چرا می آسایی ؟ تا بتوانم کار کنم! چرا کار می کنی؟ تا بتوانم بیاسایم. تولید برای مصرف و مصرف برای تولید .انسان امروز چه می کند ؟ این همه رنج و تلاش سرسام آور برای چیست؟ برای تهیه وسایل آسایش .
آسایش زندگیش فدای ساختن وسایل آسایش زندگی
آزادی حجاب
انچه در همه پدر و مادر ها مشترک است ، این است که مذهب را طوری تعریف می کنند که انگار شیپور را از طرف دیگرش باد می کنند! توصیه هایی که به نسل جوان می کنند اینطوری است:
درست مثل این است که طبیبی – یه به هر حال ادمی – دائم به کسی که لبش زخم شده یا صورتش جوش زده بگوید که << جوش نزن >> و << زخم نشو >> . و بعد هم بگوید که به طور مثال << زخم شدن دهن فلان بدی را دارد ; جوش صورت فلان قدر بد است !
این اگر چه درست است – اصولا چه تاثیری دارد؟چه می خواهد بشنود و چه نتیجه ای می خواهد بگیرد؟ به جای این صحبت ها باید فهمید چه عواملی باعث شده که این جوشها در زندگی روحی این بچه و این نسل به وجود امده ; ان ریشه ها را باید یافت.
تجربه نشان می دهد که به عنوان اینکه دین فلان چیز را می گوید ، نمی شود حجاب را بر زن تحمیل کرد ، و عبادت را بر پسر تحمیل کرد ، مگر اینکه یک اگاهی انسانی پیدا کند و اینها نماینده یک طرز فکر باشد.
ایا در عوام ما پوشش اسلامی به عنوان یک طرز تفکر خاص است؟ نه ، طرز تفکر خاص نیست ، بلکه به عنوان یک تیپ خاص است ، که در ان مومن دارد ، فاسق دارد ، بداندیش دارد ، خوش اندیش دارد ، خلاصه همه جور ادمی دارد! البته حجاب غیر از چادر است . چادر فرم است.
اصل قضیه این دختری که الان می خواهد پوشش را انتخاب کند ، انگیزه اش چیست؟
معمولا انگیزه این است که << مادرم همینطور بوده ،خاله ام همین طور بوده ، محیطمان همین طور است. >>این یک لباس سنتی است ; نشانه عقب مانده در حال مرگ است.جلویش را هم نمی توان گرفت ; بخواهی ده سال دیگر ادامه بدهی ، بعد از سال یازدهم تمام می شود.رشد و تکاملش به سمت ریختن این حجاب است ، یعنی تکامل جامعه به سمت ترک ان سمبل های سنتی املی.
بنابراین شما طرز فکر بچه ها را عوض کنید ، انها خودشان پوشش را انتخاب خواهند کرد; شما نمی توانید مدلش را بدوزید و تنش کنید!او خودش انتخاب می کند.شما رابطه عاشقانه بین او و این عالم بر قرار کنید ; او خودش به نماز می ایستد.هی به زور بیدارش نکنید!
برگرفته از : (زن ، ص۲۷۱ و ۲۷۲ و ۲۸۴ و ۲۸۸ )
زن در نظام مصرفی ؟
سرمایه داری زن را چنان ساخت که به دو کار آید:
یکی اینکه جامعه هنگام فراغت به سرنوشت اجتماعی و به استثمار شدنش نیندیشد و نپرسد "چرا کار میکنم؟" ، "چرا زندگی میکنیم؟" ، "از طرف که و برای چه کسی اینهمه رنج میبریم؟"
زن ، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد ، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت ، به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بپردازند ، و به کار گرفته شد تاکه تمامی خلاء و حفره های زندگی اجتماعی را پر کند. و هنر به شدت دست به کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه داری ، سرمایه هنر را -که همیشه زیبایی و روح و احساس و عشق بود- به «سکس» تبدیل کند . این است که میبینیم یکباره نقاشی ، شعر ، سینما ، تئاتر ، داستان ، نمایشنامه.....بر محور «سکسوالیته» به گردش در می آیند.
دیگر اینکه ، سرمایه داری برای تشویق انسانها به مصرف بیشتر و برای اینکه خلق را به خود بیشتر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد ، زن را فقط به عنوان موجودی که سکسوالیته دارد -و جز این هیچ ، یعنی موجودی یک بعدی- به کار گرفت. در آگهی ها و تبلیغاتش نشاند ، تا ارزشها و حساسیتهای تازه ای بیافریند و نظرها را به مصارف تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد در مردم بوجود آورد.
سکسوالیته به جای عشق نشست و زن این «اسیر محبوب» قرون وسطی ، به صورت یک «اسیر آزاد» قرون جدید درآمد.

بخشهایی از کتاب “تحلیل مراسم حج” از علی شریعتی را می خوانید در این روایت کمی تغییر در جملات و توالی آنان به کار رفته است .
مرگ را اکنون به نشانه ی مرگ انتخاب کن، نیت مرگ کن، آهنگ مرگ کن.
حج کن!

حج: یعنی آهنگ، مقصد یعنی حرکت نیز هم. و همه چیز با کندن از خودت، از زندگیت و ازهمه علقههایت آغاز میشود، مگر نه که در شهرت ساکنی؟ سکونت، سکون، حج نفی سکون.چیزی که هدفش خودش است یعنی مرگ.
حج: جاری شو!
هجرت از ” از خانه خویش ” به ” خانه خدا”،”خانه مُردم”!
ای برلبهای دیگران ترانهساز، آهنگ نیستان خویش کن!
موسم: و اکنون هنگام در رسیده است، لحظه دیدار است، ذی حجه است، ماه حج، ماه حرمتِ جنگیدن، کینه ورزیدن و ترس. زمین را، مهلت صلح، پرستش و امنیت دادهاند، خلق با خدا وعده دیدار دارند، صدای ابراهیم را بر پشت زمین نمیشنوی؟ و او در خانهاش ترا به فریاد میخواند، دعوتش را لبیک گوی! پس اکنون که در “دار عمل” هستی خود را برای رحلت به ” دار حساب ” آماده کن، مردن را تمرین کن، پیش از آنکه بمیری، بمیر.
حج کن!
به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.
احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کردهای و اکنون به میقات آمدهای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.

رنگها را همه بشوی!
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از”من بودن” خویش بدرآی، مردم شو. ذرهای شو، در آمیز با ذرهها، قطرهای گم در دریا،
” نه کسی باش که به میعاد آمدهای”،
خسی شو که به میقات آمدهای ”
” بمیر پیش از آنکه بمیری ”
جامه زندگیت را بدرآور،
جامه مرگ بر تن کن.
اینجا میقات است.
نیت: نیت کن! همچون خرمایی که دانه میبندد، ای پوسته، بذر آن”خود آگاهی”را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو، خلق آگاه شو، خودآگاه شو.و اکنون انتخاب کن، راه تازه را،سوی تازه را،کار تازه را،و خود تازه را.
نماز در میقات: ای رحمن! که دوست را مینوازی! ای رحیم که آفتاب رحمتت، جز تو دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست. نماز میقات! هر قیامش و هر قعودش، پیامی است و پیمانی که از این پس، ای خدای توحید هیچ قیامیو هیچ قعودی، جز برای تو و جز به روی تو نخواهد بود.
محرمات: هر چه تو را به یاد میآورد، هرچه دیگران را از تو جدا میکند، وهرچه نشان میدهد تو در زندگی کهای؟ چکارهای؟ هر چه یادگار دنیاست، هرچه روزمرگیها را برای تو تداعی میکند،هرچه بویی از زندگی پیش از میقات دارد، و هر چه تو را به گذشته مدفونت باز میگرداند، مدفون کن. و خدا ترا دعوت کرده است، ندا داده است، که بیا، و اینک تو آمدهای، اینک پاسخش را میدهی: لبیک!
لبیک اللهم لبیک، ان الحمد والنعمة لک والملک لا شریکلک لبیک!
کعبه: در آستانه مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت! یک صحن وسیع و در وسط یک مکعب خالی، ناگهان بر خود میلرزی! حیرت، شگفتی، کعبه در زمین، رمزی از خدا در جهان مصالح بنایش؟ زمینش؟زیورش؟
قطعههای سنگ سیاهی که از کوه “عجون” کنار مکه، بریدهاند و ساده، بیهیچ هنری، تکنیکی، تزئینی، برهم نهادهاند و همین!
و کعبه روبه همه، رو به هیچ، همه جا، و هیچ جا،
“همهسویی”یا”بیسویی”خدا!
رمز آن: کعبه!
امّا….
شگفتا! کعبه در قسمت غرب، ضمیمهای دارد که شکل آن را تغییردادهاند، بدان “جهت” داده است، این چیست؟
دیواره کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه.

نامش؟
حجر اسماعیل!
حجر! یعنی چه؟
یعنی دامن!
راستی به شکل یک “دامن” است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن!
آری، یک زن حبس، یک کنیز!کنیزی سیاهپوست، کنیز یک زن، این دامان پیراهن هاجر است، دامانی که اسماعیل را پرورده است،اینجا ” خانه هاجر ” است و اینجا، خانه خدا، دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و تمامیحج به خاطرهی هاجر پیوسته است،و هجرت، بزرگترین عمل، بزرگترین حکم، از نام هاجر مشتق است،
پس هجرت؟
کاری هاجروار!
و ای مهاجر که آهنگ خدا کردهای، کعبهی خدا است و دامان هاجر!
طواف: آفتابی در میانه و برگردش، هر یک، ستارهای، در فلک خویش،دایرهوار، برگرد آفتاببه رود بپیوند تا جاودان شوی، تا جریان یابی تا به دریا رسی،
چرا ایستادهای؟ ای شبنم؟ در کنار این گرداب مواج خویش آهنگ،که با نظم خویش، نظم خلقت را حکایت میکند، به گرداب بپیوند!
قدم پیش نه!
حجرالاسود، بیعت: از”رکن حجرالاسود” باید داخل مطاف شوی، از اینجاست که وارد منظومه جهان میشوی،حرکت خویش را آغاز میکنی،“در مدار” قرار میگیری، در مدار خداوند، اما در مسیر خلق!
در آغاز باید، حجرالاسود را”مس” کنی. با دست راستت، آن را لمس کنیو بی درنگ خود را به گرداب بسپاری.
این”سنگ” رمزی از”دست” است، دست راست، دست کی؟
دست راست خدا.
طواف میکنی، دیگر خود را بیاد نمیآوری، به جای نمیآوری، تنها عشق است،جاذبه عشق و تو یک “مجذوب”!
از طواف خارج میشوی، در پایان هفتمین دور؟
هفت؟ آری!
اینجا هفت، شش به علاوه یک نیست، یعنی که طواف من برگرد خدا، و هفت؛ یاد آور”خلقت جهان” است.
و اکنون دو رکعت نماز، در مقام ابراهیم.
اینجا کجاست؟ مقام ابراهیم، قطعه سنگی با دو رد پا، ردپای ابراهیم، ابراهیم بر روی این سنگ ایستاده وحجرالاسود-سنگ بنای کعبه- را نهاده است.
و اکنون
جاری شو، سیل شو،
بکوب و بروب و بشوی و……
…… بر آی!
حج کن!
و اکنون ابراهیمی شدهای!
مقام ابراهیم: اکنون به آن من راستینت رسیدهای…..
در مقام ابراهیم میایستی، پا جای پای ابراهیم مینهی؟
رویاروی خدا قرار میگیری، او را نماز میبری.
ابراهیموار زندگی کن، معمارکعبهی ایمان باش
سرزمین خویش را منطقه حرم کن،
که در منطقه حرمی!
سعی: نماز طواف را، در مقام ابراهیم پایان میدهی
و آهنگ”سعی”میکنی، میان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سیصد و اند متر.
سعی، تلاش است، حرکتی جستجوگر، دارای هدف، شتافتن، دویدن
در طوف، در نقش هاجربودن، و در مقام، در نقش ابراهیم و اسماعیل، هر دو. و اکنون سعی را آغاز میکنی، و باز به نقش هاجر برمیگردی.
هاجر تنها،
دوان بر سرکوههای بلند بیفریاد!
در جستجوی آب!
آری آب، آب خوردن!
نه آنچه ازعرش میبارد، آنچه از زمین میجوشد!
مادی مادی! همین مادهی سیالی که بر زمین جاری است و زندگی مادی تشنهی آن است، بدن نیازمند آن است، که در تن توخون میشود، که در پستان مادر شیر میشود، و در دهانطفل آب است!
طواف، روح و دگر هیچ!
و سعی، جسم و دگر هیچ!
و ناگهان، یکباره معجزهآسا!
- به قدرت نیاز و رحمت مهر- زمزمهای!
“صدای پای آب”،
زمزم!

و تقصیر، پایان عمره: و درپایان هفتمین سعی، بر بلندای مروه،
از احرام برون آی، اصلاح کن، جامهی زندگی بپوش،
آزاد شو، از مروه، سعی را ترک کن، تنها و تشنه با دستهای خالی، به سراغ اسماعیلت، تنهایی تو به سر آمده است، زمزم، در پای اسماعیل تو میجوشد،
خلق در پیرامون تو حلقه زدهاند، و چه میبینی؟ای خسته از”سعی”
بر عشق تکیه کن!
ای انسان مسئول!
بکوش!
که اسماعیل تو تشنه است،
و ای”انسان عاشق”
بخواه!
که عشق معجزه میکند.
گوشت را، بر دیواره قلبت بنه، به نرمی بفشر، زمزمهاش را میشنوی،
از سنگستان مروه، به سراغ زمزم رو،
از آن بیاشام، در آن شستشو کن.
امید آنکه این طواف و این شستوی روحانی نصیب همگی ما گردد
“آمین”
تهیه کننده : مریم امامی -تبیان

به نام آن ذات بیمانندی که مهر را در گلشن حقایق پرورش میدهد.
ایام، ایام حج است و موسم، موسم ذبح اسماعیل
ای حاج! اسماعیل تو کیست؟ چیست؟
نیازی نیست؟ کسی بداند، باید خود بدانی و خدایت
، اسماعیل تو ممکن است فرزندت نباشد، تنها پسرت نباشد، زنت، شویت، شغلت، شهرتت، شهوتت، قدرتت، موقعیتت، مقامت…..
من نمیدانم، هر چه در چشم تو، جای اسماعیل را در چشم ابراهیم دارد،
و اکنون که “آهنگ خدا” کردهای در “منی” ذبح کن.
گوسفند را هم از آغاز تو خود انتخاب مکن، بگذار خدا انتخاب نماید، و
آن را، بجای اسماعیلت، به تو ارزانی کند.
اینچنین است ذبح گوسفند را، به عنوان قربانی، از تو میپذیرد،
چرا که ذبح گوسفند بجای اسماعیل، “قربانی” و ذبح گوسفند به عنوان گوسفند، ” قصابی” است!
در این ایام مبارک و نوروز، بسیار مناسب دانستم تا گذری بر کتاب “حج” مرحوم دکتر شریعتی، داشته باشم. بجاست همگی برای این عزیز دعای خیری داشته باشیم و نیز همسفر او در این زیارت روحانی گردیم.
حج: یعنی آهنگ، مقصد یعنی حرکت نیز هم. و همه چیز با کندن از خودت، از زندگیت و ازهمه علقههایت آغاز میشود، مگر نه که در شهرت ساکنی؟ سکونت، سکون، حج نفی سکون.چیزی که هدفش خودش است یعنی مرگ. حج: جاری شو!
هجرت از ” از خانه خویش ” به ” خانه خدا”،”خانه مُردم”!
ای برلبهای دیگران ترانهساز، آهنگ نیستان خویش کن!
موسم: و اکنون هنگام در رسیده است، لحظه دیدار است، ذی حجه است، ماه حج، ماه حرمت. جنگیدن، کینه ورزیدن و ترس. زمین را، مهلت صلح، پرستش و امنیت دادهاند، خلق با خدا وعده دیدار دارند، صدای ابراهیم را بر پشت زمین نمیشنوی؟ و او در خانهاش ترا به فریاد میخواند، دعوتش را لبیک گوی! پس اکنون که در “دار عمل” هستی خود را برای رحلت به ” دار حساب ” آماده کن، مردن را تمرین کن، پیش از آنکه بمیری، بمیر.
حج کن!
به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.
احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کردهای و اکنون به میقات آمدهای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.
رنگها را همه بشوی!
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از”من بودن” خویش بدرآی، مردم شو. ذرهای شو، در آمیز با ذرهها، قطرهای گم در دریا،
” نه کسی باش که به میعاد آمدهای”،
خیس شو که به میقات آمدهای ”
” بمیر پیش از آنکه بمیری ”
جامه زندگیت را بدرآور،
جامه مرگ بر تن کن.
اینجا میقات است.
نیت: نیت کن! همچون خرمایی که دانه میبندد، ای پوسته، بذر آن”خود آگاهی”را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو،
خلق آگاه شو، خودآگاه شو.
و اکنون انتخاب کن،
راه تازه را،
سوی تازه را،
کار تازه را،
و خود تازه را.
نماز در میقات: ای رحمن! که دوست را مینوازی! ای رحیم که آفتاب رحمتت، جز تو دیگر کسی را نخواهم ستود که حمد ویژه توست. نماز میقات! هر قیامش و هر قعودش، پیامی است و پیمانی که از این پس، ای خدای توحید هیچ قیامیو هیچ قعودی، جز برای تو و جز به روی تو نخواهد بود.
محرمات: هر چه تو را به یاد میآورد، هرچه دیگران را از تو جدا میکند، وهرچه نشان میدهد تو در زندگی کهای؟ چکارهای؟ هر چه یادگار دنیاست، هرچه روزمرگیها را برای تو تداعی میکند،
هرچه بویی از زندگی پیش از میقات دارد، و هر چه تو را به گذشته مدفونت باز میگرداند، مدفون کن.
و خدا ترا دعوت کرده است، ندا داده است، که بیا، و اینک تو آمدهای، اینک پاسخش را میدهی: لبیک!
لبیک اللهم لبیک، ان الحمد والنعمة لک والملک لا شریک
لک لبیک!
کعبه: در آستانه مسجدالحرامی، اینک، کعبه در برابرت! یک صحن وسیع و در وسط یک مکعب خالی، ناگهان بر خود میلرزی! حیرت، شگفتی، کعبه در زمین، رمزی از خدا در جهان
مصالح بنایش؟ زمینش؟زیورش؟
قطعههای سنگ سیاهی که از کوه “عجون” کنار مکه، بریدهاند و
ساده، بیهیچ هنری، تکنیکی، تزئینی، برهم نهادهاند و همین!
و کعبه روبه همه، رو به هیچ، همه جا، و هیچ جا،
“همهسوئی”یا”بیسوئی”خدا!
رمز آن: کعبه!
امّا….
شگفتا! کعبه در قسمت غرب، ضمیمهای دارد که شکل آن را
تغییردادهاند، بدان “جهت” داده است،
این چیست؟
دیواره کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه.
نامش؟
حجر اسماعیل!
حجر! یعنی چه؟
یعنی دامن!
راستی به شکل یک “دامن” است، دامن پیراهن، پیراهن یک زن!
آری،
یک زن حبس،
یک کنیز!
کنیزی سیاهپوست،
کنیز یک زن،
این دامان پیراهن هاجر است، دامانی که اسماعیل را پرورده است،
اینجا ” خانه هاجر ” است
و اینجا، خانه خدا، دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و تمامیحج به خاطرهی هاجر پیوسته است،
و هجرت، بزرگترین عمل، بزرگترین حکم، از نام هاجر مشتق است،
پس هجرت؟
کاری هاجروار!
و ای مهاجر که آهنگ خدا کردهای، کعبهی خدا است و
دامان هاجر!
طواف: آفتابی در میانه و برگردش، هر یک، ستارهای، در فلک خویش،
دایرهوار، برگرد آفتاب
به رود بپیوند تا جاودان شوی، تا جریان یابی تا به دریا رسی،
چرا ایستادهای؟ ای شبنم؟ در کنار این گرداب مواج خویش آهنگ،
که با نظم خویش، نظم خلقت را حکایت میکند، به گرداب بپیوند!
قدم پیش نه!
حجرالاسود، بیعت: از”رکن حجرالاسود” باید داخل مطاف شوی، از اینجاست که وارد منظومه جهان میشوی،
حرکت خویش را آغاز میکنی،”در مدار” قرار میگیری، در مدار خداوند، اما در مسیر خلق!
در آغاز باید، حجرالاسود را”مس” کنی. با دست راستت، آن را لمس کنی
و بید رنگ خود را به گرداب بسپاری.
این”سنگ” رمزی از”دست” است، دست راست، دست کی؟
دست راست خدا.
طواف میکنی، دیگر خود را بیاد نمیآوری، به جای نمیآوری، تنها عشق است،
جاذبه عشق و تو یک “مجذوب”!
از طواف خارج میشوی، در پایان هفتمین دور؟
هفت؟ آری!
اینجا هفت، شش به علاوه یک نیست، یعنی که طواف من برگرد خدا،
و هفت؛ یاد آور”خلقت جهان” است.
و اکنون دو رکعت نماز، در مقام ابراهیم.
اینجا کجاست؟ مقام ابراهیم، قطعه سنگی با دو رد پا،
ردپای ابراهیم، ابراهیم بر روی این سنگ ایستاده و
حجرالاسود-سنگ بنای کعبه- را نهاده است.
و اکنون
جاری شو، سیل شو،
بکوب و بروب و بشوی و……
…… بر آی!
حج کن!
و اکنون ابراهیمی شدهای!
مقام ابراهیم: اکنون به آن من راستینت رسیدهای…..
در مقام ابراهیم میایستی، پا جای پای ابراهیم مینهی؟
رویاروی خدا قرار میگیری، او را نماز میبری.
ابراهیموار زندگی کن، معمارکعبهی ایمان باش
سرزمین خویش را منطقه حرم کن،
که در منطقه حرمی!
سعی: نماز طواف را، در مقام ابراهیم پایان میدهی
و آهنگ”سعی”میکنی، میان دو کوه صفا و مروه، به فاصله سیصد و اند متر.
سعی، تلاش است، حرکتی جستجوگر، دارای هدف، شتافتن، دویدن
در طوف، در نقش هاجربودن،
و در مقام، در نقش ابراهیم و اسماعیل، هر دو.
و اکنون سعی را آغاز میکنی،
و باز به نقش هاجر برمیگردی.
هاجر تنها،
دوان بر سرکوههای بلند بیفریاد!
در جستجوی آب!
آری آب، آب خوردن!
نه آنچه ازعرش میبارد، آنچه از زمین میجوشد!
مادی مادی! همین مادهی سیالی که بر زمین جاری است و زندگی مادی
تشنهی آن است، بدن نیازمند آن است، که در تن تو
خون میشود، که در پستان مادر شیر میشود، و در دهان
طفل آب است!
طواف، روح و دگر هیچ!
و سعی، جسم و دگر هیچ!
و ناگهان، یکباره معجزهآسا!
- به قدرت نیاز و رحمت مهر-
زمزمهای!
“صدای پای آب”،
زمزم!
و تقصیر، پایان عمره: و درپایان هفتمین سعی، بر بلندای مروه،
از احرام برون آی، اصلاح کن، جامهی زندگی بپوش،
آزاد شو، از مروه، سعی را ترک کن، تنها و تشنه با دستهای
خالی، به سراغ اسماعیلت،
تنهایی تو به سر آمده است،
زمزم، در پای اسماعیل تو میجوشد،
خلق در پیرامون تو حلقه زدهاند،
و چه میبینی؟
ای خسته از”سعی”
بر عشق تکیه کن!
ای انسان مسئول!
بکوش!
که اسماعیل تو تشنه است،
و ای”انسان عاشق”
بخواه!
که عشق معجزه میکند.
گوشت را، بر دیواره قلبت بنه، به نرمی بفشر، زمزمهاش را میشنوی،
از سنگستان مروه، به سراغ زمزم رو،
از آن بیاشام، در آن شستشو کن.
امید آنکه این طواف و این شستوی روحانی نصیب همگی ما گردد
“آمین”
وی درباره برخیاز حوادث تاریخی و مذهبی ازجمله حادثه کربلا دیدگاههایی را عنوان کرده است.
تاثیر امام حسین (ع) بر اندیشههای دکتر شریعتی و خلق روح حماسی و نگاه حسینی وی، در همه آثارش به وضوح دیده میشود.
بازتاب حماسه حسینی در جولان فکر و روحیه وی بسیار گسترده، شورانگیز و عمیق است به گونهای که بسیاری از جریانات سیاسی و اجتماعی و رویدادهای تاریخی را با رویکرد به حادثه کربلا تحلیل و ارزیابی میکند.
پرداختن به عاشورای حسینی از منظر دکتر شریعتی بیشتر انعکاس یک قریحه قوی، احساس شورانگیز و ترجمان روح حماسی و بیتاب اوست.
از این رو در این نوشتار سعی شده در حد وسع، دیدگاه دکتر شریعتی در این موارد به تصویر کشیده شود..
* مفهوم شهید در اندیشه شریعتی
نوع فهم دکتر شریعتی از مفهوم عالی شهید، برداشتی خالص، عمیق و ناب از فرهنگ اصیل اسلامی است. وی در تعریف کلمه “شهید” میگوید: “شهید در لغت، به معنای حاضر، ناظر، به معنای گواه و گواهیدهنده و خبردهنده راستین و امین و هم چنین به معنی آگاه و نیز به معنی محسوس و مشهود ، کسی که همه چشمها به اوست و بالاخره به معنی نمونه، الگو و سرمشق است.”
“شهید” زنده، جاوید، حماسه ساز، عارف، آگاه، انتخاب گر و روزی خوار نعمالهی است و این اصیلترین دریافت از متون و فرهنگ اسلامی به شمار میرود ، چنانچه قرآن کریم نیز بدان اشاره می کند.
دکتر شریعتی در جای دیگر مینویسد: “شهید، قلب تاریخ است هم چنان که قلب به رگهای خشک اندام، خون، حیات و زندگی میدهد، جامعهای که رو به مردن میرود، جامعهای که فرزندانش ایمان خویش را به خویش، از دست دادهاند و جامعهای که به مرگ تدریجی گرفتار است، جامعهای که تسلیم را تمکین کرده است، جامعهای که احساس مسئولیت را از یاد برده است و جامعهای که اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش بازمانده است.
شهید همچون قلبی، به اندامهای خشک مرده بیرمق این جامعه، خون خویش را میرساند و بزرگترین معجزه شهادتش این است که به یک نسل، ایمان جدید به خویشتن را میبخشد.”
شهادت، برندهترین سلاحی است که هیچ دشمنی را یارای مقاومت در برابر آن نیست. مرحوم شریعتی در اینباره مینویسد:”یکی از بهترین و حیات بخشترین سرمایههایی که در تاریخ تشیع وجود دارد، شهادت است.”
“در فرهنگ ما شهادت، مرگی نیست که دشمن ما بر مجاهد تحمیل کند.
* مفهوم شهادت در اندیشه شریعتی
از نظر شریعتی “شهادت” مرگ دلخواهی است که مجاهد با همه آگاهی و همه منطق و شعور و بیداری و بینایی خویش، آن را انتخاب میکند.
شهادت، در یک کلمه برخلاف تاریخهای دیگر که حادثهای، درگیری و مرگ تحمیل شده بر قهرمان و در نهایت یک تراژدی است،در فرهنگ ما، یک درجه است، وسیله نیست، خود هدف است، اصالت است، خود یک تکامل، یک علو است، خود یک مسئولیت بزرگ است، خود یک راه نیم بر به طرف صعود به قله معراج بشریت است و یک فرهنگ است.”
* شهادت امام حسین (ع) در نظر شریعتی
دکتر شریعتی همچنین مینویسد:”امام حسین (ع) یک شهید است که حتی پیش از کشتهشدن خویش به شهادت رسیده است نه در گودی قتلگاه،بلکه در درون خانه خویش، از آن لحظه که به دعوت ولید حاکم مدینه که از او بیعت مطالبه میکرد ، “نه” گفت، این، “نه” طرد و نفی چیزی بود که در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است.”
او همچنین مینویسد: “شهادت حسینی شرایط ویژه خود را میطلبد وقتی ظلم، انحطاط و انحراف همهگیر میشود و ارزشهای والای اسلامی مسخ میگردد و موعظهها بر گوشهای سنگین کارگر نمیافتد، حسین باهمه دانایی به عدم توانایی خود در پیروزی ظاهری بر دشمن، علنا به پیشواز مرگ میرود و با انتخاب شهادت، بزرگترین کاری را که میشد کرد، انجام میدهد.”
* شرایط نهضت امام حسین (ع)
شریعتی پیرامون شرایط نهضت امام حسین (ع) مینویسد: “شکل مبارزهای که حسین انتخاب کرده، قابل فهمیدن نیست مگر این که اوضاع وشرایطی که حسین در آن شرایط، قیام خاص خودش را آغاز کرد، فهمیده شود.
اکنون حسین مسئول نگاهبانی انقلابی است که آخرین پایگاههای مقاومتش از دست رفته است واز قدرت جدش و پدر و برادرش، یعنی حکومت اسلام و جبهه حقیقت و عدالت، یک شمشیر برایش نمانده و حتی یک سرباز! سالهایی است که بنیامیه همه پایگاههای اجتماعی را فتح کرده است.”
اسلام در این زمان، چون پوستین وارونه شده،ارزشهای اسلامی رنگ باخته و دین با حاکمیت افراد فاسد و غاصب، رو به انحطاط و انحراف میرود.
امام حسین (ع) در چنین شرایطی برای اصلاح دین جدش قیام میکند و از یک سو، نیرویی برای تغییر وضع موجود ندارد و از دیگر سو، در سکوت خود مشعل امیدی نمیبیند.
* امام حسین (ع) مسئولیت جهاد در راه عقیده را دارد
دکتر شریعتی همچنین مینویسد: “فتوای حسین این است: آری! در نتوانستن نیز بایستن هست برای او زندگی، عقیده و جهاد است. بنابراین، اگر او زنده است وبه دلیل این که زنده است، مسئولیت جهاد در راه عقیده را دارد. انسان زنده، مسئول است و نه فقط انسان توانا. و از حسین، زندهتر کیست در تاریخ ما، کیست که به اندازه او حق داشته باشد که زندگی کند؟ و شایسته باشد که زنده بماند.
نفس انسان بودن، آگاه بودن، ایمان داشتن، زندگی کردن، آدمی را مسئول جهاد میکند و حسین مثل اعلای انسانیت زنده، عاشق و آگاه است. توانستن یا نتوانستن، ضعف یا قدرت، تنهایی یا جمعیت، فقط شکل انجام رسالت و چگونگی تحقق مسئولیت را تعیین میکند نه وجود آن را.”
* هنر خوب مردن
شریعتی در اینباره نیز معتقد است: “امام حسین (ع) فرزند خانوادهای است که هنر خوب مردن را در مکتب حیات، خوب آموخته است.
آموزگار بزرگ شهادت اکنون برخاسته است تا بههمه آنها که جهاد را تنها در توانستن میفهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد که شهادت نه یک باختن، که یک انتخاب است انتخابی که در آن، مجاهد با قربانی کردن خویش در آستانه معبد آزادی و محراب عشق، پیروز میشود و حسین وارث آدم – که به بنیآدم زیستن داد – و وارث پیامبران بزرگ – که به انسان چگونه باید زیست را آموختند – اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم چگونه باید مردن را بیاموزند.”
* آثار شهادت امام حسین (ع)
شریعتی مینویسد: “برخی درباره آثار شهادت حسینی تردید کردند و آن را قیامی خواندهاند که شکست خورده است شگفتا! کدام جهاد و کدام جنگ پیروزی بوده است که دامنه فتوحاتش در سطح جامعه در عمق اندیشه و احساس و در طول زمان و ادوار تاریخ ، این همه گسترده و عمیق و بارآور باشد.
حسین با شهادت “ید بیضاء” کرد ، از خون شهیدان “دم مسیحایی” ساخت که کور را بینا میکند و مرده را حیات میبخشد… اما نه تنها در عصر خویش و در سرزمین خویش، که شهادت جنگ نیست، رسالت است، سلاح نیست، پیام است، کلمهای است که با خون تلفظ میشود.”
* شهدا زنده جاوید
شریعتی در این خصوص نیز معتقد است: “آنها که تن به هر ذلتی میدهند تا زنده بمانند، مردههای خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانی که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمدهاند ومرگ خویش را انتخاب کردهاند درحالی که صدها گریزگاه آبرومندانه برای ماندنشان بود و صدها توجیه شرعی و دینی برای زنده ماندن شان بود توجیه و تاویل نکردهاند و مردهاند، اینها زنده هستند.
آیا آنها که برای ماندنشان تن به ذلت و پستی، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زندهاند هر کس زنده بودن را فقط در یک لش متحرک نمیبیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین را با همه وجودش میبیند، حس میکند و مرگ کسانی را که به ذلتها تن دادهاند تا زنده بمانند، میبیند.”
* مسئولیت ما
“این که حسین فریاد میزند پس از این که همه عزیزانش را در خون میبیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمیبیند فریاد میزند که: “آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد” مگر نمیداند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد؟ این سئوال، سئوال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سئوال،انتظار حسین را از عاشقانش بیان میکند و دعوت شهادت او را به همه کسانی که برای شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مینماید.”
* حضرت زینب (ع)
نمیتوان از کربلای حسین نوشت و در آن، از کار بزرگ زینبی یادی نکرد، زیرا حادثه کربلا با نقش مکمل و بیبدیل حضرت زینب (س) کامل میشود.
مرحوم شریعتی در این مورد میگوید: “رسالت پیام از امروز عصر، آغاز میشود. این رسالت بر دوشهای ظریف یک زن، “زینب” زنی که مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخته است و رسالت زینب دشوارتر و سنگینتر از رسالت برادرش.
آنهایی که گستاخی آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند، تنها به یک انتخاب بزرگ دست زدهاند اما کار آنها که از آن پس زنده میمانند، دشوار است و سنگین.
و زینب مانده است، کاروان اسیران در پیاش، و صفهای دشمن تا افق در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش. وارد شهر میشود، از صحنه بر میگردد.
آن باغهای سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوی گلهای سرخ به مشام میرسد. وارد شهر جنایت!، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و جلادی شده است، آرام و پیروز، سراپا افتخار بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد میزند: (سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد، افتخار نبوت، افتخار شهادت…)
“اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید، کربلا در تاریخ میماند.” امام حسین (ع) مظهر و سمبل حق است که در همه عصرها، چون نمادی زنده و خروشان، ظهور پیدا میکند و همه کسانی را که از پاسداری حقیقت زمان خود طفره میروند، به یاری میطلبد و در واقع یاری طلبیدن امام عشق در کربلا، انعکاس موج اندیشه اسلامی برای کمک به حق در همه زمانهاست.
به واقع سیدالشهدا زندهترین شهید تاریخ است،نام او، یاد او، خاطره او و داستان شگرف کربلای او، همه و همه در طول تاریخ برای همه نسلها نیروبخش، حیات آفرین، امید زا و انقلاب گستر است.
خون حسین، مایه حیات بخشی است که در گذر زمان بر کالبد ملتها دمیده میشود و آنها را به زندگی فرا میخواند و حسین (ع) زنده جاویدی است که هر سال، دوباره شهید میشود وهمگان را به یاری جبهه حق زمان خود، دعوت میکند
منبع : ایرنا

خواهران، برادران!
اكنون شهیدان مردهاند، و ما مردهها زنده هستیم. شهیدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستیم، آنها كه گستاخی آن را داشتند كه ـ وقتی نمیتوانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بیشرمان ماندیم، صدها سال است كه ماندهایم. و جا دارد كه دنیا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبونی ـ بر حسین(ع) و زینب(س) ـ مظاهر حیات و عزت ـ میگرییم، و این یك ستم دیگر تاریخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم.
امروز شهیدان پیام خویش را با خون خود گذاشتند و روی در روی ما بر روی زمین نشستند، تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند.
در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاریخ ما، تشیع، عزیزترین گوهرهایی كه بشریت آفریده است، حیات بخش ترین مادههایی كه به تاریخ، حیات و تپش و تكان میدهد، و خدایی ترین درسهایی كه به انسان میآموزد كه میتواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و میراث همه این سرمایههای عزیز الهی به دست ما پلیدان زبون و ذلیل افتاده است.
ما وارث عزیزترین امانتهایی هستیم كه با جهادها و شهادتها و با ارزشهای بزرگ انسانی، در تاریخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اینهمه هستیم، و ما مسؤول آن هستیم كه امتی بسازیم از خویش، تا برای بشریت نمونه باشیم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علی الناس و یكون الرسول علیكم شهیدا» خطاب به ماست.
ما مسئول این هستیم كه با این میراث عزیز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ایمانمان و كتابمان، امتی نمونه بسازیم تا برای مردم جهان شاهد باشیم و شهید باشیم و پیامبر(ص) برای ما نمونه و شهید باشد.
رسالتی به این سنگینی، رسالت حیات و زندگی و حركت بخشیدن به بشریت، بر عهده ماست، كه زندگی روزمرهمان را عاجزیم!
خدایا! این چه حكمت است؟
و ما كه در پلیدی و منجلاب زندگی روزمره جانوریمان غرقیم، باید سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكانی باشیم كه در كربلا برای همیشه، شهادتشان و حضورشان را در تاریخ و در پیشگاه خدا و در پیشگاه آزادی به ثبت رساندهاند.
خدایا این باز چه مظلومیتی بر خاندان حسین؟
اكنون شهیدان كارشان را به پایان رساندهاند. و ما شب شام غریبان میگرییم، و پایانش را اعلام میكنیم و میبینیم چگونه در جامعه گریستن بر حسین (ع)، و عشق به حسین (ع)، با یزید همدست و همداستانیم؟ او كه میخواست این داستان به پایان برسد.
اكنون شهیدان كارشان را به پایان بردهاند و خاموش رفتهاند، همهشان، هر كدامشان، نقش خویش را خوب بازی كردهاند. معلم، مؤذن، پیر، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافی و كودك، هر كدام به نمایندگی و بهعنوان نمونه و درسی به همه كودكان و به همه پیران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان! مردنی به این زیبایی و با اینهمه حیات را انتخاب كردهاند.
اینها دو كار كردند، این شهیدان امروز دو كار كردند، از كودك حسین (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاری قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خویشاوند یا بیگانه، و تا آن مرد اشرافی و بزرگ و باحیثیت در جامعه خود و تا آن مرد عاری از همه فخرهای اجتماعی، همه برادرانه در برابر شهادت ایستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پیران و جوانان همیشه تاریخ بیاموزند كه باید چگونه زندگی كنند ـ اگر میتوانند ـ و چگونه بمیرند ـ اگر نمیتوانند.
این شهیدان كار دیگری نیز كردند: شهادت دادند با خون خویش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند، در محكمه تاریخ انسان. هر كدام به نمایندگی صنف خودشان. شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاریخ بشری ـ نظامی كه سیاست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و اندیشه را و احساس را و اخلاق را و بشریت را همه را ابزار دست میكند تا انسانها را قربانی مطامع خود كند و از همه چیز پایگاهی برای حكومت ظلم و جور و جنایت بسازد ـ همه گروههای مردم و همه ارزشهای انسانی محكوم شده است.
یك حاكم است بر همه تاریخ، یك ظالم است كه بر تاریخ حكومت میكند، یك جلاد است كه شهید میكند و در طول تاریخ، فرزندان بسیاری قربانی این جلاد شدهاند، و زنان بسیاری در زیر تازیانههای این جلاد حاكم بر تاریخ، خاموش شدهاند، و به قیمت خونهای بسیار، آخور آباد كردهاند و گرسنگیها و بردگیها و قتل عامهای بسیار در تاریخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
و اكنون حسین (ع) با همه هستیاش آمده است تا در محكمه تاریخ، در كنار فرات شهادت بدهد:
شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاریخ.
شهادت بدهد به نفع محكومان این جلاد حاكم بر تاریخ.
شهادت بدهد كه چگونه این جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاریخ میخورده است.با علی اكبر (ع) شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام جنایت و در نظامهای جنایت چگونه قهرمانان میمردند. با خودش شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاریخ چگونه زنان یا اسارت را باید انتخاب میكردند و ملعبه حرمسراها میبودند یا اگر آزاد باید میماندند باید قافلهدار اسیران باشند و بازمانده شهیدان، با زینبش!
و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنایت، جلاد جائر بر كودكان شیرخوار تاریخ نیز رحم نمیكرده است. با كودك شیرخوارش!
و حسین (ع) با همه هستیاش آمده است تا در محكمه جنایت تاریخ به سود كسانی كه هرگز شهادتی به سودشان نبوده است و خاموش و بی دفاع میمردند، شهادت بدهد.
اكنون محكمه پایان یافته است و شهادت حسین (ع) و همه عزیزانش و همه هستیاش با بهترین امكانی كه در اختیار جز خدا هست، رسالت عظیم الهیاش را انجام داده است.
دوستان!
در این تشیعی كه، اكنون به این شكل كه میبینیم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشیع راستین جوشان بیدار كننده، سخن بگوید، پیش از دشمن، به دست دوست قربانیش میكنند، درسهای بزرگ و پیامهای بزرگ، و غنیمتهای بسیار و ارزشهای بزرگ و خدایی و سرمایههای عزیز و روحهای حیات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاریخ نهفته است.
یكی از بهترین و حیاتبخشترین سرمایههایی كه در تاریخ تشیع وجود دارد، شهادت است.
ما از وقتی كه، بهگفته جلال «سنت شهادت را فراموش كردهایم، و به مقبرهداری شهیدان پرداختهایم، مرگ سیاه را ناچار گردن نهادهایم» و از هنگامی كه به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی كه بهجای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س) بودن، یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شدهاند و بس، در عزای همیشگی ماندهایم!
چه هوشیارانه دگرگون كردهاند پیام حسین (ع) را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را، پیامی كه خطاب به همه انسانهاست.
این كه حسین (ع) فریاد میزند ـ پس از این كه همه عزیزانش را در خون میبیند و جز دشمن و كینه توز و غارتگر در برابرش نمیبیند ـ فریاد میزند كه «آیا كسی هست كه مرا یاری كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنی؟» مگر نمی داند كه كسی نیست كه او را یاری كند و انتقام گیرد؟ این سؤال، سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ماست. و این سؤال انتظار حسین (ع) را از عاشقانش بیان میكند و دعوت شهادت او را به همه كسانی كه برای شهیدان حرمت و عظمت قایلند اعلام مینماید.
اما این دعوت را، این انتظار یاری از او را، این پیام حسین (ع) را ـ كه «شیعه میخواهد» و در هر عصری و هر نسلی، شیعه میطلبد ما خاموش كردیم به این عنوان كه به مردم گفتیم كه حسین (ع) اشك میخواهد. ضجه میخواهد و دگر هیچ، پیام دیگری ندارد. مرده است و عزادار میخواهد، نه شاهد شهید حاضر در همه جا و همه وقت و «پیرو».
آری، این چنین به ما گفتهاند و میگویند!
هر انقلابی دو چهره دارد: چهره اول: خون، چهره دوم: پیام.
و شهید یعنی حاضر، كسانی كه مرگ سرخ را به دست خویش به عنوان نشان دادن عشق خویش به حقیقتی كه دارد میمیرد و به عنوان تنها سلاح برای جهاد در راه ارزشهای بزرگی كه دارد مسخ میشود انتخاب میكنند، شهیدند حی و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پیشگاه خدا كه در پیشگاه خلق نیز و در هر عصری و قرنی و هر زمان و زمینی.
و آنها كه تن به هر ذلتی میدهند تا زنده بمانند، مردههای خاموش و پلید تاریخند، و ببینید كه آیا كسانی كه سخاوتمندانه با حسین (ع) به قتلگاه خویش آمدهاند و مرگ خویش را انتخاب كردهاند، در حالی كه صدها گریزگاه آبرومندانه برای ماندنشان بود، و صدها توجیه شرعی و دینی برای زنده ماندنشان بود، توجیه و تاویل نكردهاند و مردهاند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها كه برای ماندشان تن به ذلت و پستی رها كردن حسین (ع) و تحمل كردن یزید دادند؟ كدام هنوز زندهاند؟
هركس زنده بودن را فقط در یك لش متحرك نمیبیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین (ع) را با همه وجودش میبیند، حس میكند و مرگ كسانی را كه به ذلتها تن دادهاند، تا زنده بمانند، میبیند.
آنها نشان دادند، شهید نشان میدهد و میآموزد و پیام میدهد كه در برابر ظلم و ستم، ای كسانی كه میپندارید: «نتوانستن از جهاد معاف میكند»، و ای كسانی كه میگویید: «پیروزی بر خصم هنگامی تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهید انسانی است كه در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگ خویش بر دشمن پیروز میشود و اگر دشمنش را نمیكشد، رسوا میكند.
و شهید قلب تاریخ است، همچنانكه قلب به رگهای خشك اندام، خون، حیات و زندگی میدهد. جامعهای كه رو به مردن میرود، جامعهای كه فرزندانش ایمان خویش را به خویش از دست دادهاند و جامعهای كه به مرگ تدریجی گرفتار است، جامعهای كه تسلیم را تمكین كرده است، جامعهای كه احساس مسؤولیت را از یاد برده است، و جامعهای كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاریخی كه از حیات و جنبش و حركت و زایش بازمانده است، شهید همچون قلبی، به اندامهای خشك مرده بیرمق این جامعه، خون خویش را میرساند و بزرگترین معجزه شهادتش این است كه به یك نسل، ایمان جدید به خویشتن را میبخشد.
شهید حاضر است و همیشه جاوید.
كی غایب است؟
حسین (ع) یك درس بزرگتر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمهتمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد كردند. این حج را نیمهتمام میگذارد و شهادت را انتخاب میكند، مراسم حج را به پایان نمیبرد تا به همه حجگزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است. در آن لحظه كه حسین (ع) حج را نیمهتمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كسانی كه به طواف، همچنان در غیبت حسین، ادامه دادند، مساوی هستند با كسانی كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاویه در طواف بودند، زیرا شهید كه حاضر نیست در همه صحنههای حق و باطل، در همه جهادهای میان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، میخواهد با حضورش این پیام را به همه انسانها بدهد كه وقتی در صحنه نیستی، وقتی از صحنه حق و باطل زمان خویش غایبی، هركجا كه خواهی باش!
وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی كه شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعهات نیستی، هركجا كه میخواهی باشد، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یكی است.
شهادت «حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ» است.
و غیبت؟!
آنهایی كه حسین (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غایب شدند، اینها همه با هم برابرند، هرسه یكیاند:
چه آنهایی كه حسین (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشد و مزدور او، و چه آنهایی كه در هوای بهشت، به كنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت، حسین (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشیدند و در گوشه محرابها و زاویه خانهها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهایی كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زیرا در آنجا كه حسین(ع) حضور دارد ـ و در هر قرنی و عصری حسین (ع) حضور دارد ـ هركس كه در صحنه او نیست، هركجا كه هست، یكی است، مؤمن و كافر، جانی و زاهد، یكی است. این است معنا این اصل تشیع كه قبول هر عملی یعنی ارزش هر عملی به امامت و به رهبری و به ولایت بستگی دارد! اگر او نباشد، همه چیز بیمعناست و میبینیم كه هست.
و اكنون حسین حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسلها، در همه جنگها و در همه جهادها، در همه صحنههای زمین و زمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همه نسلها و عصرها بعثت كند.
و تو، و من، ما باید بر مصیبت خویش بگرییم كه حضور نداریم.
آری، هر انقلابی دو چهره دارد؛ خون و پیام! رسالت نخستین را حسین(ع) و یارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پیام است. پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است. زبان گویای خونهای جوشان و تنهای خاموش، در میان مردگان متحرك بودن است. رسالت پیام از امروز عصر آغاز میشود. این رسالت بر دوشهای ظریف یك زن، «زینب» (س)! ـ زنی كه مردانگی در ركاب او جوانمردی آموخته است! ـ و رسالت زینب (س) دشوارتر و سنگینتر از رسالت برادرش.
آنهایی كه گستاخی آن را دارند كه مرگ خویش را انتخاب كنند، تنها به یك انتخاب بزرگ دست زدهاند، اما كار آنها كه از آن پس زنده میمانند دشوار است و سنگین. و زینب مانده است، كاروان اسیران در پیاش، وصفهای دشمن، تا افق، در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش، وارد شهر میشود، از صحنه برمیگردد، آن باغهای سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوی گلهای سرخ به مشام میرسد، وارد شهر جنایت، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و جلادی شده است، آرام، پیروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد میزند:
«سپاس خداوند را كه این همه كرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»
زینب رسالت رساندن پیام شهیدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زیرا پس از شهیدان او به جا مانده است و اوست كه باید زبان كسانی باشد كه به تیغ جلادان زبانشان برده است.
اگر یك خون پیام نداشته باشد، در تاریخ گنگ میماند و اگر یك خون پیام خویش را به همه نسلها نگذارد، جلاد، شهید را در حصار یك عصر و یك زمان محبوس كرده است. اگر زینب پیام كربلا را به تاریخ باز نگوید، كربلا در تاریخ میماند، و كسانی كه به این پیام نیازمندند از آن محروم میمانند، و كسانی كه با خون خویش، با همه نسلها سخن میگویند، سخنشان را كسی نمیشنود. این است كه رسالت زینب سنگین و دشوار است. رسالت زینب پیامی است به همه انسانها، به همه كسانی كه بر مرگ حسین(ع) میگریند و به همه كسانی كه در آستانه حسین سر به خضوع و ایمان فرود آوردهاند، و به همه كسانی كه پیام حسین(ع) را كه «زندگی هیچ نیست جز عقیده و جهاد» معترفند؛ پیام زینب به آنهاست كه:
«ای همه! ای هركه با این خاندان پیوند و پیمانداری، و ای هركس كه به پیام محمد مؤمنی، خود بیندیش، انتخاب كن! در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمینی كه آمدهای، پیام شهیدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفتهاند: كسانی میتوانند خوب زندگی كنند كه میتوانند خوب بمیرند. بگو ای همه كسانی كه به پیام توحید، به پیام قرآن، و به راه علی (ع) و خاندان او معتقدید، خاندان ما پیامشان به شما، ای همه كسانی كه پس از ما میآیید، این است كه این خاندانی است كه هم هنر خوب مردن را، زیرا هركس آنچنان میمیرد كه زندگی میكند. و پیام اوست به همه بشریت كه اگر دین دارید، «دین» و اگر ندارید «حریت» ـ آزادگی بشر ـ مسؤولیتی بر دوش شما نهاده است كه به عنوان یك انسان دیندار، یا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهید حق و باطلی كه در عصر خود درگیر است، باشید كه شهیدان ما ناظرند، آگاهند، زندهاند و همیشه حاضرند و نمونه عملاند و الگویاند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انساناند.»
و شهید، یعنی به همه این معانی.
هر انقلابی دو چهره دارد:
خون و پیام
و هركسی اگر مسؤولیت پذیرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسی كه میداند مسؤولیت شیعه بودن یعنی چه، مسؤولیت آزاده انسان بودن یعنی چه، باید بداند كه در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین ـ كه همه صحنهها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ باید انتخاب كنند: یا خون را، یا پیام را، یا حسین بودن یا زینب بودن را، یا آنچنان مردن را، یا اینچنین ماندن را. اگر نمیخواهد از صحنه غایب باشد.
عذر میخواهم، در هر حال وقت گذشته است و دیگر فرصت نیست و حرف بسیار است و چگونه میشود با یك جلسه، از چنین معجزهای كه حسین در تاریخ بشر ساخته است و زینب پرداخته است، سخن گفت؟
آنچه میخواستم بگویم حدیث مفصلی است كه در این مجمل میگویم به عنوان رسالت زینب، «پس از شهادت» كه:
«آنها كه رفتند، كاری حسینی كردند،
و آنها كه ماندند، باید كاری زینبی كنند، وگرنه یزیدیاند»!...
از کتاب : حسین وارث آدم
شب عاشورا بود، عاشورای سال ۴۹؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای، که صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. منصرف شدم. اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه میتوانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم، اما چگونه میتوانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم – دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا میداشت، به پناه او میرفتم – برگرفتم، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمیشود تنها عزاداری کرد؟
نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد.
… پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را مینگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که میجوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
میترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش مینگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و …
میترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش مینگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا میبرم: اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو میافتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بیحاصل میکوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد… جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر …
… افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.
نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون میزند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشتههای خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر میکشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و … دیگر هیچ!
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا میآید و چشمانم را میسوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم میدهد، که: «هستم»، که «زندگی میکنم».
این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمیدهد؛ نمیتوانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر میلرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره مینگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز مییابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، ربالنوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من میلرزد، کنارتر میرود . روشن تر میشود و خطوط چهره خواناتر.
چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت میکند. سیمایی که … چه بگویم؟
مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و …
در پیرامونش، جز اجساد گرمیکه در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمیکند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز میگردد،
که : به کجا؟
نه پیش میرود،
که : چگونه؟
نه میجنگد،
که : با چه؟
نه سخن میگوید،
که : با که؟
و نه مینشیند،
که : هرگز !
ایستاده است و تمامی جهادش اینکه … نیفتد
همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا … خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم میدوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.
نمیتوانم تحمل کنم؛ سنگین است؛ تمامی«بودن»م را در خود میشکند و خرد میکند. میگریزم. اما میترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه میگریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش میگرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود میزنند، و مردانی با رداهای بلند و…….
عمامه پیغمبر بر سر و……. آه ! … باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو میدوم، گوشه آستین این را میگیرم، دامن ردای او را میچســــبم، میپرسم، با تمام نیــــــــاز میپرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمیگوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است
از کتاب حسین وارث آدم
انسان موجود خاصی است از پست ترین موجودات عالم خلق شده .
از خاک آفریده شده (خاک مظهر پستی است) ،
از گِل از حِمِاً مَسنون(گِل بوی ناک: لجن) ،
از صَلصال کَالفَخّار یعنی گل رسوبی خشک شده.
آدم از این آفریده شده از ماده ایکه میل به رسوب دارد ، مایل به ته نشین شدن؛ این لجن متعفن ته نشین شده ظرفِ روح خدا می شود.
بنابر این آدم مساویست با لجن به اضافه روح خدا.
روح خدا به چه معنا است؟
به معنای عالیترین و برترین ذات قابل تصور در همه وجود.
پس انسان ، هرمن ، هر فرد انسانی ، عبارت است از یک انتخاب یک تردید میان یک قطب لجنی و یک قطب روح خدایی.
فاصله یک بُعد انسان تا دیگر بعدش از منهای بی نهایت است تا به اضافه بی نهایت.
این فاصله عظیم مسیری است که انسان باید همواره طی کند.
انسان یک مهاجر دائمی است ، از لجن تا خداوند.
و کلام انٌا لله و اِنٌا اِلَیهِ راجِعون به این معناست که آدمی از منهای بی نهایت و پست ترین و پایین ترین وجود مادی باید صعود کند تا آخرین پله وجود ممکن در هستی.
و این فاصله که فاصله ای بی نهایت است و تکامل دائمی انسان را بیان می کند اسمش مذهب است و دین.
بنابر این رسالت و ماموریت سنگین انسان ، طی کردن این راه عظیم است از لجن تا خدا.
بر گرفته از کتاب میعاد با ابراهیم
سرمایه داری « پول » را جانشین « خدا »
و « تولید » را جانشین « توحید »
و « اقتصاد » را جانشین « عشق »
و « قدرت » را به جای « حقیقت »
و « لذت » را به جای « کمال » ،
« سلطه بر طبیعت » را به جای « تسلط بر خویش »؛
« قانون جنگلی » که وارث هزاران سال فرهنگ و قانون و حقوق می شود
و رابطه ها ،رابطه گرگان و سگانی که بر مرداری هجوم برده اند و این بر آن مخلب میکشد و این بر آن منقار؛
زندگی کردن برای مصرف،قربانی کردن « آسایش » برای ساختن و خریدن « وسایل آسایش » و در نهایت انسان پرستنده می ماند؛
اما نه دیگر چون گذشته پرستنده کمال، ارزش، زیبایی ها، مطلق، خیر، بینایی، آفرینندگی، جود، بلکه پرستنده دو چیز:
« سرمایه » و « سکس »
آگاه از اینکه آدمی اکنون بیگانه پول میشود و دیوانه لذت و بنده مصرف:
مسخ فطرت، بندگی و جنون در پست ترین و ننگین ترین شکلش.
بر گرفته از کتاب انسان بی خود
آزادی و برابری در نگاه شریعتی
ای آزادی چه زندانها برایت کشید ه ام و چه زندانها برایت خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرد ه ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت. من پرورده آزادای ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر و پیشوایم مصدق، مرد آزادی که هفتاد سال برای آزادی نالید. می هر چه کنند جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما من بدانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی، چه می کنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم و چه کنم.( مجموع آثار خود سازی انقلابی)
ای آزادی من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم و از هر چه که ترا در بند می کشد بیزارم.
ای آزادی مرغک پر شکسته زیبای من، کاش می توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت، سازندگان شب و تاریکی و سرما، سازندگان دیوارها و زندان ها و قلعه ها رهایت کنم، کاش قفست را می شکستم و در هوای پاک بی ابر بی غبار بامدادی پروازت می دادم، اما.....دستهای مرا نیز شکسته اند، زبانم را بریده اند، پاهایم را در غل و زنجیر کرده اند و چشمانم را نیز بسته اند. (مجموع آثار2 ص118)
پیدایش این احساس، احساس خفقان، احساس اسارت و تلاش و جستجو برای یافتن گریزگاهی بسوی آزادی، عالی ترین و امید بخش ترین دستآوردی است که تاریخ در مسیر تکاملی خویش به انسان امروز ارمغان می دهد و نشانه شورانگیز تولد انسانی دیگر است و به تعبیر درست تر، تولد انسان راستین، یا تحقق کامل انسان، چه انسان یعنی آزادی، و احساس اسارت، خود، آیه آزادی است و رنج بردن از اسارت، نشانه تولد آزادی، و این بشارتی است که اکنون دارد خدا از روح خویش، در آدم می دمد" و آدم بر صورت رحمان، آفریده می شود" و دارد"خلق و خوی خدا می گیرد" و آرمان خدا از "خلقت موجودی که در طبیعت، جانشین وی گردد"تحقق می یابد.(مجموع آثار 24 ص219)
به انسانی که گرسنه است از معنویت سخن گفتن و از کمال ارزشهای اخلاقی دم زدن، فریب و فاجعه است، حکمت الهی، آگاهی، معنویت، اخلاق، دین، در جامعه ای که از تضاد طبقاتی، از بهره کشی، از گرسنگی رنج می برد، آگاه کردن اوست به گرسنگی، به استثمار و به این تضاد. و نخستین دعوت دین دعوت اوست به "برابری" به "هرکس به اندازه حقش" و به "سیر شدن" و بزرگترین و مقدس ترین علم آموختن به اوست تا دیدگانش را به ریشه های گرسنگی، تضاد و استثمار بینا کند. (مجموع آثار 25 ص357)
زندگی برادرانه در یک جامعه جز بر اساس یک زندگی برابرانه محال است. چه نمی توان در درون اقتصادی که رنج اکثریت برای اقلیتی گنج می سازد و بنیاد آن بر رقابت و بهره کشی و افزون طلبی جنون آمیز و حرص استوار است و انسانها را به دو قطب متخاصم گنجور و رنجور تقسیم می کند و طبقه ای بوسیله طبقه ای دیگر استثمار و استخدام می شود و زندگی ای را می سازد که در آن بنی آدم همچون کرکسان حریص بر مرداری ریخته اند" و این مرآن را کشد مخلب و آن مر این را کشد منقار" با پند و اندرز و آیه و روایه "اخلاق" ساخت.
برادری دینی، وحدت ملی و یگانگی انسانی در نظام طبقاتی و اقتصادی استثماری و مالکیـت فردی، مضامین ادبی و فلسفی یی است که فقط بکار سخنرانی و شعر می آید و موضوع انشاء! توحید الهی در جامعه ای که بر شرک طبقاتی استوار است، لفظی است که تنها بکار" نفاق" می خورد
به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال ۱۳۴۸« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).
گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هایم و نوشته¬هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می¬داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.
همه امیدم به “احسان” است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:
یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬های زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده¬آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬های متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله¬ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه¬داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه¬ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می¬رود تا کجا می¬تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟
۱/ به لهجه خراسانی یعنی گنجشک
گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح¬های خارق¬العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان¬های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاه¬ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته¬ها و مصدق از میان همین “دوله” ها و “سلطنه” های “صلصال کالفخار من حماء مسنون”، و “اینشتین” از همین نژاد پلید و “شوایتزر” از همین اروپای قسی آدمخوار و “لومومبا” از همین نژاد برده و “مهراوه” پاک از همین نجس¬های هند و پدرم از همین مدرسه¬های آخوند ریزو … به هر حال “آدم” از لجن و “ابراهیم” از “آزر” بت تراش و “محمد” از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید می¬دهند که حساب¬های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می¬پرورد امیدوار باشم.
دوست می¬داشتم که “احسان” متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می¬ترسم از پوکی و پوچی موج نوی¬ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه¬های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی¬ها، از کسانی که به هر حال کاری می¬کنند بد می¬گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می¬سنجند و طبعا محکوم می¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشی¬های انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی¬های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی¬رسد ــ به منزل برمی¬گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می¬خوابند.
و نیز می¬ترسم از این فضلای افواه¬الرجالی شود:
از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.
و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،
و از روی فیلم¬های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،
و از روی مقالات و عکس¬های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست¬های فرنگی که از خیابان¬های شهر می¬گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،
و یا [ از روی] نشخوار حرف¬های بیست سال پیش حوزه¬های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،
و از روی کتاب¬های طرح نو ، “اسلام و ازدواج” ، “اسلام و اجتماع”، “اسلام و جماع”، اسلام و فلان و بهمان … اسلام شناس،
و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،
و از روی کتاب چه می¬دانم، در باب کشور¬های در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬های در حال رشد،
و از روی ترجمه های غلط و بی¬معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و …
خلاصه من به او “چه شدن” را تحمیل نمی¬کنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته¬ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده¬ام. هر رشته¬ای را بخواهد می¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می¬دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش می¬خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود می¬کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه¬ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکلیفش را باید معلوم می¬کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی¬کردم.
اما بیرون از همه حرف¬های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی¬های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه¬ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟
چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می¬برند! و چه گاوانسان¬هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می¬خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانواده¬ام کار می¬کردم و برای زندگی آنها زندگی می¬کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.
او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی¬ارزد، پلید است، پلید.
فرزندم! تو می¬توانی هر گونه “بودن” را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و می¬آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می¬ورزد و می¬پرستد و انتظار می¬کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت¬های روزمره زندگی و خیلی چیز¬های دیگر به آن صدمه می¬زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می¬بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می¬شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت¬هایش دارد مسخ می¬شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می¬کند. تو هر چه می¬خواهی باشی باش اما … آدم باش.
۲/ مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.
اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن، می¬پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ “شدن” انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته¬ای، کر باز گشته¬ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی¬ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه¬ای به بیرون می¬گشایند و پا به درون اروپا می¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می¬آورند حرفی نمی¬زنم که حیف از حرف زدن است. این¬ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته¬اند. چقدر آدم¬هایی را دیده¬ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده¬اند و با یک فرانسوی آشنا نشده¬اند. فلان آمریکایی که به تهران می¬آید و از طرف مموش¬های شمال شهر و خانواده¬های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می¬شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده¬است؟
اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده¬ای اتاق بگیری که به خارجی¬ها اتاق اجاره نمی¬دهند. در محله¬ای که خارجی¬ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. “کن مع الناس و لا تکن مع الناس” واقعا سخن پیغمبرانه است.
واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی¬ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.
[عشق] می¬تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه “جواد فاضل”، یا متین¬ترَش؛ “نظام وفا”، یا لطیف تـَرَش؛ “لامارتین”، یا احمق تـَرَش؛ “دشتی”، یا کثیف تـَرَش؛”بلیتیس”! و نیز می¬تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره¬ای بگشاید و شاید هم دری … و من نخستینش را تجربه کرده¬ام و این است که آن را “دوست داشتن” نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می¬کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیبایی¬ها (که کشف می¬کند،که می¬آفریند) چقدر در این دنیا بهشت¬ها و بهشتی¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی¬بیند و نمی¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی¬شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایه¬های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته¬است! زندگی کردن وقتی معنی می¬یابد که فن استخراج این معادن
۳/ با مردم باش و با مردم مباش
ناپیدا را بیاموزی و تو می¬دانی که چقدر این حرف با حرف¬های “ژید” به “ناتانائل”ش شبیه است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می¬کنم، تصادف با یکی دو روح فوق¬العاده است، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی¬گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. ” یکی” بیشترین عدد ممکن است. “دو” را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثه¬ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم.”برخوردم” (به هر دو معنی کلمه.
“کویر” را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته¬ام و به میراثت می¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها “نصیحت” که در زندگی مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معنی کلمه)
اما تو “سوسن” ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو “سارا”ی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیه¬ای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می¬وزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری می¬توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬ای شود مسلح به آگاهی¬ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬ای که می¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته¬اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می¬خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع!
آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! “هفده دی¬ای ها”! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از … عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان “شاباجی خانم” شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب
۴/ مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: “پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشته¬ام به رسم یادگار به تو تقدیم می کنم آثار پیری و “بابا” شدن به همین زودی در چهره ام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو می نویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد
چنین گفت مر جفت را نره شیر
که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم از او مهر و پیوند پاک
پدرش آب دریا و مادرش خاک
۱۳۳۸ پاریس علی شریعتی
آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! “هفده دی¬ای ها”! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از … عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان “شاباجی خانم” شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می¬کند و پاسور می¬زند. یک “ملا باجی” اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟
اما مسأله به همین سادگی¬ها نیست. “زن روز” آمار داده¬است که از ۱۹۵۶ تا ۶۶ (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازی ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرف¬ها … اما این¬ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. …. چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کرده¬ام. هر وقت آن “ملاباجی گشنیز خانم¬ها” را می¬بینم می¬گویم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن “جیگی جیگی ننه خانم¬ها” را می¬بینم، می¬گویم باز هم همین¬ها.
و اما تو همسرم. چه سفارشی می¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده¬ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا می¬شناسی و بدان صفات که مرا می¬خوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن¬های تو پدید نمی¬آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده¬ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.
به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده¬ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده¬ام همسر خوبی نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی¬های خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، می¬دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی¬آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده¬است که:
برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود
نوروز
نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار13 –هبوط در کویر- و به عنوان فصلی از کتاب کویر منتشر شده است. علی شریعتی در مقدمه این نوشته آورده است:«در اسفند سال 46 دانشجویان تاریخ به عنوان سفر علمی به عراق رفتند و من نیز ابتدا عازم بودم اما در آخرین لحظات ناگهان قسمت نشد. چون نوروز را در سفر بودند و آنجا جشن می گرفتند این نوشته را به در خواست همکارات گرامی بر سر راه نوشتم تا در آن اجتماع بخوانند. و اینک به یاد آن حادثه »
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده «عقل» تکرار را نمی پسندد: اما «احساس» تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است و طبیعت را از تکرار ساخته اند: جامعه با تکرار نیرومند می شود، احساس با تکرار جان می گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن طبیعت، احساس، و جامعه هر سه دست اندرکارند.
نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن رو هست که این قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا بک جشن تحمیلی سیاسی نیست. جشن جهان است و روز شادمانی زمین و آسمان و آفتاب و جشن شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر «آغاز».
جشن های دیگران غالباً انسان را از کارگاه ها، مزرعه ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغها و کشتزارها، در میان اتاق ها و زیر سقف ها و پشت درهای بسته جمع می کند: کافه ها، کاباره ها، زیر زمین ها، سالن ها، خانه ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می گیرد و از زیر سقف ها و درهای بسته فضاهای خفه لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه ها، به دامن آزاد و بیکرانه طبیعت می کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب لرزان از هیجان آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،
شاخه های شسته، باران خورده، پاک ...
نوروز تجدید خاطره بزرگی است: خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال آن فرزند فراموشکار که، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود، مادر خویش را از یاد می برد، با یادآوری وسوسه آمیز نوروز به دامن وی باز می گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد. فرزند در دامن مادر، خود را باز می یابد و مادر، در کنار فرزند و چهره اش از شادی می شکفد اشک شوق می بارد فریادهای شادی می کشد، جوان می شود، حیات دوباره می گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود.
تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر می گردد، نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز بر خلاف سنت ها که پیر می شوند فرسوده و گاه بیهوده رو به توانایی می رود و در هر حال آینده ای جوان تر و درخشان تر دارد، چه نوروز را ه سومی است که جنگ دیرینه ای را که از روزگار لائوتسه و کنفوسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می کشاند.
نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست: نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر، تحول، گسیختن، زایل شدن، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار، تنها تغییر است و ناپایداری، چه چیز می تواند ملتی را، جامعه ای را، در برابر ارابه بی رحم زمان – که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود هر پایه ای را می شکند و هر شیرازه ای را می گسلد – از زوال مصون دارد؟
هیچ ملتی یا یک نسل و دو نسل شکل نمی گیرد: ملت، مجموعه پیوسته نسل های متوالی بسیار است، اما زمان این تیع بیرحم، پیوند نسل ها را قطع می کند، میان ما و گذشتگانمان، آنها که روح جامعه ما و ملت ما را ساخته اند، دره هولناک تاریخ حفر شده است قرن های تهی ما را از آنان جدا ساخته اند : تنها سنت ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این دره هولناک گذر می دهند و با گذشتگانمان و با گذشته هایمان آشنا می سازند. در چهره مقدس این سنت هاست که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنارخویش و در «خود خویش» احساس می کنیم حضور خود را در میان آنان می بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت هاست.
در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می داریم، گویی خود را در همه نورزهایی که هر ساله در این سرزمین بر پا می کرده اند، حاضر می یابیم و در این حال صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد، رژه می رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است، این اندیشه های پر هیجان را در مغز مان بیدار می کند که: آری هر ساله حتی همان سالی که اسکندر چهره این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید همانجا همان وقت، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر و با ایمان سرخ رنگ، خیمه بر افراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده های سرد و خاموش نوروز را گرم و پر شور جشن می گرفتند.
تاریخ از مردی در سیستان خبر می دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه ها و آوارگی سپاهیان می گفت و مردم را می گریاند و سپس چنگ خویش را بر می گرفت و می گفت: " اباتیمار : اندکی شادی باید " نوروز در این سال ها و در همه سال های همانندش شادی یی این چنین بوده است عیاشی و «بی خودی» نبوده است. اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته ای که زمان و حوادث ویران کننده زمان همواره در گسستن آن می کوشیده است. نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان. همه نوروز را عزیز شمرده اند و با زبان خویش از آن سخن گفته اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است. اسلام که همه رنگ های قومیت را زدود و سنت ها را دگرگون کرد، نوروز را جلال بیشتر داد، شیرازه بست و آن را با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلاف و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت: سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین بر پا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و در دوران صفویه، رسماً یک شعار شیعی گردید، مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش، آنچنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز. این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است، در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهر پرستان را خطاب به خویش می شنیده است پس از آن در کنار آتشکده های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمه اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می خوانده اند از آن پس با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می کرده اند و اکنون علاوه بر آن با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی او را جان می بخشند و در همه این چهره های گوناگونش این پیر روزگار آلود، که در همه قرن ها و با همه نسل ها و همه اجداد ما، از اکنون تا روزگار افسانه ای جمشید باستانی، زیسته است و با همه مان بوده است ، رسالت بزرگ خویش را همه وقت با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و عظیم تر از همه پیوند دادن نسل های متوالی این قوم که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منارها بند بندش را از هم می گسسته است و نیز پیمان یگانگی بستن میان همه دل های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانه دوران ها در میانه شان حایل می گشته و دره عمیق فراموشی میانشان جدایی می افکنده است. و ما در این لحظه در این نخستین لحظات آغاز آفرینش نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز بر می افروزیم و درعمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ زده قرون تهی می گذریم و در همه نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما بر پا می شده است با همه زنان و مردانی که خون آنان در رگ هایمان می دود و روح آنان در دل هایمان می زند شرکت می کنیم و بدین گونه، بودن خویش، را به عنوان یک ملت در تند باد ریشه برانداز زمان ها و آشوب گسیختن ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و خالی از خوی برده رام و طعمه زدوده از شخصیت این غرب غارتگر کرده است، در این میعاد گاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه، در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم

لحظات بسیار حساسی بر ما میگذرد. ما اکنون سالهای تعیینکنندهای را میگذرانیم. ساعاتی از شب قدر را. به راستی احساس میکینم که باران «فرشتگان» و «روح»، فرو باریدن گرفته است و مطلع فجر، علیرغم این شب سیاه، نزدیکست.
ارزشهای تازهای خلق شده است و سرنوشت آینده ما اکنون دارد نوشته میشود. خودآگاهی ما و تکوین ایدئولوژیک اسلام و بازگشتش از صورت مجموعهای از علوم قدیم و سنن موروثی ناخودآگاه عامیانه به یک دعوت، رسالت و بعثت- آنچنانکه در آغاز بود-، به مرحلهای از تکامل رسیده است که دشمن را به هراس انداخته، و هر سرعتی یافته است که بسیاری از جناحهای نالایق، نیمهآگاه و یا ضعیف را از تعقیب آن عاجز کرده است.
آشفتگیها و مقاومتها
این است که بسیاری از این چهرهها یا فروماندهاند، یا حتی در برابر، به مقاومت برخاستهاند؛ زیرا پیشرفت این نهضت بسیاری از ارزشها و اعتبارها را نیز ساقط کرده است و آنان که ایمانشان با خودخواهیشان همواره عجین است و مذهب در عین حال برایشان پایگاهی از حیثیت اجتماعی یا منبعی از تغذیه اقتصادی نیز هست ناچار نمیتوانند در برابر آن بیتفاوت بمانند.
توطئهها از همه سو آغاز شده است و همدستی نیروهای نامجانس و متضاد از خودی و بیگانه در ریشهکن کردن آن به اوج رسیده است. شدت توطئهها به اندازهای است که در میان برخی از افراد و حتی گروههای خودمان نیز آشفتگیهایی را ایجاد کرده است و ابهامهایی و گاه تیرگیهایی و نومیدیهایی.
استقلال در قضاوت
این است که از همه جهت نیاز به یک تفسیر عمیق و روشنگر و [یک] تجزیه و تحلیل علمی مسائل احساس میشود. اگر بخواهیم در یک کلمه آخرین نقطه اوجی را که وجدان اجتماعی مردم ما در سیر تحول سیاسی و تکامل فکری خویش بدان رسیده است، بیان کنیم، کافی است بگوییم اکنون ما به مرحله «استقلال در قضاوت» رسیدهایم.
قضاوت در چه زمینهای و چه مسائلی؟ در تمامی آنچه قلمرو آگاهی و مسئولیت یک انسان روشنفکر یا یک جامعه بیدار به شمار میآید: قضاوت نسبت به جهانی که در آنیم، نسبت به وضعی که داریم و نسبت به تاریخ، مذهب، سرنوشت فردا و بالاخره ماهیت خویش و مایهها، کمبودها، ناهنجاریها، رنجها، نیازها و آرمانهای خویش.
اینها همه آیات روشن و بینات محکم این رسالت جدید و بعثت مجددی است که از دمیدن صور در قبرستان عصر ما و نزول دوباره آن روح بر کالبد فسرده نسل ما برپا شده است.
ما اینک آن دوره را که جامعهای دوقطبی داشتیم، گذراندهایم: جامعهای که تجزیه شده بود به اکثریتی از عوام که امل و مذهبی بودند و در نتیجه راکد، منحط، کهنهپرست و منجمد با جهانبینی بسته و هراسان از هرگونه نوآوری، و نسبت به آینده مأیوس و در برابر حال بیتفاوت و تنها در اندیشهزندگی روزمره، طهارت فردی و خانه آخرت، و در سوی دیگر اقلیتی متجدد که همه حیات و حرکت و تصمیمگیری و آیندهگرایی و تکوین و سرنوشت جامعه را در اختیار خود داشت و به دو بخش تقسیم میشد: یا مدرنیست فرنگی مآبی بود مصرفکننده ادا و کالای بورژوازی غرب، یا روشنفکر مارکسیستی که او نیز مصرفکننده ادا و کالای فکری سوسیالیسم صادراتی باز هم غرب، و اینک حرکتی آغاز شده که در هیچ یک از این قالبها نمیگنجد و با هیچ کدام از این ضابطهها قابل تفسیر و یا تعریف نیست. هرچند آنان که هنوز چشمشان بدین نور عادت نکرده است و چهره نور را دیر میشناسند، نمیتوانند اصالت آنرا اعتراف کنند و اساساً ماهیتش را تشخیص بدهند، و طبق معمول هر یک آنرا بر اساس ضابطههای پیشساختهای که در ذهن دارد توجیه و تعریف میکنند، و طبیعی است که مرتجعها آنرا «مدرنیسم» یا «مارکسیسم اسلامی» بنامند و مارکسیستها و مدرنیستها آنرا نوعی «ارتجاع مدرن» یا «مذهب مدرنیزه».
اما کسانی که هوشیاری آنرا دارند که یک واقعیت را بر اساس خصلتهای ذاتی آن و با شیوهای منطقی، تحقیقی، بیطرفانه و علمی بشناسند و تمیز دهند، نمیتوانند انکار کنند که آنچه اکنون در برابر خویش دارند، یک حرکت جدید و یک ایدئولوژی جدید (است) و آدمهایی با جهانبینی، روح، رفتار و اخلاق جدیدی در جامعه پیدا شدهاند، که ضابطههای خود را دارند، فرهنگ خود را، ایمان خود را؛ و با آنکه جوانند عمیقترین و شدیدترین تأثیرهای انقلابی را در تغییر ارزشها، چهرهها و رابطهها در متن جامعه و در اعماق خانوادههای سنتی نیز به جای گذاشتهاند و وزن و حضور خویش را در سطح جهانی به اثبات رساندهاند ، آنچنانکه قدرتها را نیز با وحشت متوجه خویش ساختند.
امروز دیگر قضاوتهایی چون: مذهب باعلم و تمدن مغایر است (که متجددهای مقلد فرهنگ استعماری غربی که مدرنیسم را تبلیغ میکردند به دهان ما گذاشته بودند) و یا مذهب افیون توده است (که مارکسیستها در برداشت از نقش ارتجاعی و تحذیری مذهب قرون وسطایی مسیحیت- کاتولیک در اروپا طرح کرده بودند) قضاوتهایی بسیار کهنه شده است که روشنفکران غیرمذهبی ما نیز اکنون (مگر آنکه هنوز در دایره تقلید و تکرار میچرخند) بر زبان نمیآورند. زیرا اسلام با چهره نوین خویش طلوعی یافته است که چنین تهمتهایی با آن سازگار نمینماید و حتی یک روشنفکر غیرمذهبی در برابر آن باید زبان دیگری و لااقل اگر هم تهمت میزند و نفی میکند، تعبیر دیگری را بجوید. و غالباً چنین روشنفکری هرچند به ایمان مذهبی نرسیده باشد، به این اصل رسیده است که حساب اسلام را باید از این برداشتها و تعبیرها که روشنفکران قرون 17 و 18 و 19 درباره مسیحیت تکرار میکردند جدا کرد و در برابر آن قضاوتی دیگر داشت، و غالباً در این قضاوتها اسلام را به عنوان یک دعوت مترقی و رسالتی مردمی معترفند.
بیداری و حرکت نوین
در اینجا نمیخواهیم یک بحث ایدئولژیک را مطرح کنیم و یا از اسلام نخستین و مسیر تحولات تاریخیای که پیموده است سخنی به میان آریم. بلکه موضوع سخن ما موج جدیدی است که اکنون در جامعه ما پدید آمده است و حرکتی که اسلام نوین یافته است و دعوتی که نسل جوان و آگاه را به شدت به خویش جذب کرده و به سرعت در زمان خود اثر گذاشته است: اسلامی که با «جهانبینی توحیدی»، «بازگشت به قرآن»، «احیای دعوت ابوذر» و «تشیع علوی» و «پیوند یافتن با انقلاب سربداریه به جای صفوی» در زمان حاضر مشخص میشود و خود را از اسلام ارتجاعی و تشیع صفوی و کلیسای رسمی موروثی جدا میسازد، و در برابر اسلام کهنهای که تنها در رابطه میان بازار و حوزه و پیوند حاجی و ملا مطرح بود، اسلامی است که به عنوان یک ایدئولوژی در متن زمان و در صحنه پیکارهای ایدئولوژیک و رویاروی هجوم امپریالیستی و در مسیر دردها و نیازها و آرمانهای انقلابی ملتهای ما مطرح است؛ و نه تنها از زمان، علم،تکنولوژی، تغییرات سریع در نظام زندگی و سیستم ارزشها و روابط انسانی و دگرگونیهای انقلابی نمیهراسد و به زوایای معابد نمیخزد. بلکه مدعی رهبری، خلاقیت و مسئولیت عصر خویش است در نجات انسان این عصر و پاسخگویی به دردها و ابهامها و اضطرابهای وجدان انسان امروز.
نقش شخصیتها
در عین حال نباید سطحی و عامیانه قضاوت کرد و این نهضت را یک رویداد شگفتانگیز غیرقابل پیشبینی و معجزهآسا تلقی نمود که بر اثر نبوغ این یا دلاوری آن، خدمات این بنیاد یا فداکاریهای آن گروه پدید آمده است، زیرا عمیقتر از آن است.
و با اینکه هرگز نباید نقش کسانی را که با اندیشه یا عمل در تکوین و تصحیح این حرکت بزرگ و عمیق دست داشتهاند انکار نمود، با این همه، بینش توحیدی و منطق علمی ایجاب میکند که شخصیتپرست نباشیم و آنچه را که از متن سنتهای الهی برمیآید و تنها در مسیر قوانین علمی حاکم بر جهان، تاریخ و انسان قابل تفسیر است، به صورت کاردستی شخصیتها، قهرمانها، نوابغ و چهرههای محبوب و مراد خویش توجیه نکنیم. زیرا یکی از جاهایی که منطق و بینش توحیدی را کاملاً در برابر فاشیسم، ارتجاع و مارکسیسم قرار میدهد دقیقاً تلقی شخصیتها است. چه، آنها که خدا را به عنوان معبود نفی میکنند، رهبران خویش را در محراب عبادت و قبله نماز و ستایش و پرستش خویش مینشانند، در حالی که خداپرست موظف است که حتی هر صبح و شام، همه عمر،تکرار کند و تلقین که: حتی محمد بنده اوست و تنها ابلاغکننده پیام او، از آنگونه که در گذشته بودهاند؛ و مرگ یا حیاتش در سرنوشت این پیام و در مسئولیت انسان تأثیری نمیتواند داشت و نباید داشته باشد.
و میدانیم که آخرین سفارش پیامبر ما به دخترش که در ستایش او شعری مدحآمیز میخواند این بود: «شعر مخوان، قرآن بخوان، و این آیه را بخوان که: وما محمد الا رسول قدخلت من قبلهالرسل، افأن مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم؟»
و آخرین سخنی که با خویش زمزمه میکرد، آنچنانکه گویی با ادای هر کلمه پارهای از روحش از کالبدش بیرون میآمد (چه لحن سخن، لحن یک محتضر بود)، این بود که «خدا لعنت کند مردمی را که گور پیامبرشان را عبادتگاه خویش میسازند».
. میبینیم که این طرز تفکر با آنچه در سخنان درخشانترین فلاسفه معاصر همچون «هگل»، «نیچه»، «شیلر»، «اشپلنگلر» و حتی «لنین» و روشنفکران انقلابی مائوئیست، استالینیست، مارکسیست، تیتیست، تروتسکیست و انواع دیگر «ایسم»ها و «ایست»هایی است که همه به اسم خاص چسبیده است، به نشانه آنکه مکتب آپاندیسی از یک رهبر و یک ابرمرد است، چقدر فاصله دارد.
عناصر سازنده و نگاهدارنده مکتب
اساساً یک نهضت عمیق فکری- اجتماعی از انبوه ذخایر معنوی و فرهنگیش تغذیه میکند و میدانیم که اسلام از این جهت بینهایت قوی و غنی است.
اسلام نه تنها به عنوان مجموعه عناصری که فرهنگ و ایمان نام دارد بسیار سرمایه دارد بلکه به ویژه عناصر سازنده، انقلابی و پیکارجویی که هم ایدئولوژی اسلام را و هم تاریخ اسلام را شکل دادهاند، کاملاً بدان حالتی استثنایی میدهند و آنرا از همه فرهنگها و مذهبهای دیگر تاریخ ممتاز میکنند، به ویژه اگر در تلقی شیعی آن مطرح باشد؛ زیرا تشیع اسلامی است که هرگز تا پیش از صفویه به سرنوشت محافظهکارانه و منجمدی که ایدئولوژیهای موفق پس از به دست آوردن زمام قدرت بدان دچار میشوند، دچار نشد. این است که پس از آنکه اسلام پس از مرگ رهبرش به صورت یک فلسفه قدرت حاکم درآمد، تشیع که به صورت اعتراضی از آغاز به مقابله با این نهضت برخاست، اسلام را از افتادن به این ورطه مانع شد و حالت انقلابی آنرا نگاهداشت. و در طول هزار سال پیکار سیاسی با تکیه بر آرمان «رهبری عصمت و نظام عدالت»، پاسخگوی رنجهای طبقه محروم در برابر اشرافیت، و ملتهای محکوم در برابر امپریالیسم ساسانی و رومی و، اکنون غربی شد، و نیز تحققبخش آرزوهای انسانهای آگاه که همواره با «جور» درگیر بودهاند، و حکومتی را که بر آزادی و حرمت انسانی استوار باشد جستجو میکردند.
بسیار کوتهنظرانه است که تشیع را از سقیفه و در محدوده درگیری میان «علی» و «ابوبکر و عمر» تلقی کنیم. تشیع ادامه مسیر حرکت و نهضتی بود که در متن فرهنگ بشری و به ویژه در مسیر جریان تاریخی فرهنگ ابراهیمی به نام «توحید»، همواره با تضاد طبقاتی، استثمار و حکومت زور و پول و حقکشی و استضعاف انسانی مبارزه میکرد، و برای «وحدت بشری» در برابر «نژادپرستی» و«عدالت طبقاتی» در برابر «استعباد و اشرافیت» و «حقپرستی» در برابر «فریب و جهل و سحر» مقابله داشته است، و این مسیر در اسلام به گونه جنگ میان پیامبر با اشرافیت قریش و سپس، اسلام با سلطنت ایران و امپراطوری روم تجلی کرد و آنگاه که خود به گونه «نظامی در خدمت قدرت حاکم» درآمد، تشیع به عنوان پاسدار وفادار این رسالت و بعثت تاریخی و وارث هزارها سال جهاد و شهادت برای آزادی و عدالت انسان چهره «علی» یافت و تا هنگامیکه با پیدایش صفویه و همدستی ملایان وابستهاش تشیع نیز به سرنوشت همان مذاهبی دچار شد که خود در طول تاریخش با آنها درگیر بود، همواره پرچمدار توحید به عنوان زیربنای آگاهی، برابری و آزادی انسان، ملتها و طبقات و وارث فرهنگ ابراهیمی و تاریخ تضاد میان فرعون و موسی، نمرود و ابراهیم، عیسی و قیصر، یحیی و هیرودیس، محمد و قریش، علی و معاویه و ... و «شهید و جلاد»، «مردم و جبار» و، به تعبیر قرآن، «ناس و خناس»، خود را در تاریخ انسان نمایاند.
دو کانون اندیشه و قدرت
اما صفویه از این فرهنگ و از این میراث پر از خون و تلاش و جهاد و ایثار و آگاهی و مسئولیت و حرکت دستمایهای برای ایجاد یک قدرت خشن سلطنتی و قومی و نظامی متعصبانه برای تحکیم قدرت حکومتش بر توده و استخدام ایمان توده در مبارزه با قدرت عثمانیها و همدستی با توطئهسازان مسیحیت اروپایی که از قدرت اسلام در اروپای شرقی و سلطهاش بر مدیترانه به هراس افتاده بود و زخمهای کاری خورده بود، بر گرد ایران و تشیع حصاری سیاه برافراشت و از ما و فرهنگ ما جزیرهای ساخت که با تاریخ اسلام و با قرآن و با دنیای اسلامی قطع رابطه کرد، و طبیعی است که پس از چندین نسل، درون این حصار به جمود، جهل و رکود مرگبار و انحطاط وحشتناک دچار شدو به مرحلهای از ارتجاع و انجماد رسید که مترقیترین دعوت انقلابی تاریخ به شکل یک فرقه متعصبانه بسته منجمد و ظاهرپرست، که تنها به درد سیستبازان و قدارهسازان میخورد، درآمد.
متأسفانه این سرنوشت شوم و مرگباری که به سراغ ما آمد، با آغاز دوران رکود و خواب اسلام را در دنیای اسلام را فراگرفته بود همزمان بود و آنچه این انحطاط را تشدید کرد، همزمانی خواب، مرگ و مصیبت ما بود با آغاز حرکت، بیداری و تجدید حیات دشمن اصلی ما «اروپای مسیحی»، که از مبارزات پیگیرش علیه قرون وسطی، کلیسا و دوران خواب، تقلید، تکرار و تعصب بهره میگرفت و بیدری، حرکت، آزادی و رشد سرمایهداریش با پیدایش ماشین توأم شد، و یکباره اسلام که خود را در برابر همه قدرتها آسیبپذیر مییافت و به نیروی ایمانش و به دلاوری جنگجویانش تکیه داشت، خود را در برابر ارتشهایی یافت که با سلاحهایی جادویی مسلح است؛ و شکستهای پیاپی، قهرمان تاریخ را به زانو درآورد و این پهلوان رویینتن با جادوگری و تیر سیمرغ دانش و صنعتی که اکنون به خدمت پول و زور درآمده بود نابینا شد و به خواب رفت.
شکست عثمانی، از دست دادن کشورهای اروپای شرقی، یونان، مجارستان، آلبانی، بلغارستان، یوگسلاوی و خلاصه شدن امپراطوری اسلامی به ترکیه جدید و سربرداشتن ملتها در درون امپراطوری، پیکره وحدت را تجزیه کرد و اسلام و قدرت جهانی اسلام که با ظهور صفویه از پشت خنجر خورد و از روبرو به زیر گلولههای توپ گرفتار آمد درهم شکست،و در چنین دورانی، مرکز قدرت جهانی اسلام که به مرض غربزدگی بسیار متعفن و میمونواری دچار شده بود، کشوری شد که همه مفاخر اسلامی و آن همه عظمت و شکوه تاریخیش را، خود، انکار کرد و به جای آن حماسهاش «ترک بودن» شد، و در این صورت، کاملاً مزاجش آماده، که یک قزاق وابسته ناگهان ظهور کند و نسخهای را که استعمار به دستش داده است برای تبدیل این کشور به یک آپاندیس مریض استعمار غربی آماده کند و کشوری که در قرون 15 با فتح قسطنطنیه فصلی در تاریخ بشر گشود که پایان قرون وسطی و آغاز قرون جدید را در غرب با آن تعیین میکنند، ترکیه جدیدی شد که با آتاتورک آغاز میشود و افتخاراتش: «تبدیل خطش به خط لاتین»، «تغییر روز تعطیل از جمعه به یکشنبه» و در نهایت، دستور رهبری انقلاب به برداشتن آفتابهها از همه مستراحهای مملکت! و به جای آن، ارتش پر از حماسه عثمانی که مدیترانه قلمرو قدرتش بود و سراسر اروپای شرقی را به زیر مهمیز خویش کشیده بود و ضربات کاری بر قلب امپراطوری مسیحیت میزد و ارتش و ایتالیا را در تنگنای محاصره به خفقان آورده بود، تبدیل شد به ارتشی که ریزهخوار سرمایهداری غرب است و نگهبان مزدور منافع استعمار در شرق؛ و عجبا (نمیتواند تصادفی باشد) که نسخه بدل آن از همه جهت در ایران که کانون تشعشع فرهنگی و فکری اسلام در سراسر مشرق از اینجا تا اقصای چین بود، و در طول هزار سال در ساختن بزرگترین تمدن و فرهنگ جهانی عظیمترین نقش و قویترین دست را داشت، نیز عمل شد، و دقیقاً در همین زمان بود. چه، ایران «مرکز درخشش اندیشه اسلام» بود و ترکیه «مرکز تجلی قدرت اسلام».
و این دو باید فلج میشد و شد، و باید با اسلام قطع رابطه میکرد و کرد. و ملتی که با روح اسلام زنده بود و غنا و قوتش را از این فرهنگ میگرفت و با این روح برپا بود و ماهیت و شخصیتش را بر اساس آن گرفته بود، باید تبدیل میشد به شبه فرنگیهای پوک و پوچی همانند بچهخانهای رؤسای قبایل بدوی قلب آفریقا که استعمار برای دلالی میان خود و بومیان از مردم بومی میساخت، میتراشید و رنگ میزد و «اسیمیلهها» (Assimiles) نامشان.
نهضت سلفیه
البته این سرنوشت شوم و این هجوم مصیبت و مرگ بیعکسالعمل بنود. اسلام علیرغم قدرتهای حاکمش که به پلیدی، فساد و ذلتپذیری دچار شده بود و یا رسماً به خدمت قدرتهای استعماری نوین درآمده بود، خود به یاری علمای پاکباز و تودههای وفادار و فرهنگ نیرومند و بیدارکننده و مترقی و محرکش در برابر آن به اعتراض برخاست و تلاشهای بسیاری در زمینه اندیشه عمل و قیام فکری و سیاسی و حتی نظامی آغاز شد، که خود، داستانی بسیار طولانی دارد.
از مصر گرفته تا الجزایر و مراکش و آمده تا ایران، هند و چین- همهجا- صحنه پیکار شد، و آنچه روشنفکران سیاهپوست از «امه سزر»، «فرانتس فانون»، «علیون دیوپ»، «کاتب یاسین»، «نیرره»، «سدار سنگور» و امثال اینها به نام «مبارزه با غربزدگی» و «بازگشت به اصالت خویش» آغاز کردهاند، اسلام لااقل از صد سال پیش آغازگر آن بود، و لااقل دنیا با چهره سید جمال اسدآبادی و دوستش محمد عبده و یاران رزمنده و اندیشمندشان آشنایند، که در اواخر قرن نوزدهم، نهضت بیداری، مبارزه با استعمار، بازگشت به اصالتهای اسلامی و تجدید تولد خویش را در سطحی بسیار گسترده و با شدتی انقلابی اعلام کردند و بیدارکننده ملتهای به خواب رفته اسلام بودند. نهضت بیداری و بازگشت به خویش که دقیقاً ترجمه اصطلاحی است که سید جمال ابتکار کرده است به نام «نهضت سلیقه»، و نوعی ارتدوکسی یا تکیه بر اسلام نخستین یعنی اسلام راستین میباشد، از این زمان شروع میشود و این زمانی است که هنوز انقلاب مارکسیستی در شوروی آغاز نشده، هنوز چین در خواب است، هند در دامن استعمار انگلیس آرام و راحت غنوده است، آفریقا به صورت ...
... که باز هم یک روشنفکر محقق مترقی فعلی دقیقاً به همان جای سیدجمال میچسبد که صد سال پیش رئیس پلیس ناصرالدین شاه چسبیده بود، و این تصادفی نیست؛ این، شیوه سگ است: وقتی صیاد در صحرا و کوه ناگهان خود را در برابر یک ببر یا یک شیر میبیند و ناچار با او درگیر میشود، سگ چوپان که با شیر نمیتواند برآید رندانه از زیر آلت وی را میچسبد و این تنها کاری است که میتواند کرد و تنها خدمتی که برای اربابش از او ساخته است، و این شیوه مرسوم جنگ سگ و شیر است.
به راستی نهضت سلفیه به رهبری سیدجمال و عبده چه کرد؟
اسلام در مسیری که این نهضت آغازگر آن بود چهها به دست آورد و در عین حال چه کمبودهایی داشت؟ در یک کلمه آنچه نمیتوان تردید کرد این است که اسلام در عصر ما رنسانس خویش را با سید جمال آغاز کرد. و این کاری کوچک نیست، که به تعبیری همه چیز است یا شروع همه چیز است.
زمینههای حرکت
این نهضت در دو زمینه آغازگر حرکتی بزرگ شد: یکی در زمینه سیاسی بود که بیش و کم همه با آن آشنا هستند و آن عبارت بود از:
1- بیداری روحهای خواب گرفته، روشنایی اندیشههای تاریک، برانگیختن ارادههای فلج شده و احیای شخصیت جامعهای که در نتیجه فساد نظامهای حاکم، انحطاط روحانیت و اشرافیت رسمی همراه با هجوم فرهنگ و ارزشهای استعماری غربی به تباهی رفته بود.
2- شناساندن چهره استعمارگر به ملتی مسلمان (چهرهای که به قول «آلبر ممی» نخستین بار که به کشورهای آفریقایی و آسیایی آمد، شمایل قدیسان را داشت با ادعاهایی پیامبرانه و رسالتی مسیحوار!)، و در نتیجه، برانگیختن تودههای مسلمان و به ویژه روشنفکران، برای مقابله با استعمار و پیریزی همه انقلابات ضداستعماری کشورهای اسلامی، افشاندن بذر بیداری و آگاهی سیاسی، آزادی، دموکراسی، پیشرفت، قانون و حقوق انسانی در مزرعه بایر وجدان این امت، وجدانی که مدتها بود کشت فرهنگی خویش را از دست داده بود و در عین حال به عنوان ملتی متمدن، با فرهنگ و پیشرفته دیگر وجود نداشت و سلطه جبارانه رجال فاسد و رژیمهای امپراطوری و سلطنتی و منحط، مستبد و متعصب حتی آرزوی رهایی و نیاز به قانون و حق زیستنی شرافتمندانه و مفهوم ترقی، خلاقیت و تمدن و پیشرفت را از آن برده بود.
این بذرافشانی بود که به زودی حاصل داد. در ایران، «انقلاب مشروطه» و در شمال آفریقا «بسیج نیروهای ضداستعماری علیه فرانسه» و در مصر، هند و ترکیه «شروع مبارزات سیاسی مترقی، تشکیل احزاب بسیار پیشرفته و پیریزی نهضتهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی عمیق».
3- در عین حال که سید جمال استعمار را با هوشیاری، بینش علمی و قاطعیت انقلابی میکوبید، و میدانیم که در آن دوره استعمار پرچمدار پیشرفت، ترقی و تمدن بود، این مقابلکوبی برخلاف بسیاری از رهبران ضداستعمار آسیا و آفریقا به عنوان عکسالعملی در برابر نوجویی و نوگرایی، که سوغات استعمار بود، گرایشی ارتجاعی و قهقرایی و سنتپرستانه نیافت، بلکه اتفاقاً سید جمال و عبده دو طلایهدار نهضت تسخیر تمدن فرنگی، استخدام ارزشهای علمی و عناصر مترقی مدنیت جدید و توجه و تکیه به پیشرفت علم، صنعت، نهادهای اقتصادی، حقوقی و اجتماعی سودمند و روشنبینی علمی به شمار میآیند. این دعوت تا آنجا است که این دو را میتوان نخستین روشنفکرانی تلقی کرد که با جمود، ارتجاع و کهنهپرستی طبقات منجمد و روحانیت سنتی، که پاسدار کهنگی و هراسان از نوگرایی و نوجویی بود، مبارزه کردند، تا آنجا که عبده، آنچنانکه از تفسیرش پیدا است، نهضت آشنایی و حتی توجیه علمی اسلام و تفسیر قرآن را بر اساس قوانین علمی و فرضیههای دانش غربی پایهگذاری کرد، و در این راه حتی، آنچنانکه طبیعت هر کار تازهای است، خالی از نوعی افراط و مبالغهکاری هم نبود تا آنجا که توجیهات رایجی از این قبیل که مثلاً «جن همان میکروب است» و یا کوشش برای تأویل آیات، احکام و عقاید بر پایه قوانین و علوم جدید، که بعدها بسیار توسعه یافت، بنیانگذارش عبده بود و راه گشایش سید جمال. و این کار، گرچه خالی از خطراتی نبود، اما در اینکه نقش بسیار انقلابیای در فرو ریختن برج و باروی جمود و تعصب داشت و پنجرهها را به روی جریانهای فکری و علمی جهان معاصر گشود نمیتوان شک کرد.
و اما در وجهه علمی کار: سید جمال، و به دنبال او عبده، بزرگترین گامی که برای نخستین بار در عصر ما برداشتند، کوشش در راه عقلی کردن بینش مذهبی بود و، چنانکه گفته شد، حتی علمی کردن کلام و تفسیر و احکام، به گونهای که این دو را میتوان مؤسس کلام جدیدی شمرد، که به جای پیوند با فلسفه یونان، منطق ارسطو و مکتبهای حکمت و علوم باستان، علوم جدید، فلسفههای جدید و فرضیات علمی اروپای قرن نوزدهم را زیربنای منطقی و استدلالی کلام کردند.
این کار اثر بزرگی در تضعیف قدرت ارتجاع، اختناق، کهنهگرایی و نابودی خرافات مذهبی و میل به کهنهپرستی، جمود و انحطاط که به ویژه در این عصر به اوج رسیده بود و اسلام را زندانی جهل و جمود ساخته بود، داشت و در عین حال از نظر علمی و اجتماعی نیز، پایههای تحول، حرکت و خلاقیت و پیشرفت را در جامعههای اسلامی و آشنایی اندیشههای مسلمان را با افکار، عقاید، زندگی، صنعت و به طور کلی فرهنگ و تمدن عصر ما ریخت.
نقطه ضعفهای حرکت
اما آنچه را به عنوان نقطهنظرهای ضعف کار و شیوه کار آنان میتوان گفت (البته باید یادآوری کرد که این نقطههای ضعف هرگز از ارزش نقش آنان نمیکاهد، زیرا لازمه آغاز هر کاری است)، -یکی دوگانگی شخصیت سید جمال و عبده است، بدینگونه که سید جمال به عنوان یک مصلح بزرگ اسلامی بیش از آنچه از چنین شخصیتی انتظار میرود غرق در مسائل دیپلماتیم و تلاشهای سیاسی میشود و بسیار کمتر از آنچه از چنین شخصیتی با چنین رسالتی شایسته است و بایسته، از مسائل فکری و تلاشهای ایدئولوژیک دور میماند، و همین انتقاد را، منتهی بطور معکوس، درباره عبده میتوان کرد: او نیز آنچنان در مسائل علمی غرق است که نمیتواند در تلاشهای سیاسی سید جمال با او همگامی کند و پا به پایش برود.
نقطه ضعف دیگر در «شیوهکار» این دو است: سید جمال مبارزه سیاسی را از بالا شروع کرد، در حالی که او به عنوان یک انقلابی برخاسته از متن مردم، حتی از طبقات روستا، و نیز به عنوان یک متفکر مترقی مسلمان، باید به میان توده میرفت و مخاطبش مردم میبود. و این شیوهای است که هم انقلاب (انقلابی راستین و عمیق)، روشنفکران انقلابی را بدان میخواند و هم اسلام و سنت پیامبر آنرا ایجاب میکند و پیروی از آن را واجب.
اما او، دریغا که همه قدرت انقلابی، این همه نیروی تلاش و حرکت و به ویژه آن درخشش خیرهکننده نبوغ فکری و سیاسیش را در رفت و آمد میان دربارها و در بازی میان رجال و بازیگران کثیف سیاست به هدر داد و بارآورترین سالهای پرتلاش عمرش را در آوارگی و دوندگی میان روسیه و ایران و ترکیه و لندن تباه کرد؛ و در نتیجه قربانی خیانتها، بیشرمیها و توطئهسازیهای رجال منحط، خیانتکار یا مأمور عصر خویش شد. جالب است که در یکی از نامههای خصوصیش که در سالهای آخر عمر به یکی از نزدیکانش مینویسد، خود بر این ضعف واقف است و بر آن افسوس میخورد و «کار با مردم» را توصیه میکند.
و اما عبده نتوانست خود را از قالبهای وجودی یک عالم محقق و مفسر متخصص اسلامی فراتر برد، گرچه در این قالب و در این پایگاه نقشی بسیار عمیق و حتی انقلابی ایفا کرد، آنچنانکه فرحت عباس رهبر انقلاب الجزایر در کتاب «La Nuit Coloniale» (شب استعماری)، که داستان مبارزات آزادیبخش ملت الجزایر است، آغاز بیداری و حرکت ضداستعماری شمال آفریقا را از لحظهای معرفی میکند که عبده به شمال آفریقا آمد و علما را جمع کرد و آنان را به جای غرق شدن در مسائلی فقهی، فلسفههای متافیزیکی و پرداختن به خرافات، ظواهر، تشریفات و شعائر، به بازگشت به قرآن دعوت کرد و خود برای نمونه تفسیری را شروع کرد که سرمشق دیگران شد و بازگشت روحانیت اسلام به قرآن موجب آن شد که قرآن نیز به جامعه، زندگی و به میان مسلمانان بازگردد و سنگ زیرین بنای انقلاب ضداستعماری شمال آفریقا گردد.
اما او نیز کار خویش را از علما و روحانیون جامعه آغاز کرد، و میدانیم که آنان نیز همچون سیاستمداران در یک نظام شکل گرفته منجمد از عناصر محافظهکار و «دم و دستگاهدار» هستند و نه میتوانند و نه میخواهند و نه میفهمند. بنابر این آنان نمیتوانند آغازکننده یک انقلاب مردمی باشند. باید مردم را بیدار کرد و برانگیخت و یک حرکت انقلابی را از متن ناس شروع کرد. و در این حرکت است که از میان روحانیت، عناصر هوشیار و پارسا و شایسته بدان خواهند پیوست و بافت ارتجاعی همراه با عناصر منحط و مرتجع، رفتهرفته عقب خواهند افتاد و محو خواهند شد. و این درسی است که از پیامبر آموختیم؛ و اساساً سنت پیامبر تنها اقوال و احادیث نیست، بلکه معنی حقیقی سنت، «روش»، «شیوه کار»، «از کجا باید آغاز کرد» و «چه خط سیری را و چه استراتژیای را برای رسیدن به هدف باید تعقیب کرد» است.
روحانیت شیعه
متأسفانه آثار نهضت سلفی نه در زمینه سیاسی، که بیدارگری فکری و بسیج و تحریک تودهها علیه استعمار و در مسیر انقلاب اجتماعی و مترقی باشد، و نیز آثار اصلاح فکری وتکان و تپش اعتقادی و رشد ذهنی و خودآگاهی ایدئولوژیک و عقلیگری و علمی شدن بینش مذهبی، هیچ کدام در ایران دامنه نیافت، هرچند در خارج از ایران سیر تحول و تکامل خویش را به طور مستمر طی کرد؛ و این بود که آنچه باید در اواخر قرن نوزدهم میداشتیم و بدان میرسیدیم، بیش از نیم قرن به تعویق افتاد؛ یعنی پس از جنگ بینالملل دوم یا بعد از شهریور 20 آغاز کردیم.
هرچند هیچگاه جامعه شیعه و حوزه روحانیت شیعه از تکان و از جنبش و از حرکتهای انقلابی خالی نبوده است، اما نه به عنوان یک جریان عمیق و دامنهداری که در مسیر حرکت فکری متن حوزه باشد، بلکه به عنوان قیام، اعتراض و ظهور روحهای انقلابی و شخصیتهای پارسا، آگاه و دلیری که به خاطر وفادار ماندن به ارزشهای انسانی و پاسداری از حرمت و عزت اسلام و مسلمین، گاهبهگاه در برابر استبداد، فساد و توطئههای استعماری قیام میکردهاند، و از اینگونه است قیامهایی که از زمان میرزای شیرازی تا اکنون، آیتالله خمینی، شاهد آن بودهایم.
اما چنانکه میدانیم، کار شخصیتهایی چون سید جمال، میرزای شیرازی، طباطبائی، بهبهانی، ثقهالاسلام،مدرس،میرزاکوچکخان، خیابانی و امروز طالقانی و حتی آیتالله خمینی- که مرجع بزرگ عصر ما هستند- نماینده روح حاکم بر حوزه نیست و این است که آنان در حرکت و دعوت خویش در میان توده و روشنفکران و نسل جوان یاران بیشتری مییابند تا در داخل حوزه و از میان همقطاران خویش؛ و چه بسا که این قیامها موقعیت روحانی آنان را تضعیف میکند، و سرنوشت آیتالله نائینی که به دفاع از مشروطه برخاست و شانس مرجعیتش را فدای آن کرد، نمونهاش!
این شخصیتها در طول این صد سال گرچه درخشانترین چهرههای برجسته روحانیت شیعه به شمار میآیند و قدرت و اثرگذاری کارشان را از ایمان مذهبی و مقام روحانی خویش میگیرند، و اساساً قیامشان، حتی در تحریم ضداستعماری تنباکو و یا در مبارزات ضداستبدادی مشروطه، یک قیام اسلامی و بر اساس مسئولیت دینیشان استوار بوده است، در عین حال، با همه عمق و عظمت و تأثیری که گاه کارشان پیدا میکرده، و نهضتی را که آغاز میکردهاند یک نهضت دینی به شمار میرفته است، هرگز با یک جهانبینی نوین اسلامی و اصلاح فکری و مکتب خاص ایدئولوژیک همراه نبوده است تا آنان را از دیگر مکتبهای فکری رایج ممتاز سازد، و غالباً نموداری از هوشیاری سیاسی رهبر و دلیری و ایمان و تقوای او بوده نه نماینده یک مکتب فکری نوین.
این است که ما نهضتهای سیاسی اسلامی بسیار داریم، اما نهضت فکری جدیدی نداشتهایم، بطوریکه حتی در مشروطه که یک انقلاب عمیق اجتماعی همراه با فرهنگ، فکر و ادبیات انقلابی و سیاسی و اجتماعی خاص خویش است، با اینکه بنیانگذاران و رهبران بزرگ آن، روحانیون برجسته و وعاظ انقلابی و مترقی بزرگی چون ثقهالاسلام و ملکالمتکلمین بودهاند، میبینیم روح و بینش مشروطه بیش از آنچه تحت تأثیر جهانبینی سیاسی و ایدئولوژیک اسلام یا شیعه باشد، تحت تأثیر فرهنگ انقلاب کبیر فرانسه است و این است که میبینیم تنها کار علمی که عالم شیعی در مشروطه میکند، کتاب «تنزیه المله و تنبیه الامه» نائینی است که آن هم تنها و تنها توجیه فقهی مشروطه فرنگی است، و گرنه نقش اساسی رهبران روحانی ما در مشروطه تکیه بر اصول کلی اخلاقی و انسانی از قبیل عدالت، آزادی، برابری، قانون و محکومیت ظلم، جور و استبداد بوده است، و نقش اساسی اسلام، «استخدام ایمان مذهبی در مسیر انقلاب» است و نه ارائه یک فلسفه سیاسی و فرهنگ انقلابیای که از متن ایدئولوژی اسلام یا مکتب تشیع برخاسته باشد.
بازگشت به خواب
و اما بعد از شهریور بیست و سقوط استبداد و پایان دوره اختناق و شروع آزادی اندیشه، هرج و مرج سیاسی، درگیریهای ایدئولوژیک و از سویی بازیافتن آزادی عقیده به وسیله روحانیت و در عین حال در درگیری با حریف فکری تازهنفس و نیرومندی به نام مارکسیسم، روحانیت، تحت تأثیر نظام صفوی (نظامی که در عین تجلیل ظاهری روحانیت، دین را و به تبع آن روحانیت را به خود وابسته کرده بود و در برابر خود به تمکین واداشته بود، و این نخستین سازشی است که تشیع و روحانیت شیعی با دستگاه قدرت میکند) و نیز تحت تأثیر جمود و انحطاطی که در درون قاجاریه به نهایت رسیده بود، (قرار داشت): مشروطه را منحرف کردند و او متوجه نشد، خواب بود؛ میرزا کوچکخانها و خیابانیها از میانشان برخاستند و پرچم انقلاب و آزادی و توطئهشکنی را در برابر استبداد داخلی و استعمار خارجی برافراشتند، و آنها همچنان در دثار خویش خزیده بودند و آنها را تنها گذاشته بودند تا نابود شدند؛ قراردادهای تقسیم ایران در 1907 و وابستگی یکپارچه ایران به استعمار انگلیس در 1919 گذشت،و مدرسها از میان آنان فریاد برآوردند، و آنان تکان نخوردند و به خوابشان ادامه دادند.
ناگهان بریدگاه قزاق قزوین به تهران ریخت و یکباره چهره ناشناختهای به نام رضاخان با نسخه بدل آتاتورک در دست، بر جامعه مسلط شد و نظامی بر اساس قومیت و آن هم قومیتی که با ارزشهای استعماری و وابستگی به فرهنگ، قدرت، اقتصاد، سیاست و حتی سلاح غرب و ارزشهای اخلاقی غرب وابسته است، پی رسخت و آنان مماشات کردند، جز در غائله رفع حجاب، که آن هم تنها آیتالله قمی فریاد برآورد، اما بیدنباله؛ به خیال اینکه در این مماشات بیضه اسلام حفظ خواهد شد و آنها به زندگی محصور در مدرسه و حجرهشان میتوانند ادامه دهند؛ و در لحظاتی که با یک فتوی میتوانستند مسیر تاریخ را، همچنانکه در واقعه تنباکو نشان دادند، عوض کنند، خاموشی را برگزیدند و بیست سال خفقان را تحمل کردند و از دست دادن همه آزادیها و حقوق انسانی و مذهبی را و حتی حق گریستن را، حتی داشتن عمامه و ریش و حتی پوشش نوامیسشان را.
شهریور بیست آمد، دیکتاتوری رفت و آزادیها رایگان نثار ما شد. اما روحانیت چنان در شور و شوق بازگشت به چادر و عبا و عمامه و ریش و حوزه و سینه و شله و هیأتهای مذهبی و برگزاری رسمی و علنی عزاداری غرق بود که نه خطر را احساس کرد و مسئولیت را. انگار نیم قرن توطئه و انحراف و بیست سال استبداد و ریشهکن کردن همه نهادهای اجتماعی و معنوی و سنتی و اخلاقی این جامعه برایشان کمترین تجربهای به بار نیاورد. نتیجه چه شد؟
تودههای مردم باز در پوست جمود و تعصب و تاریکی و اختناق خویش خزید و روحانیت باز به قالبهای سنتی خویش فرو رفت و نسل جوان تحصیلکرده و روشنفکران زمینه بیرقیبی برای غلبه مارکسیسم شد. مارکسیسم اکنون با خروارها کتاب و نوشته، با تشکیلات حزبی بسیار پیشرفتهای به نام حزب توده و پشتیبانی ارتش سرخی که شمال را اشغال کرده است، افراد آگاه نسل جوان و تحصیلکرده ما را فتح کرد، به گونهای که جامعه کاملاً دوقطبی شد: توده عوام و مذهبی، نسل جوان و تحصیلکرده تودهای، بازار: کانون مذهب، دانشگاه: کانون کمونیسم.
هیأتهای سینهزنی، کتابهای نوحه، دعاها، زیارتنامهها، سفرههای ابوالفضل پارتی و حجرههایی که سالها و سالها و سالها فقه میخواند و آن هم درباره حقوق خواجه، و تمیز کردن میان حیض و نفاس و آن همه پیچیدگیهای تکنولوژیک درباره طهارت و آداب بیتالخلاء و در برابر، تئاتر، کتابهای فلسفی، آثار ادبی، نثر نو، شعرنو، فکر نو، بهترین قلمها، بهترین اندیشههای اجتماعی، بهترین نبوغهای فکری و بهترین روحهای انقلابی، بهترین آگاهیها و تمامی نسل نو، بیدار، متعهد و پیشرو تنها در اختیار توده یا وابسته به آن و یا به هر حال در تغذیه آنچه او میپذیرد. خمس و زکات و نذر و نیاز در اختیار مذهب؛ علوم جدید، هنر ادبیات، حرکت و کوششهای انقلابی و مترقی در قلمرو کمونیسم.
نهضت ملی
دهه اول پس از شهریور بیست، اینچنین گذشت. نهضت ملی آغاز شد و رهبری را جبهه ملی به دست گرفت: شعار، «ملی شدن صنعت نفت و طرد استعمار انگلیس» و هدف، بازیافتن استقلال سیاسی ملت، تحکیم مشروطیت و نیل به قانون، آزادی، حقوق بشر، دموکراسی، پیشرفت و پاک کردن همه آثار شومی که دوران بیست ساله برجا گذاشته بود. اکنون در برابر جریان و قدرت سیاسی و فکری مارکسیسم یک جریان ملی و اصیل و مستقل در ایران آغاز شده است. گرچه همچون همیشه در متن این حرکت و پیشاپیش این نهضت، چهرههای صدیقی از روحانیت شیعه وجود داشت، اما این چهرهها، نماینده صداقت، آگاهی و مسئولیت انسانی خویش بودند نه نماینده و سخنگوی حوزه. حوزه، نسل جوان و تحصیلکرده خویش را در این بیست سال از دست داده بود. زیرا اکثریت آنها جذب دانشگاه، وزارت فرهنگ، دادگستری، اوقاف، صنایع مستظرفه و دیگر سازمانهای نوبنیاد دولتی و حتی نیروی ارتش شده بودند و در نتیجه حوزهای که پس از شهریور بیست تشکیل شد، عبارت بود از نسل پیری که پیش از کودتای 1299 به جای مانده بود و نوجوانانی که اکنون پس از آزادی از روستاها وارد حوزه شده بودند. و چنین ترکیبی در منحطتر کردن حوزه حتی از قبل کودتا مؤثر بود.
این بود که در چنین شرایط خطیر و خطرناکی که ملت ما و مذهب ما پس از جنگ و پس از شهریور بیست با آن مواجه بود، حوزه سرخوش از موفقیتهای محدود و سطحی و ظاهری که به دست آورده است، در حصار بسته خویش غنود و در جهان و جهانبینیای که عبارت از مثلث کوچکی بود میان نجف، قم و مشهد، تمامی مسئولیتش حفظ وضع موجود بود و پیداست که چنین وجودی با چنین محتوایی نمیتواند در برابر عمیقترین توطئههای استعمار و همچنین در برابر نیرومندترین ایدئولوژی فلسفی و انقلابی و سیاسی و طبقاتی مانند (ایدئولوژی) حزب توده که تشکیلات منظم، رهبری مشخص و در عین حال پشتیبانی نظامی و سیاسی ابرقدرت فاتح جهان را داشت مقاومت کند. در نتیجه استغاثه ملت را نشنید، و اصیلترین نهضت رهاییبخش ملت ما، که میتوانست عزت اسلام را در برابر هجوم امپریالیسم و استقلال اسلام را در برابر سلطه ایدئولوژی مارکسیسم ضیانت کند، از یاری روحانیت، که در آن روز تمامی نیرو و ایمان توده را در قبضه قدرت خویش داشت، بینصیب ماند، و (روحانیت) راه مماشات با قدرت حاکم و سازش با وضع موجود را پیش گرفت، به خیال اینکه به پاداش این سکوت، قدرت حاکم، زندگی عبا بر سر کشیده بیدرد و بیدردسرش را در دایره معبد و حجرهاش حفظ خواهد کرد، و در نتیجه نهضت ملی شکست خورد و دچار همان سرنوشتی شد که نهضت جنگل، که نهضت خیابانی، و تلاشهای بیثمر «مدرس» تنها.
سکوت و سازش
چون دیگر نقش فکری و اجتماعی روحانیت در تسکین افکار،تنها گذاشتن نهضت مردم و یا طرد اندیشه مارکسیستی ناچیز شد و قدرت مرکزی توانست دوران آشفتگی و ضعف پس از جنگ و انتقال قدرت را به سلامت بگذراند و بر نهضت ملی و هم حزب توده فائق آید و خود تجدید نیرو کند، آنچنانکه سنت همه قدرتها و ثروتمندان است و منطق سیاست ایجاب میکند، عهدشکنی و ناسپاسی کرد،و بالاخره در خرداد 42 با زشتترین و اهانتبارترین اتهام، پیوند مماشات روحانیت و سلطنت، که در شیعه 400 سال دوام داشت و در سنت 1400 سال و در مذهب همیشه، و در اسلام هرگز، گسست. چه، نگه داشتن آنچه دیگر به کار نمیآید، دور از سیاست است؛ آن هم تنها پایگاهی که به هر حال قدرت اعجازگر ایمان مردم را در اختیار دارد و بر روی ذخایر بیپایان انرژی و سوخت نشسته است و وارث تاریخی سراپا «زایش» و «خیزش» است و حامل فرهنگی قوی و غنی که ریشه در جان توده دارد و از سرچشمه سرشار و زلالی آب میخورد که از دل زمین و سینه خاک خویش میجوشد و به نهادها و ارزشهایی تعصب میورزد که قابل معامله نیست و برج و بارویی از اصالت و استقلال و تعصب، بر گرد موجودیت انسانی و ماهیت فرهنگی این ملت افراشته است که بازدارنده و تسخیرناپذیر است و در خاموشترنی ایامش ناگاه خفتهای از این اصحاب افسوس (ofesus) بیدار میشود و از کهف حجرهای بیرون میپرد و ابوذروار بر سر قدرت فریاد میزند و اسرافیلوار در صور قرآن میدمد و گورها را برمیشوراند و امنیت سپاه قبرستان را برمیآشوبد و محشر قیامتی برپا میکند.
این است که روحانیت شیعه نیز به خاطر ادامه زندگی گیاهی خویش، امر به معروف و نهی از منکر را از «رساله»اش و امامت و عدالت را از «رسالت»ش برداشت و نایب امام و پیرو پاپ شد و ذلت و بدعت جدایی دین از سیاست را پذیرفت تا از بد حادثات در امان ماند. به اقتضای ناموس و تقدیر و سنت لایتغر الهی که «من اعان ظالماً سلطه الله علیه»، قربانی ظلمی شد که در نجات از مهلکههای خطیر با سخن یا سکوت و حضور یا غیبت خویش به یاریاش شتافته بود.
روحانیت شیعه، ثمره هزار سال جهاد و شهادت مستمر شیعی در تاریخ اسلام را با 400 سال سازش اخیرش با دستگاه ظلم بر باد داد؛ اما سکوتش در این 40 سال از آن سازش 400 سالهاش ایمان براندازتر بود. چهل سال از 1299 تا 1342 که همه چیز در ایمان و فرهنگ و زندگی و خلق و خوی ملت ما عوض شد و استعمار فرهنگی و روحی و فکری تا مغز استخوان مردم ما رسوخ کرد و از درون همه را پوچ و پوک ساخت، آن هم چهل سالی که فرصتهای عزیز بسیاری در آن مدت برای نجات و عزت ما به چنگ آمد و دریغا که از آن هم، مارکسیسم بهره گرفت و در نتیجه مذهب از متن زندگی ما رفت و اسلام از وجدان مردم و شعور روشنفکر ریشهکن گشت و ما آن شدیم که اکنون میبینیم. و از این 40 سال، سکوت 22 ساله اخیرش از شهریور 20 تا خرداد 42 از همه ناموجهتر و شومتر و وحشتناکتر است و از این 22 سال، غفلت و عزلت و بیدردی و بیمسئولیتی و غیبتش از صحنه میان سالهای شهریور 20 تا مرداد 32 از همه بدتر، این دوازده سالی که به بهانه استبداد نیز نبود، اما هر لحظهاش فرصتی تعیینکننده و سرنوشتساز بود، سالهایی که حتی بسیاری از کشیشان بیدرد کاتولیک و روحانیون بیبوی بودایی و مرتاضان «خودکش» هندوچین به میدان آمده بودند و در راه اصلاح خرافات منحط و مترقی نمودن بینش و حرکت بخشیدن به روح مذهبی خویش، گام بر میداشتند و یا ملتهای خود را در کار بیداری و تلاشهای اصلاحی و انقلابی و آزادیبخش علیه جهل و رکود و رژیمهای استبدادی و نظامهای ضدمردمی و فاسد و قدرتهای استعماری یاری میکردند . و در جامعههای اسلامی نیز علمای اهل سنت، که همیشه از چشم شیعه متهم به بسته بودن باب اجتهادشان در دین و وابسته بودن به رژیمهای حاکم در دنیا بودهاند، از فرصتهای بینظیر جنگ جهانی و «مشغول شدن ظالمین به ظالمین» و بیچارگی قدرتهای استعمارگر انگلیس و فرانسه و ایتالیا و هلند و پرتغال و اسپانیا- که هر یک قطعهای از میهن مقدس ایمان و ملت راستین اسلام را دزدیده بود- بیش و کم در راه «به خود آمدن» مردم مسلمان و «کشف مجدد اسلام» و تکان خویش و تکانیدن روح و اندیشه و ایمان جامعه خویش از گرد و خاک و خس و خاشاک تاریخ بهره گرفتند و حضور اسلام را در صحنه زندگی انسان و سازندگی زمان و تضاد جبههها و نیروها و تنازع مکاتب و عقاید تجدید کردند؛ اما- شگفتا!- روحانیت شیعه که وارث پیامبروار مذهب «رهبری» و «تمدن» و شمشیر «دو دم» و آگاهی و آزادی و برابری مجسم و انقلابی مطلق و «روح شعلهور توفنده طوفان جهاد» و «خون روشنگر جوشنده آفتاب شهادت» و نایب امام «کتاب» و «ترازو» و «آهن» و حامل لوای طغیان توحید علیه طاغوت و مسئول «محرمسازی همه ماه و عاشوراسازی همه روز و کربلاسازی همه خاک» و سرفرازی «امر» و سرکشی «نهی» است، عبا بر سرش کشیده و در «سعی و هروله» میان «بازار سربسته» و «حجره دربسته و تنگنای جانکاه و گودی رزق یا زرق مهرابه» یا «محراب»هایی قتلگاه قیام امام حسین و یادآور شهادتگاه علی!...
منبع :مجموعه آثار27 – بازشناسی هویت ایرانی اسلامی
در واقع آزادی این امكان را برای انسان فراهم میسازد تا در راه جستوجوگری گام نهد و مقصد و مقصودی را برای خود طراحی نماید و به سمت و سوی آن سیر نماید.
توجه به این بعد اساسی وجود آدمی به گونهای است كه میتواند مبنا و ملاك انسانیت نیز شمرده شود. در واقع هر چقدر آدمی از این بعد وجودی خود، یعنی آزادی، بهره بیشتری ببرد، انسانتر و آدمیتر شمرده میشود. در غیر این صورت از دایره انسانیت خارج است. به دیگر سخن انسان با توجه به اینكه تكویناً و فطرتاً آزاد آفریده شده و با این ویژگی از سایر موجودات متمایز شده است، به میزانی كه میتواند بگوید «انتخاب میكنم» و «انتخاب نمیكنم»، انسان شمرده میشود و هر چه استعداد انتخابگری در او ضعیفتر باشد، كمتر انسان است. انسان، یك صفت و درجه است و هر كه از نظر علوم طبیعی جزء انسانها به شمار رود، لزوماً از نظر علوم انسانی در شمار انسانها نیست. (آثار، ج 14، ص 297 ـ 299)
از آنجا كه استعداد جستوجوگری انسان در اجتماع شكوفا میشود و بروز و ظهور مییابد، آدمی به آزادی اجتماعی میاندیشد و سعی در تحقق آن در جامعه دارد. این ویژگی و درخواست برای آزادی اجتماعی، در نگاه دكتر شریعتی، مهمترین دغدغه نسل جوان در یك جامعه است. اما این خواسته همواره از سوی پارهای از نظامهای سیاسی و اصناف قدرت به انحراف كشیده میشود. زیرا از یك سوی دامنه آزادی جنسی بر روی جوانان گشوده میشود و آنان را با آزادی جنسی، كه دست بر قضا مهمترین عنصر غریزی نیرومند در هر جوانی است، اغفال و سرگرم میكنند و از سوی دیگر راه را برای بسط و گسترش آزادیهای فردی در جامعه هموار میكنند تا ذهنها از آزادی اجتماعی، كه مهمترین و برترین نوع از آزادی در مسیر جستوجوگری است، دور بماند و تقاضا برای آن كاهش بیابد.
اما شریعتی بر این باور است كه بسط و گسترش بدون مانع آزادی جنسی و نیز آزادیهای فردی در واقع به نوعی انحراف از خواست و تحقق آزادی اجتماعی است. زیرا آزادی جنسی و آزادیهای فردی هر چه قدر هم كه افزایش یابد، اما منزلت و تأثیر آزادی اجتماعی را نخواهد داشت. در واقع انسان با تحقق آزادی جنسی و آزادیهای فردی نمیتواند به جستوجوگری خود در جامعه و در مسیر شدن استمرار و دوام بخشد. انسان در پرتو آزادی اجتماعی است كه میتواند در سرنوشت خود مشاركت جوید و به جستوجوگری فعالانه در عرصه اجتماع بپردازد.
به دیگر سخن، احساس آزادی كاذب به انسان دست میدهد. زیرا از آنجا كه آدمی احساس میكند از نظر فردی آزاد است، احساس آزادی میكند. در صورتی كه درست همانند این است كه در قفس مرغی را باز گذارند، اما در سالن بسته باشد. آزادیهای فردی تنها احساسی كاذب از آزاد شدن و به نوشته شریعتی حتی بدتر است؛ زیرا آگاهی نسبت به اسارت خویش، خود عاملی در جستوجوگری برای نجات است، اما هنگامی كه این آگاهی از بین برود و آدمی به طور دروغین احساس آزادی كند، دیگر كاری انجام نخواهد داد. (آثار، ج 20، ص 239 ـ 240) به عبارتی، جستوجوگری و انتخابگری آدمی به پایان راه میرسد و بعد اساسی وجود آدمی به فراموشی و انحراف كشیده میشود.
شاید بتوان گفت جستوجوگری آدمی تنها در آزادی و آن هم آزادی واقعی و نه آزادی كاذب معنا و مفهوم مییابد. تعبیر دیگری از آزادی در نوشتههای شریعتی، كه جستوجوگری را نشان میدهد، این است كه «آزادی یعنی امكان سرپیچی از جبر حاكم و گریز از زنجیر علیت كه جهان را و جان را میآفریند و به حركت میآورد و به نظم میكشد و اداره میكند.» (آثار، ج 24، ص 19) این امكان سرپیچی از جبر حاكم همانا اعتبار دادن به انسان و اراده انسان و بعد اساسی وجود و قدرت انتخابگری و جستوجوگری آدمی است كه او را از سایر جانداران متمایز میكند. شرایط و ویژگیای كه میتواند در برابر همه جبرهای حاكم به مبارزه برخیزد و او را به تحرك و پویایی مداوم و جاودانگی و قرب الاهی نزدیك سازد.
این بعد اساسی وجود آدمی، یعنی آزادی، در نوشتههای مرحوم شریعتی، البته با وجه دیگری از شخصیت آدمی گره خورده است. این وجه دیگر چیزی جز مسؤولیت نیست. از آنجا كه انسان آزاد است، مسؤول و پاسخگو شمرده میشود. برای یك انسان خدا پرست، مسؤولیت از عمق عالم وجود سر میزند و ریشه در واقعیت عینی بیرون از ذهن فرد و سنت جمع دارد. به نوشته شریعتی «مسؤولیت زاییده آزادی است و انسان چون آزاد است، مسؤول است.» (آثار ج 14، ص 203) و نیز «مسؤولیت نه ساختة مصلحت جمعی و نه در رابطة میان افراد یك جامعه، كه برآمده از ذات عالم وجود و در رابطة میان «اراده آگاه انسان» و «اراده آگاه جهان» معنی میشود.» (آثار، ج 2، ص 95)
مباحث دكتر شریعتی در باب آزادی با بحث وی در باب چهار زندان انسان كامل میشود. شریعتی بر این باور است كه چهار زندان است كه آدمی را در خود میفشارد و میبایست آدمی خود را از آنها خلاص نماید. این چهار زندان به این قرارند: نخست، زندان طبیعت و جغرافیا است كه با علوم طبیعی و تكنولوژی از آن رها میشود. دوم، زندان جبر تاریخ است كه كشف قوانین تاریخ و تحول و تكامل تاریخ او را از آن زندان رها میسازد. سوم، زندان نظام اجتماعی و طبقاتی است كه ایدئولوژی انقلابی او را از این زندان رها میكند. و چهارم، زندان خویشتن است. آدمی سر رشتهای دنیوی است؛ عناصری ابلیسی و الاهی، كششهایی كه او را به سوی خاك میكشاند و كششهایی كه او را به سوی خدا تصعید میبخشد.
بدین صورت، مباحث آزادی در آثار شریعتی با عرفان نیز گره میخورد. در واقع انسان خود یك انتخاب است و در همین موضع است كه مسؤولیت و خودآگاهی در انسان مطرح میشود و او به معجونی از تركیبهای غریزی و بیولوژیك، به یك اراده جوهری مصفای خودآگاه انتخاب كننده، آفریننده و تعیین كنندهی جهت و ایدهآل تبدیل میشود. و بدین گونه آدمی به «فلاح» میرسد. به نوشته شریعتی، فلاح، آزادی آدمی است از آخرین زندان كه زندان خویشتن است. خویشتنی كه غرایز طبیعی به همراه عادات سنتی و جبرهای تاریخی و اجتماعی بر روانشناسی او تأثیر منجمد كننده و تحجر بخشی نهادهاند. (آثار، ج 2، ص 141)
آزادی از زندان خویشتن در آثار شریعتی اهمیتی دو چندان مییابد. زیرا این زندان، سایر زندانها را نیز به همراه خود دارا است. از این رو مهمترین زندانی است كه اگر آدمی با مجاهدت و جستوجوگری از آن رها گردد به فلاح و رستگاری دست یافته است و به واقع از عنصر انتخابگری و جستوجوگری خود در عرصه اجتماعی و پارهكردن زنجیرهای عبودیت دیگران و رسیدن به قرب الاهی بهره برده است. چنین انسانی لایق انسان بودن است. زیرا از بعد اساسی وجود خود در جهت فلاح و كمال بهره برده است.
به هر حال آنچه به صورت بسیار كوتاه در باب مسأله آزادی در آرای دكتر شریعتی حاصل میشود اهمیت و ضرورت و اولویت آزادی آدمی در مسیر جستوجوگری و انتخابگری است. چونان كه خود شریعتی نیز این گونه بود و به نوشته مرحوم دكتر بهشتی، شریعتی جستوجوگری در مسیر شدن بود. این جستوجوگری جز با تحقق آزادی اجتماعی و جز با اولویت آزادی به همراه مسؤولیت و جز با آزادی خویشتن از پارهای زنجیرهای درونی و برونی پدید نخواهد آمد. جان كلام اینكه انسان است و مسؤولیت و انسان است و عرفان.