.jpg)
از آنجا که جبران در فقر بزرگ میشد، از تحصیلات رسمی بی بهره ماند و آموزشهایش محدود به ملاقاتهای منظم با یک کشیش روستایی بود که او را با اصول مذهب و انجیل و زبانهای سوری و عربی آشنا کرد. .jpg)
.jpg)



.........................
ویژگی سخن
مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درون مایه های حماسی را در شعرش به کار می گیرد و جنبه هایی از این درون مایه ها را به استعاره ونماد مزین می کند. شعرهای اخوان در دهه های 1330و1340 شمسی روزنه هنری تحولات فکری واجتماعی زمان بود وبسیاری از جوانان روشنفکر وهنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث که یکی از شاگردان نیما ست بیشتر ویژگی ها شعر های همچو شعرهای نیما ست . م.امید بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.
هنر اخوان در ترکیب شعر کهن وسبک نیمایی وسوگ او برگذشته مجموعه ای به وجود آورد که خاص اوبود و اثر عمیق در هم نسلان او ونسل های بعد گذاشت.« نادر نادرپور»
...........................
كتابهای اخوان :
شعر
• ارغنون, چاپ اول 1330
• زمستان, چاپ اول 1335, انتشارات زمان
• آخر شاهنامه, چاپ اول 1338, بینا
• از این اوستا, چاپ اول 1344, انتشارات مروارید
• منظومه شكار, چاپ اول 1345, انتشارات مروارید
• پاییز در زندان, چاپ اول 1348, انتشارات مروارید
این مجموعه در سال 1355 با نام « در حیاط كوچك پاییز, در زندان » توسط انتشارات توس انتشار یافت؛ و تا امروز به همین نام انتشار مییابد.
• زندگی میگوید: اما باز باید زیست, چاپ اول 1357، انتشارات توكا
• دوزخ, اما سرد, چاپ اول 1357, انتشارات توكا
• ترا ای كهن بوم و بر دوست دارم, چاپ اول 1368, انتشارات مروارید
• سواحلی ، چاپ اول 1381 ، انتشارات زمستان
گزیده شعر
• عاشقانهها و كبود, چاپ اول 1348, انتشارات جوانه.
• بهترین امید, چاپ اول 1348, انتشارات روزن.
• برگزیده شعرهای مهدی اخوان ثالث ( از مجموعه چشم انداز شعر امروز - 6 ) ، چاپ اول 1349, سازمان نشر کتاب .
• برگزیده شعرهای م. امید, چاپ اول 1349, انتشارات بامداد.
• قاصدك, چاپ اول 1368, انتشارات ابتكار.
• گزینه اشعار مهدی اخوان ثالث, چاپ اول 1369, انتشارات مروارید.
• سر كوه بلند, چاپ اول 1375, انتشارات زمستان.
مقاله
• نوعی وزن در شعر امروز فارسی, ماهنامه « در راه هنر », 1344.
• حیوانهایی كه شعر میگفتند, ماهنامه « فرهنگ » , دی 1345.
• ملاحظاتی درباره دیوان عماد فقیه, كتاب چراغ, پاییز1361.
• آیات موزون افتاده قرآن كریم, یادنامه علامه امینی ( به كوشش محمد رضا حكیمی ), 1355.
مجموعه مقاله و نقد ادبی
• مقالات ( جلد اول ), چاپ اول 1350 , انتشارات توس.
• بدعتها و بدایع نیما یوشیج, چاپ اول 1357 , انتشارات توكا.
• عطا و لقای نیما یوشیج, چاپ اول 1361 ، انتشارات دماوند.
• حریم سایههای سبز ( جلد دوم مقالات ), چاپ اول 1374, انتشارات زمستان.
• نقیضه و نقیضه سازان ، چاپ اول 1374 ، انتشارات زمستان .
.jpg)
داستان
• مرد جن زده, چاپ اول 1354, انتشارات توس.
• درخت پیر و جنگل, چاپ اول 1355, انتشارات توس ( قصه برای كودكان و نوجوانان).
منبع : سایت زنده رود
پروین اعتصامی، شاعره نامدار معاصر ایران از گویندگان قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین گویندگان مرد ، برابری کرده و به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است.
نام و نام خانوادگی : لئو نیکلایویچ تولستوی (به روسی : Лев Никола́евич Толсто́й)
..................................
آثار تولستوی :
| ||||||
|
بوسه بر دستان او زد و توصیه اش را اجابت کرد و سخن عتاب آلود او را برتافت. منبع:سایت اعلام |
| ||||||
|
نانوایی به خمیر گیری مشغول شد ولی عشق به تحصیل علم و کمالات، او را به مکتب خانه کشاند لذا در همان شیراز به تحصیل علم و کمالات پرداخت. در مجالس علما و فضلای بزرگ که یکی از آنها "قوام الدین عبدالله" بود، شرکت کرد و کسب علم کرد. او شروع به حفظ قرآن کرد تا اینکه قرآن را از حفظ کرد و حافظ کل قرآن به چهارده روایت شد و از این رو به دستور "قوام الدین" لقب حافظ گرفت و متخلص به حافظ شد و به دلیل شیوائی سخن و کلامش به «حافظ شیرین سخن» و «حافظ خوش کلام» معروف شد. او در جمیع اخلاق، سرآمد و دور از هر گونه ریا و تزویر بود. حافظ از شاعران بزرگ و مشهور است. شهرت اصلی او بیشتر در غزلسرایی است. هر چند که چندین قصیده عالی و چند منظومه کوتاه و محکم و نیز رباعیات، قطعاتی سروده است. او را نمی توان در ردیف شاعران تک بعدی و تک ساحتی محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به یک وجه خالص، تفسیر و تاویل کرد. |
منبع:سایت اعلام
| ||||||
|
شنبه 26 جمادی الآخر 642 هـ ق وارد قونیه شد، در بازار شکرفروشان حجره ای گرفت، آنجا بود که جلال الدین محمد بلخی "مولوی" به ملاقات او آمد. داستانهای مختلفی درباره این ملاقات نوشته اند که یکی از آن روایات مشهور که "جامی" نیز در "نفحات الانس" نقل می کند چنین است. |
منبع:سایت اعلام
| |
|
است: عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی بن کلاب بن مرة بن کعب بن لؤی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بن کنانه بن خزیمة بن مدرکة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان، همگی موحد و از مردان نیک روزگار خویش بوده اند. منبع:سایت اعلام |

میرزا تقی خان امیرکبیر اهل فراهان است و دست پرورده خاندان قائم مقام فراهانی. فراهان همچون تفرش و آشتیان مجموعاً کانون واحد فرهنگ دیوانی و "اهل قلم" بود؛ ناحیه ای مستوفی پرور. چه بسیار دبیران و مستوفیان و وزیران از آن دیار برخاستند که در آن میان چند تنی به بزرگی شناخته شده، در تاریخ اثر برجسته گذارده اند. از این نظر میرزا تقی خان نماینده فرهنگ سیاسی همان سامان است. ر
نام اصلی میرزا تقی خان، "محمد تقی" است. زادگاهش "هزاوه" از محال فراهان عراق. هنوز هم در آنجا محله ای بنام "محله میرزا تقی خانی" معروف است، و خانه پدریش نزدیک تپه "یال قاضی" شناخته می باشد. اسم او در اسناد معتبر (از جمله مقدمه پیمان ارزنةالروم، و قباله نکاح زنش عزت الدوله) "میرزا محمد تقی خان" آمده است. رقم مهر و امضای او نیز تردیدی در نام حقیقیش باقی نمی گذارد؛ بی گمان اسم "محمد" رفته رفته حذف گردیده و به ر"میرزا تقی خان" شهرت یافته است. ر
خانواده پدری و مادری میرزا تقی خان از طبقه پیشه ور بودند. پدرش به تصریح قائم مقام "کربلائی محمد قربان" بود که در خطاب او را "کربلائی" می گفت. سجع مهرش "پیرو دین محمد قربان" بود. کربلائی قربان نخست آشپز میرزا عیسی (میرزا بزرگ) قائم مقام اول بود. پس از او همین شغل را در دستگاه پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام ثانی داشت. ر
کربلائی قربان بعدها ناظر و در واقع ریش سفید خانه قائم مقام گردید، و همیشه مورد لطف مخدوم خود بود. آنچه بنظر می رسد کربلائی قربان خیلی هم بی چیز نبوده، بلکه آب و ملکی داشته و دست کم یک دانگه قریه حرآباد مال او بوده است. و نیز آنقدرها استطاعت داشته که به سفر حج برود. ر
سال تولد میرزا تقی خان را تا اندازه ای که جستجو کردیم، هیچ مؤلف خودی و بیگانه ای ثبت نکرده است. در حل این مجهول تاریخی، ما یک مأخذ اصلی و دو دلیل در تأیید آن مأخذ بدست می دهیم: زیر تصویر اصیلی که به زمان صدارت امیر کشیده اند می خوانیم: "شبیه صورت... اتابک اعظم، شخص اول ایران، امیر نظام در سن چهل و پنج سالگی". امیر از 22 ذیقعده 1264 تا 20 محرم 1268 صدارت کرد. اشعاری که در ستایش مقام تاریخی او در کنار همان تصویر نگاشته شده، و تصریح به اینکه کارهای سترگ از پیش برده است، نشان میدهد که تصویر مزبور را در اعتلای قدرت و شهرت امیر کشیده اند. و آن سال 1267 است. با این حساب و به فرض صحت رقم چهل و پنج سالگی تولد او به سال 1222، یا حداکثر یکی دو سال پیشتر بوده است. ر
اما دلیل معتبر تاریخی اینکه: در کاغذ قائم مقام خواهیم خواند که میرزا تقی همدرس دو پسر او محمد و علی بوده است. می دانیم که میرزا محمد پسر اول قائم قام در 1301 در هفتاد سالگی درگذشت، و پسر دیگرش میرزا علی در شصت و هفت سالگی درگذشت به سال 1300. یعنی هر کدام از آن دو پسر قائم مقام، سی و یکی دو سال پس از امیر زنده بوده اند. اختلاف سال تولد میرزا تقی با دو همدرس خود هر چه باشد، به هر حسابی، امیر در آخرین سال صدارتش 1268 بیش از پنجاه سال نداشته است. ر
امیر دو زن گرفته است. زن اولش، دختر عمویش بود یعنی دختر حاج شهباز خان. نام او را "جان جان خانوم" ذکر کرده اند. از او سه فرزند داشت: میرزا احمد خان مشهور به "امیرزاده" و دو دختر که بعدها یکی زن عزیز خان آجودان باشی سردار کل، دوست قدیم امیر، گردید. و دیگری به عقد میرزا رفیع خان مؤتمن درآمد. زن امیر در 1285 با دختر بزرگش سلطان خانم به زیارت مکه رفت، و ظاهرا یکی دو سال بعد، در آذربایجان درگذشت. ر
زن دوم امیر، "ملکزاده خانم" ملقب به عزت الدوله یگانه خواهر تنی ناصرالدین شاه بود. به گفته دکتر پلاک میرزا تقی خان در زمان صدارت از زن اول خود جدا شد. عقد ازدواج با عزت الدوله روز جمعه 22 ربیع الاول 1265 انجام گرفت. ترتیب جشن عقد و عروسی را میرزا نبی خان امیرتومان (پدر میرزا حسین خان سپهسالار) بعهده داشت. عزت الدوله شانزده ساله بود. چنانکه قباله عقد زناشوئی می نماید، مهر عزت الدوله هشت هزار تومان نقد اشرفی ناصرالدین شاهی هجده نخودی، و یک جلد قرآن بود. راجع به ازدواج با عزت الدوله ضمن نامه امیر به شاه خواهیم خواند که گفته بود: "از اول بر خود قبله عالم... معلوم است که نمیخواستم در این شهر صاحب خانه و عیال شوم. بعد، به حکم همایون و برای پیشرفت خدمت شما، این عمل را اقدام کردم...." فداکاریهای این شاهزاده خانم در دوره تبعید و آخرین روزهای زندگی شوهرش، در خور ستایش است. ر
محیط خصوصی تربیت میرزا تقی خان را دستگاه میرزا بزرگ قائم مقام و پسرش میرزا ابوالقاسم قائم مقام، آن دو وزیر بزرگ عباس میرزا، می ساخت. میرزا بزرگ در سال 1237 درگذشت. با حسابی که راجع به سن میرزا تقی خان بدست دادیم، ظاهراً در آن زمان هجده ساله بود. پس محضر میرزا بزرگ را خوب درک کرده بود، و شاید هم پاره ای کارهای دبیری او را می کرد. امین الدوله هم به خدمت امیر در "دایره میرزا بزرگ قائم مقام" تصریح دارد. ر
در استحکام اخلاقی او تردید نیست، و مظاهر عینی آن گوناگون است. یک جنبه اش اینکه در عزمش پایدار بود. نویسنده صدرالتواریخ که زیر نظر اعتمادالسلطنه این کتاب را پرداخته می گوید: "این وزیر هم در وزارت مثل نادر شاه بود.... هم مانند نادر عزم ثابت و اصالت رأی داشته است". در موردی که نماینده انگلیس خواست رأی امیر را عوض کند، خود اعتراف دارد که "... سعی من و کوشش نماینده روسیه، و تلاش مشترک ما همه باطل است. کسی نمیتواند میرزا تقی خان را از تصمیمش باز دارد". برهان استقلال فکر او همین بس که در کنفرانس ارزتةالروم بارها دستور حاجی میرزا آقاسی را که مصلحت دولت نمی دانست، زیر پا نهاد. شگفت اینکه حتی امر محمد شاه را نیز نادیده می گرفت و آنچه را که خیر مملکت تشخیص می داد، همان را می کرد. بی اثر بودن پافشاریهای روس و انگلیس و عثمانی در رأی او، جای خود دارد. اما یک دندگی بی خردانه نمی کرد. حد شناسی از خصوصیات سیاسی اوست و چون می دید سیاستی پیشرفت ندارد، روش خود را تغییر می داد. ر
درستی و راست کرداری از مظاهر دیگر استحکام اخلاقی اوست؛ از این نظر فساد ناپذیر بود. قضاوت وزیر مختار انگلیس این است: "پول دوستی که خوی ملی ایرانیان است در وجود امیر بی اثر است". به قول رضاقلی خان هدایت که او را نیک می شناخت: "به رشوه و عشوهً کسی فریفته نمی شد". دکتر پلاک اتریشی می نویسد: "پولهایی که می خواستند به او بدهند و نمی گرفت؛ خرج کشتنش شد". ر
جنبه دیگر خوی استوار امیر اینکه به گفته و نوشته خویش اعتبار می نهاد. واتسون می نویسد: "امیر نظام به آسانی به کسی قول نمی دهد. اما هر آینه انجام کاری را وعده می کرد، باید به سخنش اعتماد نمود و انجام آن کار را متحقق شمرد". امیر خود به این خصلت خود می بالید. به قول نویسنده صدرالتواریخ "از برای حکم خود ناسخ قرار نمی داد. هر چه می گفت بجا می آورد، بهیچ وجه حکم او ناسخ نداشت". ر
دلیر و جسور بود. پسر کربلائی قربان زمانی که به مکتب می رفت، از مخدوش تقاضای قلمتراشی کرد. چون خواهش او برآورده نشد، چنان نامه ای به قائم مقام فرستاد که او خود می گوید:"ببین چه تنبیهی از من کرده است. عجبتر اینکه بقال نشده ترازو وزنی آموخته". اگر داستانهائی که از دوران جوانی و خدمت دیوانی او آورده اند، افسانه سازی صرف هم باشند، باز روشنگر همان فطرت او هستند. ر
رفتاری متین و سنگین داشت. به شخصیت خویش مغرور بود و نسبت به کاردانی و صفات برجسته اش آگاه. اما تعجب اینکه نامجو و شهرت خواه نبود. دلیل ما این است: هر چه که به حکام ولایات و نمایندگان سیاسی بیگانه در اصلاح امور مملکت نگاشته، همه را به نام شاه و امر او قلمداد کرده است. مهمتر اینکه در سرتاسر روزنامه وقایع اتفاقیه زمان صدارتش، از تجلیل میرزا تقی خان خبری نیست. فقط چهار جا اسمش آمده و آن هم به حکم ضرورت.
او را به مناعت طبع می شناختند که از مظاهر غرور نفسانی اش بود، و به خواری تن در نمی داد. نماینده انگلیس ضمن اینکه به حیثیت خواهی و حساسیت میرزا تقی خان در روابط با بیگانگان اشاره می کند، می گوید: "هیچ گاه حاضر نیست رفتار متکبرانه کسی را تحمل کند". حتی وقتی که مورد بی مهری شاه واقع گشت و زمان عزلش فرا رسید، حیثیت پرستی خود را از دست نداد. به شاه نوشت: "اگر حقیقة مقصودی دارند، چرا آشکار فرمایش نمیفرمایند... بدیهی است این غلام طالب این خدمات نبوده و نیست و برای خود سوای زحمت و تمام شدن عمر حاصلی نمی داند. تا هر طور دلخواه شماست؛ به خدا با کمال رضا طالب آنست". ر
مأموریت های سیاسی
مأموریت روسیه و ایروان
میرزا تقی خان از زمانی که منشی دستگاه قائم مقام بود تا وقتی که به صدارت رسید، به سه مأموریت سیاسی رفت. به روسیه، ایروان و به عثمانی. این سفرها از نظر ماهیت و مقام و مسئولیت او بکلی متفاوت بودند. در سفر روسیه که همراه خسرو میرزا رفت (45-1244) جوان بیست و دو ساله و در زمره دبیران بود. نه سال بعد که با ناصرالدین میرزای ولیعهد، برای ملاقات تزار روس روانه ایروان شد (1253) وزارت نظام آذربایجان را برعهده داشت. پس از شش سال که به سفارت فوق العاده ارزنةالروم برگزیده شد، با مقام وزارت، به نمایندگی مختار دولت در آن کنفرانس (63-1259) شرکت جست. ر
دانش و فرهنگ جدید
دارالفنون
اندیشه امیر در بنای دارالفنون از یک سرچشمه الهام نگرفته بود، بلکه حاصل مجموع آموخته های او بود. آکادمی و مدرسه های مختلف روسیه را دیده بود؛ در کتاب جهان نمای جدید که به ابتکار و زیر نظر خودش ترجمه و تدوین شد، شرح دارالعلمهای همه کشورهای غربی را در رشته های گوناگون علم و هنر با آمار شاگردان آنها خوانده بود؛ و از بنیادهای فرهنگی دنیای جدید خبر داشت. ر
وجهه نظر امیر را در ایجاد دارالفنون باید بدرستی بشناسیم. ذهن امیر در اینجا در درجه اول معطوف به دانش و فن جدید بود، و بعد به علوم نظامی توجه داشت. این معنی از مطالعه تطبیقی برنامه درسهای دارالفنون، و نامه های امیر راجع به رشته تدریس استادانی که استخدام شدند، روشن می گردد. رشته های اصلی تعلیمات دارالفنون بنحوی که او در نظر گرفته بود عبارت بودند از: پیاده نظام و فرماندهی، توپخانه، سواره نظام، مهندسی، ریاضیات، نقشه کشی، معدن شناسی، فیزیک و کیمیای فرنگی و داروسازی، طب و تشریح و جراحی، تاریخ و جغرافیا، و زبان های خارجی. مدرسه هفت شعبه داشت، و پاره ای مواد مزبور مشترک بود. در ضمن باید دانسته شود که برای فنون نظامی دستگاه تعلیماتی جداگانه ای در خود تشکیلات لشکری تعبیه نهاد، و شعبه علوم جنگی دارالفنون مکمل آن بشمار می رفت. ر
سنگ بنای دارالفنون در اوائل 1266 در زمین واقع در شمال شرقی ارک سلطنتی که پیش از آن سربازخانه بود نهاده شد. نقشه آن را میرزا رضای مهندس که از شاگردانی بود که در زمان عباس میرزا برای تحصیل به انگلستان رفته بود کشید؛ و محمدتقی خان معمارباشی دولت آن را ساخت. و شاهزاده بهرام میرزا به کار بنائی آن رسیدگی می کرد. ساختمان قسمت شرقی دارالفنون تا اواخر 1267 به انجام رسید و مورد استفاده قرار گرفت. بـقـیـه آن تا اوایــل سـال 1269 پایان یافت. چهار طرف مدرسه را پنجاه اطاق "منقش مذهب" هر کدام به طول و عرض چهار ذرع ساخته جلو آنها را ایوانهای وسیع بنا نمودند. در گوشه شمال شرقی تالار تئاتر احداث شد. در پشت دارالفنون کارخانه شمع کافوری و آزمایشگاه فیزیک و شیمی و دواسازی برپا نمودند. چاپخانه ای هم ضمیمه آن گردید، به علاوه کتابخانه و سفره خانه ای ساختند. در ورودی دارالفنون به طرف خیابان ارک "باب همایون" باز می شد؛ در کنونی آن در خیابان ناصریه به سال 1292 ساخته شد. ر
روزنامه وقایع اتفاقیه
بنای روزنامه وقایع اتفاقیه به سال 1267 از ارزنده ترین تأسیسات اجتماعی امیر است. ر
بنیانگزار روزنامه در ایران میرزا صالح شیرازی است. از شاگردانی بود که در زمان عباس میرزا برای تحصیل علوم جدید به انگلستان رفت. ضمناً به ذوق خود فن چاپ را آموخت، و از جمله کسانی است که در ایران مطبعه سنگی را تأسیس نمود. به علاوه او را پیشرو اندیشه های سیاسی جدید مغرب زمین در ایران می شناسیم. میرزا صالح نخستین روزنامه ایران را در زمان محمد شاه به سال 1252 در تهران بر پا کرد. روزنامه ای بود که ماهی یکبار با چاپ سنگی منتشر می شد، و بیش از چند سالی دوام نکرد. ر
ذهن امیر درباره روزنامه و ارزش سیاسی و مدنی آن خوب روشن بود، و از روزنامه های فرنگستان آگاهی داشت. حتی خوانده بود که: در شهر فرانکفورت آلمان (امیر اساساً به دولتهای آلمانی توجه خاص داشت) باسمه کردن کاغذ اخبار که از تاریخ 1651 مسیحی.. بنا شده، الی حال مطلقاً بسته نشده، و همیشه در کار باسمه اخبار است. توجه میرزا تقی خان معطوف به دو معنی بود: یکی اطلاع یافتن دولت از اوضاع جهان، و دیگر پرورش عقلانی مردم و آشنا کردن آنها به دانش جدید و احوال دیگر کشورها. ر
شماره اول روزنامه وقایع اتفاقیه روز جمعه پنجم ربیع الثانی 1267 (هفتم فوریه 1851) انتشار یافت. در صفحه اول علامت شیر و خورشید ایران و عبارت "یا اسدالله الغالب" نگاشته شده بود. این شماره به عنوان "روزنامچه اخبار دارالخلافه تهران" منتشر گردید. از شمارهً دوم به نام "وقایع اتفاقیه" خوانده شد. و تا ده سال بعد (1277 ه.ق.) به همین اسم نشر می شد. در این سال هنگام تصدی میرزا ابوالحسن خان غفاری کاشانی صنیع الملک، نام آن تغییر کرد و از شماره 474 به روزنامه "دولت علیه ایران" مبدل شد؛ و ضمناً به شکل روزنامه مصور درآمد. این نخستین روزنامه مصوری است که در ایران انتشار یافت. دیری نگذشت که دوباره اسم آن تغییر کرد و به روزنامه "دولتی" بدل شد. پس از آن به نام "روزنامه ایران" منتشر گردید و تا انقلاب مشروط همین اسم را حفظ کرد. ر
وقایع اتفاقیه روزنامه هفتگی بود، با چاپ سنگی بطبع می رسید. شیوه نگارش آن ساده و روشن و بکلی خالی از تقلید و تکلف بود. تا شماره هفدهم آن روزهای جمعه پیش از ظهر انتشار می یافت، از شماره هجدهم به بعد انتشارش به روزهای پنجشنبه موکول گردید. تا شماره 656 انتشار هفتگی آن مرتب بود، از آن پس گرفتار بی نظمی شد. بهای تک شماره آن در سرتاسر ایران ده شاهی، و اشتراک سالیانه اش 24 ریال بود. چون به گوش دولت رسید که کارکنان ولایات سوای بهای روزنامه چیزی از مردم به نام"خدمتانه" گرفته اند؛ اعلام شد که قیمت آن "در کل شهرهای ممالک محروسه بدون اخراجات دیگر" همان ده شاهی است، و مطالبه کردن چیزی بیش از آن "بسیار خلاف رأی امنای دولت" است. ر
مدیر روزنامه، حاجی میرزا جبار ناظم المهام کنسول سابق ایران در بغداد بود. "مباشر" روزنامه "ادوارد برجیس"ر انگلیسی، و نویسنده آن "عبدالله ترجمه نویس" بود. روزنامه در مطبعه حاجی عبدالمحمد استاد مطبعه چی چاپ می گردید. حیف که میرزا صالح دوست دیرین امیر درگذشته بود، وگرنه هیچ کس شایسته تر از او برای کار روزنامه نبود. ر
کاهش قدرت روحانی
سیاست مذهبی امیر دو جهت ثابت و مشخص داشت: کاستن نفوذ روحانی و منع دخالت در سیاست؛ آزادی و مدارای دینی. ر
قبلا بگوئیم که امیر نه دشمن دین بود و نه بدخواه روحانیت؛ این معنی را در تحلیل شخصیت فردی او باز نمودیم که خود دیندار بود و مقید به اصول و آداب مذهبی. اما از تعصب آزاد بود و به گفته اعتضادالسلطنه زهد خشک را استهزاء می کرد. برخورد دولت امیر با دستگاه روحانی زاده دو عامل اصلی بود: یکی دخل و تصرف عالمان دین در کار سیاست، دوم سنت پرستی و ظلمت هیأت روحانی. در واقع سیاست عمومی امیر در کاستن قدرت روحانی متوجه امام جمعه ها و شیخ الاسلامها می گردید که در افکار قاطبه مردم نفوذ داشتند، مروج کهنه پرستی و نادانی بودند، سرای آنان مصون و جای تحصن بود. از این راه اعمال قدرت می نمودند و در سیاست مداخله می کردند. امیر چنین حق و مسئولیتی را برای روحانیون نمی شناخت. به علاوه نفوذ و رویه ایشان را مانع پیشرفت نقشه اصلاح و ترقی می دانست. ر
از لحاظ شناختن زمینه فکری جامعه ما در این زمان باید دانست که از یک سو، اندیشه تفکیک سیاست از دین در ایران شناخته گردیده بود. در ترجمه تاریخ پطر کبیر نوشته ولتر آمده که پطر به کشیشان و دانایان گفت: "مهام سلطنت و انجام امور دولت با من است، و مرا با تشخیص و امتیاز مذهب و دین کاری نیست". از سوی دیگر تجربه آموخته بود که ظلمت روحانی و دخالت ملایان در امر مملکت داری، سد راه اصلاح طلبی و نوجوئی است. و آنچه بیشتر در ذهن امیر تأثیر کرده بود، همین بود. میرزا صالح شیرازی در سفرنامه ارزنده خود راجع به احوال عثمانی نکته اندیشیده ای را می آورد: "مادامی که سلسله علیه ملاها خود را مدخل به دولت عثمانی نمایند، هرگز دولت مزبور ترقی نخواهد کرد... فی الواقع هر دولتی که ملاها خود را مدخل آن نموده، بنا را به حیله بازی گذاردند هرگز آن دولت و آن ولایت ترقی نخواهد کرد". ر
همین معنی در سخن امیر به کنسول انگلیس و سفیر آن دولت نمایان است. هنوز بیش از نه ماه از صدارتش نگذشته بود که کنسول از تبریز به دیدن او آمد، و در گزارش خود نوشت: "امیر نظام مصمم است که جلو نفوذ روحانیان را بگیرد، گر چه می داند کاری است بس دشوار و پر خطر. ولی متذکر شد که دولت عثمانی وقتی در راه تجدید نیروی خود توفیق یافت که نفوذ علما را دهم شکست. و گفت او هم همین کار را خواهد کرد، و یا سرش را بر باد خواهد داد". همچنین وقتی که اختلاف امیر با امام جمعه تهران بالا گرفت - و شیل پای بمیان نهاد، امیر گفت:ر"یا باید در برابر ادعاها و دخالتهای امام جمعه ایستادگی کنم، یا دست از سیاست و زمامداری بکشم. متأسفانه این خاص علمای پایتخت نیست، در سرتاسر ایران، ملایان کم یا بیش در پی قدرت هستند و میخواهند در امور سیاسی و دنیاوی دخل و تصرف نمایند". ر
با این وجهه نظر، تصادم قدرت دولت و دستگاه روحانی امری محتوم بود. تحریک امام جمعه تهران به برانگیختن مردم شهر علیه امیر، داستان معجزه کردن امامزاده تبریز و مداخله شیخ الاسلام و امام جمعه آذربایجان، و ایستادگی آنان در برابر دولت - آن کشمکش پنهانی را آشکار ساخت. ر
آغاز اختلاف امیر را با میرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران، شیل بیان می کند: "وزیر مختار روسیه بتازگی انفیه دان الماس نشانی که روی آن صورت امپراطور روس نقش شده بود، به امام جمعه هدیه کرد. هدیه امپراطور موجب حرف و گفتگو شد، و میان علما و افراد صاحب نفوذ ایجاد همچشمی زیاد نمود. امام جمعه از مرحمت تزار بخود می بالید، و بعمد نمی خواهد موضوع آن تحفه را به اطلاع شاه و امیر نظام برساند. میانه او و امیر هم چندان گرم نیست. پس از چند روزی امیر به وی پیغام فرستاد که رفتار او در پذیرفتن آن هدیه، و اطلاع ندادن به دولت بسیار ناپسند و ناشایست می باشد. امام جمعه از حسد روحانیون آگاه گشته بود، بهراسید و روز بعد انفیه دان و نامه وزیر مختار روس را به نظر امیر رسانید". ر
باید دانست که دستگاه امام جمعه تهران همواره مورد توجه سفارتخانه های روس و انگلیس بود، و هر دو سعی داشتند دست کم با آن روابط نیکو و نزدیکی داشته باشند. و اسناد ما حکایت می کند که آن دستگاه هیچگاه از آلودگی سیاسی پاک نبود. میرزا محمد مهدی امام جمعه عموی میرزا ا بوالقاسم، همان کسی است که دستگیری قائم مقام را به وزیر مختار انگلیس "تهنیت" گفت. همچنین بنا بر نوشته وزیر مختار، یکی از معتمدان خود را به سفارت فرستاد تا "مراتب شادمانی و خرسندی امام جمعه و همه طبقات مردم را از آن بابت ابراز دارد. و نیز بگوید که جملگی معتقدند بر اثر کوششهای من (وزیر مختار) بود که خوشبختانه توانستند از دست قائم مقام، یعنی آن افت بدتر از طاعون رهائی یابند". ر
سقوط و تباهی
فرمان شاه بر عزل امیر صادر شد.
نخست از صدارت و پیشکاری شاه برکنار گشت، ولی مقام امارت نظام همچنان در دست او ماند. پیام شاه در چهارشنبه هجدهم محرم 1268 (سیزدهم نوامبر 1851) شب هنگام به میرزا تقی خان ابلاغ گردید، و دستخط عزل فردا صبح (پنجشنبه نوزدهم محرم) به امیر رسید. عین دستخط به ما نرسیده؛ اما آنچه میرزا احمد وقایع نگار آورده، درست و نزدیک به اصل است؛ و مضمون آن در اسناد رسمی نیز منعکس می باشد:
« چون صدارت عظمی و وزارت کبری زحمت زیاد دارد، و تحمل این مشقت بر شما دشوار است، شما را از آن کار معاف کردیم. باید به کمال اطمینان مشغول امارت نظام باشید. و یک قبضه شمشیر و یک قطعه نشان که علامت ریاست کل عساکر است، فرستادیم و به آن کار اقدام نمائید؛ تا امر محاسبه و سایر امور را به دیگران از چاکران که قابل باشند واگذاریم».
گزارش برکنار شدن امیر را از وزیر مختار انگلیس بشنویم:
« در نامه های سابق اطلاع داده بودم که اوضاع عمومی حکایت از این می کند که نفوذ امیر نظام کاهش گرفته است. ولی بعید بود که دولتش به این زودیها ساقط گردد. دیشب به فرمان شاه گارد سلطنتی که از چهارصد نفر تشکیل می شود، احضار گردیدند و امنای دربار نیز به کاخ پادشاه آمدند. به دنبال آن به امیر نظام پیغام رفت که: از مسئولیت وزارت معاف است، ولی همچنان امارت نظام را به عهده خواهد داشت. در نظر مردم حادثه ای نامنتظر بود، همچنین برای خود امیر نابهنگام؛ چه تا دیروز مقامش استوار بود. برانداختن دولت امیر نظام بیشتر نتیجه توطئه و نیرنگ اندرون شاه است که در رأس آن مهدعلیا مادر شاه قرار دارد، گر چه امیر داماد اوست. برخی کیفیات خارجی نیز در آن مؤثر افتاد. صدراعظم تازه هنوز گمارده نشده، اما چنانکه چند ماه پیش اطلاع داده بودم، و حالا محرمانه آگاه گردیدم، میرزا آقاخان اعتمادالدوله به جای امیر نظام خواهد نشست.... نامزد دیگر صدارت مستوفی الممالک است؛ رفتارش محترمانه است و در فن مالیه مهارت دارد. اما از جهات دیگر شخصی نیست که بتواند مقام صدارت را به عهده بگیرد».
گزارش شیل در حد خود درست است. ضمناً عزل امیر غیر منتظره نبود. در نامه های امیر به شاه دیدیم که زمینه عزلش فراهم گشته و او خود در انتظارش بود. نکته دیگر اینکه در آن گزارش و دیگر گزارشهایی که وزیر مختار به لندن فرستاده، پاره ای حقایق را اصلا متذکر نگردیده است. در این مورد خانوم وزیر مختار می نویسد: همان وقتی که شاه دستور احضار چهارصد تن گارد شاهی را داده بود، یکی از دوستان شوهرش شبانه نامه ای فرستاد و آن خبر سهمناک را رساند. یک ساعت بعد کاغذ دومش رسید که همه آن تدابیر احتیاطی علیه امیر نظام بوده است. اما تدابیری که هیچ ضرورت نداشت. به علاوه شیل توضیح نمی دهد که "برخی کیفیات خارجی که در عزل امیر مؤثر افتاد"، چه بوده است.
علاوه بر مهدعلیا و میرزا آقا خان نوری که ارکان توطئه عزل امیر را می ساختند - در صدرالتواریخ نام میرزا یوسف مستوفی الممالک نیز برده شده است. و مأخذ نوشته صدرالتواریخ گفته میرزا جبار پیشخدمت مخصوص است؛ این اندازه می دانم که مستوفی الممالک چندان میانه خوبی با میرزا تقی خان نداشت، گر چه امیر نسبت به او مهربان بود. اما شرکت او در قضیه عزل امیر بر ما روشن نیست.
شاه به یاد وزیرش می گریست. چون از دیدارش شرمنده می گشت، از او پرهیز می جست. به او می گوید: «قلب من آرزوی شما را می کند»، تا هستم و هستی دوستت دارم، اگر کسی بد شما را بگوید «پدرسوخته ام اگر او را جلو توپ نگذارم»؛ بیا «من و شما یکی باشیم و با هم کار کنیم»! شمشیر خود و حمایل گردنش را باز کرد به او فرستاد: «برای خدا آنها را قبول کنید و فردا بیائید مرا ببینید». این بیان به عواطف شاه و وزیر نمی ماند، اما سخنانی است که شاه نوشته. معلوم است در درونش خلجانی بود زاده جنگ شور و عاطفه و ادراک با سیاست و تلقینات ذهنی درباریان. اینکه می نویسد: « ای کاش هرگز پادشاه نبودم... که چنین کاری بکنم »، نشانه ای است از ناتوانی نفسانی شاه که نمی توانست اراده خود را بر اطرافیانش تحمیل گرداند.
میرزا آقاخان نوری اعتمادالدوله به صدارت گمارده شد.
این انتصاب در 22 محرم 1268 (17 نوامبر 1851) چهار روز پس از عزل میرزاتقی خان انجام گرفت. تا اینجا دانستیم که امیر هنوز در دل شاه جای داشت، و او نسبت به وزیر سابق خود مهربان بود. حتی احتمال می رفت که امیر از نو به مقام صدارت باز گردد. با تعیین صدراعظم جدید کار امیر به مرحله تازه ای افتاد، یک قدم به سقوط نزدیکتر شد؛ اما چنانکه خواهیم دید احتمال بازگشت امیر به زمامداری منتفی نبود.
سابقه میرزا آقاخان را از گزارش سفیر انگلیس می آوریم: « میرزا آقاخان همان کسی است که در زمان محمد شاه بر اثر حرفهای ناشایسته ای که از او شنیده شد و اختلاس و دستبردی که به مال دیوان زده بود، به چوبش بستند و به کاشان تبعیدش کردند. پیش از جلوس ناصرالدین شاه از کاشان فرار کرد، و آمد در نزدیکی تهران بست نشست. سرهنگ فرانت به مهد علیا که که در آن زمان همه کاره بود، سفارش نمود که از وجود او در امور کشور استفاده نماید و اجازه دهد به سرای مهد علیا وارد گردد. مادر شاه در پاسخ کتبی خود گفت که: حرمت میرزا آقاخان را نگاه خواهد داشت. پس از آن از تحصن بیرون آمد و یکسره به این سفارتخانه آمد؛ از اینجا به همراه یکی از کارکنان سفارت به خانه مهد علیا رفت. فرانت نامه ای به ناصرالدین شاه نگاشت و شفاعت او را نمود. شاه نیز برای خاطر کاردار سفارت ما او را عفو کرد. مهدعلیا نیز اطمینان کتبی سپرد که میرزا آقا خان از هر جهت ایمن خواهد زیست. از این تاریخ به بعد میرزا آقا خان تحت حمایت سفارت انگلیس می باشد، و این حقیقت را همه شهر می دانند».
شیل درباره میرزا آقاخان به پالمرستون می نویسد: « دامنش ملوث به پول پرستی است و مطلقاً در قید آن نیست که از چه راهی بدست آورد ».
باری با پشتیبانی آشکار وزیر مختار انگلیس و مادر شاه، میرزا آقاخان به صدارت رسید. نفوذ خارجی و اندرون شاه رأی خود را بر مقام سلطنت تحمیل کرد؛ موضوع بازگشت امیر به وزارت فعلا منتفی گشت. انتخاب اعتمادالدوله به صدارت، در 24 محرم 1268 از طرف میرزا محمدعلی خان وزیر امور خارجه به نمایندگان روس، انگلیس، و عثمانی به یک مضمون اعلام شد.
سرنوشت امیر بازیچه سیاست انگلیس و روس است و ملعبه دسیسه دربار. معلوم است که زدوبندی میان شیل و میرزا آقاخان در کار بوده است. در وهله اول عزل امیر، جهت اصلی فعالیت شیل و مذاکره او با میرزا آقاخان و پیامی که مهدعلیا به شیل فرستاد - تنها این بود که وسائل برکنار ساختن امیر را از امارت نظام فراهم کنند و او را از تهران خارج گردانند. عمل دالگوروکی (وزیر مختار روس) گره مشکل آنان را گشود، و از هر حیله ای حتی مکر زنانه مهدعلیا مؤثرتر افتاد. پس همینکه خشم شاه برافروخته شد، و کار امیر خراب گشت و امیر از همه مناصب خلع گردید - شیل که تا دیروز آن همه مداخله سماجت آمیز داشت، یکباره پای خود را از میدان بیرون کشید. بعلاوه گفتگوی خود را با میرزا آقاخان برای انتصاب میرزاتقی خان به حکومت کاشان که بهانه ای برای بیرون کرد امیر از پایتخت بود، از وزیر مختار روس پنهان داشت. در دغلی و دوروئی و سوءنیت شیل تردید نیست، همانطور که در بی تدبیری دالگوروکی شبهه نمی باشد.
توطئه کشتن میرزا تقی خان اوج گرفت.
شاه را دشمنان امیر محاصره کردند. عوامل اصلی توطئه بنا بر اسنادی که به دست خواهیم داد عبارت بودند از: مهدعلیا، میرزا آقاخان نوری، پسر دائیهای شاه از جمله شیرخان عین الملک ایلخان طایفه قاجار، و سردار محمدحسن خان ایروانی داماد محمد شاه. این کسان همدست بودند و با هم در کنکاش.
فرمان شاه بر اعدام امیر صادر گشت:
« چاکر آستان ملائک پاسبان، فدوی خاص دولت ابد مدت، حاج علی خان پیشخدمت خاصه، فراشباشی دربار سپهر اقتدار مأمور است که به فین کاشان رفته، میرزا تقی خان فراهانی را راحت نماید. و در انجام این مأموریت بین الاقران مفتخر و به مراحم خسروانی مستظهر بوده باشد».
بنابر آنچه از قول ناصرالدین شاه آورده اند، میرزا آقاخان نوری بود که فرمان قتل را از شاه گرفت و به حاج علی خان سپرد. مخبرالسلطنه می نویسد: « از غلامحسین خان صاحب اختیار شنیدم که ناصرالدین شاه گفته بوده است که به قتل امیر راضی نبودم. میرزا آقاخان تدلیس کرد و دستخط را از من گرفت. دستخط دیگر فرستادم که میرزا علی خان نرود، گفت رفته است و معاذیر آورد».
روزگار تبعید به چهل روز رسید. جنایت بزرگ تاریخ روز جمعه هفدهم ربیع الاول 1268 (دهم ژانویه 1852) در حمام فین کاشان صورت گرفت.
چون حاج علی خان با همراهانش به باغ فین رسیدند، علی اکبر بیک چاپار دولتی را دیدند که منتظر بیرون آمدن امیر از حمام بود؛ که جواب نامه مهدعلیان را به عزت الدوله بگیرد. فراشباشی دست علی اکبر بیک را گرفت، با خود به حمام برد که زن امیر را از آمدن او مطلع نسازد. فراشباشی با مأموران خود وارد حمام گشتند، دیدند خواجه حرمسرا مشغول جمع آوری لباسهای امیر است. اعتماد السلطنه یکی از آن کسان را بر سر او گماشت که از آنجا بیرون نرود. سپس پشت در دیگر حمام را نیز سنگچین کردند که کسی از آن راه داخل نگردد. وارد صحن حمام شدند. فراشباشی فرمان شاه را ارائه داد. امیر خواسته بود عزت الدوله را ملاقات کند یا پیغام برای او بفرستد، و وصیت کند. اعتماد السلطنه اجازه نداده بود. پس امیر به دلاک دستور داد، رگهای هر دو بازویش را بزند؛ و دو کف دستش را بر روی زمین نهاد در حالی که خون از بازوانش فوران داشت. در این وقت میر غضب به امر فراشباشی با چکمه لگدی به میان دو کتف امیر نواخت. چون امیر درغلتید، دستمالی را لوله کرد، به حلق امیر فرو برد و گلویش را فشرد تا جان داد. بلند شد؛ گفت: دیگر کاری نداریم. از حمام بیرون آمدند و با اسبهای تندرو به تهران بازگشتند.
رفتار عزت الدوله نسبت به شوهرش بزرگوارانه بود. خوی و منش این شاهزاده خانم هجده ساله زیبا، هیچ شباهتی به اخلاق پست مادر افسونگر، و برادر درمانده اش نداشت. از آغاز تباهی کار امیر سپر بلای او بود، و تا دم آخر در وفاداری پایدار ماند. بر خلاف میل شاه و مهدعلیا، با امیر به تبعید گاه رفت؛ همه جا همراه او بود و از شوهرش جدا نمی گشت.
برگرفته از سایت فرهنگسرا
|
|
|
|
| سید محمد حسین بهجت تبریزی كه بعد ها نام شهریار را برگزید از مشهورترین شعرای معاصر است كه بزرگترین شاهكارهای شعری ایران را در طی نیم قرن اخیر خلق نمودهاست. وی در سال 1285 هجری شمسی در شهرستان تبریز و در خانوادهای فرهنگی وصاحب نام بدنیا آمد. دوران كودكی شهریار مصادف بود با ایام نهضت مشروطیت و بهمریختگی شدید اوضاع اجتماعی تبریز لذا وی مدتی طعم ناامنی و آوارگی را چشید و در روستاهای اطراف تبریز و از جمله ده آبا و اجدادیش خشكناب بسر برد. استاد شهریار تحصیلات خود را در تبریز آغاز و در مدرسه دارالفنون تهران به پایان برد و پس از اتمام دوره متوسطه وارد دانشكده پزشكی شد ولی در سال ششم در حالی كهچند ماه بیشتر به اتمام دوره نداشت به علت >فقر و تنگدستی و درپی یك شكست عاطفی (كه به دنبال عشقی ناكام برای او پیش آمد) تحصیل طب را رها كرد و به شاعریروی آورد. شهریار پس از ترك تحصیل به خراسان و دیدار كمال الملك نقاش برجسته آنروزگار شتافت و شعری هم با عنوان (زیارت كمال الملك ) سرود. وی در سال 1310 وارد خدمات دولتی شد و پس از چند بار تغییر شغل سرانجام در بانك كشاورزی مشغول به كار شد و علیرغم عدم علاقه به این كار تازمان بازنشستگی شغل خود را تغییر نداد. ویژگی استاد شهریار مهارت وی در سرودن انواع شعر سنتی اعم از قصیده، مثنوی،غزل، قطعه و رباعی بود. این شاعر بزرگ در شعر نو نیز طبع آزمائی كرد و قطعات زیباییچون (ای وای مادرم) ،( دو مرغ بهشتی) ،( مومیائی)، (پیام به انیشتین) نیز از خود به یادگار گذاشت كه روح انساندوستی و همدردی با انسان گرفتار در چنگال تمدن صنعتی در این اشعار بچشم میخورد. اوج هنر استاد در اشعار تركی آذربایجانی از جمله منظومه (حیدربابایه سلام) بود كه در زمره بر ترین شاهكارهای ادبیات تركی آذربایجانی بشمار میرود و موجب شهرتوی در خارج از مرزهای ایران شد. بیشترین لطایف طبع شهریار در قالب غزل نمودار گشته و غزلیات وی كه اكثرا یادگاردوران جوانی شاعر است از لحاظ زبان و احساس در اوج پختگی و غنای طبع است. استاد شهریار ارادت و علاقه عمیق خود را به حضرت علی(ع) در اشعار متعددی نمایان ساخته است و یكی از مشهورترین اشعار وی نیز در وصف حضرت علی(ع) است. (علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را كه به ما سوا فكندی همه سایه هما را...( شهریار در سال 1367 در سن 84 سالگی درگذشت و در مقبره الشعرای تبریز مدفون گشت . منابع: -1یا حقی ، محمد جعفر: چون سبوی تشنه، تهران، انتشارات جام، 1374 -2اسحاق، محمد: سخنوران نامیایران در تاریخ معاصر، تهران، نشرطلوع وسیروس،1367 |
1. خاندان و تحصیلات
آیتالله حاج شیخ عبدالحسین تبریزی نجفی معروف به «علامه امینی»، نویسنده كتاب گرانسنگ «الغدیر»، سال 1320ق در خانواده علم و تقوا در تبریز متولد شد. مادرش میگوید: شیردادن من به فرزندم، عبدالحسین، با شیردادن به دیگر فرزندانم فرق داشت. زیرا هر گاه میخواستم به وی شیر دهم، گویی نیرویی مرا وا میداشت كه وضو سازم و، با وضو، سینه در دهانش بگذارم! 1
عبدالحسین تحصیلات ابتدایی و متوسطه علوم دینی را در تبریز و نزد علمای بزرگ آن شهر نظیر سید محمد مولانا، سید مرتضی خسروشاهی و پدر بزرگوارش (میرزا احمد نجفی) فراگرفت. 2 سپس برای تكمیل مراتب علمی به نجف اشرف رفت و در محضر علمای بزرگ آن شهر، میرزای نائینی، سید ابوالحسن اصفهانی، شیخ محمدحسین آل كاشف الغطا، و شیخ محمدحسین غروی اصفهانی (كمپانی) بهره فراوان گرفت و خیلی زود به مقام عالی فقاهت نایل آمد. 3
2. تحقیقات علمی
حضور ذهن بسیار، اُنس شدید به مطالعه، علاقه وافر به پژوهش و تحقیق، همراه با منش والا را، از خصوصیات علامه شمردهاند. 4 وی پس از نیل به اجتهاد، به طور مستمر و شبانه روزی، در باره مسائل گوناگون علمی در رشتههای فقه و كلام و تفسیر و تاریخ، دست به پژوهش و تحقیق زد كه خوشبختانه حاصل آن، به صورت آثار گرانسنگی چون شهداءالفضیله و الغدیر، در اختیار ماست.
امینی تحقیقات و مطالعاتش در نجف را، از كتابخانه حسینیه شوشتریها آغاز كرد كه در آن زمان، تنها كتابخانه عمومی نجف شمرده میشد و هزاران كتاب چاپی و خطی داشت. روزها به طور مستمر به كتابخانه مزبور میرفت و از آنجا كه ساعات رسمی كار كتابخانه، عطش سیری ناپذیر وی برای پژوهش و تحقیق را فرونمینشاند، كتابدار كتابخانه را راضی كرد كه هنگام رفتن، در به روی او ببندد و او را با كتابها تنها گذارد. كتابدار، در لحظه تعطیل كتابخانه، در را به روی امینی قفل میكرد و او، در میان كتابها غوطه میخورد و غرق در مطالعه میشد.5
شادروان حاج سید كاظم حكیم زاده، كتابدار كتابخانه امینی در نجف اشرف، نقل میكرد: ساعاتی كه من در كتابخانه امیرالمومنین علیه السلام بیكار بودم و مراجعه كنندهای نداشتم، به خواندن كتاب میپرداختم. یك روز مشغول مطالعه جلد ششم الغدیر بودم، كه امینی از راه رسید و گفت: هان! چه میخوانی؟ گفتم: جلد ششم كتاب شما الغدیر است. گفت: «بخوان، كه خدا میداند چقدر زحمت كشیدهام تا مطالب این كتابها را درآوردهام»! و افزود: «آن وقتها، در نجف نه پنكه بود و نه وسایل سردكننده دیگر. در آن شرایط سخت، من هر روز برای مطالعه به حسینیه شوشتریها میرفتم كه تعدادی كتب ارزشمند كهن در آن یافت میشد. زمانی كه كتابخانه تعطیل میشد به كتابدار میگفتم: مطالعه من هنوز تمام نشده است. تو میخواهی بروی، برو، ولی اجازه بده من بمانم و مطالعهام را ادامه بدهم. او درب حسینیه را میبست و میرفت و مرا در كتابخانه تنها میگذاشت و من ساعتهای دراز روی كتابها میافتادم و مطالعه میكردم و یادداشت برمیداشتم. غرق شدن در مطالعه، مرا بكلی از گذشت زمان غافل میساخت و تنها زمانی به خود میآمدم، كه میدیدم قالیی كه روی آن نشستهام (از ریزش مداوم عرق) كاملا خیس شده و بدنم (همچون بیمار تب زده) از گرمای شدید فضای بسته كتابخانه، یك پارچه آتش مینماید!...»
3. سفرهای تحقیقی / تبلیغی
از ویژگیهای بارز امینی، سفرهای پربارش به شهرها و بلاد اسلامی است كه با اهداف علمی فرهنگی اصلاحی زیر انجام میگرفت: تحقیق و پژوهش در كتابخانهها و یادداشت برداری و استنساخ از كتب شیعه و سنی (بویژه مآخذ خطی كهن) برای الغدیر و سایر آثار خویش، برخورد و ملاقات با استادان حوزه و دانشگاه، اصلاح و ارشاد مردم، تربیت اهل علم و تأثیر در آنان، و گاه نیز اقامه جماعت، ایراد سخنرانی برای توده مردم و نیز دانشگاهیان، القای بحث و ایجاد زمینههای فكری در مسائل مربوط به فلسفه حكومت در اسلام و ابلاغ پیام «غدیر».
شهرهایی كه علامه با خصوصیات یادشده به آنها سفر كرده است، گذشته از شهرهای عراق، از قرار زیر است: حیدر آباد دكن، علیگره، بمبئی، لكهنو، كانپور، پتنه، رامپور، جلالی (در هند)، اصفهان، قم، مشهد، همدان، كرمانشاه، تبریز، بیروت، دمشق، مكه، مدینه، فوعه، كفریه، معره مصرین، نبل، حلب و...، كه گزارشی از این سفرها انتشار یافته است.6 وی در این سفرها «همواره مورد تجلیل عالمان مذاهب قرار میگرفت. استادان دانشگاهها به استقبال او میشتافتند. دانشمندان و مدیران كتابخانهها از سنی و شیعه از سر اخلاص وسایل تحقیق را در اختیار او میگذاشتند. عالمان سنت با او تماس میگرفتند. شاعران در گرامیداشت او خطابهها میسرودند. متصدیان كتابخانهها، نشریات و فهرست كتابخانههای خویش را به او تقدیم میكردند».7
علامه امینی، عمدتا به وجه «علمی و تحقیقی» شناخته شده و كمتر كسی با وجه «سیاسی» او آشناست و این در حالی است كه به قول استاد محمدرضا حكیمی امینی از
امام خمینی، با عنوان «ذخیره الهی در بین شیعیان» یاد میكرد و در گزارش مأموران ساواك، از تلگرافهای بسیار امینی در حمایت از شخص امام (هنگام تبعید ایشان به عراق) سخن رفته است
به عنوان یكی از مهمترین و پربارترین سفرهای امینی (از حیث تبلیغی)، باید از سفر مشهور وی به اصفهان یاد كرد كه با منبرهای پرشور او در شرح فضائل و مقامات امیرمومنان علی علیه السلام
(با استناد به مآخذ مهم اهلسنت)، و رد شبهات و تحریفات دشمنان آن حضرت در این زمینه، همراه بود. آیتالله حاج سید حسن فقیه امامی دام ظله نقل میكند: ایشان یك ماه اصفهان ماندند و منبر رفتند: دهشب در مسجد سید، ده جلسه در مسجد نو، و دهشب هم در مسجد جامع. آقایان علما به خاطر شدت علاقهشان به این مرد، همگی مساجدشان را تعطیل كردند و در مسجد جامع، نماز جماعتی به امامت علامه امینی تشكیل شد كه تا الان به یاد ندارم نماز جماعتی به آن شكوه در اصفهان برگزار شده باشد. تصور كنید، از محراب مسجد جامع تا بیرون مقبره علامه مجلسی قدس سره، جمعیت بود! و پس از نماز هم منبر میرفتند...
4. پرورش محققان توانمند
مرحوم حكیم زاده، در میان فضایل علامه امینی، بر كادر سازی و محقق پروری ایشان تأكید میكرد و میگفت: امینی، در حق محققانی كه به كتابخانه میآمدند، پیوسته به من سفارش میكرد كه هرچه میخواهند در اختیارشان بگذار؛ و من نیز از خدمت دریغ نداشتم. یكی از آن محققان، همین جناب محمدباقر محمودی است كه محقق كوشا و شهیر معاصر، و مصحح كتابهای «بحارالانوار» جلد مربوط به معاویه، «تاریخ ابن عساكر» جلد مربوط به امام مجتبی علیهالسلام و آثار ماندگار دیگر است. آقای محمودی به كتابخانه میآمد و بر زمین مینشست و در میان انبوه كتابهایی كه درخواست میكرد و برایش میبردیم، غوطه میخورد و یادداشت برمیداشت، و بخشی عظیم از مایهای كه اندوخته و یادداشتهایی كه برداشته، از همانجاست.
حكیمزاده میافزود: علامه اسد حیدر (محقق بزرگ شیعه در نجف، و مولف كتاب ارزشمند «الامام الصادق و المذاهب الاربعه»، در 6 جزء) آن زمان كه هنوز كار تألیف این كتاب را آغاز نكرده بود، برای نگارش مقالهای مختصر راجع به امام ششم به كتابخانه آمد و از امینی درخواست رهنمود كرد.
امینی با لحنی دردمندانه از وی پرسید: «درباره پیشوای مذهب تشیع، چه چیزی میخواهی بنویسی؟» و افزود: «اگر میخواهی، همچون برخی كسان، چند كتاب را زیر و رو كنی و با رونویسی از آنها و افزود و كاستهایی از خویش، كتاب یا مقالهای سرهم آوری و به خامه چاپ سپاری؟ بهتر است این كار را وانَهی و به كار دیگر پردازی، كه هم تكرار مكررات است و هم شأن امام فراتر از این گونه كارهای خُرد و تُنُكمایه میباشد، و مرا نیز با تو كاری نیست. ولی اگر میخواهی كاری كارستان كنی و در اعماق زمان و زندگی پربار آن امام هُمام فرو روی و برای دستیابی به حقایق مكتوم حیات علمی و سیاسی وی، به همه جا سر كشی و همه متون و مآخذ كهن را ببینی و بكاوی، اهلا و سهلا؛ كاری نیكو و بجاست و من نیز به قدر وسع خویش، در خدمت تو خواهم بود!...»
این سخن امینی، فكر و ذهن اسد حیدر جوان را سخت تكان داد و از همانجا، اندیشه نگارش كتاب چند جلدی و مهم «الامام الصادق و المذاهب الاربعه» را در سر وی انداخت. خود وی بعدها میگفت كه: امینی مرا به این راه كشانید.
5. عشق به قرآن و عترت پیامبرص
نوشتهاند كه امینی به خواندن قرآن و ادعیه و نمازهای مستحبی، علاقهای در حد وَلَع داشت. رسم هر روزه وی چنین بود: زمانی كه سپیده نزدیك میشد برای ادای نماز شب، از جای برمیخاست و تهجد شبانه را به انجام فریضه صبح در لحظات آغازین سپیدهدم، پیوند میزد.
آنگاه به قرائت قرآن میپرداخت و یك جزء كامل از آن را برمیخواند. خوانش قرآن نیز، با تدبر و تأمل در مفهوم آیات، و توشه گیری از دلایل و براهین آن، همراه بود. در فرجام، صبحانه میخورد و عازم كُتُبخانه خاص خود میشد و به مطالعه میپرداخت، تا آنكه شاگردانش نزد وی میآمدند تا از بیان شیرین، نظریات صائب، و آراء آزاد منشانهاش بهره گیرند. این چنین، مستمرا به تدریس و بحث اشتغال داشت تا بانك اذان ظهر از مأذنهها برمیخاست. در این هنگام مهیای انجام فریضه میشد، سپس ناهار میخورد و ساعتی میغنود و مجددا تلاش علمی در كتابخانه را از سر میگرفت و تا نیمه شب ادامه میداد!8
امینی، وصیت پیامبر اكرمصدر حدیث مشهور «ثَقَلَین»، مبنی بر لزوم تمسك همزمان امت به قرآن و اهل بیتع، را پیوسته در گوش داشت و براستی دلباخته خاندان عصمتع بود. به گفته مرحوم حكیمزاده «امینی دائم الوضو بود و صبحها هر روز به حرم حضرت امیر مشرف میشد و سپس به كتابخانه میآمد.
افزون بر این، هر زمان نیز كه حاجتی داشت (دنبال مطلبی در كتابی میگشت و پیدا نمیكرد یا در جستجوی كتابی به این سو و آن سو پرسه میزد و نمییافت، و برای یافتن مقصود خود به مولا علیه السلام متوسل میشد) و از رهگذر لطف مولا مقصودش برآورده میشد یا مطلبی را كشف مینمود، فورا عبا بر دوش میافكند و به قول خود «برای تشكر از مولا» به حرم میرفت. و مواردی را من خود، شاهد بودم».9
امینی به نقطه كمال عشق فنای عاشق، در یاد و نام معشوق رسیده بود و در برابر محبوب قُدسی، برای خود هیچ چیز نمیخواست. حسان میگوید: «با عدهای از ارادتمندان به پیشواز [امینی] رفتیم. در وسط راه پیاده شدیم، منتظر ماندیم تا علامه امینی از راه رسیدند و پیاده شدند.
من اشعاری كه در مدح ایشان سروده بودم قرائت كردم، طبق معمول ایشان، باز هم مثل همیشه انتظار داشتم كه تشویق كنند. ولی برخلاف گذشته، بعد از روبوسی، علامه امینی یك نگاه تندی به من كردند و محكم و جدی فرمودند:
- حسان، اگر به جای مدح من، یك شعر در مدح امام زمان علیه السلام گفته بودی، یقین سود معنوی تو بیشتر بود».10
با آن عشق و ارادت كه امینی به آلالله علیهم السلام داشت، شگفت نیست اگر ببینیم كه عنایت آن بزرگواران، چونان خورشید، بر مسیر زندگی او میتابید، و شدت این تابش، گاه به حدی بود كه گویی میخواستند به همگان بفهمانند كه ما امینی را دقیقا زیر نگاه پر مهر خویش، داریم. در اینباره، داستانهای شگفتی وجود دارد كه شرح آن فرصتی دیگر میطلبد.
6. آثار و تألیفات
تألیفات امینی، نشان از دقت نظر و نیز گستردگی حوزه دانش یا به اصطلاح «جامعیت علمی» او دارد. برخی از این آثار به چاپ رسیده و برخی به صورت خطی باقی مانده است. فهرست آثار «چاپ شده» او از قرار زیر است:
1. شهداءالفضیله (چاپ نجف 1355 ق، قم 1390 ق / 1353 ش، دمشق 1381 1376 ق) 2. تحقیق و تعلیق بر «كامل الزیارات» (نجف 1356 ق) 3. ادب الزائر لمن یمم الحائر (نجف 1362 ق) 4. سیرتنا و سنتنا سیره نبینا و سنته (نجف 1384 ق / تهران 1386 ق). 4. تفسیر فاتحه الكتاب، ترجمه قدرتالله حسینی شاهمرادی (تهران 1404ق) 5. دوره 11جلدی الغدیر (دارالكتب الاسلامیه، تهران 1372ق؛ دارالكتاب العربی، بیروت 1387 ق).
7. الغدیر، شاهكار جاویدان
آثار مكتوب امینی، همه، ارجمند و خواندنی است؛ اما، در آن میان، «الغدیر» كتابی دیگر است و این دائره المعارف سترگ را (كه معرفی آن، موضوع اصلی این مقاله است) باید «شاهكار» او بلكه شاهكار بزرگ شیعه در عصر حاضر شمرد. نگارش «الغدیر»، تقریبا حدود 40 سال از عمر امینی را به خود اختصاص داده11 و برای نوشتن آن، 10 هزار كتاب را (كه بعضا، بالغ بر چندین مجلد میشده) از بای بسم الله تا تای تَمَّت خوانده و به 100 هزار كتاب مراجعات مكرر داشته است.12
الغدیر، برای امینی، فراتر از یك كتاب بود؛ فلسفه زندگی بود. برخی كسان، وی را تشویق میكردند به سنت معمول فقیهان، به جای نگارش الغدیر، به نوشتن رساله عملیه (توضیح المسائل) بپردازد و او (باتوجه به تأمین كامل این نیاز توسط فقهای بزرگ عصر) میفرمود:
رساله من، توضیح المسائل من، و برنامه من همین كتاب الغدیر است!13
از یكی از نزدیكان علامه، مرحوم حاج ابوالحسن ابراهیمی (تاجر فرش در خیابان ولی عصرعج تهران) نیز شنیدم كه میگفت: زمانی نیز كه رساله عملیه مرحوم آیتالله سید شهاب الدین مرعشی نجفی مرجع دل آگاه و فرهنگبان معاصر از طبع در آمد و خبر آن به گوش امینی رسید، به ایشان پیغام داد نگارش رساله و پرداختن به شئون معمول مرجعیت، از دیگر فقیهان نیز بر میآید. بجا بود این سنخ كارها وا میگذاشتید و یكسره به اموری همچون نگارش ملحقات «احقاق الحق» یا احیای متون و مآثر كهن شیعی میپرداختید كه انجام آن، تنها از امثال حضرت عالی ساخته است...
علامه برای تألیف الغدیر، منابع مورد نیاز موجود در كتابخانههای عمومی و خصوصی نجف اشرف را
به دقت بررسی كرد و سپس برای تكمیل تحقیقات خویش، به ایران و هند و سوریه و تركیه سفر كرد و با تلاشی تحسین برانگیز و در عین حال حیرت آور، مصادر مربوط به ماجرای غدیر و مناقب آلالله علیهم السلام را در كتابخانههای مهم آن كشورها مطالعه و احیانا استنساخ نمود.14
وقتی به نگارش كتاب اشتغال داشت، به حدی در تفكر و مطالعه مستغرق میشد كه ساعتها میگذشت و هیچ گونه احساس گرسنگی و تشنگی نمیكرد.15 به گفته آیت الله خزعلی: زمانی كه از سفر علمی و تحقیقی چندماههاش به هندوستان بازگشت، از وی پرسیدند: هنگام اقامتتان در هند، با گرمای آن كشور چه میكردید؟! لختی تأمل كرد و سپس گفت: عجب، اصلا متوجه گرمای آنجا نشدم!
فرزند ایشان نیز میگوید: شبها حدود ساعت 9 و 10 كه میشد بچهها گرسنهشان میشد و احتیاج به غذا داشتند. مرحوم علامه دستور فرموده بودند كه ناهار و شام بچهها را بموقع بدهید و منتظر حضور من بر سر سفره نباشید. لذا مادرم، شام بچهها را میداد و ما میخوابیدیم و ایشان در كتابخانه مشغول مطالعه بودند. مادرم غذا را در ظرفی روی چراغ میگذاشت كه ایشان پس از مطالعه صرف كنند، ولی صبح كه ما میرفتیم، میدیدیم غذا به همان حالت روی چراغ مانده و از بین رفته است. اواخر عمر، ایشان به بیماری سرطان ستون فقرات مبتلا شدند...
با اینكه مرض بر بدن ایشان كاملا مسلط شده بود، من ندیدم شكوه و گلهای نماید. پیوسته میگفت: خدایا، ترا شكر! یا علی، مرا كمك كن!...16
در سفر سوریه روزی 18 ساعت كار میكرد و مطلب مینوشت. معمولا افراد در تابستان برای استراحت به سفر میروند و كمتر كار میكنند، اما او، در سفر و حَضَر كار میكرد. در سوریه، كلید كتابخانه طاهریه (المكتبه الظاهریه) را به او داده بودند، صبحها به آنجا میرفت و تا غروب یكسره كار میكرد. در آن كشور، گذشته از عكسبرداری بیش از 50 كتاب خطی، كتاب خطی منحصر به فردی را شخصا در طول سه ماه به خط خود استنساخ كرد كه هم اكنون در كتابخانه امیرالمومنین در نجف اشرف موجود است.17
8. سیاست، وجه «پنهان و ناشناخته» زندگی امینی
علامه امینی، عمدتا (و گاه، تنها) به وجه «علمی و تحقیقی» و احیانا «تبلیغی» خویش شناخته شده و كمتر كسی با وجه «سیاسی و ضد استبدادی ضد استعماری» او آشناست و این در حالی است كه به قول استاد محمدرضا حكیمی: امینی از پیشوای فقید انقلاب اسلامی ایران، امام خمینی، با عنوان ذخیره الهی در بین شیعیان (ذخیره الله فی الشیعه) یاد میكرد و در گزارش مأموران ساواك، از تلگرافهای بسیار امینی در حمایت از شخص امام (هنگام تبعید ایشان به عراق) و جلب توجه مراجع بینالمللی به این امر، سخن رفته است.18
در همین راستا میتوان به نقش امینی در تحریض شهید نواب صفوی به مقابله با شخص كسروی اشاره كرد كه ذكر آن در تاریخ آمده است. زندهیاد استاد دوانی از مرحوم شیخ محمدرضا نیكنام (از یاران شهید نواب و منسوبان نزدیك خلیل طهماسبی) نقل میكند كه در مقدمه چاپ دوم «برنامه كار فدائیان اسلام» نوشته است: «در یكی از روزها عدهای از علما در منزل مرحوم آیتالله امینی جمع شدند و راجع به كسروی صحبت كردند، و نظریه آنان ارتداد چنین كسی بود. شهید نواب صفوی میفرمود كه من در آنجا بودم و سخنان علما را استماع میكردم. در پایان سخنان آنها برخاسته و به ایران حركت كردم».19
9. پایانی كه خود، آغاز بود!
علامه، در واپسین سالهای حیات، از فرط مطالعات بی وقفه و پیگیر خویش، اسیر بستر بیماری گردید و روز جمعه 28 ربیع الثانی 1390 هجری قمری (برابر با 12 تیر 1349 شمسی) هنگام اذان ظهر، در تهران دار فانی را بدرود گفت. زمانی كه چشم از جهان بر میگرفت و به دیدار محبوب میرفت، زبانش به این كلمات مترنم بود كه: «اللهم انَّ هذه سكرات الموت قد حلت فأقبل الی بوجهك الكریم...».20
در ساعات آخر، مناجات «خمسه عشر» امام سجاد علیه السلام را بر لب داشت و چون فصل مربوط به مناجات تائبین را به پایان رساند، مرغ روحش به آسمان پرواز كرد.21
جنازه شریف علامه از تهران به نجف اشرف انتقال یافت و با تشییعی باشكوه، در سرداب مخصوص جنب كتابخانه عمومی امام امیر المومنین كه خود برآورده بود به خاك سپرده شد.22 در پی رحلت امینی، در نجف و شهرها و اماكن مختلف ایران و دیگر كشورهای اسلامی، چنانكه شایسته او بود، از سوی علما و مراجع بزرگوار (همچون امام خمینی) مجالس ترحیم و تكریم برپا گشت و شیفتگان ولایت در ماتم او عمیقا به سوك نشستند.23
آیتالله سید محمدتقی آل بحرالعلوم نقل میكند: پس از وفات امینی پیوسته در این فكر بودم كه علامه امینی عمرش را قربانی و فدای مولا علیه السلام ساخت. مولا در آن عالم با وی چه خواهد كرد؟ این فكر مدتها در ذهنم بود، تا اینكه شبی در عالم رویا، دیدم گویی قیامت برپا شده و عالم حَشر است و بیابانی سرشار از جمعیت، ولی مردم همه متوجه یك ساختمانی هستند. پرسیدم: آنجا چه خبراست؟ گفتند: آنجا حوض كوثر است. من جلو رفتم و دیدم حوضی است و باد امواجی در آن پدید آورده و متلاطم است.
وجود مقدس علی بن ابیطالب علیهما السلام كنار حوض ایستادهاند و لیوانهای بلوری را پر ساخته و به افرادی كه خود میشناسند، میدهند در این اثنا همهمهای برخاست. پرسیدم چه خبر است؟ گفتند: امینی آمد! به خود گفتم: بایستم و رفتار علی علیه السلام با امینی را به چشم ببینم، كه چگونه خواهد بود؟ 10- 12 قدم مانده بود كه امینی به حوض برسد، دیدم كه حضرت لیوانها را به جای خود گذاشتند و دو مشت خود را از آب كوثر پرساختند و چون امینی به ایشان رسید به روی امینی پاشیدند و فرمودند:
خدا روی تو را سفید كند، كه روی ما را سفید كردی!
از خواب بیدار شدم و فهمیدم كه علی علیهالسلام پاداش تألیف الغدیر را به مرحوم امینی داده است.24
پی نوشت ها :
1. یادنامه علامه امینی، ضمیمه روزنامه رسالت، 12 تیر 67، ص 3، اظهارات دكتر محمدهادی امینی.2. همان: صص 4-3؛ یادنامه علامه امینی، به اهتمام دكتر شهیدی و محمدرضا حكیمی، مقدمه حكیمی تحت عنوان «علامه امینی»، ص نوزده.3. برای دستخط این بزرگان در تصدیق اجتهاد امینی، ر.ك، مقدمه شهداء الفضیله (نجف، 1355 ق).4. قطرهای از دریا، گردآوری محمد حسین صفاخواه، 1/21-16.5. الغدیر فی التراث الاسلامی، سید عبدالعزیز طباطبایی، صص 174-175.6. ر.ك: حماسه غدیر، گردآوری و نگارش: محمد رضا حكیمی، صص 337- 338 و نیز 343 - 341.7. همان: ص 214.8. ربع قرن مع العلامه الامینی، حسین شاكری، قم 1417ق، ص 31.9. نیز ر.ك، وصف زیارتهای مكرر و عاشقانه علامه امینی از حرم علوی و حسینی و رضوی(ع) از زبان دوست و دست پروردهاش: حسین شاكری، در كتاب «ربع قرن مع العلامه الامینی»، صص 32 - 31 و 280.10. یادنامه علامه امینی، ضمیمه روزنامه رسالت، ص 22، خاطرات حسان.11. همان: ص 5، اظهارات دكتر محمدهادی امینی.12. سیری در الغدیر، محمد امینی، صص 26 - 25، به نقل از خود علامه. 13. یادنامه علامه امینی، ص 5. 14. سیری در الغدیر، صص 7- 8.15. یادنامه علامه امینی، همان، ص 5، اظهارات دكتر محمدهادی امینی.16. ر.ك، یادنامه علامه امینی، همان، ص 5، اظهارات دكتر محمدهادی امینی.17. همان: صص 19 - 18، اظهارات حاج شیخ علی آخوندی داماد علامه.18. شیخ حسین لنكرانی به روایت اسناد ساواك، ص 322.19. نهضت روحانیون ایران، چاپ 2، مركز اسناد انقلاب اسلامی، تهران 1377، ص 436. ایام: در بخش «نهان خانه» شماره حاضر، نكات و اسناد جالبی در باره اقدامات سیاسی علامه، و روابط وی با مبارزان عصر پهلوی، آمده است.20. سیری در الغدیر، ص 8.21. یادنامه علامه امینی، ص 5، اظهارات دكتر محمدهادی امینی.22. همان: ص 15.23. حماسه غدیر، ص 345.24. یادنامه علامه امینی، ضمیمه روزنامه رسالت، ص 6.
حجت الاسلام دكترعلی ابوالحسنی (منذر)

حسین محی الدین الهی قمشه ای فرزند چهارم استاد فقید مهدی الهی قمشه ای و خانم طیبه تربتی در دی ماه 1318 (ژانویه 1940) در تهران به دنیا آمد. تحصیلات ابتدائی، متوسطه و دانشگاهی را به ترتیب در دبستان دانش، دبیرستان مروی و دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران تا درجه دکتری (Ph.D. In Islamic Philosophy & Theology) به پایان برد و نیز تحصیلات حوزوی و سنتی را نزد پدر، و استادان دیگر دنبال کرد. پدر ایشان فیلسوف، مجتهد، شاعر و مترجم برجسته ای بودند و اولین و معتبر ترین ترجمه فارسی قرآن از کارهای ایشان میباشد. دکتر قمشه ای پس از پایان تحصیلات دانشگاهی به کار تدریس در دانشگاه تهران و سایر مراکز آموزش عالی در داخل و بعد ها خارج از کشور پرداخت و در کنار آن به تالیف و ترجمه در زمینه عرفان و ادبیات و زیبائی شناسی مشغول شد.
ایشان دارای همسر و دو فرزند، یک پسر و یک دختر بنامهای شاهد و شادی می باشند. وی همه آموزش های او در ایران صورت گرفته و زبان انگلیسی، عربی، فرانسه و غیره را نیز در ایران آموخته است. استاد قمشه ای، با خستگی ناپذیری تحسین بر انگیزش همواره پیک آشنایی ایرانی و غیر ایرانی با فلسفه و ادبیات غنی عرفانی ایران بوده و در این راستا در دانشگاههاو مراکز علمی فرهنگی بیشماری در ایران و خارج از ایران تدریس و سخنرانی داشته که از آن میان میتوان تدریس فلسفه، عرفان، ادبیات، و هنر در دانشگاه تهران و دیگر دانشگاههای ایران و همچنین دانشگاههای لندن، آکسفورد، هاروارد، پرینستن، و برکلی کالیفرنیا را نام برد.
دکتر قمشه ای همچنین با هنر هایی چون نقاشی و موسیقی و خوشنویسی از نزدیک آشنایی دارد و گاهگاهی در زمینه خوش نویسی آثاری از او به نمایش گذاشته شده است. ایشان به موسیقی ارادت خاص دارد و آنرا بیش از سایر هنر ها در سخنرانیهای خود ستوده و همگان را به آموختن آن تشویق نموده است. به قول یکی از موسیقیدانان هیچیک از سخنرانیهای دکتر قمشه ای نیست که در آن نکته ای در باره موسیقی نباشد.
دکتر قمشه ای از حافظه درخشانی برخوردار است و به نظر می رسد که قرآن را تقزیبا از حفظ دارد و با مثنوی و حافظ و نظامی و فردوسی چنان است که گویی دیوان آنها در پیش روی او گشاده است و بخصوص گلشن راز شیخ محمود شبستری تماما در خاطر اوست. وی همچنین در ادبیات انگلیس و عرب نیز می تواند ساعتها از حفظ ، اشعار و قطعاتی را بازگو کند.
الهی قمشهای دارای چندین تالیف و ترجمه است. مجموعهای از سخنرانیهای او که به زبان فارسی و انگلیسی در سازمانها و دانشگاههای داخل و خارج ایران ایراد شده نیز به صورت نوارهای صوتی و تصویری در زمینه عرفان، ادبیات و هنر به علاقمندان عرضه شده است و تعدادی از این سخنرانیها از شبکه چهار سیما و شبکه جام جم پخش میشود.
فهرست آثار مکتوب:
گزیده فیه ما فیه (مقالات مولانا)، تلخیص و شرح: انتشارات علمی و فرهنگی
گزیده منطق الطیر (عطار): انتشارات علمی و فرهنگی
شرح گلشن راز (شیخ محمود شبستری): انتشارات علمی و فرهنگی
ترجمه گزیده سخنان شکسپیر: انتشارات علمی و فرهنگی
تصحیح دیوان حافظ: انتشارات سروش و انجمن خوشنویسان
بررسی آثار ترجمه شده اسلامی به زبان انگلیسی: انتشارات سمت
مقالات: انتشارات روزنه
پیامبر، ترجمه اثر جبران خلیل جبران: انتشارات روزنه
کیمیا(مجموعه مقالات، ترجمه ها، ...) ۵ جلد: انتشارات روزنه
۳۶۵ روز با سعدی: انتشارات سخن
۳۶۵ با سایر ادبا، عرفا، فلاسفه، ...: انتشارات سخن (زیر چاپ)
مقدمه، تصحیح و شرح دیوان حافظ: انتشارات پیک علوم
کتاب فصلنامه چلیپا. ناشر: نشریه خط و خوشنویسی
کتاب نغمه حسینی. انتشارات پارسیان
قرآن بزرگ. (ترجمه قرآن استاد فقید مهدی الهی قمشه ای). انتشارات روزنه
قرآن دو جلدی (عربی و فارسی). ترجمه قرآن استاد فقید مهدی الهی قمشه ای. انتشارات هفت گنبد
دیوان حافظ با خط استاد امیر خانی. انتشارات میر دشتی
تقویم. انتشارات احتشام
سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب میگوید :
... مادرم میداند كه من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
پدر سهراب، اسدالله سپهری، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341
مادر سهراب، ماه جبین، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همایوندخت، پریدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین میگوید :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهای مرا قیچی كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جای من راهی مدرسه میشد.... (اتاق آبی - صفحه 33)
... در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیكتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود كه محیط با من كرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنكه خدایی داشته باشم ... (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم كلاس اولش چنین میگوید :
... آدمی بی رویا بود. پیدا بود كه زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروك میخورد...
خرداد سال 1319 ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ریسندگی كاشان كار گرفتم. یكی دو ماه كارگر كارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یكی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای كشتن یك ملخ نقشه نكشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود كه گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میكردم پا روی ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)
مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی كاشان.
... در دبیرستان، نقاشی كار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریكی هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان این دوره : محمود فیلسوفی و احمد مدیحی
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه ای در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام كرد.
... در چنین شهری [كاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رسید و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگونی آغاز میشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تكانهای دلپذیر فراهم میشد... (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پیشنهاد مشفق كاشانی (عباس كی منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشید. الفبای شاعری را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام "در كنار چمن یا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادی محنت نبرد
زندگی افسانه محنت فزاست
زندگی یك بی سر و ته ماجراست
غیر غم و محنت و اندوه و رنج
نیست در این كهنه سرای سپنج...
مشفق كاشانی مقدمه كوتاهی در این كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیكرد.
سال 1327، هنگامی كه سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی كه در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشكده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
... آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت.
شب كه به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یك استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم... (هنوز در سفرم)
شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشكده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید.
در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نمیا یوشیج میرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در "هشت كتاب" تجدید چاپ شد.
بخشهایی حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابیده است،
فروبسته است وحشت در به روی هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روی خویش ...
سال 1332، پایان دوره نقاشی دانشكده هنرهای زیبا و دریافت مدرك لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
... در كاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خیر قربان
و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. ...
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگی خوابها" با طراحی جلد خود او و با كاغذی ارزان قیمت در 63 صفحه منتشر شد.
تا سال 1336، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید.
در مردادماه 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میكند.
فروردین ماه سال 1337، شركت در نخستین بی ینال تهران
خرداد همان سال شركت در بی ینال ونیز و پس از دو ماه اقامت در ایتالیا به ایران باز میگردد.
در سال 1339، ضمن شركت در دومین بی ینال تهران، موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید.
در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یكجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد این سال، سهراب به توكیو سفر میكند و درآنجا فنون حكاكی روی چوب را میاموزد.
سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :
... از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.
و اندوهی چه گران رو كرد : نكند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم...
در آخرین روزهای اسفند سال 1339 به دهلی سفر میكند.
پس از اقامتی دوهفته ای در هند به تهران باز میگردد.
در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مكان میكند.
در همین سال در ساخت یك فیلم كوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همكاری نمود.
تیرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
... وقتی كه پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف كرده بود. فاجعه آن طرف سكه بود وگرنه من میدانستم و میدانم كه پاسبانها شاعر نیستند. در تاریكی آنقدر مانده ام كه از روشنی حرف بزنم ...
تا سال 1343 تعدادی از آثار نقاشی سهراب در كشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد.
فروردین سال 1343، سفر به هند و دیدار از دهلی و كشمیر و در راه بازگشت در پاكستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از كابل.
در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یك نمایش به كارگردانی خانم خجسته كیا را انجام داد.
منظومه "صدای پای آب" در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.
تا سال 1348 ضمن سفر به كشورهای آلمان، انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاههای متعددی به نمایش درآمد.
سال 1349، سفر به آمریكا و اقامت در لانگ آیلند و پس از 7 ماه اقامت در نیویورك، به ایران باز میگردد.
سال 1351 برگذاری نمایشگاههای متعدد در پاریس و ایران.
تا سال 1357، چندین نمایشگاه از آثار نقاشی سهراب در سوئیس، مصر و یونان برگذار گردید.
سال 1358، آغاز ناراحتی جسمی و آشكار شدن علائم سرطان خون.
دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر میكند و اسفندماه به ایران باز میگردد.
سال 1359... اول اردیبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهران ...
فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان مییزبان ابدی سهراب گردید.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:
به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا كه ترك بردارد
چینی نازك تنهایی من
... كاشان تنها جایی است كه به من آرامش میدهد و میدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب .... ماندگار شد ....
تاریخ و محل تولد: اراک، مردادماه 1333
وضعیت خانوادگی:
متاهل، صاحب چهار فرزند ( دو دختر و دو پسر ) - همسر: جمیله کدیور ( نویسنده، روزنامه نگار، استاد دانشگاه )
تحصیلات:
• لیسانس تاریخ از دانشگاه اصفهان ( حائز رتبه اول ) (1356)
• فوق لیسانس تاریخ و فرهنگ ایران از دانشگاه شیراز ( حائز رتبه اول ) ( 1361)
• دکترای تاریخ از دانشگاه تربیت مدرس (1375)
• دکترای افتخاری از دانشگاه دوشنبه ( تاجیکستان) (1371 )
فعالیتهای سیاسی - اجتماعی:
• نماینده دوری اول مجلس شورای اسلامی (1363-1359)
§ عضو هیات رئیسه دائمی و موقتی
§ رئیس کمیسیون بازرگانی
§ نائب رئیس کمیسیون امور خارجه
§ مسئول اخبار و اطلاعات در کمیسیون دفاع
• رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در پاکستان ( 1364 - 1363 )
• معاون نخست وزیر در امور حقوقی و پارلمانی ( 1368 - 1364 )
• معاون رئیس جمهور در امور حقوقی و پارلمانی ( 1376-1368 )
• رئیس کمیته حمایت از انقلاب فلسطین ( 1372- 1369 )
• معاون فرهنگی-اجتماعی مرکز تحقیقات استراتژیک ( 1372 - 1370 )
• عضو هیات امناء موسسه فارابی ( 1372 - 1368 )
• عضو هیات امناء خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران ( 1372 - 1368 )
• عضو هیات امناء دانشگاههای جنوب ( از سال 71 تا کنون )
• عضو هیات علمی مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی ( از سال 72 تا کنون )
• عضو هیات علمی دانشگاه تربیت مدرس ( از سال 69 تا کنون )
• وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ( 1376 - 1379 )
• سخنگوی دولت ( 1376 - 1379 )
• مشاور رئیس جمهور و رئیس مرکز بین المللی گغتگوی تمدنها ( 1382 - 1379 )
فعالیتهای فرهنگی - مطبوعاتی:
• همکاری با روزنامه اطلاعات ( از سال 1360 تا کنون )
• سردبیر فصلنامه راهبرد ( از سال 1370 تا 1375 )
• مدیر مسئول هفته نامه بهمن ( از سال 1373 تا 1375 )
• مدیر مسئول ماهنامه گزارش گفتگو ( از سال 1381 تا کنون )
کتب:
• نقد توطئه " آیات شیطانی "
• گزند باد
• پیام آور عاشورا
• حماسه فردوسی
• انقلاب عاشورا
• افسانه نیما
• سلمان فارسی
• استیضاح
• حکایت همچنان باقیست
• فلسطینی ها
• قرائت های دینی
• گوهر نماز و نیایش
• بهشت خاکستری
• اسلام و غرب
• سهراب کشان
• برف
• قصه شیرین ( زیر چاپ )
• میناگران
کتب ترجمه شده به زبانهای دیگر:
• به زبان عربی:
§ التسامح و العنف فی الاسلام ( بیروت: ریاض الریس للنشر، 2001 م )
§ موامرة الآیات الشیطانیه ( بیروت: دارالوسیلة، 1993 م )
§ قرائات دینیه ( قاهره : دارالشروق، 2004 م )
• به زبان انگلیسی:

محمد بن طرخان
محمد بن طرخان، حکیم و فیلسوف شهیر، معروف به ابونصر فارابی، در سال 260 ق. در روستایی نزدیک فاراب در خراسان قدیم به دنیا آمد. فارابی از بزرگ ترین دانشمندان اسلامی قرن چهارم هجری بوده و به معلم ثانی، استاد الفلاسفه و مَلک الحکما خوانده می شود.
پدرش از سران سپاه مرزنشین بود. در جوانی طی سفری طولانی و پر رنج به بغداد رفت و نزد استادان بزرگ زمان، به تحصیل منطق و فلسفه یونان پرداخت. پس از اندک زمان، وی که به زبان های فارسی، ترکی، عربی، سریانی و یونانی تسلط کامل داشت، در فهم فلسفه یونان به پایه ای رسید که او را معلم دوم خواندند. معلم اول ارسطوست و پس از ابونصر دیگر هیچ کس را معلم نگفته اند.
فارابی در راه کسب دانش سختی بسیار تحمل کرد. شب ها در نور چراغ پاسبانان شهر کتاب می خواند و اغلب تا صبح بیدار می ماند. زندگی محدود و محقر او به خوابیدن کنار رودخانه ها و باغ ها گذشت. در همان وضع به نوشتن و خواندن روز می گذراند و شاگردان بسیار خویش را نیز همان جا تعلیم می داد. این محرومیت های مادی، اگرچه بیشتر در سال های جوانی بر او تحمیل شد اما پس از آن نیز وی با همه دانش و شهرت خویش، هم چنان ساده می زیست. نوشته اند که از سیف الدوله همدانی فاتح دمشق نیز، که او را گرامی می داشت، هر روز بیش از چهار درم که مبلغی بسیار ناچیز بود نمی پذیرفت.
دوران زندگی ابونصر فارابی هم زمان با فروپاشی و ضعف خلافت عباسی است. خاندان های بزرگ وزیران خراسان مانند برمکیان که در دربار خلافت عباسی از علم و اندیشه حمایت می کردند، از میان رفته بودند. خاندان های دانش دوست و هنرپرور خراسان چون سامانیان و آل بویه نیز هنوز قدرت چندانی نداشتند. در چنین احوال، ناچار بزرگانی چون ابونصر فارابی، در جستجوی حامی و مشوق دانش، به دیارهای دور سفر می کردند و گاه چون او ناچار از سرزمین هایی که در آن مورد آزار و تهدید بودند می گریختند.
سیف الدوله همدانی در روزگار زندگی ابونصر در دمشق، هنگامی که بواسط تهمت بد دینی از بغداد فراری شده بود، دمشق را گرفت و چون از افراد انگشت شمار آزاد اندیش روزگار خود بود، دانشمندانی چون فارابی و شعرا و گویندگانی چون متنیی را پیرامون خود گرد آورد. متنیی پس از آن در دربار عضد الدوله دیلمی به مقام بزرگ و والایی رسید. اما زندگی محدود و محقر ابونصر در چنین روزگار بیشتر در نتیجه عدم اعتنای بزرگان به دانش و فلسفه بود. در این دوران تعصب در عقیده و تظاهر به دین داری در بین قدرت مندان و حاکمان سخت رواج داشت. ناچار آنان که چون ابونصر فارابی دانستن و اندیشیدن درباره حقیقت را تجمل و راحت جسمانی برتر می دانستند در تنگی و فشار می زیستند.
ابونصر فارابی فیلسوف بود اما برای گذراندن زندگی ناچار به پزشکی و مداوای بیماران می پرداخت. این راهی بود که بیشتر فلاسفه اسلامی در آن روزگار پیش می گرفتند. به همین جهت حتی تا روزگار ما هنوز به پزشک، حکیم نیز می گویند، در حالی که حکیم در اصل به معنی فیلسوف و اندیشه ور است.
کتاب های فلسفه ای که تا زمان ابونصر فارابی ترجمه شده بود اغلب غلط بسیار داشت و قابل فهم نبود. فارابی نخستین کسی است که با رنج بسیار آثار ارسطو و افلاطون را به طور کامل دریافت و در کتاب ها و رساله های خود به شرح و تفسیر و نقد آنها پرداخت. آشنایی دوباره جهان با آثار این فیلسوفان در واقع مرهون دانش و تلاش ابونصر فارابی است. وی، علاوه بر فلسفه و منطق که موضوع بیشترین آثار باقی مانده از اوست، در همه علوم زمان خود سرآمد دیگران بود. پزشکی را نیک می دانست اما در روزگار رفاه بدان نمی پرداخت. در ستاره شناسی کتابی از او باقی است که بی پایه بودن پیش گویی منجمان را ثابت می کند و آنها را بی ارزش می شمرد. کتاب بزرگ و معتبر او در سیاست نمودار اطلاع وسیع او درباره جوامع بشری است. مهم تر از همه کتابی است که وی درباره مدینه فاضله و شهر آرمانی فلاسفه نوشته است. وی در این کتاب که خود به چند بخش بسیار بزرگ و مهم تقسیم شده، با پیش بینی فلسفی و عارفانه نظریات خود را در باره جوامع انسانی بیان داشته است.
ابونصر فارابی در موسیقی نیز استادی بی نظیر بود. اختراع قانون را به او نسبت داده اند. او علاوه بر نوشتن رساله های متعدد درباره موسیقی و زبان شناسی، نوازنده ای ماهر بود. نوشته اند که وی در محضر سیف الدوله همدانی ابتدا خطای یک یک خوانندگان و نوازندگان مجلس را بازنمود، آنگاه از کیسه ای که در کمر داشت چند چوب درآورد و آنها را به هم پیوست و بنواخت. همه را خنده گرفت. پس چوب ها را درهم ریخت و ترکیبی تازه فراهم بساخت و بزد. همه به گریه درآمدند. بار دیگر چوب ها را درهم ریخت و ترکیبی تازه فراهم آورد و ضربی دیگر آغاز کرد. همه حاضران حتی پرده داران و دربان ها نیز به خواب رفتند. او آنها را خفته رها کرد و برفت. ابونصر فارابی سعادت انسان را درترک پیوندهای ظاهری و بستگی های مادی می دانست و معتقد بود که تنها کسی باید به فلسفه و علم روی آورد که از جهت اخلاقی سخت پاک و بی نیاز باشد. وی به تربیت نفسانی خویش و شاگردانش بسیار اهمیت می داد و در زندگی شخصی به جاه و جلال و نام و شهرت بی اعتنا بود. بی علاقه گی وی را به جمع آوری تالیفات خود ناشی از عظمت روحی او دانسته اند. با وجود این بیش از ۱۰۲ رساله و کتاب از او به جای مانده که هریک در نوع خود بی نظیر است.
شیخ الرئیس ابوعلی سینا خود را شاگرد مکتب فارابی خوانده و گفته است که تنها از طریق مطالعه رساله های ابونصر توانسته است منظور ارسطو را از کتاب متافیزیک درک کند.
ابونصر فارابی در آثار متعدد فلسفی خود کوشیده است تا فلسفه را به معتقدات دینی مردم نزدیک کند، یا، به عبارت دیگر، معتقدات دینی را با اصول فلسفی از خرافه و توهم دور سازد. وی ثابت می کند که مثلا در موضوع آغاز آفرینش، فلسفه از اخبار مذهبی دقیق تر و به توحید نزدیک تر است. افزون بر این، فارابی برای رواج فلسفه، که دانستن آن را مانند علوم دیگربرای همه مردم لازم می دانسته، کوشیده که آن را به زبان و اصطلاحات مذهبی نزدیک کند. این کار پس از او در اواسط قرن دهم میلادی به وسیله اخوان الصفا، به طور کامل در رسالات متعدد عملی گردید. اما عده ای نیز به شدت آن را مردود شمردند. امام محمد غزالی در کتاب خود بر رد فیلسوفان، ابونصر فارابی و ابوعلی سینا را به عنوان دو تن از بزرگ ترین فلاسفه برگزیده تا با رد عقاید ایشان به طور کلی فلسفه را نادرست جلوه دهد. این قبیل مباحث و درگیری های فکری نشان می دهد که فلاسفه در آن زمان تا چه حد ناچار از کناره گیری از مردم و تحمل فشارهای اجتماعی بوده اند.
ابونصر فارابی در هشتاد سالگی در دمشق درگذشت و با آن که بیش از تنی چند بر جنازه او نگریستند، مجموعه ای گران قدر از آثار خود را بر جای گذاشت.
آثار فارابی
آثار فارابی از این قرار است:
۱) ما ینبغی ان تعلم قبل الفلسفه (آنچه شایسته است قبل از فلسفه فرا بگیری): در این کتاب، فارابی منطق، هندسه، اخلاق نیکو و کنارهگیری از شهوات را پیش نیاز پرداختن به فلسفه ذکر میکند و درباره هر یک مطالبی بیان مینماید.
۲) السیاسه المدنیه (سیاست شهری): این کتاب درباره اقتصاد سیاسی است.
۳) الجمع بین رأی الحکیمین افلاطون الالهی و ارسطو طالیس (جمع بین آراء دوحکیم بزرگ، افلاطون الهی و ارسطو): فارابی در این کتاب میکوشد بین نظریات افلاطون و ارسطو هماهنگی برقرار سازد.
۴) رساله فی ماهیه العقل (رسالهای درباره ماهیت و چیستی عقل): در این رساله اقسام عقول را تعریف و مراتب آنها را بیان میکند.
۵) تحصیل السعاده (به دست آوردن سعادت): در اخلاق و فلسفه نظری.
۶) اجوبه عن مسائل فلسفیه (پاسخهایی به مسائل فلسفی): پاسخهایی است به برخی پرسشها و مسائل فلسفی.
۷) رساله فی اثبات المفارقات (رسالهای در اثبات وجود موجودات غیر مادی): در این رساله، فارابی درباره موجودات غیر مادی بحث میکند.
۸) اغراض ارسطو طالیس فی کتاب مابعد الطبیعه (مقاصد ارسطو در کتاب متافیزیک): این کتاب یکی از مهمترین کتابهای فارابی است که مورد استفاده ابن سینا هم قرار گرفت.
۹) رساله فی السیاسه (رسالهای در سیاست): فارابی درباره سیاست صحبت میکند.
۱۰) فصول الحکم (جداکنندههای حکمت): این کتاب در مورد حکمت الهی و شامل ۷۴ بحث در این زمینه و مباحث نفس میباشد.
فلسفه فارابی
فلسفه فارابی آمیزهای است از حکمت ارسطویی و نو افلاطونی که رنگ اسلامی و به خصوص شیعی اثناعشری به خود گرفته است. او در منطق و طبیعیات، ارسطویی است و در اخلاق و سیاست، افلاطونی و در مابعدالطبیعه به مکتب فلوطینی گرایش دارد.
وحدت فلسفه
فارابی از کسانی است که میخواهند آراء مختلف را با هم وفق دهند. او در این راه بر همه گذشتگان خود نیز سبقت گرفت. او در این راه تا آن جا پیش رفت که گفت: فلسفه، یکی بیشتر نیست و حقیقت فلسفی ـ هر چند مکاتب فلسفی متعدد باشند ـ متعدد نیست.
فارابی به وحدت فلسفه سخت معتقد بود و برای اثبات آن براهین و ادله بسیاری ذکر کرد و رسائل متعدد نوشت که از آن جمله، کتاب «الجمع بین رایی الحکیمین افلاطون الالهی و ارسطو» به دست ما رسیده است.
وی معتقد بود که اگر حقیقت فلسفی واحد است، بایدبتوان در میان افکار فلاسفه بزرگ به ویژه افلاطون و ارسطو توافقی پدید آورد. اساسا وقتی غایت و هدف این دو حکیم بزرگ، بحث درباره حقیقتی یکتا بوده است، چگونه ممکن است در آراء و افکار، با هم اختلاف داشته باشند؟
فارابی میان این دو فیلسوف یونانی پارهای اختلافات یافته بود، اما معتقد بود که این اختلافات، اختلافاتی سطحی است و در مورد مسائل اساسی نیست. مخصوصا آنکه آنها مبدع و پدیدآورنده فلسفه بوده و همه حکمای بعدی کم و بیش، به این دو متکی هستند.
مسائلی که به عنوان اختلاف مبانی افلاطون و ارسطو مطرح بود و فارابی درصدد هماهنگ ساختن بین آنها برآمد، عبارت بودند از: روش زندگی افلاطون و ارسطو، روش فلسفی افلاطون و ارسطو، نظریه مُثُل، نظریه معرفت یا تذکر، حدوث و قدم، نظریه عادت.
البته تردیدی نیست که فارابی در این امر رنج بسیاری متحمل شده است؛ اما نکته مهم در این رابطه این است که یکی از منابع او برای انجام این مقصود، کتاب «اثولوجیا» یا «ربوبیت» بود که یکی از بخشهای کتاب «تاسوعات» فلوطین میباشد. وی فکر میکرد که این کتاب متعلق به ارسطو است و چون در آن به یک سلسله آراء افلاطونی برخورد کرده بود، همین امر او را بر این کار، تشویق میکرد. (در حالی که مطالب این کتاب، ارتباطی با ارسطو نداشت.)
بنابراین، اگر چه فارابی در کار خود به توفیق کامل دست نیافت، ولی راه را برای دیگر فلاسفه اسلامی گشود. بدین ترتیب که میان ارسطو و عقاید اسلامی یک نوع هماهنگی ایجاد کرد و فلسفه ارسطو را جزو سرچشمهها و اصول فلسفه اسلامی قرارداد.

ابن سینا یا پورسینا حسین پسر عبدالله زاده در سال ۳۷۰ هجری قمری و در گذشته در سال ۴۲۸ هجری قمری، دانشمند و پزشک و فیلسوف بود. نام او را به تفاریق ابن سینا، ابوعلی سینا، و پور سینا گفته اند. در برخی منابع نام کامل او با ذکر القاب چنین آمده: حجة الحق شرف الملک شیخ الرئیس ابو علی حسین بن عبدالله بن حسن ابن علی بن سینا البخاری. وی صاحب تألیفات بسیاری است و مهم ترین کتاب های او عبارت اند از شفا در فلسفه و منطق و قانون در پزشکی.
«بوعلی سینا را باید جانشین بزرگ فارابی و شاید بزرگ ترین نماینده حکمت در تمدن اسلامی بر شمرد. اهمیت وی در تاریخ فلسفه اسلامی بسیار است زیرا تا عهد او هیچ یک از حکمای مسلمین نتوانسته بودند تمامی اجزای فلسفه را که در آن روزگار حکم دانشنامه ای از همه علوم معقول داشت در کتب متعدد و با سبکی روشن مورد بحث و تحقیق قرار دهند و او نخستین و بزرگ ترین کسی است که از عهده این کار برآمد.»(اموزش و دانش در ایران، ص۱۲۵)
«وی شاگردان دانشمند و کارآمدی به مانند ابوعبید جوزجانی، ابوالحسن بهمنیار، ابو منصور طاهر اصفهانی و ابوعبدالله محمد بن احمد المعصومی را که هر یک از ناموران روزگار گشتند تربیت نمود.»(خدمات متقابل اسلام و ایران، ص۴۹۳)
بخشی از زندگینامه او به گفته خودش به نقل از شاگردش ابو عبید جوزجانی بدین شرح است:
پدرم عبدالله از مردم بلخ بود در روزگار نوح پسر منصور سامانی به بخارا درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهای بزرگ بود. پدرم کار دیوانی پیشه کرد و در روستای خرمیثن به کار گماشته شد. به نزدیکی آن روستا، روستای افشنه بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسری برگزید و وی را به عقد خویش درآورد. نام مادرم ستاره بود من در ماه صفر سال ۳۷۰ از مادر زاده شدم.نام مرا حسین گذاشتند چندی بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد در آنجا بود که مرا به آموزگاران سپرد تا قرآن و ادب بیاموزم. دهمین سال عمر خود را به پایان می بردم که در قرآن و ادب تبحر پیدا کردم آنچنان که آموزگارانم از دانسته های من شگفتی می نمودند.
در آن هنگام مردی به نام ابو عبدالله به بخارا آمد او از دانش های روزگار خود چیزهایی می دانست پدرم او را به خانه آورد تا شاید بتوانم از وی دانش بیشتری بیاموزم وقتی که ناتل به خانه ما آمد من نزد آموزگاری به نام اسماعیل زاهد فقه می آموختم و بهترین شاگرد او بودم و در بحث و جدل که شیوه دانشمندان آن زمان بود تخصصی داشتم.
ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشه خود را بدانچه ناتلی می گفت می گماشتم و در ذهنم به بررسی آن می پرداختم و آن را روشن تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی گرفتم تا اینکه منطق را نزد او به پایان رسانیدم و در این فن بر استاد خود برتری یافتم.
چون ناتلی از بخارا رفت من به تحقیق و مطالعه در علم الهی و طبیعی پرداختم اندکی بعد رغبتی در فراگرفتن علم طب در من پدیدار گشت. آنچه را پزشکان قدیم نوشته بودند همه را به دقت خواندم چون علم طب از علوم مشکل به شمار نمی رفت در کوتاه ترین زمان در این رشته موفقیت های بزرگ بدست آوردم تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روی آوردند و در نزد من به تحصیل اشتغال ورزیدند. من بیماران را درمان می کردم و در همان حال از علوم دیگر نیز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بیشتر پرداختم و یک سال و نیم در این کار وقت صرف کردم. در این مدت کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.
بعد از آن به الهیات رو آوردم و به مطالعه کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو اشتغال ورزیدم ولی چیزی از آن نمی فهمیدم و غرض مؤلف را از آن سخنان درنمی یافتم از این رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم چنان که مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقیقت آن پی نبرده بودم. چهره مقصود در حجاب ابهام بود و من از خویشتن ناامید می شدم و می گفتم مرا در این دانش راهی نیست... یک روز عصر از بازار کتابفروشان می گذشتم کتابفروش دوره گردی کتابی را در دست داشت و به دنبال خریدار می گشت به من الحاح کرد که آن را بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابو نصر فارابی، هنگامی که به در خانه رسیدم بی درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه که همه آن را از بر داشتم پی بردم و دشواری های آن بر من آسان گشت. از توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردای آن روز برای سپاس خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم. در این موقع سال ۳۸۷ بود و تازه ۱۷ سالگی را پشت سر نهاده بودم.
وقتی من وارد سال ۱۸ زندگی خود می شدم نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطباء از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالین خود فرا خواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتابهای بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی دانستند و من هم تا آن روز ندیده بودم. از مطالعه آنها بسیار سود جستم.
پس از این ایام پدرم در گذشت و روزگار احوال مرا دگرگون ساخت من از بخارا به گرگانج خوارزم رفتم. چندی در آن دیار به عزت روزگار گذراندم نزد فرمانروای آنجا قربت پیدا کردم و به تالیف چند کتاب در آن شهر توفیق یافتم پیش از آن در بخارا نیز کتاب هایی نوشته بودم. در این هنگام اوضاع جهان دگرگون شده بود ناچار من از گرگانج بیرون آمدم مدتی همچون آواره ای در شهرها می گشتم تا به گرگان رسیدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به گرگان بازگشتم و مدتی در آن شهر ماندم و کتابهایی تصنیف کردم. ابو عبید جوزجانی در گرگان به نزدم آمد.
عبید جوزجانی گوید: این بود آنچه استادم از سرگذشت خود برایم حکایت کرد. چون من به خدمت او پیوستم تا پایان حیات با او بودم. بسیار چیزها از او فرا گرفتم و بسیاری از کتابهای او را تحریر کردم استادم پس از مدتی به ری رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروایان دیلمی درآمد و وی را به بیماری سودا دچار شده بود درمان کرد و در آنجا به قزوین و از قزوین به همدان رفت و مدتی دراز در این شهر ماند و در همین شهر بود که استادم به وزارت شمس الدوله دیلمی فرمانروای همدان رسید. در همین اوقات استادم کتاب قانون را نوشت و تالیف کتاب عظیم شفا را به خواهش من آغاز کرد. چون شمس الدوله از جهان رفت و پسرش جانشین وی گردید استاد وزارت او را نپذیرفت و چندی بعد به او اتهام بستند که با فرمانروای اصفهان مکاتبه دارد و به همین دلیل به زندان گرفتار آمد ۴ ماه در زندان بسر برد و در زندان ۳ کتاب به رشته تحریر درآورد. پس از رهایی از زندان مدتی در همدان بود تا با جامه درویشان پنهانی از همدان بیرون رفت و به سوی اصفهان رهسپار گردید. من و برادرش و دو تن دیگر با وی همراه بودیم. پس از آنکه سختیهای بسیار کشیدیم به اصفهان در آمدیم. علاءالدوله فرمانروای اصفهان استادم را به گرمی پذیرفت و مقدم او را بسیار گرامی داشت و در سفر و حضر و به هنگام جنگ و صلح استاد را همراه و همنشین خود ساخت. استاد در این شهر کتاب شفاء را تکمیل کرد و به سال ۴۲۸ در سفری که به همراهی علاءالدوله به همدان می رفت، بیمار شد و در آن شهر در گذشت و هم در آن شهر به خاک سپرده شد.
آثار ابن سینا
به دلیل آنکه در آن عصر، عربی زبان رایج آثار علمی بود، ابن سینا و سایر دانشمندان ایرانی که در آن روزگار می زیستند کتابهای خود را به زبان عربی نوشتند. بعدها بعضی از این آثار به زبانهای دیگر از جمله فارسی ترجمه شد.
فلسفه
- شفا
- نجات
- الاشارات والتنبیهات
ریاضیات
- زاویه
- اقلیدس
- الارتماطیقی
- علم هیئت
- المجسطی
- جامع البدایع
طبیعی
- ابطال احکام النجوم
- الاجرام العلویة واسباب البرق والرعد
- فضا
- النبات والحیوان
پزشکی
- قانون
- الادویة القلبیه
- دفع المضار الکلیه عن الابدان الانسانیه
- قولنج
- سیاسة البدن وفضائل الشراب
- تشریح الاعضا
- الفصد
- الاغذیه والادویه
کتاب قانون یک دایره المعارف پزشگی است که در ان تمام مبانی اصلی طب سنتی مورد بحث قرار کرفته است مانند: مبانی تشریح/ اناتومی/ مبانی علامت شناسی/ سمیولوجی/ داروشناسی و داروسازی و نسخه نویسی/فارماکولوجی/ وغیره. کتاب قانون در سال 1360 توسط مرحوم شرفکندی هژار از زبان عربی به زبان فارسی امروزی ترجمه شد و توسط انتشارات سروش منتشر گردید و ت اکنون چندین بار تجدید چاپ شده است. کتاب قانون در دانشگاههای اروپایی و امریکایی تا دو قرن پیش مورد استفاده پزشگان بوده و به اکثر زبانهای دنیا ترجمه شده است. و بعد از انجیل بیشترین چاپ را داشته است.
موسیقی
- جوامع علم موسیقی
- موسیقی وکاربرد در طب
الشفاء یا به پارسی شفا:
این کتاب مهم ترین و جامع ترین اثر مولف در فلسفه مشاء و مبین آرای شخصی اوست. کتاب دانشنامه گونه ای است در زمینه منطق، ریاضیات، طبیعیات و الهیات که در سال ۴۱۰ قمری نوشته شده است. درابتدای کتاب، سخن ابو عبید عبد الرحمن محمد جوزجانی که بیانگر هدف و میزان تبعیت مولف از آرای ارسطوست، ذکر شده است. بخش منطق در نه فن و هر فن شامل چند مقاله است. عناوین آن عبارت اند از مدخل، مقولات، باری آرمنیاس، قیاس، برهان، مغالطه و شعر است. این بخش ۴ جلد از مجموعه را تشکیل می دهد.
منبع: سایت باشگاه اندیشه
خواجه نصیر طوسی


از لوئی ماسینیون تا هانری کربن
ایرانشناسی : همانندی، پیوستگی و گسست
امروزه پس از گذشت چندین دهه از درگذشت ماسینیون میتوان بهگونهای دیگر به او نگاه كرد و به نوع دیگری او را مورد مطالعه قرار داد. میتوان ماسینیون و به ویژه دستاوردهای تحقیقی او را با نقد شرقشناسانه و پسااستعماری مورد بررسی كرد یا به واسازی پژوهشهای او پرداخت. نه فقط ماسینیون بلكه هر مستشرقی را میتوان موضوع چنین تحقیقی قرار داد. اما ما در اینجا قصد داریم با نقد دیگری یعنی نقد بینامتنی و نقدی كه من آن را بیناشخصیتی مینامم، به تحقیق ایرانشناسی لوئی ماسینیون و چگونگی ارتباط او با هانری كربن بپردازیم. بی فایده نیست كه یادآوری كنم اغلب ایرانیان لوئی ماسینیون را از طریق علی شریعتی و هانری كربن میشناسند. در این بررسی در نظر داریم به گونهشناسی روابط میانمتنی و روششناختی میان این دو شخصیت بزرگ ایرانشناس و اسلامشناس و شیعهشناس و آثارشان بپردازیم. پیش از شروع چنین تحقیقاتی بیفایده نخواهد بود تا كمی در مورد ایرانشناسی نزد این دو و روابط این دو سخن گفته شود. در پایان نیز به روش تحقیق این دو پرداخته خواهد شد.
لوئی ماسینیون از مهمترین چهرههای شرقشناس و به قول برخی آخرین شرقشناس بزرگ محسوب می شود. لوئی ماسینیون در حوزههای گوناگون علمی فعالیت کرده است؛ از تصوف و دین گرفته تا باستانشناسی و تا سیاست فعالیتهایی است که این محقق فرانسوی به آنها پرداخته است. ماسینیون علاوه بر تحقیقات دامنهداری كه در مورد جهان اسلام، جهان عرب و تا حدی نیز ایران انجام داده است، در سوق دادن پژوهشهای اروپائیان و فرانسویان به فرهنگهای این منطقه تاثیر مهمی گذارده است.
هانری کربن نیز بزرگترین ایرانشناس غیر ایرانی در تاریخ محسوب میشود. کربن به ویژه در حوزه حکمت و عرفان ایرانی-اسلامی سرآمد همه ایرانشناسان غربی محسوب میشود. اقامتهای طولانی او در ایران به او این امكان را داد تا بتواند جهان ایرانی و شیعی را بیش از هر محقق اروپائی درك كند و به ویژه در مورد حكمت ایرانی-اسلامی در میان غربیان بی همتا شود.
لوئی ماسینیون سرفصلهای نوینی را در ایرانشناسی گشود که پس از او نه فقط توسط ایرانشناسان پسین ادامه یافت، بلکه بر پژوهشهای محققان ایرانی نیز تأثیر اساسی گذارد. از ده اثر بزرگ لوئی ماسینیون دو مورد به طور مستقیم به جهان ایرانی مربوط میشود؛ نخست بزرگترین پژوهش این محقق یعنی مصائب حلاج و دوم سلمان پاک و دو اثر دیگر به عرفان مربوط میشود که عبارتند از رسالهای بر خاستگاههای واژگان فنی عرفان اسلامی و دوم مجموعة متون منتشر نشده مربوط به تاریخ عرفان در سرزمینهای اسلامی.
در میان این آثار و شخصیتهای مورد مطالعه، منصور حلاج نقش ویژهای دارد، چنانکه تأثیر حلاج بر ماسینیون بسیار عمیق و گسترده است. هانری کربن در این خصوص میگوید : “آثار و تالیفات علمی ماسینیون، هر چند هم متنوع بوده و مباحث و موضوعهایی که خاطرش را به خود معطوف داشتهاند، هر چه گوناگون هم باشند، ولی به هر حال، خود ذاتا و با تمام وجودش، به جانب سرگذشت پرشور و هیجان حلاج گرایش داشته و همة آثار نیز بدان متوجه و متمایل است و خود آن حوادث و سوانح را در دوران زندگی، درک و احساس کرده است.”[1] چنانكه ملاحظه میشود، حلاج برای ماسینیون یك موضوع سادة تحقیق نیست بلكه ماسینیون با این عارف ایرانی یك ارتباط شخصی برقرار میكند و شخصیت و زندگی او متاثر از حلاج میشود. البته، لوئی ماسینیون خیلی دیر ایران را دید. او 47 ساله بود كه برای نخستین بار از ایران دیدن نمود. نبود ارتباط با بزرگترین كشور شیعی و جریانات فكری موجود در آن موجب شد تا ماسینیون نه فقط به طور نسبی بر موضوع تحقیقات خود احاطه نداشته باشد بلكه گاهی به معیار و اندازههای واقعی این جریانات پی نبرد و حجم زیادی از تحقیقات خود را صرف برخی از غلات كوچك یا فراموش شده اختصاص دهد. در صورتیكه به بزرگترین و تاثیرگذارترین جریان یعنی شیعی دوازده امامی نسبتاً توجه كمتری داشته باشد.
در صورتیكه هانری كربن بسیار زود متوجه جهانی ایرانی شد و در یك تامل نزدیك به شناسایی این جهان پرداخت. البته در این رابطه ماسینیون نقش مهمی ایفاء كرد. هانری کربن هیچگاه فراموش نمیکند که چگونه با راهنمایی لوئی ماسینیون به نسخهای از حکمت الاشراقیه شناخت پیدا میکند.
كربن خود بارها در این خصوص سخن گفته است. به طور مثال در همایش بزرگداشتی كه برای ماسینیون در تهران برگزار شد، میگوید : “من نیز به نوبة خود، نمیتوانم فراموش کنم که هنوز دانشجوی جوان رشتة فلسفه بودم و به ماجرای شرقشناسی نزدیک میشدم و دیگر کم و بیش به دنبال سهروردی راه میپیمودم و در آن حال، ماسینیون نسخهای از چاپ سنگی حکمه الاشراق را، که در یکی از سفرهای سابق خود از ایران آورده بود، در اختیار من گذارد … در آن هنگام، نه من و نه او، هیچ کدام نمیتوانستیم عواقب دوردست این کار، و آن واگذاری کتاب را پیش بینی کنیم و بدانیم سرنوشتی که روزی مرا به یافتن این کشور ایران، که مسکن و ماوای معنوی من است، هدایت خواهد کرد…”[2]
این اتفاق یعنی معرفی و دادن كتاب حكمه الاشراق به هانری كربن برای او یك حادثه ساده محسوب نمیشود، بلكه این اتفاق همانند یك انقلاب درونی برای كربن تلقی گردد. كسالت فلسفهای كه دیگر نمیتوانست او را به طور كامل ارضا كند و مشغولیتهای نه امیدواركنندة یادگیری زبان عربی موجب شده بود تا كربن همانند پنبهای آغشته به روغن شود كه این اتفاق همانند جرقهای او را مشتعل ساخت و از او بزرگترین ایرانشناس تمام تاریخ اروپا را پدید آورد. همچنین هانری كربن مینویسد : «باید گفت فیلسوفی كه دانشجوی زبان عرب بود و در نزد زبانشناسان گمگشته بود، فكر میكرد كه از عطش خواهد مرد زیرا برای رفع این عطش چیزی جز دستورزبانها و فرهنگ لغات برای تغذیه بارها به یاد خوراك جوهری كه فلسفه در اختیار داشت، از خود پرسیده بود: من اینجا چه میكنم؟ كجا من گم گشتهام؟ با وجود این یك پناهگاه وجود داشت. این پناهگاه لوئی ماسینیون نام داشت…»[3] در سال 1928 است كه این اتفاق میافتد یعنی اینكه هانری كربن در كمال ناامیدی و سرگردانی به یك پناهی میرسد و دانشجوی ماسینیون در مدرسه كاربردی مطالعات عالی میشود. اگر ماسینیون برای مطالعات ایرانی فقط همین یک کار را انجام میداد (یعنی راهنمایی هانری کربن به سوی مطالعات ایرانی) به اندازة کافی برای ایرانشناسی کار بزرگی محسوب میشود. بنابر این، هانری كربن بیش از یك تاثیر ساده و تصادفی به لوئی ماسینیون توجه داشت. زیرا ماسینیون برای كربن یك پناه در مقابل بیهودگی و گمراهی دنیای تحقیقاتی بود كه از آن مایوس شده بود.
در مقابل لوئی ماسینیون نیز به كربن به عنوان بهترین جانشین و وصی علمی خود مینگریست و از خواندن كتابهای او لذت میبرد. به همین دلیل است كه هانری كربن را مخاطب وصیتنامه علمی قلمداد میكند و آخرین وصایای خود را خطاب به او مینویسد. جالب اینكه در این نامه از هانری كربن درخواست میكند تا تحقیقات او را در مورد شخصیتهایی همچون منصور حلاج و فاطمه زهراء ادامه دهد.
در نتیجه رابطه میان ماسینیون و كربن رابطهای نزدیك و همكارانه و در جای خود منتقدانه بود. این مسئله را نه تنها در سخنانی از خاطرات دیگران میتوان دریافت بلكه از مجموعه نامههایی كه به هم یا به دیگران میفرستادند همانند نامههای كربن و ایوانف میتوان دریافت.
- روابط میان متنی : همانندی و پیوستگی، گسست و وارونگی
اما شاید بحث مهمتر این نوشتار به روابط بینامتنی آثار ماسینیون و كربن باز میگردد. امكان بررسی تمام ابعاد بینامتنی آثار ماسینیون و كربن برای چنین نوشتاری دشوار بود. لذا بیشترچگونگی حضور متنهای ماسینیون در متنهای كربنی مورد توجه قرار گرفته است.
ما روابط میان متنی ماسینیون و كربن را به چهار دستة بزرگ تقسیم میكنیم كه عبارتند از : همانندی، پیوستگی، گسستگی و وارونگی. پیش از آغاز بحث در مورد هر یك لازم است به این نكته اساسی اشاره شود كه چنین تقسیمبندی بر اساس نسبتی كه این متنها با هم برقرار میكنند نامگذاری شده است. به عبارت روشنتر، هیچ همانندی یا تشابه كاملی وجود ندارد بلكه در مطالعه متنها و روابط آنها بایكدیگر است كه میتوان گفت یك متن به دیگری شبیهتر و از دیگری متمایزتر است.
برخی از مطالعات كربن همانند مطالعات ماسینیون است. این همانندی را میتوان در نزدیكی عناوین، موضوعات و پیكرههای مطالعاتی جستجو كرد. تعدادی از شخصیتهایی را كه ماسینیون به آنها توجه داشته است و آنها را موضوع مطالعات خود قرار داده است كربن نیز مورد مطالعه و موضوع مطالعه خود قرار داد. از میان این موضوعات مشترك و همانند میتوان به سهروردی، روزبهان بقلی، فاطمه زهرا و همینطور برخی از فرق شیعی اشاره كرد.
كربن فعالیتهای تحقیقاتی ماسینیون نسبت به فاطمه زهرا را ارج مینهد و آنها را ستایش میكند. او در جلد چهارم كتاب «در اسلام ایرانی» مینویسد : «لیله القدر برای شخص-كهنالگویی فاطمه-خلق (مذكر آن فاطم) دریافت دارد كه به تمامیت یك شناختشناسی شیعی مرتبط میشود كه لوئی ماسینیون برای نخستین بار در یك متن شگفتآور آنرا میشناساند: فاطمه همانند تشرف. همچنین فاطمه همانند شخص-كهنالگویی شب نیمه شعبان شناخته شده است.»[4]
از همانندیهای دیگری كه میتوان نزد لوئی ماسینیون و هانری كربن و بسیاری از كسان در این دوره همچون مویس بارس وآندره ژید با تمام تفاوتهای جوهری و عمیق مشاهده كرد، این است كه به دلیل اوضاع خاص، جنگهای جهانی و كشكشهای پیوسته این شخصیتها همراه با مطالعات خود در شرق و كشورهای اسلامی در جستجوی راه های برون رفت از بحران اروپای اوائل قرن بیستم نیز بودند. بحرانها و بنبستهای فكری، اجتماعی و سیاسی كه در نهایت به درگیرهای اجتماعی و نظامی سوق پیدا میكرد، این محققان و شخصیتهای فرهنگی را وادار میكرد نا امید از تفكر و جامعه اروپایی در جستجوی راه حلهایی در نقاط گوناگون دنیا به ویژه شرق و جهان اسلام بپردازند. بنابر این لوئی ماسینیون و هانری كربن با شناخت شخصیتها و تفكرات جهان اسلامی و ایرانی در جستجوی پاسخهایی به پرسشهای بیپاسخ خود بودند.
یكی دیگر از موضوعات پیوستة میان این دو موضوع پژوهشهای هر دو بر روی فرق شیعی است. لوئی ماسینیون تقریبا در هر تحقیق خود به این فرق میپردازد و در این زمینه از مستشرقان بزرگ محسوب میگردد. البته این گونه تحقیقات موجبات اعتراض برخی اندیشمندان ایرانی و شیعی را فراهم آورده است كه چرا تا به این حد به برجستهسازی برخی از این فرق همچون غلات، قرمطه و … میپردازد. هانری كربن نیز به برخی از این فرق به ویژه اسماعیلیه و شیخیه میپردازد، اما به دلیل حجم پژوهشهایی كه به شعیه دوازده امامی نیز اختصاص میدهد و نیز نوع این تحقیقات با انتقاد كمتری مواجه شده است.
كربن برخی از موضوعاتی را كه ماسینیون آغاز كرده است ادامه میدهد. این آثار كربن ضمن تداوم مطالعات ماسینیون پیوستگی خود را نیز با آنها حفظ میكند. این پیوستگی مانع از نوآوری و گسترش دامنه مطالعات كربن نمیشود. كربن هیچگاه به تقلید و به تكرار موضوعات ماسینیون و هیچ شرقشناس دیگری نپرداخت و در تحقیقات خود همواره به نوآوریهایی دست مییافت كه برخی از این نوآوریها فعالیتهای ماسینیون و دیگران را تكمیل میكرد. در بحث دربارة شخصیت حضرت فاطمه میتوان این پیوستگی را مشاهده كرد. فاطمه از نظر ماسینیون نماد پیوستگی میان مذاهب و ادیان است. همچنین میتواند نماد پیوستگی میان ماسینیون و كربن نیز باشد.
لوئی ماسینیون در سالهای آخر عمر خود منابع و مستنداتی را گردآورده بود كه اعتقاد داشت با بررسی و تبیین آنها میتوان به كشمكشهای میان شیعه و سنی و همچنین میان مسلمانان و مسیحیان پایان داد. این مدارك به فاطمه زهراء مربوط میشد. به همین دلیل از هانری كربن درخواست میكند تا این پژوهشها را ادامه دهد. اما همانطوریكه ژان مونسلون نیز اشاره دارد، این خواسته ماسینیون هیچگاه محقق نمیشود. با این حال مرید ایرانی ماسینیون یعنی علی شریعتی با نوشتن كتاب «فاطمه فاطمه است» این خواسته را تا حدی جامة عمل پوشاند. نقشی كه فاطمه در این میان ایفاء میكند بیبدیل است. فاطمه نماد زن و جاودانگی انسان است.
كربن متفكری است كه بسیار سریع از دیگران عبور میكند و در جستجوی چیزی بود كه نزد دیگران نمییافت و مجبور بود خود به بازسازی آن اقدام كند. به همین دلیل با محققان دیگر اختلاف نظر داشت. هانری کربن خود بر این تفاوت و اختلاف تاکید دارد و آن را کتمان نمی کند. او در مورد اختلاف نظرش با ماسینیون میگوید : “در حالی که من در برابر او بدون قید و شرط سر تعظیم فرود میآوردم، تصور میکنم به آسانی میتوانیم بی پرده و آشکارا به وجود مشکلی اعتراف کنیم که هیچ کدام از ما، قادر به کتمان آن نمیباشد. در آثار ماسینیون، تاکیداتی وجود دارد که برای ما، قبول آن محال مینماید.”[5]
برخی از محققان به این اختلافات توجه داشتهاند. به طور مثال كریستن ژامبه به اختلاف آنها در مورد حلاج و ابن عربی میپردازد. او توضیح میدهد كه چگونه ماسینیون به طرف حلاج و نظریه حلول او جلب شده است، در حالی كه هانری كربن بیشتر مجذوب نظرات ابن عربی است. در واقع، توجه این دو به ابن عربی و به ویژه كتاب بزرگ او یعنی فتوحات مكی یكسان نیست. زیرا هانری كربن توجه خاصی نسبت به ابن عربی دارد و او را مهمترین چهره عارفان نظری تمام تاریخ اسلامی میداند.
این دو در مورد نقش ایران و جهانی ایرانی نیز دارای اختلافات نسبتاً عمیقی هستند. برای كربن جهان ایرانی حد واسط میان جهانهای دیگر همانند جهان عرب، اسلام و هند است. كربن در مصاحبهای میگوید : «جهان ایرانی، نه جهان عرب است، نه جهان اسلام و نه جهان هند. این یك جهان میانی، یك حد فاصل است و بسیار به ما مغرب زمینیان نزدیك. از همین رو بود كه برای چند تن از ما، جهان معنوی ایران بدل شد به میهن برگزیدة روح.» او در ادامه به لوئی ماسینیون و اختلافشان در این رابطه اشاره میكند و میافزاید : «این لطیفهای است كه لویی ماسینیون،شاید آن را درنیافت. با این همه او بود كه چاپ سنگی حكمه الاشراق سهروردی را بدستم داد.»[6]
گاهی تحول و تفاوت تا آن حد افزایش پیدا می کند که به تناقض تبدیل می شود. به طور مثال در مورد چهره حضرت علی (ع) شکاف آشکار و تضاد جدیدی میان اندیشه و پژوهشهای لوئی ماسینیون و هانری کربن مشاهده می شود. ماسینیون معتقد است كه فلسفه بعد از ابن رشد در جهان اسلام تمام شده است، ولی كربن برعكس آن اعتقاد دارد و یك كتاب برای شرح این عقیده نگارشته است؛ تاریخ فلسفه اسلامی كه هنوز هم از كتابهای مرجع شناخته میشود.
در بررسی علل این تفاوتها و گسستها تا حد وارورنگی و تضاد میتوان به عواملی چند اشاره كرد. یكی از علتهای این گسست این است كه لوئی ماسینیون فعالیتهای خود را در جهان اسلام و حتی در گستره شرق توزیع کرده است. او مدت زیادی را در قاهره و بغداد گذرانده است و رفت و آمدهای زیادی نیز به مغرب و شبه قاره هند داشته است. چنانکه لوئی ماسینیون بیشتر به یک شرقشناس و اسلام شناس اشتهار دارد تا ایرانشناس. در نتیجه هانری کربن بیش از ماسینیون به جهان ایرانی توجه دارد و جز برخی استثناهای بزرگی همچون ابن عربی و ابن رشد بیشتر فعالیتهای پژوهشی خود را معطوف جهان ایرانی حکمت و عرفان ایرانی-اسلامی کرده است.
تنوع و تفاوت در نگرشها و روشها
تنوع و تفاوت میان این دو شخصیت یعنی لوئی ماسینیون و هانری كربن را میتوان در اینجا در دو بخش نگرشها و روشها مورد بررسی و تحقیق قرار داد. نگرش ماسینیون به ایران و شیعه با توجه به تعلقات و پیشمتنهایی كه در اختیار داشت، بیشتر نگرش یك محقق كاتولیك عربشناس به ایران بود. نوشتار حاضر بیش از اینكه به تفاوت در نگرشها مشغول شود، میخواهد به تفاوت در روشها بپردازد.
روششناسی :
یكی از مهمترین تفاوتهای میان ماسینیون و كربن كه به نظر ما بسیار اساسی است و كمتر مورد توجه محققان بوده است، روشهای مطالعاتی و تحقیقاتیای است كه این دو از آنها استفاده كردهاند. در این قسمت كوشش میشود به روششناسی تطبیقی نزد این دو پژوهشگر پرداخته شود. بنابر این، در اینجا قرار است بر یكی دیگر از تفاوتهای میان لوئی ماسینیون و هانری كربن اشاره شود. این تفاوت مربوط به روش تحقیق و نقدی است كه این دو به كار میگرفتند.
لوئی ماسینیون در اغلب موارد از یك روش سنتی مطالعه بهره میبرد. روشهای سنتی تا نیمه قرن بیستم تداوم داشتند. این نوع روش بر اساس تحقیقات تاریخی، سرگذشتنامهای و لغوی استوار شده است. برخی از مهمترین آثار ماسینیون به لغات فنی عرفان اسلامی اختصاص یافته است. او همانند نحویون به شناخت ریشه و معنای لغات میپردازد و اعتقاد او در مورد لغات همانند محققان دینی و سنتی است.
همچنین لوئی ماسینیون بر لغات و اصطلاحات به ویژه اصطلاحات عرفانی بسیار تاكید داشت و در این خصوص نتایج بینظیری نیز ارائه داده است. برخی از شاگردان ماسینیون همچون نوا همین مسیر را ادامه دادند و فرهنگهای گوناگون اصطلاحات عرفانی را به نگارش در آوردند. در همین رابطه ماسینیون كه مجذوب كشفیات زبانشناسی اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم شده بود توجه خاصی نیز به زبانها و بضاعت زبانها داشت. او زبان عربی را بسیار دوست میداشت و آنرا زبانی كامل تصور میكرد. همچنین بررسیهای زبانشناسی تطبیقی به ویژه میان زبانهای آریایی و زبانهای سامی انجام داد. زبان فارسی نماینده بارز زبان آریایی نزد ماسینیون محسوب میشد كه در بسیاری از موارد موجب تكمیل و رشد زبان عربی قلمداد شده بود. این نگرش به زبان و پژوهش زبانی نیز از نوع تحقیقات و به ویژه نگرش سنتی حاصل میشود. در نتیجه روش تحقیق ماسینیون كه بر سرگذشت شخصیتها و بر لغات متون آنها استوار شده است، از ویژگیهای روش سنتی محسوب میشود.
به همین دلیل تاكید او اغلب بر شخصیت و زندگی موضوع مورد مطالعه خود تاكید دارد. او در اغلب اوقات اگر هم بخواهد دربارة متنی تحقیق كند، نخست به مطالعه مولف و شخصیت مورد نظر پرداخته است. گویی كلید فهم متن مورد مطالعه به وسیله شناخت زندگینامه شخصیت مورد نظر حاصل میشود. ماسینیون برای بررسی شخصیتهای مورد مطالعه خود از منابع بیشماری استفاده میكند كه موجب تعجب خوانندگان حتی آشنا و كارشناس میشود. به ویژه این نوع تحقیقات در مورد حلاج به اوج خود میرسد. این نوع تحقیقات نیز در میان علمای سنتی و دینی ما رواج داشته و دارد. آنها برای چنین مطالعاتی شاخههای علمی خاصی را به ویژه هنگامی كه به پیامبر و نقلهایی در خصوص پیامبر مرتبط میشد، همانند علم رجال را به وجود آوردند. نبود چنین علمی نزد ماسینیون موجب شد تا او تقریبا هر گونه نقل قولی را از حلاج مورد استفاده قرار دهد.
ماسینیون دارای نگاهی تاریخی به موضوع خود است. نظرات سیاسی و اجتماعی ماسینیون او را بیشتر به سوی نگرشهای تاریخی سوق میدهد. با این حال باید این نكته را نیز همراه با عبدالرحمن بدوی در «دایره المعارف مستشرقین» در مورد تحقیقات ماسینیون یادآور شد كه علی رغم وجود نظریههای افراطی تاریخی و تاریخیگرایی در این دوره و اظهارات بی استدلال برخی از مستشرقین در وجود ارتباطات تاثیرپذیری و تاثیرگذاری فرهنگها و آثار ماسینیون به دور از این نظرات در جستجوی واقعیت هر فرهنگ بدون چنین حدی از افراط بر میآمد.
در صورتی كه هانری كربن با داشتن یك روش نسبتاً جدید و بازسازی شده بیش از اینكه به شخصیت و زندگی موضوع مورد مطالعه توجه كند، بیشتر بر متن و اندیشههای موجود در متن توجه دارد. كربن در روش تحقیق به جدیدترین روش دوران خود یعنی پدیدارشناسی مجهز بود. او بود كه نخستین بار هایدگر را به فرانسه ترجمه كرد و به زبان آلمانی و فلسفه آلمانی آشنایی كافی داشت. روش پدیدارشناسی كربن با توجه به موضوع مطالعه او یعنی حكمت ایرانی و آراء شخصیتهای حكمی ایران موجب شد تا كربن به انطباق روش مطالعه پدیدارشناسی خود دست بزند. با توجه به اینكه بیشتر موضوعات مورد بررسی كربن به ویژه در عرفان و هنر به نوعی مرتبط با عالم مثال نیز میشد او روش تحقیق خود را متناسب چنین موضوعی انتخاب كرده بود. به همین دلیل میتوان آنرا روش پدیدارشناسی مثالی نیز نامید.
روشی كه كربن به كار میگیرد، روشی است كه به شدت در مقابل تاریخیگرایی میایستد. از نظر كربن تاریخیگرایی به ویژه در خوانش متون مقدس و عرفانی راهی ندارد. «در دنیای جدید كه بیش از پیش دارای مشخصات عصر آهن است،دین یك پیامبر تهدید به نابودی نمیشود، مگر این كه مستبدانه از حقیقت یا تفسیر معنوی خود جدا شود. امامان برای پیشگیری از تاریخزدگی همواره تكرار كردهاند كه اگر معنای آیههای قرآن به اشخاص و شرایطی كه به مناسبت آنها به ترتیب نازل شده است، محدود میشد، قرآن تا به حال باید مرده بود و فقط به گذشته اختصاص داشت.»[7]
كربن در روش تحقیق خود از برخی از محققان بزرگ همچون گاستون باشلار تاثیر پذیرفته است. او نیز همانند باشلار نخست به شناسایی برخی از شخصیتهای مورد مطالعه میپردازد. به عبارت دیگر روش تحقیقی باشلاری برای همه كسانی كه به عنوان شاعر یا هنرمند شناخته میشوند، نیست، بلكه كسانی را در بر میگیرد كه دارای خصوصیات ویژهای باشند. همچنین نقد و روش تحقیق باشلار روشی تخیلی است و كربن در این خصوص نیز به او بسیار نزدیك است.
در مورد روش تحقیق این دو میتوان چنین نتیجه گرفت كه لوئی ماسینیون از روش سنتی معطوف به سرگذشتنامه استفاده میكند. او در مورد متون نیز به گونة سنتی به تصحیح و پیرایش و بررسی لغوی آنها میپردازد. در مقابل هانری كربن از یكی از روشهای جدید نقد و تحقیق یعنی روش پدیدارشناسی با تغییراتی كه در آن میدهد، بهره میبرد. با این حال، این دو روش دارای وجوه مشترك زیادی نیز هستند. شاید بتوان گفت روش پدیدارشناسی یكی از روشهای نزدیك و شاید نزدیكترین روش به روش سنتی است و ضمن بهرهمندی از امتیازات علمی و پژوهشی نقد نو از افراطهایی كه به ویژه در آن هنگام انجام میشد نیز برحذر بود. از مهمترین وجه اشتراك این دو روش كه هر یك از آنها را در مقابل روشهای پوزیتیویستی قرار میدهد، میتوان به حضور محقق و منتقد در متن اشاره كرد. اگر در روشهای پوزیتیویستی و برخی روشهای نقد نو منتقد باید به عنوان ناظری بیطرف و خارج از موضوع به تحقیق آن بپردازد و همچون ماشینی باشد كه نسبت به موضوع خود احساسی داشته باشد یا حداقل این احساس به هیچ وجه در تحقیقات او دخالتی نداشته باشد. اما اغلب روشهای سنتی و همچنین برخی از روشهای نو همچون پدیدارشناسی چنین مسئلهای را نه فقط غیر ممكن بلكه شاید بیثمر نیز بدانند.
بنابر روش تحقیق در پدیدارشناسی كه كربن به كار میگیرد، میتوان به رویكرد ماسینیون به ویژه آنجاكه به مطالعه شیعه و ایران مربوط میشود انتقاد كرد. زیرا روش پدیدارشناسی ضمن به داخل پرانتز بردن تمام داشتهها و پیشقضاوتها میكوشد تا به طور مستقیم با موضوع مورد مطالعه ارتباط برقرار كند. این وضعیت برای ماسینیون كه امكان ارتباط با موضوعات یاد شده را به طور مستقیم نداشته است و از دور و به واسطه جهان عربی به آن مینگریست، قابل نقد و انتقاد است. به همین دلیل است كه مرحوم قزوینی نسبت به تحقیقات او انتقاد صریح و تندی دارد. این در حالی است كه كربن درست بر اساس روش انتخابی خود كوشید به شناخت عمیق و اصیل شعیه و ایران بپردازد و برای این مسئله از یك سو با علامه طباطبائی و مرحوم آشتیانی و محققان جوانی همچون دكتر معین و نصر همكاری دارد و از سوی دیگر در فضاهای هنری شیراز و اصفهان تنفس میكند.
برای اینكه مثالی در این خصوص آورده شود، به دو مقاله از این دو محقق اشاره میشود. دو مقاله انتخابی در مورد یك موضوع واحد یعنی هنر است. ماسینیون مقالهای دارد با عنوان «تاثیر الهیات اسلامی در دگرسانی مبانی شمایل نگاری ایرانی» كه در مجموعه «سیر و صور نقاشی ایران» كه زیر نظر آرتور اپهام پوپ به چاپ رسیده است. ماسینیون این مقاله را با این گونه شروع میكند: «یكی از نسخ عربی سدة هشتم/چهاردهم در بردارندة چهار نگاره است كه آرایش اصیلی از فضاسازی عبادی فرانموده است و در جای خود مطلبی جالب نظر و جذاب است. دو تا از این نگارهها كه از حیث اهمیتی درخور دارد، دو روز مبارك از تقویم اسلامی شیعیان را به نمایش میگذارد؛ هیجدهم ذوالحجه یا عید غدیر روز انتصاب علی (ع) از سوی پیامبر به امامت امت؛ و بیست و سوم ذوالحجه یا جشن مباهله به میمنت پیمانی كه بین نمایندگان مسیحی نجران و اصحاب كسا منعقد شد.»[8]
بنابر این، میتوان روش تحقیق و نقد ماسینیون را روشی متكی بر نقد سنتی دانست. نقدی كه هنگام مطالعه عناصر متنی به لغت شناسی تاریخی (فیلولوژی) توجه خاصی دارد و هنگامی كه به عناصر فرامتنی میپردازد، از نقد تاریخی-تطبیقی بهره میبرد. بدین ترتیب نقد ماسینیون نقدی است كه تاریخ در آن نقش مهمی دارد. در صورتیكه مطالعه و نقد هانری كربن بر اساس باور فراتاریخی استوار شده است و او در این خصوص از پدیدارشناسی و به ویژه پدیدارشناسی یعنی تاویلی استفاده میكند، اما این پدیدارشناسی هرمنوتیك كه كربن خود در آن تغییراتی را ایجاد كرده است تا بتوان پیكرههای مطالعاتی خاصی را بررسی كند و ما آن را پدیدارشناسی مثالی نام نهادهایم.
لوئی ماسینیون یكی از مستشرقین بزرگ و در عین حال بحث برانگیز محسوب میشود كه مطالعات او در برخی از موضوعات تاثیرات عمیق و گستردهای بر محققان ایرانی و غیرایرانی پس از خود بجای گذارده است. او همچنین محققانی را تربیت یا راهنمایی كرده است كه تحقیقات او را ادامه دهند. هانری كربن یكی از این افراد محسوب میشد كه بزرگترین ایرانشناس تمام تاریخ غرب است. رابطه كربن با ماسینیون پیچیده و متنوع است، زیرا كربن برخی از پژوهشهای ماسینیون را تداوم میبخشد و برخی دیگر را مورد نقد قرار میدهد و همچنین موضوعات بسیاری دیگر را نیز خود مطرح میكند. از موضوعات مهم مشترك میان این دو به عنوان نمونه در این مقاله از فاطمه زهراء، ولایت و روش تحقیق یاد شد.
بیشك پیشمتنهای فرهنگی و مذهبی این دو نیز یكسان نبوده است و به همین دلیل نوع ارتباط و تحلیل آنها نیز از مسائل مشترك به صورت كاملا مشترك صورت نمیگرفته است. كربن دارای مذهب پروتستانیسم بود، گرچه برخی او را همواره كاتولیك میپنداشتند، اما شیعه دوازده امامی را بسیار دوست میداشت.
لوئی ماسینیون یك كاتولیك مؤمن و یك میسونر مذهبی بود. او از این زاویه به جهان اسلام مینگریست. یكی از دلایلی كه ماسینیون به حلاج شدیداً علاقمند بود، همین شباهتهایی بود كه او میان حلاج و مسیح یافته بود. مصلوب شدن مسیح و قربانی شدن حلاج از این عناصر هستند. اگر او به فاطمه توجه دارد باز فاطمه او را به یاد مریم میاندازد و میكوشد تا با فاطمه و مریم دو دین یكتاپرستی و ابراهیمی را به هم بپیوندد.
ابوسعید ابوالخیر
شیخ ابوسعید فضل الله بن ابی ابی الخیر محمد بن احمد میهنی یا میهنه ای(مهنه ای) از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است، ولادت او در سال 357 هجری در شهرکی بنام میهنه یا مهنه از توابع خراسان اتفاق افتاده است.
علوم مقدماتی را که صرف و نحو و لغت باشد، در همان شهر آموخته و چون اندیشه فقه داشته به مرو رفته است. در مرو مدت پنج سال در حوزه درس امام ابوعبدالله حضری حاضر شده و پس از درگذشت وی، پیش امام ابوبکر قفال مروزی پنج سال دیگر فقه خوانده است. سپس از مرو قصد سرخس کرده، چون به سرخس رسید؛ نزد امام ابو علی زاهر بن احمد که علم تفسیر و حدیث میگفته رفته است و چون مدتی تفسیر و اصول و اخبار رسول را فرا گرفته، اتفاق ملاقات او با لقامان سرخسی که از عاقلان مجانین بوده افتاده است. لقمان سرخسی او را در خانقاه (پیر ابوالفضل محمد بن حسن سرخسی) برده و دست او بدست پیر ابوالفضل داده است و این پیر ابوالفضل مرید (شیخ ابو نصر عبدالله بن علی سراج طوسی) بوده است. پیر ابوالفضل مراقب شیخ ابوسعید بوده و شرایط تهذیب اخلاق و ریاضت به او را یاد داده است. شیخ ابوسعید پس از اخذ طریقه تصوف به دیار اصلی خود (میهنه) برگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و سپس نزدیک ابوالفضل محمد بن حسن سرخسی، آمده و به اشاره شیخ و پیر خود به نیشابور رفت و در نیشابور از ابو عبدالرحمن محمد بن حسین بن محمد سلمی نیشابوری، صاحب طبقات الصوفیه خرقه ارشاد گرفت و به میهنه برگشت و در آنجا خانقاهی بنا کرده و به تربیت مرید و ریاضت پرداخته و پس از هفت سال با مرگ ابوالفضل سرخسی، به شهر آمل رفته و در آن شهر برای بار دوم از دست ابوالعباس احمد بن عبدالکریم قصاب آملی از خلفای محمد بن عبدالله طبری، خرقه گرفته و یکسال در شهر آمل مقام کرده و باز به نیشابور بازگشته است. در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که مخالفت به موافقت بدل شد و مخالفان وی تسلیم شدند.
ابوسعید پس از یکسال اقامت در نیشابور به میهنه مراجعت کرد و عاقبت در همانجا که چشم به دنیای ظاهر گشوده بود، در شب آدینه چهارم شعبان سال 440 هجری، وقت نماز خفتن جهان را بدرود گفت. و روح بزرگ خود را که همه در کار تربیت مردمان میداشت تسلیم خدای بزرگ کرد.
غیر از گفتار منظوم عربی و فارسی، دو بیتی و رباعی، از گفتار و مأثورات و حکایات و حالات او، دو کتاب باقی مانده است: یکی (اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید) که محمد بن منور میهنی نواده اش آن را تألیف کرده است و دیگری، (حالات و سخنان شیخ ابوسعید) که بطور احتمال مؤلف آن، کمال الدین محمد، پسر عموی پسر مؤلف اسرار التوحید است. "هرمان اته" خاور شناس نامی آلمانی درباره شیخ ابوسعید ابوالخیر چنین آورده است:
( وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه بشمار میرود، بلکه صرف نظر از رودکی و معاصرینش، میتوان او را از مبتکرین رباعی که زاییده طبع ایرانی است دانست. ابتکار او در این نوع شعر او دو لحاظ است: یکی آنکه وی اولین شاعر است که شعر خود را منحصراً به شکل رباعی سرود. دوم آنکه رباعی را بر خلاف اسلاف خود نقشی از نو زد که آن نقش، جاودانه باقی ماند. یعی آن را کانون اشتعال آتش عرفان وحدت وجود قرار داد و این نوع شعر از آن زمان نمودار تصورات رنگین عقیده به خدا در همه چیز بوده است. اولین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه بکار رفته، تشبیهاتی از عشق زمینی و جسمانی در مورد عشق الهی ذکر شده و درین معنی از ساقی بزم و شمع شعله ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حیران و جویان، میگسار و مست، و پروانه دور شمع نامیده که خود را به آتش عشق می افکند.
بدیهی است در عقاید شاعرانه ابو سعید مطالب مبهم و تاریک موجود است و تعیین خط مرز میان عشق زمینی و آسمانی، بین مستی می و مستی عشق الهی بسی دشوار است؛ ولی این قضیه به استثنای معدودی از استادان نظیر حافظ که به طریقه اول تمایل دارد و سنائی، عطار و جلاالدین رومی که به دومی متمایلند، در حق اغلب غزل سرایان و قصیده گویان متأخرتر هم صدق میکند. در هر صورت از رباعیهای ابوسعید نور تصوف واقعی میدرخشد مانند اعراض اعراض از علایق زمینی و صرف نظر از لذات هر دو جهان، و استخفاف نسبت به رسوم ظاهری ادیان و مذاهب، و تقدیس مجاهدات آزادمردان راه خدا که در نظر آنان کعبه و بتخانه و خالق و خلق یکیست و عقیده به وحدت کلی و اعتقاد به اینکه این مظاهر کثیره در عالم ازل با ذات حق یکی بوده اند و جدایی و کثرتی وجود نداشته است. باید این را هم گفت که میان سروده های ابوسعید گاهی احساسات عمیق مؤثری مشهود است که نمونه کامل حکم و امثال و نغمه های شاعرانه است.)
ملاقات تاریخی ابوسعید ابوالخیر و ابوعلی سینا
در باب عقیده معروف صوفیان که علم مراتب دارد، نخست تجربه حسی یا آزمایش، دوم علم استدلالی یا دانستن، سوم شهود یا دیدن. حکایت دیدار ابو علی سینا که استاد منطق و حکمت بود و از طریقه مشاء که پایه اش به دلیل عقلی است بحث می کرد، با ابوسعید ابوالخیر که ذوق اشراق داشت و می گفت علم باید به مقام شهود رسد در کتاب اسرار التوحید اینگونه آمده است:
( خواجه بوعلی با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با یکدیگر بودند و به خلوت سخن میگفتند که کس ندانست و نیز به نزدیک ایشان در نیامد مگر کسی که اجازت دادند و جز به نماز جماعت بیرون نیامدند، بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی برفت، شاگردان از خواجه بوعلی پرسیدند که شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه من میدانم او می بیند، و متصوفه و مریدان شیخ چون به نزدیک شیخ درآمدند، از شیخ سؤال کردند که ای شیخ، بوعلی را چون یافتی؟ گفت: هر چه ما بینیم او میداند.)

علامه طباطبایی
|
هانری كربن (۱۹۰۳ ـ ۱۹۷۸) فیلسوف و ایران شناس برجسته فرانسوی و از نخستین متفكران و محققان اروپایی است كه به تتبعات وسیع در تشیع پرداخت و عرفان و تفكر ایرانی اسلامی بویژه شیعی را به غرب شناساند.
هانری كربن در چهاردهم آوریل 1903 در پاریس متولد شد. او در یک خانواده معتقد کاتولیک فرانسوی پرورش یافت. سپس در یک مدرسه عالی علوم مسیحی به تحصیل پرداخت. اما به سبب علاقه خاصی که به عرفان و حکمت اشراقی داشت، در درون محیطی که بیشتر به جنبه تشریعی دین و فلسفههای استدلالی محدود بود، این علاقه شکوفا نشد. لذا به اشتیاق کسب معرفت، توجه خود را به نهضت پروتستان که در عصر رنسانس، تمایلاتی از حکمت الهی و عرفان در آن موجود بود، معطوف داشت و جهت ادامه تحصیلات رسمی وارد دانشگاه سوربن شد.
او در سال 1925 موفق به دریافت لیسانس فلسفه از آن دانشگاه شد و در سال 1926 پایاننامه عالی فلسفه و در 1928 دیپلم مدرسه تتبعات عالیه دانشگاه پاریس و در سال 1929 دیپلم مدرسه السنه شرقیه پاریس را به دست آورد.
کربن علاوه بر تسلط کامل بر فلسفه غربی و زبانهای کلاسیک اروپایی، با عربی و فارسی نیز کاملا آشنا شد و حتی زبان پهلوی را فراگرفت.
در ۱۹۳۰ اولین سفرش به آلمان را شروع كرد و در آنجا با متفكران برجسته ملاقاتهایی داشت. برای تقریباً یك سال (۱۹۳۵ ـ ۱۹۳۶) با انستیتو تحقیقات فرانسه در برلین ارتباط داشت. اغلب آثار منتشره اولیه كربن شامل ترجمه هایی از آلمانی به زبان فرانسوی است یا به بررسی آثار آلمانی می پردازد. در ۱۹۳۱ با مارتین هایدگر فیلسوف بزرگ آلمانی (۱۸۸۹ ـ ۱۹۷۶) دیدار كرد و اولین شخصی بود كه اثری از هایدگر به فرانسه ترجمه كرد. این ترجمه در سال ۱۹۳۹ با عنوان پرسش درباره متافیزیك منتشر شد. نخستین آثار كربن همچنین نشان دهنده سایر علایق اوست كه از سنت معنوی رفورمیسم (نهضت اصلاحات پروتستان در قرن شانزدهم) و هرمنوتیك یا تأویل گرایی مارتین لوتر تا الهیات پروتستان معاصر را در بر می گیرد.
رویداد قطعی و تعیین كننده در زندگی علمی كربن ملاقاتش با لویی ماسینیون محقق برجسته فرانسوی در تصوف اسلامی (۱۸۸۳ ـ ۱۹۶۲) در كتابخانه ملی فرانسه در پاییز سال ۱۹۲۹ بود كه طی آن نسخه ای چاپ سنگی از كتاب حكمت الاشراق شیخ شهاب الدین یحیی سهروردی (متوفا به سال ۵۸۷ هجری قمری) را به كربن معرفی كرد و كربن برای اولین بار با این حكیم و فیلسوف بزرگ ایرانی آشنا شد. ماسینیون به او گفته بود: «این كتاب را بگیرید، فكر می كنم در آن چیزی مناسب حالتان پیدا كنید.» كربن این معرفی را یك عمل نمادین كه حاكی از انتقال حكمت و فرزانگی از استاد به شاگرد بود، تلقی كرد. او پس از این ماجرا در كلاسهای درس ماسینیون شركت می كرد و در ۱۹۵۴ جانشین وی در كرسی اسلام شناسی و علوم مذهبی در مدرسه عملی مطالعات عالی شد. كربن اولین اثر از میان آثار متعددش راجع به شیخ شهاب الدین سهروردی را در سال ۱۹۳۳ به چاپ رساند و در همان سال با استلا لینهارت كه همكار او بود، ازدواج كرد.
كربن در سال ۱۹۳۹ از كتابخانه ملی پاریس به قصد اقامتی شش ماهه به انستیتو فرانسه در استانبول منتقل شد. هر چند، به سبب جنگ جهانی دوم این اقامت ۶ ماهه پیش از آنكه به فرانسه بازگردد، به سر رسید. طی این دوره طولانی، كربن در كتابخانه های غنی و متعدد تركیه تحقیق كرد و زمینه ای برای مطالعات بعدی خود در فلسفه ایرانی به وجود آورد. اساسی ترین رویداد در این سالها برای او كشف مجموعه آثار سهروردی بود. اولین جلد از نخستین تصحیح و طبع آثار سهروردی، شامل سه رساله شیخ اشراق در سال ۱۹۴۵ در استانبول آماده و به زیور طبع آراسته شد.
كربن نخستین سفرش به ایران را در پاییز ۱۹۴۵ انجام داد. این سفر او را با محققان و دانش پژوهان ایرانی كه همكاران وی در سالهای بعد شدند، آشنا كرد. اما این سفر حاصل مهمتری هم داشت و آن تأسیس گروه ایران شناسی در مؤسسه تازه تأسیس ایران و فرانسه در تهران بود. در ۱۹۴۶ كربن به ریاست دپارتمان ایران شناسی برگزیده شد و تا زمان بازنشستگی اش در سال ۱۹۷۳ در این سمت باقی ماند. ثمره ماندگار كار و فعالیت كربن در تهران، مجموعه بزرگ كتابخانه ایرانی بود كه در سال ۱۹۴۹ بنیادگذاری شد. این مجموعه شامل تصحیح متون، ترجمه و پژوهشهایی بود كه منابعی بی نظیر برای تحلیل و بررسی فلسفه ایرانی و اسلامی در اختیار اهل فكر و تحقیق قرار می داد. كربن از زمان انتصابش به استادی علوم اسلامی در پاریس در ۱۹۵۴ به بعد، رسمش این بود كه هر پاییز به ایران سفر می كرد و در زمستان و بهار برای تدریس به پاریس باز می گشت.
در این ایام کربن با شخصیتهایی مانند سید کاظم عصار، مهدی الهی قمشه ای، علامه طباطبایی، مرتضی مطهری، بدیع الزمان فروزانفر و سید حسین نصر به مباحثه و تعاملات فلسفی – معنوی می پرداخت. وانگهی ورود به عالم فکری ایران، کربن را نه تنها با تشیع و تصوف و فرقه های شیعه همچون شیخیه از نزدیک آشنا کرد، بلکه او را به مرحله ای جدید از شناخت حکمای الهی هدایت کرد و جهان اندیشه متفکرانی همچون سید حیدر آملی، ابن ترکه، میرداماد، ملاصدرا و سبزواری را برای اولین بار بر او مکشوف ساخت.
كربن در این دیدارها بویژه با علامه طباطبایی ملاقات و گفت و گو می كرد. داریوش شایگان كه از كسانی بود كه گاه در این نشستها حضور داشت، در این باره می نویسد: «شامگاه خنك یكی از روزهای پایان تابستان (در اوایل سالهای دهه ۶۰ میلادی) بود. گروه كوچكی بودیم، نشسته در محوطه روشنی از باغ... مهمانان افتخاری آن شب دو شخصیت سرشناس از شرق و غرب بودند: علامه محمدحسین طباطبایی از ایران و هانری كربن فرانسوی . كربن آن شب به موضوع گناه نخستین آدمی، به هبوط بشر پرداخت و با طرح این مشكل در قالب مسیحیت از علامه طباطبایی پرسید: آیا عرفان اسلامی نیز به گناه نخستین معتقد است؟ ... علامه طباطبایی با صدایی آرام در پاسخ گفت: «هبوط بشر، نقض یا عیب نیست. پس آنقدرها گناه هم نیست. اگر میوه ممنوع نبود امكانات بیكران وجود هرگز به منصه ظهور نمی رسید.» لبخند ستایشگر و تأیید كننده كربن هرگز از یادم نمی رود... كربن گفت:« از آنجا كه غرب حس تأویل را از دست داده ما دیگر قادر نیستیم به رموز كتاب مقدس راه ببریم و جنبه های اساطیری ابعاد قدسی جهان را روز به روز بیشتر به فراموشی می سپاریم.»
کربن ضمن عضویت در بنیاد ارانوس، در بسیاری از کنفرانسها و مجامع بین المللی فلسفی و علمی توانست حکمت و عرفان اسلامی و ایرانی را در معرض توجه برخی از برجسته ترین متفکران جهان قرار دهد.
به پاس این تلاشها از سوی دانشگاه تهران و فردوسی مشهد به کربن دکترای افتخاری اعطا شد. هانری کربن سرانجام در هفتم اکتبر 1978 در پاریس درگذشت. میراث هانری کربن اهمیت ویژه ای دارد، نه فقط به سبب فهم بخشی از تفکر اسلامی، بلکه به سبب اینکه باعث شد مردم غرب با معنویتی فراموش شده یا سرکوب شده که مشترک بین همه ادیان صاحب کتاب است، آشتی کنند.
آثار و فعالیت ها
آثار و فعالیت های محققانه كربن را می توان به پنج مقوله اصلی بخش بندی كرد: اولین مقوله، سهم او در گسترش بخشیدن به تحقیقات و معارف مربوط به فلسفه سهروردی است. او نه فقط آثار این متفكر پر آوازه ایرانی را كه تا مدتهای دراز مورد غفلت بود تصحیح و منتشر كرد و به بررسی و تحلیل آنها پرداخت بلكه فلسفه اشراقی یا حكمت الاشراق او را جزو اندیشه خود تلقی كرد. یكی از مؤلفه های اندیشه اشراقی سهروردی توجه به حكمت اشراقی ایران باستان است، امری كه مورد توجه خاص كربن قرار گرفت. او بویژه به فرشته شناسی سهروردی علاقه مند بود كه در آن، مراتب موجودات در عالم هستی بر حسب سلسله مراتب فرشتگان معرفی شده است. فرشته شناسی كه پیوندی میان تفكر ایران باستان و عرفان امامیه برقرار می كرد این امكان را به كربن می داد كه نتیجه بگیرد یك فلسفه ایرانی اسلامی متمایز می بایست وجود داشته باشد.
دومین موضوع مورد توجه كربن، تشیع است. او تحقیقات مهمی درباره اسماعیلیه انجام داد توجه بیشترش به امامیه بود و بویژه راجع به وجوه عرفانی و فلسفی امامیه به تحقیق و تأمل پرداخت. او در عرصه تحقیقات مربوط به امام شناسی، احادیث دوازده امام و فرقه هایی مانند شیخیه (= یكی از فرق شیعه امامیه اثنی عشریه كه پیرو احمد احسائی از علمای بزرگ شیعه در قرن ۱۳ هـ.ق بودند) نیز پیشگام بود. كربن اولین محقق اروپایی بود كه درباره مكتب فلسفی اصفهان به تحقیق پرداخت. مكتب اصفهان متشكل از گروهی از متفكران ایرانی بود كه در پی احیای فلسفه ایرانی اسلامی در دوره صفویه بودند و اندیشمند اصلی شان ملاصدرا بود. كربن اعتقاد داشت كه شیعه دوازده امامی اسلام كامل است زیرا به شكلی سازنده وهماهنگ هم به وجه ظاهر می پردازد و هم به وجه باطن.
كربن در كتاب تاریخ فلسفه اسلامی (۱۹۶۴) این نظر متداول را كه فلسفه در میان مسلمانان با ابن رشد به پایان رسید مورد مناقشه قرار داد و ثابت كرد كه یك سنت فلسفی زنده در ایران به حیات خود ادامه داد و در واقع تابه امروز همچنان زنده است.
تصوف نیز توجه كربن را به خود جلب كرد كتابی كه در این زمینه به رشته تحریر در آورد خیال خلاق در تصوف ابن عربی است كه در سال ۱۹۵۸ منتشر شد. كربن این نظر رایج را كه تصوف یگانه منبع و منتقل كننده معنویت اسلام است قبول نداشت و آن را رد می كرد. او در شیعه امامیه كه دیدگاه پاره ای از فرقه های تصوف را مردود می شمرد ولی در عین حال عمیقاً و به نحوی اصیل عرفانی بود، معنویتی ژرفتر و مهمتر یافت. در پرتو این تحلیل تصوف به صورت نوعی تشیع مختصر شده جلوه گر می شد كه واجد معنویت تشیع اما فاقد پایه و اساس ذاتی آن یعنی آموزه امامان است.
كربن در درجه اول یك فیلسوف بود و مطالعاتش در ایران شناسی و تصوف اگر چه وجهی تاریخی داشت اما كوششی بود برای پاسخ گفتن به پرسش هایی كه به عقیده او برای همه انسانها در همه زمانها مطرح بوده اند. هدف او صرفاً این نبود كه به توصیف یك فلسفه معنوی بپردازد بلكه از آن طرفداری و دیگران را به سوی آن ترغیب هم می كرد. مفهوم محوری این فلسفه معنوی عالم مثال (mundus imaginalis) بود، جایی كه روح در آنجا حیات و هستی دارد و انسان از طریق رؤیاها و الهامات و بصیرت های عمیق به آن علم پیدا می كند. كربن ربط و پیوند عمیقی می دید میان معنویت ایرانی و معنویت غرب كه در شخصیت هایی مانند یاكوب بومه عارف مشهور آلمانی ( ۱۵۷۵ ـ ۱۶۲۴) یا امانوئل سوئدنبرگ فیلسوف و متأله سوئدی (۱۶۸۸ ـ ۱۷۷۲) خود را نشان می داد. كربن در پی یك افق معنوی جهانی بود كه میراث معنوی كهن ابنای بشر، زندگی درونی انسان را در برابر تباه كنندگی مدرنیته، سكولاریسم و تاریخ گرایی حفظ می كند.
او در پایان كتاب تاریخ فلسفه اسلامی به این نكته اشاره می كند كه حیات فلسفه سنتی تنها با تأكید بر الهیات امكان پذیر است و بدون آن فلسفه دستخوش بادهای تاریخ خواهد بود. الهیات وابسته به جهش های اجتماعی نیست بلكه وابسته به موضوعی است كه می خواهد بدان دسترسی پیدا كند یعنی آن عوالم معنوی كه الهیات باید كشف كند و مورد بررسی قرار دهد.
او در ادامه از نابود شدن عالم مثال و تأثیر مغرب زمین در نابودی ساختارهای تمدن های سنتی سخن می گوید و اظهار می دارد كه برای نخستین بار پس از سده ها وسایلی در اختیار داریم كه ارتباط میان پژوهشگران سه شاخه سنت ابراهیمی ( یعنی یهودیت و مسیحیت و اسلام) را ممكن می سازد. و می افزاید: درسی كه می توان از حكمای الهی اسلام یاد گرفت این است كه در نظر آنان توجه به باطن یعنی التفات به درون جز با ولادتی درونی ممكن نیست. هر سنتی تنها به شرطی زنده است و می تواند حامل زندگی باشد كه پیوسته در تولدی دیگر باشد.
از مجموعه آثار هانری کربن، پنج اثر به فارسی ترجمه شده که عبارتند از :
1- ارض ملکوت و کالبد انسان در روز رستاخیز، ترجمه ضیاء ادین دهشیری
2- انسان نورانی در تصوف ایرانی، ترجمه فرامرز جواهری نی
3- تاریخ فلسفه اسلامی، جواد طباطبایی
4- روابط حکمت اشراق و فلسفه ایران باستان، ترجمه سید احمد فردید و عبدالحمید گلشن
5- فلسفه ایرانی و فلسفه تطبیقی، جواد طباطبایی
آثاری نیز در تجلیل و تحلیل آراء این اندیشمند بزرگ به فارسی تالیف شده که عبارتند از:
1- در احوال و اندیشه هانری کربن
2- جشن نامه هانری کربن
3- هانری کربن: آفاق تفکر معنوی در اسلام ایرانی
منبع : سایت باشگاه |
اندیشه خواجه نصیر الدین طوسی
توجه به خواجه نصیرالدین طوسی به دو جهت دارای اهمیت است: نخست این كه وی در زمانهای حساس و بی بدیل از تاریخ ایران قرار داشته است، زمانهایی كه بیش از هر زمان دیگر فرهنگ و تمدن ایرانی در معرض تهدید و خطر قرار گرفته بود و این تهدید بیش از همه از جانب مغولان است. سبب دیگر، موقعیت خواجه نصیر در دستگاههای حكومتی و وجود شرایطی برای دخالت و تغییر وضعیت سیاسی- اجتماعی است. شواهد نشان می دهد خواجه نصیرالدین طوسی توانسته است در ایجاد تحولات مؤثر باشد و نقش گذار از شرایط قبل از حمله مغول به بعد از آن را به عهده گیرد و از میراث شیعی و ایرانی دفاع كند.
باز خوانی خدمات خواجه نصیرالدین طوسی در دفاع از موجودیت شیعی و ایرانی
توجه به خواجه نصیرالدین طوسی به دو جهت دارای اهمیت است: نخست این كه وی در زمانهای حساس و بی بدیل از تاریخ ایران قرار داشته است، زمانهای كه بیش از هر زمان دیگر فرهنگ و تمدن ایرانی در معرض تهدید و خطر قرار گرفته بود و این تهدید بیش از همه از جانب مغولان است. سبب دیگر، موقعیت خواجه نصیر در دستگاههای حكومتی و وجود شرایطی برای دخالت و تغییر وضعیت سیاسی- اجتماعی است. شواهد نشان می دهد خواجه نصیرالدین طوسی توانسته است در ایجاد تحولات موثر باشد و نقش گذار از شرایط قبل از حمله مغول به بعد از آن را به عهده گیرد و از میراث شیعی و ایرانی دفاع كند.
خواجه در ابتدای حیات سیاسی - اجتماعی خویش با خاتمه یافتن سه حكومت بسیار قدرتمند خوارزمشاهی، اسماعیلی و خلافت عباسی روبرو است كه به ویژه دو مورد آخر دوامی به قدمت چند قرن داشته اند. وی همچنین شاهد تأسیس و روی كار آمدن حكومت ایلخانی در ایران است. خواجه در ابتدای حمله مغول مدتی در قلاع اسماعیلیان بود و از آغاز تأسیس حكومت ایلخانی تا پایان حیات خود را نیز در دربار ایلخانان گذراند. تتبع در حیات خواجه نصیر با فهم شرایط سیاسی - اجتماعی او میسور است و برعكس؛ فهم اندیشه این دوره بدون شناخت اندیشه و عملكرد خواجه كامل نخواهد بود.
این پرسش جدی است كه خواجه چه نقشی در تحولات زمانه خود ایفا نمود؟ آیا توانست در سیاست و حكومت زمانه خود تحولی ایجاد كند؟ وی همچنین چه كمكی به جامعه شیعه زمان خود نمود؟ آیا اندیشه و تألیفات خواجه همگام با تحولات زمانه و در پاسخ به مشكلات آن است و خواجه سعی در مشاركت در مسائل زمانه و حل بحران داشته است؟
خواجه نصیرالدین طوسی در یازده جمادی الاولی سال 597هـ.ق یا سال 1201 میلادی در مشهد طوس به دنیا آمد. نامش محمد، كنیه او ابوجعفر و لقب او نصیرالدین و مشهور به خواجه طوسی است. از جمله القاب او: استاد البشر، عقل حادی عشر و معلم ثالث است. پدر او از فقهای امامیه و محدثین طوس بوده است. خواجه، قرآن كریم، علوم ادب از صرف و نحو و لغت و احادیث نبوی و اخبار و علم فقه و اصول و منطق و حكمت را یاد گرفته و با علوم طبیعی و الهی آشنا شد. در ابتدای جوانی برای تكمیل معلومات خویش به نیشابور رفت كه به مدت چهار قرن یكی از مراكز علمی بزرگ ممالك اسلامی به حساب می آمد.
از جمله اساتید خواجه: فریدالدین داماد نیشابوری است. او با پنج واسطه شاگرد ابوعلی سینا است و خواجه نزد او اشارات آموخت. استاد دیگر او قطب الدین مصری است كه از شاگردان امام فخر رازی بوده و خواجه قانون بوعلی را از او آموخت. خواجه نصیر نزد معین الدین سالم بن بدران مصری كه از علمای بزرگ امامیه است، فقه آموخت. از جمله اساتید دیگر خواجه شیخ ابوسعادات اصفهانی است كه خواجه به همراه سید علی بن طاووس حسینی و شیخ میثم بحرانی در محضر درس او حاضر میشد. برخی گفته اند: خواجه نزد ابن میثم فقه آموخته است و در مقابل به او حكمت تعلیم می داده است.()1
دوران جوانی خواجه مقارن حمله مغول است. خواجه در پی مأمنی بود تا خود را از مهلكه نجات دهد كه با تقاضای دعوت علاءالدین محمد، پادشاه اسماعیلیه و ناصرالدین عبدالرحیم ابی منصور، محتشم قهستان به قلاع اسماعیلیه فراخوانده شد و با تكریم و احترام فراوان بین سالهای 619هـ.ق تا 624هـ.ق بدانجا وارد شد.()2 ناصرالدین خود از فضلای زمان خود محسوب میشد و با اطلاع از دانش و تبحر خواجه او را به نزد خود فراخواند.
خواجه در مدت اقامت در نزد اسماعیلیه، از آرامش خاطر این دوران بهره برد و چند كتاب نگاشت كه معروفترین آنها اخلاق ناصری است. این كتاب به در خواست ناصرالدین نوشته شد و به اسم او نامگذاری شد. وی از خواجه خواست كتاب طهاره الاعراق ابوعلی مسكویه رازی را كه كتابی در زمینه اخلاق است، به طور مختصر به فارسیترجمه نماید. وی این كار را انجام داد و برای تكمیل مباحث حكمت عملی، تدبیر منزل و سیاست مدن را نیز بدان افزود. از دیگر كتب وی در این ایام، معیار الاشعار (در فن عروض و قوافی شعر عرب)، اساس الاقتباس (در فن منطق)، رسالاتی در هیأت و نجوم، شرح اشارات ابوعلی سینا()3، رساله معینیه (در علم هیأت برای معین الدین فرزند ناصرالدین محتشم) و ترجمه اخلاق محتشمی است.
پس از فتح قلاع اسماعیلیان توسط هلاكوخان مغول، خواجه همراه وی به بغداد رفت.()4 از دیگر آثار وی، تجرید العقاید()5 (در علم كلام)، اوصاف الاشراف()6 و رسالههای متعدد دیگر است.
خواجه، فردی واقع گرا است. این نكته از تأمل در زندگی او به دست می آید. عكس العمل وی در قبال اسماعیلیان و هلاكوخان و استفاده از تمامی فرصتها برای تألیف و تأمل در علوم فلسفی، كلامی و دینی و همچنین تلاش برای بهبود وضعیت مسلمانان و گردآوردن مجدد آنان پس از حمله مغول دلیل بهره ای است كه خواجه به خاطر واقع گرایی خویش نصیب جامعه نمود.
خواجه به نجات دادن بسیاری از بزرگان و دانشمندان از تیغ مغول سعی بسیار نمود، از آن جمله ابن ابی الحدید و برادرش بودند. او اداره كل دایره اوقاف را كه در اقتصاد آن زمان نقش مهمی داشت عهده دار شد و تدبیری جدید اندیشید تا درآمد اوقاف را علاوه بر امور مذهبی، صرف كارهای فرهنگی هم بنماید. وی اصلاحاتی در كار موقوفات و امور فقها و مدرسین و متصوفه پدید آورد و قواعد جدید برای آن وضع كرد. همچنین عوارض و مالیاتها را تخفیف داد.
خواجه برای تقویت شیعیان حله، از بزرگترین و فعالترین مراكز تشیع، بدانجا رفت و با برقراری ارتباط با علمای آنجا و تمامی فقهای شهر و حضور در برخی كلاسهای درس مانند مجلس درس علامه حلی در نیرو بخشیدن به آنان موثر بود به گونه ای كه شیعیان سراسر عراق برای احقاق حق خود به پا خواستند. یكی از شیعیان كه منصبی در دیوان یافته بود از هلاكو خواست صد سپاهی را برای حراست از مرقد علی(ع) و شیعیان نجف بدانجا بفرستد و وی اجابت نمود.
نجات و گردآوردن دانشمندان و علما از جمله مساعی خواجه بود. این افراد بعد از شنیدن خبر استقبال خواجه از آنان از دور و نزدیك به درگاه او شتافتند و توسط خواجه به شغل های دیوانی، روحانی و علمی گماشته شدند و در بازسازی كشور تلاش كردند؛ حتی خواجه خود برای یافتن این افراد سفر میكرد.()7
از بزرگترین خدمتهای خواجه نصیرالدین به ایران و ایرانیان، تأسیس رصدخانه مراغه است كه از بزرگترین مراكز علمی آن زمانه به شمار می آمد. خواجه با اطلاع از علاقه زیاد هلاكو به نجوم و احترامی كه نزد او داشت از وی خواست تا دستور تأسیس رصدخانه را صادر كند. تصمیم گرفته شد تا یك دهم از پول موقوفات به خرج رصدخانه برسد كه پول زیادی بود. برای انجام این كار خواجه افرادی را برای یافتن و آوردن علما و دانشمندانی كه در طی حمله مغول به اطراف و اكناف پراكنده شده بودند فرستاد و نیروی انسانی عظیمی را برای بازسازی كشور و تأسیس رصدخانه گردآورد.()8 وی تا جایی كه میتوانست شفاعت دانشمندانی كه در امان نبودند را به نزد سلطان میكرد و آنان را در مشاغلی به كار میگرفت. خواجه نصیرالدین طوسی در این دوره دست به اقدامات زیر زد:
«تبدیل مبارزات نهانی و منفی تشیع بنا بر اصل تقیه به مبارزات علنی و تسهیل گسترش تشیع كه بعدها به عنوان دین رسمی مملكت شناخته شد؛ احیای اوقاف مملكت، كه سنت دیرینه اسلامی و یكی از اركان اقتصادی بود؛ ایجاد عصری نو در دانش نجوم و ریاضیات و به دنبال آن پایهگذاری سبكی جدید در معماری و انواع هنرها؛ برعهده گرفتن سهمی عمده در حفظ فرهنگ گذشته با گردآوری كتابها و سر و سامان دادن به وضع روشنفكران عصر».()9
خواجه پس از هلاكوخان نیز قدرت مادی و معنوی خویش را حفظ كرد و از مشاوران خاص اباقاخان بود. حتی با وجود جولان زیاد مسیحیان و بوداییان در آن عصر، رأی و نظر خواجه صائب بود تا آنجا كه زمان به تخت نشستن سلطان را خواجه معین نمود. با تلاش خواجه و خاندان جوینی، برادر اباقاخان به نام تكودار مسلمان شد و پس از برادرش به سلطنت رسید. وی نام خود را به احمد تغییر داد و لقب سلطان را كه خاص شاهان ایران بود برگزید.()10
خواجه نصیر افزون بر اقدامات عملی در عرصه علم و معرفت نیز تأثیرات شگرفی برجای نهاد. معمولاً چنین تصور می شود كه كتبی كه خواجه در مدت حضور نزد اسماعیلیه نگاشته است، مانند اخلاق ناصری و اخلاق محتشمی، صرفا ترجمه یا شرحی بر كتب دیگران است. در حالی كه خواجه در اخلاق ناصری دو بخش از حكمت عملی یعنی تدبیر منزل و سیاست مدن را كه در كتاب مسكویه ذكر نشده است بدان افزوده است. شاید تصور شود خواجه نصیر در بیان مباحث سیاسی به ویژه آنچه در اخلاق ناصری آورده است، تنها جنبههای انتزاعی و آرمانی را بیان نموده و عنایت زیادی به واقعیات روز نداشته است؛ اما میتوان چنین اندیشید كه علت این كه خواجه بر ترجمه طهاره الاعراق مسكویه رازی، سیاست مدن و تدبیر منزل را افزود و به این وسیله حكمت عملی را در آن به طور كامل ذكر نمود و بر بخش نخست آن كه ترجمه كتاب مسكویه است، رنگی معنوی كشید و از پوسته یونانی صرف آن خارج نمود،()11 نیازی بوده است كه تلاشهای خواجه در پاسخ بدان بوده است و این بدون تأثر وی از سیاست زمانه اش نبوده است. وی حتی در مقدمه اخلاق ناصری ذكر كرده است كه برای تجدید دو حكمت عملی و نظری كه «به امتداد روزگار اندراس یافته است» دست به نگارش این اثر زده است. قصد خواجه این بوده است تا در هنگامه تاراج و غارت مغولان، حكمت عملی و مباحث غنی آن كه فلاسفه قبل از او كوشش فراوانی در حفظ و پروراندن آن نموده اند از میان نرود.
از دیگر موارد واقع نگری خواجه در آثار تألیفی اش، می توان به مواردی در اخلاق ناصری اشاره نمود. مسئله محوری مباحث خواجه در اخلاق ناصری عدالت است. وی در جایی از كتاب اخلاق ناصری، علت اصلی بیماری عالم و اجتماع را دو امر می داند: یكی ملك تقلبی یا استبداد است كه به خاطر این كه فاسد را نیكو مینمایاند، ذاتاً قبیح است و دیگری پدید آمدن شرایطی در جامعه است كه در آن ناآرامی و هرج و مرج منجر به تعدی و كشمكش میان مردم میشود.()12 او یكی از دلایل ضرورت وجود اجتماع را جلوگیری از ظهور متقلبین و اجرای عدالت می داند. چیزی كه در زمانه او بسی فراوان شده بود. معیار اصلی او برای تفكیك سیاست فاضله از ناقصه نیز همین مسئله است؛ ویژگی اصلی سیاست ناقصه، تقلب و استبداد و به بندگی كشیدن مردم و ستم بر آنان است اما سیاست فاضله با تمسك به عدالت و دوری از استبداد مردم را به سعادت و كمال می رساند. از جمله علل تباهی مدینه فاضله از نظر او باغیان هستند كه جمعی نافرمان و ناخشنود از حكومت عدل و فضل اند و در پی دست اندازی جابرانه به قلمرو دیگرانند، چیزی كه در آن زمان فراوان یافت میشود.
نكته دیگر این است كه سیاست فاضله مورد نظر او قابل تحقق است. او مدینه مورد نظر خود را مدینه ای می داند كه مردم عقیده و غایت واحدی دارند و برای رسیدن بدان با هم همكاری میكنند و افعال آنها عادلانه است. ایجاد مدینه فاضله ای كه بر موازین عدالت استوار باشد نیازمند وجود حاكمی است كه عادل باشد و همچون طبیب، دردهای جامعه را درمان نماید اما در آن زمانه چنین گوهر گرانبهایی یافت نمیشود و واقع نگری خواجه باز هم سبب میشود تا در برشمردن صفات حاكم از آوردن شرط عدالت امتناع كند و به صفاتی مانند ابوت، متانت رأی، علو همت، صبر بر شداید، اعوان صالح، یسار و امثال آن تكیه كند. در حالی كه او در كتب كلامی خویش صفات دیگری را برای امام در نظر میگیرد مانند: عصمت، واحد بودن، منصوص بودن (با ارائه معجزه یا اخبار كسی كه صدقش معلوم است)، اعلم بودن، اشجع بودن، صاحب معجزه بودن، اقرب مردم به درگاه خداوند بودن و این كه از عیوبی كه سبب تنفر مردم میگردد مبرا باشد.
تفاوت دیگری كه خواجه میان این دو شرایط مینهد این است كه وی در سیاست فلسفی اش وحدت حاكم را ضروری نمی داند و حتی ریاست افاضل و ریاست اصحاب سنت را در اداره مدینه فاضله پیش بینی میكند اما در سیاست دینی خود معتقد به وحدت امام است تا دواعی مختلف آنان سبب اختلاف نظر و اشكال در اداره جامعه نشود. خواجه خود دلیل این نحو اندیشه خود را پاسخ داده است:
«باید دانست كه ملوك و روسا مانند سیلی باشند كه از سر كوه درآید و كسی كه به یك دفعت خواهد كه آن را از سمتی به سمتی گرداند، هلاك شود؛ اما اگر به اول مساعدت نماید و به مدارا و تلطف یك جانب او به خاك و خاشاك بلند گرداند، به جانبی دیگر كه خواهند تواند برد. هم بر این سیاقت در صرف رأی مخدوم از آنچه متضمن فسادی بود، طریق لطف و تدبیر باید سپرد، بر وجه امر و نهی او را بر هیچ كار تحریص نفرمود، بل وجه مصلحتی كه در خلاف رأی او بود با او نماید و او را به وخامت عاقبت كار تنبیه دهد و به تدریج در اوقات خلوت و موانست به امثال و حكایات گذشتگان و حیل لطیف، آن رأی را در چشم او نكوهیده كند».()13
از ویژگی های خواجه این است كه وی حكیمی متكلم است و روشی میان فلسفه و كلام دارد. از مهمترین مباحث خواجه كه بدان جهت معروف شده است، طرح بنیانی فلسفی برای كلام شیعی است. وی با روشی فلسفی میكوشد تا بحث امامت را تبیین نماید. از نظر او، جایگاه وجودی انسان در هستی موجب اعطای عقل به او شد تا بتواند كلیات و حقایق هستی را بشناسد و برای تكمیل استعدادهایی كه در وجود افراد بشر نهاده است؛ تكالیفی برای آنها معین كرد تا در تشخیص مصالح و مفاسد راهنمای آنها باشد. زیرا همه بندگان قدرت تشخیص مصالح كلی و جمعی خود را ندارند. مدنیت طبعی انسانها نیز اقتضای وجوب تكالیفی برای آنها دارد. در تكالیفی كه از جانب خدا آمده است نوعی الزام و اطاعت منجر به ریاضت توأم با كسر قوه شهوت ایجاد میشود كه در قوانین بشری وجود ندارد. علاوه بر این تكالیف الهی موجب میشوند شخص به امور عالی و الهی نظر كند و به عوالم مجردات و الهی بیندیشد. انذار و تبشیر الهی بشر را بیشتر به اطاعت از او وا می دارد.
از نظر خواجه، بعثت انبیا تنها برای اصلاح آخرت آنها نیست، بلكه خواجه از جمله فواید بعثت انبیا را حفظ نوع انسان از تباهی می داند تا به واسطه جعل قوانین عادله برای معیشت دنیایی آنان مانند نكاح و معاملات و... قوانینی عادلانه وضع كنند و در این امر تمام انسانها اعم از عادل و فاسق و ظالم و پارسا به آن مشتركند.()14 از اینرو از آنجا كه پیامبران كه حامل وحی و تكالیف الهی اند، ضمن برخورداری از تأیید الهی، واضع شرایعی مفید برای انتظام امور مردم در معاش و معاد بر حسب اجتماع و انفراد آنها هستند. بر خدا واجب است كه بر بشری كه خلق نموده است، از باب لطف خویش مصالح و مفاسدی كه عقول آنها از دریافت آنها عاجز است را بیان كند. بشر به واسطه كثرت حواس و قوا و اختلاف انگیزه و سلایق، امكان خطا و فساد دارد و كیفیت معاشرت و معاملات و انتظام امور آنها كه شریعت نام دارد از باب لطف بر خدا واجب است. نبی، كه از سوی خداوند برای تكمیل بندگانش مبعوث شده است، آنها را به آنچه برای اطاعت خداوند لازم است ترغیب نموده و از معاصی برحذر می دارد.
خواجه نصیر طریقی كه علما برای اثبات نبوت مطرح میكنند را چنین بیان میكند كه بشر طبعاً مدنی است و برای رفع احتیاجات خویش نیازمند وجود اجتماع و كمك دیگران است. شهوت و غضب سبب میشود با سایرین به اختلاف افتد و مثلاً در قبال كمك سایرین به آنها كمك نكند. بایستی فردی عادل برای حكم راندن میان آنها باشد و امتیاز ویژه ای برای انتخاب او وجود داشته باشد. اگر این انتخاب از سوی خدا نباشد مقبول مردم واقع نمیشود و نمیتوانند او را بشناسند. از این رو مردم نیازمند پیامبری هستند كه صاحب معجزه باشد و عدالت را اجرا نموده مردم را به سوی حق ترغیب و از ناحق بترساند. باید احكامی برای عبادت و قبول ظاهری و باطنی شریعت و قواعدی برای تحقق عدالت در اشخاص و سیاست و تدبیر آنها بیاورد تا با عمل بدانها زندگیشان استمرار یابد.()15 امامت نیز ریاست فراگیر دینی در حفظ مصالح دنیوی و دینی انسانها و ممانعت از مضرات بر حسب حال مردم است.
از نظر او نصب امام بر خدا واجب است. وجود امام و تصرف او دو لطف جداگانه هستند كه اگر یكی نباشد دلیل نفی دیگر نیست. از این رو با وجود عدم حضور امام تصرف او میتواند وجود داشته باشد و عدم حضور امام نیز ناشی از كاهلی ما است؛ زیرا خداوند به مقتضای لطف خود ائمه را فرستاده است اما لطفی كه بر مكلفین واجب است این است كه هر یك او را به دیگران بشناساند و كسی مانع تعلیم و تبلیغ دین نشود، اما مردم این امور واجب را انجام ندادند و زمینه عدم تصرف او را فراهم كردند.()16 و شاید خواجه قصد داشته است به این وظیفه خود عمل كند. وی مباحث امامت و سایر امور اعتقادی دین را بسیار متقن و روان در كتب كلامی خود مانند تجرید الاعتقاد آورده است؛ به گونه ای كه برای همه قابل فهم است و تا به امروز نیز آرای كلامی خواجه شرح و در حوزههای علمیه تدریس میشود. خواجه كوشیده است با جایگزین كردن برهان به جای جدل و فلسفه، علم كلام را تا آنجا كه امكان پذیر بود فلسفی نماید و نه تنها در پیشرفت علم كلام موثر باشد، بلكه فلسفه را نیز از مهجوری و انزوا خارج كند.
با وجود این كه كتاب اخلاق ناصری خواجه نصیر در شمار آثار فلسفی و حكمت عملی او محسوب میشود اما خالی از مباحث اعتقادی نیست. این اثر تنها اثر جامع در باب حكمت عملی به فارسی است. طرح مباحث كتاب در سه بخش جداگانه اخلاق، تدبیر منزل و سیاست مدن سبب جدا بودن این مطالب از یكدیگر نیست و بخشهای آن به هم وابسته اند؛ به گونه ای كه مبنا و مقدمه برخی مباحث سیاسی كتاب در بخش اخلاق بیان شده است. از جمله مهمترین این بحثها مبحث عدالت است. او عادل را كسی می داند كه میتواند میان چیزهای نامتناسب و نامتساوی، مساوات را برقرار كند. این ویژگی عادل از وقوف او بر طبیعت حد وسط ناشی میشود. چنین فردی ناموس الهی نامیده میشود كه تعیین وسط اشیا و وضع تساوی را بر عهده دارد. ناموس الهی از ملزومات اصلی عدالت است. اما از نظر خواجه، عدالت به دو امر دیگر نیز نیازمند است كه عبارتند از دینار و حاكم انسانی. وی با مقدماتی فلسفی نیاز به این دو را اثبات میكند. انسان مدنی الطبع است و بدین جهت تنها از طریق تعاون و همیاری میتواند معیشت خود را تأمین كند. تعاون نیز در گرو این است كه برخی خدمت بعضی دیگر را بكنند و در نتیجه باید از برخی بگیرند و به بعضی دیگر بدهند تا مساوات برقرار شود. این كار نیاز به مقوم و مساوات برقرار كنندهای میان خلق دارد كه همان دینار است. دینار با قیمتگذاری بر كالاهای مختلف سبب گردش معاملات و مشاركت مردم میشود و میتواند عدل مدنی را پدید آورد. اما دینار عادلی صامت است و نمیتواند اختلاف طرفهای معامله را در صورتی كه اختلاف پیدا كردند حل كند. این عادل ناطق همان حاكم است كه از جانب خداوند تعیین شده است و به ناموس اول كه همان ناموس الهی یا ناموس اكبر است، اقتدا میكند. جائر نیز بر همین منوال به جائر اعظم، اوسط و اصغر تقسیم میشود. هر چه جور از جور اصغر به سمت جور اكبر می رود عظیمتر است؛ در حالی كه در واقعیت خود را به این گونه نشان نمی دهد. به نظر خواجه بعضی از ستمها آشكارتر است مانند ستمهایی كه در نتیجه معاملات روزانه مردم رخ می دهد همچون دزدی، مخادعت، گواهی دروغ و... . در حالی كه ستمهای بس بزرگتری وجود دارد كه به تقلب نزدیكتر است مانند تعذیب به قیود و اغلال و ....()17 و شاید به نظر خواجه ظلمی كه نسبت به جایگاه امام معصوم میشود از این قبیل باشد.
خواجه در اخلاق ناصری نیز همان مقدمات فلسفی كتب كلامی خود را برای اثبات نبوت و امامت به كار میبرد. گویی مراد او از حاكمی كه ذكر میكند همان امام یا نایب او است اما با این عنوان نامی از آن نمی برد. وی این گونه بحث میكند كه مدنی الطبع بودن انسان، نیازمندی او به اجتماع را ایجاب میكند، اما انسانها از یكدیگر متفاوتند و انگیزهها، سلایق و غایات مختلفی دارند؛ از این رو نیاز به مدبری برای رفع اختلافات و تنازعات میان آنها است تا هر كس را به منزلتی كه مستحق آن است برساند و به حق خود قانع كند و با متجاوزین مقابله نماید. اما بر حسب مردم هر جامعه و اهداف آنها نوع تدبیر نیز متفاوت است. برترین نوع سیاست، سیاست ملك است یا سیاست فضلا است. كه مردمی را كه خواهان دستیابی به فضایل هستند را تدبیر میكند و با هر صنفی مطابق همان صنف تدبیر می كند. انواع دیگر سیاست عبارت است از سیاست غلبه كه تدبیر امور اخسا را میكند، سیاست كرامت كه تدبیر جماعتی را میكند كه در صدد دست یافتن به كرامات هستند و سیاست جماعت كه فرقههای مختلف مردم را مطابق قانون ناموس الهی تدبیر میكند.
از دیگر نكات قابل ذكر در اندیشه خواجه این است كه وی با این كه در اخلاق ناصری از شیوه حكمای مشاء تبعیت میكند اما در برخی موارد از آن شیوه عدول نموده است. وی به نحوی تقسیم بندی ارسطویی را تغییر داده است و فقه را نیز در آن گنجانده است. خواجه در ابتدای كتاب اخلاق ناصری بحثی دارد كه در آن مبادی مصالح اعمال و محاسن افعال بشر را كه مقتضی نظام امور و احوال آنها است دو قسم می داند كه یا طبعی است و یا وضعی. آنچه به طبع است، همان حكمت عملی است كه عقول اهل بصارت و تجارب افراد باكیاست به تفصیل آنها پی میبرند و با گذشت زمان تغییر نمیكند. اما مبادی وضعی متغیر است و یا ناشی از اتفاق رأی جماعتی است كه آداب و رسوم نامیده میشود و یا رأی انسان بزرگی مانند پیامبر یا امام است كه به آن نوامیس الهی گفته میشود. نوامیس الهی یا در باب فرد فرد انسانها سوای مشاركت آنها با دیگران است كه عبادات و احكام نام دارد، یا راجع به اهل منازل و به صورت مشاركتی است كه معاملات و مناكحات نام دارد و یا راجع به اهل شهرها است كه علم فقه نام دارد.()18 خواجه انواع سیاستها را بر اساس این تقسیم بندی بیان كرده است و سیاست را یا متعلق به اوضاع و احوال دانسته است كه همان عقود و معاملات است و فقه عهده دار آن است و یا متعلق به احكام عقلی دانسته است كه تدبیر ملك و ترتیب مدینه نام دارد. خواجه بدون این كه در بحث خود تفكیكی میان این دو بنهد بیان میكند كه هیچ شخصی نباید بدون داشتن برتری و به ویژه فضل معرفت این دو امر را عهده دار شود و الا تنازع صورت میگیرد. برای آن كه مردم چنین فردی را بشناسند و او را از دیگران تمایز بدهند باید این شخص از سوی خداوند مورد تأیید قرار گیرد و به او الهام شود تا از او متابعت كنند. این شخص همان صاحب ناموس است كه محدثان به او شارع میگویند. وی در بحث لوازم عدالت نیز از آن سخن میگوید. اما به نظر خواجه، بشر در هر قرن و زمانه ای به صاحب ناموس نیاز ندارد؛ زیرا یك وضع برای ادوار زیادی كافی است اما در هر روزگاری به مدبر عالم نیازمند است؛ زیرا اگر تدبیر منقطع شود، نظام عالم از هم گسیخته میشود. مدبر عالم همان است كه محدثان، امام و قدما ملك()19 علی الاطلاق نام مینهند. چنین شخصی به حفظ ناموس قیام میكند و مردم را به اقامه رسوم آنها تكلیف میكند و ولایت تصرف دارد و میتواند بر حسب مصلحتی كه تشخیص می دهد در هر زمانی در جزئیات تصرف كند.
بنابراین خواجه در كتاب اخلاق ناصری نیز به نحوی آرای شیعی خود را وارد نموده است و برای زمان غیبت نیز نوع سیاست و مدبر آن را در نظر گرفته است. گویی خواجه كوشیده است هم آرمان شیعی را بیان كند و هم آرمان فلسفه و حكومت یك حكیم مدبر را چنان كه گاه از همراهی حكمت و سیاست سخن به میان آورده است()20 و از سویی كوشیده است در چارچوب وضع موجود جایی برای حاكمی كه از دین و از حكمت و كیاست بهره ای دارد نیز باز كند. او ریاست عظمی در مدینه فاضله را در چهار حالت تصور میكند: نوع نخست آن ملك علی الاطلاق است كه از حكمت و تعقل تام، جودت اقناع و تخییل و توان جهاد برخوردار است. خواجه در جایی دیگر آورده بود كه محدثان به ملك علی الاطلاق امام میگویند. اما در اینجا سخنی از آن به میان نیاورده است. نوع دوم از ریاست در مدینه فاضله، ریاست افاضل است بعد از آن ریاست سنت و ریاست اصحاب سنت قرار دارد. در سه حالت بعدی تمامی ویژگی های رئیس اول وجود ندارد و این ویژگیها در افراد مختلف یافت میشود تا آنجا كه در ریاست اصحاب سنت، مدینه با مشاركت افراد مختلفی كه این ویژگیها را دارند اداره می شود. از نظر خواجه حتی اگر تعداد مدبران مدینه فاضله فراوان باشد، حكمشان در زمانهای مختلف یكی است؛ زیرا در غایت كه همان دستیابی به سعادت نهایی است متفقند. اگر هر یك از این ملوك در احكام سابق تصرفی كند و قانون جدیدی وضع نماید، در حقیقت آن قانون را تكمیل نموده است و حتی اگر گذشتگان هم بودند همین كار را می كردند؛ زیرا طریق عقل یكی است.(21) البته خواجه در جایی از سیاست امامت هم نام برده است. او سیاست را از حیث هدف به دو نوع سیاست فاضله یا سیاست امامت و سیاست ناقصه یا تقلب تقسیم میكند. غرض از سیاست امامت تكمیل خلق است و بنای آن بر عدالت است و به رواج دادن خیرات عامه میپردازد كه عبارت از: امنیت، سكون، مودت با یكدیگر، عدل و عفاف است. سیاست ناقصه به ستم و جور متوسل میشود و زیردستان خود را همچون بندگان خود فرض می كند و بدین جهت باعث نشر شرور عام همچون خوف و اضطرار و تنازع و خیانت می شود.
شیوه خاص خواجه در نوشتن مطالب و توجه به ابعاد مختلف فلسفی و كلامی و عرفانی در بررسی مباحث سبب شده است یكی از نویسندگان، زمان خواجه نصیرالدین طوسی به بعد را زمانه رواج آثار تلفیقی بداند كه اوج آن در ملاصدرای شیرازی است. برای نمونه، اثیرالدین مفضل ابن عمر ابهری (663هـ.ق ) از برجسته ترین شاگردان فخرالدین رازی است كه خواجه كتاب تنزیل الافكار او را در منطق شرح نموده است. وی در ماوراءالطبیعه و فلسفه نیز آثاری دارد و كتاب اشارات ابن سینا را شرح نموده است. فرد دیگری مانند ابن عمر كاتبی قزوینی معروف به دبیران كه از شاگردان ابهری است نیز در منطق و ماوراء الطبیعه كتبی تألیف نموده است. در كتاب درهالتاج تألیف قطب الدین شیرازی (634-)710 فلسفه اشراقی شیخ اشراق با اصطلاحات مشایی شرح داده شده است. علامه حلی(726-648) شخصیت بی نظیری است كه در فلسفه و الهیات و كلام و منطق حاذق بود، شرحی بر فلسفه ابن سینا دارد و كلام و اصول فقه امامیه را با سبك فلسفی در آمیخت وی همچنین با آرای ابن عربی آشنا بود. اما از نظر این نویسنده، آغازگر جریان درهم آمیزی، علامه سید حیدر آملی()22 (720) است. از نظر او مومن واقعی كسی است كه اعمال، آداب، اصول و بینش عرفانی شریعت، طریقت و حقیقت را با یكدیگر تركیب كرده است. امامان ما در هر سه جنبه رهبر و راهنما هستند؛ در نتیجه اسلام حقیقی نه تشیع فقهی است و نه تصوفی است كه بنیان های شیعی خود را انكار می كند، بلكه اسلام واقعی نوعی اسلام باطنی است كه در آن دانش از طریق امامان به دست می آید. بنابراین تشیع و تصوف از نظر او یكی بیش نیستند. پس از آملی، ابن تركه (835)، ابن ابی جمهور احصایی (صاحب كتاب مسلك الافهام فی علم الكلام)، جلال الدین دوانی (830-908هـ.ق) و صدرالدین دشتكی (903هـ.ق) این درهم آمیزی را تداوم بخشیده اند تا آنجا كه بعد از دشتكی به ملاصدرای شیرازی می رسد.()23
رفتار سیاسی و اندیشههای فقهی و كلامی فقهای شیعه نیز در این زمان تحول چشمگیری داشت. به نحوی كه بحثهای نبوت و امامت در كلام شیعی با مبانی فلسفی بحث میشد و آگاهی فقها نسبت به فلسفه به حدی رسیده بود كه قبل از آن بدون یادگیری اصول فلسفه قادر به درك این مباحث نبودند اما اكنون به سهولت آن را به كار گرفته و میفهمیدند. در ارتباط فقها با سلاطین نیز تحولاتی ایجاد شده بود. گرچه فقها در زمانهای گذشته نیز با حاكمان همكاریهایی داشتند برای نمونه سید رضی و شیخ مفید همكاریهایی با آل بویه مینمودند؛ اما در این دوره وضعیت متفاوتتر بود و همكاری علما با ایلخانان افزایش یافته بود. دلیل این امر را میتوان هم در نوشتههای آنها جستجو نمود و هم از برخی وقایع تاریخی دریافت. برای مثال زمانی كه هلاكو علما را در مستنصریه جمع نمود و از آنها پرسید حاكم عادل كافر بهتر است یا حاكم مسلمان ظالم، ابن طاووس گفت، حاكم عادل جائر بهتر است، وی كه در زمان خلافت عباسی نقابت شیعیان بغداد را نپذیرفته بود و همچنین در گذشته، سید مرتضی را به دلیل همكاری با آل بویه مورد اعتراض قرار داده بود، در این دوره دعوت هلاكو را برای نقابت علویان پذیرفت. پاسخ ابن طاووس به هلاكو میتواند یكی از دلایل همكاری آنان با ایلخانان بوده باشد.
از جمله هم عصران خواجه عبارتند از: ابوحامد محمد بن علی بن محمد معروف به ابن عربی و ملقب به سلطان العارفین (560-638هـ.ق)؛ ابوالمعالی صدرالدین محمد بن اسحاق قونوی (605-672)، شیخ كمال الدین میثم بن علی بن میثم بحرانی ، فرید الدین عطار نیشابوری، بابا افضل كاشانی، بهاءالدین حیدر بن علی عبیدی آملی، قاضی عضدالدین عبدالرحمن ایجی شیرازی، قطب الدین رازی، آل طاووس، علامه حلی (726-648)، محمد بن مكی جزینی عاملی معروف به شهید اول (734-786)، سید علی همدانی، قطب الدین شیرازی، ابن ابی الحدید (656-586) و... .
به هر حال، خواجه نصیر از معدود حكمای واقعگرای مسلمان است كه ضمن اعتقاد نظری و عملی به تئوری امامت شیعه و رهبری امام معصوم بر جامعه، میكوشد، از فرصتها و شرایط موجود به بهترین نحو برای تقویت و بسط تشیع و فراتر از آن حفظ فرهنگ و تمدن ایرانی استفاده نماید. وی با فهم این مسئله، كه پیروزی نهایی بر مغولان امكان پذیر نبوده و امكان سازماندهی نیروها برای حمله به آنها وجود ندارد، از اشتیاق هلاكو به یك منجم بهره جست و دعوت او را برای همراهی و مشاوره پذیرفت و با جلب اعتماد او خواستههایش را عملی نمود. نكته قابل ذكر دیگر در این امر، بصیرت و آگاهی خواجه از وضعیت علمی زمانه است. وی كه شاهد در خطر قرار گرفتن علوم و حكمت ایرانی و اسلامی بود، كوشید تا حد ممكن اشتیاق و توجه به این علوم را در افراد و جویندگان دانش ایجاد نماید و در نهایت با تأسیس دانشگاهی بزرگ در مراغه و گردآوردن دانشمندان در آن و تجهیز كتابخانه آن این امر را به سرانجام شایسته ای برساند.()24
خواجه نصیرالدین طوسی در هیجده ذی الحجه سال 673هـ از دنیا رفت و در جوار مرقد امام هفتم به خاك سپرده شد.
پی نوشتها:
1. محمد تقی مدرس رضوی، احوال و آثار خواجه نصیرالدین طوسی، تهران: اساطیر، 1383، ص 6-.3
2. رضوی، ص .9
3. این كتاب از كتب معروف و با اهمیت خواجه است كه در پاسخ به اشكالات امام فخر رازی بر كتاب اشارات ابن سینا نگارش شده است.
4. برخی برآنند كه خواجه در مدت اقامت نزد اسماعیلیه، از اندیشههای اسماعیلیان متأثر گشت و نمودهای آن را در برخی كتب دینی و فلسفی او نشان می دهند. شاگردی خواجه در نزد بابا افضل كاشانی كه احتمال باطنی بودن به او می دهند و برخی عبارات وی در رساله سیر و سلوك كه باطنی مسلكی خویش را به بابا افضل كاشانی نسبت می دهد از دیگر دلایل این ادعا است. البته آنچه روشن است این است كه خواجه هیچ گاه به طور كامل اندیشه آنان را قبول نداشته است و در رساله امامت خود كه پس از نابودی اسماعیلیان نگاشته، آنها را خارج از دین دانسته است و از جمله دلایل آن را این می داند كه اسماعیلیه اطاعت از امام معصوم را در هر صورت حتی اگر ستم كردن و زناكاری و شراب نوشیدن باشد واجب می دانند و خواجه بدین وسیله آنان را مرتد دانسته است. رك: شیرین بیانی، دین و دولت در عهد مغول، تهران: مركز نشر دانشگاهی، ،1367 ج1، ص 252-251. اقوال در باب خواجه و اسماعیلیان آن گاه پیچیدهتر میگردد كه خواجه را در براندازی اسماعیلیان موثر می دانند و گفته میشود وی سعی مینمود میان بزرگان آنان اختلاف بیاندازد و حتی معتقدند وی قبل از رسیدن هلاكوخان به وی نامه مینوشت و آنان را از اخبار درون قلعهها مطلع میساخت و حتی ركن الدین خورشاه با وساطت وی تسلیم شد و در سلك ملازمان خواجه جان سالم بدر برد.
5. بر این كتاب شرحهای فراوانی نوشته شد كه این شرح نویسی تا زمانه حاضر نیز ادامه دارد. از جمله شرح علامه حلی، عبدالرزاق لاهیجی، اردبیلی، محمد مهدی نراقی و... .
6. این كتاب به بیان سیره و روش اولیا است و بیشتر به بیان كلمات و ادبیات صوفیانه اختصاص یافته است. از جمله مباحث مطرح در كتاب عبارت است از: توبه، اخلاص، صبر، انابت، تقوی، شكر، رضا، تسلیم و..
7. شیرین بیانی، ج2، ص .405
8. این رصد خانه بگونه ای ساخته شده بود كه هر روز هنگام طلوع آفتاب نور خورشید از قبه بالایی بر سطح عتبه می افتاد و درج دقایق حركت نور و كیفیت ارتفاع در فصول سال و مقادیر ساعات معین می شد. شكل كره زمین، منازل ماه، مراتب بروج دوازدهگانه و... در آن ساخته و پرداخته شده بود.
9. شیرین بیانی، ص .353
10. همان، ص .410
11. دكتر دینانی معتقد است، علت اینكه خواجه در ابتدا درخواست محتشم قهستان بر ترجمه كتاب مسكویه را نپذیرفت، این بود كه ترجمه كتاب بدون ابراز نظر و زدن حرفی از خود، در شأن خواجه نبوده است و خواجه تنها با افزودن مطالبی كه می خواسته است مبادرت به انجام این كار نموده است. رك: غلامحسین ابراهیمی دینانی، نصیرالدین طوسی فیلسوف گفتگو، تهران: هرمس، 1386، ص .504
12. خواجه از عامل دوم با عنوان «تجارب هرجی» نام برده است.
13. خواجه نصیرالدین طوسی، اخلاق ناصری، تهران: خوارزمی، 1369، ص .315
14. جمال الدین حلی، كشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ترجمه و شرح فارسی از: ابوالحسن شعرانی، تهران: كتابفروشی اسلامیه، ،1376 ص .482
15. علامه حلی، كشف الفوائد فی شرح قواعد العقاید، ص 74، به نقل از: مرتضی یوسفی راد، اندیشه سیاسیخواجه نصیرالدین طوسی ، قم: بوستان كتاب، 1380، ص .86
16. «و وجوده لطف و تصرفه لطف آخر و عدمه منا»، كشف المراد فی تجرید الاعتقاد، ص .507
17. اخلاق ناصری، ص .136
18. همان، ص .41
19. از نظر خواجه، مراد از ملك آن است كه امام در حقیقت مستحق ملك است حتی اگر به آن نرسد و كسی به آن توجه نكند. اگر كسی غیر او تدبیر امور را به دست بگیرد ستم و نابودی بر دنیا حاكم می شود.
20. اخلاق ناصری، ص 85. خواجه در یكی از مباحث خود در باب خیر و اقسام مختلف سعادتها بیان نموده است كه بدون مواردی مانند فراخ دستی، دوستان بسیار و بخت نیك، انجام كارهای شریف مانند احسان، بخشش و افشای كرم كه سبب حسن حدیث می شود ناممكن است و نتیجه گرفته است كه حكمت برای اظهار شرف و برتری خویش به صناعت ملك محتاج است.
21 . اخلاق ناصری ، ص .285
22. سید حیدر آملی به واسطه نوعی كسب تجربه عمیق دینی در سفر حج، خدمت به شاه را رها كرد و در كسوت صوفی به زیارتگاههای شیعی می رفت. در بغداد در محضر درس فخرالمحققین و پسر علامه حلی حاضر شد.
23. جان كوپر، «از خواجه نصیرالدین طوسی تا مكتب اصفهان»، ترجمه: مسعود رضوی و مرضیه سلیمانی، نشریه اطلاعات حكمت و معرفت.
24. حسن امین، اسماعیلیون و مغول و خواجه نصیرالدین طوسی، ترجمه: مهدی زندیه، تهران: موسسه دایره المعارف فقه اسلامی، 1382، ص 62-.60
نویسنده: نجمه كیخا
منبع: هفته نامه پگاه حوزه، دی 1387، شماره 246.
مولانا و بارگاه او
خلاصه: معرفی مولانا، سبب مهاجرت وی، زادگاه وملاقاتش بابهاءالدین وعلاءالدین کی قباد، دوران جوانی وآشنائی مولانا با شمستبریزی درقونیه، دل بستن مولانا به حسامالدین چلبی، رحلت مولانا وتربت وی ـ مدخل بزرگ تربت مولانا و توضیفی برمعماری وتزئینات بنای مقبره او، شبستان، گنبدسبزی که بربالای رواق مقبره مولانا قرار دارد، نوشته کتیبههای روی صندوق قبروی وقبوردیگر، شریح برملحقات مقبره: سماع خانه، مسجد.
مولانا و بارگاه او
سه بار سفر به ترکیه و زیارت مرقد مولانا در قونیه مرا بر آن داشت آثاری را که در بارگاه آن عارف بزرگ بر قبرها و دیوارها مسطور است درمقالهای گردآورم. دیدار من از این تربت پاک اگرچه در هر بسیار کوتاه بود ولی باز موفق شدم بسیاری از کتیبههایی راکه درآنجا موجوداست دراین مختصرفراهم آورده، مشاهدات خودراباوصفی که دیگران از این بارگاه کردهاند تلفیق و تطبیق نمایم. نخست به شرح زندگی مولانا آغاز کرده و سپس به توصیف بارگاه او و مشاهدات خود در آنجا خواهم پرداخت.
پدر مولانا:
پدرش محمدبن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولدبلخی وملقب به سلطانالعلماءاست که ازبزرگان صوفیه بود و به روایت افلاکی احمد دده در مناقبالعارفین، سلسله او در تصوف به امام احمدغزالی میپیوست و مردم بلخ به وی اعتقادی بسیار داشتند و بر اثر همین اقبال مردم به او بود که محسود و مبغوض سلطان محمد خوارزمشاه شد.
گویند سبب عمده وحشت خوارزمشاه ازاوآن بودکه بهاءالدین ولدهمواره برمنبربه حکیمان وفیلسوفان دشنام میداد و آنان را بدعتگذار میخواند.
گفتههای اوبر سر منبر بر امام فخرالدین رازی که سرآمد حکیمان آن روزگار و استاد خوارزمشاه نیز بود گران آمد و پادشاه را به دشمنی با وی برانگیخت.
بهاءالدین ولد از خصومت پادشاه خود را در خطر دیدو برای رهانیدن خویش از آن مهلکه به جلاء وطن تن در داد و سوگندخوردکه تا آن پادشاه برتخت سلطنت نشسته است بدان شهر باز نگردد. گویندهنگامیکه اوزادگاه خود شهر بلخ را ترک میکرد از عمر پسر کوچکش جلالالدین بیش از پنج سال نگذشته بود.
افلاکی در کتاب مناقبالعارفین در حکایتی اشاره میکند که کدورت فخر رازی با بهاءالدین ولداز سال 605 هجری آغاز شدومدت یک سال این رنجیدگی ادامه یافت و چون امام فخر رازی در سال 606 هجری از شهر بلخ مهاجرت کرده است، بنابرایننمیتوان خبردخالت فخررازی رادردشمنی خوارزمشاه با بهاءالدین درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدین ازخوارزمشاه تا بدان حدکه موجب مهاجرت وی از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتنی بر حقایق تاریخی نیست.
تنها چیزی که موجب مهاجرت بهاءالدین ولدوبزرگانی مانند شیخ نجمالدین رازی به بیرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثارقتلعامها و نهب و غارت و ترکتازی لشکریان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، که مردم دوراندیشی را چون بهاءالدین به ترک شهر و دیار خود واداشته است.
این نظریه را اشعار سلطان ولد پسر جلالالدین در مثنوی ولدنامه تأیید میکند. چنانکه گفته است:
کرد از بلخ عزم سوی حجاز / زانکه شد کارگر در او آن راز
بود در رفتن و رسید و خبر / که از آن راز شد پدید اثر
کرد تاتار قصد آن اقلام / منهزم گشت لشکر اسلام
بلخ را بستد و به رازی راز / کشت از آن قوم بیحد و بسیار
شهرهای بزرگ کرد خراب / هست حق را هزار گونه عقاب
این تنها دلیلی متقن است که رفتن بهاءالدین از بلخ در پیش از 617 هجری که سال هجوم لشکریان مغول و چنگیز به بلخ است بوقوع پیوست و عزیمت او از آن شهر در حوالی همان سال بوده است.
زادگاه مولانا:
جلالالدین محمد درششم ربیعالاول سال604 هجری درشهربلخ تولد یافت. سبب شهرت اوبه رومی ومولانای روم، طول اقامتشووفاتش درشهرقونیه ازبلادروم بوده است. بنابه نوشته تذکرهنویسان وی درهنگامی که پدرش بهاءالدین از بلخ هجرت میکرد پنجساله بود. اگر تاریخ عزیمت بهاءالدین رااز بلخ چنانکه درپیش استتاج کردیم در سال 617 هجری بدانیم، سن جلالالدین محمد درآن هنگام قریب سیزده سال بوده است. جلالالدین در بین راه در نیشابور به خدمت شیخ عطار رسید و مدت کوتاهی درک محضر آن عارف بزرگ را کرد.
چون بهاءالدین به بغدادرسیدبیش ازسه روزدرآن شهراقامت نکرد و روز چهارم بار سفر به عزم زیارت بیتاللهالحرام بر بست. پس از بازگشت ازخانه خدابه سوی شام روان شدومدت نامعلومی درآن نواحی بسربردو سپس به ارزنجان وآقشهررفت. ملک ارزنجان آن زمان امیری ازخاندان منکوجک بودوفخرالدین بهرامشاهنام داشت، واوهمان پادشاهی است حکیم نظامی گنجوی کتاب مخزنالاسراررا به نام وی به نظم آورده است. مدت توقف مولانادرارزنجان قریب یکسال بود.
بازبه قول افلاکی، جلالالدین محمددرهفده سالگیدرشهرلارنده بهامرپدر، گوهرخاتون دخترخواجه لالای سمرقندی را که مردی محترم و معتبر بود به زنی گرفت و این واقعه بایستی در سال 622 هجری اتفاق افتاده باشد و بهاءالدین محمد به سلطان ولد و علاءالدین محمد دو پسر مولانا از این زن تولد یافتهاند.
صورت خیالی مولانا
ملاقات بهاءالدین و علاءالدین کیقباد:
چون هفت سال از اقامت بهاءالدین ولد درلارنده گذشت آوازه کرامات و فضل و تقوای او به بلاد روم رسید. علاءـ الدینکیقباد پادشاه سلجوقیآن کشورازمقامات معنوی اوآگاهی یافت وطالب دیداروی گردیدوبه دعوت او بهاءالدین ولد از لارنده به قونیه رهسپار شد، و چون به قونیه رسید به آن پادشاه به پیشواز وی رفت و او را به حرمت هر چه تمامتر پذیرفت ومیخواست اورادرطشت خانه خودکه خانهای مجلل در قصر او بود جای دهد، بهاءالدین ولد قبول نکرد و در مدرسه آلتونیه مسکن گزید.
ازنوشتههای افلاکی وسلطان ولدبرمیآیدکه بایستی ورودبهاءالدین ولدبه قونیه د اواسط سال 626 هجری بوده است.
اهل روم به پیروزی ازپادشاه خودعلاءالدین کیقباد، مقدم بهاءالدین ولد را مبارک شمرده به پای منبر وعظ و حدیث او میشتافتند.
بهاءالدین ولد پس از دو سال زندگی در قونیه در جمعه هجدهم ربیعالاخر سال 628 هجری دار فانی را وداع گفت. جنازه او را در حالیکه خلف بسیاری از مردم قونیه تشییع میکردند و در ماتم او میگریستند در جائیکه بعدها به نام تربت مولانا خوانده شد به خاک سپردند.
جوانی مولانا:
پس از مرگ بهاءالدین ولد، جلالالدین محمدکه درآن هنگام بیست و چهار سال داشت بنا به وصیت پدرش و یا به خواهش سلطان علاءالدین کیقباد بر جای پدر بر مسند ارشاد بنشست و متصدی شغل فتوی و امور شریعت گردید. یکسال بعدبرهانالدین محقق ترمذی که از مریدان پدرش بود به وی پیوست. جلالالدین دست ارادت به وی داد و اسرار تصوف وعرفان را ازاوفرا گرفت. سپس اشارت اوبه جانب شام وحلب عزیمت کردتا در علوم ظاهر ممارست نماید. گویند که برهانالدین به حلب رفت وبه تعلیم علوم ظاهر پرداخت و در مدرسه حلاویه مشغول تحصیل شد. در آن هنگام تدریس آن مدرسه بر عهده کمالالدین ابوالقاسم عمربن احمد معروف به ابنالعدیم قرار داشت و چون کمالالدین از فقهای مذهبی حنفی بودناچاربایستی مولانا درنزد او به تحصیل فقه آن مذهب مشغول شده باشد. پس از مدتی تحصیل در حلب مولانا سفردمشق کردواز چهار تا هفت سال در آن ناحیه اقامت داشت و به اندوختن علم ودانش مشغول بودوهمه علوماسلامی زمان خودرا فرا گرفت. مولانادرهمین شهربهخدمت شیخ محییالدین محمدبن علی معروف به ابنالعربی (560ـ638)که ازبزرگان صوفیه اسلام وصاحب کتاب معروف فصوصالحکم است رسید. ظاهرا توقف مولانا در دمشق بیش از چار سال به طول نیانجامیده است، زیرا وی در هنگام مرگ برهانالدین محقق ترمذی که در سال 638 روی داده در حلب حضور داشته است.
مولانا پس از گذراندن مدتی درحلب وشام که گویامجموع آن به هفت سال نمیرسد به اقامتگاه خود، قونیه رهسپار شد. چون بهشهرقیصریه رسیدصاحب شمسالدین اصفهانیمیخواست که مولانارابه خانه خودبرداماسید برهانالدین ترمذی که همراه او بود نپذیرفت و گفت سنت مولای بزرگ آن بوده که در سفرهای خود، در مدرسه منزل میکرده است.
سیدبرهانالدیندرقیصریه درگذشت وصاحب شمسالدین اصفهانی مولاناراازاین حادثه آگاه ساخت ووی به قیصریه رفت و کتب و مرده ریگ او را بر گرفت و بعضی را به یادگار به صاحب اصفهانی داد و به قونیه باز آمد.
پس ازمرگ سیدبرهانالدین مولانا بالاستقلال برمسندارشادو تدریس بنشست و از 638 تا 642 هجری که قریب پنج سال میشود به سنت پدر و نیاکان خود به تدریس علم فقه و علوم دین میپرداخت.
آمدن شمس تبریزی به قونیه و آشفتگی حال مولانا:
شمسالدین تبریزی محمدبن ملکداد بامدادروزشنبه26 جمادیالاخرسال642 به شهرقونیه در آمد و در کاروانسرای شکرفروشام حرهای بگرفت و خود را به زی بازرگانان در آورد.
به قول افلاکی روزی مولانابراستری راهوارنشسته وگروهی ازطالبان علم در رکاب او حرکت میکردند. ناگاه شمسـ الدین تبریزی پیش وی آمده پرسید: که بایزید بزرگتراست یامحمد؟ مولانا گفت وی رابا ابویزیدچه نسبت، محمد خاتم پیغمبران است. شمسالدین گفت: پس چرا محمد میگوید: ماعرفناک حق معرفتک یعنی خدایا ما ترا بدانگونه که شایسته تواست ترانشناختیم. بایزیدگفت: سبحانی مااعظم شأنی یعنی من پاک وستودهام و چه مقام و شأن والایی دارم. مولانا از هیبت این سؤال بیفتاد واز هوش برفت و چون بخود آمد دست شمسالدین بگرفت و همچنان پیاده به مدرسه خودآوردواورابه حجره خویش بردودرآنجا چهل روز با وی خلوت کرد. مطابق روایت فریدون سپهسالار مدت شش ماه مولانا وشمس درحجره صلاحالدین زرکوب چله گرفتند. ازاین تاریخ تغییر نمایانی که در حال مولانا پیدا شد این بود که تا آن وقت از سماع احتراز مینمود ولی از آن گاه بدون سماع آرام نمیگرفت ودرس وبحث را یکباره کنار گذاشت.
درولتشاه سمرقندی درتذکره خودمینویسدکه شمستبریزی که به اشارت رکنالدین سجاسی به روم رفته بود روزی درقونیه مولانا را دید بر استری نشسته و گروهی از غلامان را در رکاب او دوان دید که از مدرسه به خانه می رفت. در عنان مولانا روان شد و پرسید که غرض از مجاهدت وریاضت وتکرارودانستن علم چیست؟ مولانا گفت مقصود از آن یافتن روش سنت و آداب شریعت است. شمسالدین گفت اینها همه از روی ظاهر است. مولانا گفت ورای این چیست؟ شمس گفت مقصود از علم آنست که به معلوم رسی، و از دیوان سنائی این بیت برخواند:
علم کز تو، ترا بنستاند / جهل از آن علم به بود صدبار
مولانا از این سخن متحیر شد وپیش آن بزرگ افتاد وازتکراردرس وافاده به طلاب بازماند. ابنبطوطه در کتاب رحله خودمینویسدکه «مولانا درآغازکار فقیهی مدرس بود که در یکی از مدارس قونیه تدریس میکرد. روزی مردی حلوا فروش که طبقی حلوای بریده برسرداشت وهر پارهای را به یک پول میفروخت به مدرسه در آمد مولانا چون او را بدیدگفت ای مردحلوای خودرا اینجا بیار، حلوافروش پارهای حلوا برگرفت وبه ویداد. مولانابستدو بخورد.حلوائی برفت و به هیچکس از آن حلوا نداد. مولانا پس از خوردن حلوا درس و بحث را بگذاشت واز پی او برفت و مدت غیبت او دیری کشید. طلاب بسی درانتظارنشستند. چون او را نیافتند، به جستجوی استاد خود پرداختند. مولانا چند سال از ایشان غایب بود. پس از آن بازگشت و جز شعر پارسی نامفهومی سخن نمیگفت. طلاب پیش او می رفتند و آنچه میگفت می نوشتند و از آن گفتهها کتابی به نام مثنوی جمع کردند».
نظیر همین روایت، بعضی او را اسماعیل مذهب و از فرزندان جلالالدین نومسلمان که از امرای باطنیهالموت بود و سپس به مذهب سنت وجماعت درآمددانستهاند. ظاهراروایت ولدنامه که قدیمتراست درباره ملاقات مولانا با شمس و آشفتگی حال او صحیحتر باشد. وی مینویسدکه عشق مولانابه شمسالدین مانند جستجوی موسی است از خضر که با مقام نبوت و رسالت باز هم مردان خدا را طلب میکرد، مولانا نیز با همه کمال و جلال در طلب مرد کاملتری بود تا اینکه شمی تبریزی را بدید و مرید وی شد و سر در قدم او نهاد.
قبهالخضرا، یا گنبد سبز
گویندشمس تبریزی نخست مریدشیخ جمالالدین سلهباف بود. سپس در همه جابه طلب شیخی دیگر به راه افتاد و از کثرت سفر او را شمس پرنده و کامل تبریزی میگفتند، و نیز گویند که مدتی در ارزنةالروم مکتبداری میکرد و زمانی به حلب وشام رفتهومصاحب ابن عربی شد. درآنگاه که به قونیه به نزدمولانا آمد پیری سالخورده بود. چنانجه مولانا در دیوان فرماید:
بازم ز تو خوش جوان و خرم / ای شمسالدین سالخورده
دراینکه شمسالدین به مولانا چه آموخت وچه افسونی به کاربردو چه معجونی در کار او کرد که وی چندان فریفته وشیفته او گشت که از همه چیز در گذشت بر ما مجهول است، ولی کتب مناقب مولانا همه یک سخنند که وی پس از این خلوت، شیوه کارورفتارخودرا دیگرگون ساخت و به جای پیشنمازی و مجلس وعظ به سماع و محضر غنای صوفیان نشست و به چرخیدن و رقصیدن و دست افشاندن و شعرهای عارفه خواندن پرداخت.
یاران وشاگردان وخویشان مولانا که با نظری غرشآلود به شمسالدین تبریزی مینگریستند و رفتار و گفتار او را بر خلاف ظاهرشریعت میدانستندازشیفتگی مولانا به وی سخت آزرده خاطرشدند و به ملامت و سرزنش او برخاستند ولی مولانا سرگرم کار خود بود و آنهمه پندها و اندرزها در گوش او جز بادی نمینمود.
شمسالدین ازتعصب عوام ویاران مولانا که اورا جادوگرمیخواندند رنجیده و بر آن شد که از آن شهر رخت بربندد و هر چه مولانا اصرار کردوشعرهای عاشقانه خواند در او کارگر نیفتاد و در روز پنجشنبه 21 شوال 643 از قونیه به سوی دمشق رهسپار شد.
مولاناپسازرفتن شمس ازفراق اوبه سرودنغزلهایی پرداختونامههایی پیاپی به وی فرستاد.یاران مولانا که استادشان را در فراق محبوب خود دلشکسته یافتند از کرده خود پشیمان شدند و از او خواستند که شمس رادیگرباره به قونیه دعوت کند. اقامت شمس در دمشق بیش از پانزده ماه طول نکشی تا اینکه سلطان ولد شمسالدین رادردمشق بیافت و شرح مشتاقی پدرش را با وی بازگفت و وی را به اصرار در سال 644 به قونیه باز آورد.
مولانا به شکرانه وصال شمس بساط سماع میگستردو با شمس خلوتها می نمود تا اینکه باز مریدان و عوام قونیه به خشم آمده به زشتیاد و بدگوئی از شمس آغازکردندومولانارادیوانهوشمس راجادوگرخواندندوبه دشمنی شمسالدین کنر بربستند و به قول افلاکی روزی کمین کرده واورا کاردزدندوپس از این واقعه معلوم نشد که شمسالدین به کجا رفته؟ آیا وی از آن زخم به هلاکت رسیده و یا به شهری دیگر گریخته است. در هر صورت انجام کار او به درستی معلوم نیست وسال غیبتش به اتفاق تذکرهنویسان در645 هجری بوده است. حتی برمولانانیزحیات ومماتاو مجهول بوده و همچنان تا مدتها در طلب او در شهرهای دمشق و شام می گشته است.
علت مسافرت مولانا به شام که چهارمین سفر او به دمشق است دلتنگی از قونیه و مردم آن شهر بوده است و ظاهرا اخباری که بر وجود شمس در دمشق دلالت داشت به گوش مولانا رسیده و بدین جهت دیگر بارشهرخودرا گذارده و در طلب او به دمشق رفته است. این سفرها در فاصله سالهای 645 و 647 واقع شده است.
بازگشتن مولانا به حال طبیعی:
چون مولانا ازوجودشمس نومیدشدو از جستن او مأیوس گشت، از آن حال انقلاب و غلیان رفته رفته تسکین یافت تا آنکه به خود آمدوبه روش مشایخ صوفیه به تربیت وارشاد مردم مشغول شد و بنای نوینی در شیوه کار خود نهاد. وی از سال647 تا672 سال مرگش، به نشرمعارف الهی مشغول بود، ولی نظر به استغراقی که درکمال مطلق و جمال الهی داشت به مراسم دستگیری وارشادمریدان چنانکه سنت مشایخ ومعمول پیران است عمل نمیکردو پیوسته یکی از یاران برگزیده خود را بدی نامر بر میگماشت ونخستین بارشیخ صلاحالدین زرکوب قونوی رامنصب شیخی داد.
صلاحالدین فریدون از مردم قونیه و ابتدا مرید برهانالدین محقق بود. سپس دست ارادت به مولانا داد. چون مولانا از دیدار شمس نومید گشت به تمامی دل روی درصلاحالدین آوردواو را به شیخی و جانشینی خود منصوب فرمود و یاران را به اطاعت او مأمور ساخت.
صلاحالدین مردی بیسواد و پیشهور بودوروزگاری درقونیه به شغل زرکوبی میگذراند. حتی درسخن گفتن فارسی اغلاط بسیاری بر زبان او جاری میشد، مثلا به جای قفل،قلف، و به عوض مبتلا، مفتلا میگفت.
مردم قونیه که از احوال او آگهی داشتند، همشهری بیسوادخود را لایق مقام شیخی و جانشینی مولانا نمیدانستند و از صفای باطن و کمال نفسانی صلاحالدین غافل بودند. آنان برون رامینگریستند و مولانا درون را. هر چه بر ارادت مولانا به صلاحالدین میافزود، دشمنی یاران هم افزونترمیشدتا بدانجا که برآن شدند که صلاحالدین را مانند شمس ازمیانه بردارند. ولی عنایت ولطف مولانا نسبت به صلاحالدین تابه حدی رسیدکه خویشان وحتی فرزندخود سلطان ولد را فرمان داد تا دست نیاز در دامن وی زنند وبه رهنمائی اودرراه معرفت گام بردارند. بعلاوه مولانافاطمه خاتون دختر صلاحالدین را به عقد مزاوجت پسرش بهاءالدین معروف به سلطانولد در آورد و این وصلت در بین سالهای 647 و 657 بود. مولانا و صلاحالدین مدت ده سال در کنار یکدیگر بودند، ناگهان صلاحالدین رنجور شد و پس از مدتی بیماری جان به جان آفرین تسلیم کردوپیکر اوراباتجلیل بسیاردراول ماه محرم سال 657 در کنار سلطانالعلماء بهاءالدین ولد پدر مولانا به خاک سپردند.
دل بستن مولانا به حسامالدین چلبی:
مولانا مردی عاشقپیشه بودوهیچگاه نمیخواست بیمعشوق باشد. پس ازنومیدی از شمس نرد عشق با صلاحالدین زرکوب میباخت و چون او در گذشت، بدام عشق حسامالدین چلبی افتاد.
حسامالدین حسنبن محمدبن حسن که مولانا وی رادرمقدمه مثنوی: مفتاح خزائن عرش وامین کنوزفرش و بایزیزد وقت و جنید زمان میخواند، آذربایجانی و از اهل اورمیه بودوخاندان او به قونیه مهاجرت کرده بودند و حسامالدین در آن شهر به سال 622 به وجود آمده بود.
علاوه بر لقب حسامالدین و عنوانی چلبی، او به ابناخی ترک نیز معروف بوده است، و سبب این شهرت آنست که پدران وی ازسران طریقه فتیان وجوانمردان بودند، و چون این طایفه به شیخ خود اخی میگفتند به نام اخیه یا اخیان مشهور گردیدهاند.
حسامالدین نزدیک به سن بلوغ بود که پدرش درگذشت .پس ازآن با جوانان خودبه پیش مولانا آمدو سر به خدمت اونهادوهرچه داشت بهدفعات نثارحضرت مولاناکرد.اخلاص وارادت اوبه حدی در مولانا کارگر افتاد که حسامالدین را بر کسان و یاران خود ترجیح داد، و کمتر ازاو جدا میشدودرمجلسی که چلبی حضور نداشت مولانا گرم نمیشد و سخن نمیراند.
از مقدمه مثنوی وسرآعازهای دفترچهارم وپنجم و ششم این کتاب به خوبی میتوان دانست که حسامالدین در پیش مولانا چه مقام بلندی داشته و تا چه حد مورد دلبستگی و عنایت او بوده است .
امااین باریاران مولاناکه درطول مدت ارادت به وی مهذب و مؤدب شده بودند دیگر مانندپیش به فرط عنایت مولانا
به چلبی حسد نمیلرد و همه خلافت و جانشینی او را پذیرفتند. در اوایل سال 672 هجری زلزله شدیدی در قونیه حادقگشتوتا چهل روزدوام داشت. مردم سراسیمه به هرطرف میگشتندتا آخر پیش مولانا آمدند که این چه بلای آسمانی است؟ فرمودزمین گرسنه است و لقمه چرب میطلبد و در همان اوان عزلی گفت که این ابیات از آن است:
با این همه مهر و مهربانی / دل میدههدت که خشم رانی
وین جمله شیشه خانههارا / در هم شکنی به لن ترانی
بالان ز تو پد هزار رنجور / بی تو نزنید هین تو دانی
رحلت مولانا:
درسال672وجودمولانا به ناتوانی گرائید ودر بستر بیماری افتاد و به تبی سوزان و لازم دچار گشت و هر چه طبیبان به مداوای او کوشیدند و اکملالدین و عضنفری که از پزشکان معروف آن روزگاربودند به معالجت او سعی کردند، سودی نبخشیدتادر روزسکشنبه پنچم ماه جمادیالاخر سال672 روان پاکش از قالب تن بدرآمد و جانبهجان آفرین تسلیم کرد.
اهل قونیه ازخردوبزرگ درتشییع جنازهاوحاضرشدند و حتی عیسویان و یهودیان در ماتم او شیون و افعان میکردند. شیخ صدرالدین قونوی برمولانا نماز خواند و سپس جنازه او ا برگرفته و با تجلیل بسیار در تربت مبارک بر سر گور پدرش بهاءالدین ولد به خاک سپردند.
پس از وفات مولانا،علمالدین قیصر که از بزرگان قونیه بود با مبلعی بالغ بر سیهزار درهم بر آن شد که بنائی عظیم بر سر تربت مولانا بسازد. معینالدوله سلیمان پروانه که از امیران زمان بود،او را به هشتاد هزار درهم نقد مساعدت کردوپنجاه هزاردیگربه حوالت بدو بخشید و بدینترتیب تربت مبارک که آنرا قبه خضراء گویند بنا شد و علیالرسم پیوسته چند مثنوی خوان و قاری بر سر قبر مولانا بودند.
مولانادرنزد پدرخود سلطانالعلماء بهاءالدین ولدمدفون است واز خاندان و کسان وی بیش از پنجاه تن در آن بارگاه به خاک سپرده شدهاند.
بنا به بعضی از روایات،ساحت این مقبره پیش ازآمدن بهاءالدین ولد به قونیه به نام باغ سلطان معروف بود و سلطان علاءالدین کیقباد آن موضع را به وی بخشید و سپس آنرا ارمباعچه میگفتند.
افلاکی در مناقبالعارفین مینویسد که:«افضلالمتأخرین نجمالدین طشتی روزی در مجمع اکابر لزیفه میفرمودند که در جمیع عالم سه چیز عام بوده چون به حضرت مولانا منسوب شد خاص گشت و خواص مردم مستحسن داشتند: اولکتاب مثنویاست که هردومصراع رامثنوی میگفتند،دراین زمان چوننام مثنوی گویند عقل به بدیهه حکم میکند که مثنوی مولاناست.دوم:همة علمارا مولانا میگفتند،درین خال چون نام مولانا میگویند حضرت او مفهوم میشود. هرکورخانهراتربت میگفتند،بعدالیومچون یادتربت میکنندوتربت میگویند،مرقدمولاناکهتربت است معلوم میشود».
پس ازرحلت مولاناحسامالدین چلبی جا نشین وی گشت. چلبی یا چالابی کلمهای است ترکی به معنی آقا وخواجه ومولای من، واصل آن چلب یا چالاب به معنی معبود ومولاوخدااست درترکیه غالبأاین لغت عنوان بر پوست تخت نشینان وجانشینان مسندنشینی مولانا اطلاق میشود حسام ا لدین در683 هجری در گذشت وسلطان ولد پسر مولانا با لقب چلبی جانشین وی گشت .سلطان ولدکه مردی دانشمد وعارفی متتبع بود تشکیلات درویشان مرید پدرش را نظموترتیبی تازه دادوبارگاه مولانارامرکزتعلییمات آن طایفه ساخت. پس ازمرگ ودر 710 هجری پسرش اولو عارف چلبی جانشین اوشد. پس ازوی درسال720هجری برادرش شمسالدین امیرعالم پیشوایدراویش مولویه گشت .وی درسال 734 هجری در گذشت. درزمان اوخانقاههای فراوانی دراطراف واکناف آناطولی برای دراویش مولویه ساخته شد، وبارگاه مولانا به صورت مدرسهومرکزتعلیمات صوفیاندرآمدوزیارتگاه اهل معرفت ازترکوعرب وعجم گردید .شمار چلبیانی که پس ازمولانا پیاپی برتخت پوست درویشی اونشستهاند تا1927 به سی و دو تن میرسد .دراین این سال این بارگاه تبدیل به موزه شد وموزه مولانا نام گرفت.(1)
تربت مولانا:
تربیت مولانادرشهر قوانیه است .قوانیه که اصلاکلمه یونانی است درآن زبان ایکونیومIconium آمده ودرآثار مورخان اثرجنگهای صلیبی به صور ایکونیوم Yconium و کونیوم Conium و استانکونا Stancona ذکر شده است وآن اسلام به شکل قونیه تعریب گردیده است .قونیه که خودنام ایالتیدرمرکز آناطولی است از طرف مشرق به نیغده واز جنوب به ایجل وآنتالیا واز مغرب به اسپرته وافیونواز جنوبغربی بهاسکی شهرواز شمالبهآنکارا محدوداست مقبره مولانا متشکل ازچندعمارت است که بعضی ازآنها درعصرسلجوقی وبرخیدرزمان سلاطین عثمانی بناگردیده است .درآنجا تزییناتی از چوب و فلز و خطاطیهای زیبا و قالیها و پارچههای قیمتی دیده میشود .مقبره مولانا عبادتگاهی است که درآن قبور بسیاری ازکسان مولاناومریدان او قرار گرفته است.حجرات دراویش و مطبخ مولانا وکتابخانه نیز ملحق به این بناست ومجموع آن به چندرواق تقسیم میشود که سبک همه رواقها گنبدی وشبیه یبگدیگراست. صورت قبرها یی که آن مشاهده میشودهمه باکاشی فرش شده باپارچههای زربفت مفروش گردیده است. برروی صورت قبر پدر مولاناصندوقیازآبنوسقرارداردکهخودازشاهکاری هنریاست موزه مولانانسبتاغنی است وپرازاشیاوآثارعصر سلجوقی وعثمانی میباشد این موزه مشتمل بر مقبره مولانا و مسجد کوچکی و حجرات درویشان و رواقهایی پراز پارچههای زربفت وقالی است. بعضی ازاین رواقها به نسخههای خطی قدیم اختصاص داده شده است.
مدخل بارگاه مولانا نقشه تربت مولانا
مدخل بزرگ تربت مولانا:
بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» میگویند این بنادر1926 به صورت موزه اشیاء عتیقه قونیه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربی آن حجرات درویشان قرار دارد ودیگر اطراف آنرادیوارهااحاطه کرده است.مدخل موزه بزرگ یاباب درویشانازطرف مغرب بهسوی حیاط موزه باز میشود (شماره1 درنقشه ).درب دیگر به سوی حدیقةالارواح گشاده میشودکه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دری نزدیک حیاط چلبیان به طرف شمال باز میشود که به باب چلبی معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حیاطی میگذردکه بامرمرفرش شده ودارای حوض و فواره و متوضا (وضوگاهی) است که دورآنرا نرده کشیده ودر وسط آن فوارهای اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استکه ازاطراف آن آب میریزددرآن طرف صحن حیاط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجرههایی وجودداشته که بابرداشتن دیوارهای بین آن، آنها راتبدیل به تالارهای طولانی کرده وموزهای زیبا ترتیب داده اند که در آنها کتابهای خطی بسیاروآلات وافرار درویشان و جامههای ایشان موجود است. دراین موزه قالیچهای به شکل یک صحفه روزنامه دیدم که از روی یک شماره روزنامه که در قونیه به بهای پنج لیره ترک منتشرمیشدزردوزی کرده بودند.بربالای این قالیچه روزنامه عنوانروزنامهقونیه چنینآمدهاست.(نومرو1)، محل ادارسی آقشهر نسخه سی بش لیر، (ده محرم1319) بر بالای قسمت غربی درب درویشان این سه بیت به ترکی آمده که مربوط به سلطان مرادخان بن سلیم خان است:
شی سلطان مرادخان بن سلیمخان / یا پوب بوخانقلهی اوردی بنیاد
اولالر مولویلر بونده ساکن / اوقونیه هر سحر ورد اوله ارشاد
گورب دل بو بنای دید تاریخ / بیوت جنت اسا اولدی آباد
کتابخانههایی چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد که از جمله کتابخانه دانشمند شهیر و معاصر ترک عبدالباقی گل ـ پینارلی، و دیگر کتابخانه محقق معروف ترک جناب آقای محمداندر Onder معاون نخستوزیر و مدیر کل اداره و سازمان فرهنگ و هنر کشور ترکیه است.
در قرائتخانه مولانا (شماره 3 درنقشه) کتابهای دستنویس ومرقعاتی به خط خوش وجود دارد که آنها را در جعبه آیینههای بلندگذاردهاند. ازجمله نسخههایی کهدرآنجا مشاهده کردم چندنسخه مذهب به قطعرحلیمربوط به سالهای 1278، 1288، 1323، 1367،1371میلادیبودکهنسخهاولمقارن با676هجریدرقدیمتریننسخ مثنویکهبهخط خطاطی به نام محمدبن عبدالله میباشد. دیگردیوان کبیرمثنوی به قطع رحلی مربوط به سال1366میلادی و دیوان سلطان ولد مربوط به سال 1323 میلادی را در آنجا مشاهده کردم.
دربالای مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعلیق برروی تابلویی نوشته شده«یاحضرت مولانا».سپس بربالای مدخل رواقی که به حرم وارد میشود این بیت پارسی از ملاعبدالرحمن جامی نوشته شده است:
کعبة العشاق آمد این مقام / هر که ناقص آمد اینجا شد تمام
بردولنگه درورودی بارگاه مولانا که از چوب ساخته شده و به سبک رومی منبتکاری گردیده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاحالمومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گردیده است.
در نقرهای:
ازقرائتخانه میتوان ازدرنقرهای (شمار 4 در نقشه) به بارگاه مولانا واردشد. جناحین این دربه قسمتهای چهارگوش تقسیم میشودواز چوب گردواست که برروی آن روکشی از طلا و نقره کوبیدهاند. بنا به کتیبهای که در آنجا موجود است این در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزیر اعظم دوره عثمانی در 1599 میلادی ساخته شده است.
شبستان بارگاه مولانا:
از در نقرهای به تالار مرکزی بارگاه مولانا (شماره 5 در نقشه) وارد میشوند که آنرا «حضور پیر»خوانند. این تالار با گنبدهایی پوشیده شده و قبور بسیاری برصفه بلندی درآن قراردارد. قبةالخضراء یا گنبدسبز مولانا برآن است (شماره 7 درنقشه). این گنبددرست بالای قبرمولانا قرارگرفته است. رویصفه درطرف چپ تالارزیرطاقدیسهایی که محوطه رابه دوقسمت سماعخانه ومسجدتقسیم میکند، شش قبراست که دردوردیف قراردارند. این قبورمتعلق به خراسانیان ودرویشانی است که همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونیه آمدهاند. گنبدی که بالای قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه کرسی یا پست قبسی (شماره 9 در نقشه) خوانده میشود. در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسامالدین چلبی محرابی قراردارد به ارتفاع2 مترونیم که برروی آن بر زمینه سیاه به خط طلایی نوشته شده: «ومن دخله کان آمنا»،ودومترپائینترکتیبهای کوچکترازچوب به شکل محراب نهادهاندکه بررویآن نوشته شده: «شفاءالغلیل لقاءالخلیل».
بردیوارتربت مولانا تابلویی به خط خوش وجوددارد که برروی آن نوشته شده: «یا حضرت نعمانبن ثابت رحمةالله» که مقصود امام ابو حنیفه است.
قبةالحضراء:
قبةالخضراء یا گنبد سبز بربالای رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانکه در پیش گفتیم بارگاه مولانا در جایی بنا شده که سابقاقسمتی ازباغ علاءالدین کیقباد بودکه آنرا به پدرمولانا بخشید و چون بهاءالدین ولد را در آنجا به خاک سپردند آنرا «ارم باغچه» نامیدند. ساختمان این بارگاه بعد ازوفات مولانا آغاز شد، و در سال 1274 میلادی مطابق با 673 هجری به پایان رسید. این بنا به نقطه گورجو خاتون زن سلیمان پروانه، وامیرعلاءالدین قیصر، و سلطان ولد، و به دست معماری هنرمندبه نام بدرالدینتبریزی ساخته شده بودویک شبستان ویک بامهرمی داشت. سپس در حدود سال 1396 میلادی ابنیه دیگری بر آن افزوده شد. درزمان بایزید دوم (1481ـ1512) دیوارهای شرقی و غربی آنرا بر داشته و بناهایی بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز این بارگاه بنایی مربع و دارای 25 مترارتفاع است. گنبد اصلی این بارگاه پوشیده از کاشیهای لاجوردی است و از آنجهت آنرا گنبد سبز یا قبةالخضراء نامند. این گنبد در پائین به صورت استوانه و در بالا مخروطی کثیرالضلاع است که بر عرشه آن میلهای از طلاوجقهای هلالی نصب کردهاند. این گنبد به تعداد ائمه اثنیعشر دارای دوازده ترک است و شباهت بسیاری به کلاه صوفیان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردی شیعی مذهب بوده است. سه مناره در طرفین این گنبد قرار گرفته که منارههای چپ متعلق به مسجد سلیمیه و مناره طرف راست به مسجد کوچک تربت مولانا است.
بردیوارشرقیزیرپنجرهگنبدمولاناباخطکوفی این عباراتآمده است: «اعوذبالله منالشیطانالرجیم بسماللهالرحمنالرحیم نقشتالقبةالخضراء فی ایام دولةالسلطانالمؤید بتابید اللهالمستعان بایزیدبن محمدخان علی یدالعبد الضعیف المولوی عبدالرحمن بن محمدالحلبی وانشد فی تاریخه هذینالبیتین :
هر که خدمت کرد او مخدوم شد / هر که خود را دید او محروم شد
زیر گنبد، قبر مرمرین مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد.
قبر مولانا پوشیده ازاطلس سیاهی است که توسطسلطان عبدالحمید دوم در1894هدیه شده است. براین اطلس آیاتی از قرآن با مهر پادشاهی نقش گردیده و خطاط آن حسن سری بوده است. ضریح اصلی مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدین ولد قرار دادند. ضریح بلندمولاناشاهکاری ازمنبتکاری دوران سلجوقیان روم است و آن توسط دو هنرمند یکی به نام سلیم پسر عبدالواحد ودیگری به نام حسامالدین محمد پسر کنک کندهکاری شده و در پیشانی و پهلو و عقب ای ضریح آیاتی قرآنی و اشعاری عرفانی از مولانا آمده است.