى دوام نداشت و در این زمان احتمالى قوى هست كه احیا شود، ما كه در قرن بیستم زیر ضربات دو جنگ جهانى تلوتلو مىخوریم و هر ساعت انتظار داریم كه ناقوس مرگ تمدن به صدا درآید، راغب نیستیم چشم بسته نسبت به انسانیت رشد كنیم. اومانیستهاى جدید آهنگ آن دارند كه در تكریم و تقدیسهاى خویش دقیقتر باشند. آخرین گرایش این است كه جنبههاى آرمانىتر انسان، آرمانهایى در باب حقیقت، زیبایى و خیر را براى عبادت دینى جدا كنیم. یا تأكید از انسان، آنگونه كه در خارج وجود دارد، برداشته شود، بر آرمانهایى گذاشته شود كه او در لحظات بهتر تعقیب مىكند.(14)
كارل ماركس در 1818 در آلمان متولد شد و در سال 1883 در انگلستان درگذشت. وى از شخصیتهایى است كه افكارش بیشترین تأثیر را در تحولات فكرى، اجتماعى و سیاسى قرن بیستم داشته است. شكلگیرى بلوك شرق و مكاتب كمونیستى در این قرن و حوادث مرتبط با آنها از جمله این تحولات است. وى در دوران دانشجویى با اندیشههاى هگل آشنا شد و به گروهى به نام «هگلیان جوان» پیوست. در این زمان فلسفه هگل، روح حاكم بر زندگى فكرى آلمان بود. در همین زمان بود كه با لودویگ فوئرباخ، یكى دیگر از «هگلیان جوان»، آشنا شد كه انتشار كتاب او تحت عنوان گوهر مسیحیت بر دیدگاههاى ماركس تأثیر ماندگار بر جاى گذاشت. اما به تدریج جریان حوادث كه با تبعیدها و مهاجرتهاى پى در پى وى همراه بود، ماركس را به كمونیسم علاقهمند كرد و به آنها پیوست.(15)
هرچند كه او اغلب به سبب نكات مؤثر و بصیرتآمیزش درباره دین مورد ذكر قرار مىگیرد، اما سهم خود ماركس به جامعهشناسى دین سهم ناچیزى بود. تأثیر واقعى او بر این رشته غیرمستقیم و از طریق نشر و گسترش نظریه او در مورد تأثیر متقابل روبنا و زیربنا بوده است. ماركس توجه محققان را به شباهتهاى فرهنگى و كاركردى بین دین، حقوق، سیاست و ایدئولوژى كه همه بخش هایى از روبنا هستند جلب نمود. ماركس در حالى كه تأكید مىكرد كه روبناها نهایتا توسط «روابط تولید»، كه به عنوان زیربنا عمل مىكند، تعیین مىشوند، اما ظاهرا براى مفاهیم دینى نوعى استقلال قایل بود و معتقد بود كه آنها مىتوانند به عنوان متغیرهاى مستقل عمل كنند.
ماركس مىخواست با فعلیت بخشیدن به آرمانهاى آخرت گرایانه دینى از طریق عمل انقلابى در همین جهان، دین را محو كند. با این همه، او اعتقاد داشت كه نیروى غیردینى واقعى در جامعه جدید كه عامل دنیوى شدن دین است، پرولتاریاى انقلابى نیست، بلكه «طبقه بورژوازى است كه جاذبههاى آسمانى شور دینى را... در سرداب حسابگرىهاى خودپرستانه فرو مىاندازد.»(16)
رویكرد افیونى یا تخدیرى دین، نظریهاى است كه دین را به مثابه یك ایدئولوژى مىبیند كه كاركرد اصلىاش توجیه ستم و ظلمى است كه بر طبقات پایین اجتماعى وارد مىآید. نقش و كاركرد دین به عنوان افیون اجتماعى، تخفیف ظرفیتهاى انقلابى و پرخاشگرانه گروههاى فرو دست جامعه، پدید آوردن صورت كاذبى از انسجام اجتماعى در غیاب پیوندهاى مشترك میان طبقات و اقشار مختلف مردم و بالاخره مشروعیتبخشى به نظام حاكم است. كارل ماركس و همفكر نزدیكش فردریك انگلس، تحت تأثیر آراى لودویك فوئر باخ درباره دین، براى دین و باور دینى هیچ اصالت و اعتبار بالاستقلالى قایل نبودند و آن را در چارچوب مناسبات طبقاتى، همچون یك پدیده تبعى، درجه دوم و روبنایى تبیین مىكردند. این دو نیز خود را ملزم به ارائه تعریفى از دین كه در سراسر آثار فراوان خویش قصد كوچكشمارى و غیر مهم قلمداد كردن آن را داشتند، نمىبینند. چیزى كه به عنوان تعریف دین بعضا از آنها نقل مىشود، منحصر در این است: «دین، خود آگاهى و خود احساسى انسانى است كه هنوز خود را كشف نكرده و یا خود را گم كرده است. دین، تحقق خیالى ذات بشر است؛ چرا كه ذات بشر واقعیت حقیقى ندارد.»(17)
در این تعریف ردپاى گرایش تحویلگرایانه فوئرباخى كاملاً مشهود است. در بیان مشهور دیگرى كه از ماركس منقول است و به دشوارى بتوان آن را تعریف دین قلمداد كرد، نگرش كاركردى غلبه دارد. ماركس در معرفى دین به عنوان افیون تودهها در واقع به كاركردهاى آن براى طبقات حاكم در حفظ وضع موجود نظر داشته است. برداشت و بیان نخست وى از دین را از آنرو تحویلگرایانه دانستهاند كه در تعریف و تبیین دین، به سراغ پدیدهها و عوامل خارج از آن رفته و وجود هرگونه تعدد و تنوع در آموزهها و تجربیات تاریخى ادیان مختلف جهانى را نادیده انگاشته است و آن را در جهت تأیید و تثبیت ایده ماتریالیسم تاریخى و نظریه نزاع طبقاتى به كار گرفته است. تعاریف افیونى از دین كه بر اساس صورت خاصى از دین (مسیحیت) و برهه تاریخى قرن 18 و خاستگاه اروپایى آن شكل گرفته است، در توصیف و تبیین بسیارى از مصادیق دیگر باور دینى در دورههاى تاریخى متفاوت و جوامع مختلف كه بعضا حامل ویژگىهاى مورد اشاره این رویكرد نیستند، ناتوان است.(18)
به نظر ماركس، دین اساسا محصول یك جامعه طبقاتى است. اندیشههاى او درباره دین، بخشى از نظریه كلىاش درباره از خود بیگانگى در جوامع طبقاتى به شمار مىآید. به نظر ماركس، دین هم محصول از خودبیگانگى منافع طبقاتى است. دین هم ابزار فریفتكارى و ستمگرى به طبقه زیر دست جامعه است و هم بیان اعتراض علیه ستمگرى و نیز نوعى تسلیم و مایه تسلى در برابر ستمگرى. به اعتقاد ماركس، در جوامع ماقبل طبقاتى انسانها بازیچه طبیعت بودند. اقوام ابتدایى نظارتى بر طبیعت نداشتند و درباره فراگردهاى طبیعى چیز زیادى نمىدانستند. در نتیجه، آنها مىكوشیدند تا از طریق وسایل جادویى و مذهبى نظارتى بر طبیعت به دست آورند. زمانى كه جامعه دچار تقسیم طبقاتى شد، انسانها بار دیگر در موقعیتى قرار گرفتند كه نمىتوانستند بر نیروهاى تأثیرگذار بر آنها نظارتى اعمال كنند و دانش آنها نیز در این باره كافى نبود. در یك جامعه طبقاتى، نظم اجتماعى به عنوان پدیده ثابت و از پیش تعیینشدهاى كه رفتار انسانها را نظارت و تعیین مىكند، در نظر گرفته مىشود. ولى در واقع، نظم اجتماعى چیزى جز همان كنشها و رفتارهاى اعضاى جامعه نیست. از آنجا كه این انسانها هستند كه با كنشهایشان نظم اجتماعى را حفظ مىكند، پس نظم اجتماعى در واقع آفریده خود آنهاست. كوتاه سخن، در جامعه طبقاتى انسانها از خود بیگانهاند و نظر رمزآمیزى درباره واقعیت دارند. در این جامعه، فرآوردههاى انسانى نه محصول فعالیت آنها، بلكه آفریده نیروهاى خارج از انسانها در نظر گرفته مىشوند. آنها واقعیت مستقلى را در نظر مىگیرند كه به جاى آنكه تعیین شده فعالیت انسانها باشد، تعیینكننده این فعالیتها است.(19)
نظریه ماركس در مورد دین در كتاب درباره دین شرح داده شده است. او دین را به عنوان یك بنیاد اجتماعى تعریف مىكند كه با هماهنگى نظام عدالت، دولت، نظام مدارس و وسایل ارتباط جمعى باعث تداوم نظام سرمایهدارى مىشود. دین نیرویى است كه نظام سرمایهدارى را از طریق متحد كردن طبقات زحمتكش (كارگرى) به وسیله پاداش دادن به كار و زحمت آنها تقویت مىكند. دین این كار را از طریق مبهم نشان دادن جهان و باز داشتن طبقه كارگر از اعتراض در مورد سختى زندگىشان به بهانه پاداش جهان دیگر (بهشت) عملى مىكند. ماركس دین را به عنوان آه حسرت و زارى تودههاى مستضعف، قلب یك دنیاى بدون قلب، توصیف كرد، دقیقا دین یك روح یك مكان بدون روح مىباشد. دین افیون ملتهاست. نظر ماركس در مورد دین منفى است و او ادعا مىكند كه «منسوخ كردن دین به عنوان یك خوشبختى توهمى و غیرواقعى براى خوشبخت كردن حقیقى مردم لازم است.»(20)
ماركس معتقد است كه دین حاصل كژكارى شناختى است. «انسان، دنیاى انسان و دولت و جامعه است. این دولت و این جامعه، دین؛ یعنى یك جهان آگاهىِ تحریف شده، را پدید مىآورد. بنابراین، نظر اساسى ماركس این است كه باور دینى محصول كاركرد بد قواى ادراكى است؛ كاركرد بد در واكنش به كاركرد بد اجتماعى و سیاسى.»(21)
1. نخستین انتقادى كه مىتوان به رهیافت دین ماركس وارد كرد، راجع به تشخیص دین به عنوان بیانگر منافع طبقاتى و ایدئولوژى سودمند براى طبقه حاكم است. در اینكه دین مىتواند بدین صورت باشد و به این صورت نیز به كار مىرود، كمتر مىتوان تردید كرد. هركس بىگمان مىتواند چنین استدلال كند كه دین در جوامع طبقاتى به احتمال زیاد به این صورت به كار مىرود. به گفته خود ماركس، افكار حاكم بر هر زمانهاى، معمولاً افكار طبقه حاكم و از جمله افكار مذهبى است و اندیشههاى مذهبى به پایگاه طبقه حاكم مشروعیت مىبخشد و از معارضه با آن جلوگیرى مىكند. رهبران و سازمانهاى مذهبى غالبا خودشان را با این موقعیت تطبیق مىدهند و اتحادى با قدرتهاى دنیوى مىبندند؛ بدین ترتیب كه در عوض مشروعسازى طبقه حاكم، از حمایت دولت برخوردار مىشوند و حتى با حمایت دولت انحصار امور مذهبى را به دست مىگیرند. اما با این همه، این پرسش همچنان به قوت خود باقى است كه آیا مىتوان گفت: دین اساسا ایدئولوژیك و فریفتكارانه است و یا باید گفت: تنها در برخى شرایط دین به چنین شیوهاى به كار گرفته مىشود؟ آیا به صرف اینكه از یك رشته باور داشت، غالبا مىتوان استفادههاى خاصى كرد؛ باید چنین نتیجه گرفت كه این باورداشتها جز وسیلهاى براى پشتیبانى از یك نظم خاص اجتماعى چیز دیگرى نیستند؟ منتقدان ماركس مىگویند كه چنین برداشتى درست نیست. خود ماركس هم با این برداشت موافق نیست. اگر دین اساسا یك وسیله فریفتكارانه باشد، مىتوان انتظار داشت كه از طبقه حاكم جامعه سرچشمه گرفته است. اما خود ماركس كه دین را محصول از خود بیگانگى مىانگارد، این واقعیت را تشخیص مىدهد كه دین از كسانى سرچشمه مىگیرد كه از همه بیشتر از خود بیگانهاند؛ یعنى همان طبقات زیردست. ماركس بر كاركرد جبرانى دین و این واقعیت نیز تأكید مىورزد كه دین نوعى بیان اعتراض است.
بىگمان دین از همان آغاز وجودش ممكن است به كاربردهاى ایدئولوژیك تن در داده باشد. اما این گفته كه دین مىتواند ابزار فریفتكارى باشد، با این سخن كه هنر و نمایش مىتواند براى مقاصد ایدئولوژیك به كار آید، چندان تفاوتى ندارد و نمىتواند تبیین مناسبى براى دین باشد. تبیین دین به عنوان یك نوع فریفتكارى ایدئولوژیك، در بهترین حالت تنها مىتواند این قضیه را تبیین كند كه چرا دین صورتهاى خاصى به خود مىگیرد و تأكیدها و تفسیرهاى معینى را پذیرا مىشود. اما این تبیین، نمىتواند تمامى واقعیت دین را توضیح دهد.(22)
2. ماركس دین را ایدئولوژى دانسته كه همچون حكومت، هنر و اخلاق از امور روبنایى جامعه و وابسته به زیربناى اقتصادى است و نیز تأكید مىكند كه تحقیقات و نظریات او داراى ماهیتى علمى است، اما با تحلیل و بررسى نظریات او هرگز نمىتوان آنها را در چارچوب علمى منظمى قرار داد. براى مثال، به فرض كه بپذیریم انشعاب پروتستانتیسم از آیین كاتولیك تحت تأثیر پیدایش كاپیتالیسم در پایان قرون وسطى بود، اما جاى این سؤال هست كه آیا با تغییرات جزئى نیز روبناى دینى جامعه تغییر مىكند؟ افزون بر این، چرا در موارد دیگرى كه سرمایهدارى ظهور پیدا كرده، تغییرى از نوع پروتستانتیسم به ظهور نرسیده؛ مثلاً، بسیارى از حكومت شهرهاى ایتالیایى در اواخر قرون وسطى به سمت كاپیتالیسم حركت كردند، اما پروتستانیسم در آنجا شكل نگرفت. آیا این امكان وجود ندارد كه برخلاف آنچه ماركس مىگوید ظهور آیینهاى جدید، علت و موجب تغییرات اقتصادى باشد، همانگونه كه ماكس وبر آن را مطرح ساخت و ظهور روح سرمایهدارى در اروپاى غربى را مرهون اخلاق پروتستانى دانست؟ با وجود انتقادهایى كه بر نظریه ماكس وبر وارد كردهاند، اما او یك چیز را مشخص ساخت و آن اینكه روابط اجتماعى آنطور كه ماركس آنها را مطرح مىسازد، قطعیت و وضوح ندارند. افزون بر این، موارد بىشمارى وجود دارد كه در آنجا اندیشههایى از حوزه هنر، ادبیات، اخلاق و سیاست و حقوق در اقتصاد تأثیر گذارده و یا آن را شكل داده است. بنابراین، كلیت این قاعده كه یك نهاد از جامعه همیشه علت و بقیه اجزا همیشه معلول باشند، سادهانگارانه است.(23)
3. شواهد تاریخى فراوانى از مخالفت ادیان آسمانى با ظلم و ظالم حكایت دارند و نیز اكثریت پیروان ادیان حق، محرومان و مستضعفان بوده كه همواره با ستمگران و استثمارگران درگیرى داشتهاند و نظام اعتقادى و ارزشى این ادیان در بردارنده مضامین ظلمستیزانى انقلابى، و علت اصلى مخالفت كافران و مشركان نیز حفظ موقعیت برتر اقتصادى و سیاسى و اجتماعى خود بوده است. بنابراین، احتمال اختراع دین از سوى استثمارگران، به منظور حفظ منابع قدرت و نیز از طرف مستمندان و ضعیفان براى توجیه وضع موجود، نفى مىشود. بىشك در طول تاریخ ستمگرانى بودهاند كه براى خاموش ساختن فریاد برهنگان به تحریف پارهاى از حقایق دینى پرداخته و مقام و منزلت خویش را الهى و آسمانى جلوه دادهاند و تاریخ دینى مسیحیت حاكى از این مطلب است، ولى این واقعیت تاریخى نباید مانع از شناخت حقیقى ادیان واقعى شود.(24)
امیل دوركیم (1857 ـ 1917) دانشمند جامعهشناس فرانسوى كه معمولاً بنیانگذار مكتب جامعهشناسى فرانسوى محسوب مىشود، روش متینى بر مبناى تلفیق تحقیقات تجربى و نظریه جامعهشناسى پى افكند. وى در درون نظام دانشگاهى از تأثر و نفوذى بسیار برخورار بود و جامعهشناسى او نیز تا دهه 1930 صورت غالب را داشت. دوركیم بدین طریق بر مورخان، قومشناسان و متخصصان دیگر تأثیر گذاشت، همچنى افكار اولیهاش در شكل بخشیدن به انسانشناسى اجتماعى و كارهاى بعدىاش بر جامعهشناسى دین مؤثر بودند.(25)
دوركیم همانند اسپنسر، طرفدار تحقیق در قوانین جامعهشناسى بود، اما بر خلاف اسپنسر از موضع كنت، مبنى بر اینكه معرفت جامعهشناسى مىتواند براى ساختن یك جامعه بهتر مورد استفاده قرار گیرد، طرفداراى كرد. دوركیم همانند اسپنسر، سؤال اساسى جامعهشناسى را مربوط به این امر مىدانست كه این دانش انسجام جامعه را وقتى كه بزرگتر و پیچیدهتر مىشود چگونه تبیین مىكند. اما دوركیم برخلاف اسپنسر، به مثراث فرانسوى خود وفادار مانده، بر اهمیت عقاید مشترك به عنوان یك نیروى انسجامبخش، تأكید ورزید. وى، رویكرد كاركردى را پذیرفت و استدلال كرد كه تبیینهاى جامعهشناسان باید در صدد كشف این امر باشند كه یك عنصر جهان اجتماعى چگونه نیاز جامعه را برآورده مىسازد. وى تنها بر یك نیاز، یعنى نیاز به یكپارچه ساختن اعضاى جامعه در یك كل منسجم، تأكید مىورزید.(26)
در جامعهشناسى دین در دوره جدید، دو شخصیت واقعا مهم وجود دارد كه عبارتند از: امیل دوركیم و ماكس وبر. اینان در میان خود، مسائل و عوامل تعیینكننده را طرح كردند و انسجام نظرى بخشیدن به بینش و برداشتهاى خود را به دیگران واگذار كردند. دوركیم نه فقط تحت تأثیر رابرتسون اسمیت و آثار او راجع به ادیان سامى، بلكه تحت تأثیر استاد خود فوستل دوكولانژ نیز واقع شده بود. نخستین خدمت علمى دوركیم به جامعهشناسى دین، تحلیل او از نقشى بود كه دین در تكوین وجدان جمعى، یعنى وجدان و آگاهى اخلاقى جمعى جامعه، ایفا مىكرد. هرچند او با این انگارش زمانهاش سهیم بود كه مىگفت: دین محكوم به این است كه سهم هرچه كمترى در زندگى جدید داشته باشد، با این حال، توجه او نه معطوف به انحطاط و انتقاد از دین، بلكه تحولش بود. او دین جوامع جدید را كیش یا آیین فردى نامید.(27)
دوركیم از آنجا كه خواهان یافتن علل اصلى حضور همواره دین در جوامع است و به دنبال آن با نظاره كردن نقش مهم و كاركردهاى دین و وظایفى كه در طول حیاتش داشته است، سعى مىكند جایگاه دین را در بین سایر واقعیتهاى اجتماعى روشن كند، با مطالعه جوامع ابتدایى بحث خود را در باب دین آغاز كرد. وى اعلان داشت كه دین بر دو مقوله اصلى مبتنى است: بخشى از آن را مناسك و بخش دیگر از آن را عقاید و باورها شكل مىدهند. عقاید و باورها خود داراى مشخصههاى بارزى هستند كه جهان را به دو دسته امور مقدس و غیر مقدس تقسیم مىكنند كه هر كدام خصم دیگرى است و بدون گذر از یكى، به دیگرى نمىتوان وارد شد. بر این اساس، دین مربوط به بخش مقدس است و زنجیرهاى به هم پیوسته از امور مقدس تشكیل مىدهند.(28)
هارى آلبر، یكى از مطالعه كنندگان اندیشه در زندگى دوركیم، چهار كاركرد عمده زیر را در نظر دوركیم براى دین شرح مىدهد:
1. در نظر دوركیم، دین در درجه اول از طریق تحمیل انضباط بر نفس و قدرى خویشتندارى، انسانها را براى زندگى اجتماعى آماده مىسازد كه این معرف نقش انضباطبخش بودن دین است.
2. تشریفات مذهبى، كه از مظاهر دین است، مردم را گرد هم مىآورد و به اینگونه پیوندهاى مشترك آنها دوباره تصدیق مىكند و در نتیجه، همبستگى اجتماعى را تحكیم مىبخشد. این معرّف نقش انسجام بخش بودن دین است.
3. مردم با اجراى مراسم دینى میراث اجتماعى گروه را ابقا و احیا مىكنند و ارزشهاى پایدار آن را به نسلهاى آینده منتقل مىسازند كه این از نقش حیاتبخش بودن دین حكایت دارد.
4. دین با برانگیختن احساس خوشبختى در مؤمنان و احساس اطمینان به حقانیت ضرورى جهان اخلاقى، كه خود جزئى از آن هستند، با احساس ناكامى و فقدان ایمان در آنها مقابله مىكند و این مبیّن نقش خوشبختى بخش بودن دین است.(29)
دوركیم در فلسفه اجتماعى خود، توجه خاصى به موضوع دین داشت. او معتقد بود كه خصوصیت دین نخستین، به خوبى نه در جانمندانگارى، بلكه در توتم پرستى، كه به اعتقاد دوركیم شكل اساسىتر و ابتدایىتر دین است، دیده مىشود. «توتم پرستى» یقینا پدیده گسترده و شایعى است كه در گروههاى بسیار پراكنده همچون سامیان باستان، قبایل امریكاى شمالى و بومیان استرالیا، كه دوركیم بررسى ویژهاى در خصوص آنها انجام داده، دیده شده است.
«توتم» (كه معمولاً نوعى حیوان، گاهى یك نوع گیاه و به ندرت موجود بىجان است) در پیوندى خاص با یك گروه ویژه اجتماعى همچون یك قبیله یا خاندان قرار دارد. به نظر دوركیم، توتم براى این گروه اجتماعى، الگوى موجودى مقدس است و اساسى است براى تفكیك امر مقدس از امر كفرآمیز (غیر مقدس) كه به نظر او جوهر و ذات دین است.
معمولاً توتم كشته یا خورده نمىشود، مگر در مواقع خاصى كه در پى آن مدتى سوگوارى صورت مىگیرد. همچنین ممكن است نوعى پیوند مقدس با سرچشمه حیات توتم وجود داشته باشد. هنگامى حیات توتم بیانگر حیات خود جامعه است كه اعضاى آن گاه گاهى خودشان را از تبار توتم بدانند.
دوركیم با ملاحظه توتمپرستى به عنوان نوعى دین، به این نتیجه رسید كه دین را باید به مثابه پدیدهاى اجتماعى تلقّى كرد. وقتى این مطلب فهمیده شد كه بالاتر از فرد، جامعه وجود دارد كه موجودى اعتبارى (اسمى) و زاییده عقل نیست، بلكه مجموعه منظمى از قواى فعّال است، در آن صورت روش تازهاى براى توجیه انسانها امكانپذیر مىشود. دین نیازهاى جامعهاى را كه به آن عمل مىكند، برآورده مىسازد و هدف مراسم عبادىاش (كه در ضمن نمودهاى اساطیرى خاص آن نهفتهاند) خود جامعه است.(30)
دوركیم پیش از بیان نظریه خود به نقد جانمندانگارى مىپردازد. جانمندگاران فرض كردهاند كه جامعه بشرى در فرایند طولانى تكامل به وضعیت فعلى رسیده است. آنها كوشیدهاند تا با بازگشت به دوران انسانهاى ابتدایى و مرحله پیش از تاریخ، دریابند كه این انسانها چه باورهایى داشتهاند و باورهاى آنها از كجا نشأت گرفته است. دوركیم معقتد است كه چنین روش بررسى، عملاً محال است و اگر بخواهیم دین را به طور علمى بررسى كنیم، نمىتوانیم به حدسهاى خام درباره انسان ابتدایى و دوران ماقبل تاریخ اعتماد كنیم. در بررسى دین باید به عللى بپردازیم كه همیشه حاضرند و دین به آنها وابسته است. به عبارت دیگر، باید به امورى بپردازیم كه در همه زمانهاومكانها مردم را به سوى دینودیندارىسوق داده است.
مقصود دوركیم این است كه به جاى پرداختن به الگوى دور از دسترس دین ابتدایى، باید به الگوى زنده و موجود روى آوریم و با بررسى آن، حقیقت دین را باز بشناسیم. این الگو باید سادهترین صورت حیات دینى باشد و با بررسى آن بتوانیم پیچیدگى دیگر ادیان را توجیه كنیم.(31)
دوركیم همانگونه كه جانمندانگارى یا جانگرایى را نقد مىكند، طبیعتگرایى را هم مورد انتقاد قرار مىدهد. در حالى كه جانگرایى ادعا مىكرد كه ایده الوهیت از تجربیات ذهنى و درونى سرچشمه گرفته است، نظریههاى طبیعتگرایانه به عكس، بروز نخستین احساسات دینى را به طبیعت منسوب مىداشت. اشیا و قدرتهاى طبیعى، اولین پرستیدنىها هستند. طبیعت احتمالاً به انسان ابتدایى منظرههاى پر ابهت متعددى مانند رعد و برق و خسوف و كسوف و غیره عرضه مىداشت و انسان این مناظر را به وسیله معانى استعارى و تصورات تجسم كرده و قدسى مىنمود.
به نظر دوركیم این نظریه هم مانند نظریه اول ناقص بود. قواى طبیعى ممكن است بیش از آنكه واقعا هستند قدرتمند جلوه كنند، اما این دلیل براى آنكه مقدس جلوه كنند، كافى نیست. دوركیم استدلال مىكند كه جاى شك است كه احساس قدسى بودن بتواند به طور مستقیم از پدیدههاى طبیعى مشتق شده باشد. دروكیم با عدم پذیرش نتایج هر دو مكتب، شیوه جدیدىبراى طرح یك نظریه جامعهشناختى ارائه مىكند.(32)
دوركیم در یك تحلیل و بررسى تاریخى و بر اساس مطالعه توتمیسم در قبایل استرالیا ضمن آنكه توتمیسم را ابتدایىترین شكل انعكاس مذهب معرفى مىكند، منشأ پیدایش دین را نفس جامعه بشرى مىداند؛ یعنى فقط آغاز دین از زمانى است كه انسان ابتدایى توانست در حیات جمعى خود میان پدیدهها و مفاهیم مقدس و نامقدس فرق بگذارد، و دلیل قداست «توتم» جنبه نمادینى است كه براى افراد داشته است و در واقع دین، مجموعهاى از اعتقادات و باور داشتهایى نسبت به این امور مقدس است و لزوما این مقدسات، صرفا امور ماورایى نیستند كه فقط شامل مفاهیمى همچون خدا شود، بلكه از این دیدگاه پیشفرض تمام عقاید دینى تقسیمبندى واقعیت به دو طبقه مخالف یكدیگر است؛ آنها كه لاهوتىاند و آنها كه ناسوتىاند: «وجودات لاهوتى، موضوع ترس و احترامند... دین نظام واحدى از اعتقادات و اعمالى است نسبت به وجودات لاهوتى، به عبارت دیگر، اشیایى كه منفك و محترمند و اعتقادات و اعمالى كه مؤمنین را در جامعه اخلاقى واحدى به نام "كلیسا" گرد مىآورد.»(33) دوركیم در اثر خود، قواعد روش جامعهشناسى سعى دارد با ارائه دین براى مطالعه و بررسى علمى پدیدههاى دینى حدى معین كند. این تعریف براى دوركیم و شاگردان او، در پایان یك روند رو به رشد و پیشرفت كامل درباره مفهوم تقدس و تمیز بین آنچه مقدس و نامقدس (دنیوى) است، به دست مىآید: «تمام اعتقادات مذهبى شناخته شده، اعم از ساده و یا مركب از یك ماهیت مشترك برخوردارند؛ بدین معنا كه جملگى فرض مىكنند كه تمام امور حقیقى و یا خیالى كه انسانها به تصور در مىآورند، از دو طبقه یا از دو جنس مخالف تشكیل یافتهاند؛ طبقات و یا اجناسى كه به طور كلى با دو واژه مقدس و نا مقدس خوانده مىشوند.»(34)
1. یكى از اشكالات روششناختى كار دوركیم این است كه او سراسر بررسىاش را بر رشته محدودى از دادههاى مربوط به تعدادى از قبایل بومى استرالیا استوار ساخته بود. به نظر دوركیم كافى بود كه به دقت مورد بررسى قرار گیرد تا ماهیت اساسى دین به طور كلى شناخته شود. اما آیا ویژگىهاى یك دین خاص را مىتوان به همه ادیان تعمیم داد؟ مسأله این است كه نمىتوان مطمئن بود جوهر دین خاص مورد بررسى دوركیم، جوهر دین به معناى عام آن باشد. براى تعیین ماهیت عمومى دین، بررسى طیف گستردهاى از ادیان بشرى ضرورت دارد كه دوركیم هرگز آن را انجام نداد. اگر او این كار را انجام مىداد بعید بود كه رابطه نزدیك میان دین و گروههاى اجتماعى را، كه در میان قبایل بومى استرالیایى یافته بود، در جاهاى دیگر نیز پیدا كند. در بسیارى از جوامع ابتدایى میان مجموعه معینى از واحدهاى مؤثر اجتماعى، كه معمولاً مبتنى بر خویشاوندىاند و بیشتر جنبههاى زندگى از دین، كنش سیاسى و ساختارهاى اقتصادى رابطه نیرومندى وجود دارد. اما در جوامع بزرگ و از نظر اقتصادى پیشرفته چنین رابطهاى لزوما برقرار نیست. به عبارت دیگر، در جوامع نوع دوم، افراد به چندین گروه تك منظوره تعلّق دارند و زندگىهاى مذهبىشان ممكن است با فعالیتهاى اقتصادى و سیاسىشان چندان تداخلى نداشته باشند. این ادعاى دوركیم نیز مورد تردید است كه اگر كسى یك جامعه بسیار ساده از جهت تحول فناورى را بررسى كند، در واقع مىتواند سادهترین صورت دین را نیز مشاهده كند. از ساده بودن سطح فناورى یك جامعه چنین برمىآید كه چیزهایى دیگر مانند نظامهاى مذهبى و نمادین آن نیز ضرورتا ساده و غیر كامل باشند.به هر روى، اصطلاح ساده را نمىتوان با اصطلاحهاى اساسى یا بنیادى یكى دانست. این قضیه با این واقعیت تأیید مىشود كه نظامهاى مذهبى و نمادین جوامع شكارگر و گردآورندهاى همچون جوامع بومیان استرالیا، از جهت درجه تكمیلى و پیچیدگى با یكدیگر تفاوت نمایانى دارند. قضیه به این صورت نیست كه همه این نوع جوامع ساختارهاى كلانى یا توتمیسم دارند و همچنین میان توتمیسم و ساختار كلان همیشه همبستگى وجود ندارد.(35)
2. این نظریه بیشتر به فرضیهپردازى بىدلیل شباهت دارد تا نظریه علمى. شواهد به اندازه كافى پشتیبان این نظریه نیستند. علاوه بر این، نظریه مزبور نمىتواند برخى از مسائل مهم دین را تبیین كند براى مثال، درباره دستورات اخلاقى كه ادیان به پیروان خویش مىدهند، در آن بخش كه به جامعه دینى محدود مىشود، این نظریه كارایى دارد، اما نسبت به دستورات فراگروهى، قدرت تبیینى خود را از دست مىدهد؛ مانند دستورى كه مىگوید: به غیر همكیشان خود نیز مهربانى كن، نوع بشر را دوست داشته باش، از دشمن خویش بگذر، خیرخواه همه باش. نمىتوان ادعا كرد كه در تمام این دستورات، منافع گروه ملاحظه شده است؛ زیرا برخى از آنها دستور مىدهند كه از منافع خویش و گروه خویش صرفنظر كن. جان هیك به نقل از فارمر مىنویسد: این نظریه قادر نیست گستره و حوزه عام و شامل وجدان دین آگاه را تحلیل كند كه گاهى از حدود هر نوع جامعه خاص فراتر مىرود و قایل به نوعى رابطه اخلاقى با موجودات بشرى است. در تعالیم پیامبران بزرگ و عالمان دین و در تعالیم عیسى مسیح و كلیساى او در بهترین ادوار خود، این نتیجه قهرى یكتاپرستى مورد تأكید قرار گرفته است كه خداوند همه افراد بشر را دوست دارد و همه زنان و مردان را فرا مىخواند كه مانند خواهر و برادر در غم یكدیگر شریك باشند.
چگونه مىتوان این پدیده شگفتآور را در چهارچوب نظریه جامعهشناختى گنجاند؟ اگر خداوند فقط طنین و بازتاب جامعه است كه صورتهاى رفتارى خاصى را كه به سود آن جامعه است بر اعضاى آن تحمیل نماید، اصل و منشأ تكلیف كه باید به تساوى هر نوع بشر را شامل گردد، چیست؟
نژاد بشر به طور كلى آنگونه كه این اصطلاح در نظریه جامعهشناختى به كار مىرود، جامع نیست. اگر نداى گروه ما را وادارد كه امتیازات مخصوص و محبوب گروه را به افراد خارج از آن تعمیم دهیم، چگونه مىتوان نداى خداوند را با نداى گروه برابر دانست؟(36)
همچنین باید توجّه داشت كه پیامبران معمولاً بنیانگذار قواعد اخلاقى بودند كه با قواعد اخلاقى رایج در جامعهشان در تعارض بود. بنابراین، نمىتوان گفت كه دین از جامعه نشأت مىگیرد و قواعد اخلاقى آن، همان قواعدى است كه جامعه براى حفظ و بقاى خود و براى ارتقاى سطح زندگى و سود اعضاى گروه، آنها را وضع كرده است. از سوى دیگر، هنگامى كه پیامبران با مخالفت جامعه خود روبهرو مىشدند، به جاى اینكه احساس ضعف و سستى كنند و به گمان حمایت نشدن از سوى گروه از دعوت خود دست بردارند، احساس اتكاى به منبع قدرت در آنها فزونى مىیافت و با حرارت و جدیت بیشتر و با قوت قلب و احساس حمایت قوىترى به كار خود ادامه مىدادند. به طور قطع، منشأ چنین احساسى، نمىتواند جامعه باشد؛ زیرا جامعه آنها احساس مخالفى را در آنها ایجاد مىكرد.(37)
اشكال امیل دوركیم این است كه موجود مقدس، یعنى خدا، را یك اصل اجتماعى مىداند و معتقد است كه این جامعه عامل گرایشى انسان به خداست؛ یعنى جامعه را منشأ و علل پیدایش اعتقاد به خدا مىداند. به بیان دیگر، معتقد است كه این جامعه است كه اعتقاد به امر مقدّس را در درون انسان ایجاد مىكند. در واقع، امیل دوركیم براى فرد اصالتى قایل نیست و اجتماع را آنچنان اصیل تلقّى مىكند كه هیچ هویتى را براى فرد در نظر نمىگیرد، در حالى كه این چنین نیست. انسان درون خود استعدادهایى دارد كه جامعه فقط مىتواند عوامل رشد و سقوط آنها را فراهم كند.
نظریه دوركیم از افراطىترین نظریات در ارزشیابى تأثیر در جامعه مىباشد. بعید نیست كه نظریه او در بروز این جمله كه «انسان تاریخ دارد و نهاد ندارد» كه نویسندگانى مانند سارتر آن را براى مردم معمولى تلقین مىكنند، تأثیر بسزایى داشته باشد. دوركیم تأثیر به نحو مقتضى را با تأثیر به نحو علت تامه اشتباه كرده است.(38)
4. نظریه دوركیم هیچ توجیه و تفسیر درستى از فرافكنى مفهوم خدا به دست نمىدهد؛ زیرا جامعه از طریق نیروى عظیمى كه بر افراد اعمال مىكند، به سهولت مىتواند اعمال آنان را كنترل كند و براى این كار نیازى به ایجاد تصور خدا و نسبت دادن این نیرو و الزامات به او وجود ندارد. مشابهت خدا و جامعه در پارهاى از اوصاف نیز براى اینكه خدا را سمبل و صورت تغییر شكل یافته جامعه قلمداد كنیم، كافى نیست، بلكه مىتوان ادعا را وارونه كرد و گفت: ملحدان در تجربه خود حضور خداوند را احساس كرده، آن را به جامعه تعبیر كردهاند و ایده جامعه نماد و سمبل خداست نه برعكس.
لازمه پذیرش نظریه دوركیم، پذیرش اعتبار و حقانیّت اندیشه خدا در رتبه سابق است. به عبارت دیگر، این نظریه پیش از هر چیز اعتقاد به خدا را اصیل و صحیح دانسته است؛ زیرا اگر مفهوم خدا پیش از این در ذهن افراد حضور نداشته باشد و اعضاى جامعه براى این اندیشه ارزش عقلانى و منطقى قایل نباشد، جامعه چگونه خواهد توانست به نفع اهداف خود از این اندیشه سوء استفاده كرده، الزامات و محدویتهاى خود را در پرتو آن توجیه كند؟ یعنى سمبل و نهاد همواره بر حقیقتى استوار است و سوء استفاده از یك حقیقت دلیل حقانیت آن است. به قول مولوى:
| تا نباشد راست كى باشد دروغ | آن دروغ از راست مىگیرد فروغ |
اگر مفوم خدا، دست كم به اعتقاد مؤمنان با صرفنظر از نیروها و جبرهاى اجتماعى از حقیقتى برخوردار نباشد، جامعه نخواهد توانست با انتساب محدودیتهاى خود به خدا، از این اندیشه به نفع اهداف و برنامههاى خود بهرهبردارى كند.(39) اوانزپریچارد همه انتقاداتى كه از دیدگاه دوركیم شده است، به صورت زیر جمعبندى مىكند:
1. هیچ مدركى دال بر این وجود ندارد كه توتمیسم به همانسان كه دوركیم تصور مىكرد پدید آمده باشد و سرچشمه نهایى دینهاى دیگر نیز همین توتمیسم باشد.
2. تمایز میان امور مقدس و نامقدس در مورد بسیارى از نظامهاى اعتقادى مصداق ندارد.
3. كلان بومیان استرالیا مهمترین گروه جامعه بومیان استرالیایى نیست. همچنین، كلان، گروه همبسته مهمى به شمار نمىآید. گروههاى همبسته این بومیان عبارتند از: جماعت یا دسته شكارگر و قبیله.
4. توتمیسم بومیان استرالیایى نمونه توتمیسم به شمار نمىآید و توتمیسم قبیله ارونتا و قبایل وابسته به آن، حتى در خود منطقه نیز نمونه نیست.
5. رابطه میان توتمیسم و سازمان كلان، عمومیت ندارد.(40)
در حالى كه تروئلچ در اثر پیامدهاى كلامى مكتب تاریخگرایى خود عمیقا گیج و آشفته شده بود، ماكس وبر خود را به عنوان شخصى كه از شور و ذوق دینى برخوردار نیست و در اصل علاقهمند به روبهرو شدن با واقعیت به منزله یك انسان بود، توصیف مىكرد. جدایى روششناختى او از برامیختن واقعیات و ارزشها (یعنى تكیه بر دانش اجتماع فارغ از ارزش) به نظر مىرسد كه یك تحول دینى در مورد نسبت بین آفریدگار و آفرینش باشد كه وبر آن را در تحقیق خود درباره اسرائیل باستان شرح داده است. به همین سان به نظر مىرسد كه تأكید او بر ذهنیت اخلاقى به طور عمیقى متأثر از كالوینگرایى افسونزدایى شده خانواده او باشد. هم وجودگرایى تعهدات سیاسى او و هم هرمنوتیك اجتماعى او ارادهگرایى سنت كالوین را به ذهن مىآورند.
مطالعات وبر درباره دین و جامعه با تحقیق در آیین پروتستان آغاز گردید و نتیجه آن كتاب مهم وى اخلاق پروتستان و روح سرمایهدارى شد. اخلاق پروتستان و روح سرمایهدارى به عنوان تحقیقى كلاسیك، یكى از پربارترین خدمات وبر به جامعهشناسى محسوب مىشود. به طورى كه از عنوان كتاب برمىآید، وبر سعى دارد مناسبات میان حیات دینى، اجتماعى و اقتصادى را در فرهنگ معاصر تبیین كند. او نتیجه مىگیرد كه میان باورهاى دینى (اخلاق پروتستان) و رشد حیات اقتصادى ـ عقلانى بورژوایى، قرابت سببى وجود دارد. در اینجا باید اضافه كرد كه هرچند وبر فقط به یك جنبه از واقعیت مىپردازد، كه همان تبیین كافى ذهنى است، ولى همانگونه كه از مطالعه كتاب برمىآید، او تبیین عینى سرمایهدارى جدید را انكار نمىكند. به طورى كه مىدانیم، تبیین اینكه چرا نظام سرمایهدارى معاصر فقط در جامعههاى غربى ظهور و توسعه یافته است ضرورتا به نظریههاى كارل ماركس و ماكس وبر مربوط مىشود.
بیشتر جامعهشناسان، به ویژه طرفداران مكتب «فونكسیونالیسم» ماركس و وبر را نماینده دو نظریه متضاد دانستهاند. تا جایى كه وبر را ماركس بورژوا نامیدهاند. برخى دیگر درصدد آشتى دادن و نزدیك كردن آنها برآمده و ادعا كردهاند كه وبر بیش از هركس دیگرى تحت تأثیر ماركس قرار گرفته است. در نتیجه، تحلیل آنها از نظام سرمایهدارى تا حدودى نزدیك به هم و یا دستكم مكمل یكدیگر است. تا جایى كه از نجواى وبر با شبح ماركس سخن گفتهاند.(41)
اخلاق پروتستانى و روح سرمایهدارى به عنوان یك رساله تحقیقاتى معروف وبر به سال 1904 درست در آغاز راهش به عنوان یك مورخ اقتصادى و جامعهشناس منتشر شد. او در این تحقیق كه اولین گام در حیطه جامعهشناسى بود، به بررسى مسأله ارتباط بین ایمان مذهبى و اخلاق عملى، به ویژه اصول اخلاقى فعالیت اقتصادى جوامع غربى از قرن شانزدهم تا زمان خود پرداخت. مطالعات او در مورد مهدویت عهد عتیق و ادیان هند و چین و همچنین ادیان یونانى و رومى و فرقههاى مسیحیت همگى در رابطه با همین موضوع تبیین مىشود. گرچه مسأله اخلاق اقتصادى یك كانون اندیشه را براى او فراهم مىساخت، با این وجود، قلمرو كار او به صورت گسترده و همهجانبهاى تمامى حوزههاى روابط ممكن میان نوع جوامع و نوع ادیان را فرا مىگرفت. براى دنبال كردن خط فكرى او، سادهترین راه براى شروع بحث تجزیه و تحلیل براهین موردنظر او در تحقیق مذكور، یعنى اخلاق پروتستانى و روح سرمایهدارى، است. آنگاه مىتوان فهمید كه چگونه این مطلب او را به مطالعه تطبیقى با دیگر ادیان و ساختارهاى اجتماعى رهنمون شده است.(42) این حقایق با مراجعه به تغییراتى كه نهضت اصلاح دین در عقاید انجام داد روشن مىشوند. ریاضیت و زهد اخروى كلیساى قرون وسطى كه در زندگى رهبانى بروز مىیابد، جایش را به ریاضت دنیوى، كه اساس سرمایهدارى است، داد. پیرو مكتب كالوین به نظریه انتخاب معتقد بود و با زندگى مقرون به كفّ نفس از انتخاب خودش اطمینان داشت. هدف از این ریاضت توانمندى اداره زندگى معقول و هوشیارانه بود. بهرهمندى در این زندگى آنى نبود، بلكه مقرون به راه و روش عقلانى بود، اما بر عكس آرمان رهبانى، این زندگى برخوردار از ریاضتى در متن فعالیت دنیوى بود. البته خود كالوین این رشد را در مكتبش پیشبینى نمىكرد و صریحا منكر هرگونه اظهارنظرى در باب ارزش دینى نهضت اصلاح دینى است. او همچنین انكار مىكرد كه مكتب پروتستان یگانه منشأ نظام سرمایهدارى است، البته یقینا معتقد است كه رابطه میان مكتب پروتستان و سرمایهدارى بسیار نزدیكتر و محكمتر از آن است كه گمان مىرود.(43) در كتاب مذكور به نظر مىرسد كه وبر «با درك درونى، خود را به جاى رهبران كالوینیستى گذاره كه با اراده آهنین بر دیو درون پیروز شدهاند و هیچ چیز جز تكلیف نمىشناسند.»(44)
اخلاق پروتستانى موردنظر وبر اساسا عبارت است از دریافت معینى از این مذهب كه توسط كالوین عرضه شده و ماكس وبر با الهام از متن مواعظ وسست مینستر خلاصه آن را در پنج قضیه زیر بیان مىكند:
1. یك خداى مطلق، ماوراى عالم وجود دارد كه جهان را آفریده و بر آن حكمفرماست، اما ذهن محدود آدمیان قادر به درك خدا نیست.
2. این خداى قادر و ناشناخته، تقدیر هریك از ما را از لحاظ رستگارى یاعذاب، از ازل تعیین كرده است و اعمال ما در تغییر حكم خداوندى تأثیرى ندارد.
3. خدا جهان را به خاطر كبریاى خویش آفریده است.
4. انسان، اعم از رستگار یا محكوم به عذاب ابدى، در هر حال وظیفه دارد به خاطر كبریاى الهى كار كند و قلمرو خداوند را در روى این زمین بیافریند.
5. امور دنیوى و طبع بشرى، كه از گوشت و پوست ساخته شده، همه در حیطه گناه و مرگ قرار دارند و رستگارى انسان موهبتى كاملاً اعطایى از لطف خداوند است.
البته ماكس وبر مىداند كه این قضایا به صورت پراكنده و در دیگر ادیان و مذاهب نیز یافت مىشود، اما مىگوید كه تلفیق این عناصر در مذهبى واحد، منحصر به فرد است.(45)
دكتر موریس معقتد است كه موضوع اساسى در جامعهشناسى دین وبر مفهوم عقلانى شدن است: نظاممند شدن فزاینده عقاید و مفاهیم دینى، رشد عقلانیت اخلاقى و كاهش فزاینده عناصر جادویى در دین.(46) مفهوم عقلانیت در تفكر وبر بسیار مورد توجه و بخشهاى مهم نظرى اوست كه براساس آن، نقش مثبت دین را ارزیابى مىكند. عقلانیت در نظر او نشانه عصر حاضر است و جامعه سنّتى از آن بهرهاى كافى ندارد. عقلانیت فرایندى است كه از طریق آن هر ناحیهاى از مناسبات انسانى در معرض محاسبه و اداره قرار مىگیرد. او عقلانیت را در تمام ابعاد، از جمله دین، شناسایى مىكند. علاوه بر آن، معتقد است كه خود دین به طور نسبى عقلانى است. در عین حال، نظرش این است كه دین خود مىتواند سرچشمهاى براى رشد عقلانیت باشد و یكى از سرچشمههاى عقلانیت در جوامع غربى عبارت است از تغییرات فرهنگى ویژهاى كه اخلاق پروتستان آن را به ارمغان آورده است. اخلاقى كه اعتقاد به اصالت فرد، سختكوشى، رفتار عقلانى و اعتماد به نفس را مورد تأكید قرار مىدهد.
وبر به یك معنا خواسته است تا راههاى پیچیده و پرپیچ و خمى را دنبال كند كه عقلانى شدن زندگى دینى از طریق آنها رابطه منظم و معقول انسان با خدا را جایگزین روشهاى جادویى كرده است؛ یعنى پیامبران علیهمالسلام با جاذبههاى فرهمند خود توانستهاند قدرتهاى كاهنان را، كه مبتنى بر سنّت بودند، از اعتبار بیندازند. با پیدایش دین مبتنى بر كتاب، فراگرد عقلانى و نظاموار شدن پهنه دینى آغاز شد و در اخلاق پروتستان به اوج خود رسید. در نظر وبر در دین زمینه كافى براى عقلانى شدن زندگى و تناسب معنادارى با روحیه پیشرفت و سرمایهدارى وجود دارد. یك جهانبینى معین با فعالیت اقتصادى پیوندى معنوى دارد.(47)
وبر به دنبال یافتن پاسخ سؤال خود و كشف جواب آن، به طور قانعكننده به مطالعه دیگر ادیان نیز پرداخته است، چه ادیان الهى و چه غیر الهى، از كنفوسیوس و تائو گرفته تا اسلام. او به دنبال این بود كه بفهماند در این ادیان خصوصیت مذهب پروتستان وجود ندارد و این عامل ـ یعنى همان عقلانیت غلیط ـ حلقهاى مفقوده است كه در این ادیان یافت نمىشود و ناگزیر، جوامع با نگرش دینى خود را عقب نگه داشته و مانع و سدّ غیرقابل براى شكستن سنّتها شدهاند.
وبر در كتاب روانشناسى اجتماعى ادیان جهانى در مورد معناى عقلانیت مىنویسد: «ما مىباید به خاطر بسپاریم كه ممكن است عقلانیت (خردورزى) معانى متفاوتى داشته باشد. یك معناى آن نوعى خردورزى است كه متفكر نظامگرا بر اساس تصویرى كه از جهان دارد آن را به كار مىگیرد؛ یعنى فراگیرى فزاینده تئوریك واقعیتها، از طریق به كارگیرى دقیق مفاهیم انتزاعى، اما اگر هدف ما دستیابى روشمند به نتایج عملى و معین از طریق محاسبه بسیار دقیق و فزاینده وسایل مكفى مناسب آن باشد، در این صورت، عقلگرایى معناى دیگرى پیدا مىكند. این دو نمونه از عقلگرایى على رغم اینكه در نهایت به طور تفكیكناپذیرى به یكدیگر وابستهاند، اما بسیار متفاوتند.» وبر مىنویسد: «عقلگرایى ممكن است به معناى تنظیم و تنسیق نظاممند امور باشد. در این معنا به كارگیرى روشهاى زیرعقلانى مىنماید: روشهاى ریاضت یا ریاضت كشى مبتنى بر سحر و جادو، روشهاى نگرش تأملگونه در منسجمترین صور آن؛ مثل یوگا یا به كارگیرى استادانه تشریفات ادعیه در صور جدید آن، به طور كلى انواع اخلاقهاى عملى كه به طور نظاممند و غیر مبهم معطوف به اهداف مشخص رستگارىاند، عقلانى مىباشند. و این تا حدى به این دلیل است كه بین مفهوم "هنجارى معتبر" و آنچه به عمل درمىآید، تمایز قایل مىشوند.»(48)
وبر اعتقاد دارد كه واژه عقلانى را نباید، معادل عبارت «بر مبناى تجربه و یا علمى» گرفت؛ زیرا اثربخش بودن وسائل نیل به رستگارى را نمىتوان به محك تجربه درآورد.
دین در حوزه مطالعاتى ماكس وبر حال و هواى دیگرى دارد. شاید وبر از معدود جامعهشناسانى باشد كه با دین به شكل تقریبا بىطرفانه برخورد كرده و از قضاوتهاى بىجا در مورد آن احتراز كرده است. او بر اساس نگرش و روش كلى خود در جامعهشناسى ـ یعنى روش تفهّمى ـ در دین نیز به رفتار معنادار انسان دینى نظر دارد و دنبال نقش دین در بروز برخى اعمال است. او مطالعات بسیارى در مورد ادیان گوناگون، از جمله یهودیت و مسیحیت انجام داده و به طور ناقص در باب اسلام نیز به مطالعه پرداخته است. نگاه وبر به دین، برخلاف دیگر جامعهشناسان، بر هیچ طرح تكاملى در قالب مراحل خاصى مبتنى نیست و اصولاً این نوع نگرش را خود قبول ندارد و از سوى دیگر، جامعهشناسى دین او بیشتر بیانگر یك جنبه عمده از اخلاق دینى ـ یعنى ارتباط اخلاق دینى با نظم اقتصادى ـ است.(49)
به نظر وبر مفهوم عمده در ادیان بدوى، مفهوم كاریزما (le charisme) است كه تا حد زیادى نزدیك به مفهوم قدس (= مانا) در نزد دوركیم است. كاریزما كیفیت چیزى است كه به قول ماكس وبر از مدار زندگى روزانه بیرون است. كاریزما در هستى موجودات، حیوانات، گیاهان و اشیا جارى است. جهان بدوى جهانى است كه در آن باید به قول ماكس وبر میان امور روزمره و امور استثنایى و یا به قول دوركیم میان عناصر غیردینى و عناصر مقدس فرق گذاشت.(50)
دین در حوزه اندیشه ماكس وبر حالتى ویژه دارد، به گونهاى كه بنا به گفته اندیشمندان، تمام جامعهشناسى وبر به گونهاى جامعهشناسى دین است و عمده نظرات و تفكرات اصولى وبر را در دستهبندىها مىتوان جزو جامعهشناسان دین اجتماعى قرار داد كه روش تفسیرى دارند. این دسته ضمن مردود شمردن وجوه آرمانى ناخداگرایى و عواملگرایى متفكران گذشته، اندیشه رهایى انسان را باز كردهاند، اما در عین حال علىرغم تلاش در زمینه بررسى نقش دین در جامعه، بخصوص ابعاد پیشرفتى جامعه، درباره اندیشه خدا و تأثیر ایمان به او در جهان اجتماعى به سكوت مىنشینند. البته برخى از آن را شاید بتوان به افرادى همچون وبر حق دارد؛ زیرا كه اولاً وبر از معدود كسانى است كه بیشتر توانسته است از محدوده جامعهشناسى خارج نشود و در محدوده علوم دیگر دخالت نكند و ثانیا، شاید بتوان گفت كه اعتقاد وبر به دین بسیار كمتر از دیگران بوده است كه نسبت به گرایش به دین اهمیت نمىدادهاند. همچنین اگر به نحوه ورود وبر به محدوده مطالعه جامعهشناسى دین ـ یعنى بررسى نقش دین در وضعیت رشد اقتصادى ـ نگاه كنیم مىبینیم كه وبر در این زمینهها اصولاً نقشى براى منشأ دین و آورنده آن قایل نیست، بلكه تنها برخى از آموزههاى دین را ملاك قرار داده و بر همان اساس به قضاوت نشسته است.
از اینرو، از جمله ایرادهایى كه به وبر وارد است، عدم مطالعه دقیق و همه جانبه تمام ادیان است؛ زیرا قضاوت قطعى درباره دینى همچون اسلام بدون مطالعه عمیق و همهجانبه آن كار معقولى نیست، بخصوص براى كسى كه معتقد به دینى نباشد، فرصت بسیار لازم است تا بتواند دینى همچون اسلام را مطالعه كند و دریابد كه آیا از نظرگاه اسلام رشد اجتماعى و توسعه اقتصادى مطلوب است یا نه و آیا شیرازه دین با پیشرفت جامعه سازگار است یا نه؟ وبر با همان برداشتى كه از برخى آموزههاى پروتستان داشته، سراغ ادیان دیگر آمده و به طور تعجبآمیزى در هیچ دینى ـ آنگونه كه در پروتستان یافته ـ آموزه قابل قبولى كه بر گفتههاى آیین پروتستان منطبق باشد نیافته است. بخصوص كه باید متذكر شد همچون ماركس كه دین مسیحیت را تظاهر یافته در كلیساى آن زمان مىدانست و آنچنان با آن قضاوت نادرست به مقابله با مذهب نظر داد، ماكس وبر نیز با مطالعه بخش كمى از اسلام، بخصوص اسلامى كه در گذشته معرفى شده و امپراتورى عثمانى نماینده آن بوده، به قضاوت پرداخته است. از اینرو، مدعى است هم جوهره اسلام و هم ساختار حكومتهاى اسلامى كه دین آنها را تعیین كرده است، همراه با قوانین دستگاه ادارى آنها، همه سدّ راه پیشرفت مىباشند و نقش مهم اجتماعى خود را ایفا نمىكنند.(51)
2. برخى در نقد دیدگاه وبر متذكر این نكته شدهاند كه علوم تجربى از جمله جامعهشناسى، همانگونه كه در اثبات موجودات ماوراى طبیعى ناتوان است، در نفى آنها نیز توانى ندارد. خطاى دیگر تكاملگرایان از جمله وبر این است كه همه جوامع را داراى ماهیت واحدى تلقى مىكنند و احكام یكسانى به همه آنها نسبت مىدهند. وبر تمام مظاهر دین و دیندارى را یكسان نگریسته، میان ادیان ابتدایى (در اصطلاح جامعهشناسان و مردمشناسان) و ادیان نبوى و ابراهیمى تفاوتى نمىگذارد. تحلیل وى از آموزههاى اسلامى نیز به طور كامل مادى، دنیایى و این جهانى است. یكى از نشانههاى عدم تمایز وبر میان ادیان الهى و بشرى این است كه او نیروهاى فوق طبیعى در تمام ادیان را به دو گروه مفید (مانند خدایان) و مضرّ (مانند دیوها) معرفى مىكند. تحلیل وبر از اسلام به صورت دین طبقاتى (آن هم طبقه نظامى و فئودال) ناتمام است؛ زیرا اسلام گرچه جنگهاى دفاعى و تهاجمى متعددى داشته، دستورهاى جامعى براى اداره تمام جنبههاى حیات بشرى عرضه كرده و در عرصههاى سیاسى، اقتصادى، مدنى و اجتماعى سخن گفته است.(52)
3. یكى از مهمترین انتقادهایى كه از وبر به عمل آمد این بود كه مطالعه او بیشتر شالوده ساز (Constructive) است تا تاریخى. وبر بیشتر توضیح مىدهد كه چطور باید اتفاق مىافتاد نه اینكه چطور اتفاق افتاده است. اینگونه نقادان به مواردى تجربى اشاره مىكنند و آن را با نظریه وبر سازگار مىدانند. به نظر آنها بر طبق ملاك وبر، خاندانهاى «فوكرز» و «تورزوس»، یعنى بزرگترین صاحبان بانك و معدن، سرمایهدار نیستند. یكى از مهمترین نمونه این نوع انتقاد كتاب ابعاد ظهور فردگرایى اقتصادى نوشته روبرستون است. روبرستون تأكید مىكند كه سرمایهدارى نتیجه تحول شرط مادى تمدن است نه مخلوق انگیزش دینى. روبرستون براى رد نظر وبر اسناد معتبر بسیارى از ژوزئیتها و ژانسیستهاى (كاتولیك) قرن هفدهم مثال مىآورد كه همان عناصرى را كه وبر به پروتستانها نسبت مىدهد موعظه مىكنند، انتقاد روبرستون یكى از جالبترین انتقادهایى است كه از وبر به عمل آمده است.
4. انتقاد دیگرى كه غالبا از وبر مىكنند این است كه پروتستانتیسم به عنوان مجموعهاى از آموزههاى مذهبى در تحول سرمایهدارى عقلانى چندان نقشى نداشت، بلكه بیشتر جایگاه اجتماعى پروتستانهایى كه در جوامعشان اقلیت به شمار مىآمدند، در رشد این نوع سرمایهدارى دخیل بود. آنها چنین استدلال مىكنند كه جایگاه حاشیهاى اقلیتهاى پروتستان، كه پروتستانهاى معتقد به كالوین نیز غالبا در این جایگاه قرار داشتند، ارزشهاى نوآورى و فردگرایى را كه با فعالیت سرمایهدارانه و عقلانى همخوانى داشتند، تشویق كرد. همچنین محرومیت آنها از مشاغل سنتى، آنها را به فعالیتهاى اقتصادى در مشاغل نوین وادار ساخته بود. در برابر این نظر مىتوان چنین گفت كه پس چرا اقلیتهاى كاتولیك در كسب و كار توفیق نیافتند و ارزشهاى روح سرمایهدارى را كسب نكردند؛ واقعیتى كه خود وبر نیز آن را یاداور شده است.(53)
1ـ جاناتان اچ ترنز، مفاهیم و كابردهاى جامعهشناسى، ترجمه محمدفولادى و محمدعزیزبختیارى،مؤسسهامامخمینى،ص 27.
2و3ـ اتین ژیلسون، نقدتفكر فلسفى غرب، ترجمه احمداحمدى، سمت، ص 211 / ص 201.
4ـ مسعودجلالىمقدم،درآمدىبرجامعهشناسىدین،مركز،ص 60.
5ـ ملكم همیلتون، جامعهشناسى دین، ترجمه محسن ثلاثى، تبیان، ص 38 ـ 39.
6ـ جانمككویرى، تفكردینى در قرن بیستم، ترجمه عباس شیخ شعاعىومحمدمحمدرضایى،قم،دفترتبلیغاتاسلامى، ص 198.
7ـ محمدمحمدرضایى،جستارهایىدركلامجدید،سمت،ص 189.
8ـ علىاكبر نوایى، «نظریههاى پیدایش دین»، اندیشه حوزه، ش 35 ـ 36، ص 168.
9و10ـ مرتضى مطهرى، فطرت، صدرا، ص 164 / ص 165.
11ـ على دژاكام، تفكر فلسفى غرب از منظر استاد مطهرى، مؤسسه فرهنگ و اندیشه معاصر، ص 325.
12ـ علىاكبر نوایى، پیشین، ص 169.
13ـ مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 3، ص 387.
14ـ ر.ك: دین و چشماندازهاى نو، ص 80.
15ـ ر.ك: محمد محمدرضایى، جستارهایى در كلام جدید، انتشارات اشراق، ص 198.
16ـ هانس كلیم كیت و...، شناخت دانش ادیان، ترجمه و تدوین همایون همتى، نقش جهان، ص 220.
17و18ـ علیرضا شجاعى زند، دین، جامعه و عرفى شدن، نشر مركز، ص 50 / ص 51.
19ـ ملكم همیلتون، پیشین، ص 140.
20ـ جولى اسكات، آیرین هال، دین و جامعهشناسى، ترجمه افسانه نجاریان، نشر رسش، ص 26.
21ـ الوین پلانتینگا، جستارهایى در فلسفه دین، ترجمه مرتضى فتحىزاده، اشراق، ص 66.
22ـ ملكم همیلتون، پیشین، ص 146 ـ 147.
23ـ محمد محمدرضایى، پیشین، ص 206.
24ـ عبدالحسین خسروپناه، انتظارات بشر از دین، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، ص 178.
25ـ مسعود جلالى مقدم، پیشین، ص 70.
26ـ جاناتان اچ ترنز، پیشین، ص 30.
27ـ میرچاالیاده، دینپژوهى، ترجمه بهاءالدین خرمشاهى، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، ص 321.
28ـ محمدرضا آقایى، «جستارهایى در جامعهشناسى دین»، معرفت، ش 20، ص 36.
29ـ لوئیس كوزر، زندگى و اندیشه بزرگان جامعهشناسى، ترجمه محسن ثلاثى، نشر علمى، ص 347.
30ـ جان مك كویرى، پیشین، ص 321 ـ 322.
31ـ علیرضا قائمىنیا، خاستگاه دین، انجمن معارف، ص 24.
32ـ غلامعباستوسلى،جامعهشناسىدینى، سخن، ص 213.
33ـ سیدعباسحسینى قائممقامى،تأملاتفلسفى،امیركبیر،ص 87.
34ـ ژان پل ویلم، جامعهشناسى ادیان، ترجمه عبدالرحیم گواهى، انتشارات تبیان، ص 18 ـ 19.
35ـ نگارنده،«نظریهجامعهشناسىدین»،معرفت،ش56،ص 47.
36ـ جان هیك، فلسفه دین، ترجمه بهرام راد، انتشارات بینالمللى الهدى، ص 76.
37ـ هادىصادقى،درآمدىبركلامجدید،انجمنمعارف،ص317.
38ـ محمدتقى جعفرى، فلسفه دین، تدوین عبدالله نصرى، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامى، ص 100.
39ـ ابوالقاسمفنایى، درآمدى بر فلسفه دینوكلام جدید، انجمنمعارف، ص 139.
40ـ ملكم همیلتون، پیشین، ص 181.
41ـ ماكس وبر، اخلاق پروتستان و روح سرمایهدارى، ترجمه عبدالمعبود انصارى، انتشارات سمت، ص 1ـ2.
42ـ غلامعباس توسلى، پیشین، ص 237.
43ـ جان مك كویرى، پیشین، ص 324 ـ 325.
44ـ استوارت هیوز، آگاهى و جامعه، ترجمه عزتالله فولادوند، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، ص 286.
45ـ ریمون آرون، مراحل اساسى اندیشه در جامعهشناسى، ترجمه باقر پرهام، ص 580 به نقل از: محمد رضایى یزدى، اندیشههاى اجتماعى علامه طباطبائى، انتشارات سازمان تبلیغات اسلامى، ص 68 ـ 69.
46ـ برایان موریس، «مطالعه مردمشناسانه دین»، محمدعزیز بختیارى، معرفت، ش 25، ص 83.
47ـ محمدرضا آقایى، پیشین، ص 39.
48ـ غلامعباس توسلى، پیشین، ص 249 ـ 250.
49ـ محمدرضا آقایى، پیشین، ص 38.
50ـ سیدعباس حسینى قائممقامى، پیشین، ص 88.
51ـ محمدرضا آقایى، پیشین، ص 43.
52ـ عبدالحسین خسروپناه، پیشین، ص 181 ـ 182.
53ـ ملكم همیلتون، پیشین، ص 270.
دشمنى بنىامیّه با بنىهاشم ریشه در زمانهاى پیش از اسلام داشت و همیشه بنىامیّه نسبت به بنىهاشم رشك و كینه مىورزیدند. زمانى كه شریعت مقدّس اسلام به دست پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، كه از بنىهاشم بود، بنیان نهاده شد، نزاع سختى را قریش و در رأس آنها بنىامیّه با پیامبر صلىاللهعلیهوآله و دین نوپاى او آغاز نمودند. اما با مقاومت پیامبر صلىاللهعلیهوآله و یارانش و گسترش اسلام در سراسر جزیرةالعرب، بنىامیّه و قریش در انزوا قرار گرفتند و به ناچار، تسلیم شدند و به اسلام گرویدند، ولى مترصّد فرصتى بودند تا دوباره به جایگاه خود برگردند، اما نه به شكل جاهلیت پیش از اسلام؛ زیرا مىدانستند كه مسلمانان مقاومت خواهند نمود، بلكه با تظاهر به مسلمانى و در لباس دین اهداف خود را دنبال كردند. این فرصت با به خلافت رسیدن عثمان، كه از بنىامیّه بود، فراهم شد؛ چنانكه ابوسفیان در جمع خصوصى بنىامیّه پس از خلافت عثمان گفته بود: «گوى خلافت را دست به دست بگردانید كه نه بهشتى در كار است و نه جهنّمى.»(1)
عثمان بسیارى از بنىامیّه را به قدرت رساند و به معاویه، كه از زمان خلیفه دوم به حكومت شام رسیده بود، اختیارات بیشترى داد. معاویه در گام اول، به تحریف و واژگونه نشان دادن دین در نزد مردم كماطلاع شام اقدام نمود و در تحریف دین، تا آنجا پیش رفت كه علّامه امینى مىنویسد: «معاویه وقتى با سپاه خود به صفین مىرفت، در بین راه، در روز چهارشنبه با آنها نماز جمعه خواند.»(2) او آنچنان در تحریف دین، از كماطلاعى مردم شام سوء استفاده كرد كه وقتى نماز جمعه را در روز چهارشنبه خواند، حتى یك نفر نپرسید كه چه مناسبتى بین چهارشنبه و نماز جمعه است.شافعى از قول زهرى آورده است كه «در نماز عید قربان و فطر، اذان گفته نمىشد تا آنكه معاویه آن را در شام بدعت گذاشت، در حالىكه نماز عید فطر و قربان نه اذان دارند و نه اقامه، و اختلافى نیست كه ساختگى و من درآوردى است.»(3)
اگر بخواهیم بدعتهاى معاویه در شام را برشمریم، بسیار است. معاویه در هر چه به نحوى بوى سنّت پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىداد، دست برد.ابنكثیر در تاریخش مىنویسد كه زهرى مىگوید: «سنّت بر این قرار داشت كه دیه افراد اقلّیتهاى مذهبى تحت حمایت مسلمانان برابر با دیه مسلمانان باشد. معاویه نخستین كسى بود كه آن را كم كرده و به نصف رساند و نصف آن را خود برداشت.»(4)
«نخستین كسى كه بدعت دشنام دادن به خاندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله را گذاشت، معاویه بود.»(5) علّامه امینى مىنویسد: «پسر هندجگرخوار نمىتوانست تحمّل كند كه یكى از سنّتهاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله همچنان رایج و برقرار باشد و او تباهش نساخته و لگدمال ننموده باشد و در نتیجه، از سرنافرمانى و بدخواهى بر آن شد كه سنّت نماز جمعه را تغییر دهد. او بسیارى از خلافكارىها را مرتكب شد و در تباهى دین و شریعت تلاش نمود و مسلمانان را به فساد كشاند.»(6)او با هدف انتقام گرفتن از بنىهاشم، دست به تحریف دین زد، خلافت را تبدیل به سلطنت موروثى نمود، باب سبّ و لعن بر خاندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله را گشود؛ چنانكه سیدشرفالدین مىنویسد: «معاویه گروهى از صحابه و تابعین را واداشت تا احادیث زنندهاى در نكوهش على علیهالسلام ، كه موجب سرزنش و بىزارى از وى باشد، جعل نمایند و براى آنها مقرّرى تعیین نمود تا این كار را از روى میل و رغبت انجام دهند.»(7)
معاویه وقتى با حیله و نیرنگ و سپس با زور، حكومت مطلق بر تمام بلاد اسلامى را به دست آورد، تمام تلاش خود را در جهت هدم اسلام ناب به كار برد و چنان خاندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله و دوستداران اهلبیت علیهمالسلام را تحت فشار و شكنجه قرار داد كه دیگر كسى جرأت ابراز ارادت به آنها را نداشت.مطرّف پسر مغیرةبن شعبه مطلبى را از پدرش نقل مىكند كه حكایت از ماهیت درونى معاویه دارد: مغیره مىگوید: به معاویه گفتم: اكنون كه به مراد خود رسیدهاى و حكومت را قبضه كردهاى، چه مىشد كه در این آخر عمر، با مردم با عدالت و نیكى رفتار مىكردى و با بنىهاشم اینقدر بدرفتارى نمىنمودى؛ چون آنها بالاخره، خویشان تو هستند و علاوه بر این، اكنون در وضعى نیستند كه خطرى از ناحیه آنها متوجه حكومت تو گردد؟ معاویه گفت: هیهات! هیهات! ابوبكر خلافت كرد و عدالتگسترى نمود و پس از مرگش فقط نامى از او باقى ماند. عمر نیز به مدت ده سال خلاقت كرد و زحمتها كشید، پس از مرگش جز نامى از او باقى نماند. سپس برادر ما عثمان، كه كسى در شرافت نسب به پاى او نمىرسید، به حكومت رسید، اما به محض آنكه مُرد، نامش نیز دفن شد. ولى هر روز در جهان اسلام، پنج بار به نام این مرد هاشمى (پیامبر صلىاللهعلیهوآله ) فریاد مىكنند و مىگویند: "اَشهدُ اَنَّ محمدا رسول اللّه.» اكنون با این وضع چه راهى باقى مانده است، جز آنكه نام او نیز بمیرد و دفن شود؟»(8)
این گفتار ماهیت واقعى معاویه را آشكار مىسازد و همه هدف معاویه در همین جمله آخر خلاصه مىشد.حضرت على علیهالسلام و معاویه دو قطب مخالف یكدیگر بودند؛ چون در هدف با یكدیگر تضاد داشتند. با به خلافت رسیدن حضرت على علیهالسلام ، معاویه كه امارت خود را بر شام تمام شده مىدانست، براى ایجاد اشكال در حكومت على علیهالسلام و بقاى خود، دست به اقداماتى زد:
او ابتدا با تحریك طلحه و زبیر(9) براى تصرّف كوفه و بصره، پیش از استقرار حكومت امام علیهالسلام توانست مقدارى از نیرو و توانایى امام علیهالسلام را كاهش دهد و زمان را به نفع خود پیش ببرد. جنگ جمل اگرچه با پیروزى قاطع امام علیهالسلام به پایان رسید، اما بیشترین نفع در این جنگ عاید معاویه شد. او بدون اینكه نیرویى براى این جنگ بفرستد و بدون صرف هیچ هزینهاى، با تحریك طلحه و زبیر در ایجاد جنگ، هم مقدارى از توانایى امام علیهالسلام را كاهش داد و هم رقیبانى نظیر طلحه و زبیر از سر راهش برداشته شدند.
معاویه از همان روز پس از قتل عثمان، قتل او را بهانه قرار داد و به شبههافكنى پرداخت و با توسّل به همین شبهه، اقدام به جمعآورى نیرو نمود. نصربن مزاحم مىنویسد: «معاویه براى مردم شام خطبه خواند و گفت: اى مردم، من نماینده امیرمؤمنان عمربن خطاب و عثمانبنعفان بر شما هستم و هرگز هیچیك از شما را به كار زشتى وانداشتهام. من ولىّ (خون) عثمان هستم كه بىگناه كشته شد و خداوند مىگوید: "كسى كه خون مظلومى را بریزد، ما به ولىّ مقتول حكومت و تسلّط بر قاتل دادیم..."(10) آنگاه مردم شام بپا خاستند و به خونخواهى عثمان پاسخش گفتند و بر این قرار، با او بیعت كردند و به وى اطمینان دادند كه در این راه، از جان و مال خویش مىگذرند.»(11)
ابومسلم خولانى با مرد دیگرى به نزد معاویه آمدند و گفتند: «به چه علت مىخواهى با على بجنگى؟ تو نه مصاحبت و خویشاوندى (با پیامبر صلىاللهعلیهوآله ) را دارى و نه هجرت و سابقهاى برابر با او. معاویه گفت: من از آن رو با على جنگ نمىكنم كه مدعى صحابى بودن و هجرت و قرابت و سابقهاى برابر با او هستم، ولى شما به من بگویید: آیا نمىدانید كه عثمان مظلومانه كشته شد؟ گفتند: چرا. گفت: پس باید او قاتلان عثمان را به ما واگذار كند تا آنها را قصاص كنیم. آنگاه میان ما و على جنگى نخواهد بود.»(12) معاویه در نامههایى كه براى حضرت على علیهالسلام مىنوشت، امام علیهالسلام را متهم به دست داشتن در قتل عثمان مىنمود و امام علیهالسلام را به پناه دادن به قاتلان عثمان متهم مىساخت.(13) اما آیا واقعا آنچه معاویه مدعى آن بود و على علیهالسلام را به آن متهم مىكرد وارد بود یا نه؟ امام علیهالسلام در جواب نامهاى به معاویه چنین مىنویسد: «به خدا قسم، اگر خردمندانه بیندیشى و خواهشهاى نفسانى را كنار بگذارى، در مىیابى كه من پاكدامنترین مردم در ماجراى قتل عثمان مىباشم. تو خود مىدانى كه من در این حادثه درگیر نبودم.»(14) پس چرا معاویه این شبهه را مطرح مىكرد؟ مسلّما هدف دیگرى را دنبال مىكرد.معاویه پس از مرگ برادرش یزید از سوى خلیفه دوم به امارت شام منصوب شد(15) و با تمام مسامحاتى كه عمر نسبت به اعمال وى داشت، از خلیفه حساب مىبرد و دست به عصا راه مىرفت. ولى با روى كار آمدن عثمان، دست معاویه در اجراى سیاستهاى مورد نظرش باز شد. او در زمان خلافت عثمان، با اختیارات گستردهاى كه داشت، براى پیشبرد اهدافش، نهایت استفاده را برد. اما وقتى احساس كرد خون بر زمین ریخته عثمان او را در رسیدن به هدفش كمك بیشترى مىكند، در فراهم شدن زمینه چنین امرى، قدم برداشت.
وقتى كار بر عثمان تنگ شد و شورشیان محاصره خانه او را تنگتر كردند، عثمان براى نجات خود از امراى تحت امرش در خواست كمك كرد و نامهاى براى معاویه فرستاد و از او كمك خواست.(16) معاویه خرابى اوضاع را به خوبى درك مىكرد؛ «شاید در انتظار این بود كه با مرگ عثمان و از میان رفتن رقیبى نیرومند همچون او، قدمى به كرسى خلافت نزدیكتر گردد. از اینرو، با وجود همه حقوقى كه عثمان بر او داشت، در فرستادن كمك، هیچ تعجیلى نمىنمود و سستى خود را اینگونه توجیه مىكرد كه من از مخالفت كردن با عموم صحابه و یاران پیغمبر خشنود نیستم.»(17)
علّامه عسكرى از بلاذرى نقل مىكند: «هنگامى كه عثمان به معاویه نامه نوشت و از او مدد خواست، معاویه یزید بن اسد قسرى را با گروهى سرباز، به سوى مدینه روانه نمود و به او فرمان داد: هنگامى كه به سرزمین ذاخشب (چند فرسنگى مدینه) رسیدى، همانجا اطراق كن و دیگر حركت نكن. مبادا نزد خود تصّور نمایى كه شاهد جریانات و حوادث پایتخت اسلام هستى و چیزهایى دیده و دانستهاى كه معاویه به خاطر عدم حضور نمىداند. در واقع، من شاهد و حاضر هستم و تو غایب! لشكر در نزدیك مدینه آنقدر درنگ كرد تا عثمان به قتل رسید و چون آشوبها پایان گرفت، معاویه لشكر شام را به سوى خویش فراخواند، در حالىكه هیچ كار مثبتى انجام نداده بود.»(18) امام علیهالسلام در نامهاى به معاویه چنین مىنویسد: «كدامیك از من و تو بیشتر با او دشمنى كردیم و راههایى را كه به قتل او منتهى مىشد، بیشتر نشان دادیم؛ آن كس كه بىدریغ در صدد یارى او بر آمد، اما عثمان به موجب یك سوء ظن بىجا، خود طالب سكوت او شد و كنارهگیرى او را خواست؟ یا آن كه عثمان از او (معاویه) یارى خواست و او به دفع الوقت گذارند و موجبات مرگ او را برانگیخت تا مرگش فرا رسید؟»(19) ابن عباس نیز در نامهاى براى معاویه در این باره چنین مىنویسد: «به خدا سوگند كه تو چشم انتظار قتل عثمان بودى و با این كه وضعش برایت كاملاً روشن بود، نگذاشتى مردم قلمروت به دفاعش بیایند، در حالى كه نامه سراسر استمدادش به تو رسید و اعتنایى به آن ننمودى، با آنكه مىدانستى محاصره كنندگان تا او را نكشند، دست بردار نیستند تا آنكه همانطور كه مىخواستى، به قتل رسید.»(20) علّامه امینى مىنویسد: «از اسناد تاریخى چنین بر مىآید كه خوددارى معاویه از دفاع عثمان، اثرى مهم در قتل وى داشته است. معاویه با وجود امكانات بسیار و فرماندهى بر سپاهى عظیم، از انجام فرمان خلیفه سرپیچیده و چندان تأخیر روا داشته كه كار از كار گذشته است. به همین دلیل است كه على علیهالسلام به او مىگوید: به خدا قسم، پسر عمویت را كسى جز تو نكشته است.»(21) از این مجموعه، نتیجه مىگیریم كه معاویه یك هدف داشت كه هر وسیلهاى را براى نیل بدان مباح مىدانست: او آنچه كه در حیات عثمان مىتوانست به دست بیاورد، به دست آورد و با شورش مردم بر ضد عثمان احساس كرد كه مرگ او بیشتر به نفع اوست تا حیاتش. بدینروى، نه تنها خود هیچ اقدامى در جهت دفع این شورش نكرد، بلكه به استمدادهاى عثمان نیز پاسخى نداد تا شورشیان او را به قتل رساندند.معاویه با طرح شبهه خونخواهى عثمان، در پى این هدف بود كه ابتدا بین مردم شكاف ایجاد كند و مانع گرایش عمومى به سوى امام علیهالسلام شود و سپس به نحوى خود را مطرح كند.
شبث بن ربعى در نطقى خطاب به معاویه گفت: «بر ما پوشیده نیست كه تو در پى چه هستى؛ تو براى گمراه كردن مردم و جلب آراء و تمایلات آنها و زیر فرمان در آوردن آنها، هیچ وسیلهاى جز این نیافتهاى كه بگویى زمامدارتان به ناحق كشته شده و ما به خونخواهى او برخاستهایم. در نتیجه، افراد نادان و فرومایه بر گرد این شعار فراهم آمدهاند، در حالىكه براى ما مسلّم است كه دلت مىخواست او كشته شود تا به اینجا برسى و دعواى خونخواهى او را پیش بكشى.»(22)
معاویه دنبال این هدف بود كه با كشته شدن عثمان، جامعه بىزمامدار بماند و میدان براى رقابت و كشمكش بر سرتصدّى مقام خلافت گشوده شود و خون عثمان را كه با وى خویشاوندى داشته، وسیله از میان بردن رقبا و مردان شایسته خلافت و حكومت قرار دهد.(23) خون عثمان بهانهاى بود براى رسیدن معاویه به آروزهایش؛ به همان چیزى كه ابوسفیان در ابتداى خلافت عثمان مطرح كرد؛ زیرا اگر بحث خونخواهى عثمان مطرح بود، اولاً، فرزندان عثمان زنده بودند و آنها باید خواستار خون عثمان مىشدند. ثانیا، اگر معاویه واقعا طالب خونخواهى عثمان بود، چرا با آشوب و شورانیدن مردم بر ضد حكومت مركزى، اقدام به چنین كارى نمود؟ مگر نمىتوانست ابتدا با امام علیهالسلام بیعت كند و سپس از طریق اقامه دعوا و طرح شكایت، خواستار خون خلیفه مقتول شود تا على علیهالسلام از طریق قضایى قضیه را تعقیب كند؟ پس معاویه هدف دیگرى را دنبال مىكرد و بهترین و مناسبترین وسیله براى رسیدن به هدفش را در خونخواهى عثمان یافت.علّامه عسكرى مىنویسد: «معاویه در سایه نام عثمان و به اسم خونخواهى او، با امام مىجنگید و به خاطر ارضاى جاهطلبىهایش، در جستوجوى حكومت بود. او خواستار فرمانروایى بر سرزمینهاى وسیعى همچون قلمرو اسلام بود و براى رسیدن به این نتیجه، به كار بردن هر وسیلهاى را روا مىدانست و از هیچ ناجوانمردى و پلیدى نیز روگردان نبود. در حقیقت، ادعاى خونخواهى عثمان لفافهاى بود كه براى رسیدن به مقصودش از آن سود جست.»(24)
معاویه با شبهه افكنى، عدّه زیادى از مردم شام را همراه خود نمود و به مقابله با امام علیهالسلام برخاست. امام علیهالسلام نیز سپاه خود را حركت داد تا این فئه باغیه را ریشه كن سازد. دو سپاه در سرزمینى به نام «صفّین» مقابل یكدیگر قرار گرفتند. پیش از عزیمت دو سپاه به صفین و پیش از شروع درگیرى، امام علیهالسلام پیكهایى را فرستاد كه كار بدون جنگ و خونریزى به نتیجه برسد و معاویه دست از نافرمانى و جاهطلبى بردارد كه چنین امرى حاصل نشد. در این بین، كه هنوز درگیرى آغاز نشده بود، بعضى از افراد سپاه امام علیهالسلام در حق بودن جبهه امام علیهالسلام و باطل بودن جهبه معاویه دچار شك و تردید شدند.
مردى به عمّار گفت: «اى ابایقظان، آیا پیامبر صلىاللهعلیهوآله نفرمود: با مردم مشرك بجنگید تا اسلام بیاورند؛ پس هر گاه اسلام آوردند، خون و مالشان از جانب ما در امان است؟» گفت: «چرا، اما اینها اسلام نیاوردند، بلكه به ظاهر تسلیم شدند و كفر را در دل خود مخفى نگه داشتند تا یاورانى بر آن (كفر) یافتند.»(25)
اسماءبن حكم مىگوید: ما در صفّین و زیر پرچم عمّار یاسر بودیم، مردى آمد و پرسید: عمار كدام یك شماست؟ از او سؤالى دارم. عمّار گفت: بپرس. گفت: من با بینش (اعتقاد استوار) از خانه و خاندان خود، در راه حقّى كه گام برداشتیم، بیرون آمدم و به گمراهى آنان و اینكه بر باطل هستند، شكّى نداشتم، اما الآن مىبینم: مؤذّن ما اذان مىگوید، مؤذّن آنان نیز اذان مىگوید، و آنان همانند ما نماز مىخوانند و دعا مىكنند و قرآن تلاوت مىكنند و پیامبرمان یكى است، و از شب گذشته دچار شك شدم و تا صبح به همان وضع بودم. صبح نزد امیرمؤمنان رفتم و ماجراى خود را گفتم و او مرا به نزد شما فرستاد تا هر چه گفتى، انجام بدهم. عمار گفت: آیا صاحب آن پرچم سپاه را، كه روبهروى ماست، مىشناسى؟ آن پرچم (اكنون) از آن عمروعاص است، ولى (قبلاً) من سه بار، (بدر، احد و خندق) همراه پیامبر صلىاللهعلیهوآله علیه همان پرچم جنگیدهام و این چهارمین جنگ من است و این بار انگیزه جنگافروزانش از دفعات قبل نیكوتر و بهتر نیست. بله، این جنگى است كه انگیزه شرّ و فجورش بیش از آن جنگهاست. آیا در جنگ بدر و احد و حنین، خود بودهاى یا پدرت كه از آن خبر دهد؟ گفت: نه. عمار گفت: مواضع ما همان مواضع پیامبر صلىاللهعلیهوآله در بدر و احد و حنین است و آنان در مواضع احزاب مشرك (آن روزگار) قرار دارند. آیا آن لشكر و یكایك افرادش را مىبینى؟ به خدا سوگند، مىخواستم تمام افراد همراه معاویه، پیكرى واحد بودند و من آن پیكر را با شمشیر مىزدم و تكه تكه مىكردم. خون تمام آنها از ریختن خون گنجشكى حلالتر است. وقتى آن مرد رفت. عمّار گفت: به خدا، آنان به قدر خاشاكى كه چشم مگسى را بیالاید، بر حقّ نیستند. اگر ما را تا نخلستانهاى دوردست هجر عقب برانند، من یقین دارم كه ما بر حقّ هستیم و آنان بر باطل.»(26)نكته قابل توجه این كه شخصیت و جایگاه امام چه قدر در بین مردم ناشناخته بود كه افرادى با آنكه در كنار ایشان بودند و به یارى او برخاسته بودند و او را به عنوان جانشین پیامبر یا دستكم خلیفه قانونى مىشناختند، اما در حقّانیت امام علیهالسلام دچار تردید بودند.
على علیهالسلام كه در زمان حیات پیامبر صلىاللهعلیهوآله مرد شماره دو اسلام، برادر پیامبر صلىاللهعلیهوآله و كسى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله او را مدار و محور حق معرفى كرده بود، پس از رحلت پیامبر صلىاللهعلیهوآله ، چنان در انزوا قرار گرفته بود و معاویه چنان تظاهر به اسلام كرده بود كه عدهاى با اینكه پس از خلافت حضرت على علیهالسلام قدرى از ویژگىهایش را شناختند و با اینكه در كنار خود چراغ روشنگرى همچون او را داشتند، اما باز هم دچار تردید شدند و عمّار یاسر، كه خود از دریاى بىكران معرفت على علیهالسلام بهره مىبرد، باید شك و تردید را از آنها مىزدود.
عمّار از شخصیتهاى ثابت قدمى بود كه از وقتى راه حق را شناخت، با تمام وجود در آن مسیر گام برداشت. شخصیتى كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله دربارهاش فرمودند: «عمّار یاسر تا پاى وجودش سرشار از ایمان است.»(27)
و فرمودند: «عمّار با حق است و حق به همراه عمّار.»(28) هنگام ساختن اولین مسجد در مدینه، او به تنهایى كار چند نفر را انجام مىداد و بعضىها او را بیش از توانایىاش به كار وامىداشتند. روزى عمّار شكایت اینها را به پیغمبر صلىاللهعلیهوآله نمود و گفت: این گروه مرا كشتند. پیامبر صلىاللهعلیهوآله در جمع همه حاضران فرمود: تو نمىمیرى تا وقتى كه گروه ستمگر و منحرف از حق تو را بكشند. آخرین توشه تو از دینا جرعهاى شیر است.»(29) این خبر دهان به دهان گشت تا اینكه در صفّین، خبر حضور عمّار به همراه سپاه امام علیهالسلام در میان لشكریان معاویه منتشر شد و دلهاى عدهاى از فریبخوردگان را لرزاند و به جستوجو پرداختند؛ از جمله ذوالكلاع، كه خبر غیبى پیامبر صلىاللهعلیهوآله را در زمان عمر و از زبان عمر و بن عاص شنیده بود: «پیامبر صلىاللهعلیهوآله فرموده است: مردم شام و عراق با یكدیگر برخورد خواهند كرد و عمّار در شمار اهل حق خواهد بود و آن گروهى كه ستم پیشه است، عمّار را مىكشد.»(30) البته كسانى را كه خبر غیبى پیامبر صلىاللهعلیهوآله را شنیده بودند و از حضور عمّار در جمع سپاه حضرت على علیهالسلام مطلع شده بودند، معاویه و عمروعاص به نحوى قانع كردند؛ چنانكه به ذوالكلاع وعده دادند كه عمّار به سپاه شام ملحق خواهد شد.عمّار با كهولت سن، همچنان از نیروى جنگى برخوردار بود و همچنان شجاعانه مىجنگید. در یكى از روزهاى جنگ، در اثر حرارت آفتاب و كارزار در میدان جنگ تشنه شد. قدرى شیر براى او آوردند و جرعهاى نوشید و گفت: «اللّه اكبر» امروز با دوستان دیدار مىكنم؛ محمد صلىاللهعلیهوآله و همراهانش را ملاقات مىكنم. در همین هنگام، دو نفر از گمراهان سپاه معاویه بر او حمله بردند و با كمك یكدیگر، عمّار را از پاى درآوردند و به شهادت رساندند.»(31)
چون عمّار در همراهى على علیهالسلام و ذوالكلاع در همراهى معاویه كشته شدند: عمروعاص گفت: اى معاویه، نمىدانم از كشته شدن كدام یك از آن دو شادمان باشم. اگر ذوالكلاع زنده بود و تنها عمّار كشته شده بود، ذوالكلاع تمام قوم خود را متمایل به على علیهالسلام مىكرد و سپاه ما را بر ما مىشوراند و تباه مىكرد.»(32) با شهادت عمّار و انتشار خبر آن، معاویه براى جلوگیرى از اختلاف در سپاهش، نیرنگ دیگرى به كار برد. او براى رفع اختلاف و سر و صدا و جلوگیرى از پراكنده شدن لشكرش، به این توجیه و تأویل دست زد: «كسانى عمار را كشتهاند كه او را به اینجا آوردهاند!»(33) و با این ترفند، او از به هم پاشیده شدن سپاه جلوگیرى كرد و باز هم از حماقت مردم شام بهره برد.وقتى امیرالمؤمنین علیهالسلام این توجیه مسخره را شنیدند، فرمودند: (اگر چنین است) «پس حمزه را هم رسول خدا صلىاللهعلیهوآله كشت، آن هنگام كه او را به سوى نبرد با كافران فرستاد!»(34)
با شهادت عمّار، امام علیهالسلام یكى از بهترین و برجستهترین یاران خود را از دست داد و معاویه یكى از سرسختترین دشمنانش را از سر راه برداشت.جنگ به اوج خود رسیده بود، سه روز جنگ مستمرّ نیروى دو طرف را به تحلیل برده بود، اما سپاه دنیاطلب معاویه در این درگیرى كم آورده، آخرین تلاشهاى خود را مىكرد. پیشروى سپاه امام علیهالسلام به سوى خیمههاى معاویه ادامه داشت. على علیهالسلام در «لیلةالهریر» (آخرین شب نبرد میان سپاهیان على علیهالسلام و معاویه كه در آن شب لشكریان معاویه زیر ضربات سنگین سپاهیان امام علیهالسلام به قدرى كشته و مجروح دادند كه مثل سگ زوزه مىكشیدند)، براى یاران خود خطبه خواندند و فرمودند: اى مردم، مىبینید كه كار شما و دشمن به كجا رسیده است؛ از ایشان جز نفس آخر باقى نمانده است و كارها چون روى آورد، انجام آن با آغازش مقایسه مىشود. آن قوم در مقابل شما، بدون اینكه مقصد دینى داشته باشند، پاىدارى كردند تا آنكه پیروزى ما بر آنان به این مرحله رسید و من به خواست خدا، اول صبح فردا بر ایشان حمله مىبرم و آنان را در پیشگاه خداوند به محاكمه مىكشانم. وقتى این سخنان به اطلاع معاویه رسید، عمرو بن عاص را خواست و گفت: اى عمرو، فقط یك امشب را فرصت داریم و على فردا براى فیصله كار بر ما حمله خواهد آورد، اندیشه تو چیست؟ عمرو به معاویه گفت: مردان تو در قبال مردان او پاىدارى نمىكنند، تو هم مثل او نیستى؛ او براى كارى با تو جنگ مىكند و تو براى كارى دیگر؛ تو زندگى و بقا را دوست دارى و او فنا و مرگ را مىخواهد. وانگهى اگر تو بر مردم عراق پیروز شوى، آنان از تو بیم دارند، ولى اگر على بر مردم شام پیروز شود، از او بیمى ندارند و ناچار باید كارى به آن قوم پیشنهاد كنى كه اگر بپذیرند، اختلاف نظر پیدا كنند و اگر نپذیرند، باز هم اختلاف پیدا كنند؛ آنان را به این كار فراخوان كه قرآن را میان خودت و ایشان حَكَم قرار دهى، با این پیشنهاد در آن قوم، به هدف خودخواهى رسید و من همواره این پیشنهاد را به تأخیر انداختم تا وقتى كه كاملاً به آن نیازمند شوى. معاویه هم ارزش پیشنهاد را شناخت و دستور اجراى آن را صادر كرد.(35)
اول صبح، مردم شام با به نیزه كردن قرآنها و نیز قرآن بزرگ مسجد اعظم (شام) را بر سر سه نیزه، كه به یكدیگر بسته بود كردند و ده نفر آن را حمل مىكردند، با یك صد قرآن مقابل على علیهالسلام آمدند و بر هر یك از میمنه و میسره لشكر دویست قرآن برافراشتند كه تعداد تمام قرآنها به پانصد مىرسید. در این هنگام، شامیان بانگ برداشتند: اى عراقیان، نسبت به زنان و دختران و پسران خویش از رومیان و تركها و ایرانیان بر حذر باشید كه اگر كشته شوید، فردا چه بر سرشان خواهد آمد، اینك این كتاب خدا، حَكَم میان ما و شما باشد!على علیهالسلام عرضه داشت: بار خدایا، تو نیك مىدانى كه هدف اینها قرآن نیست. خود میان ما و ایشان حُكم كن كه حَكَم بر حق و آشكارى.»(36)
معاویه و رفیقش در آستانه شكست قطعى، با اجراى این ترفند، خود را از مهلكه نجات دادند و توانستند با طرح حكمیت، اختلاف و دودستگى در سپاه امام علیهالسلام ایجاد كنند و سپاهى كه در چند قدمى پیروزى و فتح خیمههاى فساد و تباهى بود، با بىتدبیرى و گوش ندادن به هشدارها و توصیههاى امام و رهبرشان، مانع شكست دشمن شدند.در نهایت هم كوفیان ابوموسى را به عنوان حكم انتخاب كردند و عمروعاص با فریب ابوموسى، مسأله تحكیم را به نفع معاویه به پایان رسانید.
1ـ ابن ابىالحدید، شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 45
2- على بن حسین مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 36 / علامه امینى، الغدیر، ج 10، ص 239 و 238
3ـ علّامه امینى، همان، ج 10، ص 230 به نقل از: شافعى در كتاب الامّ، ج 1، ص 208
4ـ علّامه امینى، همان، ج 10، ص 242، به نقل از: ابنكثیر، تاریخابنكثیر، ج8، ص 139
5- علّامه امینى، همان، ج 10، ص 256
6ـ علّامه امینى، همان، ج 10، ص 238 / همان، ترجمه جلالالدینفارسى،چپنجم، تهران، بنیاد بعثت، 1374، ج 19، ص 306
7ـ سیدعبدالحسین شرفالدین، اجتهاد در مقابل نص، چاپ هشتم، قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1375، ص 572 / ابنابىالحدید، همان، ج 1، ص 358
8ـ على بن حسین مسعودى، همان، ج 2، ص 453ـ455 / سیدمرتضى عسكرى، نقش ائمه در احیاء دین، ج 16، ص 67/ ابنابىالحدید، همان، ج 1، ص 463
9ـ ابنابىالحدید، همان، ج 1، ص 231
10ـ اسراء/33
11ـ نصربن مزاحم، وقعة صفین، چاپ دوم، قم منشورات مكتبة آیةاللّه المرعشى النجفى، 1404 ق، ص 32 و 31 / ابن ابىالحدید، همان، ج 3، ص 8 ـ77
12ـ نصربن مزاحم، همان، ص 85 / ابن ابىالحدید، همان، ج 15، ص 73
13ـ نصربن مزاحم، همان، ص 78
14ـ نهجالبلاغه، نامه 6
15ـ محمد محمدى رىشهرى، موسوعة الامام علىبنابىطالب، قم، دارالحدیث، 1421 ق، ج 5، ص 289 به نقل از: البدایة و النهایة، ج 8، ص 122
16ـ محمدبن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ج 4، ص 452
17ـ سیدمرتضى عسكرى، نقش عایشه در تاریخ اسلام، نهم، تهران، منیر، 1377 ش، ج 3، ص 89ـ90
18ـ ابن ابىالحدید، همان، ج 8، ص 58 / سیدمرتضى عسكرى، همان، ج 3، ص 90
19- نهجالبلاغه، نامه 37
20ـ علّامه امینى، همان، ج 9، ص 179 / بلاذرى، انساب الاشراف، بیروت، دارالفكر، 1417 ق، ج 5، ص 114
21ـ علّامه امینى، همان، ج 9، ص 181
22- نصربن مزاحم، همان، ص 210 / ابنابىالحدید، همان، ج 1، ص 342 / علّامه امینى، همان، ج 9، ص 179
23ـ علّامه امینى، همان، ج 9، ص 181
24- علّامه عسكرى، همان، ج 3، ص 124
25و26ـ نصربن مزاحم، همان، ص 217 / ص 221ـ220
27ـ علّامه امینى، همان، ج 9، ص 43، به نقل از: تفسیر زمخشرى، ج 2، ص 176 و تفسیر الرازى، ج 5، ص 365 و كنز العمّال، ج 6، ص 184
28ـ علّامه امینى، ج 9، ص 44، به نقل از: طبقات ابن سعد، ج 3، ص 187
29ـ محمدبنجریر طبرى، همان، بیروت، روائع التراث العربى، بىتا، ج 5، ص 58
30- نصربن مزاحم، همان، ص 335
31- نصربن مزاحم، همان، ص 341 / عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علىبنابىطالب، ترجمه محمدمهدى جعفرى، تهران، شركت سهامى انتشار، 1351، ج 5، ص 63ـ65
32ـ نصربن مزاحم، همان، ص 341/ عبدالفتاح عبدالمقصود، همان، ج 5، ص 59
33و34- ابنابىالحدید،همان،ج20،ص334
35- نصربن مزاحم، همان، ص 477 و 476 / ابنابىالحدید، همان، ج 2، ص 210/ ابن قتیبة دینورى، همان، ج 1، ص 115 / علىبنالحسین الهاشمى، وقعة النهروان او الخوارج، بیروت، مؤسسة المفید، 1413 ه
36- نصربن مزاحم، همان، ص 478 / ابنابىالحدید، همان، ج 2، ص 213 و 211
محمد رضا احمدی ندوشن
میشل فوكو در سال 1926 در خانوادهاى مرفه در فرانسه به دنیا آمد و در سال 1984 لیسانس فلسفه خود را گرفت. كمكم به روانشناسى علاقهمند گردید و در سال 1950 لیسانس روانشناسى دریافت كرد. علاقه او به این رشته تا حدّى ناشى از مشكلات روحى شخصى بود.
فوكو پس از اخذ لیسانس روانشناسى به مطالعات خود در این رشته و همینطور روان پزشكى و روانكارى ادامه داد و در سال 1952 به دریافت دیپلم "آسیبشناسى روانى" نایل شد. در این دوران بود كه او به طور نیمه وقت در بیمارستان «سنت آن» مشغول به كار شد و همزمان در ترجمه كتاب «رؤیا و اگزیستانس» نوشته اتوبینونگر سوئیسى با دوستانش مشاركت نمود.
وى از بدو ورودش به دانشگاه "اكوال نرمال" تحت تأثیر شخصیت و دیدگاه آلتوسر قرار گرفت. به طورى كه در سال 1950 به توصیه او به عضویت حزب كمونیست فرانسه درآمد. گرایشهاى ماركسیستى و علاقهمندى فوكو به كاوشهاى روانى از رهگذر بررسىهاى زبانشناسانه؛ و شكست پدیدارشناسى وجودى سارتر و مرلوپونتى، او را به سوى لاكان كه تحلیل روانى خود را از تركیب ساختگرایى و ماركسیسم و فرویدیسم سازمان داده بود، رهنمون ساخت.
از سوى دیگر فوكو با كانگیلهم از نزدیك آشنا بود و تأثیرات زیادى از او پذیرفت.
فوكو پس از 1964 استاد "تاریخ نظامهاى تطبیقى اندیشه" شد و چشماندازهاى نوینى در تاریخ و جامعهشناسى گشود و سرانجام در سال 1984 در اثر بیمارى ایدز درگذشت. هرچند كه او را پوچانگار و ویرانگر علوم اجتماعى لقب دادهاند، با این حال، اندیشه او بر بسیارى از رشتههاى علوم اجتماعى تأثیرات مهمى گذاشت.
آثار فوكو از حیث محتوا به سه بخش عمده تقسیم مىشود: بخشى كه تحت تأثیر هرمنوتیك هایدگرى است، كه اوج این گرایش در كتاب "تاریخ جنون" آشكار شده است، بخش دیگر را مىتوان باستانشناسى یا دیرینهشناسى معرفت نامید، كه تحلیلى شبه ساختارى یا نیمه ساختارى دارد كه مهمترین آثار او در این نگرش در "پیدایش درمانگاه" (1963)، "واژگان و اشیاء" یا "نظم اشیا" (1966) و "باستانشناسى معرفت" (1969) متجلّى است. بخش سوم آثار فوكو آثار تبارشناسانه اوست كه به بررسى رابطه گفتمان و معرفت از یك طرف و قدرت از طرف دیگر، مىپردازد. "نظم اشیا" (1970) "مراقبت و مجازات " و جلد اول "تاریخ جنسیت" و "نیچه، تبارشناسى و تاریخ" (1971) از نوشتههاى مربوط به این نگرش است.(1)
سؤالات عمده این مقاله از این سنخ است كه قدرت از دیدگاه فوكو با چه روشى تحلیل مىشود؟ و چگونه تعریف مىگردد؟ حیطه آن چقدر است؟ به دست چه كسانى و چگونه كنترل مىشود؟ البته بدیهى است كه پاسخ این نوع سؤالات اكثر در آثار تبارشناسانه فوكو داده شده است. بنابراین جا دارد كه قبل از هرچیز از روش نگرش تبارشناسانه بحث نماییم.
فوكو براى روش تحلیل قدرت سراغ نیچه مىرود. واژه تبارشناسى از كتاب "تبارشناشى اخلاق" نیچه به عاریه گرفته شده است. نیچه واژه تبارشناسى یا ریشهشناسى را از حوزه علوم زیستى اخذ كرده است تا نشان دهد كه اخلاقیات داراى صور لایتغیر نیستند كه از آغاز زمان موجود بوده باشند، بلكه همچون گونههاى زیستى دچار تحول و هبوط تاریخىاند.
فوكو برخلاف انسانشناسان ساختگرا معتقد نیست كه رخدادها "نظام پستتر از تاریخ" و "امرى اندیشهناپذیر" است بلكه عقیده دارد كه نظام كاملى از حدود رخدادهاى متفاوت وجود دارد كه تأثیرات و اهمیتهاى گوناگونى نیز دارند: برخى بى اهمیت، و برخى تاریخسازاند؛ پس باید میان رخدادها تمایز قایل شویم و آن مسیرهایى را بازسازى كنیم كه در آن رخدادها با یكدیگر مرتبطاند و یكدیگر را به وجود مىآورند. براى این كار الگوى ما نمىتواند "زبان" و نشانه " و مناسبات معنا باشد، بلكه باید جنگ و مناسبات قدرت باشد.(2)
وظیفه تبارشناسى علاوه بر توصیف تغییراتى كه در دورانهاى مختلف به واسطه تغییر در ساختار قدرت در نحوه گفتار ظهور كرده به تبیین علل این تغییرات نیز مىپردازد. در واقع تبارشناسى یك دیدگاه است نسبت به معرفت و هستى و انسان. به نظر ما این دیدگاه نوعى "جامعهشناسى معرفت" به عنوان یك عقیده فلسفى ـ و نه یك رشته علمى ـ است كه جامعه و تاریخ را اساس و خاستگاه معرفت مىداند و معتقد است كه معرفت براى توجیه قدرت آفریده مىشود و از سوى قدرت نیز پشتیبانى مىگردد. و مفروض تبارشناسانه نسبت به هستى نفى ذات و طبیعت و ارزش است یعنى عینیت و ارزش غیر از قدرت وجود ندارد كه قابل دسترسى باشد.مفروض انسانشناسانه تبارشناسى این است كه انسان هیچ طبیعت و فطرت ثابت و لایتغیرى ندارد و حتى به پیروى از مارسل موس جسم و دستگاه عصبى و فیزیولوژیك انسان را هم معلول رخدادهاى پراكنده تاریخ مىداند؛ بنابراین موضوع تبارشناسى نه سیر تاریخ و نه ثبات سوژهها، بلكه رخدادهاى پراكندهاى است كه محصول روابط قدرت مىباشد و اولین مسأله تبارشناسى نیز بدن آدمى است، فلذا تبارشناسى تاریخیت امورى را كه فاقد تاریخ تلقى شدهاند بازسازى كرده، بازمىنماید و بر كثرت عوامل مؤثر بر رویدادها و بىهمتایى آنها پاى مىفشارد.(3)
به نظر ما، تبارشناسى، علم نیست؛ بلكه مكتبى در علمشناسى است كه به جامعهشناسى علم، به عنوان یك عقیده فلسفى، مىماند؛ یعنى تحلیلى است درباره پیدایش علوم انسانى و معرفت بشرى كه رابطه آن را با پیدایش تكنولوژىهاى قدرت بررسى مىكند و بر این باور است كه علوم انسانى در درون شبكه قدرت شكل گرفته و خود به پیشبرد تكنولوژىهاى انضباطى قدرت یارى رسانده است.به نظر فوكو تفكیك و طبقهبندى معرفت با معیار علمى بودن یكى از ویژگىهاى عمده تمدن مدرن است كه دیگر اشكال معرفت را غیر علمى دانسته و طرد كرده است. ویژگى دیگر تمدن جدید تسلط نظریههاى عام و توتالیتراست كه اشكال دیگر معرفت را تحت سیطره درآورده است و تبارشناسى با ردّ این دو ویژگى در پى ایجاد فرصتى براى ابراز اَشكال تحت سلطه معرفت است و در پى مركز زدائى از تولید نظرى مىباشد. به نظر مىرسد تبارشناسى از یكسو دستگاهى از قضایاى مفروضالصدق است كه نوع مسائل مورد بررسى و شیوه پژوهش آنها را نشان مىدهد، از طرفى هم این شیوه منجر مىشود به اینكه صحت آنچه مفروض انگاشته شده بود، آشكار شود؛ بنابراین مباحث فوكو همواره در هم و توبرتو است و به درستى بین مفروضات و موضوعات و یا مدعیات و استدلالها خط فاصلى وجود ندارد.
رابطه قدرت و حقیقت نیز از این آشفتگىها در امان نیست زیرا از یك طرف رابطهاى دوسویه بین قدرت و حقیقت مفروض گرفته مىشود و جزئى از عناصر الگوى نظرى تبارشناسى است و از طرف دیگر معرفت و حقیقت به عنوان یكى از اساسىترین تكنولوژىهاى قدرت به صورت موضوع تحقیق درمىآید.
به نظر ما شاید بتوان معیارى براى تفكیك رابطه قدرت و حقیقت به عنوان بخشى از الگوى نظرى فوكو از یك طرف و به عنوان موضوع تحقیق از طرف دیگر به دست داد. بدین بیان كه هرجا سخن از رابطه قدرت و حقیقت به طور كلى مطرح باشد و استدلال یا شواهدى براى آن ذكر نشود جزئى از الگوى نظرى است و در غیر اینصورت از موضوعات مورد بررسى خواهد بود. در هر صورت بحث بعدى ما رابطه قدرت و حقیقت را به صورت شفافترى عیان مىكند.
در این باب دو نوع بحث مىتوان ارائه نمود: یكى رابطه منطقى بین دو مفهوم قدرت و حقیقت، یكى هم رابطه خارجى مصادیق این دو مفهوم. در مباحث نوع اول سخن از نسبت تساوى، تباین و عموم و خصوص مطلق و من وجه است. اما در نوع دوم بحث شرط و مشروط، علت و معلول، زیربنا و روبنا و زمینهسازى یا مانعیت است. فوكو نیز به صورت مبهم به هر دو نوع رابطه پرداخته است و در واقع محل نزاع را به خوبى روشن و تحریر نكرده است. مثلاً در یكجا مىگوید: "رابطه قدرت (...) در ارتباط با مفهوم معرفت تنها نقش تسهیلكننده یا ممانعت كننده را بازى نمىكند.(4) و در جایى دیگر اظهار عقیده مىكند كه: «این سامان [حقیقت] صرفا ایدئولوژیك یا روبنایى نیست، بلكه شرطى بر پیدایش و تكامل سرمایهدارى بوده است.»(5) در عین حال مىگوید: «هیچ پیكرهاى از معرفت نمىتواند بدون بهرهگیرى از سیستم ارتباطى اسناد و مدارك، انباشتن اطلاعات و توزیع آنها شكل بگیرد، اما خود این سیستم صورتى از قدرت است و در موجودیت و عملكرد خود با سایر اَشكال قدرت مرتبط است.(6)
در اینجا به نظر مىرسد كه نظر فوكو این باشد كه معرفت با حقیقت عین صورتى از قدرت است و نه عین همه آن، یعنى بین قدرت و معرفت رابطه اینهمانى وجود ندارد بلكه رابطه عموم و خصوص مطلق حاكم است. بدین صورت كه همه معرفتها قدرتاند امّا همه قدرتها معرفت نیستند. به نظر فوكو «عكس قضیه نیز صادق است به این معنا كه هیچ نوع قدرتى را نمىتوان بدون انتزاع معرفت... به مورد اجرا درآورد.»(7) از نظر فوكو "ما... تابع حقیقتیم كه تصور مىشود كه قوانین را مىسازد، و گفتار حقیقىاى را به وجود مىآورد كه حداقل بخشى از آن، تأثیرات قدرت را تعیین مىكند، منتقل مىسازد و گسترش مىدهد... [ما] محكوم مىشویم، طبقهبندى مىشویم، در تكالیف خود مجبور هستیم و مقدّر است كه با اسلوب خاصى زندگى كنیم و بمیریم و این خود تابعى است از گفتارهاى حقیقىاى كه حاملان اثرات خاص قدرتاند.(8) اگر قدرت است كه حقیقت و گزارههاى علمى و معارف گوناگون را مىسازد بنابراین تمامى معارف بشرى فاقد ارزش معرفتى و واقعنمایى هستند، هرچند كه ارزش ابزارى داشته باشند. برخى از شارحین فوكو در برابر این مشكل تلاش مىكنند لازمه منطقى، بلكه تصریح سخنان او را كه همان نسبیت مطلق معرفتشناختى است انكار یا تأویل كنند. یكى از نویسندگان در این راستا مىنویسد: منظور فوكو نفى معرفت نیست بلكه بسط دامنهها و مرزهاى شناخت در فراسوى علم رایج است.با فرض صحت برداشت فوق نكته اینجاست كه اگر مراد اعتبار كاربردى علم است مشكلى وجود ندارد و اگر منظور اعتبار معرفتى و واقعنمایى علم باشد، به نظر مىرسد كه برداشت مذكور ناشى از برخى پاسخهاى انفعالى مذكور در برابر انتقاداتى است كه به او و نظریه نسبىگرایانه مطلق او شده است، باشد. به نظر ما پردهگشایى علم از رموز هستى در گفتمان فوكو هیچ جایگاه منطقى ندارد، هرچند كه هزاربار هم منكر این مطلب شود، باز هم لازمه منطقى اندیشههاى او نسبیت مطلق ارزشها و معارف است.
آقاى پایا به حق مدعى است كه فوكو هرگاه كه مورد انتقاد قرار گرفته، یا پارهاى از آراء گذشته خود را به طور كلى نفى كرده و یا صحت انتساب آنها را به خود منكر شده و یا منتقدان را متهم كرده كه از دریچه نگاه او به قضایا ننگریستهاند.(9) غافل از اینكه اعتقاد به معیاربودن دریچه نگاهها خود حاكى از نسبیت نگرى اوست.
نمونه پاسخهاى انفعالى فوكو این سخنان اوست كه: «مىدانید اصل را تجربه مىدانم و تجربى مسلكم» و رابطه قدرت و دانش را در علوم دقیقه تسرّى نمىدهم. البته به شرطى كه حالت نهادى پیدا نكرده باشد. در حالى كه نمونههایى كه ذكر مىكند نشان مىدهد كه این شرط لااقل در دنیاى صنعتى مفقود است. به علاوه خود او تصریح مىكند كه بدون پیدایش نیازهاى صنعتى، علم شیمى توسعه پیدا نمىكرد و به طور كلى علم Science در اروپا به صورت قدرت حالت نهادى پیدا كرده است.(10)
اگر مهمترین و اساسىترین موضوع در علوم سیاسى بحث قدرت نباشد، لااقل یكى از موضوعات اساسى این رشته محسوب مىشود. تمامى فلاسفه، اندیشمندان و جامعهشناسان سیاسى و... بخش مهمى از كار خود را به بررسى این موضوع اختصاص داده و تعریفها و توصیفها و تحلیلهاى گوناگونى از آن ارائه نمودهاند. اما بیش از هر كس دیگر، نام فوكوست كه با موضوع قدرت عجین شده است در این باب تلاش ما این است كه نظر فوكو را به عنوان یكى از مبانى اساسى فلسفه سیاسى او جویا شویم.
تعریف قدرت با الگوى حاكمیت ـ از نظر فوكو در جوامع غربى از دوره قرون وسطى به این سو همیشه قدرت سلطنتى بوده است كه كانون اساسى [بحث قدرت [را فراهم آورده كه اندیشه حقوقى [در رابطه با قدرت] بر محور آن ساخته و پرداخته»(11) شده است. یعنى موضوع بحث قانونگذاران و حقوقدانان، خواه طرفدار شاه و خواه دشمن او، قدرت و حاكمیت سلطنتى بوده است. از نظر فوكو بحث حاكمیت براى آن بوده است كه سلطه را از ماهیت قدرت پاك كرده و آن را مشروع نماید.
به نظر فوكو الگوى حاكمیت، براى تحلیل قدرت، براساس رابطه حاكم و محكوم است. از نظر او از قرن 18 به بعد سازوكار جدیدى پیدا شده كه با روابط حاكمیت سازگار نیست این سازوكار جدید قدرت وابسته است به جسمها و آنچه انجام مىدهند تا به زمین و محصولات آن، این نوع قدرت از طریق مراقبت و جمعآورى مالیاتى یا تكالیفى كه در طى زمان تقسیم مىشوند، اعمال مىشود. لازمه چنین قدرتى وجود زور مادى است نه وجود فیزیكى حاكم مستقل؛(12) بنابراین فوكو موضوع قدرت را لااقل از قرن 18 به بعد در حد حاكمیت و روابط حاكم و محكوم نمىداند؛ تا بتوان از الگوى حاكمیت براى تحلیل و تعریف قدرت سود جست، بلكه قدرت را در رابطه با سلطه مطرح مىكند كه براى تحلیل آن الگوى دیگرى لازم است.
فوكو مطالب خود را در مقاله «قدرت انضباطى و تابعیت» بدین صورت پى مىگیرد كه: نظریه حاكمیت به قدرت مقطعى جنبه قانونى مىدهد، اما مراقبت مدام ندارد. در نظریه حاكمیت، قدرت در موجودیت فیزیكى حاكم استوار است نه بر نظام مراقبت پیوسته. حاكمیت یك قدرت مطلق را در مصرف مطلق قدرت ایجاد مىكند، اما اجازه نمىدهد كه قدرت بر حسب مصرف حداقل براى كسب حداكثر محاسبه شود.(13) از نظر فوكو قدرت جدید را نمىتوان با اصطلاح حاكمیت بیان كرد؛ این قدرت ابزارى بوده است در ساخت نظام و جامعه سرمایهدارى. قدرتى غیرحاكم و به عبارت دیگر «قدرت انضباطى» یا «قدرت مشرف بر حیات» كه قدرت حاكمیت را از میان نبرده است. بلكه «اصل سازماندهنده مجمع القوانینى را فراهم آورده است كه اروپا در سده نوزدهم... به دست آورد.» بدین صورت یك نظام و فلسفه حق بر سازوكارهاى انضباط به نحوى تحمیل شد كه روند عملى و سلطه مندرج در آنها را پنهان مىسازد. این نظام یا فلسفه حق یك حق عمومى بود كه جزایش بر حاكمیت جمعى پیوند یافته و به صورت دمكراتیك درآمد و با ابزار علوم انسانى سلطه پنهان خویش را گستراند.(14) و «قدرت شبكهاى» را مستقر كرد كه «تا حد معینى حقیقت دارد». در این قدرت ما همه فاشیستى در سر خود... یا... قدرتى در جسم خود داریم.»(15) اما این بدان معنا نیست كه ما با توزیع دمكراتیك یا آنارشیستى قدرت از طریق اجسام سروكار داریم.
چنانكه ملاحظه مىشود در بحث تعریف قدرت با الگوى حاكمیت، تمركز روى قدرت مدرن است. در توضیح باید گفت كه اگر چه هدف فوكو بیشتر تبارشناسى قدرت مدرن است، اما در بسیارى از موارد و شاید هم از روى ضرورت به اصل قدرت و روابط آن به طور مطلق و در كل جوامع و ادوار تاریخ مىپردازد؛ بدین صورت كه برخى مباحث مختص جامعه مدرن و برخى نیز اعم از جامعه مدرن و غیر آن است كه در هر صورت قدرت در جهان مدرن را در برمىگیرد.
قدرت و دولت: بسیارى از متفكرانى كه در باب قدرت تفحص كردهاند و مطالبى را تدوین نمودهاند، الگوى دولت را براى تعریف و تحلیل قدرت اختیار كردهاند، هرچند كه به قدرت غیردولتى نیز قایلاند. اما یا آنها را ناچیز شمرده و یا اینكه از موضوع بحث سیاسى خارج دانستهاند و یا اینكه براى توضیح آنها نیز الگوى دولت را كارآمد شمردهاند. به هر حال فوكو طرح قدرت در حدّ دولت را طرح آن در پیكر حاكم و حاكمیت یا در پیكر قانون مىشمارد و آن را نپذیرفته ومعتقد است كه قدرت در سطوح مختلف از ارتباط كلامى، روابط خانوادگى و عاشقانه، نهادهاى اجتماعى و سطوح و اشكال دیگر مطرح است. در ثانى اگر كسى تمامى پدیدههاى قدرت را وابسته به دولت بررسى كند بدین معناست كه آن همه را ارتش و پلیس سركوبگر بداند.
البته فوكو مىپذیرد كه دولت مهم است امّا قدرت را فراتر از دولت مىداند و استدلال مىكند كه دولت با تمام قدرتش از اشغال تمامى زمینههاى مناسب قدرت ناتوان است. از طرف دیگر خود قدرت دولت هم قدرتى است كه براساس مناسبات قدرت اصیلتر و از پیش موجود كار مىكند. به عبارت دیگر دولت را «ابرساختارى» مىداند كه وابسته و مربوط به كل شبكههاى قدرت است.(16)
به هر حال قدرت نزد فوكو چیزى نیست كه در مالكیت دولت یا طبقه حاكم یا شخص حاكم باشد؛ برعكس قدرت یك استراتژى است و نه یك نهاد یا یك ساختار. قدرت شبكهاى است كه همه در آن گرفتارند و انسانها و نهادها و ساختارها همه مجرى اویند.قدرت و الگوى ایدئولوژى: از آنجا كه قدرت همواره با نظریههاى مشروعیتدهنده آن همراه است و به عبارت دیگر از آنجا كه قدرت زمانى پایدار مىماند كه یك ایدئولوژى پشتوانه آن باشد، آیا مىتوان قدرت مدرن را باالگوى ایدئولوژى تحلیل كرد؟ فوكو در پاسخ به سؤالى كه خود مطرح كرده عقیده دارد: «ممكن است ساز و كارهاى اساسى قدرت با فرآوردههاى ایدئولوژیك همراه باشد»، اما مشكل است «آنچه رخ داده است را بتوان ایدئولوژى خواند.»
دلیل فوكو بر اینكه از طریق ایدئولوژى نمىتوان قدرت را تحلیل كرد، این است كه: این تحلیل تحلیلىتر است ولى از بالا به پایین و طورى است كه مىتواند هر چیز دیگرى را هم با آن توضیح داد بدون اینكه ناچار به بررسى سازوكارهاى آن بود. فوكو بر این باور است كه ما باید تحلیل صعودى از قدرت ارایه كنم؛ یعنى از سازوكارهاى بىنهایت كوچك آنكه هر یك تاریخ خود، مسیر خود، شیوه و راه و رسم خود را دارد آغاز كنیم و سپس ببینیم كه چگونه این ساز و كارهاى قدرت از طریق ساز و كارهایى، هرچند كلىتر، به صورتهاى سلطه جهانى به كار افتاده و استقرار یافتهاند.
اگر به نظر ایشان از تحلیلى صعودى و نزولى همان بحث استقراء و قیاس باشد، به نظر ما هر تئورى كلى كه براى توضیح مصادیق خود به صورت یك استدلال قیاسى به كار گرفته مىشود، مدعى است كه آن تئورى كلى ابتدا از پایین استقراء شده و پس از تعمیم (البته با استفاده از یك قیاس خفى) به یك تئورى یا قضیه كلى منجر شده است كه توانایى آن را دارد كه سایر مصادیق استقراء نشده را نیز تبیین كند. به عبارت دیگر، اساسا هر تئورى یا قانون كلى اساسا براى تبیین مصادیق دیده نشده مطرح مىشود.
اگر این برداشت ما از بحث فوكو صحیح باشد، استدلال او ناتمام خواهد بود. زیرا براى نفى نظر ماركس باید استدلال كند كه تئورى او در مرحله استقرا مشكل دارد و یا اینكه تئورى ماركس بدون جهت تعمیم داده شده است و نمىتواند تمامى موارد و مصادیق را توضیح دهد. شاید به همین دلیل است كه فوكو در حقیقت و قدرت به نحو دیگرى استدلال مىكند و سه دلیل براى ناكارآمدى مفهوم ایدئولوژى عنوان مىنماید:
1) «این مفهوم همواره در تقابل با واقعیتى یا چیزى قرار مىگیرد كه حقیقت فرض مىشود» و واضح است كه مسأله براى فوكو، صدق و كذب سخنان نیست و اساسا از نظر او صدق و كذبى در كار نیست؛ بلكه سخن او در این است كه «چگونه از نظر تاریخى پى آمدهاى قدرت در دل سخنها شكل مىگیرند؟»
2) «مفهوم ایدئولوژى... به چه چیزى در حد سوژه ارجاع مىشود.»
3) ایدئولوژى خود تابع زیرساختهاى تعیینكننده اقتصادى و مادىاند و خود اصالت ندارند.(17)
الگوى روابط ارتباطى: خانم هاناآرنت بر این باور است كه قدرت را نباید با خشونت یا منازعه و امثال این مفاهیم از یك سنخ دانست. از دید ایشان قدرت نظیر توانایى انسان است براى عمل كردن. بنابراین قدرت مربوط به گروه است و تا زمانى وجود دارد كه گروه به حیات گروهى خود ادامه مىدهد. وقتى گفته مىشود فلانى قدرتمند است یعنى اینكه از طرف تعدادى از مردم، قدرت به او تفویض شده تا به نمایندگى آنها عمل كند.(18) از نظر خانم آرنت قدرت مثل ابزار خشونت انباركردنى نیست. قدرت باید به فعلیت برسد و گرنه مىمیرد و تنها در جایى به فعلیت مىرسد كه گفتار و كردار از هم جدا نباشند. جایى كه كلمات نه براى نابودى بلكه براى برقرارى روابط و آفرینش واقعیتها به كار برده مىشوند.(19) فوكو براى بررسى نظر آرنت بین سه مفهوم توانایىهاى عینى، روابط ارتباطى و روابط قدرت تفاوت قایل مىشود و مىگوید: «قدرتى كه بر اشیا اعمال مىشود و توانایى تغییر و به كاربردن و مصرف یا تخریب ان را فراهم مىكند توانایى است.»(20) اما قدرتى كه ما تحلیل مىكنیم مربوط به روابط افراد و گروههاست بنابراین «مفهوم قدرت به روابط میان افراد درگیر با یكدیگر اشاره مىكند.» منظور او «مجموعه اعمالى است كه اعمال دیگر را برمىانگیزد و از همدیگر ناشى مىشوند.»(21) او براى فرقگذارى بین روابط قدرت و روابط ارتباطى معتقد است كه روابط قدرت قطع نظر از اینكه از مجراى نظامهاى ارتباطى بگذارند یا نه سرشت ویژهاى دارند. از دید او مسأله، وجود سه نوع رابطه (روابط قدرت، ارتباطى و عینى) است كه همواره یكدیگر را پوشش داده و پشتیبانى مىكنند و ابزار یكدیگر واقع مىشوند. بنابراین بر خلاف هابرماس این سه حوزه كاملاً مجزا از هم و مستقل نیستند. یعنى از حیث مفهومى سه چیزاند كه نباید بینشان خلط كرد؛ اما از حیث وجود خارجى وابسته به یكدیگرند.البته به نظر فوكو این وابستگى و هماهنگى میان این سه نوع رابطه همسان و مستمر نیستند، بلكه در شرایط گوناگون اشكال گوناگونى دارند. هرچند كه مجموعههایى هم وجود دارند كه هماهنگى این سه نوع رابطه در آنها منظم و با قاعده است.
لازم به ذكر است كه فوكو در برخى موارد در پى آن است كه خود «قدرت» را توضیح دهد و در موارد دیگر از رابطه قدرت یا اعمال قدرت سخن مىگوید و همه اینها را به یك معنا گرفته، در حالى كه به نظر مىرسد با هم فرق داشته باشند. استدلال او این است كه قدرت تنها هنگامى كه اعمال مىشود، وجود دارد.
به هر حال مفهوم قدرت نزد فوكو عملى است بر روى اعمال موجود یا اعمالى كه ممكن است در آینده یا حال پیدا شود. در حالى كه «رابطه خشونت بر روى بدن عمل مىكند... زور به كار مىبرد، به تسلیم مىكشاند،... ویران مىسازد، درها را بر روى همه امكانات مىبندد، قطب مخالف آن تنها انفعال است.»(22) در حالىكه در برابر رابطه قدرت حوزهاى از پاسخها، واكنشها، نتایج و تدابیر ممكنه وجود دارد. وقتى فوكو مىگوید: قدرت فى نفسه معناى بدى ندارد مگر اینكه با سلطه درآمیزد و سلطه تنها یكى از اشكال قدرت است، یعنى بین قدرت فى نفسه و سلطه فرق قائل است.
حال كه سخن از آزادى و رابطهاش با قدرت به میان آمد، به نظر مىرسد از نظر او هرجا قدرت هست مقاومت هم هست؛ زیرا لازمه قدرت مقاومت است و اگر مقاومتى نباشد قدرتى دركار نخواهد بود؛ بدین جهت كه قدرت تنها بر افراد آزاد اعمال مىشود و مقاومت و آزادى شرط وجود قدرت است. به نظر فوكو قدرت تمام روابط انسانى را در برمىگیرد و گویاى نوعى آزادى دو جانبه است. بدین معنا كه هر صاحب قدرتى تا حدى محدود و هر تحت سلطهاى تا حدودى آزاد است. نكته این است كه منظور ایشان از «قدرت»، «اعمال قدرت» است یعنى آزادى با اعمال قدرت ملازم است. احتمالاً همین ملازمه فارق معناى قدرت از خشونت است. زیر در خشونت تنها افعال است و بس.
الگوى فوكو: قدرت، راهبرى و حكومت: از نظر وى سرشت دو پهلوى واژه راهبرى از بهترین راههاى فهم خصلت روابط قدرت است. راهبرى در عین حال هم هدایت دیگران است و هم شیوه رفتارى در درون حوزه گسترده رفتارى. بنابر نظر فوكو اساسا قدرت بیش از هر چیز به مسأله حكومت مرتبط است تا رویارویى و ارتباط دو دشمن.
فوكو بار دیگر به مفهوم آزادى برمىگردد و از این مفهوم و مفهوم بردگى براى توضیح هرچه بیشتر قدرت استفاده مىكند وى معتقد است كه قدرت تنها بر افراد آزاد، از آن جهتى كه آزادند، بر آنها اعمال مىشود. ولى اگر به جاى آزادى، بردگى و در غل و زنجیر بودن انسان باشد؛ در اینجا دیگر قدرت معنا ندارد و آنچه كه اتفاق افتاده است اجبار جسمانى است. بنابراین، آزادى، هم عین شرط اعمال قدرت و هم پیششرط آن و هم پشتوانه دایمى قدرت است. زیرا بدون امكان سركشى و نافرمانى، قدرت با اجبار جسمانى یكى مىشود. پس مسأله اساسى قدرت مسأله بردگى داوطلبانه نیست؛ زیرا هیچ كس دنبال برده شدن نمىرود، فوكو در ادامه بحث به جاى مفهوم آزادى مفهوم اساسىتر و ماهوىتر «مبارزهجویى» را استخدام مىكند یعنى رابطهاى كه متضمن تحریك دو جانبه است تا مواجههاى رودررو كه هر دو را نابود مىسازد.(23)
فوكو كنترل قدرت و مبارزه و مقاومت در برابر آن را كارى مشكل مىداند و علت این دشوارى را نیز در عدم درك قدرت مىبیند. او استدلال مىكند كه قبل از قرن 19 مبارزه با استثمار مشكل بود؛ زیرا ماهیت آن را نمىشناختیم ولى امروزه مىدانیم كه چه كسى دیگران را استثمار مىكند اما هنوز ماهیت قدرت را نمىشناسیم و نمىدانیم كه قدرت به دست چه كسانى و چگونه به دست مىآید و اعمال مىشود. تنها مىدانیم كه قدرت دست حكومتگران نیست و كسانى كه قدرت را اعمال مىكنند لزوما كسانى نیستند كه منافعشان از راه اعمال قدرت تضمین مىشود و بر عكس نفع برندگان از اعمال قدرت همیشه اعمالكننده قدرت نیستند. به علاوه اشتیاق به قدرت به رابطه قدرت و منافع شكل مىدهند. گاهى تودهها مشتاقاند افراد خاصى به قدرت برسند و آنها هم علیه توده كار كنند. با این حال مشتاق این قدرت خاص و اعمالش هستند.
از طرفى هم مفاهیم «طبقه حاكم» یا «جناح به قدرت رسیده» یا «دستگاه حاكم» هیچگاه به درستى ضابطهبندى نشدهاند و بىاندازه سیّالاند. به هر حال فوكو امیدوار است كه شاید مبارزههاى جارى به همراه تئورىهاى موضعى و محلّى و منفصلى كه از این مبارزهها حاصل مىشود و جزئى از مبارزات را شكل مىدهد در آستانه كشف نحوه اعمال قدرت قرار داشته باشند.(24)
وى وجوه مشترك این مخالفتها را با انواع قدرت در موارد زیر فهرست مىكند:
1) این مبارزات جهانى هستند و محدود به یك كشور نیستند؛
2) هدف اینها انتقاد از اثرات قدرت به خودى خود است؛
3) بىواسطه و آشوب طلبانه و اقتدارگریزانهاند؛
4) از یك سو بر حق متفاوت بودن فرد و از سوى دیگر بر ناحقّى جداسازى افراد تأكید دارند؛
5) با اثرات قدرتى كه با دانش و صلاحیت پیوند دارد مبارزه مىكنند؛
6) آنها خشونت اقتصادى و ایدئولوژیك یك دولت را نفى مىكنند و نظام تفتیش عقاید علمى و ادارى را كه هویت ما را تعیین مىكند نفى مىكنند.
به طور خلاصه حمله به تفكیك و شكل قدرت است كه خود را بر زندگى روزمره بلاواسطهاى كه به فردیت هویت مىبخشد. این قدرتى است كه افراد را به سوژه تبدیل مىكند. بنابر تعریف فوكو سوژه یعنى: 1) منقاد دیگرى بودن به موجب كنترل و وابستگى 2) مقید به هویت خود بودن به واسطه آگاهى و خودشناسى كه هر دو معنى حاكى نوعى قدرت مسخّركنندهاند.از نظر فوكو به طور كلى سه نوع مبارزه وجود دارد: یا علیه اَشكال سلطه قومى، مذهبى و اجتماعى است، یا علیه اَشكال استثمار است، یا علیه سوژهشدگى وانقیاد است؛ یعنى چیزى كه فرد را به خودش مقیّد مىكند و بدین شیوه وى را تسلیم دیگران مىسازد.
فوكو مدعى است كه مىتوان در طول تاریخ مثالهاى بسیارى از این سه نوع مبارزه اجتماعى پیدا كرد كه یا از هم جدا و یا باهم درآمیختهاند. مثلاً: در جوامع فئودالى مبارزه علیه اشكال سلطه قومى ـ اجتماعى و در قرن نوزدهم ـ علیه استثمار و امروز علیه اشكال انقیاد اولویت دارد. به گمان فوكو این نخستین بار نیست كه جامعه غربى با سوژهسازى و انقیاد مواجه شده است در قرن پانزده و شانزده نیز این قدرت و مبارزه با آن وجود داشت. اما وجه غالب نبود؛ به خلاف امروزه كه این مبارزات اولویت و محوریت یافته است.(25)
فوكو به دنبال بدگمانىاش نسبت به حقایق عام معتقد است كه خود مفهوم عدالت نیز یكى از آن مفاهیم كلى و حقایق عامى است كه در جوامع مختلف به عنوان ابزار كسب قدرت اقتصادى و سیاسى یا سلاحى براى مبارزه با قدرت اختراع شده است و به كار رفته و مىرود. به نظر او تمایل به كلىنگرى مانع فهم ما از نحوه عملكرد دولت در جوامع غربى است. باید از مدینههاى آرمانى و پىگیرى مبادى نخستین دست كشید و براى رسیدن به «آزادى» و «جامعهاى آزاد» با زیادهطلبىهاى قدرت و سوژهسازىهاى آن مبارزه كرد و چون قدرت در همه جا پخش است شهروند نیز باید به كمك استراتژىهاى موضعى در برابر آن موضع بگیرد؛ زیرا این قدرتى كه ریشههاى تاریخى دارد چیزى نیست كه با یك شورش یا انقلاب برافتد بلكه باید قدم به قدم جلوى گسترش آن را گرفت.(26)
به نظر فوكو همیشه فرهنگ غرب اصرار داشت كه قدرت را حقوقى و منفى ببیند، نه تكنیكى و مثبت. و این به نهاد سلطنت مربوط مىشود كه در سدههاى میانه تكامل یافت. بدین صورت كه سلطنت در پیكارهاى محلى فئودالها خود را همچون داور یا نیرویى كه قادر است خشونت را پایان دهد، نشان داد. سلطنت خود را با اختصاص كارهاى حقوقى و منفى به خویش پذیرفتنى جلوه داد. گرچه از همان اول از آن كاركردها فراتر رفت و حاكم و قانون و نهى نظامى به وجود آورد كه در دورههاى بعدى به وسیله نظریههاى حقوقى گسترش یافت. بنابراین نظریههاى سیاسى هرگز از وسوسههاى شخص حاكم خلاص نشد و هنوز هم با مسأله حاكمیت سرگرم است. اما آنچه ما بدان نیاز داریم فلسفه سیاسىاى است كه سرشاه را در آن نظریه سیاسى كه هنوز باید پرداخته شود قطع كنیم.(27)
به عقیده فوكو روشنفكر و فیلسوف سیاسى زمانى مىتواند چنین نظریهاى را پردازش كند كه اجازه ندهد از او به عنوان ابزار حقیقتسازى براى كنترل اجتماعى استفاده شود؛ بلكه باید در برابر اینگونه حقیقت سازىها بایستد و تكنولوژىهاى سیاسى را تحلیل نماید و اخلاق سیاسى جدیدى به وجود آورد. او معتقد است كه باید از اسارت نظامهاى ریاستطلب ایدئولوژیك از طریق موضعگیرىهاى موضعى و ایجاد تردید در چیزهایى كه بدیهى فرض مىشوند، و به هم زدن عادتهاى فكرى مردم و بازبینى قواعد و نهادها و مشاركت در شكلگیرى اراده سیاسى رها شد.(28)
فوكو مىگوید: در گذشته دو نوع روشنفكر وجود داشت: 1) مطرود 2) سوسیالیست كه هنگام واكنش خشن از سوى حكومت هر دو شكل در هم ادغام شدند. بعد از 1848 و 1940 یعنى لحظهاى كه گفته مىشد حقایق انكار ناپذیرند، روشنفكران طرد و شكنجه مىشدند. روشنفكر همواره حقیقت را بیان مىكرد و وجدان خود آگاهى و فصاحت بود. در شورش 1968 روشنفكر فهمید كه توده براى كشف حقیقت، دیگر نیازى به آنها ندارد و آنها خود همه چیز را به خوبى و حتى بهتر از روشنفكران مىدانند و خود نیز قادر به بیان آن هستند؛ ولى نظامى از قدرت وجود دارد كه مانع این دانش و بیان آن مىشود و روشنفكران خود از عوامل این قدرتاند؛ زیرا خود را مسؤول حقیقت و بیان آن مىدانند. به تعبیر فوكو اینگونه روشنفكران، روشنفكران عمومى هستند كه مورد انتقاد شدید او واقع مىشوند. در برابر اینها روشنفكران خاص وجود دارد كه شكل تازهاى از نسبت میان نظریه و عمل را ارائه دادهاند. روشنفكران خاص، به نظر فوكو، به كاركردن عادت كردهاند و این به آنها دانش بىواسطهتر و مشخصتر از مبارزات مىدهد و با مسائلى خاص و غیر كلى سروكار دارند. در هر صورت امروزه دیگر نقش روشنفكر پیشروى و همگامى با تودهها نیست تا حقیقت سركوب شده را بیان كند؛ بلكه بر عكس نقش او مبارزه علیه قدرتى است كه او را در حوزه دانش و حقیقت و... عامل خود مىكند.(29)در برابر سیاست فراگیر قدرت واكنشهاى موضعى شكل مىگیرد و نیازى به رهبرى كلیت بخش روشنفكران نداریم. در غیر این صورت رهبرى روشنفكران منجر مىشود به شكل دیگر مركز گرایى و ساختارهاى عمودى قدرت. در عوض ما باید به مناسبات جنبى واقعى قدرت و نظام كاملى از شبكهها و مراكز همگانى شكل دهیم.(30)
فوكو در مصاحبهاى اذعان مىكند كه امروز به جایى رسیدهایم كه باید از خطراتى كه متوجه روشنفكر خاص است، سخن گوییم و به بازنگرى كاركردهاى آنبپردازیم. از دیداو اینخطرات عبارتند از:
1. خطر باقى ماندن در حدّ مبارزات موضعى؛
2. خطر بازیچه دست احزاب سیاسى و اتحادیههاى كارگرى شدن؛
3. خطر ناتوانى در تكامل بخشیدن به این مبارزات به دلیل فقدان یك استراتژى گستردهتر یا بىبهره ماندن از حمایت خارج؛
4. خطر محرومیت از هوادارى یا برخوردارى از حمایتهاى محدود و اندك.
اگر كسى بگوید كه مبارزات محلى روشنفكر خاص به تودهها مربوط نمىشود. از نظر فوكو حكم نادرستى كرده است؛ زیرا: 1. «تودهها به نقد از این نكته باخبرند» 2) «به هر رو درگیر آن هستند.»
و اگر كسى بگوید كه روشنفكر خاص در خدمت منافع دولت یا سرمایه است، اگرچه حرف درستى است امّا در همان حال نمایانگر موقعیت استراتژیك او نیز هست. به عبارت دیگر: اگرچه اینها از پرولتاژیا و تودهها جدایند اما در واقع به دو دلیل نزدیكترند: 1. مسأله مبارزات واقعى و هر روزه است. 2. روشنفكر با همان دشمنى روبهروست كه پرولتاریا روبروست هرچند به شكلى متفاوت. و آن دشمن مشترك همان شركتهاى چند ملیتى، مالكان و دستگاههاى حقوقى و پلیس و... اند.
اگر كسى مدعى باشد كه روشنفكر خاص مبلغ ایدئولوژى علمى است و باید طرد شود، فوكو در دفاع پاسخ مىدهد كه اولاً این حكم همواره درست نیست، ثانیا داراى اهمیت درجه دوم است.
به نظرما سخن گفتن درباره روشنفكر خاص و تفكیك آن از روشنفكر عمومى در حد دانشمندان فیزیك و زیستشناسى و رشتههاى مشابه اشكال آشكارى وجود ندارد. اما مشكل از آنجا عیان مىشود كه فوكو در پاسخ به این سؤال كه آیا شما [به عنوان یك فیلسوف سیاسى ـ اجتماعى] خود را یك روشنفكر خاص مىدانید، جواب مثبت مىدهد و دلیل مىآورد كه: چون در حوزه مشخص كار مىكند و درصدد نظریه سازى درباره جهان نیست؛ بنابراین روشنفكر خاص است.
البته این درست است كه او در حوزه مشخصى كار مىكند، اما این درست نیست كه نظریههاى عمومى و رهنمودهاى كلى ارائه نمىدهد؛ زیرا بسیارى از موارد از حوزههاى مشخص نتیجهگیرىهاى عمومى مىكند و به حقیقت گویى مىپردازد. و یا اساسا كار خود را از چهارچوبهاى نظرى و عمومى نسبت به جهان و انسان و تاریخ آغاز مىكند.
به نظر مىرسد در مجموع اندیشههاى فوكو براى انسان و انسانیت و تمدّن و فرهنگ و علم و معرفت در همه اشكال آنها جنبهاى كاملاً منفى و زیانبار داشته باشد؛ حتى اگر بتوان از روش او براى تحلیل پدیده شرقشناسى و استعمار و امپریالیسم جهانى استفاده كرد، باید همواره به خاطر داشت كه این روش تیغى است كه بیش از همه و پیش از همه دسته خود را مىبرد؛ زیرا با نفى هرگونه حقیقت و ارزشهاى جهان شمول هیچگونه معیارى براى داورى باقى نمىماند. با چنین افكارى جز آنارشیسم سیاسى، اجتماعى، معرفتى قوت نمىگیرد و جز پوچانگارى تمام عیار حاصلى ندارد.
اگر مىشد بین قدرتها و ارزشها از جهت مثبت و منفى و حق و باطل تمایزى قائل شد شاید مىشد براى تحلیل قدرتهاى منفى و ارزشهاى ویرانگر و آزادى كش و معنویت گریز از روش او استفاده كرد. اما فوكو چنین كارى را نه تنها مفید نمىداند كه زمینهساز ظهور قدرت مخرّب دیگرى نیز مىشمارد. ولى گمان نمىرود ضرورى باشد كه با همه اندیشههاى او به طور یكپارچه برخورد نمود و همه آنها را از دم یك تیغ گذراند یا همه آنها را كاملاً پذیرفت. اگر چنین است با تفكیك اندیشههاى نسبى انگارانه و پوچگرایانه او از یك طرف و روشهاى تحلیل او به عنوان یك ابزار (و نه یك عقیده) از طرف دیگر، شاید بتوان تا حدى از قسم اخیر استفاده نمود. در این حالت مىتوان بخشى از آراء و افكار او را مفید ارزیابى كرد و در تحلیل برخى موضوعات به كار بست. به خصوص كه واقعا نسبىگرایى و پوچانگارى تمام عیار به هیچ وجه توجیهپذیر نیست و از مبناى منطقى و عقلانى لازم برخوردار نمىباشد. هرچند فوكو مانند سوفسطائیان عصر باستان به واقع و در عمل اهل نسبیت و پوچگرایى مطلق نیست؛ زیرا او مانند اسلاف خود از این دو مقوله تنها به مثابه ابزارى استفاده مىكند تا در عقاید و حقایق و ارزشهاى موجود و متعلق به دیگران خلل وارد كند. البته بدون اینكه هیچ دلیل منطقى اقامه كند. تنها دلیل او این است كه در تاریخ دیده مىشود كه از حقایق و ارزشها براى بسط قدرت خاصى استفاده مىشود و معلوم است كه اگر هم به واقع چنین باشد، از حیث منطقى دلالت نمىكند كه آن حقایق و ارزشها از پشتوانه عقلى هم برخورردار نیستند، چه بسا حقایقى با انگیزههاى باطل اثبات شدنى باشد و آرایى با انگیزههاى كمالجویى و حقیقتطلبى كه كاذب باشند.
در هر صورت فوكو بعد از خلل وارد كردن در بنیاد و بنیان اندیشههاى رقیب، در اثبات رأى خویش همه آن مبانى را یكسره به فراموشى مىسپارد و هیچگاه نمى پذیرد كه عقاید و آراء او نیز مشمول اصل نیست انگارى مطلق باشد. ارزش دیگرى كه ممكن است اندیشههاى نسبىگرایانه او براى جهان سوم و ملل فاقد قدرت لازم، داشته باشد، نفى ارزشهاى جهانى تمدن مسلط غربى و نفى پشتوانههاى به ظاهر علمى آن است. امّا باز هم باید در نظر داشت كه این طرز نگریستن به مسأله جنبه عملگرایى و ابزارانگارى صرف دارد و نفى هرگونه ارزش و حقایق فرازمانى و ورامكانى هیچ گاه قابل دفاع نخواهد بود.
1ـ على پایا، «جایگاه مفهوم صدق در آراء فوكو»، نامه فرهنگ، ش 22، ص 100
2ـ میشل فوكو، "حقیقت و قدرت"، ترجمه بابك احمدى، از كتاب سرگشتگى نشانهها، ترجمه گروهى از مترجمان، نشر مركز، چاپ اول، 1374، تهران، ص 322
3ـ حسین بشریه، «مقدمه كتاب میشل فوكو فرانسوى ساختگرایى و هرمنوتیك»، هیوبرت در یفوس پل رابینو، ترجمه بشریه، نشر نى، 1376، تهران، ص 23و24
4ـ پایا، پیشین، ص 98
5ـ فوكو، پیشین، ص 344
6ـ فوكو،"نظریههاونهادهاىكیفرى"،بهنقلازپایا،همانمنبع،ص98
7ـ فوكو، همان، ص 99
8ـ میشل فوكو، قدرت انضباطى وتابعیت، قدرت فرّ انسانى یا شرّ شیطانى، استیولوكس، ترجمه فرهنگ رجایى، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، چاپ اول، تهران، 1370، ص 328 ـ 329
9ـ پایا، همان، ص 90
10ـ عزتاللّه فولادوند، «میشل فوكو، رازینى و راستگویى»، نگاه نو، شماره 17، آذر 1372، ص 58
11ـ میشل فوكو، قدرت انضباطى و تابعیت، ص 329
12ـ به نظر فوكو تحلیل قدرت نباید به قدرت در سطح تعمیم یا نیت آگاهانه مقیّد باشد، بلكه باید قدرت را در چهره بیرونى آن بررسى كرد. یعنى در جایى كه قدرت مستقر مىشود و اثرات واقعىاش را به وجود مىآورد یعنى در سطح آن روندهاى مستمرى كه جسم را مطیع مىسازد و بر رفتار ما حكومت مىكند و افراد تابع ایجاد مىكند. درست به خلاف هابز؛ بنابراین قدرت پدیدهاى مربوط به سلطه استوار یك فرد یا گروه بر دیگران نیست بلكه مربوط به چیزى است كه فقط به شكل زنجیرهاى عمل مىكند و هرگز در جایى متمركز نمىشود. و در دست كسى قرار نمىگیرد. افراد نه تنها در این شبكه در حال رفت و آمدند بلكه به طور همزمان قدرت را هم تحمل و هم اعمال مىكنند و اجزاى قدرت را به هم پیوند مىدهند.
13الى 15ـ فوكو، همان، ص 329 / ص 243 / ص 335
16ـ فوكو، حقیقت و قدرت، سرگشتگى نشانهها، ص 331
17ـ فوكو، حقیقت و قدرت، سرگشتگى نشانهها، ص 7 ـ 326
18ـ یوركن هابرماس، مفهوم ارتباطى قدرت از دیدگاه هانا آرنت، قدرت فرانسانى یا شر شیطانى، ص 109
19ـ براى آگاهى از نظرات آرنت علاوه بر مقاله هابرماس به مقاله خود آرنت تحت عنوان «قدرت مبتنى بر ارتباط» از كتاب قدرت فرّانسانى یا شرّ شیطانى از ص 87 تا 109 رجوع شود.
20ـ فوكو، «سوژه و قدرت»، میشل فوكو فرانسوى ساختگرایى و هرمنوتیك، ص 354
21ـ همان، ص 355
22و23ـ فوكو، سوژه و قدرت، میشل فوكو فرانسوى ساختگرایى و هرمنوتیك، ص 358 / ص 354 / ص 360
24ـ میشل فوكو، روشنفكرها و قدرت، گفتوگوى ژیل دلوز با میشل فوكو، برگردان مانى حقیقى، از كتاب سرگشتگى نشانهها، ص 306 ـ 310
25ـ فوكو میشل، سوژه و قدرت، میشل فوكو فرانسوى، صص 347 به بعد
26ـ فولادوند، میشلفوكو، رازبینىوراستگویى،همان،ص29 و 30
27ـ فوكو، مصاحبه حقیقت و قدرت، سرگشتگى نشانهها، ص 329 ـ 330
28ـ فولادوند، میشل فوكو، رازبینى و راستگویى، ص 33
29ـ میشلفوكو، روشنفكر و قدرت، سرگشتگى نشانهها، ص 300
30ـ همان، ص 306
فهرست منابع
1ـ وحید بزرگى، دیدگاههاى جدید در روابط بینالملل، نشر نى، چاپ اول، تهران، 1377
2ـ على پایا، جایگاه مفهوم صدق در آراء فوكو، نامه فرهنگ، ش 22، ص 88 ـ 109
3ـ مانى حقیقى، سرگشتگى نشانهها، مترجمان: بابك احمدى، افشین جهاندیده، مانى حقیقى، صفیه روحى، مهدى سحابى، نیكو سرخوش، لیلى گلستان، مهران مهاجر، ترانه یلدا، نشر مركز، چاپ اول، تهران، 1374
4ـ میشل فوكو، سراسر بینى، ترجمه ناهید مؤید حكمت، فرهنگ ویژه علوم اجتماعى، ش 15، تابستان 72، ص 15ـ 36
5ـ عزتاللّه فولادوند، میشل فوكو، رازبینى و راستگویى، نگاه نو، شماره 17 آذر، دى 1372، ص 26ـ62
6ـ اكبر گنجى، سنت، مدرنیته، پست مدرن، دفتر نخست، مؤسسه فرهنگى صراط، چاپ اول، تهران، اسفند 1357
7ـ استیون لوكس، قدرت فرّ انسانى یا شر شیطانى، ترجمه فرهنگ رجایى، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، چاپ اول، تهران، 1370
8ـ دریفوس هیوبرت، پل رابینو، میشل فوكو فراسوى ساختگرایى و هرمنوتیك، با مؤخرهاى به قلم میشل فوكو، ترجمه حسین بشیریه، نشر نى، چاپ اول، تهران، 1376
نویسنده: ابوالفضل شکوهی
نخستین و معروفترین اثر ماكس وبر درباب جامعهشناسى دین اخلاق پروتستانى و روح سرمایهدارى است. شهرت این اثر چنان فزونى یافت كه سایر آثار وى در زمینه جامعهشناسى دین را كاملا تحت الشعاع قرار داد. تحلیلگران آثار وبر غالبا تحت تاثیر این اثر مشهود تنها به نقل و نقد آن بسنده كرده، از مباحث مفصل و غالبا مفید او در كتاب اقتصاد و جامعه و سایر مقالات مربوط به جامعهشناسى دین وى صرفنظر مىكنند.
وبر در آثار دیگرش، به ویژه در بخش مفصلى از اقتصاد و جامعه، درباره ابعاد گوناگون دین بحث مىكند; از جمله مىتوان به این موضوعات اشاره كرد: پیدایش ادیان، نحوه تاثیرگذارى دین بر رفتارهاى غیر دینى، دین گروههاى منزلتى، و دین و سایر حوزههاى زندگى. در این مقاله، دیدگاههاى وبر درباره پیدایش مفاهیم، باورها و شخصیتهاى دینى و نیز ویژگىهاى هر یك به اختصار بیان گردیده و سپس در حد گنجایش مقاله، مورد نقد و ارزیابى قرار گرفته است.
وبر كار خود را با تعریف دین آغاز نمىكند، معتقد است تا وقتى عناصر اساسى یك تعریف به خوبى شناخته نشده نمىتوان از طریق آن تعریف، به درك درستى از موضوع دستیافت و بدین دلیل، اگر قرار است تعریفى ارائه شود، بهتر است در پایان بحث - یعنى: زمانى كه عناصر آن شناخته شد - ارائه گردد. به هر حال، براى سهولت فهم دیدگاههاى وبر در مباحث آتى، نخست تعریف وبر از دین را ارائه مىدهیم. وى در تعریف دین مىگوید: «مىتوان روابط انسانها با نیروهاى مافوق طبیعى را، كه به صورت دعا، قربانى و عبادت در مىآیند، آیین و دین نامید.» (1)
به نظر وبر، در مراحل ابتدایى انتزاع، احتمالا در اثر نفوذ معنوى افراد كاریزماتیك، مفهوم «روح» انتزاع گردید. روح موجودى است نا متعین، نامریى و با اراده كه در وراى اشیا، حیوانات و افراد كاریزماتیك جاى مىگیرد و موجب رفتارهاى غیر عادى در آنها مىگردد. روح ممكن است از این اشیا یا اشخاص جدا شود و در اشیا یا اشخاص دیگرى حلول نماید و یا همانطور، جدا باقى بماند.
با توجه به نقشى كه روح در آثار و رفتار این اشیا واشخاص داشت، این فكر به وجود آمد كه براى رسیدن به مقاصد، به جاى تحت تاثیر قرار دادن اشیاى طبیعى، باید سعى كرد تا بر این موجودات فوقطبیعى تاثیر گذاشت، ولى از آنجا كه موجودات فوق طبیعى به طور مستقیم قابل دسترسى نیستند، باید با استفاده از نماد به آنها دستیافت و بدین ترتیب، به اعمال و اشیاى نمادین تمسك جستند.
نمادها در اثر تكرار یك عمل جادویى مؤثر به وجود آمد و انحراف از نمادها، مستوجب مجازات گردید. پس از آنكه نمادگرایى شكل گرفت، تنها اشیاى واقعى نبود كه به كار گرفته مىشد، بلكه اشیا و رفتارهاى معنادار و نمادین نیز براى مقاصد مشخص مورد استفاده قرار مىگرفت.
به نظر وبر، پیدایش نمادگرایى و جایگزین شدن طبیعتگرایى به وسیله آن، نتایج متعددى در پى داشت. نمادگرایى نه تنها بر روابط انسان با موجودات فوق طبیعى، بلكه بر روابط زندگان با مردگان نیز تاثیر گذاشت. پس از آن، ضرورتى نداشت كه بدن مردگان را با اشیاى واقعى راضى كنند، بلكه به جاى قربانى اشیا و حیوانات واقعى، استفاده از وسایل و اشیاى نمادین نیز ممكن بود. جالب توجه آن كه قدیمىترین پول كاغذى (اسكناس) براى پرداختبه مردگان مورد استفاده قرار گرفت و نه زندگان.
نمادگرایى تاثیرات مهمى بر تفكر و اندیشه نیز بر جاى گذاشت، به عنوان مثال، تفكر تمثیلى (analogical thinking) ، كه در حوزه جادو پدید آمد و در نمادگرایى عقلانى شد، تاثیر پایدارى بر صور بیان دینى و تفكر فقهى بر جاى گذاشت.
وبر نیز مانند دیگر معاصران خود، بحثهاى مفصلى درباره توتم و تابو دارد. او مىگوید: ارواح به دلیل آن كه عامل بسیارى از وقایع و رویدادها تلقى مىشدند، موجوداتى بودند كه همه باید از آنها احتراز مىكردند و هیچگاه نباید موجبات خشم و نارضایتى آنها را فراهم مىآوردند.
بنابراین، اگر روح در شخص حلول مىكرد دیگران از لحاظ جسمى و اجتماعى، از او اجتناب مىكردند و او نیز با دیگران تماس برقرار نمىنمود. هر چیز یا فردى كه روح در آن حلول مىكرد «تابو» دانسته مىشد كه دیگران نباید به آن نزدیك شوند. البته تابوها غالبا در ارتباط با منافع اقتصادى - از قبیل محافظت از جنگل و حیاتوحش، حفظ كالاهاى كمیاب، نگهدارى اموال شخصى، حفظ غنایم جنگى، حفظ پاكى خون و اعتبار طبقاتى و امثال اینها - شكل مىگیرند. تابوها به نظامى از هنجارها منجر مىشوند. بر اساس این نظام هنجارى، كنشهاى خاص تحریم مىگردد، به گونهاى كه ارتكاب آنها مجازات و گاهى حتى مرگ را در پى دارد. این نظام اخلاقى شامل منع از تابو، ایام نحس، ممنوعیتهایى در مورد ازدواج - به ویژه در محدوده روابط خونى - و مانند اینها مىگردد. هر عملى كه در این نظام هنجارى مرسوم گردید «مقدس» محسوب مىشود.
به نظر وبر، هنجارهاى تابویى در مواردى، به تشكیل گروهها و انجمنهاى سیاسى و یا دیگر گروههاى اجتماعى منجر مىگردد. شایعترین نهاد اجتماعى، كه بدین شیوه به وجود آمده، چیزى است كه از آن به «توتمیسم» (totemism) یاد مىشود. توتمیسم عبارت است از رابطه خاص میان یك شىء - معمولا یك شىء طبیعى یا یك حیوان - و یك گروه اجتماعى معین. توتمیسم بر مبناى نمادگرایى و اعتقاد به روح استوار است; زیرا توتم یك نماد خانوادگى به شمار مىرود و اعضاى گروه با خوردن گوشتحیوان توتمى از روح آن برخوردار شده، به یك گروه توتمى تعلق مىگیرند. بنابراین، توتمیسم مانند «خانواده» یك منبع همزیستى است، ولى نوع برادرى میان اعضاى گروه و نوع رابطه آنان با توتم در همه جا یكسان نیست. در نوع كاملا پیشرفته توتمیسم، برادرى گروه شامل تمام مسؤولیتهاى برادرانه یك كلان برون همسر مىگردد. اعضاى گروه عقیده دارند كه همگى از نسل یك حیوان توتمىاند.
وبر، بر خلاف دوركیم، مىگوید: اعتقاد به جهانى بودن توتمیسم، به ویژه اعتقاد به این كه تمام گروههاى اجتماعى و تمام ادیان از توتمیسم ناشى شدهاند، بسیار اغراقآمیز است.
توتمیسم نقش مهمى در ایجاد تقسیم كار میان زن و مرد و توسعه و تنظیم داد و ستد ایفا كرده، ولى هنجارهاى تابو ممكن است در مواردى، از داد و ستد و سایر مراودات اجتماعى جلوگیرى نماید; مثلا، ناپاكى و نجاست مطلق كسانى كه بیرون از دین قرار دارند موانع جدى براى ایجاد روابط با دیگران به وجود مىآورد. البته محدودیتهاى طبیعى، حتى در این موارد، در برابر قدرت دین ایستادگى مىكنند; مثلا، بر طبق تابوى هندو، «دست صنعتگر همیشه پاك است» و معادن و كالاهایى كه در معرض فروش گذاشته مىشود همگى پاكاند.
بنابر نظر وبر، مفهوم «خدا» مانند مفهوم «روح» یك سیر تكاملى را طى كرده و یك فرایند تكاملى، از یك نیروى مبهم، تشخص نیافته و حتى بدون نام، به خدایان متشخص و داراى قلمرو و مسؤولیتهاى خاص و سپس به خداى واحد و متعال رسیده است. (2) در مرحله چند خدایى، صلاحیت و قدرت خدایان غالبا مساوى با هم نبوده و در اثر مقتضیات اوضاع و احوال طبیعى و اجتماعى، تفاوتهایى در توان و قدرت آنها براى دستیافتن به مقام عالى و یا الوهیت انحصارى به وجود آمده است. عوامل متعددى در برترى یافتن یك خدا بر سایر خدایان دخیل بوده كه برخى از آنها را وبر بدین ترتیب برشمرده است: عامل اول، صرفا عقلانى است. هر جا احكام خاصى ثباتیافته و به وسیله تفكر دینى به سمیتشناخته شده، خدایانى همچون خداى آسمان و ستارگان، كه بیشترین نظم و انضباط را در رفتار خود نشان دادهاند، فرصت دستیابى به تعالى را یافتهاند.
عامل دوم، روحانیت است. خدایان آسمان در هند، ایران و بابل به وسیله تبلیغات روحانیت پدید آمدند.
عامل سوم، نقش اقتصادى و سیاسى یك خداست. خدایى كه از اهمیت اقتصادى و سیاسى برخوردار است رصتبیشترى براى تعالى یافتن دارد.
عامل چهارم، پیروزىهاى سیاسى و نظامى است. غلبههاى سیاسى و نظامى موجب غلبه خداى گروه غالب بر خداى گروه مغلوب مىگردد.
علىرغم رواج بسیار خدایان محلى، همواره تمایل بر این بود كه خدا باید جهانى باشد و این تمایل با تسلط فزاینده خداى برتر ایزدستان (معبدى كه خدایان متعددى در آن پرستش مىشوند) افزایش یافت. البته خداى جهانى لزوما خداى یكتا و یگانه نیست، بلكه مىتواند خدایى باشد در كنار خدایان دیگر، با این تفاوت كه تمام كاركردهاى ممكن فقط به او نسبت داده مىشود. به عقیده وبر، تقریبا در همه جا اشكالى از یكتاپرستى شكل مىگرفت، ولى عملا موانعى از توسعه آن در دین توده جلوگیرى مىكرد. وى كرارا یادآورى كرده كه در میان ادیان، تنها یهودیت و اسلام به توحید - به معناى واقعى كلمه - دستیافتهاند.
وبر با یك تحلیل كاملا دنیوى از پیدایش و توسعه یكتاپرستى، مىگوید: عوامل گوناگونى در توسعه یكتاپرستى مؤثر بوده و تفكرات فلسفى روحانیان و عوام تاثیر بسیارى در این توسعه داشته است. عامل دیگرى كه، به ویژه در مناطق بیابانى كم باران خاور نزدیك، در پیدایش و توسعه یكتاپرستى نقش اساسى داشت، مهار آبها بوده است. آب، كه در بارورى محصولات كشاورزى اهمیت اساسى دارد، در اختیار شاه و امپراتور بوده و بدین دلیل، شاه منبع منحصر به فرد قدرت مطلق به حساب مىآمده است. این تجربه موجب پیدایش مفهوم تنها خداى خالق زمین و انسان گردید; خدایى كه مانند شاه و امپراتور بود، ولى در سطح جهانى، وضع قانون مىكرد و به هستى نظم مىبخشید. در نتیجه، مفهوم یك خداى مختار، متعال و متشخص به وجود آمد. یكى از عوامل مهم پیدایش مفهوم تك خدایى در خاور نزدیك این بود كه در این منطقه، طبقاتى كه حامل اخلاق دینى بدون خدا - مانند هند و چین - باشند، وجود نداشتند.
به عقیده وبر، زمانى كه اعتقاد به ارواح جاى خود را به اعتقاد به خدا یا خدایان داد، «اخلاق دینى» نیز جاى «اخلاق جادوگرانه» را گرفت و چیزى كه در تحول و توسعه اخلاق دینى، نقش عمدهاى ایفا كرد مفهوم «گناه» (Sin) بود. پیش از این، شكست و ناتوانى یك خدا دلیل بىكفایتى او محسوب مىگردید، ولى با پیدایش مفهوم «گناه»، این شكستها نه به روحانى و نه به خدا، بلكه به خود بندگان نسبت داده شد. پس از این، اهانتبه هنجارهاى الهى موجب نارضایتى خدا تلقى گردید و هر حادثه بدى كه براى یك گروه اتفاق مىافتاد، دلیل بر ضعف و ناتوانى خدا نبود، بلكه به دلیل گناهان افراد بود و خدا هم مىخواستبا اینگونه حوادث، پیروان خود را تنبیه كند. به همین دلیل، پیامبران بنىاسراییلعلیهمالسلام همواره گناهان مردم خود و یا گناهان نیاكان آنها را به آنها گوشتزد مىكردند.
بر اساس این اخلاق دینى، تخلف از خواستخدا نوعى گناه اخلاقى به شمار مىرود، بدون اینكه نتیجه آن مورد نظر باشد و مصیبتهایى كه فرد در زندگى با آنها دچار مىشود امتحان الهى و یا پیامدهاى گناه محسوب مىگردد.
اخلاق دینى در مراحل ابتدایى خود، از اوامر و نواهى نامتجانس و نامنظمى تشكیل شده بود، ولى بعدها منسجم و نظاممند گردید. تقاضاى اخلاقى از خدایان به موازات چهار توسعه افزایش یافت:
الف - توسعه كیفیت و قدرت قانون در میان گروههاى سیاسى;
ب - توسعه حوزه فهم عقلانى از جهان بیرونى;
ج - توسعه منظم روابط انسانى به وسیله قوانین قراردادى و وابستگى انسانها به رعایت این قوانین;
د - رشد اهمیت اجتماعى و اقتصادى واژههایى همچون دوستان، ماموران، شركا و بدهكاران. آنچه در این توسعه اهمیت اساسى دارد دستیابى اخلاقى افراد به جهانى از تعهدات است كه محاسبه رفتار فرد را ممكن مىسازد.
نخستین و اساسىترین تاثیر دیدگاههاى دینى بر جریان زندگى كلیشهسازى (Stereotyping) است. تغییر هر علمى كه به نحوى، براى حمایت از نیروهاى فوق طبیعى انجام مىگیرد با مخالفت جدى ارواح و خدایان مواجه مىگردد; زیرا اینگونه اعمال در دین تقدس مىیابد و مقدس به شدت، تغییرناپذیر است.
در نظر وبر، با وجود همه ابهاماتى كه در تشخیص دین از جادو وجود دارد، مىتوان گفت كه «دین» عبارت است از: روابط انسانها با نیروهاى فوق طبیعى كه صورت دعا، قربانى و عبادت به خود مىگیرد، در حالى كه «جادو» عبارت است از: اجبار نیروهاى فوق طبیعى از طریق وسایل و اورادى خاص. بر این اساس، موجوداتى كه در دین مورد پرستش قرار مىگیرند «خدا» نامیده مىشوند و آنهایى كه در جادو تحت اجبار و طلسم قرار مىگیرند «شیاطین» و «دیو»هایند. بنابراین، انسانها در دین با خدا و در جادو با دیوها و شیاطین سروكار دارند.
به نظر وبر، وجه جامعهشناختى تمایز میان دین و جادو عبارت است از: تمایز بین روحانى و جادوگر مانند هر پدیده جامعهشناختى دیگر، بسیار سیال است، ولى در عین حال، مىتوان تفاوتهاى ذیل را براى آن دو برشمرد:
الف - روحانى از طریق عبادت، بر خدا تاثیر مىگذارد، ولى جادوگر از طریق وسایل جادویى بر دیوها.
ب - عمل روحانى ثابت، سازمان یافته و منظم است، بر خلاف اعمال جادوگر كه دورهاى و مقطعى است.
ج - روحانى در خدمتیك سازمان قرار دارد، بر خلاف جادوگر كه به صورت فردى كار مىكند.
د - روحانى داراى دانش تخصصى و حرفهاى است، بر خلاف جادوگر كه از كاریزماى شخصى برخوردار است.
ه- از ویژگىهاى اصلى روحانیت این است كه از یك نگرش تبلیغ مىكند.
و - سرانجام، روحانى با هنجارها، زمانها و مكانهاى خاص و گروههاى اجتماعى معین ارتباط دایمى دارد، در حالى كه جادوگر چنین نیست.
البته هیچكدام از این تمایزها كاملا قاطع و خدشهناپذیر نمىباشد.
وبر نقش روحانیت را در توسعه عقلانیت ماوراى طبیعى و اخلاق دینى مورد تاكید قرار مىدهد و معتقد است آیینى كه روحانى ندارد فاقد عقلانیت دیدگاههاى ماوراى طبیعى و اخلاق دینى است و هر جا روحانیت در احراز یك منزلت طبقاتى مستقل شكستخورده، عقلانیتحیات دینى نیز در آنجا ناقص و یا معدوم شده است.
وبر مىگوید: از دیدگاه جامعهشناسى، پیامبر فردى استبرخوردار از كاریزما كه ماموریت دارد یك نگرش دینى یا حكم الهى (divine Commandment) را اعلام و تبلیغ نماید. وبر براى دستیابى به وضوح بیشتر نسبتبه مفهوم پیامبر و تمییز آن از مفاهیم مجاور، صفات و ویژگىهاى پیامبر را چنین توضیح مىدهد:
الف - رسالتشخصى مهمترین عنصرى است كه میان پیامبر و روحانى تمایز ایجاد مىكند. پیامبر اقتدار خود را از طریق وحى و كاریزماى شخصى به دست مىآورد، در حالى كه اقتدار روحانى از طریق خدمت در یك سنت مقدس به دست مىآید و هر چند جادوگر نیز قدرت خود را از طریق كاریزماى شخصى به دست مىآورد، ولى او ادعاى وحى ندارد.
ب - پیامبر بر خلاف روحانى و جادوگر، براى فرد كار نمىكند و در برابر كارهایى كه انجام مىدهد پاداش نمىخواهد.
ج - تعالیم خود را از هیچ منبع بشرى دریافت نمىكند.
د - پیامبر آموزههاى خود را مانند یك آموزگار تعلیم نمىدهد، بلكه از موعظههاى عاطفى استفاده مىكند. این ویژگى پیامبر را از برخى فلاسفه یونان قدیم مانند فیثاغورث، كه كم و بیش ادعاى منجى بودن داشتند، متمایز مىكند; زیرا آنان فاقد موعظههاى عاطفى بودند.
پس از این تمایزها آنچه تحت این عنوان باقى مىماند دو نوع مشخص از پیامبر است: پیامبر اخلاقى و پیامبر نمونهاى.
به عقیده وبر، پیامبر اخلاقى همانند زرتشت و حضرت محمدصلى الله علیه وآله، وسیلهاى استبراى ابلاغ خدا و اراده خدا و واعظى است كه فرد خود را فقط از خدا مىخواهد. پیامبر اخلاقى اطاعتخدا را به عنوان یك وظیفه اخلاقى تلقى مىكند. اما پیامبر نمونهاى مانند بودا، از طریق نمونه قرار دادن خود، دیگران را به رستگارى دینى دعوت مىكند. پیامبر نمونهاى چیزى درباره دعوت الهى یا وظیفه اخلاقى اطاعت نمىگوید، بلكه مردم را به همان راهى كه خود پیموده، فرا مىخواند.
نبوت اخلاقى با خدایى متشخص، متعال و اخلاقى در ارتباط است و از اینرو، پیامبر اخلاقى تنها در خاور نزدیك، كه تصور چنین خدایى از ویژگىهاى آن است، وجود دارد. پیامبر نمونهاى نیز از ویژگىهاى پیامبران هند است.
بحثهاى وبر درباره پیدایش برخى از باورهاى دینى و نقشهاى موجود در دین غالبا آموزنده است و توضیحاتى كه او در این زمینهها ارائه مىدهد، به ویژه شیوه ایدآلسازىهاى او درباره برخى از مفاهیم كلیدى، هم از لحاظ روششناختى و هم از لحاظ توصیفى بسى مفید و قابل استفاده است. با وجود این، تا حدى كه به این مقاله مربوط مىشود، انتقادات و اشكالاتى نیز وجود وارد كه به برخى از مهمترین آنها اشاره مىشود:
1- تحلیل، فراجامعهشناختى
بسیارى از مطالبى كه فلاسفه اجتماعى و جامعهشناسان اولیه درباره منشا پیدایش دین و مراحل تكاملى آن بیان داشتهاند عارى از هرگونه مدرك و شاهد عینى و یا تاریخى است. آنها قصه تولد و رشد دین را تنها به صورت ذهنى مىبافند و هنرشان تنها در مهارتى است كه در این بافتن ذهنى به كار مىبرند. امروزه براى هر جامعهشناس تازهكارى نیز روشن است كه چنین كارى در قلمرو علم جامعهشناسى نمىگنجد. جامعهشناسى باید تحلیلهاى خود را بر دادههاى عینى استوار سازد، نه توهمات و حدسیات. به تعبیر هانرى مندراس، «براى جامعهشناس رعایتسالمترین روشهاى استدلال كافى نیست، [بلكه] او باید استدلال خود را از سرچشمه پدیدههاى واقعى آب دهد.» (3)
متاسفانه وبر نیز علىرغم شهرتى كه در وسعت و گستردگى اطلاعات تاریخى پیدا كرده، در بسیارى از تحلیلهاى خود درباره پیدایش و تكامل دین كاملا به صورت ذهنى بحث و استدلال نموده است. به عنوان مثال، او درباره این مدعایش، كه نخست عقیده چند خدایى وجود داشته و سپس در اثر عوامل متعددى، كه او برخى از آنها را شرح داده، توحید و یكتاپرستى پدید آمده است، چه مدرك تاریخى مىتواند ارائه دهد؟ اگر كسى بگوید كه نخست توحید در میان مردم رواج داشت (4) و این توحید را نیز پیامبران الهىعلیهمالسلام به مردم آموختند و در اثر عواملى كه وبر برمىشمارد، به وجود نیامد، چه اشكالى، جز عدم هماهنگى با طرح تكاملى رایج آن زمان پیش مىآید؟
2- استفاده از طرح تكاملى
دیدگاههاى وبر در جامعهشناسى دین مانند دوركیم، تكاملگرایانه است. (5) پارسونز نیز در مقدمه مفصلى كه بر جامعهشناسى دین وبر نگاشته، مىنویسد: «دیدگاه وبر در همهجا، به ویژه جامعهشناسى دین، تكاملى بود.» (6) مطالعه دقیق مباحث دینى وبر، چنان كه خلاصهاى از آن در این مقاله ارائه شده، نشان مىدهد كه وبر بر اساس قالب ذهنى خاص درباره دین مىاندیشد و همواره درصدد است كه اشكال به ظاهر ابتدایى را به زمانهاى دورتر و اشكال پیچیدهتر را به زمانهاى نزدیكتر نسبت دهد و بدین ترتیب، تاریخ دین را بر اساس یك طرح تاملى بازسازى نماید. البته وبر این فرایند تكاملى را همواره تصاعدى نمىبیند، بلكه وقفهها و افولهایى را نیز در مسیر آن مىبیند. با توجه به بحثهاى مفصلى كه درباره تكاملگرایى در منابع گوناگون شده، ضرورتى ندارد كه در اینجا به تفصیل مطرح گردد و تنها به گفتن این سخن بسنده مىشود كه تكاملگرایى، كه روزى غوغایى در محافل علمى برپا كرده بود، امروزه به دلیل اشكالات متعدد و گوناگونى كه بر آن وارد است، طرفداران قابل توجهى ندارد. (7)
پىنوشتها
. 1- Weber, Max, The Sociology of Religion, translated by:Ephraim Fischoff, Beacon Press, Boston, 1964, P. 28
تمامى دیدگاهها و آراء وبر، كه در این مقاله مطرح مىشود، برگرفته از پنج فصل نخست همین كتاب است كه به دلیل كثرت ارجاعات، به معرفى اصل منبع بسنده مىشود.
2- اسلام توحید را مقدم بر شرك مىداند و اساسا نخستین انسان (حضرت آدم) موحد و حتى پیامبر خداى متعال بوده است.
3- هانرى مندراس، مبانى جامعهشناسى، ترجمه باقر پرهام، تهران، امیر كبیر،1369، ص 58
4- خداوند در قرآن كریم مىفرماید: «كان الناس امة واحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین و انزل معهم الكتاب بالحق...» (بقره:213)
5- Bellah, Robert, N., Beyond Belief, University ofColifornia Press, 1991, P.20.
6- Parsons, Talcott, Introduction of "The Sociology ofReligion" by Max Weber,op. cit, P. XXVII.
7- غلامعباستوسلى،نظریههاى جامعهشناسى، قم، سمت،1369،ص114
نویسنده : محمد حسن بختیاری
آزادى از دیدگاه امام على علیه السلام
در این نوشتار، به مقایسه میان آزادى سكولار با آزادى دینى یا آزادى دنیاطلبانه با آزادى علوى پرداخته شده و نشان داده شده است كه محتوا و مفهوم این دو نوع آزادى تفاوتهاى اساسى با یكدیگر دارند. آزادى سكولار از فلسفه مادىگرایانه و الحادى تغذیه مىكند و در سودطلبى دنیوى شكل مىگیرد، در حالى كه آزادى دینى یا علوى در فلسفه الهىریشه دارد و با عاقبتاندیشى انسان شكل مىگیرد. براى روشن شدن این تفاوتها، پس از تبیین و نقد مفهوم آزادى در فرهنگ و تفكر غربى، مفهوم آزادى در بینش امام علىعلیه السلام و نیز نسبتسنجى آزادى با مفاهیمى از قبیل حقوق انسان، ایمان و دین، عقل و عقلگرایى، و عدل و عدالتورزى پرداخته شده است.
«آزادى» از بزرگترین موهبتهاى خداوند و از متعالىترین ارزشهاى انسانى است; (1) از اصولى كه هر انسانى در نهاد خود با آن مانوس است و پس از حیات از برترین نعمتهاى خداوند به شمار مىرود. آزادى به عنوان یك كمال و ارزش انسانى، یك وسیله و گذرگاه است، نه هدف و توقفگاه. آزادى در طول تاریخ، همواره از مقولهاى حثبرانگیز بوده و دغدغه خاطر بسیارى از اندیشمندان را فراهم آورده است. در دوره معاصر، در میان تمامى ملل، آزادى ازارزش و جایگاه ویژهاى برخوردار مىباشد و هر ملتى خود را آزاد و طرفدار آن مىداند و بدان افتخار مىكند.
امروزه عدهاى با شعار آزادى، درصددند چنین القا كنند كه حكومت دینى و حتى دین، مخالف آزادى است و سرگذشت غرب را پیش روى مسلمانان مىنهند و اسلام را با مسیحیت و جامعهاسلامى و رهبران مسلمان را با جامعه قرون وسطاى غرب و رهبران مسیحى آن مقایسه مىكنند. اینان تفاوتهاى روشن میان اسلام و مسیحیت و جامعه ایران و غرب را نادیده مىگیرند. برخى از خودباختگان و شیفتگان فرهنگ غرب بر این پندارند كه غرب خاستگاه آزادى است و حال آنكه دین اسلام در چهارده قرن پیش، گوهر آزادى را براىجامعه بشرى به ارمغان آورده است.
بدینروى، امروزه مساله آزادى، كه مهمترین مطلوب عصر جدید است، باید بیش از گذشته مورد تحلیل قرار گیرد و جایگاه و حدود آن در متون اسلامى مشخص گردد. یكى از بهترین راهها براى این منظور، بررسى سیره و سخنان امام علىعلیه السلام است كه مىتواند معنا و جایگاه «آزادى» را در اسلام روشن سازد.
معنا و مفهوم «آزادى»
برخى مفاهیم، هر چند بدیهى مىنمایند، اما چندان روشن و دقیق نیستند و اندیشمندان تعریف یكسانى از آنها ارائه ندادهاند; از جمله این موارد، مفهوم «آزادى» است. چه بسا مواردى را كه برخى از مصادیق «آزادى» مىشمارند، عدهاى دیگر عین «اسارت» بدانند و به عكس، مواردى را كه برخى «محدودیت» مىپندارند، برخى دیگر، «آزادى» نام نهند. شناخت مفهوم، اولین گام در مسیر داورى است و موضوع تحقیق و نقد را روشن مىنماید و انسان را از گرفتارى در دام مغالطات نجات مىبخشد.
بسیارى از واژهها به تدریج، تحولات معنایى زیادى یافتهاند. آزادى نیز یكى از آنهاست.
موریس كرنستون گفته است: «آزادى از گستره وسیع معانى ممكن برخوردار است» . (2) آیزایا برلین مىگوید: تاكنون بیش از دویست تعریف براى آزادى ذكر شده است. (3)
بنابراین، براى مشخص شدن معناى «آزادى» در دیدگاه حضرت علىعلیه السلام و تمایز آن از آزادى در عرف جوامع غربى و تفكر غرب ابتدا باید به تبیین مفهوم آزادى در تفكر غرب و سپس نگرش امام علىعلیه السلام در تفسیر و معناى آزادى پرداخت.
مفهوم «آزادى» در غرب
رابرتسون مىگوید: نظریهپردازان سیاسى، «آزادى» را غالبا به دو نوع تقسیم مىكنند:
1- آزادى منفى;
2- آزادى مثبت.
آزادى منفى برفارغ بودناز موانع و محدودیتهاى خارجى یا بیرونى دلالت دارد و شعار آزادى رایج در كشورهاى مردمسالار معاصر غربى و آزادىخواهى لیبرالیسم اصیل و بىپیرایه همین است. (4)
فرانتس نویمان نیز در تعریف این قسم از آزادى مىگوید: آزادى یعنى فقدان منع و این برداشت پایه نظریه لیبرال درباره آزادى است. این را مىتوان «آزادى منفى» یا «آزادى حقوقى» تعریف كرد. مراد از منفى، صفتبدى نیست، بلكه یعنى ناكافى. توضیحآنكه بهصرفداشتن چنین عنصرى (فقدان مانع) نمىتوان آزادى سیاسى را تبیین كرد. (5)
فریمان درباره ناكافى بودن آزادى منفى همچنین مىگوید: آزادى منفى لازم است، ولى كافى نیست; زیرا نمىگوید كه مىخواهیم از این آزادى به چه منظورى استفاده كنیم و جوهر و محتواى آزادى ما بناست چه باشد. (6)
برخى دیگر از متفكران غربى، «آزادى سلبى» را چنین معنا كردهاند: قلمروى از كنش فردى كهدرآن، صاحبانقدرت حق ندارند فردراازكاردلخواهاش بازدارند یابهكارى كهنمىخواهد وا دارند. (7)
به هر حال، یك معناى «آزادى» در تفكر غرب عبارت است از: فقدان منع و جلوگیرى (8) كه «آزادى منفى» یا «آزادى سلبى» نامیده مىشود و پایه لیبرالیسم است كه فیلسوفان انگلیسى آن را طراحى كردهاند. (9)
اشكال این معناى از آزادى - چنان كه برخى از فیلسوفان غربى نیز گفتهاند - این است كه متعلق آن مشخص نمىباشد و معلوم نیست ما مىخواهیم از این آزادى (یعنى رهایى از مانع) به چه منظور استفاده كنیم (10) و یا چنان كه عدهاى دیگر از متفكران غربى گفتهاند: «عادتمان این است كه بگوییم آزادى خوب است. من برآنم كه نباید در دم، به چنان تصدیقى قایل شد; زیرا آزادىهاى بسیار هست; همانگونه كه قیود و موانع و بارهاى بسیار است. » (11) وى در ادامه مىگوید: «برخى از خوانندگان كتابهاى فلسفى و سیاسى چندان به نام «آزادى» خو گرفتهاند كه هرگز به فكرشان نمىگذرد، بپرسند: «آزادى از چه؟ » (12)
در نتیجه، دو ضعف اساسى مفهوم سلبى آزادى آن است كه روشن نمىسازد كه «آزادى از چه؟ » و «آزادى براى چه؟ » و همین ابهام زمینه بهرهبردارى نادرست و سوءاستفاده فرصتطلبان و دینگریزان را فراهم نموده است.
اما معناى مثبت آزادى در تفكر غرب، در رابطه با عقل شكل مىگیرد. برخى از تعاریف آزادى بر نقش خرد در اراده و انتخاب استوار است. از باب نمونه، برخى آزادى را چنین معنا مىكنند:
1. انسان آزاد كسى است كه تنها به موجب حكم عقل زندگى مىكند. (اسپینوزا)
2. آزادى، خودانگیختگى عقل است. (لایب نیتس)
3. آزادى عبارت است از استقلال از هر چیز سواى قانون اخلاقى كه توسط وجدان یا عقل عملى درك مىشود. (كانت)
4. آزادى براى انسان، حكومت روح است. (پاولزن) (13)
چنین معنایى از «آزادى» پیوند مستحكمى با انسانیت انسان دارد; زیرا تمایز اساسى انسان و حیوان در برخوردارى او از عقل است. بر اساس این تعریف، اگر كسى از حاكمیت عقل بر وجودش محروم باشد، نه تنها از آزادى به معناى «رهایى و رفع موانع» سودى نخواهد برد، بلكه این نوع از آزادى وسیلهاى مناسب براى تمنیات حیوانى او خواهد شد و در نهایت، به زیان او خواهد انجامید، بنابراین، تنها انسانهاى عاقل آزادند و آزادى تنها در پرتو عقل دستیافتنى است.
دیوید رابرتسون این نوع آزادى را «آزادى واقعى» مىنامد و درباره آن مىگوید: ریشه و سابقه آزادى در اروپاى قارهاى، كه غالبا «آزادى مثبت» (14) نامیده مىشود، در اندیشه یونان است و پس از آن، در فلسفه كمال بخش (15) اروپایى; مانندفلسفه هگل و كانت و درایناواخر هم به ویژه در كارهاى متفكران ماركسیست، به خصوصكسانىمانندماركوزهدیدهمىشود. در اینها، برخلاف آزادىخواهى (لیبرالى) انگلیسى تكیه بر آزادى واقعى انتخاب درونىاست، نه بر آزادى منفى و سلبى. (16)
باید گفت: چنین معنایى از آزادى گامى به جلو در جهتشناخت درست مفهوم آن است. اما از آن رو كه عقلانیت و خردگرایىغرب درفلسفهمادىگرایى و دینگریزى (سكولار) ریشهدارد، نمىتواند شكلى درست از آزادى ترسیم نماید، بلكه انسانمحورى (اومانیسم) و استقلال و تكیه انسانبر عقل خویش در برابر خدا و وحى و تفسیر ابزارى از عقلانیت، موانع دیگرى هستند در راه تحقق مفهومى درست از آزادى در مكاتب غربى.
مفهوم «آزادى» در نگرش امام على علیه السلام
براى تبیین مفهوم «آزادى» از منظر آن حضرت، لازم است ابتدا عناصر مرتبط با آزادى از دیدگاه ایشان تبیین شود:
1- حقوق انسان و آزادى
در ماده یك اعلامیه حقوق بشر در انقلاب فرانسه آمدهاست: «افراد بشر آزاد متولدشدهاند و مادام العمر آزاد مىمانند. » (17) در ماده اول اعلامیه جهانى حقوق بشر كه توسط سازمان ملل متحد در دسامبر 1948 صادر شد نیز چنین آمده است: «تمام افراد، آزاد به دنیا مىآیند و از لحاظ حقوق با هم برابرند. » (18)
«آزادى» پس از حق حیات، دومین اصلى است كه در مجموعه حقوق بشر جایگاه ویژهاى به خود اختصاص داده است. حال باید ببینیم در منظر امام علىعلیه السلام، آزادى چه جایگاهى دارد و اسلام براى آزادى چه منزلتى قایل است.
امیرالمؤمنین على علیه السلام در منزلت و جایگاه آزادى، آن را لازمه وجودى انسان و از جمله حقوق انسان به شمار آورده، مىفرمایند: «لاتكن عبد غیرك و قد جعلك الله حرا» (19) ; بنده دیگرى مباش و حال آن خداوند تو را آزاد آفریده است.
و نیز مىفرماید:
«ایها الناس ان آدم لم یلد سیدا و لا امة و ان الناس كلهم احرار» (20) ;
اى مردم، هیچیك از آدمیان آقا یا برده دیگرى آفریده نشدهاند، بلكه تمامى انسانها به طور یكسان، آزاد به دنیا آمدهاند و كسى را بر دیگرى امتیازى نیست.
از سخنان على علیه السلام نتایج ذیل به دست مىآید:
اول، آزادى یكى از حقوق انسانى است.
دوم، این حق را خداوند به انسان اعطا كرده است.
سوم، حق "آزادى" ریشه در خلقت انسان دارد و لازمه وجودى انسان است. یعنى بنابر روایت اول انسان باید تلاش كند آزادى اخلاقى و معنوى را به دستبیاورد و خود را در بند هوا و هوسهاى نفسانى گرفتار نسازد و بنده نفسانیات نگردد. و بنا بر روایت دوم، یكى از حقوق انسانها آزادى اجتماعى و سیاسى است و همه انسانها به طور یكسان داراى حق تعیین سرنوشتخود هستند و هیچ فردى حق ندارد دیگرى را به بندگى و اسارت خود درآورد.
چهارم، در حالى كه خداوند انسان را آزاد آفریده است، شایسته نیست كه یك فرد آزاده خود را در اسارت دیگرى درآورد، چه به اسارت درونى بر اساس روایت اول و چه به اسارت بیرونى بنا بر روایت دوم، بلكه باید خود را بیابد و با شناختخود و كمالاتش، حیات خود را سامان دهد. اینها مجموعه نكاتى است كه مىتوان از كلمات امام علىعلیه السلام استفاده نمود.
آزادى و ایمان
در طول تاریخ، از دیرباز تاكنون، درباره نسبت «خدا» و «آزادى» یا «دین» و «آزادى» نظرات متفاوت و گاه متضادى ابراز شده است. برخى از فیلسوفان و متكلمان این دو معنا را در غایت ناسازگارى و تزاحم مىپنداشتهاند و در مقابل، برخى متفكران نه تنها آزادى و خداپرستى را متضاد نمىدیدهاند، كه آزادى حقیقى را عین خداپرستى مىدانستهاند.
آنان كه اعتقاد به خدا و خداپرستى را با آزادى مانعة الجمع مىپنداشتهاند، خود دو دستهاند: یك دسته كسانى كه در انتخاب میان خدا و آزادى، چون جمع هر دو را ممكن نمىدانند، خدا را برمىگزینند و آزادى را رها مىكنند. دسته دوم در این تقابل، جانب آزادى را مىگیرند و خدا را كنار مىنهند. به عنوان نمونه، نیچه معتقداست: «مفهوم خدا تاكنون بزرگترین دشمن زندگى بوده است. » او مىگوید: «نیرومندى و آزادى عقلى و استقلال انسان و دلبستگى به آینده او خداناباورى مىطلبد. » (21)
ژان پل سارتر اصالت وجودى (اگزیستانسیالیست) معاصر مىگوید: «نفى خالقى علیم، تدبیر و شرط عقلى و منطقى حریت كامل انسان است. » (22)
چنین اظهارنظرهایى از سوى متفكران غربى ناشى از تاریخ و فرهنگ خاص غرب است و چنان كه مرحوم استاد مطهرىرحمه الله متذكر شدهاند: در اروپا، مساله استبداد سیاسى و اینكه اساسا آزادى از آن دولت است، نه مال افراد، با مساله خدا توام بوده است. افراد فكر مىكردند كه اگر خدا را قبول كنند، استبداد قدرتهاى مطلقه را نیز باید بپذیرند; بپذیرند كه فرد در مقابل حكمران هیچگونه حقى ندارد و حكمران نیز در مقابل فرد، هیچگونه مسؤولیتى نخواهد داشت. حكمران تنها در پیشگاه خدا مسؤول است. لذا افراد فكر مىكردند كه اگر خدا را بپذیرند، باید اختناق اجتماعى را نیز بپذیرند و اگر بخواهند آزادى اجتماعى داشته باشند، باید خدا را انكار كنند. پس آزادى اجتماعى را ترجیح دادند. (23)
اما از نظر فلسفه اجتماعى اسلام، نه تنها نتیجه اعتقاد به خدا پذیرش حكومت مطلقه افراد نیست و حاكم در مقابل مردم مسؤولیت دارد، بلكه از نظر این فلسفه، تنها اعتقاد به خداست كه حاكم را در مقابل اجتماع مسؤول مىسازد و افرادى را ذى حق مىكند و چنانكه شهید مطهرىرحمه الله نیز متذكر شدهاند، آزادى در اسلام، تنها یك موضوع صرفا سیاسى نیست، بلكه بالاتر از آن، یك موضوع اسلامى است و یك مسلمان باید آزاد زیست كند و باید آزادىخواه باشد. (24)
حال باید دید نسبت ایمان و آزادى در دیدگاه امام علىعلیه السلام چیست و ایشان در این زمینه چه فرمودهاند. حضرت نه تنها لازمه توحید را دستبرداشتن از آزادى معرفى نكردهاند و نه تنها دین را منافى آزادى ندیدهاند، بلكه اصلا هدف از بعثت انبیاعلیهم السلام و كاركرد دین را آزادى انسان دانسته و فرمودهاند: «فان الله تبارك و تعالى بعث محمداصلى الله علیه وآله بالحق لیخرخ عباده من عبادة عباده الى عبادته و من عهوده الى عهوده و من طاعة الى طاعته و من ولایة عباده الى ولایته» . (25) خداوند - تبارك و تعالى - محمدصلى الله علیه وآله را به حق فرستاد تا بندگانش را از بندگى تعهدات، طاعت و ولایتبندگانش به سوى عبادت، عهد، طاعت و ولایتخود آزاد سازد.
اكنون این پرسش مطرح مىشود كه آیا بندگى خدا مایه اسارت نیست؟ درست است كه اسلام و دین انسان را از دیگران آزاد مىسازد و بندگى كسى را بر او قرار نمىدهد، اما درباره بندگى خدا چه؟ باید گفت: اگر رابطه انسان و خدا درست درك شود، روشن مىگردد كه رابطه انسان و خدا رابطه خود و غیر نیست، بلكه رابطه خود و خود است. الهى بودن نه تنها منافاتى با انسان بودن ندارد، بلكه كمال انسانیت است و دین كه نازل از علم الهى است راه تكامل آدمى مىباشد.
حضرت على علیه السلام به این نكته اشارهمىكنند كه پرستش بندگان سودى براى خدا ندارد، بلكه مایه كمال خود آنهاست. حضرت مىفرماید: «در آن دم كه خداوند - سبحانه و تعالى - آفریدگان را بیافرید، از پرستش آنها بىنیاز و از گناهشان ایمن بود; زیرا پرستشكسانى كه او را مىپرستند سودى برایش ندارد و گناه آنها كه ازفرمانش سرپیچى مىكنند، زیانى برایش ببار نمىآورد. » (26)
امام على علیه السلام همچنین در خطبهاى در زمینه منزلت دین و نسبت انسان و خدا مىفرماید: خداوند از همه كس به انسان نزدیكتر است، روزى ده و بندهنواز است، گرهگشا و چارهساز است. ذات او سرآغاز هستىهاست. او شایستهترین راهنماست. از او كمك مىجویم; چون تواناست و بر او تكیه مىكنم، چون مددكارى داناست. پیامبر اكرم را فرستاد تا نیك و بد را به همه بیاگاهاند. (27)
بر این اساس، در دیدگاه امام على علیه السلام، طاعت و بندگى براى انسان، كمال است، نه سودمند به حال خدا. و خداوند هستى بخش و مقوم و مهربان و چارهساز و راهنماى انسان مىباشد. و این چنین است كه از دیدگاه حضرتعلیه السلام ایمان نه تنها منافاتى با آزادى ندارد، بلكه عین آزادى و تكامل بخش آن است. نمونهاى از این تاثیر را مىتوان در نقش ایمان و دین در زندگى اجتماعى ملاحظه كرد كه دین مایه مهار قدرت در جامعه مىباشد.
آیزایا برلین در این باره مىگوید: آزادى دو ضابطه دارد:
1. نبود انباشت قدرت بدون قید در جامعه;
2. وجود ضوابط غیرشناور كه توسط حكومت قابل تعویض نباشد. باید این اصول توسط مردم چنان معتبر شناخته شده باشد كه هیچ حاكمیتى نتواند آن را تغییر دهد و به نظر من، این اصول از دین حاصلمىشود. دینشمشیرىاستكهحاكمیت همواره باید خود را با آن راست كند.
توكویل، محقق و فیلسوف سیاسى فرانسوى، نیز معتقد است: اگر مردمسالارى از اخلاق و دین خالى باشد، به سادگى مىتوان با تبلیغات دروغین عملا زمام جامعه را به دست گرفت. یكى از آفات آزادىفقداناخلاق و وجدان دینى در جامعه است. (28) و این مهار قدرت و برداشتن اسارتهاى بیرونى و درونى توسط دین همان چیزى است كه قرنها پیش اسلام درباره هدف بعثت انبیاعلیهم السلام فرموده است: «و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی كانت علیهم» (اعراف: 175) ; انبیاعلیهم السلام مبعوث شدند تا بارهاى سنگین و زنجیرهایى را كه بر گردن آنهاست، بردارند.
ادامه دارد
3- آزادى و عقل
چنان كه گفته شد، برخى آزاد بودن را بر اساس عقل خود رفتار كردن معنا كرده و این عصر را عصر استقلال انسان و خردگرایى معرفى مىكنند. حال پرسش این است كه عقل از دیدگاه امام علىعلیه السلام چه جایگاهى دارد؟ آیا از نظر آن حضرت، انسان با عبودیتخدا و پذیرش او باید دست از آزادى خود و پیروى از عقلش بردارد یا مىتواند در پرتو محاسبات و اندیشههاى عقلانىخود، حیاتش را بسازد؟
باید گفت: بر خلاف فرهنگ و تفكر غربى، كه به ناسازگارى عقل و دین معتقد است، در دیدگاه علىعلیه السلام، نه تنها اینها در برابر هم نیستند، بلكه هر یك دلیل و مكملى براى دیگرى به شمار مىآید و هر یك به دیگرى نیازمند است. اینك منزلت و موقعیت عقل در دیدگاه امام علىعلیه السلام را بررسى مىكنیم:
در منزلت عقل نزد امیر مؤمنانعلیه السلام همین بس كه فرمود: «الدین و الادب نتیجة العقل» ; (29) دیندارى و ادب محصول خرد است. و عقل است كه انسان را به این راهنمایى مىكند.
از دیدگاه آن حضرتعلیه السلام عقل دو نوع است:
1. عقل طبع;
2. عقل تجربه.
به نظر ایشان، این هر دو انسان را سود مىبخشد. (30)
به نظر مىرسد مراد از «عقل طبع» فهم و درك فطرى از برخى حقایق است كه در وجود آدمى نهفته و مراد از «عقل تجربه» حقایقى است كه در طول زندگى با آنها آشنا مىشود.
از حضرت سؤال كردند: براى ما عاقل را توصیف كن، فرمودند: عاقل كسى است كه هرچیز رادر جاى خود قرار مىدهد. (31) به نظر مىرسد مقصود ایشان آن است كه عقل انسان را با حقایق امور آشنا مىكند و جایگاه هر چیز را روشن مىسازد و او را به رفتار رستبا آنها وامىدارد.
درباره حقیقت، علایم، موانع و عوامل رشد عقل از اهل بیتعلیهم السلام و از آن جمله از امام متقیان علىعلیه السلام، كلمات نغز و دقیقى نقل، شده است. اما براى رعایت اختصار، در اینجا، تنها به ذكر نقش عقل در دین از نظر اسلام اشاره مىشود:
به اختصار، مىتوان گفت: عقل درباب دینشناسى، نقشهاى ذیل را ایفا مىكند:
1. اثبات پایههاى اولیه دین (وجود خدا، ضرورت نبوت و شریعت) ;
2. استنباط احكام شرعى در عرض وحى (عقل به عنوان یكى از منابع و مدارك احكام شرعى در اسلام معتبر شناختهشدهاست. امامصادقعلیه السلامحجتهاى خداوند را بر مردم دو دسته مىدانند: اول. حجت ظاهرى كه پیامبرانند. دوم. حجتباطنى كه عقول انسانهاست. ) (32)
3. فهم و تفسیر وحى (كتاب و سنت) ; در اینجا، عقل ابزار فهم كتاب و سنت است و در طول آن دو قرار دارد، نه عرض آن; یعنى عقل ابزارى استبراى فهم و بیان وحى در كنار تبیین رسولخداصلى الله علیه وآله و اهل بیت عصمتعلیهم السلام.
4. تبیین و توجیه حقایق دینى، اعم از مسائل هستىشناسى یا ارزشى. در اینجا، عقل با روش استدلالى خود به كمك دین آمده و فلسفه احكام دین و تایید حقایق هستىشناسى آن را به عهده مىگیرد.
به طور خلاصه، با توجه به كلمات امام علىعلیه السلام، باید گفت: از نظر ایشان مؤمن در پرتو عقل، دین را مىپذیرد و به شناخت دین نایل مىشود و سپس به تفسیر دین اقدام مىكند و البته از نظر ایشان، دین هم به تایید عقل و رشد و پرورش آن یارى مىرساند و این رابطه دو سویه را مىتوان در كلمات امام علىعلیه السلام مشاهده كرد; در كلماتى همچون:
- مثال عقل در قلب، مانند وجود چراغ در میان خانه است. (33) (همانگونه كه چراغ خانه را روشن مىكند عقل مایه روشنى دل است. )
- عقل مایه هدایت و رستگارى انسان است. (34)
- خداوند پیامبرانعلیهم السلام را فرستاد تا گنجینههاى عقول را آشكار سازند. (35) (اشاره به نقش دین در عقل)
- خدا بیامرزد كسى را كه نخستبیندیشد، سپس عبرت گیرد، آنگاه خرد و بینش به كار برد و حقیقت را بپذیرد. (36)
البته باید توجه داشتخردى كه حضرت آن را مورد تمجید قرار مىدهند غیر از خردباورى غربى است كه اساس «فرهنگسكولار غرب» مىباشد. عقلانیت و خردابزارىغرب همه توجه و دغدغهاش به روش است، نه به درونمایه و محتوا و از اینرو، به اهداف و غایات نمىاندیشد و پروراى آن را ندارد، (37) در حالى كه عقل دینى همه چیز را با غایت قصواى انسان مىسنجد. ازاینرو، حضرتعلیه السلام مىفرماید: «بندگانخدا، شما را به خدا به فكر خویشتن - كه از هر چیزى برایتان ارجمندتر و دوستداشتنىتر است - باشید. » (38)
تفاوت دیگر خردابزارى غرب با عقل دینى آن است كه خردابزارى كه «خرد شخصى» نیز نامیده مىشود، دغدغه بنیادىاش سود شخصى است و سود شخصى در خرد غربى در سود مادى و لذتهاى زودگذر دنیایى خلاصه مىگردد كه همان فرهنگ سرمایهدارى غرب است. و بدینگونه، فردگرایى در شكل لذتگرایى در فرهنگ سرمایهدارى غرب ظاهر شده و به عنوان دوره عقلانیت معرفى گردیده است، چنانكه یكى از متفكران غربى گفته است: «عقل در این دیدگاه، به معناى خدمتكار نفس و به قول هیوم، برده شهوات و خواهشهاست. عقل نمىتواند بگوید كه هدفى بیش از هدف دیگر، عقلانى است. هر هدف یا شىء خواستنى خوب خواهد بود; به این دلیل كه خواستنى است. كار عقل این است كه انرژىهاى نیرومند، اما نامنظم خواهشها و امیال را تنظیم نموده و به آنها بیاموزد كه چگونه از اقتصادىترین راهها حداكثر میزان رضایتشخص را كسب كند. » (عقلانیت ابزارى) (39)
در حالى كه هر چند حضرت علىعلیه السلام انسان را در توجه به خود دعوت مىكند و مىفرماید: «دانا كسى است كه ارزش خود را مىداند و نادان را همین بس كه قدر خویشتن نمىشناسد» ، (40) سعادت را نه نفع دنیوى، كه رستگارى اخروى معرفى مىكنند و مىفرمایند: «برنده رو به بهشت مىگذارد و بازنده ره به سوى دوزخ مىسپارد. » (41) با توجه به آنچه گشت، انسان آزاد در تفكر غربى كسى است كه براى گزینش امیال و هوسهاى دنیوى خود، مانعى در پیش ندارد و با محاسبات عقلانى خود، به اوج هوسها و آرزوهایش مىرسد، در حالى كه انسان آزاد در مكتب علىعلیه السلام، كسى است كه خود را بشناسد و آخرت را دریابد و براى گزینش راهها و انجام اعمالى كه او را به سعادت اخروى رهنمون مىشود، مانعى در پیش نداشته باشد و حیات اخروى خود را در دنیا، بر اساس عقل و دین بسازد.
4- آزادى و عدالت
در تفكر سیاسى غرب، گاه عدالت مورد توجه بوده است و گاه آزادى. امروزه در لیبرالیسم سیاسى، آزادى فردى مقدم بر مصالح جمعى و عدالت اجتماعى شمرده مىشود. و در سوسیالیسم، عدالتبر آزادى تقدم دارد. (42)
امادر دیدگاه امام علىعلیه السلام هم آزادى مهم است و هم عدالت و باید به هر دو اهمیت داد. اما عدالتحافظ و مبناى آزادى است. از اینرو، آزادى در دیدگاه ایشان، در پرتو عدالتبه دست مىآید. بدینروى، ایشان درمنزلتعدالت ونقشآن در جامعه مىفرمایند:
(1) «خداى سبحان عدالت را مایه برپایى انسانها و ستون زندگى آنها و سبب پاكى از ستمكارىها و گناهان و روشنى چراغ اسلام قرار داده است.
(2) هیچ چیز همچون عدالتسرزمینها را آباد نمىسازد.
(3) عدالتمردمانرااصلاحمىكند. » (43)
بنابراین، از نظر امامعلیه السلام، «دولت عادل از واجبات است» (44) و «پیشواى عادل از باران پیوسته بهتر. » (45) و این همه اهمیت عدالت از آنروست كه «عدالت» یعنى اداى حقوق و اگر در جامعهاى عدالتباشد، آزادى نیز، كه از جمله حقوق است، خواهد بود، البته آن آزادى كه به دین و دنیاى خود و دیگران زیان نرساند. از اینروست كه عدالت هم تحقق بخش آزادى است و هم حافظ و جهتدهنده آن. ادامه دارد.
پىنوشتها:
1- امام خمینىرحمه الله، صحیفه نور، ج 12، ص 91
2- موریس كرنستون، تحلیلى نو از آزادى، ص 13
3- قبسات، ش 6 و 5، ص 76
4- دیوید رابرتسون، فرهنگ سیاسى معاصر، ترجمه عزیز كیاوند، ص 10
5- 6- فرانتس فریمان، آزادى و قدرت و قانون، ص 68 - 69 / ص 376
7- لیبرالیسم و دموكراسى، ترجمه بابك گلستان، ص 29
8- مصطفى رحیمى، ص 9
9- دیوید رابرتسون، پیشین، ص 10
10- فرانتس نویمان، پیشین، ص 381
11- 12- 13- موریس كرنستون، پیشین، ص 15 و 16 / ص 30 و 31
14- Positive Liberty.
15- idealist.
16- دیوید رابرتسون، پیشین، ص 11
17- 18- دفتر همكارى حوزه و دانشگاه، درآمدى بر حقوق اسلامى، ص 239 / ص 242
19- نهجالبلاغه، نامه 31
20- قاسم شعبانى، حقوق اساسى، ص 112
21- فردریك كاپلستون، تاریخ فلسفه، از فیشته تا نیچه، ج 7، ترجمه داریوش آشورى، ص 394
22- موریس كرنستون، ژان پل سارتر، منوچهر بزرگمهر، خوارزمى، ص 66
23- مرتضىمطهرى، مجموعه آثار، ج 1، ص 554
24- همو، پیرامون انقلاب اسلامى، ص 53
25- محمدباقرمجلسى، بحارالانوار، ج 74، ص 365 / نهجالبلاغه، خطبه 154
26- 27- نهجالبلاغه، ترجمه محسن فارسى، چاپ پنجم، تهران، سپهر، ص 271 / ص 78
28- امیررضا ستوده و حمیدرضا سیدناصرى، رابطه دین و آزادى، ص 220
29- 30- 31- محمدمحمدى رىشهرى، میزان الحكمة، ج 6، ص 406 / ص 413 / ص 417
32- محمدبن یعقوب كلینى، اصول كافى، كتاب «عقل و جهل» ، حدیث 12
33- 34- رىشهرى، پیشین، ج 6، ص 379
35- نهجالبلاغه، صبحى صالح، ص 43
36- نهج البلاغه، ترجمه محسن فارسى، ص 109
37- نقد و نظر، ش. 1 و 2 (سال چهارم) ، ص 98
38- نهج البلاغه، ترجمه محسن فارسى، ص 184
39- آنتونىآر. بلاستر، ظهور وسقوط لیبرالیسمغرب، عباس مخبر، ص 136
40- 41- نهجالبلاغه، ترجمه محسن فارسى، ص 109 / ص 38
42- نامه فرهنگ، ش 10 و 11، ص 12
43- 42- 44- 45- مصطفى دلشاد، دولت آفتاب، ص 77 / ص 69 / ص 68
|
|
|