تبلیغات هیچ فیلسوفى نمىتواند فارغ از زمان و مكان خاص خویش زندگى كرده، به تفكر بپردازد. عوامل بسیارى بر زندگى و فكر فیلسوف اثر مىگذارند. اسپینوزا نیز از این قاعده مستثنا نبود. از جمله عواملى كه سبب آشنایى اسپینوزا با فلسفه شدند، متفكران یهودى و مسلمان پیش از وى بودند.
او یگانگى نهایى خالق و مخلوق را از ادبیات عرفانى یهود و عشق افراطى به مسائل اخلاقى را از ابنمیمون اخذ كرد. در «برهان وجودى» از سنت آنسلم و یا بهتر بگوییم: از تفسیرهاى فارابى و ابن سینا بر متافیزیك ارسطو تأثیر پذیرفت و براى «تحصیل سعادت» از این نظر ارسطویى بهره برد كه عقل نوعى عقال است و با تحت مهار درآوردن عواطف، انسان را به سعادت مىرساند. او در برداشتى كه از «سعادت» دارد، بیشتر افلاطونى است تا ارسطویى. فلسفه سیاسى او نیز تركیبى از فلسفه سیاسى هابز و گروتیوس است؛ زیرا از یك سو، مانند هابز مسأله سیاست را مسأله قدرت مىداند و تفاوتى بین حقیقت و قدرت قایل نمىشود و از سوى دیگر، مانند گروتیوس، حكومت مبتنى بر قانون عقلانى را به عالىترین نوع حكومت مىداند. اما در شاهكار خود، یعنى كتاب اخلاق، كاملاً متأثر از دكارت است و روش هندسى مبتنى بر تصورات واضح و متمایز را اساس كار خود قرار مىدهد.
در اینجا، پیش از هرچیز، باید خاطرنشان كرد كه زبان انسان فقط به صورت استعارى و مجازى مىتواند گویاى معانى بلند فلسفى گردد و هرقدر یك زبان فنىتر باشد، احتمال تفسیرهاى مختلف و گاه متضاد از آن بیشتر مىشود و به همین دلیل، ابرى از ابهام سراسر فلسفه اسپینوزا را فرا مىگیرد.
در بخش اول كتاب اخلاق، اسپینوزا با «برهان وجودى» به اثبات وجود خداوند مىپردازد و تفاوتى كه بیان او با بیان فلاسفه پیشین دارد، در این است كه او با این برهان، هم وجود خدا را ثابت مىكند، هم وحدانیت او را، هم وحدت وجود و هم یگانگى خالق و مخلوق را. البته فلسفه اسپینوزا بر این فرضیه نهایى بنا شده كه ذهن و عین كاملاً باهم تطابق دارند و اعیان درست به همان صورتند كه در اذهان جلوهگر مىشوند. اما چه چیزى به این فرضیه اعتبار مىبخشد؟ آیا روش تصورات واضح و متمایز و توسّل به ادراكات تام مىتواند ضامن حقّانیت آن باشد؟ مىتوان به این سؤال، پاسخ منفى داد و گفت: تعاریف اسپینوزا از ابتدا جعلى هستند و بنابراین، هیچ حقیقتى را بیان نمىكنند.
سه تعریف در فلسفه اسپینوزا نقش اساسى ایفا مىكنند: «جوهر» همان شیئى است كه ذاتش مستلزم وجودش است و نمىتوان آن را جز به عنوان موجود تصور كرد؛ و «حالت» آن شیئى است كه ممكن نیست بى نیاز از دیگرى به وجود آید. براساس این دو تعرف، جز جوهر و حالات آن هیچ شىء دیگرى موجود نیست و همه اشیا (جواهر و اعراض به معناى متعارف آن، اعم از جماد، نبات، حیوان و صفات و ویژگىهاى آنها) حالات آن جوهر یگانهاند. اما آن جوهر یگانه داراى صفات متعدد و احتمالاً نامتناهى نیز هست كه از میان آن صفات، انسان فقط دو صفت فكر و امتداد را مىتواند بشناسد، اوّلى مجموعه تصورات و مفاهیم است و دومى مجموعه اشیاى مادى، و این یكى از نقاط ابهام فلسفه اسپینوزا است كه چگونه ممكن است دو صفت مختلف، مبیّن ذات سرمدى و نامتناهى جوهر واحدى باشند؟ آیا صفات مطلقا نامتناهى هستند یا نامتناهى در نوع خویش هستند؟ در هر صورت، چرا فقط دو صفت موجود باشد، یا چرا فقط دو صفت قابل شناختن باشد؟
توماس كارسون مارك براى توجیه این مطلب، كه چگونه ممكن است حقیقت واحدى به دو طریق مختلف بیان گردد، جبر دكارتى و هندسه اقلیدسى را مثال مىزند كه در آنها، حقایق ریاضى با دو بیان كاملاً متفاوت تشریح مىشوند و در صورت درست و كامل بودن، هیچ تعارضى بین آنها مشاهده نمىشود، و هر تعارضى هست ناشى از نقص خود آنهاست و به آن حقایق ریاضى ارتباطى ندارد. بدین سان، اسپینوزا به این نتیجه مىرسد كه شناخت عالم مادى درست به همان اندازه ما را به شناخت خداوند نایل مىسازد كه شناخت عالم غیرمادى، و همانگونه كه انسان تركیبى از نفس و بدن نیست، بلكه شىء واحدى است كه گاهى تحت صفت فكر اعتبار مىشود و گاهى تحت صفت امتداد، همه اشیاى دیگر نیز چنینند. بنابراین، از لحاظ وجودشناسى، نفس چیزى جز بدن نیست و جز همان واقعیت كه به بدن نسبت داده مىشود واقعیت دیگرى ندارد.
اما باز هم این نقطه ابهام فلسفه اسپینوزا معلوم نمىشود كه منشأ تكثّر و تشخّص افراد انسان نفس است یا بدن و تا این مطلب روشن نشود، رابطه نفس و بدن نیز روشن نخواهد شد.
در بحث «شناخت»، اسپینوزا خطا را ناشى از عجز انسان در وصول به تصورات تام مىداند و با توصیف حقیقت به عنوان خاصیت ذاتى تصورات تام، فاصله بین ذهن و عین را از بین مىبرد، و همانگونه كه دكارت نقش اصلى را به شهود عقلانى مىداد و دلیل معتبر بودن تصورات واضح و متمایز انسان را فریبكار نبودن خداوند مىدانست، اسپینوزا نیز دلیل معتبر بودن ادراكات تام ما را شناخت تام و بالفعل خداوند معرفى مىكند و درست مانند دكارت، دچار یك دور منطقى مىشود.
از سوى دیگر، هرچه اتفاق مىافتد از روى ضرورت است؛ زیرا علّیت نوعى ضرورت است و این ضرورت آنچنان فراگیر است كه حتى افعال انسان را هم در برمىگیرد و همینجاست كه كل اخلاق زیر سؤال مىرود كه اگر كمترین قدرت انتخابى براى انسان وجود ندارد، ارائه طرقى براى اصلاح فاهمه و بندگى انسان در برابر عواطف یا آزادى عقلانى او، كه دو بخش از كتاب اخلاق را به خود اختصاص دادهاند، چه توجیهى خواهد داشت؟
به هر صورت، بحث اخلاق او ارتباط تنگاتنگى با بحث شناختش دارد. وى اخلاق خویش را بر این اساس پایهریزى مىكند كه هرقدر ما بیشتر از تصورات تام برخوردار باشیم، به همان اندازه كمتر منفعل و بیشتر فعّال خواهیم بود. بنابراین، عواطف بر حسب تام بودن تصوراتى كه مستلزم آنهاست، درجهبندى مىشوند؛ از حداكثر انفعال كه در آن انسان كاملاً متأثّر از جریانات درك نشده است، تا حداكثر فعل كه در آن انسان كاملاً آگاه به آن جریانات است و اصلاح انفعالات، معنایى جز انتقال از تصورات غیرتام به تصورات تام نخواهد داشت، و ما هرقدر اشیا را بیشتر ضرورى بدانیم، تفوق بیشترى بر آنها پیدا كرده و در نتیجه، به اختیار بیشترى دست خواهیم یافت. «اختیار» به معناى آزادى از ضرورت نیست، بلكه به معناى آگاهى از ضرورت است و انسان مختار كسى است كه از ضرورتهاى حاكم بر خویش آگاه است. البته كسى كه به خود و عواطف خویش آگاهى یابد، به خدا هم عشق مىورزد و آن آگاهى هرچه بیشتر باشد، این عشق هم شدیدتر خواهد بود.
براى اینكه سهم اسپینوزا در فلسفه غرب را دریابیم و به اهمیت كار وى پى ببریم، باید زمینههاى نشو و نماى اندیشههاى او را از تواریخ فلسفه بیابیم و از این راه، ابداعات فكرى او را تشخیص دهیم.
اولین اقدام ثبت شده در تاریخ فلسفه اروپایى تلاش فلاسفه یونان باستان براى یافتن آن عنصر اساسى است كه تجانس همه مواد سازنده طبیعت را تضمین مىكند. به دنبال همین تلاش است كه یك ماده بالقوّه و بىشكل نهایى، كه پذیرنده صور عناصر اربعه است، ضامن این تجانس طبیعت معرفى مىگردد. تا زمان اسپینوزا، این ماده نامتعیّن را عامل اصلى وحدت طبیعت مىدانستند، ولى باز هم بین اجسام ارضى و سماوى تمایزى وجود داشت، تا اینكه برونو سازنده همه عوامل مافوق القمر و ما تحت القمر را یك ماده واحد دانست و در زمان دكارت، این عقیده به قدرى تحكیم یافته بود كه بدون هیچ استدلالى اعلام كرد: ماده آسمانها و زمین فقط یك چیز است. با وجود این، بسیارى از فلاسفه تجانس طبیعت را به منزله تجانس كامل همه عالم نمىدانستند؛ زیرا در نظر آنها، طبیعت مادى فقط یك بخش از عالم را تشكیل داده و بخشهاى دیگر ـ یعنى نفوس، عقول (فرشتگان) و خداوند ـ همگى غیرمادى بودند. درست است كه پیروان ارسطو نفس را جداى از جسم نمىدانستند و بعضى از متكلّمان یهودى نیز غیرمادى بودن فرشتگان را انكار مىكردند و مادهگرایى رواج یافته بود، ولى باز هم عالم به دو قلمرو عمده مادى و مجرّد تقسیم مىشد. اسپینوزا با این ادعا كه خدا به همان صورت كه داراى صفت فكر است، صفت امتداد را هم دارا مىباشد، این تقسیمبندى و شكاف بین مادى و مجرّد را از میان برداشت و ـ به اصطلاح ـ به تجانس كامل همه هستى نایل شد و این عقیده را مىتوان اولین ابداع فكرى او دانست.
نوآورى دیگر او در این بود كه اصل «یكسانى قوانین طبیعت» را به عالم الوهیت نیز سرایت دارد. وقتى ارسطو همه تغییرات طبیعى را به چهار نوع تغییر و در نهایت آنها را هم به حركت مكانى برمىگرداند و این حركت مكانى را به «محرّك نامتحرّك اول» مرتبط مىكرد، در واقع مىخواست اصل یكسانى قوانین طبیعت را پایهریزى كند. بعدها كه این محرّك نامتحرّك اول با خداى مسیحیت یكى گرفته شد، متكلّمان مسیحى خداوند را، هم واضع قوانین و هم عامل بدانها معرفى كردند، به گونهاى كه دیگر نمىتوانست قوانین ازلى خود را تغییر دهد. در هر صورت، باز هم خداوند قادر بود بسیارى از محالات را انجام دهد؛ زیرا اینها فقط به نظر محال مىنمایند و در واقع، محال نبودند؛ براى اینكه بسیارى از قوانین ازلى خداوند براى ما ناشناختهاند.
براى مثال، خدا مىتوانست جهان را از عدم خلق كند و همه موجودات را بشناسد و بدون اینكه آزادى انسان را محدود نماید، به افعال وى از قبل علم داشته باشد و خلاصه آنكه معجزات را تحقق بخشد، و ناسازگارى این عقاید با قوانین ازلى خداوندى فقط به جهل بشر مربوط مىشد. اما اسپینوزا كارى به این قسمت ناشناخته خداوندى نداشت. در نظر او، خداوند قانون بود، نه مفرّى براى جهل ما. با هیچ قدرت مافوقى نمىتوان قوانین ازلى الهى را تغییر داد و خداوند از روى ضرورت طبیعت خویش عمل مىكند، نه با طرح و غرض قبلى. این انكار غرض و غایت داشتن افعال الهى دومین اقدام در جهتوحدتبخشیدنبهقوانینطبیعتاست.
اقدام سوم او در این جهت، جداناپذیر دانستن نفس انسان از بدن اوست. در نظر قدما، نفس كلاً یا بعضا اصلى خدایى شمرده مىشد كه فقط در دوره كوتاهى از وجود خویش به بدن مىپیوندد و همانگونه كه خداوند از اجسام جدا بود، نفس هم از بدن جدا بود. اما در نظر اسپینوزا، انسان حالت خداوند است و همانگونه كه نفس او حالت صفت فكر اوست، بدنش هم حالت صفت بُعد اوست. بنابراین، اگر فكر و بعد در خداوند از هم جدا نیستند، نفس و بدن هم در انسان از هم جدا نمىشوند. براساس اصل وحدت عالم «هرچه در اشیاى ممتد وجود دارد، در خداوند نیز وجود دارد و همانسان كه از وجود نفس ـ كه به آگاهى انسان از بدن خود تعریف مىشود ـ به وجود آگاهى در خداوند پى مىبریم، از ممتد بودن عالم طبیعت به صفت امتداد در خداوند مىرسیم.
اقدام چهارم وى در این خصوص انكار تمایزى بود كه ارسطو و قرون وسطاییان بین عقل نظرى و عملى قایل بودند. البته ارسطو فقط در مورد انسان، بین عقل نظرى و عقل عملى تفاوت قایل بود و در مورد خداوند، به چنین تفاوتى اعتقاد نداشت. وى هماهنگى افعال انسانى را به افعال غایتمند اراده نسبت مىداد و هماهنگى حركات عالم را ناشى از ضرورت ازلى فعل بىغرض خداوند مىدانست. متكلّمان مسیحى با تشبیه طبیعت به انسان، نظم و انسجام طبیعت را نیز به فاعلیت بالقصد خداوند مرتبط مىكردند و درست برخلاف آنها، اسپینوزا با تشبیهى معكوس ـ یعنى تشبیه انسان به طبیعت ـ افعال ظاهرا غایتمند انسان را حاصل یك قانون ازلى و ضرورى ـ یعنى قانون صیانت ذات ـ دانست. این قانون به معناى عام، در همه موجودات وجود دارد، منتها در موجودات بىجان «حركت» و در موجودات جاندار «صیانت» خوانده مىشود. بنابراین، اعمال انسان و همه موجودات دیگر حاصل یك قانون ضرورى ازلى است و اراده و انتخاب آزادانه هیچ نقشى در آنها ندارند. بدین سان، انكار آزادى و اختیار انسانى مانع دیگرى را از سر راه یكسانى قوانین طبیعت برمىدارد و بین انسان و طبیعت توازى كامل برقرار مىشود. خود وى مىگوید: انسان تركیبى از بدن و نفس است و همه حالات و رفتار، یا صور حركتند و فعل بدن را به وجود مىآورند و یا صور علمند و فعل نفس او به حساب مىآیند. عالم نیز مركّب از امتداد و فكر است و همه حالات و اعمال اشیا، یا صور حركتند و حاصل امتداد محسوب مىشوند و یا صور عقل و علمند كه محصول فكر مىباشند. اما آنچه مهم است این كه این دو شكل فعالیت ناشى از دو صفت یك موجود واحدند كه «خدا» یا «طبیعت» خوانده مىشوند. منظور از «صفت» همان جنبههایى است كه جوهر تحت آنها براى ما نمودار مىشود و چون جوهر تحت دو نحوه فعالیت حركت و عقل گردد، آنها را به ترتیب، صفت «امتداد» و «فكر» مىخواند. البته از میان صفات نامتناهى جوهر، فقط همین دو صفت براى ما قابل شناختن است. همه اشیاى عالم نیز حالات همان جوهر واحدند. حالات (اشیا) ناشى از خداوندند، همانگونه كه معلول ناشى از علت است.
با این اوصاف، مىتوان گفت: مفهوم «جوهر» از نظر اسپینوزا، داراى چهار ویژگى است:
اولاً، یك موجود متعالى است و همه اشیاى عالم از طریق آن با هم اتصال مىیابند.
ثانیا، برخلاف همه اشیاى دیگر، بىعلت است.
ثالثا، نسبت آن با همه اشیاى عالم، مانند نسبت علت به معلول است.
و در نهایت نامتناهى است، و از میان صفات نامتناهىاش، ما فقط دو صفت را مىشناسیم. در توجیه سه ویژگى اول، مىتوان گفت: قول به ازلیتِ عالم، او را نه مانند ارسطوییان به یك علت غیرمادى مىكشاند و نه مانند ایپكورىها به انكار علیّت و اثبات صدفه و اتفاق، بلكه او را وامىدارد كه تسلسل نامتناهى علل و معالیل را بپذیرد، مشروط بر اینكه آن سلسله،كلىرا بهوجودآوردكه بىعلتباشد.
اما براى ویژگى چهارم هیچ توجیهى نمىتوان یافت. آیا نمىتوان فرض كرد دو صفتى كه از طریق آنها جوهر در عالم متجلّى مىشود، طبیعت آن را به طور كامل نشان دهند و صفات دیگرى در میان نباشند؟ آیا مىتوان به سادگى فرض كرد كه عالم را به همه جزئیات و ریزهكارىهایش شناختهایم؟ به عبارت دیگر، آیا مىتوان فرض كرد كه به همه صفات تجلّى یافته در طبیعت علم پیدا كردهایم؛ یعنى آیا شناخت ما از عالم، به نهایت خویش رسیده و پیشرفت دیگرى براى آن قابل تصور نیست؟
گرچه اسپینوزاتلاش مىكندفلسفهاش را با مذاهب سنّتى سازگار كند، ولى نمىتوان او را به هیچیك از سه مذهب بزرگ یهود، مسیحیت و اسلام نزدیك دانست؛ زیرا تمام مذاهب، خداوند را آخرین پناه انسان در سختىها دانستهاند، در حالى كه در نظر او خداوند قادر به پاسخگویى به نیازهاى انسان نیست. اصولاً با اینكه در این سه مذهب با تعابیر متفاوتى از خداوند یادشده، ولى در یك مسأله وحدت نظر وجود دارد و آن محبت متقابل بین خدا و انسان است. درست است كه متكلّمان مقایسه خداوند با انسان را محكوم كردهاند و در اثبات تغییرناپذیرى خداوند، به اقامه دلیل پرداختهاند، اما در هر حال، خداى مذاهب، خالق، حاكم و قانونگذارى است كه با اراده و طرح قبلى عمل مىكند؛ از یك سو، داراى مهر و عطوفت است و از سوى دیگر، داراى خشم و غضب؛ به انسان پاداش مىدهد و یا او را كیفر مىكند، انسان را دوست دارد و توقّع دارد كه معشوق انسان هم واقع شود. اما اسپینوزا همه این صفات را انكار مىكند. جوهرى كه او با خداى مذاهب یكى مىداند چیزى جز یك قالب منطقى نیست كه عامل بقاى اشیاء جزئى است، برحسب ذات خود بالضروره عمل مىكند، و قادر به تغییر خطمشى خود نیست، چه رسد به تغییر خطمشى دیگران. از نظر اسپینوزا، قدرتى كه مردم عوام و متكلّمان مذهبى به خداوند نسبت مىدهند قدرت بشرى است، نه قدرت خدایى. بنابراین، مشوب به ضعف است؛ زیرا آنها قدرت خداوند را در اراده، آزاد مىدانند و قدرت خداوند را با قدرت پادشاهان مقایسه كرده، همه چیز را در برابر آن ممكن، یعنى بىعلت و ناشى از تصادف، مىدانند.
نظرى كه اسپینوزا در مورد خداوند دارد، به نظر ارسطوییان نوافلاطونى قرون وسطا بیشتر شباهت دارد؛ زیرا در نظر آنها هم اولاً عالم بالضروره از خداوند ناشى شده، نه با اراده و طرح قبلى. ثانیا، خداوند به ذات خود علم دارد. ثالثا، خداوند به همه اشیایى كه از او ناشى شدهاند، علم دارد. اما این علم از طریق علم به اشیا نیست، بلكه از طریق علمى است كه به وجودش دارد و چون خودش منشأ نهایى صدور همه موجودات است، به اشیاى دیگر هم علم دارد. مطابق نظر ارسطوییان نوافلاطونى، خداوند فقط یك موجود متفكر است و تنها فعل او این است كه به ذات خود مىاندیشد و تنها چیزى كه مستقیما از ذات او ناشى مىشود، عقل است. اما بر حسب نظر اسپینوزا، خدا هم متفكر است و هم ممتد. بنابراین، هم عقل، كه حالت مستقیم صفت فكر است، مستقیما از او ناشى شده و هم حركت و سكون، كه حالات مستقیم صفت امتدادند، و حتى مىتوان گفت: افعال او نامتناهىاند؛ براى اینكه او صفات نامتناهى دیگرى هم دارد كه براى ما ناشناختهاند.
از دیگر سو، كتب مقدس انسان را بر سر دو راهى مىدانند؛ راهى به سوى ضلالت و راهى دیگر به سوى هدایت، كه خداوند هم قانون روشنى براى هدایتش فرستاده. اما این خود انسان است كه مىتواند شاكر باشد و راه هدایت را برگزیند و یا كافر شده و به ضلالت افتد. اما اسپینوزا انسان را از آزادى انتخاب و از خدایى كه با او سخن مىگوید محروم دانست و به جاى آنها، قانون «صیانت ذات» و فرمانهاى عقل را قرار داد. انسان با هدایت قانون «صیانت ذات» و استمداد از قدرت عقل، مىتواند به همان نتایجى برسد كه تاكنون با استفاده از وحى الهى بدانها مىرسید و عقل بدون اینكه پیامبرى داشته باشد، مىتواند مانند خداى مذاهب فرمان صادر كند و انسان را در نزاع با شیطان جدید ـ یعنى جهل ـ كمك كند.
خلاصه آنكه انسان گرچه آزاد نیست، ولى مىتواند خود را در برابر این اغواگر جدید با عالم و معرفت مسلح سازد و این یكى از موارد ابهام فلسفه اسپینوزا است كه معلوم نمىكند رفتار انسان طبق ضرورت است یا ناشى از فرمانهاى عقل.
*. این مقاله اقتباس از منابع ذیل مىباشد:
ـ هرى دولفسن: 1934
ـ هرى دولفسن، فلسفه علم كلام، ترجمه احمدآرام، 1368، انتشاراتالهدى، تهران، فلسفه اسپینوزا، هرى دولفسن، 2 جلد، 1934
- The Phelosophy of spinoza, 1934
ـ هرى دولفسن، مبانى فلسفه دینى در یهودیت، مسحیت و اسلام، 2جلد، 1947
ـ هرىدولفسن،خردهگیرىگرسكاس بر ارسطو.
(اسپینوزا 66 سال از عمر خود را در هاروارد به عنوان دانشجو، معلم و پرفسور گذراند. 1925 تا زمان بازنشستگى (یعنى 1958) استاد دكترى ادبیات و فلسفه یهودى هاروارد بود و در سپتامبر 1974 در سن 86 سالگى از دنیا رفت.
نویسنده ابوالقاسم اسدی
چكیده
در نوشتار حاضر به شرح و نقد اومانیسم از دیدگاه دو فیلسوفى پرداخته شده است كه از مشهورترین فلاسفه وجودى هستند .
اومانیسم كه قدمت آن به یونان عهد باستان بر مىگردد در طول تاریخ، تفاسیر متعددى داشته است . سارتر در كتاب اگزیستانسیالیسم و اصالتبشر، صورتى از اومانیسم را مىپذیرد كه در نامه درباره اومانیسم مورد انتقاد شدید هایدگر قرار گرفته است .
از نظر هایدگر تمام تقریرهاى پیشین از اومانیسم از نقصى مشترك رنج مىبرند . رویكرد هایدگر به اومانیسم، رویكردى جدید بوده كه بر پایه مبانى فلسفى او درباره وجود و دازین قابل تفسیر است .
كلید واژهها: وجود، دازاین، اگزیستانسیالیسم، اومانیسم، سوژه، ابژه، سارتر، هایدگر .
در 10 نوامبر 1946، ژان بوفره، (Jean Beaufret) فیلسوف فرانسوى، سؤالاتى را براى هایدگر ارسال مىدارد كه پاسخ به آن نامه درباره اومانیسم (1) را بهوجود آورد .
سؤال بوفره و پاسخ هایدگر، هر دو، ناظر به اثرى است كه ژان پل سارتر با عنوان اگزیستانسیالیسم و اصالتبشر) ( `Existentialisme est un Humanism` به رشته تحریر در آورده بود .
سارتر در حالى كه در این كتاب علیه ادعاى ماركسیستها در مورد انسانگرایى استدلال مىكند، قصد دارد تا اگزیستانسیالیسم را به عنوان اصالتبشر مطرح كند .
مهمترین درخواستبوفره در این نامه، این بود كه هایدگر مجددا واژه اومانیسم را معنا كند . اما براى هایدگر، قبل از هر چیز، فهم ضرورت این پرسش و پاسخ به آن مهم بود: «آیا این كار ضرورت دارد؟»
ممكن است در ابتدا، پرسش هایدگر موهم این معنا باشد كه در نظر او، پژوهش درباره ماهیت انسان، هیچ پیامد مفیدى را به دنبال ندارد . اما مطالعه نامه درباره اومانیسم، همراه با تحلیلى كه مجددا در این نامه از وجود و دازاین ارائه مىكند، به انضمام تبیین مفصل او در كتاب وجود و زمان، (2) گویاى این مطلب است كه آنچه اساسا براى هایدگر تردیدآمیز و سؤال برانگیز است این است كه بكوشیم تا ماهیت انسان را بر اساس دیدگاه اومانیستى تعریف كنیم .
با توجه به اینكه هایدگر «وجود» (Being) را با تحلیل دازاین (Dasein) تبیین مىكند و تنها دازاین را شایسته شبانى وجود مىداند . همچنین تاثیرى كه سارتر از افكار هایدگر پذیرفته استشاید در ابتدا، جاى بسى تعجب باشد كه چگونه ممكن است هایدگر، با تمام اهتمامى كه به وجود انسان دارد، انسانگرایى سارتر را مورد نقد و یا حتى انكار قرار دهد .
در این نوشتار قصد داریم تا با طرح اجمالى نظریه اومانیسم، بهویژه سارتر، و بیان كلیات نظریه وجودى هایدگر به این سؤال پاسخ گوییم .
سارتر اگزیستانسیالیسم را به عنوان فلسفهاى تعریف مىكند كه معتقد است: «وجود انسان مقدم بر ماهیت اوست» . بر خلاف دیگر فلسفههایى كه ماهیتبشر و بهطور كلى ماهیت هر موجودى را مقدم بر وجود او مىدانند، فلسفههاى یونان قدیم، قرون وسطى و قرون جدید، از تقدم ماهیت مىگویند . اما در فلسفه وجودى، ماهیت انسان در سایه وجود او تفسیر مىشود و سارتر چون تنها، وجود انسان را اصیل و شایسته بودن مىداند، تقدم وجود را مختص به انسان مىداند، در حالى كه در بقیه موجودات قائل به تقدم ماهیت آنهاست .
وجود به این معناست كه: «بشر ابتدا وجود مىیابد، متوجه خود مىشود . . . و سپس خود را مىشناساند; یعنى تعریفى از خود بهدست مىدهد» . (3) بدین ترتیب، در نظر سارتر، فاعلیت انسان را در شناختخود باید به عنوان نقطه عطف اگزیستانسیالیسم و اومانیسم او فرض كنیم .
بهدلیل آنكه ما تصویر مشخصى از ماهیت انسان در ذهن نداریم، لذا طبیعت انسان بهطور عینى قابل تعریف نیست، زیرا «در ابتدا بشر هیچ نیست، سپس چیزى مىشود; یعنى چنین و چنان مىگردد و چنان مىشود كه خویشتن را آن چنان مىسازد» . (4) از این رو، «بشر مسئول وجود خویشتن است» (5) و تنها از طریق عملى است كه خود را مىسازد . «او باید با انتخاب، راه خود و راه همه آدمیان را تعیین كند» . (6) او باید انتخاب كند و عمل كند، بدون آنكه از قبل، هیچ مفهومى از طبیعت انسان داشته باشد . مفهومى كه تضمین كننده صحت انتخاب و عمل او باشد . لذا مشاهده مىكنیم كه در اگزیستانسیالیسم سارتر ماهیت انسان بهواسطه تعهد و مسئولیتى كه دارد تنها از طریق عمل تعریف مىشود: «واقعیت تنها در عمل وجود دارد» . (7)
«اگزیستانسیالیسم عقیده داردكه سرنوشتبشر در دستخوداوست . . . و بهآدمیان اعلام مىكند كه امیدى جز به عمل نباید داشت وآنچه به بشر امكان زندگى مىدهد فقط عمل است» . (8) سارتر پیوسته تاكید مىكند كه آزادى بشر براى فاعل در فاعلیت (سوژه بودن) subjectivuty او ریشه دارد واین تنهاچیزىاست كه ارزش واعتبارانسان را بهاواعطامىكند .
در نتیجه، شاهدیم كه سارتر، كوگیتوى دكارتى را تنها نقطه تمایز اگزیستانسیالیسم از بقیه فلسفهها و تنها مبناى ممكن براى اومانیسم مىداند .
تبیین واژههاى دلهره، وانهادگى، نومیدى و ارتباط آن با اگزیستانسیالیسم از دیگر مسائلى است كه در كتاب اصالتبشر سارتر با آن مواجه مىشویم، اما بهدلیل آنكه پاسخ هایدگر به بوفره، ناظر به معناى تقدم وجود بر ماهیت، عمل، تفكر و سوژه بودن انسان است، از این رو، از طرح دیگر مفاهیم موجود در فلسفه سارتر صرف نظر مىكنیم .
شما مىپرسید چگونه مىتوان واژه اومانیسم را معنا كرد؟ این سؤال نه تنها نشان دهنده تمایل شما به بازگشتبه اومانیسم است، بلكه معلوم مىشود كه شما پذیرفتهاید كه این كلمه معنایش را از دست داده است، بدین دلیل كه . . . (9)
هایدگر براى نقد انسانگرایى در طول تاریخ (به معناى سارترى و غیر آن) در صدد بر مىآید تا نخست مبانى آن را بیابد، چرا كه نقد مبانى هر نظریهاى الزاما به ضعف یا انكار آن منجر خواهد شد .
او نیز مانند دیگر مفسران، انسانگرایى را در واقع، پدیدهاى رومى مىداند كه در آغاز از برخورد و تعامل بین فرهنگهاى رومى و یونانى بهوجود آمده است . اومانیسم احیا شده در عهد رنسانس و حتى صورتى از آن كه در قرن هیجده ظهور كرد و مورد حمایت وینكلمن (Winckelmann) ، گوته (Geothe) و شیلر (Schillet) قرار گرفت، چهرهاى رومى داشته است، بدین معنا كه در آن انسانهاى رومى پیوسته در مقابل انسانهاى بربر قرار داده مىشوند و انسان شرافتمند، یعنى انسان رومى كه فضایل رومى را از طریق تعلیم و تربیت كسب مىكرده است .
هایدگر با این انسانگرایى تاریخى، آن صورتى از انسانگرایى را مقایسه مىكند كه در آن انسان بماهو انسان مورد نظر است، نه انسانهایى خاص و وابسته به فرهنگ خاص . انسانگرایى سارترى و ماركسیسم دو نظریهاى هستند كه بدون آنكه بر نظریه یونان باستان متكى باشند، ناظر به انسان بما هو انسان هستند . در این معناى مطلق به گفته هایدگر، حتى مسیحیت هم كه انسانیت انسان را در چهره پسر خدا مىبیند و انسان را متعلق به این جهان نمىداند، نظریهاى انسانگرایى است .
مشكل عمدهاى كه تمام صور اومانیسم با آن مواجهاند و در نظر هایدگر نقطه ضعف اصلى و عامل نقد آنهاست، این است كه همه آنها یا داراى مبناى متافیزیكى هستند و یا خودشان مبناى متافیزیك واقع شدهاند . بدین دلیل كه «تمام صور اومانیسم كه درباره ماهیت انسان سخن مىگویند، تفسیرى از وجود را پیشفرض مىگیرند، بدون آنكه درباره واقعیت وجود سؤال كنند» . (10)
غفلتى كه در طول تاریخ با متافیزیك و متافیزیسینها همراه بوده، غفلت از وجود است . «متافیزیك در واقع، موجودات را در وجودشان مىبیند و درباره وجود موجودات مىاندیشد، اما تفاوت این دو را نمىفهمد و هیچگاه از حقیقت وجود نمىپرسد» . (11) خلط بین وجود و موجود را در مثل افلاطون، در جوهر ارسطو، در خداى قرون وسطائیان، در روح مطلق هگل، كوگیتوى دكارت و . . . شاهدیم .
بدیهى بودن و تعریف ناپذیرى وجود در نزد فلاسفه، از جمله عللى است كه هایدگر در ابتداى وجود و زمان آن را به عنوان عامل غفلت پرسش از وجود ذكر مىكند . (12)
به دلیل همین مبناى متافیزیكى است كه اومانیسم وقتى ماهیت انسان را تعریف مىكند از انسانیت انسان سراغ مىگیرد، اما از رابطه وجود با ماهیت انسان نمىپرسد و توضیح نمىدهد كه به چه طریق ماهیت انسان به حقیقت وجود تعلق دارد . «چرا كه معناى وجود براى آنها، مثل تمام كسانى كه از وجود غفلت كردهاند، امرى بدیهى و تعریفناپذیر جلوه مىكند . به همین دلیل، هایدگر در نامه درباره اومانیسم اشاره مىكند كه هر تعریفى از ماهیت انسان (حتى تعریف سارتر) در واقع، تفسیرى متافیزیكى از آن است، بدین معنا كه تعریف ماهیتیك موجود، حكایت از این دارد كه معناى وجود آن پیشفرض گرفته مىشود، لذا صراحتا اشاره مىكند كه تعریف انسان به حیوان ناطق، صرفا ترجمه عبارت یونانى Zoon logon echon نیست، بلكه تفسیر متافیزیكى آن عبارت است . (13)
شاید چنین به نظر برسد كه بین دیدگاه سارتر و هایدگر، از آن حیث كه هر دو قائل به تقدم وجود بر ماهیتاند، هماهنگى كامل وجود دارد، لذا سارتر نباید با مشكل غفلت از وجود مواجه باشد، اما هایدگر با این موافق نیست و در «نامه» اشاره مىكند كه هیچ اشتراكى بین عبارت وى و سارتر وجود ندارد، (14) زیرا، گرچه سارتر در این عبارت وجود (existentia) و ماهیت (essentia) را به معناى متافیزیكىاش تبیین كرده، باز در این عبارت مانند متافیزیكها از حقیقت وجود (Being) غفلت كرده است . (15) روشن شدن مراد هایدگر در گرو تقریر دیدگاه او در باره وجود و انسان است .
با توجه به مبناى متافیزیكى اومانیسم و نقصى كه متافیزیك همواره از آن رنج مىبرده است مىتوان تمام تعاریفى را كه در طول تاریخ از انسان شده، مردود دانست، زیرا اولا، تمام صور اومانیسم; تعریف ماهیت انسان به حیوان ناطق در نزد یونانىها، به پسر خدا در نزد مسیحیت و فلسفه قرون وسطى، به فاعل شناسایى در نزد دكارت و . . . به وضوح با این مشكل مواجه است، حتى سارتر نیز گرچه معتقد است كه انسان با عمل خود ماهیتش را مىسازد، بهطریقى با این معضل دست و پنجه نرم مىكند . هایدگر بر مبناى فلسفه وجودى خود، با ثبات ماهیت انسان كاملا مخالف است . وى هم در «وجود و زمان» و هم در «نامه» این مسئله را به صورتهاى مختلف مورد نظر قرار داده است .
علاوه بر این، كسانى كه انسان را به حیوان ناطق تعریف كردهاند باید پاسخگوى این سؤال باشند كه آیا ماهیت انسان در جنبه حیوانیت او قرار دارد؟ ما نیز صرفا با یك ممیز او را از دیگر حیوانات جدا مىكنیم؟ آیا به انسان به عنوان موجود زندهاى در بین و مقابل دیگر موجودات، مثل گیاهان، چارپایان و خدا مىنگریم؟ (16) این نوع نگرش در تفكر هایدگر هیچ جایگاهى ندارد .
در نتیجه، هم سارتر و هم دیگر اومانیستهایى كه ارزش ذاتى انسان را به ناطقیت و یا سوژه بودن او تفسیر مىكنند، بر خطا هستند، زیرا در نظام فكرى هایدگر، ماهیت انسان بهگونهاى توجیه مىشود كه ارزش آن فراتر از سوژه بودن اوست .
گفته شد كه سارتر در عین حال كه سازندگى انسان را در گرو عمل مىداند، بالاترین عمل را به تفكر درباره خویش تفسیر مىكند، در نتیجه فاعلیت انسان در شناخت، در تكامل ماهیت او، نقش بهسزایى را ایفا مىكند . هایدگر گوشزد مىكند كه تفكر فى نفسه، یك عمل نیست، بلكه تفكر مىتواند حقیقت وجود را بیان كند . پس آنچه مهم است وجود است نه صرف تفكر . (17)
علاوه براین، لازمه سوژه بودن انسان، انفكاك بین او و جهان خارج است تا عالم بتواند ابژه او واقع شود، اما هایدگر «در عالم بودن» را به عنوان مقوم اساسى و وصف وجودى انسان ذكر مىكند، (18) به گونهاى كه عالم جداى از او نیست، بر خلاف دكارت كه عالم را جداى از انسان مىداند و انسان را به عنوان یك سوژه یا یك فاعل اندیشنده مطرح مىكند مىتواند عالم را بشناسد . هایدگر با عبارت بودن در جهان، از رابطه انسان با عالم سخن مىگوید . بدین ترتیب، هایدگر، در حالى كه این تعاریف را باطل نمىداند، اما به نظر او، آنها گویاى ماهیت واقعى انسان نیستند و در هیچیك از این تعاریف، ماهیت انسان به واقع مورد تفكر قرار نگرفته و «متافیزیك انسان را از جنبه انسان بودنش مورد توجه قرار نداده است، بلكه فقط خود را به حقایق ذاتى اى محدود مىكند كه در ماهیت او قرار دارد» . (19)
تا بدین جا به اجمال به پارهاى از نقدهایى كه هایدگر بر اومانیسم سارتر وارد كرده بود، اشاره كردیم، تفصیل این مجمل زمانى روشن خواهد شد كه رویكرد هایدگر درباره وجود و ماهیت انسان مشخص شود .
تفسیر هایدگر را درباره ماهیت انسان، باید در معناى دازاین و ارتباط آن با وجود جست وجو كرد . درگیرى هایدگر با متافیزیك (كه در وجود و زمان به خوبى مشهود است) به دلیل پرداختن به موجود نه به وجود، تلویحا حكایت از ناخشنودى او از روند متافیزیك در طول تاریخ دارد .
تفسیر موجودات به عنوان ایده، جوهر (اوسیا)، فاعل شناسایى (سوژه)، مناد، روح مطلق، اراده بر قدرت و . . . بدون سراغ گرفتن از مفهوم و معناى وجود، ذهن هایدگر را درگیر این پرسش مىكند كه پس حقیقت وجود چیست؟ (20)
از نظر او، ذات وجود هرگز به نحو عینى قابل فهم نیست، زیرا حقیقت وجود، یك موجود نیست . اما او سعى مىكند تا این معنا را از طریق نزدیكترین موجود به وجود، یعنى دازاین براى ما توضیح دهد . بیمل (Biemel) ، مفسر هایدگر، این اقدام هایدگر را با عمل افلاطون مشابه مىداند، آنجا كه افلاطون سعى مىكند تا از طریق مثالهاى عینى، آن چیزى را در دسترس ما قرار دهد كه خود آن را نمىتوان بهطور عینى درك كرد، بلكه فقط مىتوان درباره آن اندیشید . (21) تلاشهاى افلاطون براى آن است كه ما از طریق مشهود به نامشهود دستیابیم . در یك چنین حركتى معقول به عنوان قلمرو حقیقت تصور شده و هر امر مشهود به عنوان موجودى كه با غیر حقیقت آلوده شده است . افلاطون در این تمثیل سعى مىكند تا ایده خیر را به واسطه تصور خورشید به ما نشان دهد، هایدگر نیز با همین مشكل مواجه است .
دازاین یا وجود انسان آن وجود مشهودى است كه با تحلیل آن مىتوان به وجود (Being) دستیافت . اما چرا هایدگر نقطه آغازین پرسش از هستى را دازاین مىداند؟
بدیهى است كه انتخاب دازاین براى پى بردن به معناى وجود (Being) بهدلیل ویژگىهایى است كه دازاین از آن برخوردار است . (22)
دازاین به معناى آنجا بودن، بر خلاف دیگر موجودات داراى یك ماهیت ثابت و مشخصى نیست، بلكه وجود انسان عین ماهیت اوست و انسان از اوصاف وجودى ساخته شده است نه ماهوى . از این رو، هایدگر از لفظ دازاین، آنجا بودن را برداشت مىكند تا بدین وسیله ابطال نظریات سابق متافیزیكى را توضیح دهد .
دازاین موجودى است كه خود را بر حسب وجودش مىفهمد . این فهم و مسئولیت او، او را از دایره دیگر موجودات بیرون مىبرد . موجودى كه بیرون از خود ایستاده و درباره هستى خود تصمیم مىگیرد . هایدگر این بیرون ایستادن دازاین را در پرتو وجود بهصورت ek - sistence مىنویسد تا از وجودهاى معمولى existence متمایز شود . این نحوه وجود شایسته انسان است . ek - sistence را فقط مىتوان بر ماهیت انسان، یعنى بر طریق بودن او اطلاق كرد، لذا ek - sistence هرگز بر نوع خاصى از زیستن در بین دیگر موجودات اطلاق نمىشود . انسان باید درباره ماهیت وجودش تفكر كند نه اینكه صرفا درباره طبیعت و تاریخ فعالیتهایش، سخن بگوید . از این رو، هایدگر تعریف انسان به حیوان ناطق را صحیح نمىداند و انسان به دلیل ویژگى از خود بیرون جهیدن و بیرون ایستادن داراى ماهیت ثابتى نیست تا قابل تعریف باشد .
در وجود و زمان (23) اشاره مىكند كه واژه ek - sistence را نباید با مفهوم سنتى یكى دانست . واژه دومى از حیث معنایى در قرار دارد، در حالى كه در مورد دازاین ek - sistence همان ماهیت انسان است . به عبارت دیگر، ek - sistence] در سایه حقیقت وجود است كه ماهیت انسان را تعیین مىكند» ، (24) لذا تصریح مىكند كه جمله انسان وجود دارد (ek - sists Man) ، پاسخ به سؤال در باره بود و نبود انسان نیست، بلكه در پاسخ به سؤالى گفته مىشود كه به ماهیت انسان مربوط است . (25)
وى در وجود و زمان (26) عینیت وجود و ماهیت را با این عبارت بیان مىكند:
USubstance of man is existenceU
در دور هرمنوتیكى هایدگر، انسان در نخستین حركت، خود را بهسوى وجود پرتاب مىكند، به عبارت دیگر، با تفكر در وجود به حقیقت وجود مىرسد . در اینجا هایدگر واژه دازاین را بهصورت Dasein مىنویسد كه معادل تحلیل existential یا اوصاف وجودى انسان است، اما دیگر بار با مطالعه وجود است كه به فهمى از انسان مىرسد . در اینجا اصطلاح دازاین بهصورت Da - sein نوشته مىشود كه معادل مابعدالطبیعه است .
در حركت نخست، از گشودگى و انكشاف (sopenness) انسان به سوى وجود و پرتاب شدن او به سوى حقیقت وجود، از خود بیرون شدن سخن مىگوید، اما در دومى انسان مظهرى از وجود است . از این رو، هایدگر وجود را كه امرى فراتر از موجودات است، «نزدیكترین و دورترین چیز نسبتبه انسان مىداند» . (27)
با تفسیرى كه تاكنون از تفكرات هایدگر ارائه كردیم، مشخص مىشود كه چرا او انسان را فقط یك حیوان عاقل نمىداند، زیرا انسان به عنوان موجودى كه خود را از وجود به بیرون پرتاب مىكند بیش از یك حیوان عاقل است; یعنى بیش از آنكه یك فاعل شناسایى یا یك سوژه باشد . در نظر هایدگر، طبیعت انسان را تنها مىتوان بر اساس ارتباط بشر با عرصه هستى تعریف كرد و انسان به مثابه Da - sein موجودى است كه خارج از خود، در عرصه هستى قرار مىگیرد . عرصه هستى، انسان را امین خود مىداند، لذا هایدگر بارها در وجود و زمان و نامه درباره اومانیسم تاكید مىكند كه «انسان شبان و حافظ وجود» است، اما خداى موجودات نیست . (28) شبان بدین دلیل كه موجودات مىتوانند در پرتو وجود به عنوان موجودات ظاهر شوند، البته انسان تصمیم نمىگیرد كه موجودات چگونه ظاهر شوند، بلكه ظاهر موجودات در تقدیر وجود قرار دارد .
انسان با این پرتاب شدن چیزى از دست نمىدهد، بلكه چیزى را بهدست مىآورد و به حقیقت وجود دست مىیابد . در فلسفه هایدگر، او ارزش شبانى از وجود را بهدست مىآورد . موجودى كه بهواسطه خود وجود بهسوى حفاظت از حقیقت وجود خوانده مىشود . انسان در این شكوفایى ذاتىاش، در درون تاریخ وجود، موجودى است كه وجودش به عنوان ek - sistence عبارت از تقدیر اوست در نزدیكى به وجود، از این رو، «انسان همسایه وجود است» . (29)
متفكر بودن انسان در نزد هایدگر از ویژگىهایى مهم دازاین است . اما این تفكر به معنایى نیست كه سارتر در كتاب اومانیسم مطرح مىكند، همچنین به معناى تفكر فنى و ابزارى نیست كه منطقدانان آن را به كار مىبرند . سارتر معتقد بود كه انسان از طریق عمل، ماهیتخود را مىسازد . وى تفكر را بالاترین عمل مىدانست، آن هم تفكر در خویش . اما از نظر هایدگر، تفكر ارتباط وجود با ماهیت انسان را محقق مىكند و آن چیزى كه در حین تفكر ادراك مىشود، عرصه هستى است نه خود انسان . (30)
عمل تفكر باعث مىشود تا عرصه هستى ظهور كند، تفكر از عرصه هستى نگهبانى مىكند و آن را در ذاتش فهمپذیر مىنماید و به دلیل آنكه در تفكر، وجود به زبان مىآید، هایدگر «زبان را خانه وجود» مىداند، (31) لذا كسانى كه فكر مىكنند و كسانى كه كلمات را ایجاد مىكنند، محافظان این خانهاند .
بدین ترتیب، وجود انسان) (ek - sistence در اینجا به معناى اگزیستانسیالیستى فهمیده نمىشود; یعنى به عنوان موجودى كه همه تلاشهایش در ارتباط با خودش صورت مىگیرد تا امكانهایش را به فعلیتبرساند و ماهیتش را از این طریق بسازد . انسان موجودى نیست كه در مركز باشد، بلكه ek - sistence به عنوان تقرر و بیرون ایستادن در عرصه هستى فهمیده مىشود; یعنى انكشاف و گشودگى بهسوى وجود .
اما با همه این توضیحات، هنوز باب این سؤال گشوده است كه آیا تفسیر هایدگر از انسان به عنوان دازاین به معناى اومانیسم نیست؟ قطعا به معناى اومانیستى كه هایدگر آن را نقد مىكند، نیست، بلكه اومانیستى است كه انسانیت انسان را به دلیل نزدیكى با وجود درك مىكند و در همان زمان اومانیستى است كه در آن، نه تنها انسان، بلكه ماهیت تاریخى او برخاسته از حقیقت وجود است .
از مجموع سخنان هایدگر چنین بر مىآید كه وى منكر تعاریفى نیست كه اومانیستها از ماهیت انسان مىكنند، بلكه معناى انتقاداتى كه بر اومانیسم وارد مىكند این است كه اومانیسم با تفسیر ارائه كرده از ماهیت انسان، هنوز قدر و ارزش متناسب با او را تشخیص نمىدهد . انسان فراتر از همه آن چیزهایى است كه درباره او مىگویند .
آخرین و واقعیت كلام از نظر هایدگر این است كه ماهیت انسان در ek - sistence قرار دارد . انسان به دلیل ارتباطش با وجود اصالت دارد نه به دلیل انسان بودنش، و این وجود است كه به انسان اصالت مىدهد، زیرا تنها چیزى كه شایسته وجود است انسان است و اصالت، یعنى همین» .
در مجموع، آنچه از نوشتار حاضر بر مىآید این است كه از نظر هایدگر تمام كسانى كه بهطریقى خواستهاند براى انسان اصالت قائل شوند، همه در تعیین ماهیت انسان و توجیه برترى، اثبات و اصالت او به خطا رفتهاند . نه تعریف انسان به حیوان ناطق، نشاندهنده ماهیت اوست، چرا كه نه حیوانیت مىتواند او را در ردیف دیگر موجودات قرار دهد و نه ناطقیت مىتواند تنها ممیز او از سایر موجودات باشد و نه تعریف او به سوژه یا فاعل شناسایى، آنگونه كه در دكارت، سارتر و بقیه مشهود است، تمام است .
زیرا انسان آنگونه كه هایدگر به تفسیر او مىپردازد و هستى او را در رابطه با وجود (Being) مطرح مىكند، هم فراتر از یك سوژه است، هم لازمه سوژه بودن، انفكاك جهان از انسان است تا او بتواند آن را شناسایى كند . اما در نظام فكرى هایدگر، انسان - به معناى بودن - در جهان است، نه در مقابل جهان، و این در جهان بودن از اوصاف وجودى اوست . از سوى دیگر، دیدگاه سارتر را در این باره كه واقعیت انسان محدود به عمل است و عمل، محدود به تفكر درباره خود نمىپذیرد، زیرا تفكر از ویژگىهاى وجودى انسان است، اما نه تفكر درباره خود، بلكه تفكر درباره وجود . این تفكر است كه باعث مىشود تا او بهسوى حقیقت وجود رهنمون شود و بدین وسیله ماهیتخود را بسازد .
ماهیت انسان عین وجود است . وجودى كه همه ارزشش به دلیل ارتباط او با وجود است . انسان در این مقام، شبان وجود است و زبان كه بیانگر تفكر درباره وجود است، در واقع، خانه وجود است .
در كتاب وجود و زمان و نامه درباره اومانیسم و بسیارى دیگر از مقالات هایدگر با این عبارات بسیار برخورد مىكنیم: «انسان شبان وجود است، انسان همسایه وجود است و زبان خانه وجود است» .
پىنوشتها:
1. Letter on Humanism.
2. Beng andTime.
3) اگزیستانسیالیسم و اصالتبشر، ترجمه دكتر مصطفى رحیمى، انتشارات مروارید، چاپ هفتم، 1358، ص 23.
4) همان.
5) همان، ص25.
6) همان، ص27.
7) همان، ص47.
8) همان، ص52.
9. Heidegger, M., "Letteron Humanism" in Basic writings, ed .by D.F .Krell, (New York, London, Harper and Row press; 1977), P.224.
10. ibid, P.202.
11. ibid, P.203.
12. Heidegger [Being andTime], in Basic writings, PP. 42-3
13. op.cit, P.202.
14. ibid, P.209.
15. ibid, P.208.
16. ibid, P.204.
17. ibid, P.193.
18. Being andTime, PP.55-6.
19. op.cit, P.205.
كه كشیش كلیساى Trinity آن را به هایدگر داده بود، سبب روى آوردن هایدگر به فلسفه وجودى شد. برنتانو در این كتاب كوشیده بود تا معناى كلمه وجود را نزد ارسطو مشخص كند. ارسطو در كتاب مابعدالطبیعه، در پاسخ به سؤال وجود چیست؟ آن را بر چند معنا اطلاق كرده بود و سؤال هایدگر این بود كه اگر وجود بر چند معنا اطلاق مىشود، پس معناى اصلى وجود چیست؟
Hieidegger, Introduction; PP.3-4.
21. Biemel,w., "The Humanity of Man", in Martin Heidegger, An Illustrated Study, Tr.J.h. Mehta, (Routledgeand Kegan Poul, London and Henley, 1977), p.124.
22) واژه دازاین كه در فهم متعارف آلمان به معناى existence است، داراى اطلاقات متعددى است. كریستین وولف آن را در معناى وجود عام بهكار مىبرد، در مقابل با ماهیت، حادثه، شخص یا حتى خدا. یاسپرس و هایدگر هر دو آن را بر وجود انسان اطلاق مىكنند، با این تفاوت كه یاسپرس واژه دازاین را بر انسان مادى و existence را بر مرتبه عالى انسان اطلاق مىكند، اما هایدگر این اصطلاح را مطلقا بر انسان حمل مىكند، به عنوان وجودى كه همیشه مىتواند خود را درك كند. هایدگر براى تاكید، كلمه را به صورت Da - sein مىنویسد تا بر آنجا بودن به معناى گشودگى (openness) وجود كه ویژه وجود بشرى است، دلالت داشته باشد.
23. tr .John Macquarrie and Edward Robinson (New York, Harper and Row, 1962), p. 42.
24. Letter on Humanism, P.207.
25. ibid
26. op.cit, PP. 117;212;314.
27. op.cit, P.226.
28. ibid, p.221.
29. ibid.
30. Being andTime, Tr. Macquarrie, P.270.
31. ibid and Letter ..., P.193.
نویسنده: زهرا خزاعی
در این نوشتار رابطه دین و اخلاق از دیدگاه كانت، یكى از بزرگترین متفكران مغرب زمین، بحث و بررسى مىشود. مكتب اخلاقى كانت كه یك مكتب وظیفهگرایانه است، بر آن است كه عقل عملى با ارائه معیارهایى مىتواند خوبى و بدى تمامى اعمال را مشخص كند. او اوامر عقل را به دو دسته شرطى و مطلق تقسیم مىكند و اوامر مطلق كه تنها اوامر اخلاقى است، از طریق فرمولها و صورتبندىهاى قانون كلى، قانون كلى طبیعت، غایت فى نفسه بودن انسان، خودمختارى اراده و كشور غایات، قابل تشخیص است. در بحث ارتباط دین و اخلاق، صورتبندى خودمختارى اراده از ارزش فوقالعادهاى برخوردار است.
این صورتبندى بر آن است كه چنان عمل كن كه اراده بتواند در عین حال به واسطه دستور اراده خود را واضع قانون عام لحاظ كند. از این رو، به نظر كانت، هر قانونى كه از طریق اراده بشرى نباشد، غیراخلاقى است. بنابراین، به نظر او، اخلاق مستقل از دین است و اوامر خداوند با خودمختارى انسان منافات دارد. او همچنین از طریق اخلاق، خدا و جاودانگى نفس را اثبات مىكند. بنابراین، اخلاق سرانجام به دین مىانجامد. بررسى اشكالات دیدگاه كانت در این زمینه موضوع این مقاله است.
از جمله مكاتب اخلاقى كه بر آن است كه ما مىتوانیم از طریق معیارهاى عقل عملى به «بایدها» و «نبایدها»، «خوبىها» و «بدىهاى» اخلاقى، مستقل از دین پى ببریم، مكتب وظیفهگرایانه ایمانوئل كانت است. وى به جاى اینكه اخلاق را مبتنى بر دین و خدا سازد، دین و خدا را بر اخلاق مبتنى ساخت و خدا و جاودانگى نفس را بر اساس اخلاق اثبات كرد. كانت در مورد استقلال اخلاق از دین به طور روشن مىگوید:
اخلاق از آن حیث كه مبتنى بر مفهوم انسان به عنوان فاعل مختارى است كه فقط از آن جهت كه مختار است به واسطه عقل خودش خود را به قوانین مطلق ملزم و تكلیف مىكند، نه نیازمند تصور موجود دیگرى بالاى سر انسان است تا تكلیف خود را بفهمد (بشناسد) و نه محتاج انگیزهاى غیر از خود قانون، تا به وظیفه خود عمل كند... بنابراین، اخلاق به خاطر خودش به دین نیاز ندارد، بلكه به بركت عقل عملى محض، خودكفا و بىنیاز است. (كانت، 1960: 3)
از این عبارت به خوبى برمىآید:
1. عقل عملى توان آن را دارد كه به احكام اخلاقى نایل شود.
2. انجام عمل اخلاقى نیازمند انگیزهاى غیر از عمل اخلاقى نیست.
3. انسان از آن جهت كه خودمختار است، نیازمند موجودى كه برتر از وى بوده و به او امر و نهى كند، نیست؛ زیرا این موجود ماوراى طبیعى با اختیار انسان منافات دارد، در نتیجه، اخلاق نیازمند خدا نیست.
وایت بك، یكى از مفسران بزرگ كانت، در مورد این عقیده او «كه ما نمىتوانیم اخلاق مبتنى بر دین داشته باشیم» چنین بیان مىكند: اخلاق مبتنى بر الهیات یا دین، یعنى نظامى از قواعد اخلاقى كه برگرفته از شناخت خداست، به سه دلیل وجود ندارد:
1. ما شناختى از خدا نداریم، چون شناخت ما محدود به پدیدارهاى حسىِ متناهى و مادى است، بنابراین، خدا در حوزه عقل نظرى كاملاً دستنیافتنى است.
2. اگر چنین شناختى از خدا داشتیم و آن را به عنوان یك مقدمه اخلاقى به كار مىگرفتیم، خودمختارى اخلاقى از بین مىرفت.
3. قوانین اخلاقى وابسته به قانونگذار نیست، آنگونه كه اختلاف در ذات و ماهیت خدا یا عدم خدا باعث اختلاف در تعیین تكلیف بشود. (بك، 1960: 279)
در مورد دلیل دوم و سوم به تفصیل سخن خواهیم گفت، اما در مورد دلیل نخست، به طور اجمال مىگوییم كه كانت با طرح انقلاب كپرنیكى خود در قلمرو عقل نظرى، طبیعى بود كه شناخت نظرى به امور ماوراى طبیعى را انكار كرد. او برخلاف عقیده رایج بر آن بود كه این خارج است كه باید با ذهن سازگار و منطبق باشد، همچنین مفاهیم و مقولات عقل نظرى، تنها هنگامى كاربرد صحیح دارند كه بر حوزه تجربه حسى اطلاق شوند. از این رو، شناخت نظرى به عالم ماوراى طبیعت كه امورى غیرتجربىاند، در حوزه عقل نظرى انكار مىشود. در نتیجه، چون نمىتوانیم شناختى از عالم ماوراى طبیعت داشته باشیم، نمىتوان اخلاقى مبتنى بر الهیات یا خدا داشت. (كانت، 1952: 108؛ گاردنر، 1999: 37)
در اینجا، مجال آن نیست كه به این مسئله بپردازیم كه آیا كانت در این عقیده خود برحق بود یا نه، بلكه تنها به طور گذرا اشاره مىكنیم كه كانت بر خلاف نظر خود، مقولات فاهمه را نظیر «علت» و «وجود» كه فقط بر حوزه تجربه اطلاق مىشود، بر عالم نومن كه امرى غیرتجربى است، اطلاق كرده است و مىگوید: عالم نومن وجود دارد و علت عالم پدیدارى است و این در واقع، ناسازگار با فلسفه اوست.
كانت بحث خود را در باب اخلاق از اخلاق متعارف شروع مىكند و با تحلیل آن سعى دارد تا اصول پیشینى آن را كشف كند. او استدلال خود را چنین آغاز مىكند:
محال است چیزى را در جهان و حتى خارج از آن تصور كرد كه بدون قید و شرط خیر باشد، مگر فقط اراده نیك و خیر را. (كانت، 1972: 59)
امورى را كه مردم معمولاً خیر مىدانند، مانند هوش، شجاعت، ثروت و قدرت در بسیارى از موارد خیرند، ولى در همه اوضاع و شرایط خیر نیستند؛ یعنى هنگامى كه اراده بد آنها را به كار مىگیرد، كاملاً بد مىشوند. بنابراین، آنها خیرهاى مشروطند. آیا این طور نیست كه شجاعت و هوش مجرم، جرم او را سنگینتر مىكند و نفرت مردم را به او افزایش مىدهد. از این رو، آنها تحت شرایط خاصى خیرند نه به طور مطلق. تنها اراده خیر مىتواند خیر فىنفسه یا خیر مطلق و غیرمشروط باشد. پس اراده خیر، ارادهاى است كه در هر شرایطى كه یافت شود، خیر است. (پیتن، 1953: 34)
همچنین اراده خیر نه بهدلیل نتیجه یا آثار و یا شایستگىاش براى نیل به غایتى مطلوب، بلكه صرفا بهحكم اراده آن،خیر دانسته مىشود؛ یعنى فىنفسه خیراست (كانت،1972:60) زیرا موفقیت در عمل، بستگى به عوامل متعدّدى دارد كه خارج از كنترل ماست. (پیتن، 1953: 43)
كانت براى اینكه ماهیت اراده خیر را روشن كند، از مفهوم تكلیف كمك مىگیرد. ارادهاى كه از سر تكلیف عمل مىكند، اراده خیر است (كانت، 1972: 62) اما این طور نیست كه هر اراده خیرى، ضرورتا همان ارادهاى باشد كه از سر تكلیف عمل مىكند، بلكه اراده كاملاً خیر یا اراده مقدّس هرگز از سر تكلیف عمل نمىكند، زیرا در خود مفهوم تكلیف غلبه بر خواستها و امیال وجود دارد. اراده مقدّس یا كاملاً خیر، خودش را در اعمال خیر نمودار مىسازد، بدون اینكه از امیال طبیعى جلوگیرى كند یا آنها را بىاثر سازد، چرا كه اصلاً میل طبیعى حسى ندارد، پس مىتوانیم فرض كنیم كه اراده خداوند مقدّس است. (همان: 78؛ پیتن، 1953: 46)
اما به نظر كانت، تكلیف به معناى ضرورت عمل كردن از سر احترام به قانون است. (كانت، 1972: 66) احساس احترام هنگامى حاصل مىشود كه ما قانون اخلاقى را تصور كنیم؛ یعنى هنگامى كه ما قانون اخلاقى را تصور مىكنیم، این شناخت، احساس احترام ما را برمىانگیزد و این احساس احترام نیز به نوبه خود ما را وامىدارد كه قانون اخلاقى را دستور عمل خود سازیم. بنابراین، احترام انگیزهاى است كه قانون اخلاقى را دستور عمل ما قرار مىدهد و این احساس احترام، احساسى نیست كه برخوردارى از آن نیاز به تلاش ما داشته باشد، بلكه آن به طور انكارناپذیرى از تصور ما از قانون اخلاقى پدیدار مىشود. (كانت، 1956: 78؛ سالیوان، 1989: 133)
قانون اخلاقى در نظر ما انسانها به صورت امر جلوه مىكند، زیرا ممكن است تمایلات مانع انجام قوانین اخلاقى شوند. از این رو، كانت امر را اینگونه تعریف مىكند:
مفهوم اصل عینى تا آنجا كه براى اراده الزامآور یا ایجابكننده است، فرمان عقل و صورتبندى فرمان، «امر» نامیده مىشود. (كانت، 1972: 77)
كانت امر را به دو صورت تصور مىكند: 1. امر شرطى؛ 2. امر مطلق یا تنجیزى. (همان: 78) در امر شرطى، فرمان عقل با غایتى مشروط مىشود؛ مثلاً اگر بخواهید زبان فارسى را بیاموزید، باید كتاب دستور زبان را بخوانید، بنابراین، امر شرطى داراى چنین صورتى است. اگر هر فاعل عاقلى هدفى را اراده كند، باید فعل خیر را به عنوان وسیلهاى براى آن هدف بخواهد. هرگاه غایت تغییر كند، فعل نیر تغییر مىكند (لیدل، 1970: 113). كانت از دو نوع امر شرطى سخن به میان مىآورد. اگر غایت صرفا چیزى باشد كه یك شخص ممكن است اراده كند یا بخواهد، چنین امرى، امر شرطى تردیدى یا امر مهارت نامیده مىشود. اما گر غایت، غایتى باشد كه هر فاعل عاقلى به طور طبیعى آن را مىخواهد مانند سعادت، چنین امرى، امر شرطى قطعى یا تأكیدى یا امر حزم و احتیاط نامیده مىشود. شكل امر قطعى چنین است: اگر شما خواهان نیل به سعادتید كه مطمئنا خواهانید، باید كارهایى مانند... انجام دهید. بعضى از نظامهاى اخلاقى مانند نظام ارسطو معتقدند كه سعادت مبناى واقعى اخلاق است؛ یعنى این نوع امر را امر اخلاقى دانستهاند، ولى كانت جایز نمىداند كه امر شرطى، امر اخلاقى باشد. اما جایى كه فرمان عقل عملى، مشروط به غایتى نیست، بلكه عمل به خاطر خودش، یعنى به عنوان خیر فىنفسه و بدون ارجاع به غایتى دیگر خواسته مىشود، در این صورت، امر، مطلق یا تنجیزى است. صورت كلى این نوع امر چنین است: هر فاعل عاقلى باید فعل خیر را فىنفسه بخواهد. كانت این نوع امر را امر یقینى مىنامد كه امر اخلاقى است. بنابراین، در امر اخلاقى، غایت در خود عمل است نه در نتیجهاى كه از آن حاصل مىشود؛ مثلاً وقتى گفته مىشود: «دروغ نگو»، بدى عمل در خود عمل است نه در نتیجه آن، ولى در اوامر غیراخلاقى پاى غایتى غیر از عمل و نیز سود و زیان در كار است، مثل این قضیه: «دروغ نگو تا خوشنام شوى» (كانت، 1972: 78؛ پیتن،1953: 114)
كانت اعتقاد دارد كه اوامر مشروط، قضایایى تحلیلىاند، زیرا محمول این قضایا مندرج در مفهوم موضوع است. (كانت، 1972: 80) ولى اوامر مطلق قضایایى تألیفى پیشینىاند. (همان: 82) كانت تأكید مىكند كه به هیچ وجه ما نمىتوانیم امر مطلق را با توسل به تجربه اثبات كنیم، زیرا این قضایا مشتمل بر «باید» هستند و «باید» كه نوعى ضرورت است از تجربه اخذ نمىشود. بنابراین، این قضایا باید ناشى از عقل باشند نه تجربه، زیرا تجربه به ما نمىگوید كه چه باید باشد، بلكه تنها مىگوید كه چه هست. فلسفه اخلاق كانت در واقع، تلاشى است براى پاسخ به این پرسش كه چگونه اوامر مطلق یا قضایاى تألیفى پیشینى، اخلاقى توجیه مىشوند. (پیتن، 1953: 128؛ لیدل، 1970: 130)
كانت براى شناخت امر مطلق، صورتبندىها یا فرمولهاى متفاوتى را مطرح مىكند كه از طریق آنها ما مىتوانیم امر مطلق را بشناسیم. او براى ما پنج صورتبندى مطرح مىكند، اگرچه گرایش به این امر دارد كه بگوید فقط سه صورتبندى وجود دارد. (كانت، 1972: 98؛ پیتن، 1953: 129) با طرح این صورتبندىها، مخصوصا صورتبندى خودمختارى اراده مشخص مىشود كه چرا كانت معتقد است كه اخلاق مستقل از دین است. اینك به طرح اجمالى آنها مىپردازیم.
«فقط بر طبق دستورى عمل كن كه با آن بتوانى در عین حال، اراده كنى كه دستور مزبور قانون كلى و عمومى شود» (كانت، 1972: 84)
«چنان عمل كن كه گویى دستور عمل شما بناست بهوسیله اراده، قانون كلىِ طبیعت شود» (همان)
كانت براى روشنى این صورتبندىها، مثالهاى مختلفى را مطرح مىكند كه به اختصار به یكى از آنها اشاره مىكنیم. شخصى را در نظر بگیرید كه احتیاج به وام دارد و با اینكه مىداند پرداخت آن در موعد مقرر برایش مقدور نیست، ولى باز وعده قطعى به بازپرداخت آن مىدهد، چون اگر وعده قطعى ندهد كسى به او قرض نمىدهد. اما او هنوز آن اندازه وجدان دارد كه از خود بپرسد كه اگر به این شیوه خود را از مشكلات برهاند آیا خلاف قانون یا تكلیف نیست؟ اگر فرض كنیم كه چنین كسى، چنین كارى را انجام دهد، دستور او اینطور خواهد شد: هركسى در هنگام احتیاج مىتواند وام بگیرد و وعده پرداخت دهد با اینكه مىداند قادر بر پرداخت آن در موعد مقرر نیست. اگر من این دستور را قانون عام طبیعت قرار دهم، چه خواهد شد. اگر این دستور قانون عام طبیعت شود، با خود متناقض مىشود و دیگر نمىتوان وعده كاذب داد، زیرا هیچ كس حاضر به شنیدن وعدهاى نخواهد شد. به تعبیر دیگر، ما وعده كاذب مىدهیم كه از مشكلات مالى رهایى یابیم، ولى اگر وعده كاذب به یك قانون تبدیل شود، دیگر وعده راست باقى نمىماند تا در پناه آن بتوان وعده كاذب داد و دیگر كسى به كسى اعتماد نمىكند تا به او قرض دهد. بنابراین، قانون وعده كاذب، خودشكن مىشود و هیچ كسى قادر نخواهد بود كه حتى براساس همین دستور عمل كند. (كانت، 1972: 85؛ پیتن، 1953، 152) بنابراین، امر در صورتى مىتواند اخلاقى باشد كه به صورت قانون عام یا قانون عام طبیعت درآید.
بر این صورتبندى اشكالات چندى وارد است كه به برخى از آنها اشاره مىكنیم:
الف) ملاك كلیت یا قانون عام طبیعت شدن، براى اخلاقى بودن كافى نیست، زیرا چه بسا اصولى كه بتوانند قانون عمومى شوند، ولى تكلیف نیستند؛ براى مثال این دستور كه: وقتى در تاریكى تنها هستى، داد بزن یا بند كفش چپت را اول ببند. در اینجا ممكن است كسى پاسخ دهد كه چنین مسائلى اخلاقى نیستند تا این معیار در مورد آنها صادق باشد. البته این درست است، اما كانت نمىگوید كه چگونه تعیین كنیم كه آنها اخلاقىاند. (فرانكنا، 1963: 27)
ب) براساس این مثال، اخلاق كانت مبتنى بر حب ذات مىشود، چون كانت مىگوید كه اگر من وعده كاذب بدهم دیگر كسى به حرف من گوش نمىدهد، در آن صورت، نمىتوانم مشكلات مالى خود را برطرف سازم؛ یعنى به این دلیل اصل اخلاقى را محترم مىشمارم كه خواهان آنم كه دیگران مشكلات مالى مرا برطرف سازند.
«چنان عمل كن كه انسانیت را چه در شخص خودت و چه در شخص دیگران همواره و در عین حال، به عنوان غایت به كار برى و نه صرفا به عنوان وسیله». (كانت، 1972: 91)
براساس این اصل، بردهدارى خطاست، زیرا برده براى منفعت دیگران استثمار مىشود و انسانیت در او به عنوان غایت فىنفسه تلقى نمىشود (تیتوس، كیتون، 1973: 139) كانت با حكومت ستمگران مخالف است، زیرا ستمگران از پیروان و زیردستان خود صرفا به عنوان وسیله براى اغراض خود استفاده مىكنند. از آن جا كه هر شخصى به عنوان شخص، اعتبار و ارزش ذاتى و بنیادى دارد، بنابراین، هیچ كس حق ندارد در آزادى و سرنوشت دیگران مداخله كند و از آنها به عنوان وسیلهاى صرف براى اغراض خود استفاده كند. (سالیوان،1994: 65) كسى كه براى گرفتن قرض، وعده قطعى به بازپرداخت آن مىدهد، در صورتى كه خود مىداند قدرت بازپرداخت آن را ندارد، از دیگرى به عنوان وسیلهاى صرف براى اغراض شخصى خود استفاده مىكند نه به عنوان غایت فى نفسه. شخصى را كه من در نظر دارم براى منافع خود از او سوءاستفاده كنم، به هیچ وجه راضى نیست به این طریق با او برخورد شود. بنابراین، وعده كاذب، آشكارا غیراخلاقى است. (كانت، 1972: 92)
این صورتبندى نیز داراى اشكالاتى است كه به پارهاى از آنها اشاره مىكنیم:
الف) این صورتبندى با بیانى كه كانت در مورد اراده نیك مطرح مىكند، ناسازگار است. او درباره اراده نیك مىگوید: اراده نیك نه به دلیل نتیجه، آثار یا شایستگى آن براى نیل به غایتى مطلوب خیر دانسته مىشود، بلكه خیریت آن فى نفسه است. از این بیان روشن مىشود كه اراده نیك، هیچ غایتى جز خود ندارد و خیریت آن فى نفسه است، ولى این صورتبندى مطرح مىكند كه اراده غایت دارد و غایت آن، انسانیت است؛ یعنى خیریت اراده فى نفسه نیست، بنابراین، این دو بیان با همدیگر ناسازگارند.
ب) كانت براى تعارض اوامر اخلاقى، راهحلى ارائه نمىدهد. وضعیتى را تصور كنیم كه وفاى به عهد مستلزم استفاده از انسان به عنوان وسیله است.
ج) براساس این اصل ما هیچگاه نباید انسانهاى شرور را مجازات كنیم و این خلاف عقیده كانت است.
چنان عمل كن كه اراده بتواند در عین حال، به واسطه دستور اراده، خود را واضع قانون عام لحاظ كند. (كانت، 1972: 93)
اینصورتبندى مبتنى بر این اصل است كه اراده عقلانى، قوانینى را كه از آنها اطاعت مىكند، خودش وضع مىكند. خودمختارى اراده در مقابل دگرآیینى است؛ یعنى اراده عقلانى از قانونى تبعیت مىكند كه از بیرون یا به وسیله غیر از اراده وضع مىشود. (لیدل، 1970: 267) كانت در نقد عقل عملى، این صورتبندى را به عنوان قانون اساسى عقل عملى محض توصیف مىكند. (بك، 1960: 30) براى روشن شدن خودمختارى اراده، باید ابتدا دگرآیینى را توضیح دهیم تا در پرتو آن، خودمختارى اراده روشن شود.
دگرآیینى در مقابل خودآیینى یا خودمختارى قرار دارد و بر هر اصلى اطلاق مىشود كه مبتنى بر خودمختارى اراده نیست. هرگاه اراده، خود، قانون خود را وضع نكند، در آن صورت، اراده، اعمالش را براساس اصل دگرآیینى متعین مىكند. كانت مىگوید: اصول اخلاق دگرآیینى یا مبتنى بر عقل است یا بر تجربه (یا سعادت).
1. اصولى كه مبتنى بر تجربه یا به تعبیرى، مبتنى بر اصل سعادتند، بر دو قسماند:
الف) اصول لذتگرایانه كه مبتنى بر نوعى اصل لذتند.
ب) اصول شهودى كه با احساس اخلاقى توجیه مىشوند.
2. اصولى كه مبتنى بر عقل (غیر از اصول خودمختارانه) هستند، خود بر دو قسماند:
الف) اصول آرمانگرایانه كه مأخوذ از مفهوم انتزاعى كمال انسانىاند.
ب) اصول كلامى و الهیاتى كه مبتنى بر اراده خدا به عنوان علت تعیّنبخش اراده ماست.
كانت تمام این اصول دگرآیینى را غیراخلاقى مىداند. او اصول تجربى را انكار مىكند، به این دلیل كه آنها نمىتوانند ضرورت عینى الزام یا اصل كلى اخلاق را توجیه كنند. وى همچنین اصول عقلى را انكار مىكند، به این دلیل كه تهى و فاقد ارزش عملى هستند. (كانت، 1972: 103؛ لیدل، 1970: 191)
اینك به نحو اجمال آنها را بررسى مىكنیم.
الف) اخلاق مبتنى بر لذتگرایى: اگرچه كانت به صراحت اپیكوروس را مدافع اصل لذتگرایى معرفى مىكند، در عصر جدید چنین اخلاقى در فلسفه سودگرایى جان استوارت میل متبلور است. براساس این مكتب، اعمال صحیح، اعمالى هستند كه بیشترین سعادت را براى بیشترین تعداد به ارمغان بیاورند. منظور از سعادت، لذت و فقدان درد و منظور از بدبختى و ناخوشآیندى، درد و عدم لذت است. (همان) اشكال عمده كانت بر اخلاق مبتنى بر لذتگرایى این است كه ما از این واقعیت كه همه مردم به دنبال لذتند، نمىتوانیم نتیجه بگیریم كه آنان باید به دنبال آن باشند. (كانت، 1972: 104)
ب) اخلاق مبتنى بر احساس اخلاقى: هرچند كانت نظریه احساس اخلاقى را به نام فرانسیس هاچسن مطرح مىكند، معمولاً این نظریه به دیوید هیوم نسبت داده مىشود. احساس اخلاقى،نوعى عكسالعمل احساسى و عاطفى در مورد عناصرى از موقعیت اخلاقى است. فاعل اخلاقى تا حدّى ویژگى اخلاقى یك عمل را مىبیند یا احساس مىكند. از این رو، احكام حسى اخلاقى از تجربه ناشى مىشوند و صرفا پسینى یا مؤخّر از تجربهاند. (همان: 103)
كانت با این نظریه مخالف است، چرا كه عقیده دارد كه تجربه نمىتواند مبنایى براى ضرورت عرضه كند. همچنین معتقد است كه احساس از هر نوعى كه باشد، شخصى است و احساسات در یك شخصْ كاملاً متفاوت با دیگرى است، بنابراین، نمىتوان معیار واحدى براى خیر و شر عرضه كرد (همان: 104)
ج) اخلاق مبتنى بر كمال: كانت بر آن است كه مفهوم كمال فىنفسه هیچ محتوا و معنایى ندارد. اگر به كسى بگوییم: كامل شو، معناى محصلى در ذهن ندارد و ناچار است محتوا را از منبع دیگرى به دست آورد. در نتیجه، این اخلاق نارساست. (همان:105؛ لیدل، 1970:195)
د) اخلاق مبتنى بر اراده خدا: این اخلاق مىگوید كه ما اصول اخلاقى را از طریق وحى دریافت مىكنیم. كانت مىگوید: حتى اگر خدا به ما فرمان مستقیم دهد، این پرسش اخلاقى هنوز باقى است كه آیا ما باید فرمان خدا را اطاعت كنیم؟ بنابراین، پیروى از فرامین خدا مبتنى بر اصول اخلاقى سابق بر آن است كه آنها دیگر از فرمان خدا اخذ نمىشود. (همان)
«چنان عمل كن كه همواره به واسطه دستورهایت عضو قانونگذار در كشور عام غایات باشى». (كانت، 1972: 95)
منظور از كشور، وحدت سامانمند موجودات عاقل به وسیله قوانین مشترك است. كشور آرمانىِ غایات دو خصیصه مشخص دارد: الف) هر عضوى از آن، با اراده كردن قانونش، واضع قانون است؛ ب) هر عضوى در مورد عضو دیگر تكالیفى دارد. اما چگونه ممكن است كشورى تحقّق داشته باشد كه در آن هر عضوى، قوانینى را براى تمام اعضاى دیگر وضع كند. این امر باعث هرج و مرج مىشود، مگر این كه هر عضوى قانون یكسان براى خود و اعضاى دیگر وضع كند. اگر هر ذات عاقل و اخلاقى كامل، همان دستور را در وضعیت خاص اراده كند، در آن صورت، در جامعه آرمانى غایات همه اعضا قوانین اخلاقى یكسانى وضع مىكنند. (همان)
كانت مىگوید: مفهوم آزادى، كلید و راهنماى توجیه و تبیین اصل خودمختارى است. (كانت، 1972: 107) اگر فرض كنیم كه آزادى، صفت چیزى است، آن صفت باید صفت اراده باشد. (همان: 67) كانت درباره اراده مىگوید: اراده نوعى علیت است كه به موجودات زنده از آن حیث كه عقلانىاند، تعلّق دارد. (همان: 107) آزادى اراده آنجاست كه اراده، قدرت ایجاد آثار و اعمال را داشته باشد، بدون اینكه خود معلول چیز دیگرى واقع شود. آزادى مخالف و مغایر با ضرورت طبیعى است كه مشخصه همه اعمال علّى در طبیعت است. در طبیعت هر علتى كه سبب ایجاد معلولى مىشود، علیت و فاعلیت آن، به وسیله موجودى سابق بر آن، ایجاب شده است. بنابراین، در طبیعت، هیچ علتى در عمل علّى خود، آزاد نیست. اگر اراده فاعل عاقل، آزاد تصور مىشود، باید به این معنا باشد كه علل خارج از او اعمال علّى او یا به تعبیر دقیقتر، خواستهاى او را متعین نمىكنند. علل خارجى نه تنها عوامل بیرونى، بلكه تصورات، امیال و عواطف را نیز شامل است. بنابراین، اراده هنگامى آزاد است كه تأثیر عوامل خارجى به حدّى نباشد كه فاعلْ كنترل و سلطهاى بر فعل نداشته باشد. (پیتن، 1953: 210)
از مطالبى كه تاكنون مطرح شد به خوبى آشكار مىشود كه چرا كانت اخلاق را مستقل از دین مىداند، بنابراین، از آن جا كه كانت اخلاق را بر اصل استقلال و خودمختارى اراده بنا كرده، بدیهى است كه هر سلطهاى غیر از اراده، یعنى عواطف،ترس، امید، اقتدار امور طبیعى و ماوراء طبیعى را براى اراده نفى مىكند و این دلیل اساسى است كه چرا كانت اخلاق را بر دین مبتنى نكرده است. البته این استدلال كانت داراى اشكالاتى است، چرا كه ما براساس اصل خودمختارى اراده به موجودى مانند خدا كه به نظر كانت از عقل نامتناهى برخوردار است، اعتقاد پیدا كرده و به فرامین او گردن نهادهایم. اینچنین پیروى، نه تنها با خودمختارى انسان منافات ندارد، بلكه كاملاً سازگار با خودمختارى اراده است. بنابراین، این استدلال كانت كه پیروى از اراده خدا با خودمختارى اراده منافات دارد، صحیح نیست. ما مىتوانیم خودمختار باشیم، در عین حال، از فرامین خدا نیز پیروى كنیم.
كانت از قوانین اخلاقى نتیجه مىگیرد كه خدا وجود دارد و نفس جاودانه است. استدلال او بر اثبات وجود خدا چنین است: عقل به ما امر مىكند كه برترین خیر یا كمال مطلق را طلب كنیم. برترین خیر شامل دو مؤلّفه، یعنى فضیلت و سعادت است كه توأمان هستند. همچنین فضیلت علت سعادت است و سعادت عبارت است از هماهنگى بین طبیعت و اراده و میل انسان. به تعبیر دیگر، سعادت حالت موجود عاقلى است در جهان كه در سراسر وجودش همه چیز مطابق میل و اراده او صورت مىگیرد. اما انسان نه خالق جهان است و نه قادر به نظم بخشى طبیعت تا جهان را با اراده و میل خود هماهنگ كند تا بتواند سعادت متناسب با فضیلت را مهیا سازد. بنابراین، ما باید یك علت را براى كل طبیعت فرض كنیم كه متمایز از طبیعت و در بردارنده اساس و علت هماهنگى دقیق بین فضیلت و سعادت است كه آن خداست. (كانت، 1952: 128)
قانون اخلاقى حكم مىكند كه برترین خیر را كه متعلّق ضرورى اراده است، تحصیل كنیم. برترین خیر داراى دو مؤلّفه، یعنى فضیلت و سعادت است. فاعل اخلاقى تنها با یكى از مؤلّفههاى برترین خیر، یعنى فضیلت سر و كار دارد. فضیلت مناسب با برترین خیر، فضیلت تام است؛ یعنى مطابقت تام بین اراده و قانون اخلاقى. اما فضیلتى كه مطابقت تام با قانون اخلاقى داشته باشد، قداست است و این كمالى است كه هیچ موجود عاقلى در عالم محسوس در هیچ لحظه از وجود خود نمىتواند به آن نایل شود. بنابراین، اگر فضیلت كامل از جانب عقل خواسته شود و در عین حال، هیچ بشرى در هیچ لحظهاى نتواند بدان نایل شود، پس آن فضیلت تام باید به صورت یك سیر ترقّى نامحدود و بىپایان به سوى كمال مطلوب تحقّق یابد. اما این سیر ترقّى بىپایان تنها بنا به فرض دوام بىپایانِ وجود و تشخّص همان وجود عاقل ممكن است كه آن را جاودانگى نفس مىنامند. (كانت، 1952: 344)
بنابراین، از آن جا كه قانون اخلاقى ما را ملزم به فرض وجود خدا و جاودانگى نفس مىكند، اخلاق ناگزیر به دین مىانجامد. (كانت، 1960: 5) از این رو، از آنچه تاكنون گفته شد به خوبى روشن مىشود كه چرا كانت اخلاق را مستقل از دین بنا كرده و بر آن است كه اخلاق به دین مىانجامد. البته در استدلال كانت بر وجود خدا و جاودانگى نفس اشكالات چندى وارد است كه در این جا مجال پرداختن به آن نیست.
در هر حال، كانت از آنچه در مبحث اخلاق از آن مىگریخت، در پایان، ناگزیر به آن اذعان كرده است. او مىگوید: از آن حیث كه ملموس كردن مدعیات الزامات اخلاقى بدون تصور خدا و اراده او مشكل است ما مىتوانیم براساس عقل تنها معتقد شویم كه یك تكلیف اخلاقى براى متدین شدن داریم، به این معنا كه همه تكالیفمان را چنان تلقى كنیم كه گویى فرامین خدایند و این عمل را به دلیل روح و قوّت بخشیدن به نیت و عزم اخلاقى خود انجام دهیم. بنابراین، تنها كاركرد دین قوّت بخشیدن به اراده خیر است؛ یعنى اگر اراده خیر از تكلیف خدا تبعیت كند، در نهایت، سعادتمند مىشود و همین اعتقاد به سعادتمند شدن است كه به اراده خیر قوّت و روح مىدهد. (همان: 6)
در نتیجه، ناسازگارى بیان كانت در این جاست. او از طرفى، معتقد بود كه قانونى اخلاقى نمىتواند هیچ غایتى به جز خود عمل را مدنظر داشته باشد؛ یعنى اگر راستگویى عمل خیرى است، خیریت آن نه به دلیل غایتى دیگر، بلكه به دلیل نفس راستگویى است، و از طرف دیگر، در این جا به این نتیجه رسیده است كه اگر انسان اعتقاد به خدا پیدا كند و بداند كه با عمل اخلاقى سعادتمند مىشود، به عمل اخلاقى خود روح و قوّت مىبخشد و این دو نظر با هم ناسازگارند.
1 . Beck. L.w, A Commentary on kants critique of practical Reason, Chicago, the university of Chicago press, 1960.
2 . Frankena William, Ethics, America: rentice-hall-inc, 1963.
3 . Gardner, sebastian, Kant and the critique of pure Reason, Routledge, 1999.
4 . Kant, Immanuel, Critique of practical Reason, tr, Beck.L.W. New York, the Library of Liberal Arts, 1956.
5 . Kant, Immanuel, Groundwork of Metaphysic of Morals, tr, paton, H.J.PP, 53-123, in: The Moral Law, London, Hutchinson university Library, 1972.
6 . Kant, Immanuel, The Critique of Pure Reason, tr. Abbott, T.K, PP, 1-250, in Great Book of the western world, Eds, Hutchins, R.M.Chicago, Encyclopedia Britanica INC, 1952, Vol, 42.
7 . Kant, Immanuel, Religion within the limits of Reason Alone, tr, with an Introduction and Notes by Greene, T.M, Hudson, H.H, New York, Harper Torchbooks/ the Cloister Library, 1960.
8 . Liddell, B.E.A, Kant on the Foundation of Morality, Bloomington and London, Indian university press, 1970.
9 . Paton, H.J, The Categorical Imperative, London, Hutchinsons university library, 1953.
10 . Sullivan, R.J, Immanuel kants Moral Theory, New York, Cambridge university press, 1989.
11 . Sullivan, Rojer, An Introduction to Kants Ethics, New York, Cambridge university press, 1994.
12 . Titus, H.H., Keeton, Morris, eds, Ethics for Today, fifth Edition, New York, D.Van Nostrand Company, 1973.
نویسنده: محمد محمد رضایی
|
رمز وراز و صور خیال در اندیشه سهروردی
|
|
حکمای بسیاری رمز و راز را روش کار و طریقة بیان افکار خود انتخاب کرده اند. بعضی از آنان از اساطیر حکمت به شمار می آیند. افرادی چون «جاماسف» و «بوزرجمهر» از این دسته از حکما محسوب می شوند. حکمت مشرقیه، همان حکمتی است که رمز و راز در آن بسیار دیده می شود. نقش قوه خیال و وهم در کنار عقل و اشراق قابل اغماض نیست. شیخ اشراق، درک حقایقی را که برایش حاصل شده به صورت رمز بیان نموده است و بسیاری از کتابهای او چنین است، عروج و اوج روحانی انسان را در نماز «هرمس» به سوی قدس و ملکوت با زبان رمزگونه و بسیار زیبا بیان نموده است. «قام هرمس یصلی لیله عند شمس فی هیکل النور، فلما انشق عمود الصبح فرأی ارضاً نخسف بقری غضب اله... » « زبان رمز جز برای عده ای معدود که دارای ذوق مخصوص باشند، قابل فهم نخواهد بود. این ذوق مخصوص از طریق ریاضت و مراقبه و همچنین سفر به درون جان و سیر در آیات وانفس برای انسان حاصل می گردد. سهروردی خود اهل ریاضت و مراقبه بوده و به سیر در درون جان و مشاهدة آیات انفس پیوسته اشتغال داشته است »(1) شیخ اشراق، سیر معنوی انسان و مراحل گوناگون سلوک و شهود و تطور درجات وجودی انسان را تحت عنوان «قصه الغربه الغربیه» با زبان راز گونه و نمادین با مدد جستن از آیات، بیان نموده است. رمزگویی در ادبیات عرفانی ایرانی بسیار دیده می شود، چنانچه سایر ملل جهان چنین سخن گفتن را در نوشتارها و سخنانشان می توان مشاهده کرد. « سؤال این است، چرا زمانی که می توان بدون رمز و پیچیدگی سخن گفت، از زبان رمز و معما استفاده می شود؟! رمزگویی در زبان عرفا و خصوصاً عرفای شاعر بیشتر مشاهده می شود ولی اینکه علت «نمادین» سخن گفتن چیست، دلایل و علل مختلفی وجود دارد که ما در اینجا به بعضی از آنها می پردازیم: 1) بی پرده و آشکارا سخن گفتن، باعث می شد، عده ای به علت عدم درک فحوای سخن، برداشت های ناصحیح از آن مطالب داشته باشند، لذا دست به رمزگویی زدند تا چنین افرادی نتوانند به مقصود و هدف آنان پی ببرند. 2) رمزگویی در سخن، ایجاد قداست می کند و خواننده را وادار می کند که بیشتر تفکر و تأمل نماید و این دلیلی بود که بعضی را برآن داشت به صورت «نمادین» سخن بگویند. 3) رمزگویی زبان ارتباط عارفی با عارف دیگر بوده، بدون اینکه از مطالب آنان، دیگران با خبر شوند و فقط کسانی که از این رموز و اشارات باخبر بودند، بتوانند این گونه حقایق را درک کنند و کسانی که چند ورقی خوانده اند نتوانند به این رموز پی ببرند. قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست 4) اساساً معانی عرفانی در لفظ نمی گنجد، که به زبان گفته شود، عشق و وصال چیزی نیست که با واژه های معمولی و کلمات بیان شود، لذا برگزیدن کلمات «نمادین» گاهی گویاتر از زبان معمولی خواهد بود.(2)» ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق ما با تو نداریم سخن، خیر وسلامت(3)(4) و در جای دیگر می گوید: سخن عشق نه آن است که آید به زبان ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنود قرآن کریم نیز ظاهر و باطن دارد. استاد مطهری در کتاب «عرفان حافظ» چنین می نویسد: «در قرآن، ظاهر و باطن معنایش این نیست که لفظ قرآن وضع شده برای معانی باطنی و معانی ظاهری «مجاز» است. بلکه یعنی، در آن واحد، بطون متعدد دارد و یک ظاهر دارد و یک باطن اهل ظاهر، ظاهرش را می فهمند و اهل باطن، باطنش را(5) » مولانا در این باره چنین می گوید: حرف قرآن را مدان که ظاهر است زیر ظاهر باطنی هم قاهر است زیر آن باطن یکی بطن دگر خیره گردد اندر او فکر و نظر زیر آن باطن یکی بطن سوم که در او گردد خردها جمله گم بطن چهارم از نبی خود کس ندید جز خدای بی نظیر و بی ندید همچنین تا هفت بطن ای ذوالکرم می شمر تا زین حدیث معتصم(6) «ان للقرآن ظهراً و بطناً ولبطنه بطناً، الی سبعه ابطن(7) » ترجمه: قرآن دارای ظاهر و باطن است، باطن قرآن را نیز باطنی است تا هفت بطن. قرآن کریم نشانة صاحب فرزند شدن حضرت زکریای پیامبر را چنین بیان می کند: «قال آیتک ان لاتکلم الناس ثلاثه ایام الا رمزاً(8) » ترجمه: گفت نشانة تو این است که سه روز جز با رمز نتوانی سخن گفت. جایی که زبان راز و رمز و اشاره گویی، مورد توجه قرآن مجید است، چرا پیروان قرآن از این ویژگی بی بهره بمانند؟! اینجاست که بسیاری از اهل معنا، زبان تفهیم و تفاهم را زبان رمز و راز قرار داده اند و برآن اصرار ورزیده اند. من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست توهم ز راه محبت، چنان بخوان که تودانی(9) و در جای دیگر حافظ درک سخنان رمزی را منوط به محرم گشتن می داند: تانگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش(10) چه بسیار که عارف خموش است و تو باید سخن او را در سکوتش بفهمی: برلبش قفل است و بردل رازها لب خموش و دل پر از آوازها عارفان که جام حق نوشیده اند رازها دانسته و پوشیده اند هر که را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند(11) خلاصة سخن اینکه نمادین سخن گفتن از ویژگیهای حکما و عرفا است و سهروردی در این زمینه، بسیار پیشرو بوده بطوری که کتب بسیاری از او به زبان رمزگونه نوشته شده است. «صورخیال» در این رابطه نقش اساسی ایفا نموده است، چنانچه «وهم» دوشادوش آن، بستر این گونه سخن گفتن را فراهم نموده است. دو قوة وهم و خیال، از اهمیت خاصی در «عرفان» برخوردار است. زیرا خلاقیت های نفس و مکاشفات روح، ریشه در قوه خیال و وهم آدمی دارد. در اینکه آیا دو قوة وهم و خیال، قوة واحدی هستند یا اینکه دو قوای مجزا از هم می باشند، نظرات متعدد و متفاوتی وجود دارد، مکتب مشاء، مکتب اشراق، محی الدین عربی، حکمت متعالیه و... در این رابطه نظر و بلکه نظرات داشته اند. مکتب مشاء، قوای وهم و خیال را دو قوه دانسته که از یکدیگر متمایزند و معتقد است که وهم در مفاهیم جزئی کار می کند و خیال در جهت تفصیل و ترکیب، عمل می کند. «قلمرو این قوه را صورخیالیه و معانی محفوظ در حافظه تشکیل می دهند. این قوه همانگونه که امور مختلف را با یکدیگر جمع می کند، امور متناسب و موافق را از یکدیگر جدا می سازد. بطور مثال: قوة متخیله همانگونه که می تواند انسان را یک پرندة بال دار تصور نماید، می تواند یک انسان بدون سر را نیز تصور نماید. اثبات تعدد قوای ادراکی در نظر مشائین، به یکی از دو طریق امکان پذیر می باشد. انفکاک در وجود و همچنین تخالف در افعال، اموری هستند که می توان تعدد قوای ادراک را به آنها مستند ساخت(12) ». اما آنچه مسلم است، سهروردی، انفکاک در وجود و تخالف در افعال را برای اثبات دوئیت وهم و خیال، شرط کافی ندانسته و عقیده دارد که قوة وهم و خیال، از لحاظ موضع و مظهر یکی هستند و جدایی آنها از یکدیگر در وجود، تحقق پذیرنیست. در نظر وی بقاء متخیله به طور سالم، بدون وهمیه که حاکم در جزئیات است، امکان پذیر نمی باشد. آنجا که متخیله موجود است، وهمیه نیز موجود است. وهمیه و متخیله در اختلال و سلامت به یکدیگر وابسته می باشند یعنی اگر متخیله سالم است، وهمیه نیز سالم است و اگر متخیله مختل گردد، وهمیه نیز مختل خواهد بود. این سخن نه تنها در مورد خود وهمیه و متخیله صادق است، بلکه در مورد موضع آنها نیز که تجویف اوسط دماغ شناخته شده نیز صادق می باشد. به این ترتیب کسانی که مختل بودن وهمیه و سالم بودن متخیله را در برخی موارد دلیل تعدد آنها بشمار می آورند با شکست روبرو گشته و استدلال آنان نیز در این باب ناقص و نارسا خواهد بود(13) ». سهروردی تعدد و تخالف افعال را دلیل تعدد قوای دراکه انسان حساب نمی کند و معتقد است که امتناع صدور کثیر از واحد که یک قانون عقلی است، تنها در مورد واحد از جمیع وجوه درست است و بر غیر از ذات واجب، برکسی صادق نیست و دلیل آن را این می داند که آنچه غیر از «واجب الوجود بالذات » است، دارای جهات مختلف است و همین وجوه مختلف می تواند اختلاف آثار آنان را تفسیر کند. شیخ اشراق براین نظر است با اینکه ممکن است قوة واحده از دو حیث دارای دو فعل مختلف باشد، ولی با طرح مسأله (حس مشترک) نظر خود را اثبات و نظر دیگران را مورد اشکال قرار داده است. صدرالدین شیرازی در این رابطه چنین معتقداست: و اما کون الحس المشترک قوه واحده فلایورد نقضاً علی ما ذکر لأن شأنه قبول الصوره التی یؤتیها الحواس ای صوره کانت و هذا امر واحد و ان کان المأتی به من الصور اموراً مختلفه الذوات متخالفه المبادی علی ان الحواس بمنزله آلات لقوه واحده هی الحس المشترک اوردت مدرکاتها الیه و هو یقبلها کما ان النفس یفعل افاعیل مختلفه بواسطه تکثر القوی و الالات.(14) ترجمه: اما حس مشترک، قوای واحدی است که بر آنچه گذشت نقضی وارد نمی کند، زیرا شأن آن این است که قبول صورتی کند که حواس ایجاد می کند، هر صورتی که باشد، و این امر واحداست اگرچه از صورتها و ذات مختلف تشکیل شده باشد. حواس پنجگانه به منزله ابزار برای قوة واحدی هستند که آن قوه حس مشترک می باشد که ادراکات مختلف بر آن وارد می شود و قبول صورت می کند. همچنانکه نفس ناطقه در عین حال که واحد و بسیط است، به وسیله آلات مختلف افعال زیادی انجام می دهد. همانطور که مشاهده می شود صدر الدین شیرازی مدعای شیخ اشراق را قبول نکرده بر این گفتة او که: ممکن است قوة واحد از دو جهت مختلف، دارای دو فعل متفاوت باشد. اشکال وارد می کند. او معتقد است: اگر تعدد افعال و آثار از قبیل تعدد قبول و حفظ، یا فعل و انفعال و مانند آن باشد، هرگز نمی توان آنها را به قوة واحد مستند ساخت، ولی اگر این تعدد همانند تعدد عاقل و معقول یا وجود و ایجاد باشد، در این صورت تعدد مبدأ ضروری نمی باشد. سهروردی در زمینه اینکه بعضی قوة خیال را فعال می دانند ولی دراک نمی دانند را نقد کرده چنانچه در کتاب (حکمه الاشراق ) چنین اظهار می دارد: «.... و ثم العجب ان منهم من قال ان المتخیله یفعل و لایدرک و عنده الادراک بالصور و اذا لم یکن عندها صوره و لا یدرک فأی شیء یرکبه و یفضله و الصوره التی عند قوه اخری کیف یرکبها هذه القوه و یفصلها ».(15) ترجمه: پس عجیب است از آنان، کسی که گفت خیال فعال است ولی دراک نیست، در آن، صورت ادراکی وجود ندارد که روی آن تفصیل و ترکیب انجام گیرد و صورت هایی که در نزد قوای دیگر وجود داشته باشد، چگونه این قوه (مخیله می تواند تفصیل و ترکیب انجام دهد. شیخ اشراق در واقع، و هم و خیال را یکی دانسته و اختلاف آنها را یک امر اعتباری می داند و معتقد است که این شیء واحد، قوه واحدی است که به اعتبارات مختلف نامهای متفاوت را دارا می باشد. یعنی حضور صور خیالیه در نزد این قوه سبب می گردد که خیال نامیده شود، ولی زمانی که این قوه معانی جزئیه متعلق به محسوسات را ادراک می کند «وهم» نامیده می شود و متخیله زمانی است که عمل تفصیل و ترکیب بین امور را سبب می گردد. این در حالی است که صدر المتألهین شیرازی، واهمه را غیر از نفس ناطقه ندانسته و وهم را یک امر اعتباری می داند و لذا معتقد است که چون واهمه یک امر حقیقی نیست، پس در عالم آخرت و نشئه عقل باقی نخواهد ماند. همچنین شهاب الدین سهروردی، صور خیالیه را قائم بذات دانسته و آنها را در جهان خارج از عالم نفس موجود می داند. این در حالی است که ملاصدرا صور خیالیه را از شئون نفس ناطقه و ناشی از آن می داند و به عبارت دیگر به «عالم مثال اکبر» یا خیال منفصل قائل نیست و مخالف شیخ اشراق است که معتقد به انشاء صورتهایی است که وجود آنها، وجود نوری و ادراکی است و از حجاب ماده مجرد است. حکیم سهروردی عقیده دارد که عالم خیال ناشی از نفس است و نه قائم به نفس که می توان نام آن را خیال منفصل یا عالم مثال اکبر نامید. سخن او در این باره چنین است. «.... و الحق فی صور المرایا و الصور الخیالیه انها لیست منطبعه بل هی صیاص معلقه لیس لها محل و قد یکون لها مظاهر.... »(16) ترجمه: حقیقت این است که صورخیالیه از نوع صور منطبعه نیستند بلکه معلقاتی هستند که دارای مکان و محل نبوده و از طریق مظاهر، شهود می شوند. پس نتیجه این می شود که صور خیال اولاٌ موجود می باشد ولی نه در عالم ذهن جای می گیرند و نه د رعالم عین و نه در عالم عقول کلیه. زیرا این صور از نوع صور جسمانیه هستند و از سعه و کلیت عقلی برخوردار نیستند. ثانیاٌ موطن صور خیالیه، عالم مثال یا خیال منفصل است. این عالم از نوعی مقدار و اندازه برخوردار است ولی از ماده و مدت مجرد و منزه می باشد. آنچه موجب شد، که این عالم را عالم خیال منفصل بنامند، چیزی جز این نیست که بین این عالم و عالم خیال متصل نوعی شباهت برقرار می باشد. باید توجه داشت که جهان خیال منفصل که آن را عالم مثال اکبر نیز می نامند، به هیچ وجه با مثل افلاطونی متحد نبوده و از جهت مراتب وجود پایین تر از مرتبه عقول قرار گرفته است.(17) قیصری در شرح فصوص الحکم درباره صور خیالیه می نویسد: با توجه به اینکه صوری که درخیال ظاهر می شود،گزاف نیست، بلکه خداوند صورتبخش آن است، لذا شخصی که از علم الهی بهره دارد، می تواند مناسبات بین صور خیالی و واقعیات را تشخیص دهد.(18) متوسط بین نشئه انسان عنصری و میان روحانیت و معنای آن، عالم خیال مقید است و صورتی که در آن نمودار می شود، به حسب نسبت صاحب خیال، از دو طرف می باشد، لذا اگر نسبتش به عالم ارواح و آنچه که بالای آن است قوی گردد، تخیلات و اعتقاداتش حق و درست بوده و اگر نسبتش به عالم حس بواسطه غلبه احکام صور، قوی باشد، تخیلات او چه درخواب و چه در بیداری، خراب و فاسد و آراء و افکارش نا صحیح خواهد بود لذا قرآن آنها را اضغاث و احکام نامیده است.(19) در پایان مناسب است دیدگاه ابن عربی در مورد وهم طرح نمائیم. او معتقد است که سلطان وهم در نشئه انسانی از عقل قویتر است، چون عاقل در عقل خود به هرجا که برسد از حکم وهم و از تصور در آنچه تعقل کرده خالی نیست، پس وهم در صورت کامله انسانی، سلطان اعظم است و به وهم و آنچه وهم بدان حکم می کند شرایع منزلة از جانب حق تعالی فرود آمده است، بنابراین شرایع، تنزیه و تشبیه کرده اند. در مقام تنزیه به زبان وهم تنزیه کرده اند، در مقام تشبیه به زبان عقل. خلاصه می توان چنین استنباط کرد که عرفاً «وهم » را همچون خیال مجرد دانسته و وهم را سلطان اعظم برای درک معانی جزئیه می دانند. ابن عربی بر این نظر است که انسان باقوه واهمه خویشتن می تواند واقعیتهایی را خلق کند. او معتقد است خلق حضرت عیسی (ع) در حم حضرت مریم (ع) به وسیله توهم حضرت مریم است یعنی زمانی جبرئیل (ع)به حضرت مریم (ع) بشارت فرزند داد، حضرت مریم (ع)آن نفسخه الهی را به صورت نطفه ای توهم کرد لذا این امر محقق شد.(20) بهر حال آنچه مسلم است این است که سهروردی واهمه خیال را مغایر نفس ناطقه در آدمی می داند و وهم و خیال را شیء واحد دانسته و تفاوت آنها را امر اعتباری شناخته است و برای این نظر است که هرگاه معانی جزئیه متعلق به محسوسات را ادراک نماید چیزی جز وهم نبوده و حضور صور خیالیه نزد این قوه موجب می شود که آن را «خیال» بنامیم. منابع و مآخذ: 1- ابراهیمی دنیانی، شعاع اندیشه و شهود 2- این عربی، محی الدین، فصوص الحکم 3- حمزه فناری، مصباح الانس، ترجمه محمد خواجوی، انتشارات مولی، تهران 1374 4- قیصری، محمد داوود، شرح فصوص الحکم 5- شیخ اشراق، التلویحات، مجموعه اول 6- تعلیقات شرح حکمه الاشراق، چاپ سنگی پی نوشت: 1- ابراهیمی دنیائی، شعاع اندیشه و شهود، ص 37 2- کاشانها، زهرا، صهبای عرفان، ص 89 و 88، نشر رامین، 1382 و نیز مقالة علت رمزگویی چیست؟ فصلنامه علمی و پژوهشی، مجله دوره عالی تحقیقات (دکتری) شماره 30و 31، ص 111 3و4- دیوان حافظ 5- مطهری، مرتضی، عرفان حافظ، ص 43 و 44 6- مثنوی مولوی، ص 205 7- نقل از المیزان، ج 3، ص 72 8- قرآن کریم، سوره مبارکة آل عمران، ص 41 9- دیوان حافظ 10- دیوان حافظ 11- مثنوی مولوی 12- ابراهیمی دنیایی / شعاع اندیشه و شهود، ص 384 13- همان، ص 384 14- شیخ اشراق، تعلیقات شرح حکمه الاشراق، چاپ سنگی، صفحه 468 15- شیخ اشراق / شرح حکمه الاشراق، چاپ سنگی، ص 468 16- شرح حکمه الاشراق، چاپ سنگی، ص 470 17- ابراهیمی دنیایی/ شعاع اندیشه و شهود، ص 392 18- قیصری، محمد داوود، شرح فصوص الحکم، ص 684 19- حمزه فناری، مصباح الانس ترجمه محمد خواجوی 20- ابن عربی، محی الدین، فصوص الحکم، ص 352 |
نویسنده: زهرا کاشانیها
چكیده
این مقاله در ابتدا به بررسى آراى نیچه در اخلاق مىپردازد و سپس بیان مىكند كه فیلسوف اخلاق معاصر آقاى السدیر مكاینتایر تنها دو گزینه متقابل در فلسفه اخلاق ترسیم مىكند كه اخلاق نیچه و اخلاق ارسطوست. علت این انحصار شكست طرح روشنگرى است. پس براى نشان دادن برترى اخلاق ارسطویى باید نشان داد كه اخلاق تبارشناسانه نیچه اشتباه است. این مقاله نشان مىدهد كه اخلاق نیچهاى داراى مبناى مدللى نیست. نیچه گرچه تمامى فیلسوفان عصر روشنگرى را بر خطا مىداند و آراى ایشان را به سخره مىگیرد ولى در نهایت معلوم مىشود كه نیچه خود نیز یكى دیگر از مظاهر متعاقب این تفكر بوده و نمودى دیگرى از اخلاق لیبرالیستى فردگرایانه است.
نیچه یا ارسطو؟ این سؤالى است كه یكى از فیلسوفان معاصر آقاى السدیر مكاینتایر در كتاب معروف خود به نام در پى فضیلت (After virtue) طرح كرده است. او در فصل نهم این كتاب متذكر مىشود كه اگر فلسفه اخلاق ارسطو صحیح باشد، فلسفه اخلاق نیچه خطاست و بر عكس، اگر فلسفه اخلاق نیچه صحیح باشد از آن ارسطو بر خطاست. اما چرا باید فلسفه اخلاق این دو را در برابر هم قرار داد و چه ملاكى براى این گزینش وجود دارد؟ و چرا باید دیگر فیلسوفان را ملحوظ نداشت؟
مك اینتایر معتقد است كه تقابل این دو فلسفه اخلاق بر اساس نقشى تاریخى است كه هر یك از این دو ایفا كردهاند. یكى از فرضیات او كه در آثار بیست سال گذشته خود دنبال كرده، این است كه طى انتقال از قرن پانزدهم به قرن هفدهم و با ظهور اندیشههاى پروتستانتیزم و كالوینسم عقل جایگاه محورى خویش را از دست مىدهد. در نتیجه، لب و جوهره سنّت اخلاقىاى كه ارسطو تدوینگر اصلى آن بوده است، انكار مىشود. به همین دلیل، فیلسوفان عصر روشنگرى در صدد بر مىآیند تا جایگزینى براى این عقلانیت از دست رفته ارائه دهند، و معیارهاى عقلانى سكولار و اخلاق مستقل از دین و خدا را تدوین كنند. مكاینتایر تمامى این تلاشها را نافرجام مىداند و این فیلسوفان را از عرضه ملاك عقلانیتى كه مورد پذیرش همه ایشان باشد، ناكام مىیابد و این امر را نشانه شكست كل طرح روشنگرى مىداند. در حقیقت، بدان دلیل نوبت به نیچه و جانشینان اگزیستانسیالیست و عاطفهگراى بعد از او رسید كه تلاشهاى فیلسوفانى چون هیوم، كانت، رید، بنتام و میل براى بازیابى عقلانیت به حسب فرض ایشان مخدوش و از دست رفته، ناكام ماند. (MacIntyre, 1981: 117)بنابر این، راهى باقى نمىماند جز این كه یا به راه ارسطو بازگردیم و اشكالات وارد بر آن را پاسخ گوییم و یا به راه نیچه برویم. مكاینتایر در پروژه خود راه اول را بر مىگزیند، ولى قبل از آن باید این راه دوم را مخدوش كند. در اینجا برآنیم تا این بخش از پروژه مكاینتایر را توصیف كنیم و براى این كار ابتدا نظریات اصلى نیچه را در فلسفه اخلاقش گوشزد مىكنیم، آنگاه به تقابل او با ارسطو از دید مكاینتایر و نقدهاى او بر نیچه مىپردازیم.
نیچه در سال 1844 در شرق آلمان بهدنیا آمد و خیلى زود پدرش را از دست داد. در چهارده سالگى بدون دریافت هزینه اى او را در بهترین مدرسه آلمان ثبت نام كردند. در 1864 با نگارش پایاننامهاى به زبان یونانى درباره شاعرى یونانى فارغ التحصیل شد. پس از مدتى به لایپزیك رفت و به تحصیل ریشهشناسى در لغت پرداخت. در اینجا او با افكار شوپنهاور آشنا شد و این امر در تفكّرات بعدى او تأثیر بهسزایى داشت. او در اولین كتاب خود با عنوان تولد تراژدى (The Birth of Tragedy) با استفاده از فلسفه شوپنهاور به تفسیر تراژدى یونانى پرداخت. از 1869 تا 1879 در بازل تدریس مىكرد تا این كه در این سال به دلیل بیمارى از این كار استعفا داد. ده سال در تنهایى به سر برد و با بیمارى خویش دست به گریبان بود. در این دوران ده كتاب نوشت. در 1882 كتاب علم شاد (The Gay Science) را نگاشت. چنین گفت زرتشت (Thus Spoke Zarathustra) (5-1883) او كتابى قصهوار بود كه در آن سه نظریه فراانسان یا ابرمرد (overhuman)، اراده معطوف به قدرت یا خواست قدرت (the will to power) و بازگشت جاودانه (eternal recurrence) بیان شده بود. فهم این اثر بدون مطالعه دیگر آثار نیچه كار دشوارى است. نیچه امیدوار بود روزى اساتید فلسفه به شرح و تفسیر این اثر او بپردازند. وى فراسوى خیر و شر (Beyond Good and Evil) (1886) را كه اثرى مربوط به فلسفه، علم، دین، اخلاق و دیگر موضوعات بود در اوج قدرت فكریش نگاشت. اما مهمترین و مفصلترین اثر او در اخلاق، تبارشناسى اخلاق ( On the Genealogy of Morality) (1887) است كه بهترین مقدمه براى مطالعه دیگر آثار او نیز هست. (Clark, 1998)
نیچه معتقد است كه فلاسفه پیشین كارهایى مىكردند كه مورد پسند او نیست. یكى از این كارها این است كه ایشان آن قدر شجاع نبودند كه تشخیص دهند به جاى این كه كشف حقیقت كنند، در حال ادخال و اشراب ارزشهایى در جهان هستند. به نظر او، اینها همان ارزشهاى تجسّم یافته در آرمان ریاضت و زهد (ascetic ideal) هستند، آرمانى كه والاترین ارزش زندگى بشرى را كفّ نفس (self-denial)، ایثار، فداكارى و از خودگذشتگى و در نهایت، زیر پا نهادن خود نفس مىداند. به نظر او، این آرمان زهد در بیشتر دینهاى اصلى مشاهده مىشود و این ادیان سعى دارند ارزش وجود طبیعى ما را وسیلهاى براى چیز دیگرى مانند بهشت یا نیروانا تلقى كنند. این آرمان كه براى زندگى این جهانىِ انسانها ارزشى قائل نیست، تمام ارزشهاى دیگرى را كه بیشتر ادیان بدان توصیه مىكنند، تحت تأثیر قرار داده است. كشیشان نیز از ارزشهایى دفاع مىكنند كه با این ویژگىِ بىارزش بودن زندگىِ این جهانى همخوان باشد. فعلى خطا یا گناه به حساب مىآید كه خودخواهانه، حیوانى و طبق امیال طبیعى باشد. فیلسوفان سنّتى نیز كه ارزشهایشان (حقیقت، معرفت، حكمت و فضیلت) را بر اساس واژگان غیر طبیعى تفسیر مىكنند، جانشینان همین كشیشان زاهد و تاركدنیا هستند و همین آرمان زاهدانه در پس تمام تفاسیر ایشان نیز قرار دارد. ایشان معتقدند كه منشأ و خزینه تمام امورِ حقیقتاً ارزشمند نه در این دنیا، بلكه در دنیایى دیگر قرار دارد. نیچه در تبارشناسى اخلاق، آرمان زهد را تنها آرمانى مىداند كه به طور وسیعى در تمام فرهنگهاى مهم انسانى گسترده است و قرنهاست كه بر بشر سیطره دارد و گریز از آن كارى بس دشوار است.(Ibid)
او تلاش كرد تا با این آرمان به مقابله پردازد و تفاسیر طبیعى از حیات بشر را به جاى تفاسیر مابعدالطبیعى از آن بنشاند. او مىپنداشت كه علوم جدید در دنیاى مدرن روز به روز این امر را ثابت مىكند كه ما مىتوانیم دنیا را بر حسب تفاسیر طبیعى، درك كنیم و این امر خود نشان از افول آرمان ریاضت نفس و زهد دارد. ولى آرمان زهد آن قدر قوى است كه حتى بر این چهره حقیقى نیز نقابى زاهدانه مىزند و ارزش علم را ناظر به كشف حقیقت مىبیند و بار دیگر محركهاى طبیعى ما قربانى آرمان زهد و تركدنیا مىشوند. بنابر این، رشد و توسعه علوم و طبیعتگروى با پروراندن فرمانبردارى از روحیه علمى گره مىخورد. با این روحیه، آنچه را مایلند باور كنند، فداى باورهاى داراى دلیل مىسازند. این كار به حسب ظاهر خلاف آرمان زهد و خلاف رضایت ناشى از آن است، آرمانى كه به این معناست كه این حیات و به خصوص رنجهاى ناشى از آن داراى معنایى است، چون در دنیاى آخرت جبران خواهد شد. اما در واقع، این خلاف، مخالفت با آرمان زهد نیست، بلكه در این حالت و موقعیت آنچه نیاز داریم و دنبال مىكنیم كفّ نفس بیشتر و زهد افزونتر است. آرمان زهد در طول قرنها به حدّى قوّت یافته كه حتى روحیه علمى نیز فداى آرمان زهد و ریاضتهاى قوىتر مىشود و این نقاب همچنان بر چهره انسانها باقى مىماند. از نگاهى نزدیكتر علم نه با خود این آرمان، بلكه با ظهورات آن، با ظواهر و نقابهاى دروغیناش، مخالفت مىكند. به نظر نیچه، علم و آرمان زهد بر بنیان واحدى استوارند كه همان بها دادن زیاد به حقیقت است و ضرورتا با یكدیگر متحدند. پس همان قدر كه مبارزه علیه آرمان زهد لازم است، مقاومت در برابر علم و اراده معطوف به حقیقت نیز بایسته است و افول هر یك نیز ملازم با سقوط دیگرى است. (نیچه، 1377: 201-202) نزد نیچه سبك تحقیقات دانشگاهى قرن نوزدهم نیز یكى از شكلهاى گوناگون بروز این آرمان زهد است.(MacIntyre, 1990: 40)
نیچه نه تنها با آرمانهاى مسیحى سخت دشمنى مىكرد، بلكه دیانت یهودى را نیز اسّ و اساس اخلاقى منحط مىانگاشت و از آن اخلاق تعبیر به اخلاق بردگىِ حسادت مىكرد. علاوه بر آن هم با سیاستهاى امپریالیستى نسنجیده امپراتورى آلمان و هم با سوسیالیزم جدید هر دو مخالف بود و نژادپرستى آلمانها را نیز محكوم مىكرد، ولى به هر حال، تفكّرات او دستاویزى براى فاشیسم بود، به همین دلیل، اتهاماتى بر او وارد كردند. (MacIntyre, 1976: 215-217) اما دشمنى او با مسیحیت و آرمانها، آیینها و عقاید آن از همه بیشتر در كلمات او بروز و نمود دارد. (نیچه، 1377: 211-212) و حتى گاهى چنان سخن مىگویدكه گویى خدایان یونانى رابر خداى مسیحى ترجیح مىدهد. (همان: 119-120)
نیچه معتقد است كه ما به آرمانى جدید نیاز داریم. اگر فلاسفه مىخواهند به راستى دنبال فلسفه باشند و میراث خود را تباه نسازند باید ارزشهاى جدیدى بسازند و طرحى نو در اندازند، نه این كه صرفاً به ساخت و تدوین قوانین ارزشى رهبانیت بپردازند، بلكه باید این بند را از پاى خود بگسلند كه حقیقت مهمترین ارزش است. باید بر این خویشتن برساخته زهد فایق آیند. (Clark, 1998) یكى از دلایل اصلى شهرت نیچه در فلسفه، اعلان این امر بود كه خدا مرده است. او در كتاب علم شاد خود از زبان یك دیوانه نقل مىكند كه خدا مرده است و این كلیساها اكنون مدفن و مقبره خداوندند.
... مرد دیوانه به میانشان پرید و چشمهایش را به آنها دوخت. بانگ زد: خدا كجاست؟ من به شما خواهم گفت. ما او را كشتهایم - شما و من. همگى قاتلان اوییم... ما سرآمد قاتلان چگونه خود را آرامش خواهیم بخشید؟ مقدسترین و باشكوهترین دارایى جهان زیر چاقوهاى ما جان سپرد: چه كس این خون را از دستهاى ما خواهد شست؟... اما آیا بزرگى این كار براى ما بیش از اندازه بزرگ نیست؟ آیا نباید خودمان بدل به خدایان شویم تا شایسته آن جلوه كنیم؟ هرگز عملى بزرگتر از این نبوده است... . (Nietzsche, 1882، به نقل از: كهون، 1381: 104)
این نكته جالب است كه بالاخره همین دیوانگى بود كه نیچه را پس از یازده سال در حالى كه 56 ساله بود، از پاى درآورد. مرگ خدا مىتواند تعبیرى مجازى براى یك رویداد در فرهنگ غرب باشد كه مدتها پیش روى داده است، ولى این رویداد مانند مرگ و نابودى یك ستاره است كه مدتها پیش رخ داده، ولى نور آن همچنان به چشم عادى دیده مىشود و حقیقت امر جز براى افراد داراى بصیرت آشكار نیست. مفهوم مسیحى خدا دیگر یك نیروى زنده در فرهنگ غرب نیست و به خاموشى گراییده و باوركردنى نیست. خدا انعكاس از امورى است كه انسانها براى آن ارزش قائل بودند. خداى مسیحى فرافكنى ارزش از منظر آرمان زهد و تركدنیاست. مرگ خدا نشان از این پیشبینى دارد كه خداباورى مسیحى به عنوان یك نیروى فرهنگى در كنار آرمان زهدى كه بنیان آن است در شرف ختم و پایان است و این مرگ به دست نیروهایى تحقّق خواهد یافت كه قبلاً به طور برگشتناپذیرى بهكار افتادهاند. و یكى از این نیروها اراده معطوف به حقیقت است.
به نظر نیچه، اراده معطوف به حقیقت و خواست رسیدن به آن به هر قیمتى كه باشد آخرین جلوه و نمود آرمان زهد است كه نه تنها خداى مسیحى، بلكه كل جهانبینى مسیحى را كه مشتمل بر بهشت، جهنم، اراده آزاد و جاودانگى است و خدا نماد آنهاست، ویران خواهد ساخت. فیلسوفانى كه این اراده معطوف به حقیقت خویش را دنبال مىكردند، از زمان دكارت به بعد به طور روزافزونى براهینى را كه پشتیبان عقلى آراى مسیحى بوده یك به یك سست كرده و ستونهاى آن را خراب كردند. این همان امرى است كه مكاینتایر از آن به «شكست طرح روشنگرى» و فروپاشى بنیانهاى عقلى اخلاق در این دوره تعبیر مىكند و در این نظریه نیچه و خودش را در یك صف قرار مىدهد. نزد نیچه، علوم نیز به كمك این رویداد آمدند و تمام وجوه توجیهپذیر واقعیات تجربى را كه پیش از این با توسل به خدا و دیگر موجودات متعالى تبیین مىشد، روشن ساختند. اینجاست كه در طول تاریخ، اراده معطوف به حقیقت به صورت نقابى بر چهره اراده معطوف به قدرت بوده و آن را پنهان كرده بود و تبارشناسى چون نیچه وظیفه خود مىداند كه تاریخ این واقعه را بنگارد و وجوه مختلف آن را روشن سازد. نیچه معتقد است كه ما اگر بتوانیم به خوبى توضیح دهیم كه چه امورى موجب اعتقاد به خدا و اهمیت آن در زندگى بشر شدهاند، با این كه حقیقتى در كار نبوده است، مىتوانیم درستى بىایمانى به خدا را تبیین كنیم، بدون این كه نیازى باشد كه نادرستى ایمان به خدا را ثابت كنیم. او در تبارشناسى اخلاق مىنویسد:
فاجعهاى هولناك برآمده از دو هزار سال آموزش حقیقتجویى است كه سرانجام خود را از دروغ خداباورى نهى مىكند. اكنون دیگر روزگار خداباورى مسیحى به سر رسیده است و وجدان بر ضد آن و علل آن شوریده است.(نیچه، 1377: 212-211؛ MacIntyre, 1990: 39)
با فروپاشى پایههاى اعتقاد به خدا تمام بناهاى دیگر از جمله كل اخلاق اروپایى كه بر آن ساخته شده بود، فرو ریخت. این فروپاشى ارزشها در لسان نیچه به پوچانگارى به معناى انكار شدید ارزش، معنا و مطلوبیت تعبیر شده است. او در مقدمه كتاب اراده معطوف به قدرت پیشبینى مىكند كه تاریخ دو قرن آینده ظهور پوچانگارى را نشان خواهد داد و خود را اولین كسى مىداند كه این پوچانگارى در اروپا را پیشبینى كرده است. این نظریه او نیست، بلكه نظریهاى بیمارگونه است كه او در دیگران و نیز دورههاى اولیه زندگى خویش تشخیص داده، ولى اینك آن را پشت سر گذاشته است. او معتقد نیست كه اگر خدایى نیست، پس هیچ ارزشى وجود ندارد، بلكه معتقد است كه این امر لازمه ضرورى آرمان زهد است. اگر كسى بگوید كه والاترین ارزشها همانا معرفت، حقیقت، فضیلت، فلسفه و هنر است كه منشأ آنها در واقعیتى متعالى و فراتر از این جهان است و بعد معلوم شود كه آرمان زهد به مرگ خدا و نفى وجود هر واقعیت متعالى و اخروى مىانجامد، ضرورتاً به این نتیجه مىرسد كه این امور خالى از هرگونه ارزشى هستند. (Clark, 1998) نیچه در آخرین جمله كتاب تبارشناسى اخلاق چنین اظهار نظر مىكند كه در این حال، یك خواست معطوف به هیچ (كه حاصل آرمان زهد است) وجود دارد كه بیزارى از زندگى را به دنبال دارد، ولى به هر حال، یك خواست است و آدمى ترجیح مىدهد هیچ را بخواهد تا آن كه هیچ نخواهد! (نیچه، 1377: 214)
در تبارشناسى اخلاق سه مقاله وجود دارد كه براى بررسى سه مبحث اصلى در اخلاق از هم جدا شدهاند: یكى خیر به معناى ارزشى آن نزد نیچه؛ دیگرى صواب یا وظیفه و در نهایت، ارزش به معناى عام آن. هر مقاله به یكى از این موضوعات مستقل از دیگرى مىپردازد، گرچه هر شكل حیات اخلاقى در واقع، به شكلى مشتمل بر هر سه جنبه است. شرح كلى اخلاق مشتمل است بر یك تبارشناسى، دقیقاً به این دلیل كه این شرح به دنبال تقریرى اخلاقى از هر مبحث است كه به منشأها و منبعهاى پیشاخلاقىاش بازمىگردد، به همین دلیل، تبار و نیاكان اخلاقى هر یك را جست وجو مىكند. حاصل این تبارشناسى این است كه آنچه ما اینك اخلاق مىنامیم از این نیاى پیشاخلاقى ناشى شده است، در زمانى كه خیر و صواب تحت تفسیرى از ارزش كه حاصل آرمان زهد است بههم گره خورده بودند. اینجاست كه اخلاق، حیات را نفى و طرد مىكند، چون اخلاق در این معنا تفسیر زاهدانه زندگى و خلاف طبیعت است. او در تبار شناسى، اخلاق را به دو دسته تقسیم مىكند: یكى اخلاق گلهاى یا اخلاق بردگان كه در آن انسانهاى عادى به دنبال امنیت و رفع ترس و رنج هستند. ایشان تصور بسته و كوچكى از بزرگى و بزرگوارى دارند. دوم اخلاق برتر كه اخلاق سروران است. او نیاى اصلى و پیش اخلاقى این نوع اخلاق را خوبىِ طبقه حاكم در دنیاى باستان مىداند كه اعضاى آن خود را آگاثوس یا خیر مىنامیدند و این واژه و نیز فضیلت را وجوه تمایز خویش با دیگران مىدانستند كه ایشان را از بردگان و فرودستان متمایز مىسازد. (همان: 41-46) خیر و خوب و نیز فضیلتمند معادل شریف به معناى متعلّق به طبقه برتر و حاكم بود و در مقابل، فرودست یا فردعامى یا بد كه به آلمانى از آن به schlechtتعبیر مىشود، قرار داشت. (همان، 30-35 و MacIntyre, 1976: 216)
واژه «بد» نزد نیچه داراى بار سرزنشى نیست، چه به افراد فقیر نسبت داده شود و چه به یك دروغگو، بلكه بد نشان از یك حكم ارزشى دارد. اشخاصى كه بدان متصف مىشوند، فرودست هستند. در حالى كه افراد خوب (شریف و والاتبار) خود را برتر مىدانند و با حقارت یا ترحّم به افراد بد (فرودست) مىنگرند. اما ایشان را به دلیل بد بودن مذمت نمىكنند و نه هم فكر مىكنند كه ایشان باید افرادى خوب و والاتبار شوند. «بد» در این معنا به مفهوم همگانى، عامیانه و پست است. (نیچه، 1377: 30-31)
نزد چینیان دین به معنایی كه در سایر كشورهای جهان استعمال میشود وجود ندارد، ولی سه مكتب یا به عبارت دیگر سه تعلیم عام در سراسر آن از روزگار كهن وجود داشته است كه عبارتند از بودیزم، كنفوسیانیزم و تائوئیزم. میگویند در لغت چینی كلمهای برای مفهوم دین وجود ندارد.1
قرن ششم تا سوم قبل از میلاد دوره شكوفایی فلسفه باستانی چین و پیدا شدن مكاتب معروف به «صد مكتب اندیشه» بود كه از میان آنها مكتبهای كنفوسیوسی و دائو بسیار مهم بودند. این صد مكتب را به طور كلی در شش مكتب بزرگ اندیشه دستهبندی كردهاند؛ دائوجیا یا مكتب دائو، ژوجیا یا مكتب فرهیختگان (مكتب كنفوسیوس)، موجیا یا مكتب مودی، فاجیا یا مكتب قانون یا قانونگرایی، یین یانگ میا یا مكتب یین یانگ (راز و رزی) و مینگ جیا یا مكتب نامها (مكتب سوفسطائیان چینی)2
بدین ترتیب میتوان استنباط كرد كه دین در چین باستان از اندیشههای فلسفی و اجتماعی جدا نبوده است و به همین دلیل با مفهوم دین در جهان غرب و كشورهای اسلامی فرق اساسی دارد. غربیها درباره تقسیمبندی دین در چین دچار اشتباه شدهاند. آنها بر این تصورند كه دین چینی را نیز میتوان مثل سایر كشورها به روش غربی طبقهبندی كرد. ظاهراً سه دین مهم و اساسی كنفوسیوسی، تائوئیسم و بودایی در چین وجود داشته است، ولی نباید تصور كرد كه هر یك از این ادیان بخشی از یك مجموعه مذهبی را تشكیل میدهند، بلكه در مواردی حتی اسامی این ادیان نیز باعث به اشتباهافتادن محققان میشود. باید گفت كه دین در چین یك مسئله مردمی است، به این معنا كه دین خیلی محلی و بومی شده و عمومیت یافته است. در مواقعی عنوان كلی كنفوسیوسگرایی را به آن اطلاق میكنند. در واقع این دین مجموعهای از اعمال و عقایدی است كه در جنبههای مختلف و نهادهای گوناگون از قبیل تائوئیسم و بودایی را نیز شامل میشود. این مجموعه از دید یك غربی ممكن است یك مجموعه غیرمنظم و غیرمنسجم تلقی گردد.3
به هر حال باید توجه داشت كه فلسفه غربی و چینی از نظر محتوا با یكدیگر اختلاف دارند، فلسفه غربی بیشتر به پنج حوزه پژوهش تقسیم میشود؛ منطق یا روششناسی، زیباییشناسی، علم اخلاق و یا رفتارشناسی، علم سیاست یا شناخت حكومت و نهادهای اجتماعی و مابعدالطبیعه یا هستیشناسی، ولی خیلیكم پیش آمده كه فلسفه چین از نیازهای اخلاقی و عملی جدا شده باشد (و صرفاً حالت نظری كامل و خالص را پیدا كند) بلكه همیشه به راه اخلاقی یا عملی بستگی دارد.4
علاوه بر آنچه گفته شد پایه و اساس این دو اندیشه از همدیگر جدا است. فلسفه غربی از تضاد عوامل متفاوت جهان یعنی از تضاد میان مفاهیم انسانی و خدایی، آرمانی و واقعی، جامعه و خرد، قدرت و آزادی و مانند اینها تأثیر پذیرفته است، ولی فلسفه چینی پیوستگی جهان است نه تضاد آن.5
چند اصل بنیادی ما را در باز شناختن فلسفه چینی از فلسفه غربی كمك میكند. فلسفه غربی با علم و دین بستگی دارد اما فلسفه چینی به اخلاق و سیاست و ادبیات و هنرهای زیبا نزدیكتر است، زیرا آرمان شناخت برای شناخت در چین یافت نمیشود. چه در چین هنگامی طالب شناساییاند كه وسیله رسیدن به هدفهای عملی و شریف باشد. چینیان به خلاف غربیان چندان شوقی به دین ندارند. هر دستگاه بزرگ اندیشه چینی در آغاز همچون یك فلسفه تربیت نفس میشكند و تنها از سر اتفاق است كه شكل آیین دینی را به خود میگیرد. بسیاری از فیلسوفان چینی عناصری را كه به گمان غربیان دین را از فلسفه محض ممتاز میكند نفی كردهاند. این عناصر یكی عقیده به « برترین باشنده» یا وجود متعال و دیگری عقیده به بیمرگی روان است. از همه فیلسوفان بزرگ دوره جو تنها او آموزه آسمان را باشندهای خدایی میدانست و حتی او هم این عقیده را فقط به شكل یك نیروی برانگیزاننده به كار میبست كه به كار تعلیم « مهر به همه» میآمد كه این خود اساساً آموزهای انسانگرایانه است. به این ترتیب جایی كه انسان غربی دیندار است و عمیقاً وابسته به عشق خداوند است، مرد چینی انسانگرا و پای بند اخلاق است.6
همین وضع در مقایسه فلسفه چینی با جهان اسلام نیز صادق است، چه در اسلام نیز تقسیم بندی غربی یا به تعبیر بهتر تقسیم بندی هلنیستی فلسفه باعث تمایز فلسفه اسلامی و چینی است، اما یك امتیازی كه در مقایسه غرب با اندیشه چینی میتوان یافت، این است كه در اسلام آیینها (=احكام شریعتی) خیلی شبیه به آیین ( =لی) چینی میباشد و از این جهت در این مقایسه از فلسفه غربی جدا میشود. علاوه بر این نگرش كه مسلمان به خدا دارد عمیقاً با نگرش یك چینی به آسمان متفاوت است. اگر چه با اندیشه غربی هم تفاوت دارد ولی عمق آن چندان ژرف نیست. برخی از صاحبنظران مدعی هستند كه دین كنفوسیوسی را به سختی میتوان در زمره ادیان به حساب آورد بلكه بیشتر یك مكتب اخلاقی است، زیرا بنیانگذاران آن اعتقاد به وجود یك خداوند مشخص و انجام مراسم دعا و نماز، و پرستش همگانی یك ذات را تشویق ننمودهاست.7
به هر حال كنفوسیوس و تأثیر شگرفی كه اندیشه او در مردمان چین و مكاتب بعد از او گذاشته قابل انكار نیست، بهویژه مكتب اخلاقی كه به جهانیان عرضه كرد از خود عنوان شخصیتی اخلاقی و بنیانگذار یك مكتب اخلاقی نامی به یادگار گذاشت و در ردیف مكاتب اخلاقی جهان قرار گرفت.
اشتغال فكری عمده این مصلح متواضع، تشویق مردم بدین امر بود كه وظایف اجتماعیشان را به نحو شایستهای انجام دهند. كنفوسیوس مسلماً از تعظیم و تكریمی كه از وی بعمل میآوردند، بخصوص از كشتن حیوانات در مراسم نیایش و قربانی به خاطر او دچار دهشت میگردد.8 به همین دلیل بود كه برای آیین نظام خاصی قایل بود و مردمان زمان خود را به مسایل و وظایف اجتماعی آشنا میساخت. با وجود آنكه اندیشههای كنفوسیوس از بدو پیدایش كنفوسیانیزم با عصر حاضر فرهنگ و اندیشه دینی- فلسفی و اجتماعی چین را تحت تأثیر داشته و در قرون متمادی به عنوان دین رسمی این كشور بودهاست، اما در حال حاضر اشاره به آیینی دارد كه با انقلاب 1911-م چین پنهان شد و از آن زمان تا بهحال اهمیت اساسی پیدا نكرده است، زیرا حاكمیت كمونیزم اهداف خود را با اندیشههای كنفوسیوس در تضاد و تنافی یافته است، بدین سبب امكان ظهور و رسمیت یافتن این اندیشهها را نمیدهد.
باید یادآور شویم كه اندیشه كنفوسیوسی شامل یك مجموعه كلی از نظریات اخلاقی و دستورهای عملی است.
البته نباید« اندیشه» در نظر كنفوسیوس را اندیشه عقل یكسان تلقی كرد و معنای آن دو را نباید یكسان پنداشت. این اندیشه غالباً با مكاتب دیگر تحول و تكامل یافتهاست، اگر چه برای جلب كمكهای دولتی با همدیگر رقابت داشتهاند.9
مقایسه كلی اخلاق كنفوسیوس و نظام اخلاقی غزالی
كنفوسیوس اساس نظام اخلاقی خود را بر اصل« رن» مبتنی ساختهاست. در اینكه معنای اصلی رن چیست بین صاحبنظران اختلافات زیادی وجود دارد، اما آنچه مسلم به نظر میرسد رن معنای انسان دلی و مهر به همه را در خود دارد و در این اصل دو چیز نهفته است؛ یكی اینكه آدمی در دل به دیگران مهر داشته باشد و دیگر اینكه آن را در برخورد با دیگر افراد انسانی از خود بروز دهد. به هر حال انساندلی یا مهر بزرگ اساسیترین پایه نظام اخلاقی كنفوسیوس است. او در پاسخ به سوالات بیشماری كه شاگردانش از وی میكردند میگفت:« رن محبت به مردم است. از یك انسان با شوق، آزاد، حقیقت جو، ساعی و بخشنده رن متوقع است. چنین شخصی در زندگی خصوصی مودب و در كارهای دستی جدی و به دیگران با وفا است(زیرا یك جزء اصلی رن وفاداری است.) در هدفش پایدار است، با شوق تحقیق میكند و در امور زندگی عكسالعمل نشان میدهد. خلاصه او مردمی (=انسانی) است با همه فضیلتها، ونیز(رن) معلم خود و معاشر با مردم است و فرد و جامعه هر دو را شامل میشود، زیرا آیینها مسیر راهنمایی برای رفتار اجتمایی است»10
چنانكه متذكر شدیم روح اصلی نظام اخلاقی كنفوسیوس در ارتباط با دیگران شكل میگیرد و اگر دیگران را از صحنه روزگار كم كنند چنین نظام اخلاقی پایدار نخواهد ماند، چه در این نظام انسان ما هو انسانی در نظر گرفته نشده بلكه انسان از آن جهت مطرح است كه در جامعه انسانی زندگی میكند. در مقایسه با غزالی باید گفت كه نظام اخلاقی او با این نظام كاملاً تفاوت دارد. مقصود از غزالی شخصیت بعد از تحول او است و الا غزالی فیلسوف و فقیه شاید به اندیشههای كنفوسیوس نزدیكتر باشد. اما آنچه در نظر است « احیاء العلوم» است نه «مقاصد الفلاسفه» كه كاملاً روح تصوف به خود گرفتهاست.
تصوف روح فراگیر اخلاق غزالی است، وی به شرح مبسوط فضایل قهرمانی از قبیل شجاعت و امثال آن نمیپردازد و بیشتر بر این تكیه میكند كه شخص پس از گسستن علایقش با این جهان- دست كم علایق روحی- میباید به تطهیر قلب مشغول گردد.11
غزالی در اخلاق هم تارك دنیا و فردگرا است در حالیكه در نظام اخلاقی كنفوسیوس جنبه اجتماعی از بقیه جوانب پررنگتر است و بیشتر آن دسته از فضایل اخلاقی را مطرح میكند كه جنبه جمعی دارد. از قبیل دانش آموختن، احترام به دیگران و مهر به همه. اما در مقابل غزالی حتی آدمیان را تشویق به ترك ازدواج و نكاح میكند و در برابر این سوال كه نكاح بهتر است یا عزوبت پس از بر شمردن فواید و آفات هر كدام، نهایتاً به این نتیجه متمایل میشود كه عزوبت بهتر است... همه اینها نشانه ترك دنیا و آخرتگرایی است.12 این در حالی است كه كنفوسیوس در فكر بهتر كردن معیشت دنیوی است و تمام تلاش خود را صرف ساختن دنیایی بهتر میكند.
البته چنین نگرشی بر اخلاق، از جهانشناسی و آخرتشناسی غزالی ناشی میشود، چه او بر خلاف كنفوسیوس به دنیای دیگر دل دوخته و تمام تلاش را صرف نجات در آخرت میكند، آن دنیا را اصل قرار دادهاست. غزالی اولاً و بالذات تارك دنیا نیست، بلكه از آن رو چنین روشی را در پیش گرفته است كه توجه به دنیا او را از مراد و محبوب خودش، خدا و در نهایت از نجات در آخرت دور میسازد، بههمین دلیل عزوبت را بر ازدواج و فقر را بر غنا مقدم میدارد، چه در نظر غزالی دلكندن از دنیا كار سختی است. لذا بهتر آن است كه اساساً دنیا را كنار گذارد و در نظام اخلاقی خود نیز مشوق چنین نگرشی بر دنیا است. در عین حال غزالی و كنفوسیوس در این عقیده مشتركند كه هر دو قایل به شخصیت كرامت انسانی در اجتماع هستند؛ لذا هر دو با شرافت زیستن را مطلوب میدانند. ولی غزالی از آن واهمه دارد كه كرامت و شرافت اجتماعی آدمی را از توجه به آخرت باز دارد و مآلاً گرفتار عذاب الهی میشود. در اینجا است كه نظر این دو بزرگ از هم متمایز میشود.
مبارزه با رذایل اخلاقی هدف مشترك
غزالی هم مانند كنفوسیوس آدمیان را از شهوت بطن، شهوت جنسی، آفات زبان، شرور، خودپسندی، غضب و حقد، حب مال و جاه و غرور برحذر میدارد و در عوض آنها را به فضایل اخلاقی همچون تواضع، زهد، فقر، شجاعت، محبت و ... دعوت میكند.
اغلب مفاهیم اخلاقی كنفوسیوس در آثار غزالی آمده اما نكته اساسی را بایستی در نحوه نگرش این دو به انسان یافت. در نظام غزالی تمام این مفاهیم ابزاری هستند تا آدمی را به خدا نزدیك سازند و در آخرت او را از نجات یافتگان قرار دهند، در حالیكه در نظام كنفوسیوس این فضایل هدف بوده و ربطی به دنیای دیگر ندارد.
تقسیم بندی اخلاق در نظر كنفوسیوس و غزالی
اخلاق را از دیدگاه كنفوسیوس میتوان به دو بخش تقسیم كرد؛ یك بخش آن فردی و بخش دیگر آن اجتماعی است. منظور از اخلاق فردی آن قسم از فضایل اخلاقی است كه آدمی در دل به پرورش آنها میپردازد و دیگران را در نظر نمیگیرد. یعنی قبل از اینكه با ابنای دیگر انسان برخورد كند و در دلش به آنها مهر میورزد و منظور از اخلاق اجتماعی همان فضایل پرورده در درون به اضافه دیگر فضایل در ارتباط و برخورد با دیگر ابنای بشر میباشد. كنفوسیوس اخلاق فردی را مكمل اخلاق جمعی(= اجتماعی) میدانست، زیرا اگر افراد خوب باشند جامعه نیز خوب خواهد شد.13 وی میخواست اخلاق را از جنبه شخصی خارج كند و به آن جنبه دنیوی بخشد.14 كنفوسیوس در جنبه فردی اخلاق كم سخن گفتن، كم خوردن، متهم نكردن كسی، مشورت با اطرافیان، قضاوت بعد از تحقیق و دوری از خودسری و لجاجت را به آدمیان توصیه میكرد. ناگفته نماند كه تمام اینها ابزاری است تا جامعه انسانی به تعبیر كنفوسیوس به هماهنگی بزرگ برسد و در انتظام به سر برد.
در زمینه اخلاق اجتماعی كه هدف اصلی نظام اخلاقی كنفوسیوس است، دوستی با دیگران محور عمده این تعلیمات است و بر همین اساس به آن تأكید دارد و برای انسان در معامله و معاشرت با دیگران شرایطی قایل است كه از آن جمله میتوان به دوستی با درستكاران، احتراز از دوستی با آدمهای خودرأی، تذكر دادن عیوب دوست با زبان احترام آمیز و ... اشاره كرد. كنفوسیوس حتی امور مهمی مثل توجه به آخرت را از آن منظر مینگرد كه چه تأثیری بر حیات این جهان دارد. او در مورد آخرت مثل غزالی به اصالت قایل نیست و سخن زیادی درباره آن نگفته است، بلكه خیلی مبهم سخن گفته، نه اینكه بخواهد رمزی سخن بگوید بلكه خود آخرت برای او قدری مبهم بودهاست و یا به خاطر این بوده كه از مطرح كردن این مسئله سوء استفاده میشده است، به همین علت آخرت را نوعی گریز از حقایق زندگی معرفی كردهاست.15 لذا او مرگ را تابعی از زندگی و در خدمت آن میداند. اما غزالی در همین مسئله مثل كنفوسیوس نمیاندیشد، بلكه او حتی آدمیان را تشویق میكند كه دست به كاری نزنند و در انتظار لطف خداوند بمانند. در این زمینه تلقی و تعریف غزالی از توكل مبین این مدعاست. غزالی توكل را در مرحله نهایی آن مثل مرده در دست غسال میداند كه انسان كلاً اختیار از كف داده و تنها مانند مردهای در دست پرتوان خداوند قرار میگیرد كه هر چه بخواهد با او میكند. بنابراین غزالی مثل حكیم چینی به مرگ نگاه نمیكند كه وسیلهای باشد تا مردم از وظایف اجتماعیشان بگریزند، بلكه اگر از جمع هم كناره گرفتند و عزلت گزیدند ملامتی نیست. در همین ارتباط است كه غزالی آداب عزلتنشینی را مینویسد و از آن به سختی دفاع میكند.
وقتی از كنفوسیوس درباره مرگ پرسیدند پاسخ داد،« اگر زندگی را نفهمید چگونه مرگ را میفهمید.»16 و نیز از وی درباره موجودات معنوی پرسیدند پاسخ داد، اگر كسی به انسانها خدمت نكند چگونه میتواند به موجودات معنوی خدمت كند.17 «لی» هم در همین ارتباط معنا پیدا میكند. اصطلاح«لی» معنای عالی و مهمی را متضمن است. در یك جا میتوان آن را به پاكی و طهارت، در محل دیگر به ادب و انسانیت، در موقع دیگر به رسوم و تشریفات و در زمان دیگر به علل عبادت و مناسك و بالاخره به معنای سرمشق كامل اعمال اجتماعی و مذهبی انسانی ترجمه كرد.
در كتاب «لی جی» شرحی مبسوط و بحثی كامل در تفسیر كلمه« لی» آمده است. در آنجا كنفوسیوس گفته است كه قاعده « لی» و اصول عدالت، بنیان نظام اجتماعی را برقرار میسازد و به وسیله قواعد روابط و حقوق رسمی خلایق وخصایص ایشان نسبت به یكدیگر روشن میشود تا آنجا كه اعتدال در موسسات اجتماعی ایجاد خواهد شد.18
بنابراین «لی» كاملاً بیانگر شكل اجتماعی نظام اخلاقی كنفوسیوس است كه او بدان طریق میخواست منویات اخلاقی خود را به افراد جامعه تعمیم داده و به آنها شكل عملی بدهد. كلیات قواعدی را كه او در این باب بنیاد نهاده میتوان به شرح زیر خلاصه كرد:
اولاً، لی عامل اساسی در انتظام امور و حسن روابط بشری میباشد. رابطه میان رعیت و سلطان، پدر و فرزند، برادران كوچك و بزرگ، دوستان با دوستان.
ثانیاً، روابط فوق، در صورتی كه بر طبق اصول و قاعده«لی» محل عمل قرار گیرد، در هر خانه و قریه بالاخره در سراسر ملك، اعتدال و سازگاری ایجاد خواهد شد و عاقبت منتهی به حسن رابطه مابین انسان با عالم وجود، یعنی آسمان و زمین خواهد شد. ثالثاً، آداب و رسوم و تشریفات اجتماعی که حاکی از حسن عمل برطبق رسوم قاعده«لی» میباشد بایستی مطابق رسم و عادت قدما و اسلاف باشد، زیرا پیشینیان طالب سعادت خلایق بودهاند و روح انسانیت که موجب احترام ادب متقابل است در ایشان کاملاً ظهور داشتهاست.19
چنانکه قبلاً متذکر شدیم کنفوسیوس به مسایل و روابط اجتماعی بیش از بقیه مسایل زندگی توجه داشت، اصل عملی اساس در این دین عبارت از آداب معاشرت اجتماعی است، این نکته را خود کنفوسیوس با دقت نظر بهطور خلاصه چنین بیان نموده است: تزهکونگ در حین گفتار پرسید آیا کلمهای وجود داردکه بتواند قاعده عمل برای تمام زندگی فرد در نظر گرفتهشود؟ استاد جواب داد: آیا معامله به مثل چنین کلمهای نیست؟ آنچه تو به خود نمیپسندی بر دیگران انجام مده.20 در توضیح رن نیز به چنین مسئلهای اشاره شده است. یک جزء آن همان خود را محک رفتار با دیگران قرار دادن است، یعنی آنچه بر خود نمیپسندی بر دیگران مپسند.
این اصل مقابله به مثل در آداب و معاشرت را باید خصوصاً در پنج رابطه زیر بهکار گرفت: رابطه فرمانروا و زیر دستان، پدر و فرزند، شوهر و همسر، برادر بزرگتر و کوچکتر، دوست و دوست و... هیچ کس اعم از باهوش یا احمق، نمیتواند حتی یک روز فارغ از اینها به سر برد، از این پنج نوع رابطه، کنفوسیوس احتمالاً در مورد رابطه فرمانروا و زیر دستان حرف بیشتری داشت. این یکی از مشغلههای عمده کنفوسیوس حکیم بوده که بیشتر از آنکه یک عالم زیستی باشد یک دانشمند علوم سیاسی بود.21
عقاید حکیم برجسته چین نه تنها در مقایسه با افکار و آرای غزالی بلکه از جهت مقایسه با سایر ادیان میتوان گفت که در هیچ دین دیگری به اندازه دین کنفوسیوس این مقدار تأکید واقعی روی اینکه هر فرد وظایف اجتماعی گوناگون و متقابل خود را به نحو شایستهای انجام دهد به عمل نیامده است.22
اعتدال کنفوسیوس و افراط غزالی
اساسیترین اختلاف این دو دانشمند را در این مسئله میتوان یافت که حکیم میانهروی را توصیه میکند و غزالی برای اینکه انسان فریفته دنیا و زخارف آن نشود، شیوه افراط پیش گرفته است. میانهروی در آموزههای کنفوسیوس جایگاه ویژهای دارد و اگر بگوییم تمام اندیشههای او پیرامون این آموزه دور میزند و نهایتاً به آن برمیگردد ادعایگزافی نکردهایم، چه در نظر او جامعه و انسان آرمانی آن است که به اعتدال رسیده باشد. «رن» و«لی» و حتی موسیقی هر سه این نکته را میآموزند که آدمیان در زندگی فردی و اجتماعی باید از افرط و تفریط بپرهیزند. میانهروی و اندازه نگهداشتن کمال طبیعت آدمی است. این صفتها دیر زمانی است که در میان مردم بسیار کمیاب شده است.23 لذا هدف اصلی کنفوسیوس از اینهمه تلاش تأمین راه میانه و میانهروی بودن است نه تندرو و پرخاشگر بودن.24
غزالی بر خلاف کنفوسیوس اولاً فردگرا و ثانیاً در توصیههای اخلاقی افراطی بهنظر میرسد. در احیاء علوم الدین مینویسد: بر شخص متفرد رواست که از سر توکل گرسنه بنشیند و به موت رضا دهد، اگر مرگش هم برسد بداند که رزق او همان مرگ گرسنگی بودهاست و در نهایت نتیجه میگیرد که پس توکل دوریگزیدن از اسباب نیست، بلکه چنگ زدن در اسباب خفی و تحمل گرسنگی و رضایت به مرگ است.25منظور از اسباب خفی همان عواملی است که از سوی خدا مأمور رساندن روزی یا مرگ به شخص متوکل بوده، در مقابل اسباب آشکار قرار دارد که همان عوامل و اسباب ظاهری است.
برای اینکه افراط و احتباط افراطی غزالی را نشان دهیم کافی است به نمونههای زیر توجه کنیم. او اهم ضروریات زندگی را در شش چیز خلاصه میکند: خوراک، پوشاک، خانه، اثاث خانه، همسر و مال. در خوراک عالیترین درجه زهد آن است که آدمی فقط هنگام گرسنگی شدید و بیم از بیماری به قدر سد جوع چیزی بخورد. درجه دوم ذخیره کردن قوت به مدت یک تا چهل روز است و درجه سوم ذخیرهکردن برای مدت یکسال است. کسی که از این بیشتر ذخیره کند دیگر نمیتوان او را زاهد نامید. در پوشاک آخرین درجه مجاز آن است که شخص علاوه بر پیراهن، کلاه و کفش، شلوار و دستار هم داشتهباشد بیش از این موجب خروج از زهد است. در امر خانه هم زاهدانهترین شیوه آن است که هیچ خانه خاصی بر خود برنگیرد و در زوایای مساجد به سر ببرد و مرتبه میانه، ساختن كوخ و کلبهای از برگها و شاخههای نخل وامثال آن است و نازلترین مرتبه خریدن یا اجاره حجرهای است.26
چنین اخلاقی به هیچ وجه به درد عموم و متوسطین جامعه نمیخورد، هیچگاه اکثر مردمان دیندار توانایی عمل به این احکام اخلاقی را نخواهند داشت، لذا در نظام اخلاقی غزالی تنها کسانی میتوانند وارد شوند که تمام هم و غم خود را متوجه نجات در آخرت کنند نه اینکه دنیا و آخرت را با هم داشته باشند.
اما اثاث خانه، زاهدانهترین حال، از آن عیسی مسیح( ع) است که جز شانه و کوزهای نداشت. حد میانه، داشتن اثاث و ظروفی است به قدر حاجت و ضرورت و بهتر است که از یک آلت استفاده کند. آخرین درجه مجاز آن است که برای هر حاجت، آلتی داشته باشد مشروط به آنکه از جنس نازل و پست باشد. در انتخاب همسر نیز زاهد باید بنگرد ... تنها یک زن نازیبا اختیار کند و دل را پاس دارد.27
بههرحال از نظر غزالی انسان برای اینکه به مراتب عالی اخلاقی (همیشه به یاد خدا بودن) برسد باید ریاضتهای سختی را متحمل شود که در مواردی با شخصیت و کرامت انسانی ناسازگار است و آدمی را به ذلت و خواری میکشاند. اما چون به تعبیر غزالی به غیر از این به خدا نمیتوان رسید، باید به آنها تن در داد. در حالیکه کنفوسیوس چنین نظری را نمیپسندد و در عین اعتقاد به مبارزه با نفس، چنین راهی را تجویز نمیکند.
غزالی مینویسد نفس آدمی در خیال خداوند خاشع و خاضع نمیشود مگر اینکه شکستهشود، تشنگی و گرسنگی را تمرین کند و تا زمانی که آدمی شاهد خواری و ذلت خود نباشد شاهد عزت و قهار بودن خداوند نخواهد بود. پس سعادتش در این است که همیشه خود را در ذلت و خواری نگهدارد... ذلت و خودشکنی از درهای بهشت است و ریشه آن در گرسنگی است.28 درمقابل نظر غزالی، حکیم چینی بهترین حاکم را کسی میداند که به سه چیز بیش از همه اهمیت دهد: فراوانی خوراک ( به نظر غزالی پیرامون گرسنگی توجه شود)، سپاه درست و اعتماد مردم.
هدف نهایی غزالی و کنفوسیوس از اخلاق
هدف غزالی از تمام این سختگیریها این است که آدمی دل خود را مسکن خداوند قرار دهد و یک لحظه هم از او جدا نشود و در نهایت در روز قیامت از نجات یافتگان باشد و بتواند در جمال حضرت حق بنگرد و تغذیه دائم نماید، اما نزد کنفوسیوس مقصود نهایی شناسایی همان جستوجوی دائوی شریف است. در نزد او دائو راه انسانیت است، راهی که در آن طبیعت انسان باید بشکفد... هر چیز یک نام مناسب دارد که باید آن نام درست بهکار بردهشود. این راست گردانیدن نامها را کنفوسیوس اصل درستکاری نام نهاده و غربیان آن را اخلاق مینامند.29
پرستش نزد كنفوسیوس و غزالی
با توجه به اینکه اعتقاد به وجود خدا و حتی خدایان اثر شگرفی در پایبندی مردم به اخلاق دارد، لذا این مبحث را عنوان کردیم. بی توجه به این نسبت ( نسبت بین اعتقاد به خدا و عمل به اخلاق ) این مبحث موضوعیتی در این باب نداشت. اگر چه تابعان نظریه، اصالت عقل در همه ادیان قبل از این( با خدا) مردم را به لحاظ عقلی وادار به عمل به اخلاق کرده و بر آن اقامه دلیل میكنند. اما عملاً ثابت شده که خدا در این بیشتر از عقل توانسته نقش مثبتی ایفا کند.
کنفوسیوس چنان غرق در مسایل اجتماعی و مشکلات بینظم عصر خود بود که نتوانست پیرامون موضوعاتی از قبیل خدا، تعلیمات زیاد و درخوری را به مردم پیرامون خود ارایه دهد، اما در عین حال جسته و گریخته از خدای آسمان یا پرستش امور معنوی یا ارواح نیاکان سخن به میان آوردهاست. او در حالیکه از موجودات معنوی کم سخن میگفت با وجود این درباره نیاکان و طرفداری از شرکت در آیین نیاکان سخت جدی بود. کنفوسیوس علاوه بر اینکه با پرستش خواستههای روحی و روانی خود را بر طرف میکرد، استفادههای اجتماعی و تربیتی زیادی از این اعتقاد و عمل نیز مینموده است، چه شکی نیست که پرستش به عنوان عامل پدیدآورنده برخی ارزشهای اخلاقی مطرح بودهاست و باعث استحکام پایه اخلاق جمعی فردی میشدهاست. به تعبیر دیگر اعتقاد به خدا یا خدایان قوم بخشی از اخلاق بوده است. پرستش ارواح اجداد همانطوری که برای نسلها یک نیروی تازهای در مذبح اجدادی مشترک تدارک میبیند رشتههای خانوادگی را محکم میکند ... و تأثیر عظیمی به خانواده چینی و نهادهای اجتماعی میگذارد.30
بنابراین متعلق و موضوع عبادت کنفوسیوس و پیروانش یکی ارواح اجداد بود و دیگری آسمان. آسمان نزد او عبارت بود از: آسمان، یعنی منبع قضا و قدر و نظم دهنده زندگی و ترقیات عالم. این آسمان همان چرخ گردون و یا سپهری میباشد که به همین معنی در زبان شعر و عرفان ایران بهکار برده شدهاست.31
البته کنفوسیوس مبدع چنین اعتقادی برای مردم چین نبود، بلکه عبادت روان نیاکان و پدران گذشته « آنی میزم» یكی از رسوم معمول نزد چینیان باستانی بوده است و در طی دههها و قرون این آیین را بهعمل میآورده و هنوز هم در دل میلیونها نفوس راسخ و متمکن است. کنفوسیوس نیز در تعالیم خود این عبادت و رسم دیرینه را تایید کرده است و آن را بهترین نشانه محبت فرزندی نسبت به پدران خود شمرده و از عالیترین فضایل اخلاقی دانستهاست. ظاهراً در قدیمالایام مردم « اجداد همگانی» را ستایش میکردهاند، ولی بعدها این رسم تعدیل شده بهصورت عبادت « اجداد انفرادی» در آمده و افراد هر خانواده تمام احترام خود را فقط نسبت به جد اعلای خود منحصر ساختهاند.32
در هر حال کنفوسیوس هم ارواح اجداد و نیاکان و هم خدای آسمان را موضوع عبادت خود قرار میداد و مردمان را هم به آن دعوت میکرد. به تعبیر دیگر او عقیده به آسمان را به عنوان یک نوع از خدای شخصی و فردی در نظر داشت.33 و به آن عشق میورزید. اما ابوحامد در اصل پرستش با کنفوسیوس مشترک بود، ولی دو امتیاز مهم بین آموزههای این دو حکیم وجود دارد، یکی اینکه غزالی مثل کنفوسیوس اعتقاد به ارواح اجداد نداشته و تنها خدای واحد را مورد پرستش قرار میداد و دیگر اینکه با توجه به خردگرایی غزالی او نمیتوانسته به نقش اجتماعی پرستش قایل باشد، بلکه اساسیترین نقش آن را در وصول عابد به معبود میپنداشته است. البته نباید از نظر دور داشت که هم غزالی و هم کنفوسیوس در این مشترک بودند که اگر فرد خوب تربیت شود بهطور طبیعی در ساختن جامعه خوب نقش خواهد داشت.
ابو حامد بر خلاف حکیم چینی که بیشترین اهمیت را در تعالیم خود به مسایل اجتماعی داد و حتی خدا هم پس از آن و شاید متفرع بر آن بوده است، از نظر غزالی اولین و اساسیترین مسئله خدا بوده و تمام اعمال و رفتار انسان را منوط بر خدا و عبادت او دانسته است. سراسر احیاء علوم الدین مملو از عنایت و توجه غزالی به خداست. لذا در توصیف خدا نیز عنایت زیادی داشتهاست. او نیز مانند فلاسفه بر یگانگی خداوند تأکید میکند. خدا تنها موجود است و علت العلل و منشأ هستی است. تنها حقیقتی است که قائم است بر ذات خود، اما در عین حال خدا همه کمالات هستی را دارد و همه صفاتی که در قرآن به او نسبت داده شده است در او جمع است. اما اینکه این صفات چگونه در او هست مطالبی است که عقل از ادراک آن عاجز است ...
او کمال خیر و کمال حسن و جمال است و غایت عشق است.34
سرشت آدمی و تربیت اخلاقی
اخلاق فرع بر انسان شناسی است، چه تلقی آدم از انسان نوع تلقی او را از اخلاق عوض میکند و نظام اخلاقی متناسب با نوع شناختی که از انسان دارد میسازد. اگر کسی ذات و سرشت آدمی را از بیخ و بن بد بداند طبیعی است که نظام اخلاقی متناسب با آن را ارایه خواهد کرد و یا بالعکس، اگر کسی سرشت آدمی را خوب بداند آنهم نظام اخلاقی خود را خواهد ساخت.
در این میان هم غزالی و هم کنفوسیوس هر دو قایل به پاک بودن سرشت انسان هستند. کنفوسیوس برای همه افراد پایین مرتبه حسن اخلاقی قایل است و بشر را فطرتاً متمایل به راست و درستی میداند و تمایل همه را به خوبی قبول دارد. غزالی هم فطرت آدمیان را نیک میداند و معتقد است که اگر حرص و آز و حب دنیا از دل آنها بیرون شود به اصل پاک خود باز خواهند گشت، بهطوریکه خود بهخود خدای خود را شناخته و به سوی نیکیها کشیده خواهند شد و از عموم این شایستگی حق تعالی خبر داده، بدین عبارت که گفت: الست بربکم؟ قالوا بلی.35 آدمی اگر در نهاد خود تمایل به نیکی نداشته باشد نمیتواند در برابر سوال و دعوت به نیکی مطلق جواب مثبت دهد. اینکه آدمیان به گفته قرآن توانستهاند به این پرسش جواب مثبت دهند ناشی از آن است که انسانها شایستگی رسیدن به نیکیها را دارند. چنانكه گفته شد کنفوسیوس نیز چنین باوری دارد. در نظر او آدمیزاد بر حسب طبیعت نیک منش است، لیکن هوی و هوسهای نفسانی و سرشتهای بد فطرت و دل او را آلوده و بدمنش میسازد.36
تا اینجا هیچ اختلافی بین این دو دانشمند به چشم نمیخورد، اما آنچه موجب امتیاز آنها شدهاست روش رسیدن به نیکی است( به تعبیر بهتر نیکی مطلق یا انسان کامل شدن). غزالی برای رسیدن به چنین مرحله و مرتبهای ریاضت سخت را بر آدمیان ( طالبان) تکلیف میکند، در حالیکه کنفوسیوس چنین تکالیفی را لازم نمیبیند، بلکه معتقد است هیچ چیز بیهوده نیست. هرچه طبیعی است خوب است. بدون ریاضت از خویش میتوان فراتر رفت. از راه تربیت میتوان طبیعت را بهتر ساخت با قهر با آن رفتار کردن فاجعه میآفریند.37
بههرحال غزالی بر پاکی سرشت آدمی تأکید میورزد و مانند ژان ژاک روسو فطرت انسانی را پاک مییابد و عاری از آلایش. میگوید با وجود اختلافهایی که در خردها هست روح از روی فطرت برای شناخت حقیقت اشیا آمادگی دارد[لذا] شری كه در وجود انسان هست از فطرت نیست، از کسب است و از تأثیر تربیت. از این رو است که تربیت در احوال مردم تأثیری قوی دارد و انکارناپذیر است. همانطور که بدن وقتی به دنیا میآید کامل نیست، با تغذیه تقویت میشود و به کمال میرسد. روح نیز هنگام ولادت کامل نیست. تربیت و اخلاق است که آن را به کمال میرساند.38
فضیلت اخلاقی
فضیلت اخلاقی عبارت است از غلبه یافتن بر نفس و به عمل آوردن قوانین تصفیه خاطر. از این راه هر کسی میتواند صاحب فضیلت اخلاقی شود. اگر مردم یک روز بر نفس خود ظفر یابند دلهای خود را از صفات بد پاک نمایند، آن وقت تمام جهان از نیکی و فضیلت اخلاقی سرشار خواهد شد. کسب این فضیلت بسته به همت و کوشش خود ماست نه کار دیگران.39
کنفوسیوس در جای دیگر فضیلت اخلاقی را چنین تعریف میکند: فضیلت اخلاقی عبارت از این است که فرد نخست معلومات جامع و عمومی کسب کند، و مقصد اصلی خود را هرگز از نظر دور نسازد و آنچه را نمیداند با جدیت کامل بپرسد و بهخوبی روشن سازد و فراگیرد و تجارب خود و دیگران را روز به روز به کار بیندازد. این چنین کوشش معنوی بهراستی کسب فضیلت اخلاقی است.40
تنها با فضیلت اخلاقی و عقلی میتوان محبت و خصومت را در مورد خود بجا آورد، یعنی صفات نیک را در خود و دیگران دوست داشت و صفات بد را دشمن.41 صفت خاص کسی که دارای فضیلت اخلاقی است این است که غلبه بر صفات زشت و سختیها و هوی و هوس نفسانی را اساس کوشش و زندگی خود قرار میدهد و به سود و پاداش تنها در درجه دوم ناظر است.42 فردی که دارای فضیلت اخلاقی است به حکم ضرورت دلیر خواهد بود ولی هر که دلیر است بناچار فرد با فضیلت نیست.43 فضیلت اخلاقی برای مردم بیشتر از آب و آتش ارزش دارد. من کسانی را دیدهام که در آب و آتش به خطر افتاده و مردهاند. لیکن هرگز کسی را ندیدهام که به فضایل اخلاقی رویآورده و در آن مرده باشد.44
آیا بهراستی کسب فضایل اخلاقی این قدر دشوار است؟ همین که من از ته دل میخواهم فضیلتی اخلاقی بهدست بیاورم فوراً این فضیلت پیدا و جلوهگر میگردد. پس برای کسب فضیلت اخلاقی جز داشتن ارادهای نیرومند و همتی بلند چیز دیگر لازم نیست.45
دانایی فرد را از شک رهایی میدهد با فضیلت اخلاقی او را از رنج و درد میرهاند. همت عزم استوار او را از ترس نجات میبخشد.... و دانایی و فضیلت و همت برای او فرشتگان نجاتند.46
کنفوسیوس برای فضیلت نشانههایی آورده است که عبارتند از: ادب، سعه صدر، اعتماد، کوشش و گذشت. اگر کسی مؤدب باشد هیچ کس او را خوار نمی شمارد. سعه صدر محبت مردم را جلب می کند، با اعتماد ورزیدن اعتماد مردم را میتوان بهدست آورد، کوشش کامیابی میآورد و با گذشت و بخشش میتوان مردم را به خدمت وا داشت.47
غزالی نیز برای فضیلت اخلاقی شرایطی قایل است:
1-هدایت الهی شرط تحقق هر گونه فضیلت است و مایه تمییز ممدوح از مذموم، بد از خوب و حق از باطل میگردد و تا این تمییز میسر نگردد نمیتوان به انجام نیکیها و اجتناب از بدیها امیدوار بود.
2-رشد صرف علم به نیکی، گرچه لازم است اما برای عمل به آنها نیست. باید برخوردار از اراده لازم بود.
3-تشدید نیرویی الهی که بدن را مطیع اراده میسازد تا هدف خود را عملی گرداند.
4-تایید که عبارت است از آماده ساختن شرایط برای تحقق یافتن اراده.48
غزالی و کنفوسیوس آموختن را به آدمیان فرض میدانند و غفلت از آن را به هر بهانه بر نمیتابند. حکیم میگفت: «بهجت زاست آنچه را که میآموزیم پیوسته تکرار نمودن، چه نیکوست تجدید دیدار دوست که از سفری دور و دراز باز میآید.49 غزالی بدون در نظر گرفتن کاربرد علم آن را ذاتاً مطلوب میداند و میگوید: وقتی به علم بنگری آن را ذاتاً لذت بخش مییابی و مطلوب میدانی و وسیلهای مییابی که بهوسیله آن سعادت دنیا و آخرت حاصل میشود.50 از نظر غزالی علم در دنیا برای آدمی عزت و وقار و نفوذ در پادشاهان و احترام در میان مردم مهیا میسازد و در آخر نجات از عذاب الهی را فراهم میکند. او با الهام از سخن پیامبر (ص) طلب علم را بر همگان واجب میداند و نیز هیچ کاری را برتر از علم نمیداند و میگوید: « چون دانستی که عامی به هیچ وجه از خطر خالی نباشد، از اینجا معلوم شود که هیچ کار که آدمی بدان مشغول خواهد شد، فاضلتر و بزرگوارتر از علم نخواند بود و هر پیشهای كه بدان مشغول خواهد شد برای طلب دنیا خواهد بود و علم بیشتر خلق در دنیا نیز بهتر از پیشهها است.» 51
غزالی و کنفوسیوس محبت متقابلی بین انسان و خدا قایل هستند، با این تفاوت که این محبت در اندیشه حکیم چینی به مراتب کم رنگتر از اندیشه غزالی است. در منابع کنفوسیوس آمده است که او به خدای آسمان دعا میکرد و حتی یک بار نیز گریست و آسمان نیز عنایت خود را از او را دریغ نمیکرد و غزالی در باب محبت خدا مینویسد:« محبت بدون معرفت مقصود نیست، چون انسان چیزی را دوست دارد که آن را میشناسد... محبت تابع ادراک و معرفت است.»52 لذا هر عاشقی عارف هم هست. بنابراین است که غزالی اصلی ترین محبت را مختص به خدا و بنده میداند.
در مقابل تأکید غزالی بر کسب محبت الهی، کنفوسیوس به محبت و احترام به مردم تأکید بیشتر میورزد. وقتی که از خانه خود میروی چنان فکر کن که هر کس را میبینی برای تو مهمان محترمی است، پس با وی با احترام و ادب رفتار کن. در گفتار و کردار رعایت حرمت و ادب شرط اساسی فضیلت اخلاق است. حتی در موقع سخن گفتن و کار کردن بامردمان عامی چنان رفتار کن که گویی در عبادتگاهی قربانی میکنی، یعنی حرمت و ادب لازم را بجا بیاور. همچنین چیزی را که نمیخواهی دیگران درباره تو بکنند درباره دیگران مکن. بدین وسیله نه در همه کشور و نه در خانواده کسی پیدا نخواهد شد که با تو کینهورزی کند.53
زندگی زاهدانه و فقیرانه
هووی (مرید محبوب کنفوسیوس که پیش از او وفات کرد) بهراستی فرد نیک سرشتی بود. با یک مشت برنج در کاسهای چوبی و یک کاسه کدویی پر از آب در کلبه ویرانهای بدون لوازم زندگی میکرد. مردم دیگر هرگز نمیتوانستند چنین زندگی را تحمل کنند. با وجود این هووی شادی خود را از دست نمیداد و بهراستی هووی مردی نیک سرشت بود.54
این سخنان بیانگر آن است که زندگی زاهدانه در نظر کنفوسیوس ارج و اهمیت زیادی داشت و شاید همین صفت زاهد بودن هووی باعث محبوبیت او در نظر کنفوسیوس شده بود. در جای دیگر میگوید« زیستن با برنج پست، سبزههای ساده و آب خالی، با آرنجی بر بالشی نهاده، هنوز نیکبختم. ثروت بد یافته و سرفرازها مرا به کردار ابرهای سرگردان است.55
و نیز: تهیدست بودن و شکایت نداشتن بسیار دشوار و توانگر بودن و غرور و تکبر نداشتن آسان است.56
غزالی نیز کم و بیش چنین تمجیدی از زاهدان میکرد و بیش از غزالی بر نقش تربیتی آن داشت و آدمیان را به سوی آن میخواند تا خدای خود را هرگز فراموش نکنند.
بدان که فقر عبارت است از دست دادن آنچه که آدمی به آن نیازمند است اما اگر به چیزی که نیازمند نیست و آن را از دست بدهد چنین شخصی را فقیر نمیگویند و نیز اگر آنچه مورد نیاز است موجود باشد و شخص دسترسی به آن را دارد. چنین شخصی را نیز فقیر نمیگویند.57 غزالی فراتر از کنفوسیوس فقر را میستاید و اقوال زیادی از اولیای دین در مدح ستایش آن آورده است.58
او زهد را که همنشین و قرین فقر است( که تعریف آن گذشت) چنین تعریف میکند: زهد عبارت از این است که سالک میل خود را از چیزی که به آن تمایل دارد به چیزی بهتر از آن سوق دهد.59
اهمیت زبان و حفاظت آن از خطا و لغزش
کنفوسیوس به اهمیت تربیتی زبان واقف بود و میدانست که اگر این مار رها شود همه را خواهد گزید و مانع از رسیدن جامعه به هماهنگی بزرگ خواهدشد. لذا میگفت: هر که صاحب عقل و هوش است سخنان او ناچار سنجیده و پسندیده است، لیکن هر که سخنان سنجیده و پسندیده گوید ناچار فرد با هوش و عقل نیست.60
کنفوسیوس خیلی تأکید داشت بر اینکه آدمیان باید در گفتار خود رعایت شرم و حیا را بکنند و به هیچ وجه از مرز حیا و تقوای کلام تجاوز نکنند. کسی که در سخنان خود حسن شرم و حیا نشان نمیدهد بهطور یقین میتوان گفت که او در کارهای خود نیز همینطور رفتار خواهد کرد.61 بدین ترتیب او به رابطه گفتار و کردار صحه مینهاد و سخن راستین (نه راست در مقابل دروغ بلکه راست اخلاقی یعنی آنچه در دل دارد همان را گوید) را نماینده رفتار آدمی میدانست. چه از دید او سخن میتواند بخشی از افعال او بهحساب آید و بلکه بالاتر، میتواند افعال او را گزارش کند. لذا صاحب عقل یا حرف نمیزند و یا سخن به خیر و نیکی میگوید.
غزالی نیز همانند کنفوسیوس با استناد به سخنان بزرگان دین آدمیان را دعوت به سکوت میکرد تا آن را به اقوال زشت نیالاید و اگر این توانایی را نداشته باشد به آنها توصیه میکند سخنان نیکو بر زبان جاری سازند. اینهمه تاکید این بزرگوار بیانگر اهمیت زبان و بالاتر از آن خطر آفاتی است که از بد زبانی به بار میآید. از زبان است که خطاهایی چون دروغ، غیبت، سخنچینی، ریا، نفاق، فحش، جدال و ... سر میزند. به همین دلیل است که غزالی ملامت را در سکوت و ضمت میداند آن را توجیه می کند.62
ابوحامد یکی از آفات سخن گفتن را خصومت میداند که به دنبال مجادله و مناظر میآید و چون این مناظرات و مجالات نهایتاً به دشمنی میانجامد آدمیان را از دست زدن به آن باز میدارد.63
و کنفوسیوس نیز آن را با تأکید بر حفظ حیا و شرم مورد تأکید قرار میدهد. از دید غزالی همانند کنفوسیوس فحش که از آفات دیگر زبان است باعث از میان رفتن آبروی انسانها میشود، لذا در این قسم نیز با حکیم هم قول است.64
دوری از ریا، چاپلوسی و نفاق
هر دو دانشمند از این صفات رذیله بشدت متنفر بودند و آدمیان را از ارتکاب به آنها بر حذر میداشتند.65 کنفوسیوس میگفت: مردان ریاکار و چاپلوس در میان یک ملت، دزدان فضایل اخلاقی هستند. سخنان چرب و آبدار چهرههایی که تملق از آنها نمایان است کمتر با فضیلت اخلاقی همراهند.»
و نیز برخی از مردم در ظاهر خود را استوار و متین نشان میدهند و در درون دچار ناتوانیاند. این گونه مردم مانند دزدی هستند که دیواری را سوراخ میکند و یا به بالای دیوار جستن میکند اما در دل خود لرزان است.
و نیز طبیعتی محکم و استوار، دور از ریاکاری پرگویی، طبیعتی است که کسب فضایل اخلاقی را آسانتر میکند. غزالی نیز مانند کنفوسیوس از این صفات سخت رنجیده بوده و میگفت اصل ریا طلب منزلت در قلوب از طریق نشاندادن خصلتها و رفتارهای خوب است و لذا به لحاظ شرعی ربا حرام و موجب بطلان نماز میشود.
پینوشتها:
1- حكمت علی اصغر، تاریخ ادیان، ص 108، انتشارات ابنسینا، 1345
2- چوجای ووینبرگ جای، تاریخ فاسفه چین،نشر گفتار،1369،ص24
3-smart, ninian, the words religions, combridge university p.103
4-تاریخ فلسفه چین، ص18
5- همان، ص19
6-همان،ص 15-16-17
7-هیوم،رابرت، تاریخ ادیان زنده دنیا، ترجمه دكتر عبدالرحیم گواهی،ص158،1369،دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
8-همان، 168
9-religions.p.104 the worlds
10- encyclopedia of religions vol4.p.17
11- شریف، م، تاریخ فلسفه در اسلام، ج2 صص57 -58 ، مركز نشر دانشگاهی11.
12- همان
13-همان،صص61تا70 با تلخیص
14- ادیان زنده دنیا، ص75 -
15-یاسپرس، كارل، فیلسوفان بزرگ، ترجمه اسدالله مبشری، ص298،انتشارات پیام، 1353
16- 2,3.ency
17- همان
18- تاریخ جامع ادیان، ص375، جان بی ناس،ترجمه علی اصغرحكمت، آموزش انقلاب اسلامی، چاپ 1370
19- همان
20- ادیان زنده دنیا
21- همان
22- همان، ص160
23- كنفوسیوس، مكالمات، ترجمه حسین كاظم زاده، ایرانشهری، ص199، انتشارات علمی فرهنگی، 1367
24- تاریخ فلسفه چین، ص71
25- سروش، عبدالكریم، قصه ارباب معرفت، ص 100، موسسه صراط، 1371
26- همان، صص89 -90
27- قصه ارباب معرفت، ص91
28- غزالی، احیاء علوم الدین، تصحیح حافظ العراقی، ص156، ج3، جز8، دارالكتاب العربی
29-
30- ency
31- مكالمات، ص36
32- تاریخ ادیان، ص114
33- the word
34- فیلسوفان بزرگ، ص26
35- غزالی، كیمیای سعادت، ج1، ص25، به تصحیح احمد، آرام
36- مكالمات، ص32
37- فیلسوفان بزرگ، ص26
38- زرینكوب، عبدالحسین، فرار از مدرسه، ص185
39- مكالمات، ص203
40- مكالمات، ص192 -193
41- همان، ص196
42- همان،ص198
43- همان، ص210
44- همان،ص211
45- همان، ص200
46- مكالمات202
47- همان، 211-212
48- تاریخ فلسفه در اسلام، ج2،ص60
49- كنفوسیوس، هزار اندرز، ترجمه ع. وحید مازندرانی، ص22، انتشارات تیراژه
50- احیاء علوم الدین، ج1، جز1، ص22
51- كیمیای سعادت، ج1، صص117-118
52- احیاء علوم الدین، ج5،جز4، صص44-45
53- مكالمات صص202-203، 204
54- همان، ص198
55- تاریخ فلسفه چین ص71
56-مكالمات ص210
57-احیاء علوم الدین، ج5 جز13 ص63
58-همان ج 5 جز13 ص69
59-همان108
60- مكالمات، ص210
61- همان
62- همان، جزء 8 ص 8-9
63- همان ص 14
64- مكالمات ص212
65- همان
نویسنده: بخشعلی قنبری
چكیده
اسپینوزا از فیلسوفان قرن 17 اروپاست. به جهت آنكه وى كل هستى را جوهرى واحد مىداند، برخى او را عارف وحدت وجودى انگاشتهاند، اما با توجه عمیقتر به فلسفه وى معلوم مىشود كه او را نه تنها نمىتوان عارف دانست بلكه وى از زمره فیلسوفان متجدد و پیرو دكارت (كارتزین) است و همانطور كه فلسفه جدید مبتنى بر محوریت بشر و اندیشه اومانیستى است، فلسفه اسپینوزا نیز از این امر مستثنا نیست و لذا اندیشه او را نمىتوان عرفانى دانست.
برخى از محورهاى مهم تعارض اندیشه اسپینوزا با اندیشه عرفانى و نزدیكى آن به اندیشه مدرن عبارت است از:
1ـ روش اندیشه؛ 2ـ مبنا و اساس؛ 3ـ رابطه عالم با خداوند؛ 4ـ مراتب هستى؛ 5ـ حقیقت؛ 6 ـ اختیار و آزادى.
اسپینوزا (1677-1632) یكى از فیلسوفان عصر جدید اروپاست كه از طرفى، تحت تأثیر فلسفههاى قرون وسطا بوده و از طرف دیگر، فیلسوفى متجدّد و متأثّر از اندیشه جدید غربى است. اسپینوزا اساس فلسفه خویش را جوهر یگانه و منحصر به فردى مىداند كه همه موجودات صرفا صفات و حالات آن جوهر به شمار مىروند. بنابراین، هستى جوهرى واحد است و موجودات هیچ كدام جوهریت و استقلال ندارند، بلكه هر یك از آنها جز حالاتى از صفات جوهر نیستند. به نظر اسپینوزا، عقل از میان صفات نامتناهى جوهر فقط دو صفت فكر و بعد را مىشناسد و بنابراین، همه موجودات عالم تا آنجا كه ما مىشناسیم، حالات یكى از این دو صفات هستند. این نظر شبیه به دیدگاه وحدت وجودى عرفا و برخى فیلسوفان الهى است، زیرا آنان نیز حقیقت هستى را واحد مىدانند و همه موجودات را عبارت از تشئنات و جلوههاى همین حقیقت واحد برمىشمارند. آیا از این شباهت مىتوان نتیجه گرفت كه اندیشه اسپینوزا اندیشهاى عرفانى است یا اینكه شباهت صرفا صورى است و اگر به عمق اندیشه اسپینوزا و تفكّر عرفانى بنگریم، به اختلالهاى اساسى و شاید حتى متعارض میان این دو فكر خواهیم رسید. در این مقاله خواهیم كوشید برخى جهات اساسى اختلاف میان اندیشه اسپینوزا با تفكّر عرفانى را بررسى كنیم.
در آغاز دوره جدید یكى از مهمترین مطالبى كه متفكران مطرح كردند، مسئله روش است. متفكران دوره رنسانس و پس از آن، رمز آنچه را آنان ركود و جمود قرون وسطاییان مىنامیدند، نداشتن روش صحیح در تفكّر مىدانستند. به زعم كسانى چون بیكن، گالیله و دكارت روش قیاسى قرون وسطاییان روشى ابتر و نادرست بوده است. این روش مایه تثبیت خطاها و موجب اصرار بر اشتباهات گذشتگان شده است. از این رو، آنان بر آن بودند كه باید روش دیگرى در تفكّر به كار بست تا به حقایق جدید دست پیدا كرد تا اشتباهات گذشتگان تدارك شود. روشى كه بیكن به عنوان روش جدید ارائه مىكرد، روش تجربى بود. او مىگفت كه باید با كنار گذاشتن اعتقادات جزمىِ به ارث رسیده از گذشتگان و فلاسفه قبل و نیز تبرّى از پیشداورىهاى شخصى و آموختههاى خانوادگى، به مشاهده صرف طبیعت پرداخت و معلم خویش را تنها تجربه و استقراء قرار داد تا با كنار گذاشتن «بتها» به حقایق رسید و علم درست و یقینى در خصوص طبیعت پیدا كرد. (جهانگیرى،). پس از او دكارت نیز مسئله روش را مطرح كرد. روش صحیح از نظر دكارت روشى بود كه ما را به یقین برساند. علم از نظر دكارت علم یقینى است و از میان علوم موجود یقینىترین علم علم ریاضى است. از این رو، سایر علوم براى اینكه به مرتبه علم یقینى كه همان علم حقیقى است برسند، باید از الگوى ریاضیات بهرهمند شوند. اما باید دید كه سرّ یقینى بودن ریاضیات چیست تا اینكه سایر علوم را نیز بتوانیم به حدّ علوم یقینى برسانیم. دكارت سرّ یقینى بودن ریاضیات را در این مىدید كه در ریاضیات از مفاهیم بسیار واضح و متمایز استفاده مىشود و هر مفهومى داراى تعریفى كاملاً روشن و بدون هیچ ایهام و ابهامى است و این مفاهیم واضح و متمایز مبناى همه استدلالها در ریاضیات قرار مىگیرند، به نحوى كه به راحتى مىتوان در هر استدلالى درستى یا نادرستى را سنجید و اگر احیانا در جایى مغالطهاى به كار رفته باشد، بىدرنگ مىتوان آنرا كشف كرد. بنابراین، سرّ یقینى بودن ریاضیات آن است كه در این علم از مفاهیم بدیهى، یعنى واضح و متمایز شروع مىكنیم و هر مفهوم مبتنى بر این مفاهیم واضح و متمایز است و رابطه بین مفاهیم با یكدیگر رابطه ضرورى است و خود ضرورت این رابطه با بداهت تمام قابل ادراك براى هر ذهن است (ژیلسون: 1402، 136). نكته بسیار مهم دیگر در این روش این است كه هر انسانى به صرف داشتن عقل متعارف مىتواند مفاهیم ریاضى را به طور واضح و متمایز ادراك كند. چنین دركى مستلزم كسب مقدمات بسیار، از قبیل تزكیه نفس، ترك عادات، علایق روزمرّه و ورود از فطرت اول به فطرت ثانى كه از نظر قدما شرط حصول و وصول به حقایق (در فلسفه یا عرفان) بود، نیست.
دكارت براى رسیدن به علم و معرفت یقینى از الگوى ریاضیات پیروى كرد، از این رو، در تأسیس علم اعلا كه همان فلسفه باشد، به دنبال مفاهیم واضح و متمایز گشت و به سه مفهوم بسیطِ نفس، جسم و خدا رسید. ماهیت نفس از نظر او، فكر، ماهیت جسم، امتداد و ماهیت خدا، كمال بود (دكارت: 1369، 44، 45، 65). او تلاش كرد تا همه مسائل فلسفه خویش را بر اساس مفهوم من متفكر (نفس) قرار داده، از آن مفاهیم امتداد و كمال را بیرون كشیده و فلسفهاى ریاضى بنا كند كه همه اجزاى این فلسفه چون ریاضیات به طور ضرورى به یكدیگر پیوسته باشد و هیچ بخشى از استدلالهاى آن قابل تردید نباشد. بدین دلیل، روش تفكّر دكارت روش تحلیلى ریاضى نامیده مىشود.
بعد از دكارت، اسپینوزا نیز در پى تأسیس فلسفهاى یقینى و غیر قابل تردید بود، فلسفهاى كه همهاش بر اساس غیرقابل تردید مبتنى بوده و رابطهاى ضرورى بین نتایج و مقدمات آن برقرار باشد. بنابراین، اسپینوزا فلسفه خود را از تعریف جوهر آغاز مىكند و مىگوید: «مقصود من از جوهر شیئى است كه در خودش است و به نفس خودش به تصور مىآید؛ یعنى تصورش متوقف بر تصور شیئى دیگر كه از آن ساخته شده باشد، نیست». (اسپینوزا: 1364، 4) وى سپس با توجه به تعریف جوهر، صفت و حالت را چنین تعریف مىكند: «مقصود من از صفت شیئى است كه عقل آن را به مثابه مقوّم «ذات جوهر» ادراك مىكند» (همان). «مقصود من از «حالت»، احوال جوهر یا شیئى است كه در شیئى دیگر است و به واسطه آن به تصور مىآید» (همان، 5). بر اساس این سه تعریف به تعریف خدا مىپردازد: «مقصود من از «خدا» موجود مطلقا نامتناهى است؛ یعنى جوهرى كه متقوم از صفات نامتناهى است كه هر یك از آنها مبین ذات سرمدى و نامتناهى است». (همان، 6)
در اینجا مىبینیم كه اسپینوزا در ابتدا چند مفهوم را به طور دقیق تعریف مىكند و تعاریف خود را نیز با عبارت «مقصود من از» شروع مىكند تا معلوم شود كه اگر دیگران در تعاریف این مفاهیم، نظر دیگرى دارند، به او ربطى ندارد و منظور او از این مفاهیم دقیقا همین است. بدین ترتیب، او با تعریف مفاهیم، آنها را روشن و واضح مىگرداند و سپس بر اساس این تعاریف و اصول متعارفه چندى كه بعدا ارائه مىنماید، قضایایى را بیان مىكند كه دقیقا مبتنى بر این تعاریف و اصول متعارفه هستند.
اولین قضیه كتاب اخلاق این است كه جوهر طبعا بر احوالش مقدم است. (همان، 13) اسپینوزا در برهان این قضیه آورده است كه این قضیه از تعاریف 3 و 5 واضح است. (همان) به عبارت دیگر، او بر این مسئله برهانى اقامه نكرده، بلكه اگر كسى متوجه تعاریف جوهر و احوال باشد، به طور بدیهى این قضیه را تصدیق خواهد كرد. این نمونهاى از كل فلسفه اسپینوزا بود؛ یعنى او در همه جا از تعاریفى كه ارائه كرده است، نتایجى را به صورت قضایا به نحو ضرورى استنتاج مىكند و بدین ترتیب، فلسفهاى ترتیب مىدهد كه الگوى آن ریاضیات است؛ یعنى از تعریف مفاهیم آغاز كرده و از آن مفاهیم قضایایى را نتیجه گرفته است و چون این مفاهیم تعاریف كاملاً واضح و روشنى دارند، نتایج به طور بدیهى و ضرورى از آنها اخذ مىشوند.
البته روش اسپینوزا در ماهیت با روش دكارت تفاوتى ندارد، لیكن از لحاظ صورت و ظاهر تفاوتى بین روش این دو فیلسوف موجود است و آن اینكه روش دكارت همانطور كه گفته شد، روش تحلیل ریاضى است و از نظر صورت به روش جبر و آنالیز شبیهتر است، ولى روش اسپینوزا روش هندسه اقلیدسى است كه روشى تركیبى است. در روش هندسه اقلیدسى ابتدا تعاریف، سپس اصول متعارفه كه عبارت باشد از تصدیقات بدیهى و آنگاه اصول موضوعه یا مسلّمات كه آنها را فرض مىكنیم تا استنتاج راحتتر صورت پذیرد، آورده مىشود و در نهایت، از این مقدمات، نتایج به صورت قضایا استنتاج مىشود. دلیل آنكه ماهیت هر دو روش یكى است آن است كه در هر دو روش ما از مفاهیمى كه به طور واضح و متمایز تعریف شدهاند مىخواهیم به طور ضرورى نتایجى را اخذ كنیم و نتیجه مفید علم یقینى است؛ یعنى هیچ شبهه و تردیدى در ترتّب نتیجه بر مقدمات باقى نمىماند. از همین جاست كه در ریاضیات برخلاف سایر علوم بین دانشمندان اختلافنظر وجود ندارد، از این رو، شاهد مكاتب مختلف نیستیم.
اما پرسشى كه در اینجا مطرح مىشود این است كه چرا دكارت و اسپینوزا از روش ریاضى استفاده كردند. دلیل استفاده دكارت و اسپینوزا از روش ریاضى طلب علم یقینى و مستحكم از طرف آنها بود. از نظر آنها، فلسفههاى قدیم و قرون وسطا نتوانسته بودند معرفتى یقینى عرضه كنند كه خالى از شبهه و تردید باشد. بنابراین، بعد از ایجاد فلسفههاى مختلف و مكاتب متعدّد فكرى، در عصر جدید، شك و تردید در همه جا سایه افكنده و چنین تصور مىشد كه انسان هرگز نمىتواند معرفت یقینى داشته باشد. دكارت و اسپینوزا مىخواستند با تكیه بر عقل ریاضى بشر، همان عقل مشترك و متعارف انسان كه مجهز به روش دقیق و منضبط است، معرفتى یقینى ایجاد كنند كه دیگر در آن تردیدى روا نباشد، و با چنین معرفتى همه مسائل را بتوان بر اساس مفاهیمى واضح و متمایز استوار كرد.
از آنچه گفته شد بر مىآید كه روش اسپینوزا با روش دكارت اساسا تفاوتى ندارد و روش هر دو، روش ریاضى است. مطلب دیگرى كه باید بدان توجه كرد این است كه روش تفكّر امرى نیست كه با خود تفكّر نسبتى اتفاقى و عارضى داشته باشد، بلكه اقتضاى هر سنخ تفكّر، روش خاصى است. بنابراین، برخلاف آنچه ممكن است تصور شود كه دكارت مىتوانست روش دیگرى در تفكّر خویش اخذ كند و اینكه روش ریاضى را برگزید، حاصل میل و اختیار او بوده است، روش ریاضى دكارت لازمه نحوه خاص تفكّر دكارتى است. این مسئله در مورد اسپینوزا نیز (مانند سایر متفكران) صادق است. اسپینوزا از آن جهت روش ریاضى را برمىگزیند كه حامل تفكّر فلسفى جدید بوده و متفكرى است متعلّق به عصر جدید. البته اینكه او صورت و ظاهر روش خویش را روش هندسى اقلیدسى قرار داده و مىتوانسته است چون دكارت از صورت و ظاهر روش دیگرى استفاده كند، مطلب دیگرى است.
اگر فلسفه اسپینوزا را با فلسفه دكارت مقایسه كنیم و بخواهیم با توجه به فلسفه دكارت به بحث از اساس و مبانى فلسفه اسپینوزا بپردازیم، متوجه مىشویم كه در فلسفه دكارت پى بردن به اساس و مبنا بسیار راحتتر از فلسفه اسپینوزا است. دلیل آن هم این است كه اساس فلسفه دكارت «من فكر مىكنم» (Cogito) است. دكارت پس از شك در همه چیز به این نتیجه رسید كه هر گاه در همه چیز شك كند، در اینكه شك مىكند، نمىتواند تردید نماید، از این رو، از شك در همه چیز بدون تردید یك چیز لازم مىآید و آن اینكه شك مىكنم و چون شك مىكنم، پس هستم و از آنجا كه شك كردن نحوهاى از فكر كردن است، پس مىتوان گفت كه فكر مىكنم پس هستم. این اصل و اساس همه تفكّر دكارت است. دكارت من متفكر را اولین اصل فلسفه خویش قرار مىدهد و همه فلسفه خویش را از آن استنتاج مىكند.
حال اساس و مبنا در فلسفه اسپینوزا چیست؟ آیا اساس فلسفه اسپینوزا نیز «من متفكر» است. آیا اساس جوهر یا خداست؟ یا اساس عالم است؟ اگر به ظاهر اقوال اسپینوزا توجه كنیم و مثلاً براى یافتن اساس و مبناى تفكّر او به كتاب اخلاق رجوع كنیم، بدون تأمّل خواهیم گفت كه اساس تفكّر او جوهر یا خداست، زیرا او بحث را از تعریف علت خود و جوهر شروع مىكند. اولین قضایاى كتاب اخلاق نیز به جوهر كه از نظر او همان خداست، مربوط مىشود. از طرف دیگر، اسپینوزا همه نظام فلسفى خود را بر همین اساس، یعنى جوهر قرار مىدهد. پس ظاهرا این مطلب روشن و غیرقابل بحث است كه اسپینوزا خدا را اساس تفكّر خویش قرار مىدهد. ولى پرسشى كه در اینجا مطرح مىشود این است كه چگونه ممكن است اسپینوزا متفكر عصر جدید و از لحاظ تفكّر به دكارت نزدیك باشد و در عین حال، اساس و مبناى تفكّر او با اساس و مبناى تفكّر دكارت كاملاً متفاوت باشد؟ در برابر این پرسش یا باید به نفى نسبت اسپینوزا با دكارت پرداخته، او را كاملاً غیر دكارتى بدانیم و متفكرى در برابر و مخالف دكارت تلقى كنیم و یا اینكه اگر او را نزدیك به دكارت مىدانیم، به مسئله عمیقتر بنگریم و به تأویل معناى جوهر و خدا نزد او بپردازیم.
قبلاً در طرح مسئله روش دیدیم كه روش اسپینوزا با روش دكارت ماهیتا یكى است و دیدیم كه اتخاذ روش معیّن، نه به میل و اختیار متفكر كه اقتضاى تفكّر اوست. بنابراین، اگر روش این دو متفكر یكى است باید تفكّر آنها نیز حداقل در اصول و مبانى با یكدیگر ناسازگار نباشد. ولى چگونه مىتوان بین من متفكر به عنوان مبناى تفكّر دكارت و جوهر یا خدا به عنوان مبناى تفكّر اسپینوزا قائل به عدم تعارض شد؟ براى بررسى این مسئله باید به تأویل جوهر (یا خدا) كه اساس فلسفه اسپینوزا است، پرداخت. جوهر یا خدا در فلسفه اسپینوزا حقیقتا چیست؟ اسپینوزا از تعریف جوهر آغاز مىكند و مىگوید: مقصود من از جوهر شیئى است كه در خودش است و به نفس خودش به تصور مىآید؛ یعنى تصورش به تصور شیئى دیگر كه از آن ساخته شده باشد، متوقف نیست. در تعریف دیگرى مىگوید: مقصود من از «خدا» موجود مطلقا نامتناهى است؛ یعنى جوهر كه متقوّم از صفات نامتناهى است كه هر یك از آنها مبین ذات سرمدى و نامتناهى است (همان، 7-6).
ظاهر این دو تعریف با تعاریف قدما از جوهر و خداوند مطابق است. مىدانیم كه اسپینوزا با فلسفه مسیحى و یهودى و از طریق تعالیم ابن میمون با فلسفه اسلامى آشنایى داشته است. (119) سراسر فلسفه اسپینوزا حاوى اصطلاحاتى از فلسفه قرون وسطاست كه برخى از این اصطلاحات را اسپینوزا به همان معناى مراد در قرون وسطا و بعضى از آنها را به معناى جدید به كار مىبرد. آنچه موجب مىشود كه تأویل تفكّر اسپینوزا مشكل گردد، همین استفادهاى است كه او از اصطلاحات و نیز دیدگاههاى فلسفههاى گذشته مىكند. این مسئله موجب مىشود كه او دستكم در مسئله تعریف جوهر و خدا پیرو قرون وسطاییان به نظر رسد، لیكن اگر توجه كنیم كه تعاریف او تعاریف عقلى است و آنگاه این پرسش را طرح كنیم كه عقل از نظر اسپینوزا چیست و آیا نظر او در باب عقل با نظر متفكران قرون وسطا یكى است یا نه، پى خواهیم برد كه این تعاریف به ظاهر مشابه، در باطن داراى اختلاف عمیقى هستند. تفكّر اصیل، تفكّرى است كه به مبانى و اصول خود وفادار بوده و همه مسائل آن متفرع بر همان مبانى باشد و ناسازگارى در آن به حداقل ممكن برسد. البته باز در این مسئله بین حكم ظاهر و باطن تفاوتى هست. ممكن است در فلسفهاى به نگاه ظاهر تناقضى نبینیم و از لحاظ منطق صورى بین مسائل و اصول آن فلسفه تعارضى وجود نداشته باشد، ولى با نگاه تأویلى برخى اصول با برخى دیگر معارض باشد. نگارنده بر آن است كه بر فلسفه اسپینوزا چنین وصفى حاكم است؛ یعنى اگر به تأویل آن بپردازیم، به ناسازگارىهاى مهمى خواهیم رسید. با تأویل روش اسپینوزا (چنانكه گفته شد) آشكار مىشود كه روش او، روش ریاضى است، داشتن روش ریاضى در تفكّر فرع بر تلقى خاص از عقل است؛ یعنى ابتدا باید عقل را عقل ریاضى دانست، آنگاه روش ریاضى را اخذ كرد. اما عقل ریاضى چیست؟ عقل ریاضى قوّه فهم آدمى است كه مفاهیم واضح و متمایز را ادراك مىكند و پس از درك روابط ضرورى بین آنها، از تحلیل و تركیب آنها به نتایج جدید (معرفت ضرورى) مىرسد. از نظر عقل ریاضى، حقیقت مساوق است با آنچه به طور واضح و متمایز ادراك مىشود. امورى كه در پس پرده خفاست و داراى ابهام و ایهام است، عارى از حقیقت و موجب خطا و اشتباه و انحراف است. عقل ریاضى قائم بر خویش است و در كسب حقایق، متكى به امور وراى خویش نیست. عقل ریاضى مكتفى بالذات و بىنیاز از مدد امرى دیگر است. با مقایسه این تلقى از عقل با تلقى قدما از عقل به ماهیت عقل ریاضى جدید بهتر مىتوان پى برد. نزد قدما (اعم از یونانیان، اسلامیان و مسیحیان) عقل انسان مستقل و قائم به خویش نیست، بلكه نیازمند استفاضه از مراتب بالاتر عقل است. هراكلیتوس حكیم مشهور یونان باستان عقل انسان را لحظهاى از عقل كل (لوگوس) مىدانست.
لوگوس كه مبدأ و معاد عالم و عین عقل است با خطاب و نداى خویش، عقل انسان را متوجه حقیقت مىكند. از نظر هراكلیتوس، حكمت نه داشتن اطلاعات و آگاهىهاى بسیار، بلكه وقوف به آن است كه همه چیز یكى است. این وقوف حاصل نمىشود، مگر با اتصال و ارتباط با لوگوس. لوگوس هم اصل وجود و مجمع موجودات است و هم اصل شناخت و معرفت.
نزد افلاطون نیز عقل انسان با اتصال غیب (عالم مثال) و مشاهده معقولات و استمداد از عقل مىتواند حقایق را كسب كرده، به معرفت نایل آید.
از نظر ارسطو، عقل انسان در ابتدا استعداد صرف است (عقل هیولانى) كه براى فعلیت یافتن نیازمند عاملى بالفعل از سنخ عقل است و آن عقل فعّال است كه انسان با اتصال به آن مىتواند به حقایق برسد. عقل انسان مستقلاً جز استعداد و قوّه صرف چیز دیگرى نیست.
این مطلب در فلسفه اسلامى و مسیحى نیز همه جا به بیانهاى مختلف آمده است كه عقل انسان بنفسه و مستقلاً نمىتواند حقایق را درك كند، بلكه با اتصال به مراتب عالىتر عقل خواهد توانست به حقیقت نایل شود.
در عصر جدید از آنجا كه بشر اساس و مبنا پنداشته مىشود، عقل انسان نیز كه قوّه شناخت و معرفت اوست، مستقل انگاشته شده و ارتباطش با عقول بالاتر قطع و قائم به خویش گردید. بدین ترتیب، عقل خود بنیاد ظهور یافت. در تفكّر دكارت، اسپینوزا، لایب نیتس، كانت، هگل و دیگر متفكران عصر جدید، دیگر اثرى از عقول مفارق و ارتباط عقل انسان با آنها و ضرورت اتخاذ حقایق از عقول مجرده، موجود نیست.
بنابراین، اینكه اسپینوزا از تعریف خداوند شروع مىكند بدان معنا نیست كه اساس تفكّر او خدا باشد، بلكه او صرفا با مفهوم عقلى خداوند سروكار دارد. خداى اسپینوزا داراى مفهومى مطابق با خود در عقل انسان است. این عقل است كه آنچه را به طور واضح و متمایز درك مىكند، حفظ همان را به عنوان حقیقت تصدیق مىكند. حقیقت چیزى جز آنچه قابل ادراك واضح و متمایز است، نیست.
با این توضیحات آشكار مىشود كه مبنا در تفكّر اسپینوزا خدا نیست، بلكه مبنا همان عقل بشر است، عقلى كه مىتواند حقایق را به طور واضح و متمایز ادراك كند. این عقل براى تنظیم نظام فلسفى خویش از كلىترین و جامعترین مفهومى كه در خود دارد، شروع مىكند. و از آنجا به مفاهیم دیگر مىرسد.
اسپینوزا برخلاف دكارت ذكرى از «من متفكر» یا «عقل بشر» به میان نمىآورد، ولى اساس تفكّر او دقیقا همان «من متفكّر» است. البته این امر جهتى موجب شده است كه او فیلسوفى متمایز از دكارت باشد، زیرا اگر اسپینوزا نیز از همان فكر مىكنم دكارت (به طور واضح و صریح) شروع مىكرد، فلسفه او جز تكرار فلسفه دكارت نبود. بنابراین، او در عین قبول آن اصل، در ظاهر فلسفه خود آن را طرح نكرده است. از اینجاست كه دكارت را مؤسس فلسفه جدید نامیدهاند و فلاسفه عصر جدید هر كدام به نحوى پیرو او هستند. البته این پیروى نه مقلدانه كه مجتهدانه بوده است.
از ملاحظات قبل معلوم شد كه فلسفه اسپینوزا اساسا فلسفهاى جدید است؛ یعنى تا آنجا كه به اساس و مبناى فلسفه او مربوط مىشود، پیرو دكارت است و عقل دكارتى در فلسفه او اصل و اساس است. حال باید ببینیم كه او در مورد نحوه ارتباط عالم با خداوند چگونه مىاندیشد و چگونه به این مسئله كه از مهمترین مسائل فلسفه و تفكّر انسان از دورترین ازمنه بوده است، در فلسفه او پاسخ داده مىشود. همچنین با مقایسه نظر اسپینوزا با نظر عرفا در باب نحوه ارتباط عالم با خداوند، مىتوان نسبت تفكّر اسپینوزا را با تفكّر عرفانى از این جهت بررسى كرد.
مىدانیم كه در ربط بین عالم (كثرت) با خداوند (وحدت) از طرف فلاسفه و متكلمان نظرهاى مختلفى ابراز شده است. متكلمان و ملیّون عالم را اعتقاد بر این است كه خداوند همه چیز را از عدم خلق فرموده است، ولى یونانیان خلق از عدم را محال دانسته و برآنند كه از هیچ هیچ نمىآید (ex nihilo nihil fit). فلاسفه به اقتفاى از افلوطین نوعا قائل به نظریه فیض بودند. رحمت و فیض خداوند به طور ضرورى از او جارى و سارى است و عالم همه فیض اوست و این فیض با طى مراتبى از اعلا مرتبه (صادر اول) به أدنى مرتبه كه عالم ماده باشد، مىرسد. بنابراین، نزد قدما عالم داراى سلسله مراتب طولى است. اینگونه نیست كه عالم خاك بىواسطه به خداوند متصل باشد اما عرفا در تبیین ارتباط عالم با خداوند مطلب تجلّى را مطرح كردهاند. همه عالم تجلّى خداوند است. جز خداوند در عالم چیزى و كسى نیست. هر چه هست او و جلوات اوست. اوست كه به اسما و صفات متعدّد ظهور كرده است. خداوند به فیض اقدس در حضرت علمى ظهور كرده و به واسطه این ظهور، اسما و صفات ظاهر شدهاند و با فیض مقدّس او نیز مظاهر اسما و صفات در عالم تجلّى كردهاند. بنابراین، این عالم مظهر خداست. خداوند ظاهر است و با ظهور او عالم متحقق شده و دوام مىیابد و هیچ چیز در عالم نیست كه مظهر او، یعنى مظهر اسم و صفتى از اسما و صفات او نباشد. ولى این بدان معنا نیست كه او عین ظهور باشد. خداوند در عین حال كه ظاهر است، باطن نیز هست. هم ظهور دارد هم خفا، و ظهورات او حجابهاى او هستند. هر آنچه در عالم هست، از جهتى مظهر اوست و از جهتى حجاب او. بنابراین، این عالم هم مىتواند موجب تقرّب و نزدیكى بدو شود و هم مانع قرب به او و موجب دورى و جدایى از او.
ذات اقدس اله نایافتنى و غیر قابل وصول و مجهول مطلق است و هیچ فكر و علمى را به حریم او راهى نیست. در عین حال، همه آنچه هست، ظهورات و تجلیّات همین ذات است. نزد عرفا، عالم عین فناست. «كل شىء هالك الا وجهه»؛ همه چیز در هلاكت است، مگر وجه او. شاید وجه او همان اسما و صفات اوست كه در این عالم ظهور مىكند و این ظهورات در تجدّد دائماند و عالم مدام در خلق جدید است.
بنابراین، از نظر عرفا این عالم بالاستقلال هیچ است. صورتى است از صاحب صورت كه به محض آنكه چهره برگرداند، صورت فانى شود.
ذات خداوند در غایت خفا و نهایت پوشیدگى است، از این رو، هیچ معرفتى به آن ممكن نیست. آنچه به خداوند نسبت مىدهیم و همه معرفتى كه ممكن است به او داشته باشیم، حداكثر در ساحت اسما و صفات الهى است نه درباره ذات او. در عین حال، اسما و صفات، اسما و صفات ذات خداوند هستند و این همان ذات است كه در اسما و صفات تجلّى كرده است. معرفت به اسما و صفات نیز براى همه افراد به یكسان مقدور نیست. هر كس بنا بر استعداد خویش كه عبارت است از بندگى اسمى خاص، مىتواند خداوند را تحت همان اسم بشناسد.
بدین ترتیب، این عالم همگى جلوات حق است و جلوه در صاحب جلوه فانى است و هیچ نحوه استقلالى از او ندارد. رابطه جلوه و صاحب جلوه، رابطهاى علّى و معلولى هم نیست، رابطه منطقى و از سنخ استنتاج نتایج از مقدمات هم نیست.
از نظر اسپینوزا، رابطه عالم با خداوند رابطه دیگرى است. اسپینوزا به نظریه فیض كه مورد اعتقاد افلوطین و بسیارى از فلاسفه سلف اوست، قائل نیست. او همه واسطههایى را كه فلاسفه طبق نظریه فیض وضع مىكردند تا ارتباط واحد با كثیر را توجیه كنند، كنار گذاشته، آنها را خیالى مىداند. اسپینوزا مىگوید: خداوند داراى صفات نامتناهى است كه از میان این صفات ما فقط دو صفت فكر و بعد را مىشناسیم. این دو صفت، صفات خود خداوند هستند. به عبارت دیگر، خداوند ممتد و متفكّر است. و موجودات این عالم از هر كدام از این دو صفت منتشى شدهاند (اسپینوزا: 1364، 26).
از صفت بعد، اجسام و از صفت فكر، نفوس ناشى شدهاند. بنابراین، اجسام و نفوس حالات صفات بعد و فكر خداوند هستند. اولین حالاتى كه از صفت فكر منتشى مىشود، عقل است كه بىواسطه منتشى شده و نامتناهى است. اولین حالتى نیز كه مستقیما از صفت بعد منتشى مىشود، «حركت ـ سكون» است. بدین ترتیب، از خداوند كه صفات نامتناهى دارد، دو حال نامتناهى عقل و حركت ـ سكون ناشى شدهاند. با این حال، نوع ارتباط خداوند با عالم از نظر اسپینوزا، ارتباط منطقى است. از نظر او، خدا علت داخى اشیا است؛ یعنى همانطور كه جنس، علت داخلى انواع است، خدا هم علت داخلى اشیا است نه علت خارجى آنها و در برهان این قضیه مىگوید: هر چیزى كه هست در خداست و باید به واسطه او به تصور آید، بنابراین، خدا علت جمیع اشیایى است كه در اوست. (همان، 37)
بنابراین، همانطور كه اجزا در كل و انواع در جنساند، اشیا در خدا هستند؛ یعنى وجود آنها از خداوند لاینفك است، ولى با وجود این، در میان آنها تمایز منطقى وجود دارد و خدا به معناى كهن منطقى تعالى، كه عبارت از سعه مفهومى است، متعالى از اشیاست. به این ترتیب، تمایز خداوند از اشیا و تعالى او بر آنها صرفا اعتبارى (البته اعتبارى نفس الامرى) و منطقى است (همان، 37).
ملاحظه مىشود كه اسپینوزا نظام عالم و رابطه خداوند و اشیا را رابطهاى كاملاً منطقى مىداند. ماسواى خداوند در حكم نتیجهاى است كه از خداوند بالضروره ناشى مىشود و مىدانیم كه نتیجه در مقدمات و مقدمات در نتیجه حضور دارند، ولى مقدمات منطقا بر نتیجه مقدّم است. تقدّم خداوند بر عالم نیز تقدّم منطقى است.
نظر اسپینوزا درباره نحوه ارتباط عالم با خداوند، هر چند در ظاهر به نظر عرفا در این باب شبیه است (او صریحا مىگوید كه هر چیزى كه هست در خدا هست)، در تأویل تعارض آن دو نظر مشخص مىشود.
بعضى از وجوه تعارض ایندو نظر از این قرار است:
اولاً، اسپینوزا نحوه ارتباط عالم با خداوند را ارتباط منطقى مىداند. ارتباط منطقى ارتباطى است كاملاً قابل درك و مىتوان آنرا به طور واضح و مشخص ادراك كرد. چنین بیانى درباره ارتباط خدا با عالم، با همان تلقى از عقل ریاضى كاملاً سازگار است. در عقل ریاضى، نحوه ارتباطات، منطقى است و جز چنین ارتباطى مورد اعتنا نیست. با عقل ریاضى، همه چیز براى انسان قابل كشف است و آنچه غیرقابل صورتبندى ریاضى، غیرشفاف و نامتمایز است، بىمعنا و موهوم مىباشد.
از طرف دیگر، چنانكه گفته شد، عالم در نظر عرفا تجلّى اسما و صفات حق است، لیكن تجلّى امرى منطقى نیست. رابطه جلوه با صاحب جلوه، رابطه عاشقانه است نه عقلى و منطقى و چون عشق مقولهاى است وراى طور عقل، هیچگاه نحوه ارتباط عالم با خداوند به طور كامل بر عقل انسان مكشوف نخواهد شد. اساسا عالم از نظر عرفا عقلىِ صرف نیست. مدار همه چیز بر عشق است نه عقل و منطق، از این رو، انسان با عشق مىتواند به اسرار و رموز هستى واقف شود، نه با عقل كه او را به مفاهیم محدود مىكند.
علاوه بر آن، اسپینوزا مىگوید: هر چه هست در خدا هست و به واسطه او به تصور مىآید. در نگاه عرفانى آنچه مهم است انس با جلوات براى قرب به خداوند است. تصور عقلى و مفهومى از اشیا به خودى خود براى عارف مهم نیست، زیرا شرط وصول به حق، گذشتن از مفهومسازى و مفهومپردازى است.
بنابراین، در حالى كه از نظر عرفا عالم عبارت است از تجلیّات مدام اسما و صفات خداوند و این تجلیّات در دو لحظه به یك وجه نیستند و عالم دائما در حال نو شدن و تحوّل است، اسپینوزا عالم را بالضروره ناشى از خداوند مىداند و رابطه آن را با خداوند، رابطه عقلانى و منطقى مىشمارد و كل عالم را ثابت و لایتغیر مىانگارد.
از نظر عرفا، وجود داراى مراتبى است و هر مرتبهاى از وجود حكم خاصى دارد كه سرایت حكم یك مرتبه به مرتبه دگر در حكم كفر و زندقه است. جامى مىگوید:
| هر مرتبه از وجود حكمى دارد | گر حفظ مراتب نكنى زندیقى |
(جامى، 46)
مراتب وجود بنابر تعبیر بعضى از عرفا عبارت از عالم لاهوت، جبروت، ملكوت و عالم ناسوت است. البته ذات اقدس الهى برتر از همه این عوالم و غیب مطلق است. عالم ناسوت رقیقه همه عوالم و متنزّلترین آنهاست، به همین سبب، قرار و دوام در آن نیست و دائما در حال فنا و خلع و لبس است. و همینطور كه در مراتب طولى بالاتر مىرویم، شدّت و قوام هستى بیشتر شده، به حقیقت هستى نزدیكتر مىشویم. انسان از نظر استعداد جامع همه مراتب است. او این استعداد را دارد كه در همه این عوالم سیر كرده، هر كدام از این مراتب را در خویش متحقق سازد، در ناسوت فروغلتد و موجودى صرفا ناسوتى شود و یا اینكه فراتر رفته و اهل ملكوت شود و باز مىتواند تا مرتبه جبروت تعالى یابد و همردیف ملائك مقرّب مانند جبرئیل امین گردد، حتى مىتواند از آن هم فراتر رود (همانند پیامبر اكرم) و لاهوتى شود. البته وصول بهذات الهى و معرفت آن براى ماسواه ناممكن است (ماعرفناك حق معرفتك).
ولى یكى از ویژگىهاى مهم تفكّر عصر جدید نفى مراتب هستى است. در دوره جدید و از جمله در اندیشه اسپینوزا مراتب هستى انكار شد. متفكران به دو سنخ موجود معتقد شدند؛ یكى خداوند و دیگرى موجودات این عالم كه بر دو گونهاند: موجوداتِ مادى و نفوس بشرى. ذات و ماهیت موجودات مادى، بعد و امتداد و ذات و ماهیت نفوس، فكر تلقى شد. متجدّدان میان خداوند و ماده و نفس، واسطهاى قائل نشدند. با نفى واسطهها در هستى، مراتب طولى هستى منتفى شد. نفى مراتب هستى، نتیجه اندیشه جدید است. بر اساس عقل جدید (عقل ریاضى) ما هیچ تصور واضح و متمایزى از عوالمى همچون عالم ملكوت، جبروت و لاهوت نداریم، از این رو، تصدیق وجود آنها هیچ ضرورتى ندارد. آنچه تصور واضح از آن داریم، جوهر، صفات جوهر و حالات این صفات است، از این رو، فقط همینها را مىتوان تصدیق كرد. بنابراین، بین بینش اسپینوزا (و دیگر فلاسفه جدید) با بینش عرفانى در مورد مراتب هستى نیز تفاوتى جدّى، بلكه تعارض وجود دارد.
اسپینوزا نیز همانند دكارت ملاك حقیقت را عبارت از وضوح و تمایز مىداند. بر اساس این معیار، حقیقت در مرتبه نخست، صفت تصورات و تصدیقات ماست. تصورات و تصدیقاتى كه داراى بداهت، روشنى و تمایز باشند، حق و درستاند و تصورات و تصدیقات مبهم، پیچیده و غیربدیهى، خطا و ناصواب.
اسپینوزا در قضیه 34 از بخش دوم اخلاق مىنویسد: هر تصورى در ما كه مطلق، یعنى تام و كامل است، درست است (اسپینوزا: 1364، 104). او در برهان این قضیه مىنویسد: هنگامى كه مىگوییم تصورى تام و كامل در ما وجود دارد، چیزى جز این نمىگوییم كه (نتیجه قضیه 11 همین بخش) تصورى تام و كامل در خدا، از این حیث كه مقوّم نفس ماست، موجود است و در نتیجه (قضیه 32 همین بخش) چیزى جز این نمىگوییم كه این چنین تصورى درست است. اسپینوزا در قضیه 35 مىنویسد: نادرستى (باطل) عبارت است از فقدان شناخت كه لازمه تصورات ناتمام، ناقص و مبهم است. (همان، 105)
از این عبارات به خوبى پیداست كه حقیقت از نظر اسپینوزا مرتبط با حوزه شناسایى است. اگر شناخت ما از امرى، شناختى واضح، متمایز و بدیهى باشد، آن شناخت، شناخت درست (و حاكى از حقیقت) است و بطلان و نادرستى هنگامى روى مىدهد كه ما از چیزى تصورات ناتمام، ناقص و مبهم داشته باشیم. در این خصوص، چند نكته قابل تأمّل وجود دارد: اول آنكه اگر شناخت، شناخت واقع و شناخت حقیقت است، آیا مىتوان ملاك و معیار حقیقت را در خود شناخت جستوجو كرد؟ آیا نباید مبناى شناخت را در حوزه «وجود» جستوجو كرد؟ ملاك اسپینوزا براى حقیقت مبتنى بر پیشفرضهایى است كه گرچه او به آنها تصریح نمىكند، باید دقیقا معلوم و نقادى شود تا بتوان قضاوت درستى در مورد این ملاك داشت. یكى از این پیشفرضها مسئله تقابل سوژه ـ ابژه است كه با دكارت شروع مىشود. البته این تقابل در دكارت صریحتر و در اسپینوزا تا حدودى پوشیدهتر است. با دكارت منى مطرح مىشود كه در مقابل جز من قرار دارد. این من كه فاعل شناسا (سوژه) است مىخواهد معرفتى یقینى، یعنى درست از جز من به دست آورده، خود را از شكاكیت رهایى بخشد. من به طور واضح و متمایز ادراك مىكند كه خود چیزى جز اندیشه نیست و چون این شناختِ مبتنى بر وضوح و تمایز، طارد هر گونه شك و موجد یقین است، همین وضوح و تمایز را ملاك شناختِ جز من نیز قرار مىدهد. از طرف دیگر، چون اولین معرفت من درباره خودش است، معرفتهاى دیگر را نیز باید از خودش آغاز كند. از این رو، دكارت از من متفكّر وجود خداوند و عالم خارج را با اتكا به همان معیارهاى حقیقت (وضوح و تمایز) استنتاج مىكند.
حال پرسش این است كه چگونه تقابل بین سوژه ـ ابژه در فلسفه اسپینوزا نیز وجود دارد؟ مىدانیم كه اسپینوزا به صراحت دكارت از من متفكّر شروع نمىكند، بلكه از مفهوم خدا (یا جوهر ـ علت خود) شروع مىكند. ولى از نظر ما، هیچ فرق ماهوى بین من متفكّر دكارت و جوهر اسپینوزا وجود ندارد، زیرا جوهر اسپینوزا همان صفات و نقشى را در فلسفه او داراست كه من متفكّر دكارت. با این تفاوت كه «من متفكّر» براى مبنا بودن شایستگى بیشترى دارد، زیرا حقیقتى است كه حتى از شك در آن، وجود آن لازم مىآید و ملاك وضوح و تمایز براى حقیقت را دكارت از همین جا كشف مىكند، چون او مىیابد كه هر چه در این «من» بیشتر شك كند، به طور واضحترى وجود آن و یقین بدان لازم مىآید، پى مىبرد كه هر كجا امرى را با وضوح و تمایز كشف كرد، حق است، ولى «جوهر» اسپینوزا یك تعریف است كه البته در وجود آن چون و چرا بسیار است.
اسپینوزا فلسفه خود را از تعریفات آغاز مىكند. تعاریفى در مورد علت خود و جوهر، صفت، حالات و... بعدا از این تعاریف قضایایى مىسازد و بدین شكل نظام فلسفى خویش را بنا مىنهد. حال پرسش این است كه چه ملاكى براى حقانیت این نظام كه مبتنى بر تعاریف و اصول متعارفه است، وجود دارد؟ جواب اسپینوزا با توجه به قضایاى منقول از بخش دوم، این خواهد بود كه هر گاه تصورى واضح و متمایز، یعنى تام از امرى داشته باشیم، آن تصور، درست، یعنى حق است و چون این نظام مبتنى بر تصورات تام است، از این رو، نظام فلسفى درست و حقى است. حال بر اساس چه ملاكى تصور واضح و متمایز، یعنى تام، حق و درست است؟ چنین ملاكى تنها بر اساس مسئله تقابل سوژه ـ ابژه قابل تفسیر است. من موجود متفكّر و عاقلى هستم كه بر اساس عقل خویش به شناخت عالم هستى مىپردازم. موجودات همانگونه كه در تصور و تعقل من مىگنجند، هستند. این عقل هنگامى مىتواند شناخت درست پیدا كند كه تصوراتش تام باشند و ملاك تام بودن تصورات نیز وضوح و تمایز آنهاست. پس در مورد موجودات و كل عالم هستى باید به دنبال تصورات واضح و متمایز بگردم؛ براى مثال در خصوص جوهر باید آنرا بر اساس تصوراتى تام تعریف كنم. از این رو، مىگویم: جوهر شیئى است كه در خودش است و به واسطه خودش به تصور مىآید. ظاهر این تعریف مقنع و غیر قابل تردید است، ولى اگر پرسش شود كه چگونه جوهر مىتواند به واسطه خودش به تصور آید؟ چگونه مىتوان مطمئن بود تصورى كه ما از جوهر داریم با حاق حقیقت جوهر مطابق است؟ و آیا ما با چنین تعریفى جوهر (یا وجود) را به سطح تصورات خود تنزّل ندادهایم؟ جواب فقط این مىتواند باشد كه اگر ما به تصورات خود اعتماد نكنیم پایه یقین سست و هر گونه معرفتى منتفى خواهد شد. بنابراین، در چنین نظامى، «من» و تصورات من تعیینكننده حقیقت است. این حالى از قرابت اسپینوزا با دكارت و تعلّق اسپینوزا به عصر جدید است.
اما حقیقت در تفكّر عرفانى به كلى در مقابل این تلقى از حقیقت است. اگر در فلسفههاى عصر جدید و از جمله در فلسفه اسپینوزا به قرارى كه بیان شد، در تحلیل نهایى، «من» ملاك و میزان حقیقت است، همه تلاش عرفا بر آن است كه «من» در حقیقت فانى و مستهلك شود. ملاك و معیار حق و حقیقت نزد عرفا خود حقیقت است. حق عین هستى است و همه هستى جلوات و ظهورات حق و حقیقت است. حق خود را مىنماید و پنهان مىكند. حق نه ظهور صرف است نه خفاى محض:
| هر لحظه به شكلى بت عیار بر آمد | رخ بنمود و نهان شد |
با این ظهور حقیقت منكشف مىشود. انكشاف حقیقت براى عارف در وهله اول بر دل است نه با عقل و تصورات عقلى. ولى آنچه قلب عارف كشف كرده است مىتواند مبناى حصول و تعقّل شود. از این رو، عقل عارف و تصورات عقلى او مرتبط و ملایم با كشفیات قلبى اوست. از اینجاست كه در تفكّر عرفانى برخلاف تفكّر اسپینوزایى و دكارتى یقین مراتبى دارد. در تفكّر اسپینوزا، علم یقینى همان علمى است كه مبتنى بر تصورات واضح و متمایز است (نوع دوم و سوم شناخت) بنابراین، خطایى در آن راه ندارد و حال آنكه عارف مراتبى از یقین را طى مىكند، از علم الیقین تا عین الیقین و حق الیقین و در مرتبه حق الیقین دیگر حق را با حق مىبیند و از خود فانى مىشود.
بدینترتیب، حقیقت در بینش عرفانى كشف است. چنانكه گفتهاند: الحقیقة كشف سبحات الجلال (سید حیدر آملى، 170 و طهرانى، 32). كشفى كه با سلوك قلبى امكانپذیر مىشود. عارف با همه هستى خویش با حقیقت مواجه مىشود و خود را در حقیقت فانى مىكند. اسپینوزا با تصورات و با عقل ریاضى به دنبال حقیقت مىرود و جز تصورات چیزى عاید او نمىگردد.
عارف با حضور با حقیقت مواجه مىشود و حضور او در عین حال، مستى و از خود بىخودى است. با این مستى و بىخودى است كه پردهها از برابر او برداشته و حقیقت بر او كشف مىشود و محرم اسرار مىگردد، ولى سرّ را نگه مىدارد نه آنكه آن را افشا كند.
عارف اهل رمز و راز و رازدانى و رازدارى است. طالب طوطى گویاى اسرار است كه نقش خوشى از خط یار مىنماید. همان طوطى كه با حریفان سربسته سخن مىگوید و به مستوران اسرار مستى نمىگوید و حدیث جان از نقش دیوار نمىپرسد.
هستى را رازآلود و رمزآمیز دیدن از ویژگىهاى بینش عرفانى است. حق و حقیقت بیرون از فهم و وهم ماست. ما در برابر آن نیستیم و نمىتوانیم باشیم، گرچه ممكن است خود را در مقابل او چیزى پنداشته و نداى اناالحقِّ فرعونى سر دهیم. از این رو، راز و رمز آن نیز براى ما نیست كه بخواهیم یا بتوانیم آن را به تمامه كشف كنیم. رمز و راز هستى لازمه ظهور، بطون و كشف و خفاى آن است. ما از آن جهت كه اهل سیر در مراتب هستى هستیم، با راز آشنا مىشویم. رازهاى هستى هیچگاه به طور كامل آشكار نمىشود و آشكارىِ هر رازى نیز افشاى تام و تمام آن نیست، بلكه موجد رازهاى بسیار دیگر است.
در فلسفه اسپینوزا (همچون غالب اندیشههاى فلسفى، به ویژه فلسفههاى جدید) راز و رازدارى هیچ جایگاهى ندارد و اصولاً عقل ریاضى جدید راز را جز مفاهیم مبهم و لذا خطا مىداند و وظیفه خود را پردهدرانى و افشاى رمز و راز و واضح كردن آن در صورت توان و یا انكار و تهى و باطل خواندن آن مىداند. پس در تفكّر عرفانى، حقیقت همراه و ملازم با رمز و راز است، در حالى كه در تفكّر فلسفى، خاصه تفكّر جدید و تفكّر اسپینوزا، حقیقت در مقابل راز و رمز است. در بینش عرفانى، حقیقت با درد نیز ارتباطى وثیق دارد. اصولاً عارف، دردمند و دلسوختهاى است كه خود را جداى از موطن اصلى احساس مىكند و دردمندانه به سوى وصال مىشتابد و از فراق خویش گلهمند است و بر لحظات غفلت خود حسرت مىخورد. هر چه انسان دردمندتر، قرب او به حقیقت بیشتر:
| دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند | نیاز نیم شبى دفع صد بلا بكند |
| طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیك | چو درد در تو نبیند كه را دوا بكند |
درد مقدمه وصل است. بىدردى عین دورى از حق و موجب دورتر شدن از اوست. البته عقل سبب در فراق را نمىفهمد.
| بس بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق | مفتى عقل در این مسئله لایعقل بود |
به همین سبب، درد و درد فراق را در فلسفه جایى نیست. چاره درد فراق و هجران نیز راز و نیاز و دعا و ثناست:
| ما بر آریم شبى دست و دعایى بكنیم | غم هجران تو را چاره ز جایى بكنیم |
| دل بیمار شد از دست رفیقان مددى | تا طبیبش به سر آریم و دوایى بكنیم |
راه وصول به حقیقت نیز كه مشكلترین و ناهموارترین راههاست، بىمدد رندى راهبر و راهدان ممكن نیست.
| مدد از خاطر رندان طلب اى دل ورنه | كار صعبىست مبادا كه خطایى بكنیم |
و حال آنكه در فلسفه اسپینوزا، هادى فقط عقل انسانىِ گسسته از وحى و مراتب عالى عقل است و راهبر و راهنما در طى طریق بىمعنا و منتفى است.
از نظر اسپینوزا، انسان معمولاً مختار و آزاد نیست. اسپینوزا برخلاف متكلمان، آزادى را قدرت بر فعل و ترك نمىداند، بلكه از نظر او آزاد كسى است كه بر طبق ضرورت ذات عمل مىكند. اگر فعلى كه از فاعل صادر مىشود بر اساس ضرورت ذات فاعل باشد، آن فاعل مختار است و فاعلى كه نه بر اساس اقتضاى ذات، بلكه بر حسب عوامل خارجى، فعلى انجام مىدهد، موجب و مجبور است. بدین سبب، او در درجه اول، فاعل مختار را خداوند مىداند، زیرا همه افعال خداوند بر حسب ضرورت ذات اوست و هیچ عامل خارجى نمىتواند او را به فعلى مجبور كند، چه غیر از او چیزى در عالم نیست. اما انسان معمولاً بر حسب عوامل خارج از ذات خویش، مثلاً بر اساس غرایز و انگیزههاى خویش عمل مىكند. میل به غذا او را به سوى كار مىكشاند، انگیزههاى مختلف موجب مىشود كه برخى از كارها را انجام داده و از انجام بعضى از افعال دورى جوید. چنین كارهایى كه بر اساس سوابق و انگیزههاى بیرونى (بیرون از ذات) صورت مىپذیرد، همگى افعالى از سر جبر و بندگى است. فعل انسان آنگاه فعل آزاد است كه فقط به اقتضاى ذات او باشد. ذات انسان چیست و اقتضاى ذات او كدام است؟ ذات انسان عقل است. انسان موجودى است عاقل و از این رو، افعالى كه بر اساس عقل از انسان صادر شود، افعالى آزادانه است و فقط انسانى مختار و آزاد است كه افعال او مطابق با عقل باشد، ولى انسانها غالبا بر طبق هوا و هوس و انگیزههاى درونى و بیرونى خود عمل مىكنند تا بر اساس عقل خویش، از این رو، نوع انسان مجبور و مضطر است، ولى به دلیل آنكه از علل افعال خویش ناآگاه است، مىپندارد كه از آزادى اراده برخوردار است و به خواست و اراده خود عمل مىكند. (اسپینوزا، 275)
نگاهى بسیار اجمالى به معناى آزادى و اختیار (حریّت) نزد عرفا، عمق فاصله اسپینوزا با آنان را در این زمینه نیز به خوبى نشان مىدهد.
عرفا برخلاف اسپینوزا كه انسان (و سایر موجودات) را حالات صفات بعد و فكر خداوند مىپندارد، او را مظهر خداوند متعال مىدانند. مهمترین تفاوت بین نگرش عرفانى و نگاه اسپینوزا در ارتباط بین عالم و خداوند در همین جاست و نتایج بسیار متفاوتى نیز از این دو نحوه نگرش حاصل مىشود. اسپینوزا انسان را حالتى از صفت، فكر و بعد خداوند مىداند. این حالت (انسان) به طور طبیعى نمایانگر تصورات (یا حداقل بعضى از تصورات) خداست. تصورات تام انسان از نظر اسپینوزا، همان تصورات خداوند هستند و انسان مىتواند به همه نظام عالم، معرفت عقلى پیدا كند. در نزد عرفا، انسان و همه ماسوا مظاهر حقاند. خصوصیت مظهر این است كه به خودى خود هیچ است؛ مظهر عدم است. «ما عدمهاییم هستىها نما» انسان آیینه حق است نه حالت صفت حق. به عبارت دیگر، از نظر عرفا، انسان داراى ذات نیست، بلكه عین نسبت است. انسان نسبتى است با حق، ولى برخلاف سایر مظاهر (كه آنها نیز عین نسبتاند) گاهى وجود را به خود نسبت مىدهد و خود را در برابر خدا مىبیند و یا خود را خدا مىانگارد و گاهى به سوى او سیر مىكند و فانى در ذات او مىشود. آزادى و حریّت انسان نیز از دیدگاه عرفا، عبارت است از آزادى از هر آنچه رنگ تعلّق مىپذیرد. آزادى آنگاه حاصل مىشود كه انسان از نیاز به غیر حق فارق شده و خود را فقط نیازمند به حق دریابد. ولى خود را نیازمند حق دریافتن جز با فنا در حق و بقاى به او امكانپذیر نیست. (ابن عربى، 226)
اختلافاتى كه بین بینش و نگرش عرفانى و اسپینوزایى موجود است، بسیار فراتر از آن چیزى است كه ذكر آن در این مجمل آمد. در این قسمت به بعضى دیگر از وجوه اختلاف اشارتى گذرا مىكنیم:
از جمله موارد اختلاف فى ما بین، اختلاف در تلقى از عقل و دل است. اسپینوزا فیلسوف قائل به اصالت عقل (آن هم عقل به معناى جدید) است و دل و راز دل در شناخت حقایق براى او از اعتبار برخوردار نیست. حال آنكه عرفا بزرگترین نقادان عقل جزوىاند و عقل را عِقال و بازدارنده حركت به سوى حقیقت مىدانند و راه دل و مكاشفات قلبى را مسیر وصول به حقیقت مىشمردند، البته عقل و كشف را نیز هنگامى معتبر مىدانند كه مورد تأیید وحى باشد. بنابراین، عقل از دیدگاه عرفا در صورتى معتبر است كه ملتزم به وحى باشد.
از همین جا به مورد اختلاف دیگرى منتقل مىشویم و آن مسئله ولایت و عبودیت در این دو نگرش است. اسپینوزا به عنوان یك فیلسوف عصر جدید جز ولایت عقل ناسوتى خویش را نمىپذیرد. از نظر او، احكم الحاكمین عقل بشرى است و قاضى همه دعاوى و داور همه حقایق از ابتدا تا انتها همین عقل بشرى است. هدایت انسان را به راه صواب نیز جز به نور آن ممكن نمىداند و حال آنكه مسئله ولایت از اهم مسائل در عرفان نظرى و عملى است. هیچ كس نمىتواند قطع طریق حقیقت كند، مگر با توسل به ولایت ولىّاى و اصل و مرشدى راه آموخته.
| قطع این مرحله بى همرهى خضر مكن | ظلمات است بترس از خطر گمراهى |
در حالى كه عرفان، سلوك به سوى حق تعالى است و با توبه آغاز مىشود و با عبودیت در همه مراحل ادامه پیدا مىكند. در بینش اسپینوزا، نه از ولایت نشانى است و نه از توبه و عبودیت اثرى.
از اختلافهاى دیگرى كه باید بدان اشاره كنیم، اختلاف اسپینوزا و عرفا در زبان است. زبان اسپینوزا، زبان فلسفى خشك و استدلالىِ محض است. هیچ اشاره، تلمیح و ایهامى در زبان و نوشتار او نیست، البته این مقتضاى بینش و تفكّر اوست و حال آنكه زبان عارفانه، زبانى است سرشار از اشارات، لطایف و رمز و راز. از آنجا كه عارف حقیقت را در ظهور و خفاى دائم مىبیند و قائل است به اینكه حقیقت هیچگاه به تمامه خود را مكشوف نمىگرداند، بلكه رخ مىنماید و پنهان مىشود، در بیان این امر نیز زبان عارفانه، زبانى است همراه با ایهام و ابهام و زبان شاعرانه. به بیان دیگر، زبان فلسفه و فلسفه اسپینوزا، زبان عبارت و تفصیل است و حال آنكه زبان عارف، زبان اشارت است و اجمال. با زبان عبارت مطلب به طور واضح و صریح بیان مىشود و مسائل حل مىگردد و دیگر مسئله و مشكلى باقى نمىماند و گوینده و شنونده احساس آرامش و آسودگى خیال مىنمایند و خود را فارغ از مشكلات و مجهولات مىیابند و به علم و معرفت یقینى دست پیدا مىكنند. و حال آنكه با زبان اشارت، به حقایق ازلى اشارهاى مىشود و مخاطب به یاد آن حقایقى كه در ژرفاى وجود خود اوست، مىافتد و غفلت از او زایل مىشود و حضورى در برابر حقیقت مىیابد، ولى واجد و مالك حقیقت نمىگردد. زبان اشارت، زبان تذكر است نه زبان تصور، زبان حضور است نه زبان مفهوم، از این رو، با دل مخاطب مرتبط است نه با ذهن او.
| آنكس است اهل بشارت كه اشارت داند | نكتهها هست بسى محرم اسرار كجاست |
1. ابن عربى، فتوحات المكیه، الجزء الثانى، دارالفكر، بىتا.
2. اسپینوزا، اخلاق، ترجمه محسن جهانگیرى، مركز نشر دانشگاهى، چاپ اول، تهران، 1364.
3. جامى، مولانا نور الدین عبد الرحمن، لوایح، عرفان و تصوف لوایح جامى با تفسیر و شرح لغات، به كوشش محمد حسین تسبیحى، كتابفروشى فروغى، چاپ سوم، بىتا.
4. جهانگیرى، محسن، فرانسیس بیكن.
5. دكارت، تأمّلات، ترجمه احمد احمدى، مركز نشر دانشگاهى، چاپ دوم، 1369.
6. ژیلسون، نقد تفكّر فلسفى غرب، ترجمه احمد احمدى، انتشارات حكمت، چاپ سوم، رمضان 1402 ه . ق.
7. سید حیدر آملى، جامع الاسرار و منبع الانوار، تصحیح هانرى كربن و عثمان یحیى، انیستیتو مطالعات ایران و فرانسه، 1347 ش.
8. علامه سید حسین طهرانى، اللّهشناسى، ج سوم، چاپ دوم، انتشارات علامه طباطبایى، مشهد، بىتا.
9. Wolfson, Henry Austryn, the philpsophy of Spinoza, Harward university press, second printing, 1960.
نویسنده:محمد جواد صافیان
چكیده
در این جستار با اشاره به اختلاف دیدگاهها در تفسیر ایمان، نظریه ویلیام جیمز در تفسیر و توجیه ایمان در سه بخش مبانى فكرى، چارچوب كلى و اراده معطوف به باور دنبال شده است.
با توجه به دیدگاه جیمز در پراگماتیسم و نگرش به انسان به عنوان موجودى كه صرفا عقلانى نیست، شكل اصیل دین را نیز بُعد عاطفى آن مىداند. وى در ضمن مقدماتى چند براى توجیه ایمان (با وجود فقدان شواهد كافى)، اراده معطوف به باور را كافى مىداند.
كلید واژهها: ایمان، ویلیام جیمز، پراگماتیسم، اراده معطوف به باور
«ایمان» یكى از مفاهیم مهم در الهیات است كه خاستگاه بسیارى از مباحثات فلسفى و چالشهاى عقلى قرار گرفته است، به ویژه در سه فرهنگ نیمكره غربى، یعنى یهودیت، مسیحیت و اسلام، تعریف و ماهیت ایمان بسیار مورد بحث بوده و مؤمنان و متفكران در تعریف خویش از ایمان، نگاههاى متفاوتى به آن داشتهاند.
در میراث كلامى اسلام، تفسیر ایمان منظرهاى متفاوتى را به خود دیده است كه به طور كلى دو دستهاند (ر.ك: آذربایجانى، 1379)
الف) قائلان به دخالت عمل در ایمان: این دسته نیز در مورد تأثیر عمل در ایمان داراى سه رأى هستند؛ خوارج ترك عمل را معادل كفر، معتزله عمل را به عنوان ركن ایمان و اهل الحدیث با تأكید كمتر، در مورد دخالت عمل در ایمان اظهار نظر كردهاند.
ب) قائلان به عدم دخالت عمل در ایمان: این دسته نیز به نوبه خود داراى آراى متفاوتى هستند؛ اشاعره ایمان را معادل تصدیق (متفاوت با معرفت)، امامیه ایمان را معادل تصدیق (با تأكید بر معرفت قلبى) و مرجئه ایمان را معرفت صرف دانستهاند.
در باب ماهیت و تعریف ایمان در الهیات مسیحى نیز آراى دو دسته قابل بررسىاند. (ر.ك: ملكیان، جزوه ایمان):(2) الف) نظریههاى گزارهاى (یا قضیهاى) همانند نظر توماس آكویناس و مارتین لوتر از چهرههاى اصلى كلیساى كاتولیك و پروتستان و نیز آراى پاسكال و ویلیام جیمز از تحلیلهاى جدیدتر كه به طور بسیار فشرده ایمان را نوعى پاسخ ارادى انسان براى جبران كمبود شواهد صدق متعلّق ایمان و گزاره مربوط به ایمان یا از مقوله «اعتماد به خداوند» مىدانند. پاسكال با ارائه نظریه «شرطبندى» خود مىگوید: باید مانند كسانى كه به این گزارهها باور دارند رفتار كنیم تا براى ما نیز امرى ایمانى شوند. ویلیام جیمز نیز فقدان مدارك كافى براى ایمان را از راه «اراده معطوف به باور» پر مىكند.
ب) نظریههاى غیرگزارهاى در باب ایمان را كسانى همچون پل تیلیخ و ویتگنشتاین (با تفسیر و توضیح جان هیك) ارائه كردهاند. تیلیخ ایمان را حالت دلبستگى نهایى آدمى و غایت قصواى او ـ چیزى كه بر كل اندیشه، افعال، گفتار و مجموعه زندگى فرد سیطره دارد ـ مىداند. ویتگنشتاین وحى را از مقوله حادثه مىداند نه گفتار، و ایمان را به معناى دیدن حوادث وحیانى تلقى مىكند. ایمان، تصدیق و اذعان به چند گزاره نیست، بلكه از سنخ دیدن، ادراك و تجربه كردن است. ایمان، شناخت و تجربه آن حوادث وحیانى است.
در این مقاله، سعى بر این است تا به اختصار به نظریه ویلیام جیمز در باب تفسیر ایمان بپردازیم كه در سه بخش مبانى فكرى، چارچوب كلى و اراده معطوف به باور مباحث را پى مىگیریم:
جیمز فیلسوف و روانشناس آمریكایى است كه شهرت وى بیش از همه مرهون فلسفه اصالت عمل یا «پراگماتیسم» (Pragmatism) است. جیمز تحت تأثیر تربیتها و حالات مذهبى پدرش هنرى جمیز بود (پدرش نیز بسیار متأثّر از سوئد نبرگ (Swedenbrg, E)عارف بزرگ سوئدى بوده است) و صریحا خود را فردى معتقد و دیندار معرفى مىكند وایمان را عنصرى حیاتى و اساسى در زندگى مىداند:
اگرچه نمىتوانم عقیده مردم عادى مسیحى را بپذیرم یا طریقتى را كه دانشمندان اسكولاستیك در قرون وسطا از آن دفاع مىكردند، قبول كنم، اما خود را جزو فلاسفه مابعدالطبیعه جزمى مىدانم...، پس بدون تردید، گفتههاى آنان كه مذهب را پس ماندههاى افكار قدیمى مىدانند، رد مىكنم، زیرا آن گفتهها نادرست است. منشأ اشتباه چیزى است كه پدران ما مذهب خود را با آن مخلوط كرده بودند و به خطا از طبیعت اخذ كرده بودند. این بود كه مذهب آنها با بسیارى از افكار نادرست همراه بود. بنابراین، ما نمىتوانیم دربست از هر عقیده و ایمان مذهبى صرفنظر كنیم... چقدر «تولستوى» خوب گفته وقتى ایمان را جزء دستهاى از نیروها مىشمارد كه آدمى با آن زندگى مىكند، «فقدان ایمان» (Anhedonie)سقوط كامل زندگى است. (games& 1994: 548, 549)
مسئله چیستى و هستى خداوند اندیشه جیمز را در طول حیاتش به خود مشغول ساخت. شخصى عمیقا مذهبى بود و در كتاب انواع تجربه دینى با حالات احترامآمیز عرفانى درباره خود مىگوید: خمیره ذاتى من تقریبا به طور كامل به دین و التذاذات روحانى وابسته است، (به نقل از (Putnam, 1998: 5/63) برتراند راسل نیز علایق و احساسات دینى وى را اساسى مىداند: «علایق فلسفى ویلیام جیمز دو جنبه داشت: یكى علمى و دیگرى دینى. در جنبه علمى تحصیلات پزشكى به او تمایلى به سمت ماتریالیسم داده بود، ولى احساسات دینىاش جلوى این تمایل را مىگرفت. احساسات دینى جیمز بسیار پروتستانى، دموكراتیك و سرشار از گرمى و عطوف بشرى بود (راسل ، 1365 : 1105). بنابراین، یكى از مبانى فكرى وى، علایق دینى و تجارب مذهبىاش است كه در جهتگیرى نظریهاش بدون تأثیر نیست.
نكته دوم مبناى فلسفى جیمز است. وى در پراگماتیسم راهى براى وحدت بخشیدن به علم و مذهب یافت، زیرا محك حقیقت را به طور كامل تجربه مىداند و تجربه مذهبى هر فردى بدون شك، پدیدهاى است كه باید از سوى همه به عنوان یك واقعیت پذیرفته شود. از دیدگاه پراگماتیسم، آزمون هر عقیدهاى این است كه آن عقیده چه تغییرى در زندگى شخصى به وجود مىآورد و همین آزمون است كه گذرگاه انواع جهانبینىهاست.
به طور كلى، این پدیدههاى انسانى، شخصى و فردى هستند كه براى جیمز جاذبه دارند و او هم براساس طبع خود و به گونهاى فلسفى، با هرچه انتزاعى، شكل گرایانه، خردگرایانه و آموزهاى است، مخالفت مىكند (شفلر، 1336 : 134). پراگماتیسم از ریشه لغوى (3)Pragma به معناى عمل و كار است كه به اصالت عمل یا صلاح عملى ترجمه شده و عمدتا چارلز ساندرز پرس (Pierce, ch.s) آنرا ابداع كرد و از طریق جیمز، جرج هوبرت مید (Mead, G.H) و جان دیویى (Dewey, J)بسط یافت. كتاب پراگماتیسم جیمز حاوى سخنرانىهاى وى در این موضوع است.
وى درباره روش پراگماتیكى مىگوید: قبل از هر چیز روشى است براى حلّ نزاعهاى متافیزیكى كه در غیر این صورت، پایانناپذیر باشند. آیا جهان واحد است یا كثیر؟ مقدر است یا آزاد؟ مادى است یا روحى؟ اینها مفاهیمى هستند كه هركدام ممكن است درباره جهان صادق باشند یا نباشند، ولى نزاع بر سر چنین مفاهیمى پایانناپذیر است. روش پراگماتیكى در چنین مواردى عبارت است از كوشش براى تفسیر هر مفهومى به كمك ردگیرى پیامدهاى عملى مربوط به آن (جیمز، پراگماتیسم: 40). پراگماتیسم چیز تازهاى نیست و با بسیارى از گرایشهاى فلسفى كهن هماهنگى دارد؛ مثلاً با اصالت تسمیه به دلیل توجه همیشگىاش به امور خاص، با منفعتگرایى به دلیل تأكیدش بر جوانب عملى و با مثبتگرایى، به دلیل تحقیر راهحلهاى لفظى، سؤالهاى بىفایده و تجریدهاى مابعدالطبیعى سازگار است (همان، 45). روش پراگماتیستى تا اینجا به معناى یك شیوه جهتگیرى است كه جنبه غایتگرایانه دارد: «شیوه روگردان از اولیات، اصول و مقولات و ضروریات تصورى و روكردن به سوى چیزهاى آخرین، ثمرات، نتایج و امور واقع (همان، 46).
واژه پراگماتیسم به معناى وسیعتر به معناى نوعى «نظریه حقیقت» است. در قبال دو نظریه معروف دیگر در باب حقیقت یا صدق ـ نظریه مطابقت (Correspondence theory of trouth) كه حقیقت را عبارت از مطابقت گزاره با واقعیت خارجى آن مىداند كه، ارسطو و فلاسفه اسلامى به این نظریه معتقدند؛ نظریه پیوستگى (Coherence theory of trouth)كه فلاسفه غرب از دكارت به بعد معمولاً آن را پذیرفتهاند و به معناى هماهنگى اجزاى یك نظریه است ـ نظریه پراگماتیسم معتقد است: یك عقیده در صورتى و تنها در صورتى حقیقى است كه هرگاه عمل مطابق آن واقع شود، به طورى تجربى نتایج رضایتبخش و محسوس بهبار آورد؛ یعنى حقیقت باید به مثابه رابطه پیامدهاى رضایتبخش و محسوس با اعمالى كه از عقاید معیّن ناشى مىشود، در نظر گرفته شود. حقیقت چیزى جز این نیست كه تصورات تنها تا آنجا حقیقىاند كه ما را در ایجاد رابطهاى رضایتبخش با دیگر بخشهاى تجربهمان یارى رسانند. هر نظرى كه ما را كامیابانه از قسمتى از تجربهمان به قسمت دیگر آن ببرد، چیزها را بهگونهاى رضایتبخش به هم ربط دهد، تضمین شده باشد، امور را ساده كند و در نیروى كار صرفهجویى به عمل آورد، به همان اندازه، تا همانجا و بهگونهاى ابزار وار حقیقى است (همان، 129 ـ 154، نقل با تلخیص). این جمله اخیر به صورت كاملاً روشن ملاك حقیقى بودن یك نظریه را افاده عملى آن به صورت رضایتبخش مىداند كه در اشكال ساده، تضمین شده و تجارب مرتبط نمودار مىشود. به عبارت دیگر، افاده عملى، یعنى براى ما یك حالت رضایتبخش به ارمغان آورد. رضایتبخش بودن نیز (با توجه به مجموع سخنان جیمز) یعنى این رأى مثلاً با مجموع علقهها و دلبستگىهاى وجودى بشر سازگار باشد. مقصود این است اگر این رأى را بپذیریم، در هیچ جا از وجود خودمان احساس تعارض و مشكل نمىكنیم.
پس از آنكه ریشههاى فلسفى و اعتقادى نظریه وى روشن شد، لازم است چارچوب كلى دیدگاه جیمز در باب ایمان دنبال شود. وى با تدوین كتاب اصول روانشناسى (The Principies of Psychoiogy) و با سخنرانىهاى مهم گیفورد تحت عنوان «انواع تجربه دینى» (The Verieties of Religous Experience) كه این هم با رویكرد روانشناختى است، دال مشغولى خود را به عنوان یك روانشناس نشان مىدهد. افزون بر اینها با تأسیس اولین آزمایشگاه روانشناسى در آمریكا و تحقیق تجربى در این زمینه، توجه خود را به پدیدههاى روانى در انسان و تبیینهاى روانشناختى نمایان مىسازد. البته اهتمام جیمز به بحث از موضوعاتى نظیر اراده، حركت، غریزه و... كه در روانشناسى تجربى امروزه جایگاهى ندارند، نشان دهنده آن است كه بین روانشناسى فلسفى قرن نوزدهم و روانشناسى علمى قرن بیستم به نوعى پل مىزند. وى در كتاب اصول روانشناسى بر جنبه غیرعقلانى انسان تكیه مىكند و انسان را به هیچوجه مخلوقى صرفا عقلانى به حساب نمىآورد. چنانچه مىگوید: باورهایمان تحت تأثیر عوامل هیجانى هستند. (ر.ك: اصول روانشناسى، 1983)
جیمز به پدیدارهاى دینى توجه كرده و از موضع روانشناختى آنها را تجزیه و تحلیل مىكند، لیكن همواره رویكرد پراگماتیستى خود را (توجه به پیامدها و نتایج) حفظ كرده است. نكته مهمى كه در اینجا به عنوان چارچوب كلى دیدگاه جیمز در نظر گرفته مىشود آن است كه «شكل اصیل و ویژه دین، حس یا احساسى است كه نباید با عقیده و عمل یكسان انگاشته شود». در حقیقت، ویلیام جیمز به سنّت فكرى تعلّق دارد كه در مقابل نظر كانت (Kant, E)مبنى بر یكسان انگارى دین و اخلاق، عواطف دینى را مقدّم مىشمارند. شلایر ماخر (scheliermacher, F.D.E) از پیشگامان این سنّت است و جیمز در كنار جاناتان ادواردز (Edwards, J) و رودلف اتو (Otto, R) علىرغم اختلافشان در برخى مسایل، گوهر دین را جنبه احساسى یا تجربه دینى به معناى خاص آن مىدانند (ر.ك:Macquarie, 1981: 11,13 ـ 1981، فصل 11 و 13).
ویلیام جیمز نیز معتقد است كه احساس منبع ژرفتر دین است و تنسیقهاى فلسفى و كلامى جنبه ثانوى دارند و اصلاً دین از مقوله عواطف است نه عقل: «چون تجربه دینى مستقیم و بدون وساطت مفاهیم و احكام به وجود مىآید، شبیه ادراكات حسى است و تنها از راه شناخت شخصى ادراك مىشود» (games, 1994: 433). روش جیمز عمدتابراساس بررسى تجربى است، از این رو، كتاب انواع تجربى دینى (مشتمل بر سخنرانىهاى گیفورد در 1901 و 1902) را با ارائه نمونههاى بسیار زیاد متنوع از تجربه دینى آغاز مىكند و تأكید بیشتر وى بر عواطف و حالات مذهبى خود جوش (خودانگیخته) است تا تفاسیر كلامى با قاعدهبندىهاى نهادینه شده و متعارف. از اینرو، صریحا مىگوید: «دین باید تحت آزمون مواجهه و رویارویى با موقعیت تجربى قرار گیرد» (Ibid , 426). این موقعیت شامل مجموعه همه واقعیتهاى عادى به موازات وضعیتهاى فوقالعاده عاطفى و شناختى مىشود.
همچنین جیمز براى اثبات این مدعا بر وجه مشترك سنّتهاى گوناگون نیز تأكید مىكند:
وقتى كل حوزه دین را مورد بررسى قرار مىدهیم با تنوع زیادى در اندیشهها روبهرو مىشویم كه در آن حوزه پذیرفته شدهاند، اما از سویى، احساس و از سوى دیگر، سلوك تقریبا همیشه یكسان بوده است. زندگى قدیسان واقعى، مسیحى و بودایى عملاً غیرقابل تمیز است. نظریاتى كه دین به وجود مىآورد، از این حیث كه متنوعاند، در درجه دوم قرار دارند و اگر بخواهیم گوهر دین را درك كنیم باید احساسات و سلوك را كه عناصر ثابتترند، مورد توجه قرار دهیم. ... هسته مشترك همه ادیان كه براى آن دلیل اقامه مىكنند، دو چیز است: احساس این كه نقصى در ماست و احساس اینكه این نقص با ارتباط با یك قدرت برتر كه از آن آگاهى برطرف مىشود. (games, 1994: 504 , 508)
بنابراین، از سخنان جیمز سه دلیل براى اینكه ژرفترین منابع و ابعاد دین را عواطف و حالات احساسى مىداند، قابل استخراج است:
اول: حالات دینى كیفیتى محسوس است و براى فاعل امرى بىواسطه به نظر مىرسد، نه نتیجه استنباط و تذكر آگاهانه، از این رو، مستقیمتر است و خطاى كمترى بدان راه مىیابد.
دوم: اعتبار تجربه و حالات دینى و تأثیر آن در مردم است. مردم غالبا متأثّر از براهین عقلى در باب دین نیستند، عقاید و آموزههاى دینى نشان دهنده خاستگاههاى عمیقترى در احساس و تجربهاند. اگر تجربه دینى نتواند اعتبار كافى براى عقاید فراهم كند، براهین عقلى محتملاً قانع كننده نیستند.
سوم: مرورى بر سنن دینى گوناگون، عقاید و مفاهیم دینى بسیار متنوعى را نشان مىدهد، در حالى كه احساسات و سلوكى كه منشأ و مبناى چنین تنوع عقلانى است، ثابت است. در نتیجه، براى درك ویژگى تجربه دینى و وجه مشترك سنن گوناگون، باید احساس و تجربه را بررسى كرد نه عقاید و تعالیم را.
بنابراین، براساس بخش اول و دوم این مقاله، تا اینجا نتیجه این است كه تنها آزمون محتمل بودن حقیقت در فلسفه پراگماتیكى، آن چیزى است كه به بهترین صورت ما را به مقصود برساند و آن چیزى است كه با هر بخش از حیات ما سازگارتر و با مجموعه نیازهاى حیات ما متناسب باشد و هیچ چیز در آن غفلت نمىشود و این امر باید به صورت تجربى براى ما اثبات شود. و از این رو، حقیقت باورهاى دینى نیز از همین طریق (نتایج و پیامدهاى عملى) باید روشن شود كه در بخش عواطف و حالات دینى مىتوانند نمودار شوند و همین بخش از دین اصیلترین ابعاد آن است. اتفاقا جیمز باورهاى دینى و اعمال مذهبى را داراى چنین آثار مشهودى مىداند:
«... دعا و نماز و یا به عبارت دیگر، اتصال با روح عالم خلقت ـ خدا، یا نظم كائنات هرچه مىخواهید بگویید ـ كارى است با اثر و نتیجه آن ایجاد یك جریان قدرت و نیرویى است كه به طور محسوس داراى آثار مادى و معنوى است. زندگى [یعنى حیات دینى] داراى مزه و طعمى مىگردد كه گویا رحمت محض مىشود و به شكل یك زندگى سرشار از نشاط شاعرانه و یا سرور و بهجت دلیرانهاى درمىآید. یك اطمینان و آرامش باطنى ایجاد مىشود كه نتیجهاش در ارتباط با دیگران، احسان و عواطف بىدریغ است. (Ibid , 528)
لیكن در اینجا ویلیام جیمز خود را با مسئلهاى جدى مواجه مىبیند كه طبیعتا براى یك فرد دیندار هم مطرح مىشود: اگر باور دینى یا ایمان صرفا مسئلهاى مربوط به عقل بود، تا فراهم شدن شواهد قطعى ممكن بود درباره آن به تعلیق حكم بپردازیم، لیكن چنین ایمانى چیزى بسیار مهمتر از باور عقلى است و تعلیق حكم درباره آن در واقع، به معناى این است كه اندیشه دینى از حقیقت برخوردار نیست. در چنین موردى باید میان بیم فرو افتادن در دام خطا و امید در آغوش گرفتن حقیقت دست به انتخاب زد... هنگامى كه من به مسئله دین نگاه مىكنم و سپس با این فرمان روبهرو مىشوم كه باید تا روز قیامت ـ یا تنها تا آن زمان كه عقل و حواس ما دست در دست یكدیگر شواهد كافى فراهم كردهاند ـ بر خواستههاى قلب، غرایز و شجاعت خود مهار بزنم و البته در این میان، طورى عمل كنم كه گویى دین از حقیقت برخوردار نیست، به نظر من، این فرمان عجیبترین چیزى است كه تا این زمان در غار فلسفه ساخته شده است (games , 1973: 123)
پاسخ جیمز به این مسئله اراده معطوف به باور است كه به عنوان نظریه وى در توجیه ایمان و باور دینى مطرح مىشود.
جیمز علاوه بر اینكه با نظامهاى عقلگراى مابعدالطبیعه مخالف است، با پوزیتویسم نیز مخالف است. چون باورهاى ما رابطهاى بسیار تنگاتنگ با عمل دارند باید در باورهاى خود دست به خطر بزنیم. وى چنین استدلال مىكند: در مواردى كه شواهد كافى موجود نیست، گاهى مىتوانیم فرضیهاى را كه با نیازهاى طبیعت ارادى ما سازگار است، بپذیریم و سپس ثابت كنیم كه آن فرضیه نتیجهبخش است و از حقیقت برخوردار است. جیمز در رساله مشهور «اراده معطوف به باور» (The Will to Believe) به این مسئله مىپردازد.
مقاله وى با این بحث شروع مىشود كه تصمیمگیرى میان دو شق (گزینش) (Option)همیشه یكسان نیست:
«... گزینشها ممكن است چند نوع باشند: 1. زنده یا مرده (Living or dead) 2. مضطّر یا قابل اجتناب (Forced or avoidable)3. فورى و فوتى یا پیش پا افتاده (Momentous or trival) براى اهداف ما. هنگامى كه گزینهاى از نوع زنده، مضطّر و فورى ـ فوتى باشد، آن را گزینش اصیل (Genuine)مىنامیم. گزینش زنده هنگامى است كه هر دو طرف آن براى شما حیاتى باشد؛ یعنى به باورهاى شما مربوط باشد؛ مثلاً اگر به شما (به عنوان یك مسیحى غربى) بگوییم: «مسلمان یا صوفى باش»، هیچكدام از دو طرف این گزینش زنده نیست، اما اگر بگوییم: «مسیحى یا لادرى باش» چنین نیست. در مورد شرط دوم نیز گاهى هر دو طرف گزینش قابل اجتناب است، مثل اینكه بگوییم: «یا با چتر بیرون برو و یا بدون آن»، كسى مىتواند از هر دو طرف اجتناب كند (یعنى اصلاً بیرون نرود)، اما اگر بگوییم «یا این حقیقت را بپذیر یا نپذیر»، ما تحت فشاریم كه حتما یكى از دو طرف را قبول كنیم (بىتفاوت نمىتوانیم باشیم؛ یعنى شق ثالثى وجود ندارد). هر قیاس ذوحدین چنین است. شرط سوم نیز هنگامى است كه یك فرصت منحصر به فرد باشد كه اگر آن را از دست بدهید، دیگر امكان جبران و تدارك نباشد، مثل اینكه دكتر نانسن (Nansen) (كاشف قطب شمال) به شما پیشنهاد مسافرت همراه با خودش را مىداد. در صورتى كه این تمایزهاى سهگانه را خوب توجه كنیم، تصمیمگیرى ما سهلتر خواهد بود (همان، 3و4). مقصود جیمز در این بخش این است كه این طور نیست كه هر وقت عقل نقصان شواهد داشته باشد، اراده آن را جبران كند، بلكه اگر عقل با امرى مواجه شود كه سه ویژگى داشته باشد (اگر یكى از اینها نباشد، اراده، عقل را به حال خود مىگذارد): اولاً، هریك از شقوق زنده باشد نه مرده؛ یعنى گویا مسئله مرگ و حیات را در بردارد، نباید هر یك از شقوق طورى باشند كه پذیرش یا عدم پذیرش آنها تأثیر حیاتى در زندگى ما نداشته باشند.
ثانیا، اختیار نكردن هیچیك از دو شق امكانپذیر نباشد؛ یعنى شما مضطرید كه یكى از شقوق را انتخاب كنید. ثالثا، باید فرصت بازگشت نباشد، در صورتى كه یكى از دو شق اختیار نشود، دیگر امكان انتخاب وجود ندارد. در ایمان و باورهاى دینى این شرایط موجود است، زیرا هر دو شق آن زنده است (مثلاً اعتقاد به خداوند یا عدم آن) و عملاً اختیار نكردن هیچیك از دو شق (باور یا عدم باور) امكانپذیر نیست. افزون بر اینها، فرصت در مورد باورهاى دینى بازگشتپذیر نیست، زیرا عمرى كه در آن مىتوانست به مقتضاى باور دینى خاص عمل كند، قابل بازگشت نیست.
نكته دیگر كه جیمز متذكر مىشود (در تأكید مطلب قبل) اینكه اگرچه روانشناسى كنونى ناظر به باورهاى انسان، شاهد بر رابطه میان طبیعت عاطفى و ارادى ما و اعتقادات ماست، لیكن به این معنا نیست كه صرفا با اراده كردن مىتوان هر باورى را ایجاد كرد؛ مثلاً آیا مىتوانیم صرفا با اراده كردن، معتقد شویم كه وجود آبراهام لینكلن یك افسانه بوده است؟ آیا با صرف اراده یا قدرت آرزو مىتوانیم چیزى را كه واقعیت ندارد، باور كنیم؟ مثلاً هنگامى كه نزد ما دو دلار است باور كنیم آنچه در جیب ماست صد دلار است؟! مىتوانیم هریك از اینها را بگوییم، اما به هیچوجه نمىتوانیم به آنها معتقد باشیم. ... بنابراین، سخن گفتن از باور كردن به وسیله اراده از یك نظر، شاید احمقانه و از نگاه دیگر، بدتر از این شاید شرمآور باشد (همان، 4و5، نقل به اختصار).
بنابراین، علاوه بر آنكه شرایط سهگانه لازم است تا اراده معطوف به باور تحقّق یابد، اراده انسان و عواطف وى، علت تامّه باور نیست كه صرفا با اراده بتوان یك باور را ایجاد كرد.
جیمز مثال دیگرى را هم در این زمینه ذكر مىكند:
شرطبندى پاسكال نمونه دیگر این واقعیت است كه صرفا با اراده كردن نمىتوان یك طرفه شرطیه را پذیرفت. تأثیر آن در ما در واقع، به دلیل پذیرش قبلى و نوعى آمادگى پیشین به این باور است، مانند عشاء ربانى و آب مقدّس براى مسیحیان.
والا اگر باورى صرفا براساس محاسبه ماشینى [در شرطیه پاسكال] به وجود آید، واقعیتِ ایمان، روح و جان خود را از دست خواهد داد. ... اگر یك تمایل پیشین وجود نداشته باشد، گزینش براساس پیشنهاد شرطى پاسكال، گزینشى زنده نخواهد بود. چنانكه ایمان به [حضرت] مهدى[عج] براى مسیحیان و یا اعتقاد به عشاء ربانى و آب مقدّس براى مسلمانان با محاسبه پاسكال حاصل نمىشود و بىاثر خواهد بود. (همان، 4)
مقدمه بعدى این است كه چگونه یك فرضیه یا گزینه زنده یا مرده مىشود؟ جیمز پاسخ را در اراده نسبت به نوع مخالف آن مىداند:
«... آنچه موجب مىشود كه فرضیهاى براى ما مرده باشد تا حدّ زیادى به علت كنش قبلى اراده كردن نسبت به نوع مخالف است. مقصود از اراده در اینجا صرفا ارادههاى عمدى و آگاهانه (سنجیده) نیست، بلكه مقصود (همه عوامل مؤثّر در باور است، مثل ترس و امید، تعصّب، دلبستگى، تقلید و طرفدارى كوركورانه، شرایط پیرامونى طبقه اجتماعى و گروهها و...» (همان، 8).
بنابراین، هرگاه سخن از اراده معطوف به باور است، اراده شامل همه عوامل مؤثّر در باور، مانند امید، ترس، تقلید و... مىشود.
از طرف دیگر، باید اذعان كنیم كه باورهاى ما معمولاً (حتى باورهاى غیردینى) براساس دلایل عقلى صرف نیست:
همه ما در این مكان به ملكوتها، بقاى انرژى، دموكراسى، لزوم پیشرفت، مسیحیت پروتستان و وظیفه تلاش براى آموزه جاودانگى باور داریم؛ همه اینها نه دلایل ارزشمند عقلى است كه بتوان نام برد. ما به این موضوعات بدون شفافیت درونى زیادى نگاه مىكنیم و شاید خیلى كمتر از هر غیر معتقدى شفافیت محتواى درونى اینها را در اختیار داریم. ... اما اعتبار ظاهرى و وجهه این عقاید، آن چیزى است كه موجب مىشود، نور و گرما از آن ناشى شود و خزانه خاموش ایمان را بیدارى بخشد. اگر هم استدلالهاى اندكى كه قابل شمارش است بتوان پیدا كرد كه اینها نیز قابل خدشهاند، عقل ما در 999 مورد از هزار مورد به همین مقدار هم قانع مىشود. ایمان ما در واقع، ایمان به ایمان دیگرى است [به تبعیت از دیگران و همان وجهه و اعتبار ظاهرى] و حتى در مهمترین موضوعات نیز اكثرا اینگونه است. (همان، 9).
در اینجا با ذكر یك نمونه از باورهاى ما، مطلب خود را تكمیل مىكند:
«به عنوان مثال باور ما به این حقیقت كه: واقعیت وجود دارد و اذهان ما و این واقعیت با هم تطابق دارند، آیا چیزى جز تصدیق احساسى ناشى از آرزوست كه در آن نظام اجتماعى از ما حمایت مىكند؟! ما مىخواهیم كه حقیقتى را داشته باشیم، مىخواهیم باور كنیم كه تجارب و مطالعات و مباحثات ما باید همواره ما را در یك وضعیت بهتر و بهترى قرار دهد و در این مسیر ما توافق مىكنیم كه براى تثبیت حیات متفكرانه مبارزه كنیم. اما اگر یك شكاك افراطى از ما سؤال كند: از كجا این مطلب را مىدانیم، آیا مىتوانیم یك پاسخ منطقى بیابیم؟ خیر، یقینا چنین چیزى ممكن نیست. این صرفا ارادهاى در مقابل اراده دیگر است.» (همان، 10).
بنابراین، طبیعت غیرعقلانى ما هر آینه در عقاید ما تأثیرگذار است، تمایلات و ارادههاى احساسى در ما وجود دارد كه باورهاى ما به دنبال آنها مىآیند. بینش خالص و منطقى (عقلانى) ـ هر قدر هم كه در وضع مطلوب باشد ـ صرفا چیزهایى نیستند كه واقعا عقاید ما را به وجود مىآورند.
از دیدگاه جیمز، اراده قوىتر از عقل است و با وجود اینكه مىبیند شواهد براى یك گزاره ناكافى است، در موارد خاصى (كه با دلبستگىهاى وجودى شخص هماهنگ باشد) اراده وارد میدان مىشود و این نقصان شواهد را جبران مىكند. جیمز با توجه به مبناى پراگماتیستى خود نمىخواهد بگوید كه اراده موجب مىشود كه چیزى را مطابق واقع كند، بلكه این باور داراى یك سرى آثار و فواید ملائم انسان است كه پس از اعتقاد به آن حاصل مىشود و اگر انسان بخواهد براى جمعآورى شواهد كافى منتظر عقل بماند، فرصتها از دست او مىرود و دلبستگىهاى وجودىاش تا ابد ناكام مىماند.
سؤال دیگرى ممكن است در اینجا مطرح شود مبنى بر اینكه آیا این حالت، یعنى دخالت اراده در تصمیمگیرى عقلانى، یك حالت بهنجار و طبیعى انسان است یا ناشى از بیمارى و آشفتگى است؟
وظیفه بعدى این است كه تشخیص دهیم آیا این حالت صرفا یك وضعیت بیمارگونه و نكوهیده است یا بالعكس باید آن را به عنوان یك عامل طبیعى در اذهانمان تلقى كنیم. رأیى كه من از آن دفاع مىكنم، در یك جمله خلاصه عبارت است از: هرگاه گزینه مهمى در كار باشد كه نمىتوان فى نفسه براساس زمینههاى عقلانى تصمیمگیرى كرد، طبیعت احساسى ما نه تنها به طور قانونمند ممكن است، بلكه باید گزینهاى را در میان پیشنهادها انتخاب كند، زیرا اینكه بگوییم تحت چنین شرایطى «تصمیم نگیر، بلكه سؤال را باز بگذار!» خود این یك تصمیمگیرى احساسى است (بدون دلیل عقلى است) ـ دقیقا مشابه اینكه براى گفتن بله یا خیر به یك سؤال باید تصمیم بگیریم ـ و ملازم با همان احتمال خطر از دست دادن حقیقت است. (همان، 11)
مقصود جیمز این است كه در موارد خطیر، قطعا لازم است تصمیمگیرى كنیم و با فرض فقدان شواهد كافى، تصمیمگیرى عقلانى ممكن نیست، در اینجا دخالت اراده طبیعى، قانونمند و اجتنابناپذیر است. اگر كسى بگوید كه در چنین مواردى تصمیمگیرى را متوقف مىكنیم، جیمز پاسخ مىدهد: همین تعلیق و توقف نیز نوعى تصمیمگیرى است و نیاز به دلیل دارد و اگر بدون دلیل باشد ـ كه بدون دلیل هم هست ـ در اینجا در اثر دخالت اراده بوده، پس تصمیمگیرى احساسى است؛ یعنى گریزى از این دخالت اراده و تصمیمگیرى احساسى نیست.
و بالاخره پس از این مباحث، جیمز بر دیدگاه خود به عنوان نتیجه نهایى تأكید دوباره مىكند:
پس از این مقدمات، مستقیما به اصل مسئله باز مىگردیم، قبلاً گفتهام و اكنون نیز تكرار مىكنم كه نه تنها به عنوان یك حقیقت، ماهیت احساسى خودمان را مىیابیم كه در عقاید ما تأثیر گذار است، بلكه برخى عقاید ما كه در آنها این تأثیر وجود دارد باید هم به عنوان عامل موثر اجتنابناپذیر و هم مجاز در مورد گزینشهایمان محسوب كنیم... . (همان، 19).
در انتهاى این مقاله گزارههاى اساسى را كه مبناى نظریه جیمز بوده است به صورت فشرده و به ترتیب مىآوریم:
1. مطابق مبناى پراگماتیسم، یك باور، تنها در صورتى حقیقى است كه عمل مطابق آن، به طور تجربى نتایج رضایتبخش و محسوس به بار آورد؛ یعنى نتایجش با مجموع علقهها و دلبستگىهاى وجودى بشر سازگار باشد.
2. از دیدگاه روانشناختى، انسان به هیچ وجه موجودى صرفا عقلانى نیست.
3. شكل اصیل دین، حس یا احساسى است كه نباید با عقیده و عمل یكسان انگاشته شود؛ احساس منبع ژرفتر دین است و گوهر دین جنبه احساسى یا تجربه دینى به معناى خاص آن است.
4. تصمیمگیرى و گزینش در مواردى كه گزینه زنده، مضطر و فورى ـ فوتى باشد، آن را گزینش اصیل مىنامیم؛ یعنى در چنین مواردى تعلیق حكم و توقف امكانپذیر نیست.
5. در ایمان و باورهاى دینى شرایط سهگانه فوق وجود دارد.
6. مقصود از دخالت و تأثیر اراده به باور، همه عوامل مؤثّر در باور، مانند ترس، امید، تعصب، دلبستگى، تقلید، شرایط اجتماعى و... كه از طریق اراده كردن عمل مىكنند.
7. اراده قوىتر از عقل است و در مواردى كه شواهد كافى وجود ندارد، اما با دلبستگىهاى وجودى شخص هماهنگ است، اراده وارد میدان مىشود.
8. بنابراین، توجیه ایمان (براى فقدان شواهد) و تفسیر ایمان، اراده معطوف به باور است.
1. آذربایجانى، مسعود، مفهوم ایمان در قرآن كریم، پایاننامه كارشناسى ارشد الهیات و معارف اسلامى، مؤسسه امام خمینى، قم 1379.
2. ایلخانى، محمد،«دین و فلسفه در غرب مسیحى»، فصلنامه هفت آسمان، ش 15، پاییز 1381.
3. ملكیان، مصطفى، كلام جدید: ایمان، جهاد دانشگاهى تهران، جزوه (تكثیر محدود) [بىتا].
4. راسل، برتراند، تاریخ فلسفه غرب، ج 1، ترجمه نجف دریابندرى، نشر پرواز، تهران 1365.
5. شفلر، ایزرائیل، چهار پراگماتیست، ترجمه محسن حكیمى، نشر مركز، تهران 1366.
6. جیمز، ویلیام، پراگماتیست، ترجمه عبدالكریم رشیدیان، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى تهران.
7. پرادفوت، وین، تجربه دینى، ترجمه عباس یزدانى، مؤسسه فرهنگى طه، قم 1377.
1. James, W. The varietes of Religious Experience, America, Panguin Books, 1994.
2. Putnam, R. A, William James, Routledge Encyclopedi a of Philosophy, V. 5, New York, 1998.
3. James, W, The Principles of Psychology, Harvard University Press, Cambridge, Massachusetts and London, England, 1983.
4. James, W., The Will to Believe and other Essays in Popular Philosophy, Longman, Green and co. New York, 1973.
5. Macqurie, J., Twentieth century Religious thought, charles scribners sons, New York, 1981.
1. Justification of faith؛ این تعبیرى است كه ویلیام جیمز در ابتداى مقاله «اراده معطوف به باور» آورده است.
2. و نیز ر.ك: ایلخانى، 1381: 89 ـ 136 (در این مقاله نیز اختلاف تفاسیر از ایمان در الهیات مسیحى به طور اجمالى روشن شده است).
3. در لغت یونانى Praxis به معناى عمل و فعل در مقابل theoria به معناى نظر و رأى است.
نویسنده:مسعود آذربایجانی
در این مقاله دیدگاههاى دو عارف بزرگ مسلمان و مسیحى، یعنى ابن عربى و مایستراكهارت بررسى شده است.
مؤلف پس از بررسى اجمالى زندگى و آثار این دو عارف بزرگ، به تبیین تشابه آراى آن دو در حوزه مابعدالطبیعه، خداى متعال و چگونگى خلقت عالم به دست خداوند و غایت آفرینش و موادى از این دست مىپردازد. مؤلف ضمن بررسى قوس صعود و نزول، مقوله فناى آدمى را در خداوند تحلیل مىكند. ابنعربى كلید رستگارى انسان را همان فناء فى اللّه مىداند. با توضیح مفهوم «انسان كریم» به مسئله تحوّل انسان در عرفان مایستراكهارت پرداخته شده است.
كلید واژهها: وحدت وجود، انسان كامل، تحوّل، انسان كریم
براى كشف و در نتیجه، پردهبردارى ازمشابهتها و همانندىهاى عمیق نظرى و عملىِ دو متألّه عارف از سنّتهاى مذهبى مختلف باید مبنایى براى درك واقعى تفاوتهاى اجتنابناپذیرشان فراهم كنیم. تا آنجا كه دو متفكر با اطمینان سنّتهاى خاصشان را تشریح مىكنند، انسان مبناى واحد وحدتبخشى براى ارزشگذارى تفاوتها بین این دو سنّت مىیابد، وحدتى باطنى كه اهمیت كثرت بیرونى را تقویت مىكند. اتصال و پیوستگى به جدایى و انفصال بها مىدهد. با دانستن یكى از آنها به هر دوى آنها احترام مىگذاریم.
از این گذشته، كشف امرى فرا فرهنگى در میان امور چند فرهنگه به معناى كشف امرى فرا زمانى، یعنى امرى ذاتى است و در نتیجه، به معناى راهیابى به تجلّى جدیدى است. راهیابى به امر فرا زمانى، موقعیتى براى تجلّى خدا فراهم مىكند. لقا در عمق متعارف، لقا در وراى تفاوتها و درنتیجه، لقا در جایى است كه تنها واحد حقیقى است. گفتوگوى در عمق نه تنها بهطور متقابل آموزنده است، بلكه همچنین دگرگون بالقوّه نیز هست. تا آنجا كه امر قدسى ملاقات مىشود، تعالى و در نتیجه، دگرگونى رخ مىدهد. درست همانطور كه تمام جملات معتبر مذهبى بهسوى تعالى است، گفتوگوى در عمق نیز همین گونه است. درست همانطور كه مذهب معتبر دگرگون است، گفتوگوى در عمق نیز مىتواند باشد. مقایسه دو عارف برجسته در زمانهاى قرون وسطا. ابنعربى و مایستر اكهارت، مثالى از امرى بالقوّه براى تبادل، كشف، تعالى و در نتیجه، دگرگونى متقابل است كه در گفتوگوى در عمق قرار دارد.
كمتر كسى پیشرفت معنویت اسلامى را به عمقى كه محیىالدین محمدبن علىبن العربى (560 هـ / 1165 م - 638 هـ / 1240 م) انجام داده، شكل داده است. آثار او هفتصد اثر مختلف است كه مهمترین آنها الفتوحات المكیة (مكاشفات مكى) است كه با 560 فصل كتابى است كه هفده هزار صفحه در یك چاپ مهمِ در دست انتشار براى آن برآورد شده است. تأثیرگذارترین اثر او كتاب فصوص الحكم (نگیندانهاى عقل) است با 27 فصل كه بیانگر تعلیمات اساسى گفتههاى بسیارى از انبیاست كه در رؤیایى به ابنعربى الهام شده است. «پرآثارترین در میان نویسندگان صوفى»، یعنى ابنعربى معمولاً بهعنوان "الشیخ الاكبر" (بزرگترین رئیس) شناخته مىشود نه تنها به دلیل كمیت آثارش، بلكه بیشتر به دلیل عمق و ابتكارش. (Chittic, 1989: P.xf; Ibn al-Arabi, 1980: 13; Ates, 1971: 3 / 708)
در میان عارفان مسیحى قرون وسطا هیچكدام برجستهتر از مایستر اكهارت (1260-1328) نیست. وى در دوران خودش و در سالهاى بلافاصله بعد از خودش بسیار مشهور بود، ولى شهرتش قرنهاى متوالى تقریبا محو شد. با اینحال، در یك و نیم قرن اخیر علاقه بهتدریج فزایندهاى به كار او پیدا شده، تا جایى كه در زمان حاضر، او تقریبا در میان عرفاى مسیحى قرون وسطا بىنظیر است.(2)
مایستر اكهارت یك معلم، واعظ و مدیر فرقه دومینكین بود كه تأثیر ادامه دارش بر مبناى دو دستنوشته است. كارهاى لاتینىاش (كه ناتمام است و بعضى از آنها نیز گم شده) و از رسالات و گزارشهاى تفسیرىاى كه بهطور دقیق انشا شدهاند، بهوجود آمده و كارهاى آلمانىاش كه اكثرا از مواعظى تشكیل شده كه بسیارى از آنها به راهبههاى متقى و زاهده "بگوینس"(3) تبلیغ مىشده كه در خانههایى كه بدون انسجام یا سازمانیافته ساخته شده بودند و پشت دیرها قرار داشتند، زندگى مىكردند، همچنین از رسالههایى تشكیل شده كه به دلیل تسلّى دادن یا آموزش بهوجود آمده بودند. چنانكه مىتوان انتظار داشت كارهاى به زبان محلّى مایستر اكهارت در بیان، ابتكارىتر و تكاندهندهتر از كارهاى وسیعى است كه به زبان لاتینى نوشته شده است، هر دسته از نوشتجات امكان شناخت فكر و قلب او را مىدهد.
(Tobin, 1986: 17 - 23; Colledge and Mc Ginn, 1981: 62 - 68)
اگرچه ابنعربى و مایستر اكهارت محیطهاى فرهنگى - مذهبى خاص و جدا از هم داشتند، در یك زیرساخت فرهنگى - مذهبى عام شریكند؛ یعنى دیدگاه جهانىِ یهودى - مسیحى - اسلامى. و اگر چه محل سكونت و مسافرتشان تداخل نداشته (آلمان و فرانسه براى مایستر اكهارت و اسپانیا، شمال آفریقا و خاورمیانه براى ابن عربى)، آن دو در آنچه مىتوان منطقه بزرگتر اروپا - مدیترانه نامید، مشتركند. با اینكه هر كدام در زمانهاى مختلفى مىزیستند، تنها بیست سال مرگ ابن عربى را از تولد مایستر اكهارت جدا مىكند.
ابن عربى و مایستر اكهارت مشابهتهاى متعدّدى در رویكردهاى خاصشان به حقیقت مذهبى ابراز كردند. هر دو از حوزه عقلانى عام و البته عریض افلاطونى و نوافلاطونى، استنباط كردند و تصویر اساسى مابعدالطبیعه یونانى را به درون و در درون سنّتهاى خاصشان تفسیر و اعمال كردند.(Affifi, 1939: 112, 156f, 174 - 194; Nasr, 1964: 100 - 102; Clarck, 1949: 118f; Mc Ginn: 64; Tobin: 57)
به علاوه، ممكن است هر یك از آنها مكتب متكلمان و فلاسفهاى را خوانده باشند كه براساس سنّت ابتدایى عقلى - مذهبى دیگرى كار كردهاند؛ مثلاً مایستر اكهارت ابنسینا و ابنرشد را مىشناخت و ابن عربى ممكن است بهخوبى با پدران كلیساى آلكساندر آشنا بوده باشد. (Tobin: 616; Colledge and Mc Ginn: 83, Affifi: 87) این میراث عمومى و پیوند ممكن بین این دو، علىرغم این است كه ابنعربى و مایستر اكهارت با شدّت بیشترى از فلاسفه، متكلمان، مفسران و عرفاى سنّتهاى خاص و بلاواسطه خود، اسلام و مسیحیت متأثر بودهاند.
با اینحال، هیچ مأخذ ادبى نمىتواند هم درجه انجیل براى مایستر اكهارت یا قرآن براى ابن عربى باشد. اعتقادات اصلى در هر یك از سیستمهاى این دو عارف با نوشتههاى مقدّس و مذهبى تأیید شدهاند. البته اغلب به صورت تفسیر ابتكارى، یعنى غیرسنّتى، هر یك معتقدند كه معانى عمیقتر و مخفىاى وجود دارند كه تنها براى كسانى آشكار مىشوند كه براى آن معانى آمادهاند (Ibn al-Arabi: 18f, 22; Nasr: 28f)؛ مثلاً ابنعربى در حالى كه براى مبتدیان مسیر عرفان مىنویسد، اظهار مىدارد: «معانى نامحدودى در داخل هر كلمهاى از آیات قرآن هست كه با تغییر حالات و درجات، دانش و فهم شما نسبت به آن تغییر مىیابد». (al-Arabi, 1986: 44; Jeffery, 1962: 651)
منابع تاریخىاى كه تا اینجا نقل شد، كه بهطور مساوى در دسترس افراد زیادى در قرون دوازدهم تا چهاردهم دنیاى مسیحیت و اسلام بوده، به تنهایى نمىتوانند دلیل اتحاد و نفوذ دیر قابل دسترسى بعدى شیخ اكبر و مایستر بهشمار آیند. این ضمائم تشریحى بسیار بسیار مختصر بىمآخذ "افقى و همتراز" تنها براى این به آنها قرار شده است كه مآخذ بسیار مهم عمودىاى را كه نقش متمایز دو عارف را بارور مىكنند، برجسته سازند. بدون اتصال مستقیمى كه هر یك از آنها با امر الهى داشتهاند، بدون تجلّىهاى الهىاى كه مستقیما بهگونهاى شهود آن دو واقع شده كه گویى هر یك از آن دو به یك امر مطلق راه یافتهاند، هیچیك نمىتوانستند كارهاى عمیق،اساسى و باعظمتى را كه كردهاند،انجام دهند.(مثلاً ر.ك: Nasr: 100f)
"نظامهاى نظرى" ابنعربى و مایستر اكهارت از "نظرىِ" صرف به دور است. هر دو نفر اندیشه خود را بر تجربه شخصى مستقیم خودشان بنا كردهاند.(4) دنیاى خیالى ابنعربى یا برزخى (منطقه میانهاى) بین قلمرو روح مجرد و دنیاى مادى، حوزهاى از تجربه بلاواسطه براى او بود. (براى بحث كامل درباره دنیاى خیالى در ابنعربى ر.ك: Cofbin, 1969) طبق گزارش خود او تمام محتواى فصوصالحكم از طریق این حوزه براى او حاصل شده است. در فصل 367 الفتوحات المكیّة و در كتاب الاسراء، ابنعربى معراج شخصى خودش را برمىشمارد. با اظهار اینكه "سفر من [بهسوى اللّه [تنها در درون من بوده است"، اینكه این یك خیالپردازى صرف نبوده و مربوط به بیدارى است، در این نوشته شیخ مندرج است كه: "از روزى كه به این حالت دست یافتم [یعنى حالت نهایى كه از بندگى خالص است]، هیچ شىءِ زندگى را مالك نیستم، در واقع، حتى لباس را كه مىپوشم (مالك نیستم). (Ibid: 108, 1: 73, n. 198)تجربه ذهنى خیالى او تأثیر مستقیم بر راهى كه او بهطور عینى در آن زندگى مىكرد، داشت.
ابن عربى اصطلاح تجربى "ذوق" را براى نامیدن دانش عظیمى كه از طریق تجربه شخصى بهدست مىآید، بهكار مىبرد. به این ترتیب، بین این دانش و دانش معمولىاى كه از طریق انتقال اطلاعات صرف بهدست مىآید، فرق مىگذارد. او چنین اظهار مىدارد: "دانش [حقیقى [تنها از طریق ذوق بهدست مىآید". (Chittick: 220)
ابن عربى و مایستر اكهارت، حتى زمانى كه بر اهمیت سرنوشتساز تجربه شخصى اصرار مىورزند، كاملاً درمورد انتقال تجربه شخصىشان تو دارند. ظاهرا به دور از تواضع، مایستر اكهارت تاحدّى تودارتر از ابن عربى است. اگر چه به ندرت، اما گاهى انسان در نوشتههاى مایستر ضمیر شخصى مىیابد. "در اینجا جایگاه خدا، جایگاه من است و جایگاه من، جایگاه خداست. اینجا من بالذّات زندگى مىكنم، چنانكه خدا بالذّات زندگى مىكند." مجدّدا "خدا و من یكى هستیم" (Walche, 1978: 1:117, 2:136) بعضى مفسران معتقدند كه عبارت مرموز "آبستن عدم" در موعظه مایستر اكهارت درباره "كورى جاده دمشق" پل (اسم فردى)، خود اثرى از تجربه شخصى است كه به صورت سوم شخص نوشته شده است، چنانكه خود پل گاهى این كار را مىكرد." براى شخصى در یك مكاشفه (یك مكاشفه در بیدارى) این مطلب روشن شده كه او آبستن عدم است، مانند زنى كه آبستن بچه است و در آن عدم خدا زاییده شده است. (Ibid: 1:157, 161)سرانجام، با یك مقایسه، مایستر اكهارت تجربه مستقیم و بلاواسطه را بهعنوان سرچشمه علم بیان مىدارد: "اگر شخصى در خانهاى كه به طرزى زیبا رنگآمیزى شده زندگى كند، بقیه كسانى كه هرگز داخل خانه نبودهاند، در واقع، ممكن است گمانهایى درباره آن داشته باشند، ولى كسى كه خانهاش آن است، "مىداند". به همین ترتیب، من مطمئنم كه زندگى مىكنم و خدا زندگى مىكند". (Fox, 1980: 140)
ابن عربى و مایستر اكهارت هر دو فیلسوف مابعدالطبیعى در بالاترین درجه بودهاند و با استفاده از توصیف سیدحسین نصر (Nasr, 1986: 27) هر دو مابعدالطبیعه را به معنایى سنّتى بهعنوان "علم حقیقت نهایى" و "عقلى كه آزاد مىكند"، فهمیدهاند. در واقع، آن (مابعد الطبیعه)، تحقیق آنها درباره وجود و فرا وجود و فهم آنها از ارتباط بین وجود و علمى است كه آنها را به عنوان فیلسوفان مابعدالطبیعىِ سنّتى نشان مىدهد. (Moore, 1989: 53)وحدتالوجود كه معمولاً به "یگانگى وجود" ترجمه مىشود، تصویر زیربنایىِ مابعدالطبیعىِ ابنعربى را معرفى مىكند. با اینحال، با اشتقاق از "وجد"، "وجود" نیز مفهومى از یافتن را با خود حمل مىكند. چیتیك مىنویسد: "توجه اصلى ابنعربى بر مفهوم ذهنى وجود نیست، بلكه بر تجربه وجود خداست، ذوقِ وجودیافتنى كه در آنِ واحد هم باید درك شود هم باشد، چیزى كه در واقع هست". (Chittic: 3) به همین ترتیب، آوستین معتقد است كه ابنعربى در بهكار بردن وجود خواسته "بیان معناى وحدت وجود و ادراك را در وحدت كامل و تام امر یگانه و تنها حقیقت" كند. او همچنین خاطرنشان مىكند كه وَجَدَ هم مفهوم بودن و در نتیجه، عینیت را مىرساند و هم مفهومِ ادراك و در نتیجه، ذهنیت را، كه هر دو در آن حقیقت یكى هستند"، (Austin; 26; Schimmel, 1975: 267; Little, 1978: 46). از آنجا كه یافتن در بیدارى و همراه با آن رخ مىدهد و ادراك خود، بیدارى است، ما در واقع، مىتوانیم نتیجه بگیریم كه "وجود" بیان وحدت وجود و آگاهى (یا بیدارى) را در (حقیقت) نهایى بهعنوان سرچشمه، و در شخص یگانهاى كه "شخصها"ست، همراه آن شخص یگانه مىكند. وجودشناسى و معرفتشناسى، بودن و دانستن، یك حقیقت بىنظیر قابل تمیز، ولى غیرقابل قسمتاند. (Chittic: 91)
امر نهایى براى ابنعربى ذات است، خدا خودش است و در نتیجه، بدون ارتباط با هر مخلوقى است. ذاتْ غیرقابل شناخت و غیرقابل تسمیه است، منتها تنها بیانهاى سلبى قابل فرض كردن براى اوست، زیرا هر گزاره ایجابى ضرورتا محدود كننده و در نتیجه، غلط است. ایزوتسو اظهار مىدارد كه ابنعربى بین ذات فى حدّ ذاته از یك طرف و در ارتباط (با امور دیگر) از طرف دیگر، با "الاحد" و "الواحد" تمایز قائل مىشود. احد یكتاى محض و مطلق است - حقیقت وجود در معنایى كاملاً غیرمتعین، فرا پدیدارى در نهایتش و فراپدیدارى غیرمشروط - در حالى كه واحد همان حقیقت وجود در مرتبهاى است كه آغاز به تبدیل به پدیدار شدن مىكند. "احد" "آن یگانهاى است كه وراى تعیّن ایستاده است"، در حالى كه "واحد" "آن یگانه همراه با تبیینهاى درونى است".(5) (Izutsu, 1987: 6:556; Chittick: 59 - 76)در بعضى از متون ابنعربى از "الحق" و "اللّه" استفاده مىكند و در بقیه از هویت و خداوندى، تا این تمایز را بین مطلق فى حدّ ذاته و در ارتباط با موجودات مخلوق بهوجود آورد. (Izutsu, 1983: 23; Chittick: 313) در حالى كه اصطلاحات مىتوانند عوض شوند، خود تمایز (حتى اگر در طبیعت ثنوى ذهن انسان واقع شود نه در طبیعت ذاتى غایت) سازگار باقى مىماند.
ابنعربى به سؤال اصلى وجودشناسى مبنى بر این كه چرا اشیا به جاى اینكه نباشند، هستند، با این حدیث قدسى پاسخ مىدهد:
"كنت كنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق كى اعرف"؛(6)(Chittick: 66)
گنجى ناشناخته بودم، پس دوست داشتم شناخته شوم و مخلوقات را خلق كردم و خود را به آنها شناساندم.
بنابراین، محبت آغازكننده حركت وجودبخشى به تمام اشیاى مخلوق است. (Izutsu: 136)همچنین ابنعربى فهم خود را از خلقت با استفاده از استعارهاى دیگر كه از سنّت نبوى استنباط مىكند، توسعه مىدهد: "نفس الرحمن". بلافاصله پیش از خلقت، فشارى شدید حتى رنجى (كَرب، مشتق از ریشهاى به معناى اضافه بار كردن) باعث شد كه رحمن خارج از همه آنچه هست، فوران كند. ابنعربى مىنویسد:
"جهان هستى در نفس الهى آشكار شد كه خداوند با آن اسماى الهى را از رنجى آزاد كرد كه به سبب آشكار نشدن مضمونشان دچارش شده بودند". چند سطر پایینتر او به طرزى شاعرانه اظهار مىدارد كه تمام آنچه در آن نفس ذاتى است، مانند نورى است كه ذاتا در تاریكى پیش از سپیدهدم است.(Ibn al- Arabi: 181; Izutsu: 131 - 133; Chittick: 127 - 130)
امر ظاهر بیرون از امر غیرظاهر پدیدار مىشود، چنانكه نور در سپیدهدم بیرون از ظلمت پدیدار مىشود. آوستین مىنویسد: رحمت "همان اصل خلقتى است كه با آن تمام مخلوقات وجود دارند و تمام استعدادهاى نهفته [اسماى الهى] در عقل الهى به فعلیت مىرسند"، (Austin: 29) لذا مىبینیم كه عشق و رحمت، دو لفظى كه متضمن حركتى به سوى دیگرى هستند، در مركز هستىشناسى و جهانشناسى ابنعربى قرار دارند. تمام آنچه بیرون از امر مطلق آشكار مىشود، با عشق، رحمت است.
مابعدالطبیعه مایستر اكهارت در بعضى جهات بهطور قابل توجهى مشابه مابعدالطبیعه شیخ الاكبر است. اكهارت در سرآغاز كتاب ناتمام Opus Tripartitum اظهار مىدارد كه "وجود خداست[esse est Deus] (Eckhart, 1974: 93; Colledge, 1978: 244)با این تعریف وجود به خدا، او به وحدت وجود اذعان مىكند، چون خدا اساسا واحد است. وحدت كه فى نفسه كاملاً عارى از تمایزات است، براى اكهارت امر مطلق است و مقدّم بر همه تمایزات است. اكهارت، به تبع كتاب دلخوشى فلسفه بوئتیوس رابطه امور ماوراى مادى را توضیح مىدهد: "چنانكه خیر و حقیقت براساس وجود و در وجود قرار داده شده و بهوجود آمدهاند، همچنان وجود نیز براساس یك چیز و در آن یك چیز قرار داده شده و بهوجود آمده است". (Eckhart: 32, 96)
این ادعاى اكهارت كه وجودْ خداست، به این معنا نیست كه او قائل به دیدگاهى وحدت وجودى است. از نظر او، وجود كه معرّف همه اشیاى مخلوق است، امرى عاریهاى است: "هر چه خلق شده چیزى از خودش ندارد". اكهارت همچنین تصریح مىكند به اینكه وقتى وجود را به مخلوقات نسبت دهد، خدا هیچ مىشود. اگر وجود یا هستى به مخلوقات نسبت داده شود، در آن صورت، خدا باید انكار شود. بنابراین، در مورد هستى موجودات مخلوق، خدا هیچ است. (Mc Ginn, 1986: 153, 396) اكهارت در عین اعتقاد به اینكه خدا هیچ است، همچنین مدعى است كه خدا هستى محض یا هستى هستى است. دیالكتیك اكهارت به معناى استنكاف از فروكاهى خدا به وجود است، در حالى كه اعتقاد به رابطهاى اساسى بین خدا و موجودات مخلوق داریم. همچنین مىبینیم كه اكهارت مانند ابنعربى چگونه جملاتى را كه به نظر متناقض مىآیند، بهكار مىبرد، ولى در واقع، نسبت به اصل زیربنایى سازگارند. ممكن است معانى الفاظ یا عبارات خاصى در یك متن یا استدلال با متن و استدلال دیگر فرق كند، با این حال، سازگارى بهطور كلى، در سرتاسر ساختار مابعدالطبیعى بزرگتر حاكم باشد.
اكهارت خدا را بهعنوان inteligere (با توجه به متن: عقل، آگاهى، فهم، دانستن) تعریف مىكند و هستى و آگاهى را در خدا یكى مىداند.
اكهارت مدعى است: "جایى كه هستى، فاهمه نباشد هرگز وحدتى نخواهد بود". (Kelley, 1977: 38)در واقع، اطلاق "عدم هستى" او به خدا تا حدودى از جهت محض دانستن خدا از نظر عقل بودن است. با وجود این، در متون دیگر، او تقدّم وجود بر عقل را تصدیق مىكند. (Tobin: 35 - 38) آنچه براى هدف ما در اینجا جالب است این است كه مایستر اكهارت مانند ابنعربى این همانىِ اساسى را بین هستى و دانایى در خدا مىیابد. در حالى كه ذهن استدلالى بین آنها تمایز قائل است، در وحدت الهى یكى هستند. بودنْ دانستن است و دانستنْ بودن، و طبق همخوانى عالم با عالم صغیر یا اصل مرموز هرمس، تریسمگیستوس كه "پایین مانند بالاست"، در انسان نیز آگاهى، واقعیت و واقعیت، آگاهى است.
اگرچه این دو در اصطلاحات متفاوتند، اكهارت مانند ابنعربى بین خدا به این صورت كه در مذهب عموما شناخته شده، از یك طرف و بهعنوان واقعیتى مقدّم بر این خداى شناخته شده، از طرف دیگر، تفاوت قائل است؛ یعنى بین خدا و احد. "پیش از اینكه مخلوقات باشند، خدا خدا نبود. او آنچه بود بود، ولى وقتى مخلوقات وجود یافتند و به هستى مخلوقشان رسیدند، در آن وقت، خدا، خداى فى حدّ ذاته نبود. او خدا در مخلوقات بود، حتى مایستر بىباكانهتر با تعجب مىگوید: "بیایید به درگاه خدا دعا كنیم كه بتوانیم آزاد از خدا باشیم، كه بتوانیم به حقیقت دست یابیم و براى ابد از آن لذّت بریم، آنجا كه بلندمرتبهترین فرشته، مگس و روح یكى هستند"؛ یعنى جایى كه وحدت محض حاكم است. (Walshe: 2: 271)
جان كپونو احد اكهارت را به این صورت خلاصه مىكند: "به معناى خدا فى حدّ ذاته است، جداى از هر اسمى كه به او مىدهیم و جدا از نسبت او با مخلوقاتش".(Caputo, 1978:212)
در واقع، احد نمىتواند نامگذارى شود، زیرا تمام نامگذارىها بالضروره، حد مىزنند، در حالى كه اكهارت apophatism را بر kataphatism ترجیح مىدهد. او این را نیز درمىیابد كه نفى هم آنچه را براى آن بهكار رفته، حد مىزند. حتى وحدت، اگرچه به ظاهر ایجابى مىنماید، دلالت بر مفهوم سلبى دارد؛ یعنى عدم كثرت و تقسیمناشدنى. در نتیجه، اكهارت این را ضرورى مىداند كه نفى را وقتى درمورد احد است، نفى كنیم. او مىنویسد: "نفى نفى خالصترین تصدیق و كمال لفظى است كه تصدیق شده است". (Mc Ginn, 1981: 8; Eckhart: 33)او همچنین خاطرنشان مىكند كه: "نفى نفى به نحو فراگیرى تصدیق خدا خودش را تصدیق مىكند"، این علم الهى است، خودآگاهى احدیّت كه عمدتا از دیدگاه عقل محضى دانسته شده كه تنها از طریق اصلىترین تعقل مستقل بهدست آمده است." (Kelley: 80, 112)
چنانكه دیدیم، احد فى حدّ ذاته كاملاً بدون تمایز است. اكهارت پرسش از خلقت را برحسب bollitio و ebollitio(جوشیدن و سر رفتن) دنبال مىكند. bollitio (جوشیدن) خیزش افراد تثلیث را نشان مىدهد و ebollitio (سررفتن) در طرح اكهارت براى ایجاد تمامى مخلوقات به حساب مىآید. بنابراین، تمام موجودات متمایز اصل نهایى خود را در احد دارند و با استحقاق صادر شدن و ناشى شدن از احد به حالت مخلوقى درمىآیند. با وجود این، این "ناشى شدن" از انفصال اساسى و محض را تشكیل نمىدهد. اكهارت با تعجب مىگوید: "هنگامى كه خداى پدر حقایق را ایجاد كرد، مرا نیز ایجاد كرد و من همراه تمام مخلوقات صادر شدیم، ولى هنوز در خداى پدر باقى ماندیم". او نكته خود را با توجه دادن به این نكته نشان مىدهد كه چگونه همین كلماتى كه او در حال سخن گفتن با آنهاست، در او باقى مىمانند، حتى وقتى به جانب شنوندگانش صادر مىشوند، (Clarck, 1957: 212).فاكس این "باقیماندن در" را بهعنوان "توصیف اكهارت از نظریه معتبر و روىهمرفته، درست آیین همه در خدایى مىداند... كه همه چیز در خدا و خدا در همه چیز است." (Fox: 72)
اكهارت در مواعظ آلمانىاش لفظ urprunc (ترجمه تحتالفظى: جهش ابتدایى (ur)) را براى مشخص كردن حركت حقایق به بیرون از احد بهكار مىبرد. لفظ مشابهى كه اكنون مهجور است. urprincبه معناى جوش و خروش و شكوفایى است. مطابق نظر مایستر اكهارت، خلقت، همانند ابن عربى، همچنین ناشى از فشارى درونى است و مانند نوعى فوران دیده مىشود. رینر شورمن لفظ "dehiscence"را براى توصیف احساس اكهارت از خلقت بهكار مىبرد. "Dehiscence"به با انفجار بیرون آمدن بذرها از غلافها یا میوههایشان، اولین گام در دوره جدید تولید برمىگردد. او مىنویسد: "خدا، انسان و جهان در اولین dehiscence خود، خود را uzbruch, Auzbruch)یا (uculus, Ausflussبدون دلیل از اصل خود آشكار مىسازند". (Schurmann, Eckhart, 1978: 112; 111 - 121)برخلاف شیخ، اكهارت انگیزهاى را براى فرایند خلقت مفروض نمىگیرد. sunder warunbe"بدون دلیل"، "انگیزه" نهایى - انگیزه بدون انگیزه - خلقت است. این همچنین تنها انگیزه پرستش خدا براى انسان است. اكهارت اظهار مىدارد كه تنها دلیل كاملاً قابل قبول براى دوست داشتن خدا این است كه او خداست. (Walshe: 1; 98) با این ملاحظه، ما از مابعدالطبیعه به تغییر و دگرگونى مىرویم، از بازدم به دم با استفاده از استعاره ابنعربى یا از exitus(خروج، قوس نزول) به reditus(بازگشت، قوص صعود) طبق اصطلاحات اكهارت.
مفهوم انسان كامل (الانسان الكامل) ابنعربى بسیارى از اندیشههاى او را تحتالشعاع قرار مىدهد.(7) او به آن مفهوم در دو سطح مىپردازد؛ كلى و شخصى. در توسعه انسان كامل در سطح عالم كبیر، ابنعربى موضوعاتى همچون الحقیقة المحمدیة و انسان را بهعنوان "صورتِ خدا" و نوع انسانى را بهعنوان اوج سلسله مراتب خلقت در نظر مىگیرد. به جاى اینكه به تحقیق درباره این جنبههاى انسانشناسىِ مابعدالطبیعىِ ابنعربى بپردازیم، به این اكتفا مىكنیم كه فهم او را از انسان كامل در سطح عالم صغیر دنبال كنیم، بهخصوص همانگونه كه اندیشه او در دگرگونى انسان "معمولى" به انسان كامل زاییده مىشود. به مجرد اینكه ولایت شرط لازم نبوت و رسالت شد، آن مبنا یا كیفیت ضرورى انسان كامل مىشود. انسان كامل یك ولى در كاملترین معنایش است. تمام آنچه او را از خدا جدا مىكند از میان برداشته شده (فنا) و او در حالتى از بیدارى دائم زندگى مىكند (بقا) كه نهایتا تنها خدا در آن حالت است (وحدت الوجود). (Izutsu: 218, 265)
هیچ بعدى از مفهوم انسان كامل ابنعربى از اسماى الهى مهمتر نیستند.(8) اینجا ما قلب انسانشناسى و نجاتبخش شناسى او را داریم. هر انسانى از جهت انسان بودنش تمام اسماى الهى را "بالقوّه" دارد. در واقع، این آن چیزى است كه انسان را در رأس سلسله مراتب موجودات مخلوق، حتى بالاتر از فرشتگان قرار مىدهد. گرچه فقط انسان كامل تمام اسماى الهى را بالفعل داراست؛ یعنى نسبت به حضور و فعالیت آنها در طبیعتش آگاه است و بنابراین، "كسى كه آنچه را مصلحت است به [دلیل] اینكه مصلحت است، همانگونه كه مصلحت است، انجام مىدهد." (Ibid; 174; Affifi: 81f) ابنعربى مىنویسد: "شخص خردمند كامل جاودان كسى است كه با هر وضعیت و لحظهاى به صورت مناسب رفتار مىكند و آنها را به هم ریخته نمىكند". (Ibn al - Arabi, 1981: 59)
ابنعربى مىنویسد: "وقتى خداوند درمورد اسماى زیبایش (صفات) مقدّر كرد ... كه ذوات آنها... باید دیده شوند، باعث شد آنها در هستىاى از عالم صغیر دیده شوند كه... حاوى همه چیز هست... و از طریق آن، نهفتهترین آگاهى خداوند آشكار مىشود، (Nicholson, 1921: 154)در حالى كه ابنعربى معراج روحانى و رسیدنش را به "رتبه محمدى"، جایى كه او دریافت كه "در میان ورّاث جامعیت محمدى" است، توصیف مىكند، مىنویسد: "خداوند از من بُعد امكانى را زایل كرد" و به عنوان نتیجه ادامه مىدهد كه: "من در این سفر شبانه به حقایق باطنىاى از تمام اسما دست یافتم و همه آنها را دیدم كه به یك فاعل شناسایى و یك ذات برمىگردند. آن فاعل شناسایى چیزى بود كه من بر آن گواه بودم و آن ذات هستى من بود". (Morris: 72f)در این تجربه، ابنعربى به یك آگاهى بلاواسطه از وحدت موجود مىرسد. در اینحال، او حق (الحق) را بهعنوان امرى كه آگاهى است، "مىچشد". قابل تمیز از آگاهى هست، ولى متفاوت با آن نیست.
انسان كامل، كه آگاه است طبیعت ذاتىاش از تمام اسماى الهى تشكیل شدهاند، خود را در حالت تعادل یا توازنى درمورد اسماى الهى در جامعیتشان مىیابد. هیچ اسم یا كیفیت خاصى بهطور مقاومتناپذیر فرمان حذف دیگران را نمىدهد. نسبتهاى مناسب بین اسمایى كه در غیر این صورت، مىتوانستند متناقض به نظر برسند، برقرار است. بر توازن پویاى كلى اصرار ورزیده مىشود كه وقتى متناسب باشد بهعنوان امرى اولى به زیبایى وراى خشم، كَرَم وراى عدالت، تواضع وراى شكوه و جلال و غیره اعطا مىشود. (Chittick, 1989: 27, 370 - 372; Chittick, 1986: 5: 182 - 184)انسان كامل به دلیل طبیعت جامعش، به نحو شهودى مىداند كه یك شرایط یا وضعیت مفروض را كدام كیفیت الهى ایجاب مىكند كه آشكار شود. در میان تمام موجودات تنها انسان با فرض جامعیت طبیعتش، نقش بنده خدا (عبداللّه) را اشغال مىكند. خود اسم اللّه براى ابنعربى دلالت بر جامعیت دارد. در نتیجه، این مطلب این را به دنبال دارد كه تنها انسان كامل در معناى شخصىاش، بندگى را بهطور كامل به نمایش مىگذارد. ابنعربى مىنویسد: "انسان كامل از كسى كه كامل نیست، بهواسطه یك واقعیت نامحسوس منفرد جدا شده است كه عبارت است از این كه بندگى او بهواسطه هیچ خداوند و بزرگى هر چه مىخواهد باشد، آلوده نشده است". (Chittick, 1989: 372)بنابراین، انسان كامل بدون عارى بودن از هر گونه احساس خودى جدا یا نفسى نمىتواند در شرایط مفروضى از درونفكنىِ هرگونه عامل خارجى به تجربه آزاد و كامل اراده الهى سالم بماند.
كیفیات متوافق جامع انسان كامل، او را به حالت دیالكتیكى بنیادینى از وجود در عالم هدایت مىكند. در حالى كه تمام انسانها موقعیت متوسطى بین حقیقت (الحق) و پدیدار (الخلق) را اشغال مىكنند، تنها انسان كامل است كه مىتواند تعادلى واقعى و پویا را حفظ كند. بسیارى از انسانها طبیعت واقعىشان را "فراموش مىكنند" و خود را مىیابند كه به سوى پدیدار كشیده شدهاند، بنابراین، "در عالم حیوانىشان از مسئولیتشان بهعنوان موجود روحانى شانه خالى كردهاند". (Austin: 35) ابن عربى در فصل نوح در فصوص الحكم بهطور شاعرانه مىنویسد:
اگر تنها معتقد به تعالى او باشى، او را محدود كردهاى
و اگر تنها بر حلول او معتقد باشى، او را حد زدهاى
و اگر معتقد به هر دو جنبه باشى، بر حقّى. (Ibid: 75)
ابنعربى كسى را كه در حالت دیالكتیكى عمل مىكند؛ یعنى هر دو طریق دیدن را بهجاى یكى از آن دو طریق بهكار مىگیرد، صاحب دو چشم (ذوالعینین) مىنامد كه این لقب مبتنى بر قرآن است: «ألم نجعل له عینین»؛ (بلد، 90/8) آیا ما به او دو چشم ندادیم. صاحب دو چشم عدم تشابه خدا و تشابه خدا را توأما حفظ مىكند. او مىفهمد كه وجود مطلق خود را در آنِ واحد هم آشكار مىكند و هم مخفى. خدا آشكار (الظاهر) و امر باطنى (الباطن) است. وجود مطلق یكتا و غیرقابل تجزیه (در خودش) هست، ولى همچنین متكثر (در ظهور، تجلّى) است. (Chittic, 1989: 361 - 366; Izutus: 23f, 30, 32, 48f) در میان جاهاى دیگر، شیخ فهم دیالكتیكى خود را در فصل یوسف در فصوص الحكم، جایى كه به موجود مطلق در ارتباط با انسان ارجاع مىدهد، بسط مىدهد. او نتیجه مىگیرد كه: "او هم هویت ماست و هم هویت ما نیست". (Ibn al-Arabi: 127) ابنعربى در حالى كه از بینش ابوبكر آگاه است كه: "عجز از نایل شدن به فهم خود، فهم است"، خود یك فرمول موجز را براى دلالت بر رابطه دیالكتیكى كه بین حقیقت و عالم مىبیند، معرفى مىكند: او نه او (هو لاهو). (Chittic, 1989: 3f, 113 - 115)
جامعیت، تعادل و دیالكتیك انسان كامل او را هدایت مىكند تا خدا را در تمام صورتش ببیند. ابنعربى خاطرنشان مىكند كه "عارف، اشیا را بهطور كلى و در صور مىبیند، بنابراین، كامل بودن [در دانستنش]، اگر به آن اضافه شود، او نفس [الرحمن] را مىبیند، او كامل است به همان اندازه كه [در دانستنش] كامل و تام است. او فقط خدا را مىبیند بهعنوان ... چیزى كه مىبیندش". (Ibn al-Arabi: 127)
با توصیف بینش دیگرى كه در معراجش بهدست آمده، ابنعربى اظهار مىدارد كه: "خدا (الحق) تنها مىتواند در واقعیت (خارجى) از طریق صورت خلقت (الخلق) باشد و خلقت تنها مىتواند آنجا (در واقعیت) از طریق صورت خدا باشد. این دور... چیزى است كه واقعا وجود دارد و طریقى است كه بهواسطه آن اشیا هستند". (Morris: 74) این بینش فراگیر ابنعربى را به یكى از جسورانهترین ادعاهایش هدایت مىكند: "خداست كه در هر موردى از پرستش پشت پرده صورت (خاص) پرستش مىشود". ابنعربى ملاحظه قابل توجهى را به راهى كه در آن اعتقاد محدود مىشود، مىكند. اعتقاد دلالت بر بستن گرهى مىكند و بر اتصال قومى به یك عقیده خاص اشاره دارد. (Chittic, 1986: 186) شیخ اذعان مىكند: "او كه خداوند را [طبق اعتقادش [متعین مىكند، او را در هر چه غیر از تعیّن اوست، انكار مىكند، او را تنها وقتى خودش را در محدوده آن تعیّن آشكار مىكند، مىشناسد. ولى كسى كه او را از تمام تعینات آزاد كرده، هیچگاه او را انكار نمىكند، و او را در هر صورتى كه در آن ظاهر شود، مىشناسد". (Chittic, 1987: 388f; Ibn al-Arabi: 149) بدون تأمّل و بدون ابهام ابنعربى تصریح مىكند كه: "در هر موردى از پرستش، خداست كه پرستیده مىشود". (Ibn al-Arabi: 78)
تعداد زیادى از اصول و اعمال دگرگونى در چشمانداز ابنعربى قابل برداشتن است. در عوض، تنها یكى كه خودبنیان و فراگیر است، ارائه خواهد شد؛ یعنى وارستگى. ابن عربى در رساله دلنشین ساده خود براى ساكنان مبتدى در سیر روحانى، ابنعربى رفتارهاى بسیار متفاوتى را كه باید اتخاذ شوند و راههایى را كه باید به آن طرق زندگى كرد، توضیح مىدهد: خود را از كالاهاى دنیوى خلاص كن، از آرزوهاى خودخواهانه آگاه باش، در زمان حال زندگى كن، توقّع بازگشت نداشته باش، نسبت به حالت روحى خود راضى مباش، كمتر را نسبت به بیشتر برگزین و غیره. (Ibn al-Arabi, : 33 - 36; Jeffery: 640 - 655)امر مشترك در تمام این دستورات و دستورات دیگر در این كتاب درسى مقدماتى گرایش به بىارزش كردن یا حداقل كمترین ارزش نسبى را به اشیاى مخلوق دادن است. توصیه مىشود كه شخص مبتدى از همه آنچه ممكن است توجه او را از خدا منحرف كند، خلاص باشد، براى شناخت خدا خود را از جهان مادى برهاند. در كتاب راهنمایش درباره عزلت روحى "سفرى به سوى خداى قدرت"، شیخ مراحل متعدّدى را در طول راه معرفى مىكند و توصیف خود را درباره هر مرحله با الفاظ "اگر تو در اینجا توقف نمىكنى" نتیجه مىگیرد. پیش از گذر به مرحله بعد مىنویسد: "اگر مىخواهى بروى... سپس تو را از آن حالت آزاد خواهد كرد"، چرا وارستگى ضرورى است؟" زیرا اگر دلباخته این جهان بشوى، تو را به گمراهى خواهند انداخت و از خدا دور خواهى شد". (Ibn al-Arabi: 39 - 48)
وارستگى به هیچ وجه اصلى براى دگرگونى نیست كه تنها براى آنها كه اكنون شروع به سفر روحانى مىكنند، طراحى شده باشد. ابنعربى در فتوحات تصریح مىكند كه هر كسى اگر باید به دانش سرّى (باطن) برسد باید "عدم وابستگى به هر چیز معلولى" را توسعه دهد. (Chittic, 1989: 245)همچنین خاطرنشان مىكند كه حضرت محمد(ص) با وارستگى بود كه در معراجش همواره تا اللّه بالا رفت. محمد(ص) به عرش كه توجه او را با علایق زمینىاش منحرف مىكرد، گفت: "وارستگى مرا به هم نزن." وقتى كه محمد(ص) نهایتا به حضور خود خدا، اللّه رسید - گویى كه این بصیرتها را تا همان آخر سكوت نگاه داشته بود تا بدین وسیله بر نهایى بودن آنها تأكید كند ـ به او گفت: من تفاوت بسیارى با زمان، مكان و حالت وجودى... با حد و مرزها و آنچه محدود شده و آنچه اندازهگیرى شده است، دارم"، سپس بدون تأمّل: "من در كمالم تفاوت بسیارى از آنچه ... كسى ممكن است بدان وابسته شود، دارم". (Jeffety, 1959: 154, 156, 158) در واقع، انسان ممكن است حتى به امرى روحانى نیز وابسته نباشد. ابنعربى با نتیجهگیرى از "سفرى به سوى خداى قدرت" تصریح مىكند كه: "امكان ندارد كه در دنیاى نامرئى و اسرارش باز شود تا وقتى كه دل تمناى آنها را دارد". (Ibn al-Arabi, 63)به این ترتیب، مىبینیم كه براى ابنعربى شرط لازم جامع براى درك روحانى، معرفت باطنى - از اول تا آخر - وارستگى است.
نجاتبخش شناسى كامل مایستر اكهارت، الهام گرفته شده از قسمى است كه در 2 كورنتى 18: 3 توضیح داده شده است: "ما باید كاملاً دگرگون شده و تبدیل به خدا شویم". او در حالى كه درباره این قطعه اظهار نظر مىكند، چنین اذعان مىدارد: "به گونهاى تبدیل به او شدهام كه او هستىاش را در من مانند یك موجود ایجاد مىكند، نه صرفا مشابه من".(9) (Colledge and Ginn, 188) جاى دیگر، در حالى كه این فرایند را كمى كاملتر ترسیم مىكند، مىنویسد: "وقتى شخصى فقط خود را با خدا همراه با عشق وفق مىدهد، او خام و ناپخته است، سپس آگاه شده، به همسانى الهى تغییر مىیابد، جایى كه در او یكى با خداست". (Walshe: 2: 119) او توضیح مىدهد كه نیروهاى عالى روح - اراده، عقل و حافظه - "خدا نیستند، ولى در روح و همراه با آن خلق شدهاند [و بنابراین،] باید از خودشان كنده و تبدیل به خداى تنها شوند و در خدا و از خدا زاییده شوند، تا اینكه خدا به تنهایى بتواند پدر آنها باشد، چون به این طریق است كه آنها پسران خدا و تنها پسر ایجاد شده خدایند".(10) (Clark and Skinner, 1958: 111)این قطعه دو بعد اصلى بازگشت انسان به خدا را ارائه مىكند. اینها تولّد (geburt)خداى پسر (یا كلمه) در روح و رخنه (durch bruch)به جانب احدند. همچنین اكهارت در اینجا آنچه را از انسانها لازم است اگر این فرایند باید اتفاق افتد، شناسایى مىكند؛ یعنى كندن یا وارستگى، همانطور كه او بارها مكررا از آنها نام مىبرد.
پیش از اینكه هر یك از این مفاهیم كلیدى را در فهم اكهارت از فرایند دگرگونى، دنبال كنیم، شاید خوب باشد كه از تصور او درباره انسان شریف كه مرد خوب، عادل و غیره نیز نامگذارى شده است، بحث نماییم. این امرِ اكهارت نظیر انسانِ كاملِ ابنعربى در سطح عالم صغیر بهعنوان شرطى در داخل قلمرو انسانیت ماست. انسانى شریف است كه تولد خداى پسر را در روح تجربه كرده، به زحمت از موانع عبور مىكند و به احد مىرسد. او و فقط او مىتواند بگوید كه: "خدا و من یكى هستیم، خدا را در درون خودم مىشناسم با دانستن اینكه با عشق ورزیدن به درون خدا مىروم". (Colledge and Ginn: 188) اكهارت در موعظهاش درباره انسان شریف، جاى تردید درمورد وحدتى كه معرّف رابطه بین این نوع انسان و خداست، باقى نمىگذارد. در زندگى بیرونىاش، همانطور كه در جهان زندگى مىكند و در میان همتاهاى انسانىاش حركت مىكند". انسان شریف، تمام هستى، زندگى و سعادتش را از خدا و به دست خدا و در خدا مىگیرد و كسب مىكند". اكهارت در موعظهاى درباره عدالت مىنویسد: "شخص عادل كسى است كه تطبیق داده شده و تبدیل به عدالت شده است. شخص عادل در خدا و خدا در او مىزید" و به دنبال هیچ چیز براى خود نیست" (Ibid: 246; Fox: 464)در عین حال، در درونىترین بخش خودش، در عمق روحش، متحد با احد، جایى كه هیچ چیز مخلوقى وجود ندارد، انسان شریف "متحد با یكتاست، یكى از یكتاست، یكى در یكتاست و در یكتا یكى دائما هست". (Colledge and Ginn: 247)
با اشاره به اینكه انسان عادل كسى است كه مناسب و متناسب و مطابق مصلحت در هر شرایطى كه حاكم باشد، عمل مىكند، مایستر اكهارت نقل قولى را از جمعیتهاى ژوستینین ارائه مىدهد: "آن انسان كسى است كه به هر كسى هر چه را متعلّق به اوست، مىدهد"، سپس با گفتن این مطلب شرح مىدهد كه عادل "كسانى هستند كه به خدا، هر چه متعلّق به اوست و به قدّیسها و فرشتگان، هر چه متعلّق به آنهاست و به انسانهاى همتایشان، آنچه را متعلّق به خودشان هست، مىدهند." این ویژگى از متناسب بودن در زندگى روزمرّه، راه احترام گذاردن به خداى انسانهاى عادل است كه فقط در غیبت كامل نفس و هر اثرى از احساس خود مستقل ممكن است. اكهارت تأكید مىكند كه آنها كه به خدا احترام مىگذارند: "كسانى هستند كه كاملاً از خودشان بیرون رفتهاند و كسانى هستند كه به دنبال آنچه در هر چیزى مال آنهاست، نیستند، كسانى كه نه به پایین خودشان و نه به بالایشان و نه به كنارشان و نه به خودشان نگاه نمىكنند، كسانى كه مالكیتها یا احترام و عزتها یا آسایش و راحتى، یا خوشى یا منفعت یا معنویت یا تقدّس یا پاداش یا پادشاهى بهشت را نمىخواهند". (Ibid: 185)
درحالى كه حضور وجودى خدا هر انسانى را نشان مىدهد، تولد خداى پسر / كلمه در روح مشروط است شرط لازم، شرط احترام گذاردن خدا، شرط خودى نداشتن محض، تواضع محض است: "اگر خدا باید وارد شود، مخلوق باید خارج شود". (Kieckhefer, 1978: 210f)اكهارت نه تنها به زندگى بیرونى شخص، شخصیت، روابط فعالیتهاى او ارجاع مىدهد، بلكه به مبناى روح... مخفىترین بخش آن نیز ارجاع مىدهد." آنجا جایى است كه هیچ مخلوق، عمل، علم یا تصورى نمىتواند وارد شود و محل سكوت و ندانستن است. (Fox: 294)همراه با این شرط خلوّ و سكوت حاكم، تولد خداى پسر در روح مىتواند به وقوع بپیوندد.
اكهارت در یك گزارش مبسوط خلاصه، ولى جسورانه درباره این تولد عرفانى مىنویسد: "پدر به پسرش تولد در روح را اعطا مىكند، به همان طریقى كه در آخرت تولد را به او اعطا مىكند... . پدر پسر خود را بىوقفه بار مىآورد و علاوه بر آن، مىگویم: او مرا مانند پسر خودش و همان پسر خودش بار مىآورد. حتى بیشتر مىگویم: نه تنها او مرا مانند پسرش بار مىآورد، بلكه او مرا مانند خودش بار مىآورد و خودش را مانند من و مرا مانند هستىاش و طبیعتش... بار مىآورد. همه آنچه خدا مىكند یك چیز است: بنابراین، او مرا مانند پسرش بدون هیچ اختلافى بار مىآورد.(11) (Walshe: 2:135) اكهارت در كتاب تحكیم امر الهى مراد خود را درباره تولد پسر در روح توضیح مىدهد: منپسر هر چیزى هستم كه مرا صورت مىبخشد و به من تولّد را به صورت و مشابهت اواعطا مىكند." (Clark and Skinner: 111)تولد پسر در روح به این معناست كه شخص به گونهاى كاملاً تصفیه از تقرّر مخلوق شده كه طبیعت و اراده خدا آزاد است كه در او و از طریق او، بدون هیچ ممانعتى، هر چه مىخواهد باشد، تجلّى كند. شخص در انطباق كامل با حركت پویاى امر الهى در زمان و مكان زندگى مىكند. این تولد در روح لوازمى هم براى شخص درونى و هم شخص بیرونى دارد. اكهارت مىنویسد: "انسانى كه به این صورت در آمده، پسر خدا مانند پسر خوبى خوب و مانند پسر عدالت عادل [است]". (Ibid; Forman: 217 - 222)
مقوله اصلى دیگر طبق آنچه مایستر اكهارت بحث مىكند؛ یعنى بازگشت روح به اصلش رخنه (durch bruch) به، احد است. در موعظهاى كه به این موضوع مىپردازد، اكهارت عقل را به عنوان قوّه عالى ذهن، روح (sele)معرّفى مىكند كه با چیزى كمتر از بازگشت به اصلش آرام نمىگیرد. او اظهار مىدارد كه: "آن خدا را مىخواهد نه به این صورت كه روح مقدّسى باشد و نه به این صورت كه خداى پسر باشد. او از خداى پسر مىگریزد و نه خدا را به همان مقدارى كه خداست مىخواهد، چرا؟ چون، در چنین حالتى، او هنوز یك نام را حمل مىكند... آن او را به صورتى مىخواهد كه عصارهاى است.... هستهاى است... ریشهاى است كه از آن خوبى ساطع مىشود". (Schyrmann: 57) در موعظهاى دیگر مایستر اكهارت تصریح مىكند كه: "ذرهاى از روح كه هرگز با زمان ومكان تماس حاصل نكرده... تمام مخلوقات را رد مىكند و چیزى را جز خداى بىپردهاش، همانگونه كه فى حدّ ذاته است، نمىخواهد". او تأكید بیشترى مىكند كه این ذرّه یا نور "به خداى پدر یا پسر یا روحالقدس قانع نیست... به طبیعت الهى خالق یا خصوصیات مفید قانع نیست... به صرف ذات الهى در حالت استراحتش رضایت نمىدهد"، در عوض، این نور مىخواهد" منشأ این ذات را بداند، مىخواهد به اصل ابتدایىاش برود، به صحراى ساكت، به درجهاى كه هرگز بدان خیره نشده است". او از این بازگشت نهایى و كلى به سوى احد نتیجهگیرى مىكند كه با ذكر اینكه "در نهانىترین بخش، جایى كه هیچ كس زندگى نمىكند، آنجا رضایت براى آن نور است و آنجا باطنىتر و درونىتر از آن است كه خودش بتواند براى خود باشد، زیرا این جایگاه سكوتى صرف است كه در باطنش غیرمتحرك است و با این عدم تحرّك همه چیز متحرّكند." (Colledge and Ginn: 198)
نسبت تولد پسر در روح به رخنه به احد geburt به durch bruch كاملاً به دست اكهارت روشن نشده است. با این همه، تا جایى كه كسى بتواند درباره احد و روح، با فرض جایگاه مشتركشان، سخن از نظم و ترتیب و توالى بگوید، ما مىتوانیم اینگونه استدلال كنیم كه از آنجا كه پسر، شخص دوم تثلیث، "در" و "از" احد در bollitio(جوشیدن) و.. ebollitio(سر رفتنِ) exitus(خروج، قوس نزول) به وجود مىآید، reditus(بازگشت، قوس صعود) مناسب "براى" و "به وسیله" و "مانند" پسر است. البته این فقط از دیدگاه زمان صحیح است. از دیدگاه ابدیّت فقط مىتوانیم به سكوت معتقد باشیم. صراحت بیشتر را كاپوتو ارائه كرده، كسى كه كاملاً به طور معقول ذكر مىكند كه پیش شرط اساسى براى هر حركت دگرگونانه یكسان است؛ یعنى وارستگى است. او همچنین خاطرنشان مىكند كه "وحدت با پسر و وحدت با احد غیرقابل انفكاك است؛ ممكن نیست كه به یكى بدون دیگرى رسید، ولى این آن چیزى نیست كه گفته شود. آنها یكسانند." از این گذشته، او مشاهده مىكند كه "رخنه به احد بنیادىتر از تولد پسر است و در واقع، زمینه و مبناى آن است"، در عین حال، "تولد پسر اتحاد با احد را به اوج رسانده، كامل مىكند، همانطور كه بارورى، بكارت را كامل مىكند". بالاخره، كاپوتو ذكر مىكند كه "اتحاد با احد مبناى وحدت عرفانى است؛ تولد پسر تكمیل آن است". (Caputo: 22 - 24; Ginn: 10; Forman: )
مكررا ارجاع به وارستگى كه یكى از حساسترین و مورد تأكیدترین موضوعات در تمام مواعظ و تدریسهاى اكهارت است، انجام شده است. در واقع، در فهرستى از چهار موضوع او "عادت به سخن گفتن درباره آنها" دارد. اكهارت وارستگى (abegesheidenheit در آلمانى میانه و abgeshiedenheit در آلمانى مدرن) را به عنوان اولین موضوع در فهرست وارد مىكند. (Walshe: 1: 177; Ginn: 4) در رساله "درباره وارستگى" تصریح مىكند كه: "هیچ حُسن دیگرى را بهتر از یك وارستگى محض از همه چیز" نمىیابد. او وارستگى را مىستاید. "برتر از عشق تام... برتر از تواضع تام... برتر از بخشندگى تام"، در حالى كه آن را، در واقع، منشأ همه حُسنها مىداند. اكهارت مىگوید: وارستگى حقیقى "روح را فرا مىخواند تا به طور غیرقابل حركتى در مقابل هر چه از خوشى و غم، عزّت، شرم، بىآبرویى پیش مىآید، مانند كوهى از سرب در برابر نسیم كوچكى از باد بایستد"، فهم او از وارستگى منجر به این نمىشود كه از كنارهگیرى، انصراف و روگردانى حمایت كند. او استدلال مىكند كه: "انسان خارجى ممكن است فعّال باشد، در حالى كه انسان درونى كاملاً آزاد و غیرقابل تحرّك باقى مىماند". (Colledge and Ginn: 258 - 294)او كسى نبود كه بر سكوتگرایى یا سرمستى و خلسه پرشور و وجد صحه گذارد. در موعظهاش درباره مِرى و مارتا او آشكارا از مارتا بهعنوان كسى كه آگاهى متفكرانه را با زندگىاى فعّال تلفیق كرده، طرفدارى مىكند. (Ginn: 338 - 344) جاى دیگر بحث مىكند كه: اگر شخصى در حالت سرخوشى و شَعَف باشد و از مرد مریضى كه محتاج یك كاسه سوپ است، آگاه شود، "بسیار بهتر است... مِنباب محبت از این [سرخوشى و شعف] دست بر دارد و به مرد بیچاره كمك كند". (Kieckhefer: 222)
وارستگى براى اكهارت فقط از محسوسات بلاواسطه عالم خارج نیست، بلكه همچنین، و حتى مهمتر، آشنایى درونى با ذاتى است كه به طور بلازمان به آنچه هست و آنچه بوده است و آنچه باز هم خواهد بود، راه یافته است." براى طبع انسان وقتى مىخواهد با خدا متّحد شود، كافى نیست كه تنها براى زمان حال وارسته باشد، بلكه باید وارستگى خوب پرورش یافتهاى از آنچه در گذشته هست و از آنچه هنوزنیامده، داشته باشد". (Colledge and Ginn: 276)وارستگى حقیقى مانع ورود احساس غربت و افسوس، انتظار و آرزو و حسرت مىشود. به عنوان شرطى براى معنویت وارستگى نیازمند گریز از احساس، قصد، فكر، تصورات، حافظه، و در واقع نیازمند هزاران شىء درونى است كه نوعا آگاهى باطنى را تشكیل مىدهند: "یك انسان باید از تمام حواس خالى شود و تمام نیروهایش را به درون برگرداند و فراموشكارى از همه چیز و از خودش را حاضر كند." (Kieckhefer: 221)اكهارت خاطرنشان مىكند كه: "درست همانطور كه هیچ تكثّرى نمىتواند مزاحم خدا باشد، هیچ چیز نمىتواند مزاحم یا باعث تجزیه شدن انسان [وارسته [شود، چون او یكى است در آن یكتا جایى كه تمام تكثّرها یكى هستند و یك عدمِ تكثّرند." 252) (Colledge and Ginn:
در هیچ جا اكهارت طرح كلى نیازهاى غیر مشروط وارستگى را كاملتر از موعظهاش درباره روح فقیر ارائه نداده است. او مىگوید: "یك انسان فقیر چیزى نمىخواهد و چیزى نمىداند و چیزى ندارد". هیچ چیز نخواستن، یعنى شخص باید آنقدر از اراده مخلوقش آزاد باشد كه وقتى وجود نداشت آزاد بود: " اكهارت استدلال مىكند كه مادامى كه "اراده برآوردن اراده خدا را دارى و آرزوى خدا و ابدیت را دارى، فقیر نیستى، چون انسان فقیر كسى است كه ارادهاى دارد و آرزوى چیزى را ندارد. "دوم" انسان باید خود را به همان اندازه آزاد از دانستنىهاى خود كند كه وقتى نبود اینگونه بود". این، یعنى او باید "به گونهاى زندگى كند كه گویى حتى نمىداند كه به هر طریقى براى خود یا براى حقیقت یا براى خدا زندگى مىكند، بلكه باید آنقدر از همه دانستنىهایش آزاد باشد كه نداند یا تجربه نكرده باشد یا نفهمد كه خدا در او زندگى مىكند". بالاخره براى اكهارت "چیزى نداشتن" به مملوكات خارجى برنمىگردد، بلكه به جهتى از یك محل بر مىگردد كه در آن جهت خدا حاكم است و كار مىكند". فقر روح براى یك انسان این است كه آنقدر از خدا و همه كارهایش آزاد باشد كه اگر بخواهد در روح كار كند، خود او محلّى باشد كه او در آن [كار مىكند]... خدا كارگر خودش در خودش است. (Ibid: 199 - 203)
اندیشه بزرگ دیگرى كه اكهارت استفاده مىكند تا بىقیدى و وابستگى كامل به خدا را برساند، "اجازه رفتن دادن" یا "اجازه بودن دادن" است. (gelazenheit در آلمانى میانه و galassenheit در آلمانى مدرن) شورمن در حالى كه استعمال بىنظیر این اصطلاح را تحلیل مىكند، ترجیح مىدهد كه آن را به "آزادگى و رهاشدگى" در انگلیسى ترجمه كند و نتیجه مىگیرد كه آن حاكى از چندین تصور كلیدى است: داوطلب بودن در خالى كردن از دو زندگى بیرونى و درونى (اشیا و تصورات)، مرگ، تشخّص و تولد هستى به طور كلى، حل نشدن تفاوت بین موجودات مخلوق و غیرمخلوق، و بالاخره نحوه هستى خود هستى (Schurman: 210)به تمام اینها اشاره مىشود. وقتى اكهارت تصریح مىكند كه: "جایى كه خلقت به پایان مىرسد، آنجا خدا شروع به بودن مىكند. خدا تنها این را مىخواهد كه تا جایى كه یك مخلوقى از راه او دور شوى و به او اجازه دهى كه خدا در تو باشد".(12)(Blackney, 1947: 127)
زندگى كردن مطابق اصول وارستگى و اجازه بودن دادن زندگىِ "بدون دلیل" (sunder warumbe) را نتیجه مىدهد. اكهارت استدلال مىكند كه: تا جایى كه كارهایت را به دلیل پادشاهى بهشت و براى خدا یا براى سعادت ابدیت "انجام مىدهى" به عمیقترین و صحیحترین فهم نرسیدهاى. او درونىترین هستى یك انسان را كه در آنجا "جایگاه خدا، جایگاه من و جایگاه من، جایگاه خداست" ترجیح مىدهد و مىگوید: "مِنباب این جایگاه درونى است كه باید تمام كارهایت را بدون سؤال كردن اینكه چرا؟ انجام دهى". (Colledge and Ginn: 183) جاى دیگر خاطرنشان مىكند كه شخص باید خدا را براى خدا، حقیقت را براى حقیقت، عدالت را براى عدالت و خوبى را براى خوبى دوست داشته باشد. (Schurman, 1978: 307)شاعر عرفانى قرن هفدهم، آنجِلُس سیلسیوس به طور مناسب و شایسته این چشم انداز اساسى مایستر اكهارت را رسانده است:
رُز بدون دلیل است؛ مىشكفد، چون مىشكفد؛
او به خودش اهمیت نمىدهد؛ نمىپرسد اگر دیده شود. (Caputo: 61)
برنارد مك گین درست مىبیند كه كسى كه: "بدون دلیل زندگى مىكند مىتواند خدا را در همه چیز ببیند". (Ginn, 1984: 253) مایستر اكهارت با اظهار نظر درباره ا جان 9:4 "ما در او زندگى مىكنیم"، این چنین شرح مىدهد: "ما باید او را به طور مساوى در همه چیز ببینیم، در یكى بیش از دیگرى نبینیم، چون او مساوى با همه چیز است". (Clark: 235) در اینجا اكهارت بهنحو تجربى آنچه جاى دیگر بهنحو هستىشناختى به آن مىپردازد؛ یعنى عدم تمایز از همه موجودات متمایز با فرض وحدت وجود (esse est Deus) را مىپذیرد. (Ginn, 187; Ginn: 7) اكهارت در حالى كه درباره وارستگى و مالكیت خدا مىنویسد، متذكر مىشود كه هر كسى واقعا و حقیقتا خدا را دارد، او را همه جا دارد، در خیابان و در شركت همراه با هر كسى، به همان اندازهاى كه در كلیسا یا مكانهاى پرت و دورافتاده او را دارد. "چنین كسى خدا را در گرایشها، قصدها و عشقش حاضر دارد، در واقع، به طور بنیادى خدا را دارد [و بنابراین،] به طور عالى به خدا چنگ زده است". این بدین معناست كه: "خداوند در همه چیز جلوه مىكند [و [خود را براى انسان در میان همه چیز شكل مىدهد". چنین كسى همه چیز را به عنوان امرى الهى و به عنوان امرى بزرگتر از اشیا، به طورى كه فى حدّ ذاته هستند، درك مىكند". (چون اشیا جدا از خدا، هیچاند). از آنجا كه انسان شریف، انسان عادل، كسى كه تمام زندگىاش، زندگى درونى و بیرونىاش، با "وارستگى"، "اجازه بودن دادن" و "بدون دلیل" معرّفى شده، "تمام اشیا ... چیزى جز خدا نمىشوند." (Colledge and Ginn: 257 - 254)
در موعظه درباره انسان شریف (Luke 19: 12) مایستر اكهارت بر دیدگاه دیالكتیكى كه معرّف چنین فردى است، تأكید مىكند؛ "هر چه بیشتر بگردیم.... كمتر مىیابیم". (Fox: 166 - 169 بر دیدگاه دیالكتیكى اكهارت در رسالهاى رسمى در همان متن تأكید بیشترى كرده است. در اینجا او مكررا توجّه را جلب مىكند به "انسان شریفى كه به جانب یك كشور دور رفته... و بازگشته [تأكید اضافه شده]". اكهارت در این رساله اذعان مىكند كه: "انسان خدا را در یك مىبیند و كسى كه خدا را خواهد یافت باید یكى باشد". اینكه چشمانداز دیالكتیكى براى آگاهى عمیقتر یگانه ضرورى است در بحث او درباره تمایز و عدم تمایز بدان اشاره شده است." در تمایزى كه ما كسى یا هستىاى یا خدا یا بقیه یا سعادت و... را نمىیابیم، یك باش تا شاید بتوانى خدا را بیابى و حقیقتا اگر در واقع، یكى باشى، همچنان در تمایز یك خواهى ماند و تمایز براى تو یكى است". بالأخره او تصدیق مىكند كه: "ما مىتوانیم همه مخلوقات را بدون تمایز و به صورت تغییر یافته از هر گونه صورتى و غیر شبیه شده با هر تشابهى، در یكى كه خود خداست، ببینیم". در واقع، انسان شریف شریف است، چون یكى است و خدا و مخلوقات را در یك چیز مىبیند.(13) (Colledge and Ginn: 240 - 244)
هم ابنعربى و هم مایستر اكهارت كاملاً درمورد ثنویت بنیادین و فراگیرى كه معرّف تجربه بلاواسطه در همه انسانهاست، آگاهند. هر چند برخلاف اكثریت، آنها این ثنویت را - كه در بسیارى از صورش به عنوان پیش شرط تعارض و مصیبت مضرّ است - به عنوان امرى ضرورى براى شرایط انسانى نمىپذیرند. در عوض، هر یك سیستمى مابعدالطبیعى مىسازند مبتنى بر تجربه شخصىشان كه از بداهت ثنویت از طریق تنش و ناسازگارى یك دیالكتیك به سوى هماهنگىاى از وحدت و بالاخره به سوى اینهمانى با امر تامّ و نهایى، الحق، احد حركت مىكند. با اصول و نیروهاى دگرگون كننده كه در جهان به صورت رمز در آمده، هر یك طبیعت انسانى را امرى كاملاً توانا در به عهده گرفتن این سفر از محدودیت به سوى عدم محدودیت مىدانند، البته با فرض اینكه چنین اصول بنیادین و اساسىاى مانند وارستگى و عشق تنها دربارهشان سخن گفته نشود، بلكه واقعا به اجرا در آیند.
گفتن این نكته لازم نیست كه تفاوتهایى (كه بعضى مهماند) بین ابنعربى و مایستر اكهارت وجود دارد. هر چند این تفاوتها بسیار كم اهمیّتترند ـ و این بدین دلیل است كه آنها (آن تفاوتها) كاملاً نامتغیر و باثباتند ـ از تفاوتهایى كه بین هر یك از این دو دانشور و بین بسیارى از (اگر نگوییم اكثر) كسانى كه سنّتهاى مذهبى خاص خود را ساختهاند، وجود دارد. هر یك از این دو عارف متألّه به عنوان متألّهان بدعت گذار مورد توجه قرار مىگیرند. مایستر اكهارت حتى رسما اینگونه بدان توجه مىشود.(14) مقابلهاى كه متوجه هر یك شده جز تعبیرى از ثنویّت نیست كه براى شرایط انسانى همیشگى است و وقتى فرضهاى قطعیت و برترى در نظر گرفته شوند، حالت ستیزهجویانه بهخود مىگیرند.
شاید با اطمینان بتوانیم نتیجه بگیریم كه ابنعربى موافق است- و این تعلیم را فهمیده- وقتى مایستر اكهارت تصریح مىكند كه: كسى كه مىخواهد تعلیم آزادگى [اجازه بودن دادن [مرا بفهمد باید خودش كاملاً آزاد شود." (Schurmann: ×V)و متقابلاً نتیجه بگیریم كه مایستر اكهارت موافق و فهمیده است- وقتى ابنعربى تصریح مىكند: همه چیز اوست، و منبعث از اوست و از اوست و به سوى اوست. (Ibn al-Arabi: 25)
1. Affifi,A. E., The My stical philosophy of Muhyid Din- Ibnul Arabi (London: Cambridge University, Press, 1939).
2. Alvin Moore, Jr, review of survey of Metaphysics and Esoterism, by Frithj of schuon in Avaloka: A journal of Traditional Religion and culture 3 (winter 1988- summer 1989).
3. Anne marie Schimmel My stical Dimentions of Islam (Chapel Hill: university of North Carolina Press, 1975).
4. Arthur Jeffrey, "Ibn al- Arabi's shajarat al- Kawm", studia Islamica 11 (1959).
5. Ates, A., "lbn al-AraniÎ, The Encyclopedia of Islam, newed, ed. bernard Lewis et al. (Leiden: E. J. Brill, 1971).
6. Bernard Mc Ginn ed., Meister Eckhart: teacher and preacher, classics of western spirituality (New York: paulist press, 1986).
7. Bernard Mc Ginn, "Meister Eckhart: An Introduction" in paul E. Szarmach, ed., An Introduction to the Medieval Mystics of Burope (Albany: State University of New York Press, 1984).
8. Bernard Mc Ginn: The God beyond God: Theology and Mysticism in the thought of Meister Eckhart "Journal of Religion 61 (january 1981).
9. C. F Kelley Meister Eckhart on Divine knowledge (New Haven, Conn: yale university press, 1977).
10. Chittic, "Belief and Transformation: The sufi Teaching of Ibn al- Arabi, "The American Theosophist 74 (1986).
11. Chittic, William C., Thesufipathof knowledge: Ibn- Arabi-'s Metaphysic of Imagination (Albany: State University of New York Press, 1989.
12. Clark, James M., The Great German Mystics: Eckhart, Tauler and Suso (oxford: Basil, Blackwell, 1949).
13. Colledge, Edmund and Ginn, Bernard Mc., trans. and intro, Meister Ekhaurt: The Essential sermons, Commentaries, Treatises, and Defense, Classics of Western spirituality (New York: Paulist Press, 1981).
14. Corbin, Henry, Creative Imagination In The sufism of Ibn ArabiÎ, trans Ralph manheim. Bollingen series 91 (princeton: princeton University press, 1969).
15. Edmund Colledge, "Meister Eckhart: His Time and His writings" The Tomist 42 (April 1978).
16. Forman, Robert K. C., Meister Eckhart: The Mysticas Theologian (war wick, N. Y: Amity House, forth coming).
17. Fox, Matthew, intro. and comm., Breakthrough: Meister Eckhart's Creation Spirituality in new Translation (Garden City. N. Y.: Image Books, 1980).
18. Frank Tobin, Meister Eckhart: Thought and Language (philadelphia: University of pennsylvania press, 1986).
19. Ibid, index, possim, Fredrick Franck, Trans, The Book of Angelus Silesus (santa Fe, N. M: Bearand company, 1985)
20. Ibn al-Arabi, Muhyiddin, "what the student needs" (مالا بُدّمنه للمرید)trans. Tosun Bayrak, Journal of the Muhyiddin Ibn Arabi society 5 (1986).
21. Ibna l-Arabi, Muhyiddin, the Bezels of wisdom, trans and intro R.W.J Austin, Classics of Western spirituality series (New York: Paulist Press, 1980).
22. James M. Clark and Joh'n V. skinner, Meister Eckhart: Selected Treatises and sermons Translated from latin and German with an Introduction and Notes (London: Faber and Faber, 1958).
23. James m. Clark, Meister Eckhart; An Introduction to the study of His works with Anthology of His sermons (London: Thomas Nelson, and sons, 1957).
24. Jeffery, Arthur, ed, Areader on Islam (The Hague, Mouton, 1962).
25. John D. Caputo, The Mystical Elements in Heidegger's Thought (Athens: Ohio University, 1978).
26. John T. little, "الانسان الكامل": The Perfect Man According to Ibn alArabi "The Muslim world 77 (January 1978).
27. Kats, Steven T., ed., My sticism and philosophical Analysis (New York: Oxford University Press, 1984).
28. Karl G. ketz, "Meister Eckhart's Teaching on the Birth of the Divine World of the soul, "Traditio 15 (1959).
29. Maria R. Licht mann, "The "way" of Meister Ekharth" in Valerie M. Lagorio, ed., Mysticism: Medieval and Modern, salzburgstudies in English Literature, dir. Erwin A. Sturzl, Elizabeth and Renaissance studies, ed. James Hogg (salzburg: Institut fur Anglistik und Amerikanistik, universit at salzburg, 1986).
30. Maria shrady, trans and foreword, and Josef Schmidt. intro. and notes, Angelus silesius: The Cherobinic wanderer, Classics of western spirituality (New York; paulist press, 1986)
31. Maurice O'connell walshe, trans. and. ed., Meister Eckhart: sermons and treatises, 3 vols (Dorset, England: Element Books, 1978).
32. Meister Eckhart, parisian Questions and prologues Trans. and intro. Armand A. Maurer (Toronto: pontifical Institute of mediaeval Studies, 1974)
33. Morris, James M., "The spiritual Accention: Ibn Arabi and the Miraj." pts. 1 and 2, Journal of the American Oriental Society 107, no. 4 (1987): 634; 108, no. 1 (1988): 69-77 sec 73
34. Muhyddin Ibnal- Arabi, Journey to the Lord of power, trans. Rabia Terri Harris (London: East west publications, 1981).
35. Nasr, Seyyed Hossein, Three Muslim Sages: Avicenna- Suhrawardi- Ibn Arabi (Cambridge, Mass: Harvard University Press, 1964).
36. Nasr, Seyyed Hossein, ed., The Essential Writings of Frithj of Schuon (Amity, N. Y.: A Mity House, 1986).
37. Raymond B. Blackney, Meister Eckhart: Amodern Translation (New York; Harper and Row, 1941).
38. Reiner Schurmann, "The loss of the origin in sto to zen and in Meister Eckhart", The Thomist 42 (April 1978).
39. Reiner Schurmann, Meister Eckhart: Mystice and philosopher (Bloomington: Indiana University Press, 1978).
40. Reynold A. Nicholson, studies in Islamic Mysticism (Cambridge: Cambridge University press, 1921).
41. Richard kieckhefer, "Meister Eckhart's conception of Union with God" Harvard Theological Review 71 (july- october 1978).
42. Richardwoods, Eckhart's way (wilmington, Del: Michael Glazier, 1986).
43. To Shihiko Izutsu, "Ibnal ArabiÎ" in the Encyclopedia of Religion, Mircea Eliade, ed. in. chief (New York: Mac Millan, 1987).16. To Shihiko Isutsu, sufism and Taoism: A comparative Study of key philosophical concepts (Berekley university of california press, 1983).
44. William C. Chittic, "Eschatology", in seyyed Hossein Nasr, ed., Islamic Spirituality I: Foundations, world spirituality. "An Encyclopedic History of the Religious Quest, no. 19 (New york: Cross road, 1987).
1.مأخذ ترجمه
James E. Royster "Personal Transformation in Ibn Al-Arabi and Meister Eckhart" in Christian-Muslim Encounters ed. Haddad, Florsda, 1995.
2.تنها مایستر اكهارت و مؤلّفى دیگر دو جلد از سرى تحسینشده آثار برجسته روحانیت غربى را به دست آوردند.
3.بگوینس: اعضاى یك دسته راهبههایى كه در قرن دوازده میلادى در كشورهاى ضعیف ایجاد شدند و عمر خود را وقف زندگى مذهبى كردند، ولى بدون اینكه هیچگونه تعهدى داشته باشند، بهطورى كه ممكن بود بروند و ازدواج كنند. آنها هنوز در هلند هستند.
4.در حالىكه سؤال درباره رابطه تعیینكننده بین اعتقاد و تجربه (یعنى اینكه كدامیك اول مىآید و دیگرى را تعیین مىكند) باز باقى مانده و همچنان به شدّت بحثانگیز بودنش ادامه دارد، این نویسنده با مضوع اینكه تجربه مقدّم و تعیینكننده فرمولبندى عقلى درموارد تجربیات عمیق و ژرف است، كار مىكند. اگرچه ساختارهاى عینى موجودِ اعتقاد شاید تعیینكننده سطح یا تجربه آشكار و عمومى باشد و شاید درواقع، تعابیرى از حتى تجربه هر مرموز و خاص را تحتالشعاع قرار دهد. (ر.ك: Kats, 1984;)
5.«احد» امرى مطلق و محض است ـ حقیقت وجود در حالت عدم تعیّن محض و پیش پدیدار در پیشپدیدارى نهایى و غیرمشروط است ـ در حالىكه «واحد» همان حقیقت وجود است، در مرتبهاى كه شروع به تبدیل به پدیدارى شدن مىكند.
6.ابنعربى كاملاً آگاه از این حقیقت بود كه این سنّت در مجموعههاى استاندارد یافت نمىشود، با وجود این، او باور داشت كه آشكارسازى معقول و منطقى بود؛ یعنى با درك مستقیم از دنیاى خیالى كه باید گفته شود، با شهود آنها قادر به فهم هستند. (Ibid, PB 91, n. 14)
7.لیتل (Little) خاطرنشان مىكند كه این بحثانگیزترین نظریه در میان نظریات ابنعربى است. (ر.ك: P 43و «الانسان الكامل» و Little)
8.چیتیك مىنویسد: درواقع، «اسماى الهى مهمترین مفهوم منفردى است كه در كارهاى ابنعربى یافت مىشود.» (Sufi Path of Knowledge, P. 10)
9.براى بحث از استنادهاى اكهارت از 2 كورنتى 18:3 نك: Ketz, 1959: 359f.
10.براى بحث از اینكه چرا این قطعه نباید بهصورت بدعت گذاردن تفسیر شود، ر.ك: Colledge: 249f.
11.این یكى از بسیار تعلیمات مایستر اكهارت است كه رسما در فرمان پاپ در سال 1329 در agro dominicoمحكوم شد. (ر.ك: Colledge and Ginn: 79)
12.براى بحث از «اجازه بودن دادن» به علاوه نگرشى مفصّل به تأثیر مایستر اكهارت بر یك فیلسوف قرن بیستمى. ر.ك: Caputo, 1978: 118 - 127.
13.براى مشاهدات بیشتر بر چشمانداز دیالكتیكى اكهارت ر.ك:
Fox: 196 - 198; Kelley: 106 - 113; Lichtmann, 1986: 96 - 100.
14.در حال حاضر، گامهایى در حال برداشته شدن براى لغو اتهام مایستر اكهارت در فتواى پاپ در argodominicoهست. (ر.ك: Richardwoods, 1986)
نویسنده:جیمز ای رویتر
ترجمه: محمد هادی ملازاده
| اندیشه سیاسی محمد غزالی |
|
|
|
ابوحامد محمد غزالی یكی از بزرگترین و اصیل ترین متفكران نه تنها در جهان اسلام بلكه در تاریخ تفكر بشر است. وی از مشهورترین و مؤثرترین متفكران عالم اسلام است. او در سال ۴۵۰ هجری در طوس خراسان به دنیا آمد و پس از طی مقدمات تحصیلی برای استفاده از درس امام الحرمین (جوینی) به نیشابور رفت. پس از مرگ جوینی كه هنوز سنش به بیست سالگی نرسیده بود شیوه اهل تقلید را رها كرد و در پی اجتهاد برخاست. پس از نیشابور عازم بغداد شد از آنجا از طرف خواجه نظام الملك وزیر مقتدر سلجوقی به مقام استادی در مدرسه نظامیه منصوب شد. پس از آنكه خواجه نظام الملك توسط اسماعیلیان به قتل رسید، غزالی جنگ فكری و عقیدتی را با قاتلان او آغاز كرد. وی در مدت اقامتش در بغداد بیش از پیش به شكاكیت گرائید و از آن پس به رد عقاید اهل فلسفه و استدلال پرداخت و پس از مدتی اقامت در شام و مكه و گوشه نشینی كتاب معروف خود به نام احیاء علوم الدین را نوشت و پس از ۵۵ سال عمر پرفراز و نیشیب در سال ۵۰۵ هجری در زادگاه خویش چشم از جهان فرو بست. زمانه غزالی، زمانه ای آشفته به لحاظ سیاسی، فكری و عقیدتی بود. وی در نیمه دوم قرن پنجم هجری یعنی در عصر عباسی سوم می زیست. این عصر عصر انحلال و ضعف سیاسی و نظامی و عصر انحطاط و آشوب در اخلاق و جمود و خمود در افكار بود.(۱) غزالی در عصری می زیست كه دین اسلام از مجرای اصلی و صحیح خود خارج شده و به وضعی افتاده بود كه پیش از آن سابقه نداشت. اعتقاد مردم در اصل و حقیقت نبوت سستی گرفته بود و این سستی موجب ضعف ایمان و سستی در عمل به احكام دین شده بود. غزالی موضوع را از جنبه های مختلف مورد بررسی قرار داده كه سبب این سستی عقیده و بی ایمانی مردم چیست؟ غزالی چهار گروه را مسبب این امر دانسته و می گوید: یكی آنها كه در فلسفه خوض می كردند. دیگر آنها كه دم از تصوف می زدند. سدیگر آنها كه مردم را به كیش اسماعیلی و باطنی می خواندند و چهارم روش و معامله كسانی كه در میان مردم به دانشمندان موسوم شده بودند یعنی فقها و متكلمان. غزالی بحران موجود در جامعه را ناشی از تشتت فكری و هرج و مرج عقیدتی حاكم بر جامعه اسلامی آنروز می دید به گونه ای كه در عصر او، اشعری، حنبلی را تكفیر می كرد،حنبلی اشعری را، اشعری معتزله را، معتزله اشعری را.(۲) غزالی در طرح عقاید سیاسی خود بشدت تحت تاثیر بحران هایی است كه دامنگیر جامعه اسلامی شده بود، فهم اندیشه غزالی بدون شناخت زمانه ای كه او در آن می زیسته است امكان پذیر نیست. جامعه اسلامی دچار بحران عقیدتی و فكری شده و گروه های مختلف عقیدتی و فكری بوجود آمده بود كه بشدت یكدیگر را تكفیر می كردند. یكی از مهمترین تشتت های فكری و عقیدتی در زمانه او، تضاد بین فلسفه و دین بود. تضاد بین فلسفه و دین كه پژوهش در آن خود مبحثی دلكش در تاریخ تفكر سیاسی در جهان اسلام است سرانجام به دست غزالی یكسویه به سود دین حل شد. او در كتاب معروف تهافت الفلاسفه كه به قصد شكستن كمر فلسفه در دنیای اسلام نوشته شده است، این مساله را طرح می كند كه باید فسادی را كه از راه نفوذ فلسفه و تفكر استدلالی دامن دین را گرفته است و آن را در خطر افكنده است چاره كرد. غزالی بر پایه همین سیاست یك سویه نگری و گرایش سخت به شریعت، یورش سهمگین را به فلسفه و اندیشه های استدلالی كه مبلغان آن معتزلیان بودند، آغاز كرد و اندیشه استدلالی و ژرف نگری فلسفی را از گسترش فراگیر خود بازداشت. وی در اندیشه فلسفی تا جایی پیش رفت كه فارابی و ابن سینا را فیلسوف نماهای اسلامی خواند و موضوع تكفیر فیلسوفان اسلامی را مطرح نمود. به گفته دكتر سید حسین نصر اهمیت غزالی در تاریخ اسلامی از آن جهت است كه او قدرت مذهب صرفا استدلالی را از جامعه اسلامی برانداخت.(۳) از سوی دیگر مهمترین بحران زمانه غزالی، بحران سیاسی است، بطوریكه دو نهاد خلافت و سلطنت داعیه دار قدرت در جامعه اسلامی شده بودند. در عصر او از یك سو عباسیان بغداد را مركز خلافت اسلامی قرار داده بودند و از سوی دیگر شاهان سلجوقی در خراسان حكمرانی می كردند. در زمان او روابط میان نهاد خلافت و سلطنت یكی از فرازهای حساس خود را طی می كرد. در حقیقت عقاید سیاسی غزالی پیرامون خلافت و سلطنت و ایجاد سازش میان این دو شكل گرفته و بیشتر حاصل مصلحت اندیشی او در توجیه اوضاع موجود است. اندیشه سیاسی غزالی بطور كلی اندیشه سیاسی غزالی در سه كتاب «المستظهر» «الاقتصاد فی الاعتقاد» و« احیاء علوم الدین» بیان شده است و در این كتابها از سیاست و خلافت سخن رانده است. به نظر می رسد كه اندیشه سیاسی غزالی دو خاستگاه دارد: نخست اینكه او اندیشه خود را بر اساس دانش فقه و شریعت اسلامی طرح نموده است، دوم اینكه واقعیت های اجتماعی و سیاسی در قلمرو خلافت عباسی و گستره فرمانروایی سلجوقیان در اندیشه او تاثیرگذار بوده است. غزالی در كتاب احیاء علوم الدین اندیشه خود را نخست پیرامون تعریف و كاركرد سیاست آغاز می كند. به نظر او غایت سیاست تامین سعادت بشر در دو جنبه دنیوی و اخروی است. سیاست باید در پی تامین سعادت بشر در این دنیا و آخرت باشد. وی نظام دینی را منوط به نظام دنیا معرفی می كند و متذكر شده است كه كار دنیا جز به اعمال آدمیان قوام نمی یابد و براساس روابط میان دین و دنیا سیاست را به كار« الفت دادن آدمیان و تجمع آ نها برای یاری دادن بر اسباب معیشت ومضبوط دانستن آن»(۴) تعریف می كند. سیاست به نظر او اصلاح آدمیان را بر عهده دارد و نقطه پیوند فعالیتهای اجتماعی انسان و همیاری در تنظیم دنیا در جهت فراهم كردن بهره گیری مشروع در راه آخرت است. از نظر غزالی نظام درست جهانی بر فعالیت انسان ها مبتنی است. چهار فعالیت اساسی و یا فنونی (صناعت) كه برای حیات این جهان لازم است عبارتند از: ۱- كشاورزی برای تامین غذا و نیازهای خوراكی ۲- بافندگی برای تهیه پوشاك ۳- ساختمان سازی برای تهیه سرپناه ۴- سیاست برای تسهیل هماهنگی، اجتماع و همكاری غزالی در ادامه بحث می گوید كه شریف ترین این فنون سیاست است كه بدون آن جهان وجود نخواهد داشت، زیرا سیاست است كه همگونگی و رفاه كل جامعه را تسهیل می كند. وی سیاست را به چهار دسته تقسیم می كند: ۱- اولین و بالاترین آن حكومت پیامبران است (سیاست الانبیاء) كه قواعد آن هم درباره زندگی باطنی و هم درباره زندگی ظاهری تمام افراد - چه خواص و چه عوام - تعمیم داده می شود ۲- حكومت خلفاء شاهان و سلطان كه اقتدار آنها هم در مورد خواص اعمال می شود و هم درباره عوام، اما تنها درباره بعد ظاهری زندگی آنها ۳- حكومت علما و حكما كه حكومت آنها تنها در مورد باطن حیات خواص قابل اجراست ۴- حكومت وعاظ كه حكومت آنها تنها درباره زندگی باطنی عوام قابل اجراست. بعد از سیاست نبوت، از این چهار سیاست آن سیاستی بالاتر است كه علم را رشد دهد و روح مردم را با امر به معروف و نهی از منكر تهذیب می كند و با القاء عادات اخلاقی مناسب سعادت این دنیا و آمرزش اخروی را برای افراد تضمین می نماید. این والاترین هدف سیاست است.(۵) غزالی بعنوان فقیه اهل سنت، سیاست را به عنوان شاخه ای از فقه اسلامی مورد بحث قرار داده و اصول و مبادی آن را از شریعت اسلامی استنتاج كرده است. بر همین اساس غزالی استدلال معتزله را درباره اینكه ماهیت الزامی خلافت مبتنی بر عقل است نفی كرده و همانند ماورای خلافت را به حكم شرع و نه عقل ضروری می شمارد. به نظر او بدون شریعت (علوم الهی) سیاست وجود ندارد. او علوم الهی را به دو دسته تقسیم می كند: ۱- علومی كه به این جهان (دنیا) می پردازد و برای حیات زمینی و دنیوی انسان ضرورت دارد. ۲- علومی كه متوجه عالم دیگر (آخرت) اند. هر دو دسته مكمل یكدیگر و در پی نیل به هدف واحدی هستند. علومی كه سیاست بیشترین نیاز را به آنها دارد علوم این جهانی است، و علم فقه است كه زندگی را سر و سامان می دهد، تكالیف خود را نسبت به خدا، نسبت به خودش و نسبت به دیگر شهروندان مشخص می كند. بالاترین شكل سیاست، سیاست شریعت یا سیاست نبویه است كه متضمن ثبات و رفاه در این دنیا و رستگاری در عالم دیگر است. زندگی دنیایی و زندگی معنوی به هم درآمیخته اند، بدون دین، دنیا پر از بدبختی است و بدون دنیا، تحقق دین و مقاصد الهی امكان پذیر نیست.(۶) محور اصلی اندیشه سیاسی غزالی پیرامون نظام سیاسی خلافت شكل گرفته است او چند ویژگی اساسی برای خلافت مطرح می كند كه عبارتند از: ۱- خلافت مستلزم وجود قدرت لازم برای استقرار نظم است ۲- خلافت نماینده یا مظهر وحدت تام امت مسلمان و تداوم تاریخی آن است ۳- خلافت قدرت اجرایی و قضایی خود را از شریعت اسلامی به دست می آورد و یگانه نظام سیاسی مشروع در اسلام است. اما همانطوری كه آورده شد در زمان غزالی دونهاد قدرت، یعنی نهاد خلافت و سلطنت داعیه دار قدرت شده بودند. غزالی در بیان اندیشه سیاسی خود در عین مدنظرداشتن واقعیت های موجود یعنی پیدایش قدرت های محلی و سلاطین مستقل، سعی نموده است به تقویت نهاد خلافت بپردازد. در این هنگامه، وقتی كه خلیفه المستظهر او را به نگارش رساله ای درباره خلافت مامور كرد غزالی گریزی از آن نداشت كه در بیان عقاید خود واقعیات سیاسی ناگوار زمان را به حساب آورد و ماهیت مقام خلافت و شرایط و وظایف خلیفه را به نحوی بیان كند كه با این واقعیات سازگار درآید. غزالی مانند ماوردی خلافت را به حكم شریعت ضروری دانسته است و بحث پیرامون خلافت را نه از آن فیلسوفان بلكه از آن فقیهان می داند. و معتقد است كه اینها وظیفه دارند كه اصول خلافت را برای مردم تبیین نمایند. وی پس از اثبات ضرورت شرعی خلافت به شرح خصایصی می پردازد كه خلیفه مسلمانان باید دارا باشد. غزالی احراز چهار شرط را برای خلیفه لازم می داند كه عبارتند از: سبب و سلامت و عدالت، البته شرط تازه ای را برای خلیفه مقرر می كند و آن ورع یعنی پرهیزگاری یا خداپرستی است. و خلیفه بكوشد در زندگی نهان و آشكار خویش نمونه تقوی و پارسایی باشد تا بدین گونه اتباع خود را به پرهیز از گناه و پیروی از فرمان خدا و فرستاده او تشویق كند. وی شیوه انتخاب خلیفه را دارای سه شیوه می داند: یكی بیعت است كه اهل حل و عقد با كسی كه به نظر ایشان حائز شرایط لازم برای مقام خلافت باشد، بیعت می كنند. ۲- اجماع فرق اسلامی كه پایه آن شرع است نه عقل ۳- ضرورت انتخاب امام. در عصر غزالی بحران روابط میان نهاد خلافت و سلطنت یكی از فرازهای حساس خود را طی می كرد كه در دوره سلجوقی این رابطه وضع كاملا جدیدی پیدا كرده بود، بطوریكه دستگاه خلافت و شخص خلیفه، تحت الحمایه سلطان سلجوقی محسوب می شدند.(۷) درحقیقت خلیفه به یك قدرت پوشالی تبدیل شده بود و مشروعیت واقعی تنها از آن دارندگان قدرت واقعی بود . غزالی در طرح آراء خود بدنبال احیاء مقام و شان از دست رفته خلافت است و سعی دارد كه میان خلیفه و سلطان رابطه نوینی را تعیین كند. بنابراین مهمترین بخش اندیشه سیاسی غزالی در باره ارتباط خلیفه و سلطان است. برای فهم بهتر اندیشه سیاسی غزالی باید توجه داشت كه با پیدایش سلجوقیان دستگاه خلافت عباسیان بیش از پیش رو به ضعف و انحطاط نهاد. سلجوقیان اگر چه مانند غزنویان از بزرگداشت خلفاء كوتاهی نمی كردند ولی عملا حكومت و قدرت سیاسی را به خود منحصر كرده بودند. با آنكه سلجوقیان نقش مدافعان سرسخت سنت را داشتند، برخلاف دودمانهایی كه پیش از آنان در بخش های خاوری سرزمین ایران بودند، القاب پیش از اسلام را نیز به كار می بردند و سلاطین سلجوقی خویش را شاهنشاه می نامیدند. به گفته بارتولد در عصر سلجوقیان، خلیفه الله دیگر امامی بود محروم از حكومت دنیوی كه سلطان ظل الله شده بود.(۸) در قرن پنجم سلجوقیان كه از طرفداران خلافت عباسیان بودند توانستند یك حكومت مركزی نیرومند برقرار نمایند كه از لحاظ سیاسی تحت تسلط سلاطین سلجوقی و از لحاظ دینی در پناه خلافت بغداد باشد. سلجوقیان در عصر غزالی صاحبان جدید قدرت و سلطه شده بودند. در چنین شرایطی غزالی برای توجیه وضعیت بوجودآمده، یعنی پیدایش سلطنت در مقابل خلافت، میان منصب خلافت و منصب حكومت یا كشورداری قائل به تفاوت می شود و می گوید: خلیفه كسی است كه به موجب عهد و میثاقی كه با جماعت مسلمانان بسته است، منصب امامت یا پیشوایی آنان را احراز كرده است، به این جهت همه قدرت ها و اختیارات از او ناشی می شود و اوست كه مسئولیت نهایی حسن اداره معاش و تامین رستگاری معنوی آنان را برعهده دارد. ولی منصب حكومت یا كشورداری متعلق به شهریاران یا سلاطین است كه صاحبان شوكت، یعنی نیروهای مادی و نظامی اند و در عین حال به خلیفه وفادار. پس حكومت سلاطین به دو شرط مشروع می شود: نخست آنكه سلاطین از قدرت كافی بهره مند باشند تا مسلمانان بتوانند در صلح و امان زیست كنند و دوم آنكه سلاطین به خلیفه وفادار باشند و این وفاداری را نیز با ذكر نام خلیفه در نماز و ضرب سكه به نام او ابراز دارند. (۹) غزالی اندیشمندی است كه واقعیت های سیاسی زمان خود و رابطه نیروهای موجود در آن را از نظر دور نداشته است. در نظر او خلافت عباسیان در دوره فرمانروایی سلجوقیان با دو خطر عمده درونی و بیرونی مواجه بود، و خطری كه هر یك به نوعی لرزه بر اركان دستگاه خلافت انداخته بود كه در درون با جنبش شیعی و اسماعیلیان و در بیرون با صلیبیان درگیر بود. در مقابل این خطرات دستگاه خلافت عملا از توان رویارویی برخوردار نبود و به همین خاطر به حمایت و پشتیبانی سلطنت برای رویارویی با این گونه خطرات شدید نیازمند بود، غزالی در طرح اندیشه خود سعی دارد كه در عین حفظ مقام و شأن خلافت، تقویت سلطنت سلجوقیان را نیز مورد لحاظ قرار دهد تا خلافت عباسی با تكیه بر قدرت نظامی پادشاهان سلجوقی بتواند با این دو تهدید عمده مقابله نماید و از این طریق دستگاه خلافت برای مبارزه با دشمنان خود پشتیبانی محكم داشته باشد. مؤخره از مجموع مطالب گفته شده چنین برمی آید كه اندیشه سیاسی غزالی متاثر از وجود بحران هایی است كه در جامعه اسلامی عصر خلافت عباسی بوجود آمده بود. از دیدگاه وی، خلافت سرچشمه اصلی مشروعیت سیاسی در اسلام به شمار می آید ولی در عین حال وجود پادشاهان سلجوقی را بعنوان مدعیان جدید قدرت در كنار خلافت به رسمیت شناخته است. نگاه غزالی نسبت به مؤلفه های سیاست و قدرت در جامعه اسلامی عصر خلافت عباسی، نگاهی چندبعدی و ژرف است .او می كوشد بین اصول و مبانی تفكر سیاسی خود از یك طرف و واقعیت های اجتماعی و ساختار قدرت سیاسی زمانه از طرف دیگر پل زند. در حقیقت این پل ،پل میان آرمان گرایی و واقع گرایی(۱۰) است. شاید بتوان گفت كه بزرگترین افتخار نظریه غزالی، در واقع بینی سیاسی آن است و او می كوشد شرایط سیاسی زمان خود را با بیانی كه با عقاید سنتی اهل سنت هماهنگی داشته باشد، توضیح دهد. منابع: ۱- حناالفاخوری و خلیل الجر، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمه عبدالمحمد آیتی، انتشارات علمی و فرهنگی، ص ۵۱۸ ۲- همان منبع، ص ۵۸۷-۵۸۸ ۳- نصر، سید حسین، سه حكیم مسلمان، ترجمه احمد آرام، انتشارات امیركبیر، تهران ۱۳۷۱، ص ۶۳ ۴- غزالی، احیاء علوم الدین، ترجمه مؤیدالدین محمد خوارزمی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران ۱۳۶۴، ص ۴۴ و به بعد ۵- خوزی، م. نجار. سیاست در فلسفه سیاسی اسلامی، ترجمه فرهنگ رجایی، مجله معارف، دوره چهارم، شماره ۳، ۱۳۶۶، ص ۷۷-۷۸ ۶- همان منبع ص ۷۳ ۷- لمبتون، آن، نظریه های دولت در ایران، ترجمه چنگیز پهلوان، انتشارات گیو، تهران ۱۳۷۸، ص ۲۳ ۸- و.و بارتولد، خلیفه و سلطان، ترجمه سیروس ایزدی، انتشارات امیركبیر، تهران ۱۳۷۷ ص ۳۵ ۹- عنایت، حمید. نهادها و اندیشه های سیاسی در ایران و اسلام، انتشارات روزنه، تهران ۱۳۷۸ ص ۱۵۸ ۱۰- محمودی، سیدعلی، كاوش عناصر نظریه دولت در اندیشه سیاسی امام محمد غزالی، مجله نامه فرهنگ، سال نهم، دوره سوم و شماره ۲ و ۳ سال ۱۳۷۸ ص ۱۶۲ |
نویسنده:عظیم ایزدی
یعنی نیمه دوم قرن پنجم هجری قمری كه جهان اسلام شاهد لشكركشیهای تركان سلجوقی و ضعف مفرط خلفای عباسی بغداد و نیز یك نوع واكنش شدید و افراطی نسبت به عقلگرایی ابن سینا و كلام معتزلی بوده است.
همچنین در این عصر، جنگهای صلیبی با مسیحیان نیز آغاز میشود كه این وقایع به حدی تأثیرگذار بوده اند كه شاید قرون بعدی و تحولات آن به نوعی ریشه در همین نیم قرن سرنوشت ساز داشته است.
در این عصر بود كه نظام الملك- وزیر مشهور سلجوقی- مدارس نظامیه بغداد را تأسیس نمود و ابوحامد محمد غزالی به همراه یگانه برادرش، احمد غزالی و پس از مرگ استاد نامدارشان- امام الحرمین جوینی- در سال ۴۷۸ هـ .ق به بغداد رفت و با موفقیت به كار فكری اشتغال ورزید و سخت مورد توجه و اقبال دانش پژوهان واقع شد.
غزالی در سال ۴۸۴ هـ .ق در مدرسه نظامیه بغداد به درجه استادی نائل شد و در بغداد محیط بسیار مناسبی برای شكوفایی خود یافت و در آنجا دانش فلسفی و فقهی خود را به كمال رسانید و حلقه درس او هر روز بیشتر گسترش یافت و فتاوی شرعی او مشهور شد.
از این دوره حیات غزالی دو اثر مهم به جا مانده است: نخست كتاب «مقاصد الفلاسفه» است كه غزالی با استادی؛ آراء حكمای مشاء مانند ابونصر فارابی و ابن سینا را در این كتاب تشریح كرده است اما هدف او از این كار این بود كه بعدها آراء آنها را مورد تردید و انكار جدی قرار دهد. كتاب مقاصد الفلاسفه در سال ۱۱۴۵ میلادی در شهر طلیطله توسط «گوندی سالینوس» به زبان لاتین نیز ترجمه شد.
غزالی در مدت اقامت در بغداد ناگهان در تمام معتقدات دینی و همه معارف حسی و عقلی خود به شك افتاد ولی این شك تنها دو ماه طول كشید و پس از آن بود كه غزالی به تحقیقی گسترده در فقه و كلام و فلسفه پرداخت و در این علوم یگانه زمان خود شد.
اما آنچه سبب شهرت غزالی در طول تاریخ گشته است، عقاید فلسفی و كتاب «مقاصد الفلاسفه» او نیست. او عقاید فیلسوفان را مایه بدعت در دین و گمراهی انسان و انحراف او از صراط مستقیم می دانست و پس از سه سال مطالعه شبانه روزی فلسفه و آگاهی از عقاید فیلسوفان- به ویژه مشائیان- دست به نوشتن كتابی زد كه بی تردید یكی از مؤثرترین آثار در روند جریان فكری و عقیدتی عالم اسلام به شمار می آید: «تهافت الفلاسفه» یا «تناقض گویی های فیلسوفان».
غزالی در این كتاب، آشكارا به خصومت و عناد با عقل محض فلسفی پرداخته است و نوك پیكان حملات خود را بیشتر متوجه فیلسوفان بزرگ عالم اسلام- ابن سینا- كرده است. البته قابل ذكر است كه مخالفت و مقابله با فلسفه قبل از غزالی نیز سابقه داشته و شماری از متكلمان- به ویژه اشاعره- و فقها و اصحاب شریعت نیز مخالفت خود را با عقل فلسفی ابراز نموده اند.
«یحیی نحوی اسكندرانی»- كه در ابتدا یك اسقف مسیحی بود و سپس به خاطر تفكر در عقیده تثلیث از مسیحیت برگشت و به دین مبین اسلام مشرف شد- همان كسی است كه در دشمنی با فلاسفه بیشترین تأثیر را در اندیشه غزالی داشته است. اما كتاب تهافت الفلاسفه غزالی در تاریخ فكری اسلام بیشترین تأثیر را در تحدید و مبارزه با فلسفه داشته است.
در تكوین روحیه ضدفلسفی غزالی می توان به اعتقادات جزمی و تعصب آمیز خواجه نظام الملك- بانی نظامیه بغداد- نیز اشاره كرد. خواجه نظام، فقیهی شافعی و متكلمی اشعری بود و اساساً هدف او از تأسیس مدارس نظامیه، تحكیم مذهب فقهی شافعی و ترویج كلام اشعری بوده است كه در رسیدن به این اهداف نیز كاملاً موفق بود و ثمره فوری این اقدامات را می توان در كتاب «تهافت الفلاسفه» غزالی شاهد بود.
تأثیر این كتاب در جهان اسلام- به ویژه اهل سنت- بسیار بسیار چشمگیر بوده است. غزالی در این كتاب بیست مسأله مهم را طرح كرده و نظرات فلاسفه را در آن موارد مردود دانسته است.
در مورد هفده مساله از آن بیست مساله موضعی نسبتاً ملایم در پیش گرفته و اعتقاد فیلسوفان را در این موارد بیشتر شبیه به عقاید معتزله و یا سایر فرق دانسته است، اما او در سه مسأله موضع بسیار شدید و سخت اتخاذ نموده و فیلسوفان را به علت اعتقاداتشان در این سه مورد تكفیر نموده است.
این سه مسأله عبارتند از:
۱- اعتقاد به قدم زمانی عالم ۲- انكار علم خداوند به جزئیات ۳- انكار معاد جسمانی.
غزالی مصرانه معتقد است كه نظر فیلسوفان در این سه مساله بر خلاف شرع و آئین مقدس اسلام است و قائل به آن، محكوم به كفر است.
باید ذكر كرد كه غزالی پیش از هر چیز یك فقیه و یك متكلم اشعری است و شاید مخالفت او با عقل فلسفی از این امر نیز ناشی شده باشد.
پس از این تألیفات، ناگهان غزالی دچار یك تحول روحی بسیار شدید شد و در سال ۴۸۸ هـ .ق، مدرسه و بغداد و زن و فرزند را رها كرد و سالك طریقت تصوف شد. او در جست وجوی یك یقین كامل- برای رهایی از شك- به عنوان ضامن حقیقت بود. غزالی به مدت ده سال به دمشق و بیت المقدس، اسكندریه، قاهره، مكه و مدینه رفت و تمام اوقات خود را صرف تأمل و مراقبه و ریاضت های صوفیانه كرد.
او در این ده سال دست به تألیف مشهورترین كتاب های خود زد كه می توان از آنها به كتاب «احیاء علوم دین»، «المنقذمن الضلال» و «كیمیای سعادت» اشاره نمود. غزالی در بین اندیشمندان اسلامی بیش از همه تألیف و تصنیف داشته است كه در رشته های منطق، فلسفه، مواعظ، تصوف، تفسیر اخلاق، ادب و كلام و فقه، صاحب آثاری چند است.
آنچه در وهله اول در حیات غزالی نظر ما را به خود جلب می نماید شیفتگی و كوشش او برای وصول به یقین است. معرفت در نظر او تنها در حسّیات و بدیهیات و ضروریات است اما او همین بدیهیات و حسیات و ضروریات را نیز به محك نقد می زند تا ببیند كه آیا آنها نیز می توانند مورد شك و تردید واقع شوند یا نه.
او در كتاب «المنقذمن الضلال» از این شك بسیار سخن گفته است تا جایی كه بعضی این كتاب را با «تأملات» دكارت مقایسه می كنند. او در این كتاب می نویسد: «عطش ادراك حقایق امور عادت من بود و از آغاز جوانی چنان كه گویی غریزه و فطرت من است و به اختیار من نیست در وجود من نهاده شده بود، تا رشته تقلید گسست و عقاید موروث از همان سن كودكی درهم شكست.» (المنقذمن الضلال، ص۹)
البته باید توجه داشت كه شك غزالی مثل شك دكارت نیست؛ زیرا غزالی در همه چیز شك كرده اما دكارت در همه چیز «فرض شك» كرده است. دكارت در شك خود به حقیقتی رسید كه دیگر در آن نمی توان شك كرد و آن وجود خودش بود، زیرا او «فكر می كرد» و فكر كردن از كسی كه موجود نباشد ساخته نیست.
دكارت معارف خود را بر این بنیان تردیدناپذیر بنا می كند ولی نجات غزالی از شك شدید خود به واسطه اقامه دلیل و برهان نیست، بلكه به خاطر نوری است كه خدای تعالی در دل او افكنده است.
نوری كه خداوند در دل او افكنده بود موهبتی است خدایی كه جز كسی كه آینه قلبش صفا یافته بدان دست نخواهد یافت. غزالی در كتاب «احیاءالعلوم الدین» كسی را شایسته این تجلی می داند كه به راه زیبای تصوف گام نهاده باشد. او در «المنقذمن الضلال» مینویسد: «طی راه تصوف فقط به علم و عمل میسر میشود.
حامل علم گذشتن از هواهای نفس و پاك شدن آدمی از صفات ناپسند و اخلاق نكوهیده است تا به درجه تخلیه قلب از غیر خدا نائل آید و به ذكر خدا متجلی گردد.» (المنقذمن الضلال، ص ۱۲)
همچنین در «جواهرالقرآن» می گوید: «خدا ما را از لغزش های نفس دور داشت و از ورطه های آن نجات بخشید.» (جواهرالقرآن، ص ۴۴)
غزالی پس از این كه از مرض شك رهایی یافت- كه این رهایی را از فضل خدا می داند- به تفحص در مذاهب گوناگون پرداخت و جویندگان حقیقت را در چهار قسم منحصر كرد: متكلمان، باطنیه، فلاسفه، صوفیه.
نتیجه علومی كه تحصیل كرده و راه هایی كه در تحقیق علوم شرعی و عقلی پیموده بود، یافتن ایمانی یقینی به ذات یگانه باری تعالی و نبوت و روز رستاخیز بود. او در مدت ده سال تصوف و سفرهای مختلف، مسایل بسیاری را كشف كرد و به رموز بی شماری آگاه شد.
او در «المنقذمن الضلال» می نویسد: «صوفیه اختصاصاً سالكان راه خدایند و سیرتشان بهترین سیرتهاست و طریقت آنها درست ترین طریقت ها و اخلاقشان پاك ترین اخلاق ها. اگر عقل عقلا و حكمت حكما و علم علمایی كه بر اسرار شرع واقفند گرد آید تا چیزی از سرّ و اخلاق ایشان را به صورت دیگری درآورد كه نیكوتر از آن باشد كه آنها درآورده اند، نتواند.
زیرا همه حركات و سكنات و ظاهر و باطنشان از پرتو مشكات نبوت مقتبس است و در همه روی زمین نوری كه بتوان از آن روشنی گرفت جز نور نبوت نیست.» (المنقذمن الضلال، ص ۳۸)
مسلم است كه بحران روحی غزالی در بغداد پایان یك مرحله از مراحل حیات و آغاز مرحله تازه ای است و این مرحله را در تاریخ فكر اسلامی اثری عمیق است؛ بدین معنی كه تصوف و حیات روحی و باطنی را در اسلام به محلی شامخ برد و در كنار فقه كه متمسك به حرف و سخن و مستند به احكام عقلی بود برای تصوف نیز جایی گشود، تا آنجا كه باید گفت به جای فقه و كلام دو علم دیگر آورد ارجمندتر از آنها و نزدیك تر به حق و آن دو یكی علم معاملت بود و دیگری مكاشفت.
غزالی مشاهده كرد كه در عهد او دین در جدال فقها و كشمكش های متكلمان غرقه گشته و خطری كه آن را تهدید می كند دو چیز است؛ یكی جدل كلامی و دیگری تعریفات پیچیده فقهی و این دو از دشمنان سرسخت دیانت قلبی و نفسی به شمارند. غزالی خواست كه به دفاع از دین برخیزد و از آن برای نفوس غذایی گوارا بسازد و این كار جز به پرورش شعور دینی میسر نیست؛ بدین طریق كه به جای پرداختن به روش های جدلی و كلامی میان آدمی و قلبش رابطه ای برقرار كند.
هرچند باید ذكر شود كه غزالی با پاره ای از صوفیه كه اعمال و آداب دینی را نفی می كردند مخالفت ورزیده است و معتقد است كه آداب دینی را برای رسیدن به كمال باید انجام داد و این آداب تنها به ظاهر نیست.
او در این باره در «احیاء علوم دین» می گوید: «آداب دین به فهم دقایق معانی حقه آنها در خشوع و اخلاص و نیت است» (احیاء علوم دین ص ۱۱۱).
او درباره طهارت نیز می نویسد: «طهارت تنها نظافت بدن نیست بدین طریق كه آب بر بدن ریزند در حالی كه اندرون آكنده از ناپاكی ها باشد، بلكه طهارت را چهار مرحله است: تطهیر ظاهر از خبائث و كثافات، تطهیر جوارح از جرائم و آنام، تطهیر قلب از اخلاق مذمومه و رذایل و تطهیر سرّ از ماسوی الله» (همانجا، ص ۱۱۱)
او معتقد است كه نماز آن نیست كه زبان چیزهایی بگوید و جسم به ركوع و سجود و قیام خم و راست شود، بلكه نماز فهم معانی و صیقل یافتن دل و تجدید ذكر خدا و رسوخ ایمان و حضور قلب است.
نظریه ای كه غزالی درباره عبادات ابراز داشته او را «زنده كننده علوم دین» گردانیده، تا آنجا كه گفته اند: «كاد الاحیاء ان یكون قرآناً»
منابع و مآخذ:
۱- الفاخوری، حنا/ الجر، خلیل، «تاریخ فلسفه در جهان اسلامی» ترجمه: عبدالمحمد آیتی، تهران، علمی فرهنگی، چ ۵ ، ۱۳۷۷.
۲- ابراهیمی دینانی، غلامحسین/ «ماجرای فكر فلسفی در جهان اسلام» ۳ جلد تهران، طرح نو، چ ،۲ ۱۳۷۹
۳- كوربن، هانری «تاریخ فلسفه اسلامی»/ ترجمه: سیدجواد طباطبایی. تهران، كویر، چ ۳ ، ۱۳۸۰
۴- ابوحامد غزالی، «الاقتصاد فی الاعتقاد»، آنكارا، ۱۹۸۵.
۵- عبدالرزاق، مصطفی، «تمهید لتاریخ الفلسفه الاسلامیه» قاهره، چ ۲ ، ۱۴۱۲ هـ .ق/ ۱۴۱۲
۶- دبور، ت.ج، «تاریخ فلسفه در اسلام»، ترجمه عباس شوقی، تهران، عطایی، ۱۳۶۲.
۷- غزالی، محمد، «مقاصد الفلاسفه» ترجمه محمد خزائلی، امیركبیر ۱۳۶۲.
نویسنده:فاطمه هاشمی
از دیدگاه ابن عربى (م 1240) و اكهارت (م 1328)، عالم همه تجلى خداست و خدا در همه عالم ظهور دارد . عارف به این حقیقت پى برده و در كوه و دشت و دریا و صحرا، همهجا از او نشان مىبیند، بلكه بالاتر، او را مىبیند . حال جاى این سؤال است كه آیا وحدتى كه عارف از آن دم مىزند آفاقى و عینى (1) استیا انفسى و ذهنى (2) . به عبارت دیگر، آیا نظریه «وحدت وجود» بحثى وجودشناختى (3) استیا معرفتشناختى (4) و یا این كه اصالتا مقولهاى است روانشناختى (5) و مربوط به حالت روانى عارف نه عالم واقع . نزاع معروف «وحدت وجود» و «وحدت شهود» مربوط به همین بحث مىشود .
ابن عربى و اكهارت معتقد به «انحصار وجود» در خداوندند و این كه غیر خدا واقعا «هیچ» است . پس مسلما اگر بخواهیم براى این نظریه نامى انتخاب كنیم بهتر از «وحدت وجود» عبارتى را نخواهیم یافت; اصطلاحى كه خود ابن عربى و اكهارت به كار نبردهاند، ولى پس از آنان، به خصوص در میان شاگردان مكتب ابن عربى، رایجشده است .
اما این نظریه و این تعبیر از یك طرف، با آن چه ما ناعارفان در فهم عرفى و روزمره خود درك مىكنیم ناسازگار است و از سوى دیگر، با اعتقاد متدینان به تقدیس خدا و تنزیه او از صفات خلق تضاد دارد از این رو، از یك سو، مخالفان عرفان، مانند ابن تیمیه، ضمن رد این نظریه آن را وسیلهاى براى حمله و انتقاد به عرفا قرار دادهاند و از سوى دیگر، جمعى از عارفان و متعرفان و دوستداران عرفان در صدد توجیه آن برآمدهاند، به نحوى كه مقبول طبع ناعارفان متدین واقع شود; مثلا قاضى نورالله شوشترى در توجیه عبارت معروف ابن عربى، یعنى «سبحان من اظهر الاشیاء و هو عینها» آورده است:
مرجع ضمیر «هو» در جمله «هو عینها» ، ذات الهى نیست، بلكه مرجع آن ظهورى است كه از فعل «اظهر» گرفته شده و معناى جمله با این فرض چنین است: تقدس و پاكى خداوندى را سزد كه كائنات را به منصه ظهور رسانید و این ظهور عین اشیاء است . (6)
مشاهده مىشود كه این تاویل چقدر با تصریحات ابن عربى بر وحدت حق و خلق فاصله دارد، صرفنظر از آن كه با ظاهر عبارت نیز ناسازگار است .
یكى از راههاى توجیه نظریه «وحدت وجود» تاویل آن به «وحدت شهود» است . این اصطلاح از زمان شیخ احمد سرهندى (7) (م 1624 میلادى) وضع شده و هدف آن گریز از انتقادات امثال ابن تیمیه بر مكتب وحدت وجود بوده است . (8) قبل از او نیز هرچند این اصطلاح رایج نبوده، به معناى آن توجه مىشد . نظریه «وحدت شهود» بحث «وحدت» ر از جنبه عینى به جنبه ذهنى برده و مدعى است كه این مسئله مربوط به حالتى روانى است كه عارف در هنگام تجربه عرفانى، خویشتن را با آن مواجه مىیابد . بدین معنا كه وى همه چیز را یكى مىبیند، ولى در هنگام «تعبیر» چهبسا دچار سوءتعبیر شده، طورى از آن تجربه یاد كند كه موهم «وحدت وجود» باشد و حال آن كه آن تجربه چیزى بیش از «وحدت شهود» نبوده است . بیشتر انتقادات شیخ علاءالدوله سمنانى بر ابن عربى نیز از همین بعد است . (9)
بعضى از مستشرقان مانند ماسینون نیز به تفاوت و تمایز «وحدت وجود» و «وحدت شهود» پر و بال دادند; مثلا مدعى شدند كه «وحدت وجود» حالتى ایستا و «وحدت شهود» حالتى پویا دارد; «وحدت وجود» با معرفت و «وحدت شهود» با محبتسر و كار دارد، در هر حال، وحدت شهود به شرع و دین نزدیكتر است . (10) مسلما آنان حلاج را به عنوان اسوه «وحدت شهود» و ابن عربى را به عنوان نماینده «وحدت وجود» در ذهن داشتهاند . نیكلسون و شاگردانش نیز بر همین روش پیش رفتهاند، چنان كه یكى از آنان مىگوید:
ابن عربى مؤسس وحدت وجود است . . . ، زیرا اقوالى كه از امثال بایزید و حلاج و حتى ابن فارض كه معاصر ابن عربى است، نقل شده، در نظر من، دلیل بر وحدت وجود نیست، بلكه آنان به واسطه حبشان به خدا، از خویشتن و آن چه ماسوى الله است فانى شدند و در وجود، غیر او را ندیدند; و این وحدت شهود است نه وحدت وجود; فرق استبین جوشش عاطفه و شطحیات جذبه از یك سو و نظریهاى فلسفى در الهیات از سوى دیگر . (11)
اینان به این ترتیب، حتى مقام عرفانى ابن عربى را منكر شدهاند و او را بیانگر «وحدت وجود» ى دانستهاند كه از تاملات فلسفى برخاسته است نه «وحدت شهود» ى كه از جذبات الهى حاصل شده باشد .
بعضى از نویسندگان نیز همین امر را درباره اكهارت صادق دانسته مدعى شدهاند كه «محتواى تعبیر اكهارت با شهود عرفانى كه در آن عارف ملكوت خدا را شهود كرده و هر چیز دیگر و از جمله خود را كاملا از یاد برده و در خدا فرو مىرود، متفاوت است» . (12) منظور این نویسنده بیان تفاوت اكهارت با عارفانى چون ریچارد اهل سن ویكتور (13) است كه در جذبه مستغرق شدهاند . (14)
ولى از سوى دیگر، بعضى مانند عبدالوهاب شعرانى، ساحت مقام ابن عربى را از اندیشه وحدت وجود مبرا دانسته او را راوى حالات عرفانى خویش كه از جذبه و وحدت شهود حاصل آمده است، قلمداد كردهاند . شعرانى در پاسخ به این انتقاد كه چرا ابن عربى در آثارش گفته است موجودى جز خدا نیست (لا موجود الا الله)، چنین پاسخ داده است:
اگر واقعا شیخ چنین گفته باشد كه موجودى جز خدا نیست، چنین چیزى را هنگامى بر زبان آورده كه كائنات در حین شهود حق، در نظرش متلاشى شدهاند . چنانكه ابوالقاسم جنید گفته است كه هر كه حق را ببیند خلق را نخواهد دید . (15)
جمعى از شاگردان اكهارت نیز كه مشرب عرفانى داشتهاند وقتى محاكمه او و برخورد كلیسا را دیدند ناچار شدند كه وحدت وجود وى را به وحدت شهود برگردانده آن را توجیه كنند . تاولر (16) ، شاگرد بزرگ اكهارت، درباره وحدت و یا اتحاد با خدا كه در كلام اكهارت آمده است، مىگوید: «من نمىگویم كه هرگونه تمایزى بین خدا و نفس از بین مىرود; بلكه نفس چنین تمایزى را نمىبیند . » (17) چنان كه ملاحظه مىشود وى بحث را از مقوله وجود شناختى به مقوله روانشناختى برده و در واقع، «وحدت وجود» را به «وحدت شهود» تبدیل كرده است . سوزو (18) بزرگترین شارح اكهارت نیز در بحث «وحدت و یا اتحاد با خدا» همواره بر سه اصل تاكید مىكند:
«1- وحدت به معناى یگانگى ذوات با ذات خدا نیست . 2- وحدت صرفا آگاهى عارف را به غیر خدا از میان مىبرد، نه واقعیت تمایز وجودى خدا و خلق را . 3- نفس صرفا از راه لطف (19) با خدا متحد مىشود نه از طریق سرشت (20) . » (21)
چنان كه ملاحظه مىشود در اصل دوم، «نیستى غیر خدا» را براى عارف نه به معناى «نبودن» ، بلكه به معناى «ندیدن» ، تفسیر كرده است و این شبیه همان سخن جنید است كه از قول شعرانى نقل شده كه: هركه حق را ببیند خلق را نمىبیند . »
در آثار خود ابن عربى و اكهارت نیز، شواهدى مىتوان یافت كه با «وحدت شهود» موافقتر به نظر مىآیند تا با «وحدت وجود»:
1 . گزارشهایى كه ابن عربى از تجربه عرفانى خود به دست مىدهد حكایت از آن دارد كه وى در حالت جذبه و استغراق در حق، از هرچه غیر خداست محو شده و غیر او را نمىبیند; مثلا در بحث نماز مدهوش و مغمى علیه مىگوید:
مدهوش صاحب حالى است كه جلال خداوند او را به فنا رسانده و یا جمال حق وى را ربوده و در هر حال، از طور عقل خارج شده باشد . . . من خود مدتى در این حال مقیم بودم . . . و (در نماز) به هیچ چیز دیگرى (غیر از خدا) علم نداشتم . (22)
در موضع دیگرى، حالت جذبه و فنا از خویش را حالتى مىداند كه باعث مىشود شاهد به نحوى در مشهود مستغرق شود كه هیچ چیز دیگرى - غیر از مشهود - در وى تاثیر نكند . (23) این مشهود ممكن استحتى چیزى غیر از حق تعالى باشد . در این مورد، ابن عربى از یكى از استادان «نحو» یاد مىكند كه با وى آمد و شد داشته، لیكن امكان حالت «فنا» را منكر بوده است . ولى روزى واقعهاى براى این شخص رخ داده كه طى آن معناى «فنا» را چشیده است . وى این واقعه را براى ابن عربى چنین تعریف مىكند كه هنگامى كه سپاهیان اسلام از اندلس به شهر فاس وارد مىشدند همراه با مردم به استقبال آنها رفته، ولى هیبت و عظمت امیر لشكر (امیرالمؤمنین) چنان وى را گرفته است كه مىگوید:
از نفس خویش و از همه سپاه و هر چه انسان حس مىكند فانى شدم، به طورى كه صداى كوبیدن طبلها و دهلها و شیپورهاى جنگى را - با وجود كثرتشان - و نیز سر و صداى جمعیت را نمىشنیدم و با چشمم هیچكس از عالم را غیر از شخص امیر لشكر (امیرالمؤمنین) نمىدیدم . . . حتى به نفس خود نیز آگاهى نداشتم و نمىدانستم كه دارم به امیر لشكر مىنگرم; بلكه به واسطه نظرم به او، از خودم و از همه حاضران فانى شدم . (24)
آنگاه ابن عربى این حالت را براى آن شخص چنین توضیح مىدهد:
پس مشخص شد كه فنا حق است و حالى است كه شخص فانى را از این كه چیز دیگرى (غیر از مشهود) در او تاثیر كند، حفظ مىكند . اى برادر! این فناى در مخلوق است (كه چنین تاثیرى دارد)، اما درباره فناى در خالق چه مىتوان گفت . (25)
اكهارت نیز از نوعى حالت روانى سخن مىگوید كه با آن چه در بالا آمد بىشباهت نیست:
هر كه خدا را با الوهیتش ادراك كند و حقیقتخدا در درونش جلوهگر باشد، خدا در همه چیز برایش تجلى خواهد كرد . همه چیز براى او خداگونه شده، خدا را مىنمایاند . خدا دائما در جان این شخص حضور دارد و وى مانند تشنهاى خواهد شد كه در هر جا و با هر چیز كه باشد، اندیشه آب از او جدا نخواهد گشت . . . یا مانند كسى كه چیزى را با تمام وجود دوستبدارد، به نحوى كه هیچ چیز دیگر محرك او نبوده و برایش لذتبخش نباشد; تنها تمناى آن شىء را داشته، چیز دیگرى را جست و جو نكند . در این صورت، هر جا كه باشد و با هر كه باشد و هر چه كند آن معشوق از نفسش بیرون نخواهد شد و او را در همه جا مىبیند . هر چه عشقش شدیدتر باشد این حضور و این تجلى شدیدتر خواهد بود . (26)
2 . بعضى از تمثیلاتى كه ابن عربى و اكهارت براى بیان كیفیت ادراك «وحدت» به كار مىبرند موهم «وحدت شهود» است نه «وحدت وجود» ; مثلا ابن عربى در بیان حدیثى كه مىفرماید: «بین حق و خلق حجبى در كار است كه اگر رفع شوند، جلال وجه خدا آن چه را از خلق به چشم مىآید، مىسوزاند . » (27) مىگوید:
این سوزاندن عبارت است از اندراج نور پایینتر - كه خلق در آن و یا عین آنند - در نور بالاتر، مانند اندراج نور ستارگان در نور خورشید، چنان كه در مورد ستارهاى كه تحتشعاع نور خورشید قرار مىگیرد، با آن كه نور در ذات ستاره وجود دارد، مىگویند سوخته و محترق شده است . منظور معدوم شدن نیست، بلكه تبدل حال است . (28)
یعنى همچنانكه نور ستارگان در برابر ظهور نور خورشید دیده نمىشود، هنگام تجلى حق نیز خلق دیده نمىشوند . در این جا شهودى براى عارف دست مىدهد كه به تعبیر ابن عربى در آن شهود:
آثار و اعیان قابله از صاحب این شهود نفى مىشوند، در حالى كه فىنفسه موجودند و فانى نشدهاند و همانى هستند كه بودند، اما در حق صاحب این شهود محو شدهاند . پس مشهودى غیر از خداى تعالى نمىماند . موجودات از دیدگاه صاحب این مقام غایب شده در وجود حق مندرج مىشوند، مانند وقتى كه ستارگان به واسطه طلوع نیر اعظم خورشید از دیدگاه این شخص غایب مىشوند و وى قائل به فناى آنها از وجود مىشود، در حالى كه در نفسالامر (نور) آنها فانى نشده است . (29)
البته اكهارت كمتر از ابن عربى بحث از شهود را به میان مىآورد، ولى گهگاه تمثلاتى را به كار مىبرد كه به آن چه اخیرا از ابن عربى نقل شد قریب است، چنان كه مىگوید:
خورشید در شب هم مىتابد، ولى پوشیده است، ولى در هنگام روز خورشید مىتابد و همه نورهاى دیگر را تحتالشعاع قرار داده مىپوشاند . كارى كه نور الهى انجام مىدهد همین است كه بر همه نورهاى دیگر فایق آمده، آنها را مىپوشاند . (30)
اكهارت در تمثیل دیگرى باز هم از تشبیه به خورشید استفاده مىكند، ولى با بیان متفاوتى كه «وحدت شهود» را به زیبایى تصویر مىكند . وى از حالى براى انسان سخن مىگوید كه:
در این حال، در هر چیزى كه مىبیند و یا مىشنود (هر چه باشد) خدا را مىبیند . تو در این حال، در همه اشیا هیچ چیز جز تجلى او را نمىتوانى درك كنى . هر چیزى براى تو رایحه الهى دارد، زیرا تنها خدا در چشم نفست نشسته است; مثلا اگر زمانى طولانى به خورشید نگاه كنیم، پس از آن به هر چیز دیگرى غیر از خورشید بنگریم تصویر خورشید را در آن خواهیم دید . به همین سان نیز همه چیز براى تو خداى صرف خواهد شد، زیرا در هر چیزى تنها او را مىبینى . (31)
علىرغم همه مطالبى كه گفتیم، اگر وحدت شهود را به گونهاى تعریف كنیم كه در تقابل با «وحدت وجود» باشد، در این صورت، حق آن است كه نظریه ابن عربى و اكهارت نه «وحدت وجود» است و نه «وحدت شهود . » اما به تقریرى كه از «وحدت شهود» خواهیم دید، درباره آن دو عارف، باید گفت كه وحدت شهود آنان همان وحدت وجود است .
این سؤال كه آیا شهود عارف جنبه عینى دارد یا ذهنى، براى خود ابن عربى نیز مطرح بوده است، چنان كه در تنوع صور و كثرت تجلیاتى كه عارف خود را با آن مواجه مىبیند این سؤالات براى ابن عربى پیش مىآید كه:
عین عالم بازگشتش به چیست؟ هنگامى كه خدا بر تو تجلى مىكند چه چیزى از او مشهود است؟ اختلاف و تغایر تجلى به چه چیزى بازمىگردد؟ آیا بازگشتش به تغایر ادراك توست، بدین معنا كه رؤیت تو دگرگونى مىپذیرد هرچند خود تجلى فىنفسه مختلف نیست؟ و یا (برعكس، این اختلافات) به تنوع تجلى و به نسبتبرمىگردد نه به تو ونه به او؟ (32)
چنان كه پیداستسه توجیه براى تنوع و تكثر وجود دارد: یكى این كه كثرت كاملا ذهنى (33) بوده و فقط به نوع ادراك عارف (شاهد) برگردد . دیگر آن كه كاملا عینى (34) باشد و به مشهود (خدا) برگردد نه شاهد (عارف) . سوم آن كه این كثرت به هیچكدام از شاهد و مشهود برنگردد، بلكه به «نسبت» بازگردد كه در این صورت، نه عینى است و نه ذهنى (35) . در توضیح این مطلب ابن عربى این امر را مربوط به نوعى ادراك به نام «خیال» مىداند . وى درباره اختلاف صور و دگرگونى تجلیات مىگوید:
حكم خیال همواره همراه انسان است . . . این امر خیال نامیده مىشود، زیرا مىدانیم كه به ناظر برمىگردد نه به خود شىء فىنفسه . پس شىء فىنفسه ثابت و بر حقیقتخویش باقى است و متبدل نمىشود، زیرا حقایق متبدل نمىگردد و براى ناظر در صور متنوع ظاهر مىشوند . این تنوع نیز حقیقت است و از تنوعش متنوع نشده قبول ثبات نمىكند . (36)
البته عبارتش ممكن است موهم نوعى ایدهآلیسم باشد، ولى مراد او از خیال بودن عالم، بر این مبنا استوار است كه از نظر او «خیال» را نه مىتوان به معناى متعارف عینى دانست و نه ذهنى . در این جا این نكته را نیز تذكر مىدهیم كه همان طور كه از عبارت ابن عربى پیداست اگر قرار باشد چیزى به «خیال» برگردد، «كثرت» است نه «وحدت» .
براى روشنتر شدن موضوع بار دیگر به «وجود» بازمىگردیم . وجود براى عارف معنایى فراتر از «وجود» براى فیلسوف دارد . «وحدت» نیز در این جا با «وحدت» در فلسفه و منطق متفاوت است . یكى از محققان گفته است كه در این جا وجود براى عارف، «چیزى است كه با آن فكر مىكند نه درباره آن فكر مىكند . . . ، لذا عارف در ادراك خویش، خود را با متعلق ادراك یكى مىبیند . » (37) همین نویسنده ابتدا مثال ملموسى از زندگى روزمره مىزند كه با نقل قول ابن عربى از آن استاد نحوى بىشباهت نیست: «در هنگام خواب یا هنگامى كه مجذوب یك كتاب یا نمایشنامه و یا غیر آن مىشویم، شخص از تجربه خویش غافل است . وى تمام توجه و آگاهى خویش را وقف خود متعلق ادراك مىكند . » (38) سپس در صدد توجیه تجربه عرفانى عارف برآمده، مىگوید: «در وحدت عرفانى، متعلق تجربه خداست . به نظر من، مجذوب شدن و فرورفتن در ادراك عبارت است از اتحاد با متعلق آن . همان طور كه ممكن است كسى خود خویش را در خواب دیده و خویشتن را به صورت متعلق ادراك رؤیت و شهود كند، به همینسان، اتحاد عرفانى تجربهاى واقعى است كه عبارت از یگانه شدن با متعلق ادراك است و چون متعلق ادراك در این جا خداست، عارف دم از یگانگى با خدا مىزند . » (39)
نویسنده دیگرى این سؤال را مطرح مىكند كه در حالت عرفانى هنگامى كه عارف مجذوب شده، وحدت را تجربه مىكند، چه دارد یا معرفتشناختى؟ (41) اما بحث نمىتواند همان معناى معرفتشناختى متعارف را داشته باشد، چرا كه عقل نمىتواند خدایى را كه فوق عقل است ادراك كند، پس «اگر واقعیتى را كه عارف از آن دم مىزند چیزى فراذهنى بدانیم به خطا رفتهایم . وقتى كه مدرك و مدرك یكى شدند دیگر - برخلاف ادراكات معمولى - بین ذهن (42) و عین (43) ، فاصلهاى نیست . نفس در این جا به جاى تامل بر (44) وجود، بودن با (45) وجود را تجربه مىكند . » (46)
همان طور كه بعضى از محققان نظر دادهاند وقتى مدرك در مدرك جذب و فانى شود، از وحدت مدرك و مدرك سخن مىگوییم، لیكن این وحدت «با هیچ یك از وحدتهایى كه ما مىشناسیم و در منطق با آن سر و كار داریم، یكى نیست . » (47)
به هر حال، فیلسوف به «وجود» با روش فكرى و عقلى نظر مىكند و به دنبال «علمالیقین» است و همواره خود را از متعلق ادراك (وجود) جدا مىبیند، لیكن عارف در پى «حقالیقین» و متحقق شدن به «وجود» و در نتیجه، یگانه شدن با متعلق ادراك است . براى عارف «یافتن وجود» و «وجود یافتن» یكى است و این یافتن از طریق كشف و شهود است نه از راه فكر و نظر . به قول خواجه عبدالله: «علم حكمت آئینه است و علم حقیقتیافت وجود است . » (48) و نیز از قول یكى از عرفا مىگوید: «صوفى وجدش وجودش است . » (49) بىمناسبت نیست كه به كلمات قشیرى نیز در این زمینه اشاره كنیم . وى از سه مرحله انتساب به وجد و وجدان تحت عنوان تواجد، وجد و وجود یاد مىكند و هر یك از آنها را چنین توضیح مىدهد:
تواجد، وجد آوردن بود به تكلف به نوعى اختیار; و خداوندش را كمال وجد نبود كى اگر كمال وجدش بودى واجد بودى . . . ، پس از این، وجد بود; و وجد آن بود كه به دل تو در آید بى تكلفى تو . . . ، اما وجود پس از آن بود كه از درجه وجد درگذرد; وجود نبود، مگر پس از آن كه بشریت مرده گردد، زیرا كه بشریت را نزدیك سلطان حقیقتبقا نباشد . . . و اندر این معنا گفتهاند:
وجودى ان اغیب عن الوجود
بما یبدو على منالشهود (50)
تواجد مبتدیان را بود و وجود منتهیان را; وجد واسطه بود میان نهایت و بدایت . از استاد ابوعلى دقاق شنیدم كه گفت: تواجد بنده را به وجود برد، وجد موجب استغراق بنده بود و وجود موجب هلاك بنده بود . (51)
اما چون صوفیان غیر خدا را نیست مىدانند و خدا را «هست» ، پس، از بین رفتن این نیستى عبارت از ادراك آن هستى و متحقق شدن به اوست . باز هم خواجه عبدالله مىگوید:
در تجلى سلطان معرفت جز یكى فرا دید نیاید دیگر همه بیهانه (52) . . . به نیست هستیافتن محال است و ناشناخته جوینده بر خود وبال است (53) . . . آن كه گفت تو را یافتم از خود برست، نه به غایب حاضر جویند، نه به نیست هست . (54)
بدین ترتیب، ادراك عرفانى از نظر صوفیه نوعى ادراك است كه در آن جا مدرك و مدرك یكى است . ابن عربى نیز كه وارث بزرگ میراث صوفیه استبر همین طریق سلوك كرده است . وى فلاسفه را «اهل نظر» مىنامد; یعنى كسانى كه وجود برایشان جنبه عینى و آفاقى دارد و با روش فكرى و عقلى بدان نظر مىكنند . اما عرفا را كسانى مىداند كه فاصله وجود عینى و ذهنى، آفاقى و انفسى برایشان از بین رفته و با دریافت وجود بدان متحقق شدهاند . این است كه آنان را «محقق» مىخواند . در موارد متعدد از این دو طایفه چنین یاد مىكند:
عوام از اهل اسلام اهل تقلید و اهل نظرند . . . خواص اهلالله كه اهل طریق خداوندند متحققان و اهل كشف و وجودند . (55)
وى همچنین معتقد است كه «اصحاب افكار از اهل نظر و دلیل» به كنه معرفت وجود پى نمىبرند (56) و «این سرى استشریف كه شاید در آخرت اگر خدا بخواهد با شهود بدان واقف شوى، در حالى كه محققان در این دنیا بدان نایل آمدهاند . » (57)
در جایى دیگر از فتوحات بحث از كثرت و به خصوص كثرت علل را مربوط مىداند به: «اصطلاحى كه عقلاى اهل نظر وضع كردهاند . . . اما نزد محققان ثابت است كه در هستى غیر از خدا وجودى نیست . » (58) در موضعى دیگر، مسافران طریق الهى را سه طایفه مىداند: 1- مسافر راه دریا، 2- مسافر راه خشكى، 3- مسافرى كه بین دریا و خشكى جمع كرده است . اما مسافر دریایى «اهل نظر در معقولات» و مسافر زمینى «اهل ظاهر» هستند، لیكن «مسافرى كه بین خشكى و دریا جمع كرده است محققان اهلالله از صوفیهاند كه اصحاب جمع و وجود و شهود (59) هستند . » (60)
ملاحظه مىشود كه براى ابن عربى شهود و وجود یكى است . «یافتن وجود» همان «وجود یافتن» است . وى به دنبال ذوق و چشیدن خود وجود (خدا) است نه مفهوم آن، لذا وحدت وجود براى او قابل تبدیل به وحدت شهود است . (61) وى این ذوق و چشیدن را به «وجد» مرتبط مىداند:
وجد نزد طایفه عرفا عبارت از آن احوالى است كه در قلب پیدا مىشود و عارف را از شهود خویش و شهود هر كه در كنار او حاضر است فانى مىگرداند (62) . . . وجود نزد قوم صوفیه عبارت از وجدان حق در وجد است . مىگویند اگر صاحب وجد باشى، ولى در این حال، حق مشهود تو نباشد، پس صاحب وجد نیستى، زیرا حق را در آن نیافتهاى; حال آن كه این شهود حق است كه تو را از شهود خود و شهود دیگران فانى مىگرداند . (63)
پس وجود و وجدان براى ابن عربى یك معنا دارد . وى اختلافات در وجود را به اختلافات در وجدان و آن را نیز به تفاوت استعدادها برمىگرداند . (64) بنابراین، ادراك عارف از هستى به یك معنا عبارت از فنا و نیستى اوست:
اگر امر ناگهانى وارد شود و عرفا را از شهود خویش و آگاهى به این كه اهل وجدند و از آگاهى به هر محسوس دیگرى فانى گرداند; این امر نزد قوم «وجد» نامیده مىشود (65) . . .
وجود حق عین تحقق یافتن وجد من است
پس من با وجود یافتن، از آن فانى مىشوم
و حكم وجد هر چیزى را از من فانى مىگرداند
اما به كنه خود وجد پى برده نمىشود
وجدان وجود به هر وجه و صورتى كه باشد
از جانب اوستخواه توام با حال باشد و خواه بدون حال (66)
براى اكهارت نیز وجود دستیافتنى است نه صرفا شناختنى، لذا «شهدا حیات را از دست مىدهند تا وجود را به كف آورند . » (67) از دیدگاه وى نیز رؤیت و شهود خداوند همان تحقق یافتن به وجود خداست:
عدهاى از عوامالناس خیال مىكنند كه خدا را چنان خواهند دید كه گویى او در آن جا ایستاده باشد و آنان در این جا، ولى چنین نیست . خدا و من یكى هستیم (68) . . . من براى این كه او را بشناسم باید جز او چیزى نباشم و او نیز جز من چیزى نباشد; یعنى خدا باید همان من باشد و من همان خدا باشم و آنقدر وحدت در كار باشد كه آن او و این من یك هستى باشیم . (69)
از نظر وى تحقق به هستى و دریافت هستى از سوى عارف مساوى با فناى اوست . به همین جهت، دیدن حقیقت (خدا) كمال نهایى نیست، چرا كه هنوز دلالتبر وجود عارف مىكند، زیرا:
تا وقتى كه در حال نگاه كردن به آن هستیم در آن نیستیم . هنگامى كه كسى شیئى را تحتشهود و ملاحظه دارد با آن یكى نیست . جایى كه هیچ كس جز «احد» در كار نباشد هیچ چیز غیر او دیده نمىشود . پس هیچ كس نمىتواند خدا را ببیند، مگر آن كه كور باشد و نمىتواند او را درك كند، مگر آن كه غافل باشد و نمىتواند او را بفهمد، مگر آن كه جاهل باشد (یعنى عقل و ادراك و رؤیتباید از بین برود. (70)
وى همین تحقق به وجود را در نظر داشته است، آن جا كه بین سعادتى كه از واجد بودن خود خدا بدست آید و سعادتى كه در آن خدا متعلق ادراك باشد، فرق مىگذارد:
بعضى از اندیشمندان مدعىاند كه سعادت نفس از عشق نشات مىگیرد و بعضى بر این باورند كه سعادت در رؤیتخداست . اما من مىگویم كه انسان كامل (71) همه وجود و حیات و سعادت خود را صرفا از خدا، با خدا و در خدا اخذ مىكند نه از شناختخدا، شهود خدا و یا عشق ورزیدن به خدا . . . بنابراین، خود را از همه تعلقات بزداى و خویشتن را از هر بندى آزاد كرده در وجود قرار بده . (72)
از آن چه گفته شد به نتایج زیر مىتوان رسید:
1- از دیدگاه ابن عربى و اكهارت، چون شهود و وجود یكى است، پس «وحدت شهود» همان «وحدت وجود» است . در این میان، كلمه «وجود» كه با وجد و وجدان همریشه است و به معناى «بودن» و «یافتن» استعمال شده، براى ابن عربى تعبیر مناسبى است كه با به كار بردن آن، دوگانگى بین شهود و وجود، مدرك و مدرك و ذهن و عین را از میان بردارد . (73) بنابراین، تفاوت مهم او با فلاسفه این است كه وجود نزد او صرفا «بودن» نیست، بلكه یافتن خداستبه وسیله خود خدا و یا خلق خدا و مرادف استبا كشف و شهود . (74) به همین سبب، در موارد متعدد وجود و شهود را قرین و مترادف یكدیگر دانسته و استعمال مىكند: «باید مطابق آن چه وجود و شهود اعطا مىكند سخن گفت و وهمیات امكان عقلى را ترك نمود . » (75) چنان كه دیدیم در مواضع متعددى عرفا را «اهلالكشف و الوجود» مىخواند . (76) مشخص است كه در این موارد، وجود به معناى بودن نیست، بلكه مرحله خاصى از تجربه عرفانى است كه یعنى علماى بالله تجلى او را از طریق شهود و وجود دریافت مىكنند . (78) در متن زیر وجود دقیقا به معناى یافتن و موجود به معناى یافتشده، به كار رفته است:
عرفا . . . اهل شهود در وجودند و وجود صرفا به خاطر حدوث احكام به آنها اضافه مىشود . ظهور نمىیابند، مگر در موجود یافتشده (79) .
بى مناسبت نیست كه تحلیل بعضى از محققان را در این مورد براى روشنتر شدن موضوع بیاوریم:
زبان عربى مثل سایر زبانهاى سامى براى تعبیر بودن، (80) فعلى ندارد . (81) اصطلاح عربى وجود كه غالبا به صورت هستى (82) و یا هستى داشتن (83) ترجمه مىشود به معناى یافتن و یا یافتشدن (84) است . . . در انتهاى طریق این تنها خداوند است كه حاضر و یا این كه پیدا و یافتهشده است . بنابراین، وحدت وجود را نمىتوان به سادگى «وحدت هستى» (85) تفسیر نمود، بلكه به معناى وحدت تحقق هستى و وجود یافتن (86) و ادراك این عمل است . بعضا این واژه تقریبا با شهود نیمه مترادف مىشود، به نحوى كه اصطلاحات وحدت وجود و وحدت شهود . . . قابل جابجایى است . (87)
2- در بعضى موارد ابن عربى وجود را در مقابل شهود قرار مىدهد . معمولا در این موارد وجود متعلق به خدا و شهود متعلق به عبد است كه دو روى یك سكهاند . خدا در همه چیز حاضرست و خودش را در همه چیز مىبیند و بشر به اندازه استعداد خود حضور او را در همه چیز شهود مىكند . وجود متعلق به باطن (حق) و شهود مربوط به ظاهر (خلق) است . (88) ابن عربى خود مىگوید:
هر چه در وجود استحق و هر چه در شهود استخلق است (89) . . . خداىتعالى در وجود سریان دارد، پس غیر از كسى كه محدود است او را انكار نمىكند . اهلالله تابع كسى هستند كه اهل او محسوب مىشوند و حكم او بر آنها جارى مىشود . حكم خدا عدم تقید است، پس براى او عموم وجود و براى اهلش عموم شهود است . كسى كه وجود او را مقید سازد شهود خویش را مقید ساخته و از اهلالله نیست . (90)
به همین سبب، اهلالله مىخواهند كه وجود را از خود نفى كرده تنها به خدا نسبت دهند و خود صرفا شهود را كه از آن خلق است دارا باشند: «پس اهلالله طالب شهود نیستند، مگر براى فناى از وجود . » (91) لیكن غایت قرب و بالاترین درجه در عرفان آن است كه عبد بتواند بین شهود و وجود جمع كند:
عبد مقامى بالاتر از این ندارد، زیرا در این جا به واسطه ظهور مقامش، در وجود عینش «وجود» پیدا مىكند، در حالى كه مندمج در حق است و از هر جانب محاط اوست . . . و غایت قرب همین است . هنگامى كه ابویزید - قبل از این كه این مقام را شهود كند - حیران شد، به پروردگارش گفت: پروردگارا! با چه چیز به سوى تو تقرب جویم؟ خدا فرمود: با آن چه من ندارم . گفت: اى پروردگار! چه چیز است كه تو ندارى؟ گفت: ذلت و افتقار . پس در این هنگام بایزید فهمید كه چه چیز از آن انیتحق است و چه چیز از آن انیت عبد . و داخل در این مقام شد و قرب اتم یافت و بین شهود و وجود جمع كرد، زیرا «كل شىء هالك» ، پس شهود نزد قوم فناى حكم است نه فناى عین . در این مقام، شهود است نه فنا . (92)
3- مسئله مهمى كه در این جا مطرح مىشود رابطه «وجود» و «علم» است . خداوند عین وجود و عین علم است و هر جا «وجود» و یا «علم» باشد، همان جا «خدا» تجلى یافته است . عارف با از دست دادن خود، متحقق به «وجود» ، یعنى خدا مىشود و در نتیجه، با علم خدا به جهان مىنگرد و چون خدا در «وجود» خویش همه جهان را مىیابد، پس عارف نیز هنگامى كه با این وجود وحدت یافت، همه چیز را در خود مىبیند و وحدت آفاقى را از راه وحدت انفسى درك مىكند و از راه وحدت شهود (یگانگى شاهد و مشهود) به وحدت وجود (یگانگى كل عالم) مىرسد . به این ترتیب، دوگانگى بین ذهن و عین و نیز انفس و آفاق از بین مىرود . یكى از محققان در این باره مىگوید:
هنگامى كه خودآگاهى محدود بشرى در آگاهى نامحدود و گسترده حق حل و جذب مىشود و وجودى كه در صورت «من» تبلور یافته به اصل مطلق و فراگیر خود بازمىگردد، همه صور متعین عالم عینى نیز به اصل وجود نامتعین خود بازمىگردند، زیرا ارتباطى اساسى بین حالت انفسى نفس و حالت آفاقى جهان وجود دارد . جایى كه نفس و جوهر خودآگاه در كار نیست تا اشیا را ببیند دیگر چیزى براى دیدن وجود ندارد . وقتى همه امواج دریا فرو نشیند تنها دریاست كه مشاهده مىشود . (93)
بنابراین، عارف با «فناى» خویش حكم آینهاى را پیدا مىكند كه خدا و در نتیجه، همه هستى را در خود مىبیند . و در واقع، همه چیز را در خدا مىبیند . مناسب است كه در این جا به تجربه عرفانى كه فلوطین نقل مىكند، اشاره كنیم . وى در بیان تجربه «فنا» مىگوید:
بلاتردید نباید از «مشاهده» ، بلكه به جاى آن باید از شاهد و مشهود و بلكه بىواهمه از وحدتى بسیط سخن گوییم . چه در این مشاهده میان آن دو تمییزى نمىدهیم و دوگانگى در كار نیست . . . در آن جا شاهد و مشهود یكى است . . . و سالك به وحدت مىرسد و هیچ تفرقهاى چه با خویش و چه با چیزهاى دیگر ندارد (94) . . . حتى خود نفس، از خودگسسته و به خدا پیوسته، در عین آرامش و قرار است . . . (پس) عرفا همه چیز را نه در صیرورت، بلكه در كینونت مىبینند و خودشان را در دیگرى مىیابند . هر وجود مطلقى همه جهان معقول را در بر دارد . (95) بنابراین، همه هر جا هستند . در آن جا هر كدام همه و همه هر كدامند . انسان در وضعیت فعلى «كل» نیست، ولى وقتى كه از فردیت دست كشید دو مرتبه بالا مىرود و در كل جهان نفوذ مىكند، پس با همه چیز یكى شده و همه چیز را خلق مىكند . (96)
ملاحظه مىشود كه چگونه در این جا وحدت شهود انفسى و وحدت وجود آفاقى یكى مىشوند و عارف نه تنها جهان را در خود مىیابد، بلكه خود را خالق اشیا و بلكه عین اشیا مىبیند . اكهارت نیز همین تحلیل را از «فنا» دارد و بین وحدت انفسى و آفاقى تمایزى نمىبیند . از نظر او:
مدرك خدابودن و مدرك خدابودن، رائى خدابودن و مرئى خدابودن، اساسا یكى است . . . ، مادامى كه خدا را درك مىكنیم و یا مىبینیم، مىدانیم كه این اوست كه باعث مىشود بدانیم و ببینیم (97) . . . خدابا همه چیز متحد است و تحت نام «احد» در هر چیزى هست و برعكس هر چیزى تحت نام «احد» خدا را كسب مىكند . در آن «احد» ، خدا و نفس و در واقع، خدا و همه چیز یكى مىشوند . به جز فعل وجود چیزى نیست كه در آن بودن (98) و وجود داشتن، (99) علت و معلول، والد و مولود بتوانند كنار هم قرار گرفته، یكدیگر را بیابند و ببینند، و بر یكدیگر بوسه زنند (100) . .. (در این جا) نفس خدا را بدون حجاب مىبیند . در این حالت، نفس همه وجود و حیاتش را دریافت مىكند و هر چه را خارج از ذات خداست مىآفریند . . . در آن جا چیزى غیر از وجود خدا نمىشناسد . اگر بداند یا بفهمد كه در حال شهود یا معرفتیا عشقورزیدن با خداست، . . . بدانمعنا است كه از آن حالتخارج شده و دوباره به مرحله اول بازگشته است . (101)
اكهارت بیان نمىكند كه آیا خود این حالت را یافته استیا خیر، ولى با توجه به مشرب عرفانى كه دارد و نیز اصرار او بر كتمان شهودات عرفانیش بعید نیست كه خود این حالت را چشیده باشد، ولى ابن عربى از تجربه عرفانى خود گزارش كاملا روشنى به دست مىدهد كه مبین این است كه وى هم به «وحدت شهود» و هم به «وحدت وجود» یكجا نایل آمده است:
وقتى كه به این معرفت داخل شدم تجلى برایم واقع شد، در نورى بدون شعاع; و آن نور را حقیقتا دیدم و خود را با آن نور دیدم و همه اشیا را در خویش دیدم و نیز آنها را از طریق نورهایى كه در ذات خود حمل مىكردند دیدم . . . و مشهدى عظیم یافتم كه حسى بود نه عقلى و صورت بود نه معنا (102) . . . و من حالت احتراق را چشیدهام و سوختن را در حالى كه خدا را با خدا ذكر مىكردم حس نمودم . پس او بود و من نبودم . . . و شش ساعتیا در همین حدود در این حالت ذاكر خدا به وسیله خدا بودم . سپس خدا زبانم را دوباره برگردانید و دوباره او را از طریق حضور، ذكر مىگفتم نه با او . (103)
ابن عربى علاوه بر این كه در سفرش از كثرت به وحدت، و منالخلق الىالحق، توفیق یافته، در آن جا نیز نیارمیده و بار دیگر با حق از حق به خلق بازگشته و حق را در همه چیز سارى دیده است، ضمن آن كه در وحدت آفاقى با چشم حق به خلق نگاه كرده، ولى در عین حال، مانند بعضى از عرفا حق و خلق را در هم نیامیخته است . وى پس از آن كه از نزول عارف از عالم علم به عالم خیال و از آن جا به عالم حس سخن مىگوید، مىافزاید:
و حق با نزول وى نزول مىكند و از وى جدا نیست . پس (عارف) حق را صورت تمام آن چیزهایى مىیابد كه در عالم مشاهده مىكند و او را به صورتى غیر صورت دیگر مختص و محدود نمىكند . . . و او را عین نفس خودش مىیابد و (در عین حال) مىداند كه خدا عین نفس وى و عین عالم نیست و در این مطلب دچار حیرت نمىشود، زیرا در نزولش همراه با حق، از مقامى كه شایسته اوست تحقق به صحبتحق برایش حاصل شده است . . . و این مشهدى عظیم است . (104)
4- از بعد دیگر نیز مىتوان مسئله را بررسى كرد و دوگانگى «ذهن» و «عین» را به وحدت برگردانید و آن این كه ذهن و عین دو نحوه وجود و یا دو تجلى از وجودند و چون «وجود» خداست، پس در ذهن و عین، غیر خدا تجلى ندارد . توضیح آن كه ابن عربى پس از تقسیم وجود به عینى و ذهنى و لفظى و كتبى، مىگوید:
معلومى نیست، مگر آن كه به وجهى متصف به وجود شود و سبب این امر قوت وجود است كه اصل همه اصول است و آن خداى تعالى است كه این مراتب به او ظاهر شده و این حقائق به او تعین یافته است . . . (105) هر معلومى نسبتى به حق دارد . حق نور است، پس هر معلومى نسبتى به نور دارد . . . معلومى غیر از خداى تعالى نیست . (106)
پس همان طور كه تنها موجود خداست، تنها معلوم نیز خداست و وجود و وجدان یكى خواهند بود و وحدت وجود و وحدت شهود تفاوتى نخواهند داشت . به عبارت دیگر، بازگشتحضور خدا در اعیان موجودات به تجلى حق است و متجلى و متجلىله و یا ظاهر و مظهر یكى هستند . ظهور را اگر به خدا و منبع اصلى نسبت دهیم تجلى نامیده مىشود و اگر آن را به خلق و عبد اضافه كنیم كشف و شهود نامیده مىشود . (107) به قول ابن عربى: «تجلى خدا نزد قوم عبارت است از آن چه از انوار غیوب بر قلب كشف مىشود . » (108) خدا بر خلق تجلى مىكند و در این تجلى خلق او را شهود مىنمایند; یعنى او را مىیابند و چون خدا همان وجود است، پس یافتن او همان یافتن وجود و یا «وجود یافتن» است، لیكن تجلى خدا دائم است . در نتیجه، شهود و وجود یافتن دائم است . به قول ابن عربى: «وجود و ایجاد منقطع نمىشود، پس در عالم چیزى جز وجود و شهود در دنیا و آخرت، بدون انتها و انقطاع نیست، بنابراین، اعیانى هستند كه ظاهر شده، اما دیده مىشوند . (109)
خدا علاوه بر تجلى وجودى - كه با آن در «عین» به اسم لطیف ظاهر مىشود - داراى تجلى شهودى است كه به اسم خبیر در «علم» ظهور مىیابد . (110) حال وقتى كه خدا خودش را از طریق تجلى به دیگران مىشناساند، در حقیقت، خودش را محدود و مقید مىسازد . در غیر این صورت، خلق نمىتوانستند او را بشناسند; یعنى آنها مطابق استعدادشان طلب شهود دارند . پس شناساندن خود به آنها عبارت است از اعطاى وجود به آنها . بنابراین، در واقع، تجلى شهودى نیز همان تجلى وجودى است، (111) درست همان طور كه درباره خداوند، علم او عین وجود اوست . به تعبیر ابن عربى:
خداوند دو تجلى دارد: تجلى غیب و تجلى شهادت . از تجلى غیب اعطاى استعدادى مىكند كه قلب محل آن است . این تجلى ذاتى است كه حقیقت آن غیب است . . . هنگامى كه این استعداد براى قلب حاصل شد، خدا براى آن در شهادت تجلى شهودى مىكند، پس او را دیده به صورت آن چیزى درمىآید كه برایش تجلى شده است . (112)
یعنى قلب عارف، محل تجلى دائم خدا در عالم شهادت است . قلب وى دائما پذیراى صورت جدیدى در این عالم است . بنابراین، این خداست كه از یك سو، دائما در عین ظهور دارد، هرچند كه خود در پس پرده غیب است: «مظاهر الهى كه تجلیات نامیده مىشوند، نور اصلى در آنها براى ما پنهان است، در حالى كه صورتهایى كه تجلى در آنها واقع مىشود، محل ظهور مظهرند . پس رؤیت ما بر مظاهر واقع مىشود . » (113) تنها عارف است كه مىفهمد: «این خداست كه در صور مختلف دیده مىشود و عین هر صورتى است . » (114) از سوى دیگر، خدا دائما در ذهن و قلب و خاطر انسان، در حال تجلى است، ولى باز هم عارف است كه به واقعیت امر آگاه است:
حق در دنیا دائما براى قلوب در حال تجلى است . پس خواطر انسان از تجلى الهى متنوع مىشود، لیكن كسى این را نمىفهمد، مگر اهلالله - ، همچنان كه همین طایفه مىفهمند كه اختلاف صورى كه در دنیا و آخرت در جمیع موجودات ظهور مىیابد همه، چیزى غیر از تنوع خداوند نیست . پس او ظاهر است، زیرا عین هر شىء است . (115)
بدین ترتیب، وجود و شهود هر دو به یك امر بازمىگردند كه تجلى است و هر دو هممعناى آفاقى دارند و هم معناى انفسى; (116) یعنى باز به این نتیجه مىرسیم كه عین و ذهن، آفاق و انفس و «وحدت وجود» و «وحدت شهود» از یك منبع سرچشمه مىگیرند كه تجلى خداست . ابن عربى خود در این باره مىگوید:
خدا براى هر چیز از جمله نفس انسان، ظاهرى و باطنى قرار داده است، پس نفس انسانى با ظاهر، امورى را درك مىكند كه «عین» نامیده مىشود و با باطن، امورى را ادراك مىنماید كه «علم» نام مىگیرند . و خداى سبحان خود ظاهر و باطن است، پس متعلق ادراك اوست . (117)
از مجموع آن چه گفته شد به این نتیجه مىرسیم كه همچنان كه در وحدت آفاقى انحصار وجود در خدا به معناى نفى وجود مخلوقات است و در وحدت انفسى نیز شهود خدا در وجد و وجود به معناى فنا و نیستى عارف و شاهد است . نكته دیگر آن كه براى ابن عربى و اكهارت، وحدت انفسى اصل است و وحدت آفاقى فرع آن است; یعنى عارف وحدت آفاقى را با به فنا رسیدن خویش در درون خود - كه با خدا وحدت یافته است - ادراك مىكند .
منبع:قاسم کاکائی،استاد دانشگاه
یكى از مباحث اساسى و كلیدى در فلسفه كه اثبات و عدم آن نقش بنیادین در پارهاى از مسائل فلسفى دارد، مسئله اتحاد عاقل و معقول است.از دیرباز حتى خیلى پیش از اسلام این مسئله مورد توجه اندیشمندان بوده و دیدگاههاى متفاوتى درباره آن ارائه شده است.در این میان، دیدگاه رئیس فلاسفه مشاء در عالم اسلام به درستى روشن نیست; ایشان از سویى، در كتاب شفاء و اشارات به طور صریح و قاطع به مخالفتبا آن پرداخته است، و از سوى دیگر، در كتاب مبدا و معاد با ارائه بیانى اجمالى و تفصیلى به طور جانبدارانه از نظریه اتحاد عاقل و معقول دفاع كرده آن را اثبات مىكند.اینكه كدام نظریه مورد اعتقاد ابن سینا بوده و این كه كدام یك از این دو دیدگاه او مقدم بر دیگرى است و یا آن چه در مبدا و معاد آورده بر اساس ممشاى قوم (مشائین) بوده یا نه مباحثى است كه در این مقاله تلاش شده با استمداد از شواهد و قراین تا حدودى به آن پاسخ داده شود.
كلید واژهها: عقل، عاقل، معقول، اتحاد، صورة، ماده و نفس
نظریه شیخ درباره اتحاد عاقل و معقول دچار تطور و تحول شده است، به گونهاى كه در اشارات و شفا آن را ابطال و طرفداران این نظریه را به شدت نكوهش مىنماید. ولى در كتاب مبدا و معاد بحث اتحاد عاقل و معقول را طرح كرده و آن را مىپذیرد.
شیخ در فصل هفت از نمط هفتم اشارات مىگوید: و هم تنبیة ان قوما من المتصدرین یقع عندهم ان الجواهر العاقل اذا عقل صورة عقلیه صار هو هى ... (1) و در فصل دهم از همین نمط مىگوید: حكایة و كان لهم رجل یعرف بفرفویوس عمل فى العقل و المعقولات كتابا یثنى علیه المشاؤون و هو حشف كله . (2)
منظور شیخ از «قوما من المتصدرین» اشاره به ارسطو و پیروان اوست، (3) زیرا ارسطو معتقد بود كه عقل پیش از آن كه درباره چیزى بیندیشد هیچ گونه صورتى ندارد، اما پس از آن كه معقولى را اندیشید صورت معقول با نفس او یكى مىشود، به بیان دیگر، هنگامى كه عقل با تعقل فعلیت پیدا كند با معقول متحد مىشود.عاقل و معقول پیش از تعقل، بالقوه متحدند و پس از فعلیت تعقل، بالفعل متحد مىشوند.
در كلام بعدى شیخ تصریح مىكند كه فرفوریوس كتابى درباره اتحاد عاقل و معقول تصنیف كرد كه مورد ستایش مشائین قرار گرفت، لیكن تمامى مطالب او باطل و بىاساس است.هم چنین در فصل ششم از مقاله هفتم علم النفس شفا، به شدت با این مساله مخالفت كرده و مىگوید:
این كه گفته شده نفس با معقولات خودش متحد مىگردد از امورى است كه من آن را محال مىدانم . (4)
«فانى لست افهم قولهم ان شیئا یصیر شیئا آخر» و در ادامه مىپرسد: منظور از اتحاد نفس با صور معقوله چیست؟ اگر مراد این است كه صورتى كه در نفس هستخلع شده و صورتى دیگر جاى آن را مىگیرد; یعنى نفس به عنوان موضوع یا جزء موضوع باقى مىماند و صورتها عوض مىشوند، این مطلب مدعاى شما را ثابت نمىكند، چرا كه نفس در هر دو حال باقى است و تنها صور آن تغییر پیدا مىكنند، همانند سیبى كه رنگش عوض مىشود یا آبى كه به بخار تبدیل مىشود.
اینها خلع و لبس است كه در آنها ذات شىء تغییر نمىیابد.اما اگر بگویید منظور این است كه تمامى نفس صورت معقوله مىشود این چهار فرض پیدا مىكنند، زیرا آن گاه كه شیىء به شىء دیگر تبدیل مىشود، آیا شىء اول پس از تبدیل شدن به حال خود باقى مىماند یا معدوم مىشود و در هر یك از دو حالت، شىء دوم چه وضعى دارد، موجود استیا معدوم؟ بنابراین، در مجموع چهار حالت قابل تصور است:
1- هر دو مورد موجود باشند;
2- هر دو پس از تبدیل شدن معدوم مىشوند (این فرض چون بطلانش واضح است، شیخ مطرح نكرده است).
3- شىء اول موجود و شىء دوم معدوم شود;
4- شىء اول معدوم و شىء دوم موجود باشد.
شق اول كه هر دو موجود باشد، قابل تصور و تحقق است، اما در این فرض اتحادى صورت نگرفته، بلكه هر یك به حال خود باقى مانده است.شق سوم نامعقول است، چرا كه معنایش این است كه شىء اول شىء دوم شده و سپس معدوم گردد، به بیان دیگر، شىء اول متحد با معدوم شود.شق چهارم محذورى ندارد، چیزى (شى اول) معدوم شده و چیزى (شى دوم) دیگر موجود گردیده، اما این مدعاى شما، یعنى اتحاد بین دو شىء را ثابت نمىكند، چون در شق چهارم چیزى معدوم شده و از بین رفته است و شىء دیگر حادث و ایجاد شده است.
سپس شیخ، چنان كه پیش از این گفته شد، بانى و واضع قول به اتحاد عاقل و معقول را نكوهش كرده و مىگوید: «شخصى كه معروف به فرفریورس است كتابى در این باره تدوین كرده است كه مشایین آن را پسندیده و ستایش كردهاند، در حالى كه تمام مطالب كتاب زاید و فاقد ارزش است.اینان مىدانند كه خودشان و مؤلف كتاب، چیزى درباره این مطلب درك نكردهاند و از معاصران خود او، شخصى مطالب كتاب را نقض كرده است و پاسخهاى فرفوریوس از این اشكالها از اصل كتاب فروتر و بىارزشتر است» .
شیخ در كتاب علم النفس شفاء پس از ابطال قول به اتحاد عاقل و معقول مىگوید: بیشترین چیزى كه دیگران را به هوس واداشته تا در این باره ابراز نظر كنند، دیدگاههاى شخصى است كه مدخلى بر منطق به نام ایساغوجى تدوین كرده و اشتیاق فراوانى به خیالپردازى و كلمات شاعرانه و صوفیانه داشته است و مبناى او در گفتار براى خود و دیگران خیالپردازى است و كتابهاى او درباره عقل و معقول و نفس، گواهى استبر سخن ما براى كسانى كه اهل تحقیق و تشخیصاند . (5)
شیخ در فصل هفتم از مقاله اول كتاب المبدا والمعاد (6) بحث اتحاد عاقل و معقول را طرح كرده و بر خلاف سایر كتابهایش كه به شدت طرفداران این نظریه را نكوهش مىكند، آن را مىپذیرد.
ایشان در فصل یاد شده به سه مطلب اشاره مىكند:
1- ذات واجب الوجود، معقول و عقل است.
2- هر ماهیتى كه مجرد از ماده و لواحق آن باشد، ذاتش عقل، معقول و عاقل است.
3- عقل، عاقل و معقول واحدند و به بیان دیگر، عاقل و معقول با یكدیگر متحدند.
پس از بیان این دو مطلب كه جنبه مقدمى داشت، به بحث اتحاد عاقل و معقول مىپردازد و با دو بیان اجمالى و تفصیلى آن را اثبات مىكند.
اصل مدعا: اگر براى عقل بالقوه (قوه عاقله) صورت معقولهاى (كه مجرد از ماده و لواحق آن است و عقل بالفعل به حساب مىآید) حاصل شود، عقل بالقوه با آن صورت (عقل بالفعل) متحد و بالفعل مىشود و چنان چه متحد نشود، عقل بالقوه هیچ گاه تبدیل به بالفعل نخواهد شد و همیشه موضوع و قابل باقى خواهد ماند.
بیان اجمالى: اگر صورت معقولهاى كه براى عقل بالقوه حاصل مىشود، شود، متحد با آن مطلوب و مدعا ثابتخواهد شد و اگر متحد نشود، عقل بالقوه كه به منزله ماده و عقل بالفعل كه به منزله صورت استباید همانند ماده و صورت باشند; یعنى گرچه وجود واحدى را تشكیل دادهاند، با این حال، دو شىء متغایر و بیگانه.بنابراین، عقل بالقوه و بالفعل دو شىء متغایرند و چنان چه عقل بالقوه بخواهد عالم به صورت (عقل بالفعل) شود، چون متغایر و بیگانهاند براى عالم شدن به صورت باید از صورت، صورتى داشته باشد، نقل كلام به آن صورت مىكنیم و مىپرسیم رابطه این صورت با عقل بالقوه چگونه رابطهاى است، اگر رابطه اتحاد و یگانگى باشد، مطلوب ثابت است و اگر رابطه، رابطه تغایر و بیگانگى باشد براى عالم شدن به صورت دوم نیز نیاز به صورت دیگرى است و منجر به تسلسل مىشود و چون تسلسل محال استبه ناچار براى تحقق تعقل باید بپذیرید كه عقل بالقوه و بالفعل با یكدیگر متحدند.
بیان تفصیلى: چنان چه رابطه عقل بالفعل و بالقوه مانند رابطه صورت و ماده باشد; یعنى همانند دو شىء متغایر باشند كه كنار هم قرار گرفتهاند، در این صورت، از سه فرض خارج نیست و چون هر سه فرض باطل است، پس رابطه عقل بالفعل و بالقوه، رابطه اتحاد و یگانگى است.
فرض اول: عقل بالفعل همان صورت است.
فرض دوم: عقل بالفعل همان عقل بالقوه است كه با صورت متحد نشده است.
فرض سوم: عقل بالفعل مجموع عقل بالفعل و عقل بالقوه است، اما مجموعى كه كنار یكدیگرند نه متحد با هم، به بیان دیگر، عقل بالفعل یا مثل صورت استیا مثل ساده و یا مجموع این دو.
اما فرض این كه عقل بالقوه همان عقل بالفعل بوده و صورت معقوله براى او حاصل شده، اما متحد با او نشده باشد; یعنى حصول صورت براى ماده، كه تمامى اقسام این فرض باطل است، زیرا یا عقل بالقوه، صورت معقوله را تعقل مىكند یا تعقل نمىكند; اگر تعقل نكند عقل بالقوه هیچ گاه بالفعل نخواهد شد، چون مفروض این است كه تعقل نكرده و حالش هم تغییر نكرده است، اما اگر عقل بالقوه صورت معقوله را تعقل كند، مىپرسیم كه این تعقل چگونه است؟ آیا به وسیله صورت دیگرى صورت معقوله را تعقل كرده استیا بدون واسطه، چنان چه به واسطه صورت دیگرى تعقل محقق شده است، براى تعقل آن صورت هم محتاج به صورت دیگرى خواهد بود كه مستلزم تسلسل است و چنان چه صورت معقوله را بدون هیچ واسطهاى تعقل كند، مىپرسیم كه آیا صرف حصول این صورت معقوله (عاقل بالفعل) براى وقوع عاقله كافى است كه آن را تعقل كند; یعنى قوه عاقله بدون این كه مشروط به شرطى شود، به صرف حصول، قدرت بر تعقل صورت معقوله دارد یا صرف حصول صورت كافى نیست، بلكه حصول صورت معقوله براى قوه عاقله با این قید كه شانیت تعقل داشته باشد، قوه عاقله را توانا مىسازد كه آن را تعقل كند؟ چنان چه گفته شود كه صرف حصول صورت براى تعقل كافى است، مىگوییم كه حصول این صورت معقوله در خارج براى ماده و عوارض ماده هم وجود دارد، پس باید براى آنها هم ادراك حاصل شود و ماده هم عاقل باشد، چون صورت معقوله در اعیان طبیعى براى ماده و عوارض آن حاصل است.اگر گفته شود كه این دو مورد با یكدیگر تفاوت دارند، زیرا در محل بحث، حصول صورت معقوله براى عقل بالفعل در حالى حاصل است كه مجرد از ماده باشد، اما حصول صورت معقوله براى ماده به گونهاى است كه آمیخته با ماده و مقرون به ماده است، شیخ در پاسخ مىگوید: اختلاط و آمیزش با چیزى (مادهاى) سبب نابودى ذات شىء نمىشود; یعنى ذات و حقیقتشىء، خواه برهنه از ماده باشد، یا آمیخته با آن همراه با مجموعه است.همان طور كه ذات صورت براى قوه عاقله وجود دارد براى ماده و عوارض آن هم وجود دارد و آن چه سبب تعقل بود صرف حصول صورت بود و حصول صورت در هر دو مورد محقق است، بنابراین، باید بپذیرید كه ماده عاقل است و این چیزى است كه شما از آن گریزان هستید.بر این اساس، صرف حصول صورت معقوله به طور مطلق و فارغ از هر قیدى نمىتواند سبب تعقل باشد.اگر گفته شود كه صرف حصول صورت معقوله سبب تعقل نیست، بلكه صورت معقوله همراه با قید شانیست تعقل، سبب تعقل است; یعنى حصول صورت براى چیزى است كه شانیت تعقل دارد، شیخ پاسخ مىدهد كه این فرض محذور پیشین را ندارد، اما محذور دیگرى دارد و آن این كه مراد از شانیت تعقل چیست؟ آیا معناى شانیت تعقل آن است كه وجود صورت براى آن موجود است؟ یعنى صورت معقوله، عقل بالقوه را عاقل مىكند، البته مشروط به این كه وجود پیدا كند، چنان كه مراد از تعقل، وجود و حصول صورت باشد، مثل این كه بگوییم معقول بودن صورت به دلیل وجود صورت براى چیزى است كه از شان آن چیز وجود صورت براى او است و شانیت تعقل را دارد; یعنى صورت براى او حاصل شود، در این صورت، این معنا (حصول صورت) در ماده هم هست، كه صورت معقوله براى آن حاصل و موجود است، لذا همان اشكال پیشین كه ماده عاقل باشد، دوباره مطرح مىشود.
اگر گفته شود كه شانیت تعقل به معناى حصول و وجود صورت نیست، بلكه منظور این است كه عقل بالقوه بدون آن صورت معقوله توانایى دارد كه عقل بالفعل شود، پاسخ این است كه این اختلاف مفروض است، زیرا فرض بر این است كه صورت معقوله را براى عقل بالقوه وجود گرفته و تنها سخن در اتحاد و عدم اتحاد آن است.
اما در این فرض كه عقل بالفعل همان صورت باشد و صورت معقوله به تنهایى عقل بالفعل، در این صورت، آن چیزى كه به منزله ماده است هرگز بالفعل نخواهد شد، چرا كه فرض بر این است كه عقل بالفعل همان صورت مجرده است و عقل بالقوه عقل بالفعل نیست، بلكه محل و قابل عقل بالفعل و شیىء كه قابل و محل است، نمىتواند بالفعل شود، در نتیجه، آن چه به منزله ماده است روشن است كه به فعلیت نمىرسد، چرا كه نقش قابل را دارد و آن چه به منزله صورت است، اگر خود همین عقل بالفعل باشد همیشه بالفعل خواهد بود و محال است كه وجود پیدا كند و عقل بالقوه باشد.
اما فرض این كه عقل بالفعل عبارت از مجموع صورت معقوله و قوه عاقله باشد، از دو حال بیرون نیستیا این عقل بالفعل ذات خودش را درك مىكند و بالفعل استیا غیر ذات خودش را درك مىكند.فرض اخیر كه چیزى غیر از ذات خودش را درك كند صحیح نیست، زیرا غیر ذات عقل بالفعل، یا یكى از اجزاى آن است; یعنى ماده یا صورت و یا چیزى خارج از ذات و اجزاى ذات.اگر معقول چیزى بیرون از ذات و اجزا باشد تعقل آن شىء ثالث را بپذیرد و به وسیله آن بالفعل شود.به بیان دیگر، طبق این فرض عقل بالفعلى كه از مجموع صورت معقوله و عقل بالقوه، تشكیل شده است مىخواهد غیر ذاتش را درك كند، این عقل بالفعل باید به منزله ماده باشد و صورتى كه معقول اوست غیر از صورتى باشد كه به عنوان یكى از اجزاى مجموع همراه با قوه عاقله تشكیل دهنده عقل بالفعل بودند.این صورت معقوله (شىء ثالث) صورتى غریبه و بیگانه است كه مجموع مىخواهد به وسیله آن از قوه خارج شده و به فعلیتبرسد.در این جا همان اشكال پیشین وجود دارد كه رابطه این صورت بیگانه و غریبه با مجموع، كه مىخواهد به وسیله آن به فعلیتبرسد، چگونه رابطهاى است؟ رابطه اتحاد و یگانگى استیا رابطه تغایر و از هم گسیختگى؟ چنان چه رابطه بین صورت معقوله و مجموع، رابطه اتحاد باشد مدعا اثبات مىشود و چنان چه رابطه، رابطه بیگانگى و تغایر باشد، شىء متغایر نمىتواند متغایر از خویش را درك كند، لذا به ناچار براى درك آن محتاج به صورت دیگرى است و این مستلزم تسلسل است.اما چنان چه معقول عقل بالفعل شىء ثالث و خارج از ذات نباشد، بلكه یا یكى از اجزاى ذات باشد، خواه جزئى كه به منزله ماده است (عقل بالقوه) و خواه جزئى كه به منزله صورت است (صورت معقوله) یا هر دو جزء معقول باشند، در هر یك از این سه احتمال، تعقل عقل بالفعل یا به وسیله جزئى است كه به منزله ماده استیا به وسیله جزئى است كه به منزله صورت استیا به وسیله مجموع (عقل بالقوه و صورت معقوله) است كه مجموع نه قسم مىشود و تمامى اقسام باطل است.در سه قسم از نه قسم، معقول جزئى است كه به منزله ماده است و عاقل آن یا ماده استیا صورت و یا هر دو; آن جا كه معقول و عاقل، هر دو ماده باشند. در حقیقت ماده خودش را تعقل مىكند و عقل بالفعل است كه براى به فعلیت رسیدن نیاز به اتحاد با جزء دیگر - یعنى صورت - ندارد و اگر معقول كه جزء به منزله ماده است، به وسیله صورت تعقل شود; یعنى عاقل آن صورت باشد، طبق این فرض، عاقل - یعنى صورت - همیشه مبدا بالقوه و قابل است و معقول - جزئى كه به منزله ماده است - مبدا بالفعل و بالفعل، و این امرى بر خلاف بداهت و ضرورت است، زیرا صورت همیشه بالفعل و ماده همیشه بالقوه است.
پىنوشتها:
1) ابن سینا الاشارات والتنبیهات، ج3، ص292.
2) همان، ص295.
3) همان، ص293.
4) این سینا: علم النفس شفا، فصل6 طبع مصر، از مقاله7، ص212.
5) همان، ص213.
6) ابن سینا: المبدا و المعاد به اهتمام عبدالله نورانى، چاپ اول، مؤسسه مطالعات اسلامى، دانشگاه مگ گیل با همكارى دانشگاه تهران، سال1363، ص6.
نگارنده:محمد ذبیحی،استاد فلسفه و کلام
چكیده:
اندیشه وحدت وجود، از اندیشههاى اساسى عرفان نظرى اسلامى بوده و ابنعربى و مولانا از قلل رفیع آن هستند . موضوع این مقاله ربط و نسبت میان این سه است .
چیتیك (نویسنده مقاله) پس از اشاره به معنا و ساختار لغوى وحدت وجود، اجمالى از تاریخچه آن را در میان صوفیه از قرن دوم تا زمان ابنعربى ذكر مىكند . سپس با تفصیل بیشترى به توضیح روش ابنعربى، دیدگاه او در مورد وحدت وجود، تنوع نظریات او در این مورد و سادهانگارىها و كژفهمىهایى كه بهویژه خاورشناسان در فهم تعالیم ابنعربى رواداشتهاند، یادآور مىشود . وى در ادامهى این بخش به بررسى اندیشه وحدت وجود در میان شاگردان باواسطه یا بىواسطه ابنعربى از قونوى گرفته تا عبدالرحمن جامى، مىپردازد .
كلید واژهها: وحدت، وجود، وحدت وجود، شهود، تجلى .
در بین اصطلاحات فنى صوفیه، كمتر اصطلاحى به شهرت وحدت وجود یا «یكتایى هستى» است، گرچه این تعبیر پیوندهایى تاریخى با مكتب ابنعربى دارد، گهگاه در مورد اشاره به دیدگاههاى سایر صوفیان و از آن جمله شخصیتهایى كه مدتها قبل از ابنعربى زیستهاند نیز به كار رفته است . (1) همچنین نقل كردهاند كه مولانا جلالالدین طرفدار وحدت وجود بوده است، اما اگر این سخن را به این معنا بگیریم كه مولانا این اندیشه را از ابنعربى و یا شاگردان او اقتباس كرده است مجموعهاى از پرسشهاى عقلى و تاریخى را برمىانگیزد . براى فهم این مسائل، لازم استشخص تصور روشنى از معناى وحدت وجود داشته باشد . (2)
اصطلاح فوق از دو واژه وحدت و وجود تشكیل شده است كه هر دو از همان آغاز در اندیشه اسلامى حایز اهمیتبودهاند . اساس اندیشه و عمل اسلامى، شهادت است، یعنى گواهى به این كه خدایى جز الله نیست (لا اله الا الله) . این تعبیر غالبا كلمه توحید خوانده مىشود، یعنى عبارتى كه یگانگى خداوند را اعلان مىدارد . معناى اساسى توحید و یا اعلان یگانگى خدا این است كه همه چیز در عالم از خدایى ناشى شده كه حقیقتیكتا است . واژه توحید همانند سایر واژههاى همخانوادهاش كه اكثرا مورد بحث هستند، همچون احد و واحد (یكى)، احدیت و واحدیت (یكى بودن، یكتایى) با وحدت از یك ریشهاند . پیشتر در سخنان على (ع) چهار معناى مختلفى را كه از عبارت ظاهرا ساده «خدا یكى است» استفاده مىشود، ملاحظه كردیم . (3)
بحث از وجود تقریبا دیرتر از بحث وحدت، وارد اندیشه اسلامى شد و نقش مهمى را بهویژه در تحول فلسفه كه غالبا هستىشناسى تعریف مىشود ایفا كرد . با آن كه اصطلاح وحدت وجود در هیچكدام از منابع مقدم بر آثار ابنعربى یافت نمىشود، بسیارى از عبارات صوفیه به آن شباهت دارند . نقل كردهاند كه معروف كرخى (م 200 هجرى) نخستین كسى بوده است كه شهادت را به صورتى كه در قرون بعد اكثرا به چشم مىخورد بازگو كرد: در هستى جز خدا نیست . (4) از ابوالعباس قصاب (از قرن چهارم) سخن مشابهى نقل شده است:
در دو عالم به جز پروردگار من وجود ندارد و همه موجودات غیر از وجود او معدوم هستند . (5)
خواجه عبدالله انصارى (م 481) چندین تقریر از توحید به عربى و فارسى ارائه كرده كه به طور قطع الهامبخش نویسندگان بعد بوده است . او در تعریف پنج مرتبه از توحید از مرتبه سوم به عنوان وجود التوحید سخن مىگوید كه عبارت است از: «خروج از حدود شواهد و به سوى محض شاهد ازلى و ابدى» آخرین مرتبه، یعنى «اندراج توحید در واحد» عبارت است از: «استغراق چیزى كه هیچگاه نبود در آنچه همیشه هست» ، انصارى در فراز دیگرى به «توحید خواص» با این واقعیت اشاره مىكند كه «جز او كسى نیست» (لیس غیره احد). (6)
پیش از غزالى (م 505 هجرى) واژه وجود بیشتر براى توضیح معناى توحید به كار رفته است . غزالى در كتاب مشكاة الانوار ثمره عروج معنوى عرفا را به این صورت شرح مىدهد: «آنها از طریق یك شهود بىواسطه مشاهده مىكنند كه هیچ چیز جز خدا وجود ندارد و جز وجه او همه چیز هلاك شونده است» شورى (42 آیه 88) (7) . غزالى این درك از توحید را از آموزههاى مخصوص صوفیان كه تنها متناسب آثار خاصتر او باشد، نمىدانست، زیرا مشابه همین نكته را در كتاب مشهورش احیاء علوم الدین آورده است:
هیچ چیز جز خدا وجود ندارد . . . وجود تنها به وجود حقیقى تعلق دارد . (8)
این قبیل تعبیرها كه بعدها به چشم عبارات مربوط به آموزه وحدت وجود به آن نگریسته شد، فراوان هستند، اما اجازه دهید به خود اصطلاح وحدت وجود و شیخ اكبر محىالدین ابنعربى (م 638) كه اولین تقریر روشن و مشروح این اصطلاح معمولا به او نسبت داده مىشود، بازگردیم .
در تاریخ تفكر اسلامى شخصیتهاى انگشتشمارى از گستره نفوذ ابنعربى برخوردار بودهاند . با وجود این، پژوهشگران جدید مطالعات جدى نسبتا كمى در آثار او به عمل آوردهاند كه همینها هم معمولا در حوزه خاصى است . (9) این ابدا عجیب نیست، زیرا ابنعربى یكى از پراثرترین و مشكلنویسترین نویسندگان مسلمان است . تمامى آثار او نمایانگر یك باریكبینى و پیچیدگى فوقالعاده در سطح بالا است كه به طور قطع براى استفاده توده مردم درنظر گرفته نشده است . هرگاه كه او با تحقیر به عامه اشاره مىكند منظور او معمولا علماى ظاهر و یا فقها و یا كسانى هستند كه آنها را علماء الرسوم مىنامد و یا به تعبیر دیگر، طبقه تحصیلكرده مسلمان به معناى رایج كلمه . همچنین این تعبیر را در مورد صوفیانى به كار مىبرد كه تاكنون به مرتبه تحقیق نرسیدهاند و هنوز تقلید مىكنند . ابنعربى انتظار دارد كه خوانندگان آثار او نه تنها باید اهل تصوف، بلكه باید با بیشتر حوزههاى دانش بهویژه تفسیر قرآن، حدیث، فقه، كلام و فلسفه آشنا باشند و كسانى را كه این علوم را به خوبى نمىدانند، كمتر به حساب مىآورد .
نوشتههاى او صریح، منسجم و به لحاظ منطقى نظامیافتهاند، گو اینكه ممكن استبراى كسانى كه با آنها آشنایى ندارند، مبهم و غامض بهنظر آیند . همانطور كه جیمز موریس یادآور مىشود «القاب عجیب و غریبى كه در منابع اسلامى و یا در منابع غربى جدید بر ابن عربى اطلاق شده است (از قبیل «آشفته» (10) «معتقد به همه خدایى» (11) ، «مرتد» (12) ، «وحدتگرا» (13) ، «دیوانه» (14) و غیره) بیش از آن كه بتوان آنها را داورىهایى مستدل در مورد مجموع آثار او دانست، بازتابهایى هستند از توانآزمایىهایى مشقتبار، براى یكسانسازى و یكپارچهساختن مطالب مختلف و دشوار . » (15)
به رغم این واقعیت كه پژوهشهاى نسبتا كمى صرف تعالیم و آثار ابنعربى شده، شهرت وى به همراه شهرت وحدت وجود به [اقصا نقاط و تا] فراسوى مجامع علمى و فرهنگى گسترش یافته است . اما خود ابنعربى تا آنجا كه ما مىدانیم تعبیر وحدت وجود را در آثار بزرگ و اصلى خود به كار نبرده است . (16) اگرچه به دفعات از وجود و این كه مىتوان آن را متصف به صفتیكتایى یا وحدت كرد (كه در مورد آنها تعابیر وحدت، وحدانیت و احدیت را به كار مىبرد) بحث مىكند; مثلا:
چیزى به واسطه وجود در وجود ظاهر نشد جز حق، پس وجود، حق است و حق یكى است . (17)
عین وجود یكى است، اما احكام آن متعدد هستند . (18)
عدد از واحدى گرفته مىشود كه ثانى دارد نه از واحد وجود . (19)
كل وجود، در حقیقتیكى است چیزى همراه آن نیست . (20)
اما مقصود ابنعربى از این كه مىگوید وجود یكى است چیست؟ هنگامى كه على (ع) از گزاره «خدا یكى است» چهار معناى مختلف به دست مىدهد، عبارت «وجود یكى است» به آن سادگى كه ممكن استبه نظر آید، نیست; بهویژه از آن جهت كه كاربردهاى بعدى تعبیر وحدت وجود از سوى موافقان و مخالفان آن بر محور فهمهاى مختلف و متباین از مدلول وحدت (یكتایى)، دور مىزند .
در آغاز لازم استبدانیم كه هرگونه تلاشى براى تبیین معناى وحدت وجود، آنگونه كه ابنعربى درنظر داشت، ناقص و گمراهكننده است، و بدتر از آن تلاش براى دستهبندى تعالیم او در قالب همهخدایى (21) ، همه درخدایى (22) ، وحدتگرایى وجودى (23) و وحدتگرایى همهخدایى گرایانه (24) و از این قبیل است . ابنعربى وحدت وجود را در صدها سیاق مختلف توضیح داده است كه هركدام تفاوت ظریفى با دیگرى دارد و در هر گونه تلاش (مثل بیشتر مطالعات فعلى غربى) براى «دستیابى به مقصود اصلى» چیزى از این تفاوتهاى ظریف غفلت مىشود . در واقع، «مقصود» او در هیچ تقریر سادهاى از وحدت وجود قرار ندارد . اگر كسانى خواستار تعبیرى ساده از آن هستند، باید به این عبارت رضایت دهند: خدایى جز الله نیست (لا اله الا الله) . مقصود ابنعربى بیشتر در همان تقریرهاى مدام و پیاپى از وحدت وجود قرار دارد، تا تخیل و پندار خواننده را بازسازى كند . او در هر سیاق تازهاى كه به بیان وحدت وجود مىپردازد، وابستگى درونى و عمیق بین پدیدهها را آشكار مىسازد و آن را بر تعداد زیادى از نصوص مختلف كه از قرآن، حدیث، كلام، فلسفه، كیهانشناسى و دستور زبان عربى و منابع دیگر اقتباس شده، مبتنى مىسازد .
ابنعربى اهل كشف و شهود است نه یك فیلسوف و این به این معنا نیز هست كه او در تلاش براى رسیدن به یك نتیجه و یا ایجاد یك نظام [فكرى] نیست . او آهنگ نظاممند كردن تفكر اسلامى را نداشت، گو این كه فرازهاى متعددى از نوشتارهاى او صورت نظاممند به خود گرفتهاند (و گاه معارض با تقریرهاى نظاممندى هستند كه در جاهاى دیگر مطرح شدهاند) . او حكیمى است كه از بینش خاصى نسبتبه واقعیتبرخوردار است و تلاش مىكند تا آن را از طریق تمام وسایلى كه در اختیار دارد، از قبیل مباحث منطقى به سبك فلسفى و كلامى، تفسیر قرآن و حدیث و شعر، (فراموش نكنیم كه ابنعربى یكى از بزرگترین و پركارترین شعراى زبان عربى است) منتقل سازد . وحدت وجود یكى از جنبههاى بسیار بینش كلى ابنعربى بود كه مىخواست آن را منتقل سازد . او این را برترین بیان و توصیف از تعالیم خود تلقى نكرد و این روشن مىسازد كه چرا خودش تعبیر جداگانهاى را براى این نظریه به كار نبرده است . (25) برجستهشدن تدریجى وحدت وجود، به عنوان مشخصه دیدگاه ابنعربى، آنقدر كه به برخى از شخصیتهاى پیرو او مربوط بود، به خود او ارتباط نداشت .
این سخن كه ابنعربى اهل كشف و شهود است نه یك فیلسوف، نیازمند توضیح است . ابنعربى به دفعات به ما مىگوید كه شعور و یا عقل در مقام منبع شناختخدا، جهان و یا نفس، نارسا و ناكافى است . تعالیم او در درجه اول مبتنى بر كشف، شهود و یا مشاهده و ذوق است كه تمامى اینها در وراى محدودیتهاى عقل قرار دارند . او مكرر آیات قرآن از قبیل: «واتقوا الله یعلمكم الله; (26) پرواى خدا داشته باشید، خدا به شما مىآموزد» را نقل مىكند . تنها تعلیم خود خداوند، كه مبتنى بر رعایت مقررات و احكام شریعت و نظم و انضباط طریقتبا طریقه معنوى است، مىتواند به معرفت صحیح رهنمون شود .
یكى دیگر از مهمترین اصطلاحات فنى ابنعربى تجلى است كه در اصل، از داستان قرآنى موسى و تجلى خدا بر كوه (27) گرفته شده است . این تجلى خداوند، هم هستىشناختى است و هم معرفتشناختى، هم عینى است و هم ذهنى، زیرا خداوند خود را هم در معرفت و اندیشه و هم در جهان نشان مىدهد . ابنعربى این اندیشهها را ابداع و یا ایجاد نكرد . او فقط از تجلى خدا (خود انكشافى خدا) كه آن را به نحو عینى و ذهنى ادراك مىكرد، سخن گفته، نه آن كه تمایزى بین ذهنى و عینى ذكر كرده باشد . اینها اصطلاحات ما است و نه او . آشكارسازىهاى او غالبا حالت مكاشفات منظم و شگفتانگیز از عالم غیب، به خود مىگیرد . گویا با [مضامین] این ابیات مولانا كاملا آشنا بوده است كه:
مستى و عاشقى و جوانى و جنس این
آمد بهار خرم و گشتند همنشین
صورت نداشتند مصور شدند خوش
یعنى مخیلات مصور شده ببین
دهلیز دیده است دل، آنچه به دل رسید
در دیده اندر آید صورت شود یقین (28)
هنگامى كه این واقعیت را دریابیم كه در اینجا با یك نظام فلسفى و یا كلامى سر و كار نداریم، مىتوانیم به تدریجبه مشكل دستیابى به دركى، حتى ابتدایى از وحدت وجود پى ببریم، همانطور كه توشیهیكو ایزوتسو به حق چنین یادآور شده است كه:
هیچ تبیین و توضیح فلسفى نمىتواند حق تفكر [ابنعربى] را ادا كند، مگر آن كه با تجربهاى شخصى از وحدت وجود پشتیبانى شود . . . تفسیر فلسفى، در پایان نوعى پساندیشى درباره محتواى صریح و بىپرده شهود عرفانى است . (29)
از عمدهترین مشكلاتى كه در فهم تعبیر وحدت وجود، [براى مخاطبان انگلیسى زبان] وجود دارد، فهم واژه وجوداست كه در بیشتر بخشهاى این مقاله من از ترجمه آن [به انگلیسى] پرهیز كردهام [و عینا همین واژه را به كار بردهام]، زیرا هیچ معادل و [ existence ] مسائلى را برمىانگیزد كه بررسى دقیق آنها به راحتى مىتواند همه این مقاله را به خود اختصاص دهد . در اینجا مىخواهم به یكى دیگر از مسائل مشهور درباره این اصطلاح بپردازم . نظر به این كه واژه وجود از ریشه «وجد» به معناى «یافتن» است، این واژه نه تنها به معناى یافتهشدن در یك معناى عینى (و یا به تعبیر دیگر، تحقق در خارج) است، بلكه همچنین به معناى عمل یافتن به عنوان یك تجربه ذهنى نیز هست . به بیان دقیقتر، وجود هم بر خدا به عنوان حقیقت مطلق و هم بر یافتن خدا به نحوى كه خداوند، خودش و یا سالك طریقت معنوى تجربه مىكنند، دلالت دارد . از این رو، ابن عربى غالبا از اهل الكشف و الوجود، (30) یاد مىكند; یعنى كسانى كه كنارزدن حجابى را كه آنها را از خدا جدا مىكند، تجربه كردهاند، از این رو، خدا را در آفاق و انفس مىیابند . وجود در این معنا عملا مترادف با شهود است . (31) وجود، مانند شهود، به تجلى و یا خود آشكارسازى خداوند اشاره دارد و هر دو كلمه داراى معانى عینى و ذهنى هستند . بدین دلیل و دلایل دیگر، مباحثات اخیر بین هواداران وحدت وجود و مدافعان وحدت شهود، این واقعیت را پنهان مىدارد كه نمىتوان بدون تحریف تعالیم كلى ابنعربى او را در یكى از این مقولات جاى داد . (32)
اگر مسئله وجود به عنوان تجربه ذهنى نادیده گرفته شود، مىتوان چنین انگاشت كه ابنعربى واژه وجود را به دو معناى اصلى به كار برده است: اولا، این واژه دلالتبر خداوند دارد كه وجودالحق و یا واجبالوجود است كه محال است وجود نداشته باشد . ثانیا، این واژه ممكن استبر جهان و موجودات درون آن نیز دلالت داشته باشد . با وجود این، هنگامى كه ابنعربى از وجود ماسوى الله سخن مىگوید، آن را در معنایى مجازى به كار مىبرد . او همانند غزالى و بسیارى دیگر، بر این باور است كه در حقیقت، وجود تنها به خدا تعلق دارد . اگر ما سوى الله موجود به نظر مىآیند، به این دلیل است كه خداوند وجود را به آنها عاریت داده است، درستبه همان نحو كه خورشید، نور خود را به ساكنان زمین عاریت مىبخشد . در تحلیل نهایى هیچ چیز جز حق موجود نیست . تنها یك وجود، موجود است ولو این كه ما هنگام مواجهه با كثرت محسوس در جهان پدیدارى مجاز هستیم تا از «موجودات» فراوان سخن بگوییم .
اگر وجود تنها به خدا تعلق داشته باشد، در این صورت، ما سوىالله فى نفسه عدم هستند، ولى تا آنجا كه مظهر حق هستند، موجودند . مخلوقات، فى نفسه اعیان و یا اشیا هستند، اما از خود وجودى ندارند . اعیان ثابته مشهور، كه غالبا به نحوى گمراهكننده مثل نامیده مىشوند، عبارتند از: اشیا به صورتى كه از ازل در علم الهى بودهاند، به بیان دیگر، اعیان ثابته، همین اشیا بدون ربط و نسبتبا وجودشان در جهان مخلوق هستند، از این رو، كم و بیش مشابه ذوات و یا ماهیات فلاسفه هستند .
درست همانگونه كه با تابش نور رنگها ظاهر مىشوند، هنگامى كه خداوند وجود را به اشیا افاضه مىكند، آنها در جهان ظهور مىیابند . اما نظر به این كه اشیا از خود هیچ وجودى ندارند، آنچه ادراك مىشود، چیزى جز وجود خداوند كه از كیفیات و یا احكام اشیا لبریز شده است، نیست . در تلاش براى توضیح این نكته در یك بحث فشرده، بهترین راه مددجستن از تشابه رنگینكمان است، كه در آنجا گوناگونى رنگها، نافى وحدت نور نیست . رنگهاى آبى و قرمز هیچ وجودى از خود ندارند، زیرا تنها نور، روشن و آشكار است . ما مىتوانیم از واقعیت و یا موجودیت و یا شیئیت قرمز و یا آبى سخن بگوییم، اما نه به اعتبار وجود مستقل خودشان، زیرا وجود آنها تنها گونهاى از وجود نور است .
با آن كه ابنعربى غالبا از ماهیت وحدت وجود بحث مىكند، به تصدیق واقعیت كثرت نیز توجه بسیار زیادى معطوف مىدارد . آموزه اساسى او [در این مورد] به اسماى الهى باز مىگردد كه در قرآن به كرات به آنها اشاره شده است . این اسما الگوهاى اولیه و سرنمونهاى تعدد و تنوع هستند . افزون بر این، تصدیق واقعیت كثرت در دیدگاه ابن عربى، مستلزم تصدیق وجود مستقل اشیاى گوناگون نیست .
ابنعربى معمولا اساسىترین دیدگاه خود را درباره وجود با مفاهیم كلامى تنزیه و تشبیه بیان مىدارد . واژه اول غالبا به Transcendence و تعبیر دوم معمولا به Anthropomorphism و immanence ، ترجمه مىشود . در اینجا من این دو واژه را به طور تحتاللفظىتر به incomparability و similarity ترجمه مىكنم . ابنعربى تصریح مىكند كه خداوند فى ذاته با هیچكدام از مخلوقات قابل مقایسه نیست . به بیان دیگر، وجود كاملا فراسوى دست رسى همه اشیاى جهان قرار دارد; یعنى مطلقا غیرآشكار یا باطن است . اما قرآن تعلیم مىدهد كه خدا تنها باطن نیست، بلكه ظاهر نیز هست . به این معنا، خدا با همه چیز همانند است، زیرا با اسماى خود، ویژگى اوصاف خود را در جهان متجلى مىكند . عالم چیزى جز ظهور خارجى ویژگىهاى ذاتى وجود نیست، درست همانطور كه رنگها، صور و اشكال، چیزى جز ظهور خارجى نور نیستند . خداوند در آن واحد هم منزه و بىنظیر است و هم شبیه و همانند همه اشیا است . از آن جهت كه مطلقا غیرظاهر است، منزه و بىنظیر است، به این دلیل كه از طریق وجود اشیا، اسما و صفات خود را ظاهر مىسازد، همانند و شبیه آنهاست .
بنابراین، وجود تنها یكى است . اصطلاح وحدت وجود در معناى ظاهرى و تحتاللفظى خود تبیین و توصیف رضایتبخشى از ماهیتحقیقت ارائه نمىدهد . وجود فى نفسه در جنبه باطنى و یا تنزیه خود واحد و به واسطه ظهور و تشبیه خود كثیر است; خدا در ذات خود واحد و به لحاظ اسماى خود كثیر است . از این رو، ابنعربى گاهى از خداوند با عنوان الواحد الكثیر یاد مىكند . (33)
شاید چكیده گویاترین تعبیر در تعالیم ابنعربى در مورد ماهیت این وجود واحد و رابطه آن با كثرت جهان، این عبارت باشد: هو لا هو (او نه او) . یك مخلوق، یك شىء، یك واقعیت موجود، یك جهان چیست؟ [پاسخ ابنعربى این است: ] اوست نه او . یك شىء از آن جهت كه وجود دارد همان وجود است، اما از آن جهت كه خودش است، غیر از وجود است . مخالفان ابنعربى در نقد تعالیم او تنها به نیمه اول عبارت او توجه كردهاند . «جهان او است» این عبارت یادآور ترجیعبندى است كه مدتها پیش از ابنعربى شاعران پارسى به كار برده بودند; یعنى همه اوست .
ابن عربى به سهم خود دائما تصریح مىكند كه جهان، همچنین، او نیست . باید سلب و اثبات را با هم جمع كرد . درست همانگونه كه باید تشبیه و تنزیه را با هم جمع كرد . قابل قبول نیست كه «همه چیز اوست» را تصدیق، اما «هیچ چیز او نیست» را فراموش كنیم . این هم غیرقابل قبول است كه بگوییم در هیچ جهت «هیچ چیز او نیست» ، زیرا این نیز جهان را واقعیتى مستقل قرار مىدهد و به آن الوهیت مىبخشد .
ابنعربى گاه كسانى را كه جهان را به صورت او نه او مىبینند ذوالعینین (دو چشمى) مىنامد . با یك چشم تنزیه مطلق خدا را مشاهده مىكنند و با چشم دیگر تشبیه او را: «انسان كامل حق را دو گونه مىبیند و از این رو، خداوند به او دو چشم داده است; با یك چشم، از جهتبىنیازى او از جهانیان به او مىنگرد، بنابراین، او را نه در چیزى و نه در خود مىبیند، و با چشم دیگر از جنبه اسم الرحمن به او مىنگرد كه در طلب عالم و جهان در طلب اوست . از این رو، وجود او را در همه چیز سارى مىبیند . » (34)
از میان شاگردان ابنعربى احتمالا صدرالدین قونوى (م 673) بیشترین تاثیر را از او پذیرفته است . پدر قونوى، مجدالدین اسحاق، از علما و صوفیه ملطیه در تركیه امروزى بود كه در سال 600 هجرى در سفر حج در مكه با ابنعربى ملاقات كرد . در سال 602 این دو با هم به ملطیه مسافرت كردند و احتمالا ابنعربى در هنگام تولد پسر مجدالدین در سال 606 حضور داشته است . پس از وفات مجدالدین، ابنعربى با بیوه او ازدواج كرد و تعلیم و تربیت صدرالدین را به عهده گرفت، كه به یكى از نزدیكترین شاگردان وى تبدیل شد . با فوت ابنعربى در 634، صدرالدین به آناتولى بازگشت و در قونیه ساكن شد و سرانجام، در آنجا در زمره دوستان مولانا جلالالدین درآمد . افلاكى، از حرمت و بزرگداشتى كه این دو در حق یكدیگر روامىداشتند، گزارشهاى متعددى مىدهد و همو مىگوید كه مولانا از شیخ صدرالدین خواست تا بر جنازه وى نماز گذارد . قونوى پس از وفات مولانا هفت ماه بیشتر زنده نماند .
از میان شاگردان نزدیك شیخ اكبر، قونوى كاملا با فلسفه آشنا بود، او پس از مطالعه شرح خواجه نصیرالدین طوسى، برجستهترین سخنگوى فلسفه مشاء، بر كتاب اشارات و تنبیهات ابنسینا، مكاتباتى را با خواجه آغاز كرد و در آن پرسشهاى عالمانه متعددى را درباره دیدگاه مشاء مطرح ساخت . او به قدر كفایتبرترى مكتوبات ابنسینا را بر پاسخهاى طوسى در مورد موضوعاتى كه خود مطرح ساخته بود احساس مىكرد . و همچنین مطرح كرد كه فصل خاصى را در تعلیقات ابنسینا تفسیر كرده است . او در تبیین انگیزه نوشتنش گفت: امیدوار است تا نتایجى را كه از برهان به دست مىآید با نتایج مكاشفه محقق و مشاهده مستقیم عالم غیب یا اعیان تركیب سازد . (35)
قریحه فلسفى قونوى عمدتا در ساختار منظم و منطقى نوشتههاى او ظهور یافته است . برخلاف نوشتههاى قونوى، فتوحات مكیه ابنعربى اساسا تفسیرى استبر منتخبى از آیات قرآن و احادیث و انسان هنگام مطالعه فتوحات دائما خود را نسبتبه منابع اسلامى نزدیك احساس مىكند و هیچگاه تفوق و سلطه شیوه نظاممند فیلسوفان را احساس نمىكند، اما روش عقلانى و منسجم [منطقى] بر آثار قونوى سیطره دارد، گو این كه تاكید بر مكاشفه عرفانى به عنوان یك منبع معرفت، یك انسان منطقى را قانع نمىسازد . (36) قونوى، دستكم تا حدودى به دلیل اتكاى به سنت فلسفى، در همه مباحثخود بر محوریت وجود تاكید كرد و حال آن كه این موضوع در آثار ابنعربى تقریبا از وضوح چندانى برخوردار نیست و او بیشتر راغب است تا از اصطلاحات قرآنى استفاده كند . ارتباط قونوى با فلسفه، دلیلى شد براى ابنتیمیه تا حتى شدیدتر از ابنعربى به او حمله كند . ابنتیمیه، تفاوت رویكردى را كه در آثار ابنعربى و قونوى ظهور یافته است، به نقل از شاگرد او عفیفالدین تلمسانى چنین خلاصه كرده است:
اما در مورد دوست و مصاحب ابنعربى، یعنى صدرالدین رومى، او متفلسف بود . از این رو، از شریعت و اسلام دورتر بود و به همین دلیل است كه تلمسانى همیشه مىگفت: اولین شیخ من یك متروح متفلسف بود و حال آن كه دومى یك فیلسوف متروح بود . (37)
با آن كه قونوى حداقل در دو فراز، تعبیر وحدت وجود یا واحد وجودى را به كار برد، از آن به عنوان اصطلاحى فنى و مستقل استفاده نكرده است، بلكه این تعبیر بیشتر در بحث از رابطه بین وجود خدا و توحید به طور طبیعى مطرح شده است . در فراز زیر او از شیوه بیان فلسفى وحدت و وجود استفاده مىكند تا دو صورت از حق یعنى وحدت ذاتى او و كثرت او در مظاهرش را توضیح دهد:
بدان كه حق، وجود محض است كه هیچ كثرتى در آن راه ندارد و او واحد استبه وحدت حقیقى، كه در تقابل آن هیچ كثرتى را نمىتوان به تصور درآورد . . . هرآنچه را از كائنات ادراك مىكنیم و یا در اشیاى موجود مشاهده مىكنیم . . . ویژگىهاى وجود است و یا آنها را صورتهاى نسب در علم الهى نامگذار . . . . آنها را هرچه خواهى نام گذار: آنها وجود نیستند، زیرا وجود واحد است . . . تا بدانجا كه وجود، واحد به وحدت حقیقى است همچون وحدت وجود، به ادراك انسان درنمىآید . . . از جنبه وحدت وجود حق جز واحد صادر نمىشود . (38)
قونوى در فراز دیگرى نیز تعبیر وحدت وجود خداوند را به كار برده است; یعنى در ضمن توضیح این مطلب كه كثرت، تعارضى با وحدت وجود ندارد، زیرا اشیاى كثیر صرفا شئون ذات الهى هستند و همو در جاى دیگرى توضیح داده است كه این شئون همان اعیان ثابتهاند . (39)
و اما مناسب بین حق واحد و غیر او; از جانب غیر - از حیث عدم مغایرت شئون حق با حق - ثابت است و آنها (شئون) عبارتند از: حقایق اشیا - كه به نام اغیار نامیده شدهاند - كه وحدت وجود حق تعالى را شمار مىبخشند و آنها از آن جهت كه شئون اویند، مغایر با صاحب شان نیستند . . . . (40)
همانطور كه این دو فراز نشان مىدهند، قونوى همانند ابنعربى بر این باور بود كه وحدت وجود مانع كثرت تجلیات آن نیست، اگرچه وجود در ذات و یا در جنبه تنزیه خود واحد است، اما در ظهورات و یا در جنبه تشبیه خود، كثیر است . به تعبیر خود قونوى:
اگر چه چیزى جز یك وجود نیست، اما به دلیل تفاوت حقایق ظروف، وجود به صورت گونهگونه، كثیر و متنوع ظاهر مىشود و حال آن كه وجود، فىنفسه و از جهت عدم تقید به مظاهر، متعدد و متكثر نمىشود . (41)
از میان شاگردان و مریدان فراوان قونوى، دو تن از آنها در گسترش مكتب ابنعربى از اهمیتى ویژه برخوردار هستند، اولى مؤیدالدین جندى (م 690) است كه شرح او بر فصوصالحكم ابنعربى، مبناى اكثر شروح متعددى است كه بعدها بر این اثر نوشته شد . با وجود دلبستگى عمیق او به توضیح ماهیت وجود و وحدت، به نظر نمىآید كه اصطلاح وحدت وجود را حتى به طور ضمنى به كار برده باشد . (42) اما یافتن عبارتى قریب به این مضمون در آثار او كار مشكلى نیست; مثل «وجود حقیقت واحدى است كه به وضوح در سطوحى متمایز، تنوع یافته است» ، «فقط یك چیز وجود دارد وآن حق است» . (43) جندى به دو زبان عربى و فارسى شعر سروده است از آن جمله:
هو الواحد الموجود فى الكل وحده
سوى انه فى الوهم سمى بالسوى
او یكتایى است كه در كل هستى تنها او وجود دارد، اما توهم، او را جز او مىپندارد . (44)
دومین مرید اصلى قونوى، سعیدالدین فرغانى (م 699 هجرى) اولین شارح منظومه عربى نظم السلوك یا تائیه ابنفارض است . فرغانى ابتدا اثر خود را به فارسى و با عنوان مشارق الدرارى به رشته تحریر درآورد . سپس شرح بسیار مبسوطترى را به عربى نگاشت كه آن را منتهى المدارك نامید . قونوى در مقدمه كوتاهى بر متن فارسى، نقل مىكند كه در سال 643 ، یعنى پنجسال پس از وفات ابنعربى به همراه گروهى از صوفیان فاضل (45) و اهل معنا (46) از سوریه به مصر مسافرت كرده است . در طول این مسافرت و در خلال بازگشتبه آناتولى منظومه نظمالسلوك را براى اصحاب خود قرائت و شرح مىكرده و آنها با هدف جمعآورى شرحى بر فرازهاى مشكل تائیه آنها را یادداشت مىكردهاند; اما از آن میان تنها فرغانى به انجام این كار توفیق یافته است . (47) بنابراین، گواهى قونوى دلیل بر آن است كه آثار فرغانى مستقیما بر تعالیم او مبتنى است، گو این كه این امر در هر حال از سبك و محتواى آثار او واضح و آشكار است .
در محیط پارسىزبان، تاثیر دو شرح فرغانى ظاهرا به اندازه سایر آثار مربوط به مكتب ابنعربى، غیر از فصوصالحكم خود ابنعربى، بوده است . اما در حالى كه فصوص، اگر نگوییم غامض و مبهم، مشكل شمرده مىشود و به جز براى طرح خلاصهاى از عقاید، به ندرت از مثال و نقل قول استفاده مىكند، فرغانى در آثار خود براى توضیح تعالیم ابنعربى مدام از مثال و نقل و قول استفاده مىكند . فرغانى در میان پژوهشگران بعدى وحدت وجود علاقهمندان فراوانى یافته است، زیرا برخلاف ابنعربى در فصوص، هر نكته از تعالیم ابنعربى را به شیوهاى منظم مورد بحث قرار مىدهد و برخلاف قونوى، هر نكته را به تفصیل توضیح مىدهد .
فرغانى تعبیر وحدت وجود را حدود سى بار در شرح فارسى و شاید دستكم به همین اندازه نیز در شرح عربى این اثر به كار برده است . (48) همانطور كه پیشتر یادآور شدیم ابنعربى آموزه توحید را با تصریح به تشبیه و تنزیه همزمان خداوند بیان مىدارد به این معنا كه او در ذات خود واحد و به لحاظ مظاهر و مجالىاش كثیر است . فرغانى گاه همین اندیشه را با مقایسه وحدت وجود با كثرت علم الهى، بیان مىدارد . (49) خداوند به همه اشیا در ذات خود به صورت امورى لایتغیر علم دارد، سپس بر مبناى همین علم جهان را خلق مىكند، چون خدا واحد است، شالوده خلقت نوعى وحدت غایى است، اما چون منشا هر كثرتى، علم خداوند به امور كثیر است، مخلوقات به معناى حقیقى كثیر هستند . (50) وحدت و كثرت، هر دو ویژگىهاى حقیقت الهىاند، ولى از منظرهاى متفاوت . در كلمات فرغانى «وحدت وجود و كثرت علم هر دو صفت ذاتند» (51)
هنگامى كه فرغانى تعبیر وحدت وجود را به كار مىبرد، معمولا آن را یكى از سه مقام و مرحله اصلى سلوك معنوى تلقى مىكند كه سالكان طریق، آن را تجربه مىكنند . از این منظر، شهود وحدت وجود، اولین و پایینترین مقام و مشاهده كثرت علم الهى، دومین مقام است . مقام سوم و آخرین مقام، جمع بین وحدت و كثرت در تعادلى هماهنگ و سازوار است . در این مقام انبیا و اولیاى الهى، همانگونه كه ابنعربى مطرح كرد، با «دو چشم» مىبینند . مقام چهارمى هم وجود دارد كه منحصرا به پیامبر اسلام تعلق دارد . (52)
در آثار فرغانى تعبیر وحدت وجود هنوز به صورت یك اصطلاح فنى مستقل درنیامده است و به طور قطع، علامتیك مكتب خاص فكرى نیست . افزون بر این، سیاق كاربرد این تعبیر در آثار فرغانى به وضوح نشان مىدهد كه او این تعبیر را از اندیشههاى بسیار اساسى دیدگاه ابنعربى تلقى نمىكرده است، با آن كه او در نسخههاى فارسى و عربى شرح خود بر تائیه ابنفارض به اثبات مطالب اساسى همانندى مىپردازد، غالبا تعبیر وحدت وجود را از فارسى به عربى منتقل نمىكند . اگر این تعبیر اصطلاحى فنى به هر معنا و مفهومى بود، به طور قطع آن را در شرح عربى حفظ مىكرد [ . بنابراین، از نظر او ] عناصر تشكیلدهنده این تعبیر - وحدت و وجود - هستند كه در بحث اهمیت دارند و نه خود این تعبیر .
به سهولت مىتوان دریافت كه ابنعربى و شاگردان بلاواسطهاش پذیرفته بودند كه تنها یك وجود حقیقى موجود است و بر این باور بودند كه كثرات جهان، تجلیات وجود واحد است، بدون آن كه به كثرت آن بینجامد . اما ابنعربى هیچگاه اصطلاح وحدت وجود را به كار نبرد و قونوى نیز تنها به طور ضمنى به آن اشاره كرد . هنگامى كه فرغانى كاربرد مكرر این تعبیر را آغاز كرد مقصود از آن، مقام و درجه نسبتا نازلى از درك و دریافت معنوى بود، زیرا سالكى كه وحدت وجود را شهود مىكند هنوز باید به مقام شهود كثرت علم [الهى] و فراتر از آن صعود كند; تنها پیامبران بزرگ و اولیاى الهى به مقام جمع بین این دو شهود نایل مىشوند و در این جا تعبیر وحدت وجود نقش مهمى را ایفا نمىكند، تنها در توصیف اولین مقام و منزل طریق است كه فرغانى گاه از این تعبیر استفاده مىكند .
سؤالى كه طبیعتا در اینجا مطرح مىشود این است كه چگونه تعبیر وحدت وجود به عنوان آموزه ممتاز مكتب ابنعربى برجسته شد؟ براى پاسخ قطعى به این پرسش از آثار مكتوب شخصیتهاى گوناگونى كه بلاواسطه پس از ابنعربى به رشته تحریر درآمدهاند، آگاهى كافى نداریم، اما مىتوان احتمالاتى را مطرح ساخت .
در میان نویسندگانى كه اصطلاح وحدت وجود را به معناى فنى خود به كار بردهاند، شاگردانى از ابنعربى همچون ابن سودكین (متوفاى 646) و عفیفالدین تلمسانى (53) وجود دارند . محتملترین منبع این اصطلاح ابنسبعین (م 669) معاصر قونوى و نویسنده پاسخهاى مشهور به مسائل الصقلیه است كه امپراتور فردریك دوم هوهنشتافن طرح كرده بود . اگرچه ا اف . مهرن و ال . ماسینیون، ابنسبعین را آخرین نماینده مكتب مشائى عرب (54) شمردهاند و هرچند ابنسبعین به طور قطع از فلسفه یونانى و پیروان آن در جهان اسلام آگاه بود، آثار منتشره او، وى را در درجه اول به صورت یك صوفى جلوهگر مىسازد . باید این نظر Chodkiewicz Michel را پذیرفت كه ابنسبعین كاملا از دیدگاههاى ابنعربى تاثیر پذیرفته بود ولو این كه در آثار خود به این واقعیت اعتراف نكرده است . (55)
هنگامى كه ابنسبعین تعالیم خود را بیان مىدارد، غالبا از جملات قصارگونه و داراى حذف به قرینه و رازگونه، استفاده مىكند كه بیشتر به گفتههاى صوفیان اولیه شباهت دارد تا رسالههاى فلسفى . آثار ابنسبعین كاملا در نقطه مقابل آثار قونوى قرار دارد و مبین این مطلب آثار و تعالیم فلسفى قونوى است، حتى هنگامى كه در اثرى چون النفحات الالهیه به بازگویى عالىترین تجربیات كشفى خود پرداخته است . گویا ابنسبعین بیشتر نوشتههاى خود را براى شاگردانش نوشته و براى حیات معنوى آنها كاربرد عملى داشته است، از این رو، از عبارات متناقضنما یا شطحیات و جملاتى كه بخشى از آن به قرینه حذف شده بود، استفاده مىكرد و با اعتماد به شاگردان، آنها را در تدبیر امور معنوى به خود وامىنهاد تا مطلب را بفهمند .
ابنسبعین در زمینه تصوف در درجه اول به صورت معلمى روحانى به نظر مىآید كه غالبا از زبان فلسفه براى اثبات مطالبش استفاده مىكند و گاه مجبور استبراى مخاطبان عادىاش به طور فلسفى بنویسد . مجموعه آثار او را باید در پرتو رسالههایى، مانند رسالة النصیحه كه به النوریه نیز شهرت دارد و در آن به طور عمده از یاد و یا ذكر خدا بحث مىكند، مطالعه كرد . او در این اثر كاربرد عملى تعالیم خود را روشن ساخت . هدف او آن بود تا اعتماد به نفس حاصل از مباحث منطقى را سلب كند و شاگردان را به ذكر نام الهى وادارد . Chcdkiewicz یادآور مىشود كه ابنسبعین مدام عبارت الله فقط را به عنوان نوعى اندیشه مسلط و مكرر (56) در میان نوشتههاى خود مىدمد، اما این گزارهاى مربوط به دیدگاهى فلسفى نیست، بلكه تشویق خوانندگان به پیروى از این دستور قرآن است كه:
قل الله ثم ذرهم فى خوضهم یلعبون; (57) بگو خدا، آن گاه بگذار تا در ژرفاى خود به بازى سرگرم شوند .
آنچه در اینجا، بهویژه جالب است این است كه ابنسبعین در چند فراز، اصطلاح وحدت وجودرا به كار برده است، آن هم نه به طور ضمنى، بلكه به صورت عنوانى خاص براى حقیقت اصلى اشیا . ما در آثار او چیزى را مىیابیم كه در آثار قونوى و پیروان او وجود ندارد; یعنى نمونهها و مواردى را مىیابیم كه در آنجا به نظر مىآید این اصطلاح به صورت عبارتى فنى درآمده است كه به دیدگاه اهل بصیرت و اولیاى الهى اشارت دارد; مثلا او مىنویسد:
مردم عوام و غافل، محكوم اتفاقات هستند كه كثیر و گوناگوناند و حال آن كه خواص یا انسان عارف، محكوم و در سلطه اصل و ریشه است كه وحدت وجود است . كسى كه با ریشه و اصل مىماند متحمل تغییر و دگرگونى نمىشود و در شناخت و فهم خود ثابتباقى مىماند . اما كسى كه در شاخه و فرع اقامت مىكند متحمل تغییر و تحول مىشود; اشیا در چشم او متكثر مىشوند، پس فراموش مىكند و غافل و جاهل مىشود . (58)
از جمله شخصیتهاى برجستهاى كه راه ابنسبعین را پى گرفتند اوحدالدین بلیانى (م 686) است كه احتمالا از طریق شاگرد اصلى ابنسبعین، یعنى شوشترى با او ارتباط یافت . بلیانى نویسنده كتاب رساله در توحید است كه در 1901 به انگلیسى ترجمه شد و غالبا براى توضیح برداشت و فهم ابنعربى از آموزه وحدت وجود به آن استشهاد مىشود . تا همین اواخر این اثر معمولا به خود ابنعربى نسبت داده مىشد، اما Michel Chodkiewicz اثبات كرد كه این كتاب مربوط به بلیانى است و عبارات آن در سطح و وزن تعالیم ابنعربى نیست . (59) این جملات آهنگى آشنا دارند:
او با خود خود را مىبیند، و با خود به خود علم دارد . هیچ چیز جز او او را نمىبیند و هیچ چیز جز او او را ادراك نمىكند . حجاب حق وحدت اوست; هیچ چیز جز او حجاب [او] نیست . حجاب او اختفاى وجود او در وحدت اوست، بدون هیچ كیفیتى . . . رسول او اوست، و رسالت او او، و كلمات او او . او خود را با خود به سوى خود فرستاد . (60)
این اثر همینطور ادامه مىیابد و در یك كلام، سرود و تسبیح سكرآورى است در سطح و وزن همان بانگ شاعرانه پارسى «همه اوست» . بنابراین، اگر شنیدیم كه نویسنده آن در شیراز زیسته است و به فارسى اشعارى با همین مضامین به شیوهاى غیرفلسفى سروده كه در زبان او پرسابقه است، نباید شگفتزده شد . (61)
تفسیر بلیانى از وحدت وجود را نباید با برداشت ابنعربى و شاگردان بلاواسطه او از یك مقوله دانست . آنها دائما مراقب بودند تا عبارات و گزارههاى مربوط به تشبیه حق تعالى را با اوصاف تنزیهى او متعادل سازند . جایى كه بلیانى و امثال او مىگویند: «هو» ، ابنعربى و پیروانش مىگویند: «هو لا هو» ، هرچند این امر به این معنا نیست كه بلیانى در مورد این مطلب چیزى بیش از این براى گفتن ندارد . رساله در توحید او در تلاش براى ارائه توضیح كاملى از حقیقت وجود، چیزى بیش از انا الحق دائما مكرر حلاج نیست .
از جمله شخصیتهاى مهم، متعددى كه احتمالا در تاسیس وحدت وجود به عنوان یك اصطلاح فنى نقش داشتهاند، سعدالدین حمویه (م 649) از شاگردان پارسىزبان نجمالدین كبرى بود . حمویه چندین سال از زندگى خود را در دمشق گذراند و در آنجا با ابنعربى و صدرالدین قونوى ملاقات كرد . او در نامهاى به ابنعربى از او خواست تا برخى نكاتى را كه در بعضى نوشتههایش آمده بود توضیح دهد . (62) با آن كه حمویه نویسنده بیش از پنجاه اثر است، تنها یكى از آنها تصحیح شده است، شاید به این دلیل كه بیشتر آثار او جذابیت چندانى براى محققان نداشته است . آنطور كه جامى در پانصد سال پیش یادآور مىشود:
او مصنفات بسیار دارد . . . در مصنفات وى سخنان مرموز و كلمات مشكل و ارقام و اشكال و دوایر كه نظر عقل و فكر از كشف و حل آن عاجز است، بسیار است . (63)
برخى از عباراتى كه عزیزالدین نسفى (متوفاى پیش از 700) شاگرد و مرید ابنحمویه از او نقل مىكند، نشان مىدهد كه او سخن خود را همچون ابنسبعین در عباراتى موجز و قصارگونه و جملاتى با حذف به قرینه، بیان داشته است; براى نمونه نسفى مىنویسد:
از شیخ الشیوخ سعدالدین حمویه پرسیدند: «خدا چیست؟»
او پاسخ داد: «موجود، خدا است . »
آنگاه از او پرسیدند: «جهان چیست؟»
او پاسخ داد: «موجودى جز خدا نیست . »
احتمالا نسفى با كتابهاى فارسى مشهورى چون انسان كامل در تعمیم و گسترش تعالیم ابنعربى نقشى بسیار مهمتر از حمویه ایفا كرده است . او همچون ابنسبعین، كه در كتابهایش گهگاه به او ارجاع مىدهد، در موارد معدودى تعبیر وحدت وجود را به عنوان یك اصطلاح فنى و براى اشاره به یك آموزه كامل و نه بخشى از یك آموزه، به كار مىبرد . (64) و همچون شخصیت پس از خود، ابنتیمیه، در اشاره به مدافعان وحدت وجود به دفعات از تعبیر اهل الوحده استفاده مىكند . (65) او احتمالا اولین كسى است كه اهل وحدت را براساس تفسیرها و قرائتهاى مختلفشان از وحدت وجود به دستههایى تقسیم كرد .
نسفى در چند مورد شیخ و استاد خود حمویه را در زمره اهل وحدت ذكر كرده است و در فرازى مىگوید كه برخى از آنها مخلوقات خداوند را «خیال و نمایش» مىدانند . او احتمالا حمویه را از این دسته مىدانسته است، زیرا در كتاب المصباح فى التصوف اثر حمویه كه تاملاتى غامض و پیچیده در نمادگرایى متون است، نوشته است: «هرآنچه جز وحدت مشاهده مىكند، خیال است» . (66)
حملات شدید فقیه، فقیه حنبلى ابنتیمیه (م 728) علیه ابنعربى و پیروان او مشهور است . (67) ابنتیمیه غالبا به اصطلاح وحدت وجود اشاره مىكند و حتى آن را در عنوان دو تا از رسائل خود، یعنى ابطال وحدت الوجود و رساله الى من سئله عن حقیقة مذهب الاتحادیین اى القائلین بوحدت الوجود قرار داده است . (68) این مطلب بهویژه حایز اهمیت است كه ابنتیمیه در دومین رساله، وحدت وجود را با اتحاد، یكى دانسته و این یكسانى را در بسیارى از آثارش تكرار كرده است و غالبا اصطلاح حلول را نیز به صورت دومین مترادف نزدیك این اصطلاح اضافه كرده است . (69) هر دوى این اصطلاحات مدتها به عنوان بدعتهاى برخى فرق و یا اشخاص مورد حمله و انتقاد بودهاند و بهویژه ابنعربى و پیروانش هر دو اصطلاح را دستكم در معنایى كه منتقدان به كار مىبرند، رد و انكار كردهاند . (70)
ابنتیمیه اعتراضات خود را بر حامیان وحدت وجود در این ادعا خلاصه مىكند كه آنها منكر سه اصل اساسى دین هستند: به خدا، پیامبران او و روز واپسین، ایمان ندارند . بخشى از توضیحات او را در اینجا نقل مىكنیم:
اما در مورد ایمان به خدا، آنها بر این اندیشهاند كه وجود او عین وجود جهان است و جهان صانعى جز خودش ندارد .
اما در مورد پیامبران: این گروه بر این باورند كه معرفت آنها به خدا از رسول خدا و سایر انبیا بیشتر است . برخى از آنها مدعى هستند كه معرفتخدا - یعنى وحدت وجود و تعطیل - را از چراغ نبوت دریافت داشتهاند . (71)
قابل توجه است كه ابنتیمیه در این فراز با نظیر قراردادن وحدت وجود و تعطیل، این دو را یكسان انگاشته است . در متون كلامى از تعطیل تعاریف گوناگونى ارائه و معمولا آن را محكوم كردهاند . معناى اصلى آن مخلوع دانستن خدا از منصب خویش است تا حدى شبیه به دئیسم .
بنابر ادعاى ابنتیمیه، حامیان وحدت وجود بر این باورند كه وجود جهان عین وجود خداست .
حامیان وحدت وجود مىگویند كه وجود یكى است و وجود واجب كه به خالق تعلق دارد با وجود ممكن كه مربوط به مخلوقات استیكسان است (72)
حقیقت كلمات یكسانى كه از وحدت وجود سخن مىگویند این است كه وجود موجودات معلول با وجود خدا یكسان است; چیز دیگرى نیست و تفاوتى وجود ندارد . (73)
به عبارت دیگر، به اعتقاد ابنتیمیه بنا بر نظر ابنعربى خدا و جهان همسان هستند . بنابراین، او دیدگاهى سادهانگارانه از جنبهاى از تعالیم ابنعربى - یعنى تشبیه - را برگرفته و از جنبه دیگر - یعنى تنزیه - به طور كامل غفلت ورزیده است . دیدگاهى را كه ابنعربى بارها بیان داشته این است كه «هو، لا هو» (او، نه او) . از جهتى مىتوان گفت كه وجود جهان همسان با وجود خدا است، اما سخن دقیق این است كه جهان وجود ندارد . مشكل اصلى، تعریف و توضیح ارتباط ظریفى است كه بین وجود حقیقى خدا و وجود غیرحقیقى مخلوقات وجود دارد . ابنتیمیه و بیشتر هممسلكان او گویا بر این نظر بودهاند كه باید تبیینى ساده و صریح از رابطه بین خدا و جهان وجود داشته باشد . برعكس، ابنعربى و بیشتر پیروان او معتقدند كه در مواجهه با حقیقتى كه مقولاتى همچون آرى و نه را برنمىتابد، بالاترین معرفت، حیرت كامل است .
بههرحال، هدف من دفاع از ابنعربى در برابر اتهامات ابنتیمیه و دیگران نیست . تنها مىخواهم یادآور شوم كه ابنتیمیه وحدت وجود را مترادف با الحاد و بىاعتقادى مىدانست، زیرا آن را انكار تمایز بین خدا و جهان مىدید . شاید او به دلیل اعتراضات صریح و پیاپى خود بر وحدت وجود و به این دلیل كه این بحث را در مركز مباحثات و نظریات تاریخ اسلام قرار داد، بیش از هركس شایسته شهرت و اعتبار باشد، زیرا همانگونه كه پیشتر شاهد بودیم این اصطلاح در واژگان فنى ابنعربى و شاگردان مستقیم او هیچ نقش مهمى نداشت، حتى سومین و چهارمین نسل شارحان فصوصالحكم، همانند عبدالرزاق كاشانى (م 730) شاگرد جندى و شرفالدین داود قیصرى (م 751) شاگرد عبدالرزاق كاشانى، كه هر دو از معاصران ابنتیمیه بودهاند، اگر اصولا اشارهاى به این تعبیر كرده باشند، نادرست است . (74) قیصرى در رسالهاى موسوم به اساس الوحدانیه كه در آن از دو واژه وحدت و وجود به تفصیل بحث كرده است جز یك مثال وحدت واجبالوجود تعبیرى نزدیكتر به وحدت وجود نمىتواند بیابد . (75) بنابراین، هنگامى كه ابنتیمیه بر تعبیر وحدت وجود به عنوان نمونهاى از دیدگاه اهل وحدت، انگشت مىگذارد، احتمالا آن را از آثار ابنسبعین كه معمولا به او ارجاع مىدهد و یا یكى از شاگردان او، گرفته است .
با آن كه ابنتیمیه و سایر هممشربان او، اصطلاح وحدت وجود را براى انكار بدعتهایى به كار مىبردند كه در آثار نویسندگان مكتب ابنعربى مشاهده مىكردند، گویا پیروان بعدى ابنعربى بیمى از پذیرش این اصطلاح به صورت نشانهاى مناسب براى جهانبینى كلى خود، نداشتند . آنها خوشحال بودند از این كه این اصطلاح را تعبیرى ستایشآمیز بشمارند ولو این كه منتقدان آنها، آن را تعبیرى قدحآمیز تلقى مىكردند . از این رو، در اواسط قرن نهم، عبدالرحمن جامى (م 898) یكى از بزرگترین اشاعهدهندگان [اندیشههاى] مابعدالطبیعى و جهانشناختى مهم ابنعربى، غالبا از قائلین به وحدت وجود سخن مىگوید كه مقصود از آن ابنعربى، قونوى، فرغانى و جریان اصلى شارحان فصوص هستند . (76)
تاریخ اصطلاح وحدت وجود را مىتوان به صورت زیر خلاصه كرد: این اصطلاح در آثار ابنعربى یافت نمىشود . از نظر قونوى این اصطلاح هیچ معناى فنى خاصى نداشت و هرجا كه از این تعبیر استفاده كرده تنها به این معناست كه فقط یك وجود حقیقى وجود دارد و آن هم وجود خداست . رابطه این وجود با موجودات جهان، نیازمند توضیح است; این امر از خود اصطلاح وحدت وجود فهمیده نمىشود . در آثار فرغانى وحدت وجود كاملا در مسیر تبدیل به یك اصطلاح فنى است، اما مستقل و قائم به خویش نیست، زیرا نیازمند آن است تا با كثرت علم تكمیل شود . خارج از جریان اصلى پیروان ابنعربى، شخصیتهاى دیگرى همچون ابنسبعین و نسفى، این تعبیر را به صورت نوعى عبارت كوتاه و شتابزده در اشاره به حقیقت اصلى اشیا به كار مىبردند . ابنتیمیه این تعبیر را با بدعتهاى بزرگ حلول و اتحاد، مترادف دانست . تقریبا در زمانى جامى و شاید خیلى پیش از آن وحدت وجود عنوانى شد براى اصطلاح توحید كه مشخصه آثار ابنعربى و پیروان او بود .
مطالعات غربى درباره ابنعربى در دوران جدید، فهم معنا و مقصود از وحدت وجود را بسیار دشوار ساخته است . بسیارى از خاورشناسان پیشین، همچون مورخان اندیشه به طور كلى، تصور مىكنند كه با زدن برچسب به یك اندیشه، آن را شناختهاند و دیگر نیازى نیست تا درباره آن بیندیشند . ابنعربى بهویژه این برچسبها را به خود مىگرفت و این شگفتآور نیست . نظرى به دشوارى و حجم زیاد آثار او، بیشتر مردم را متقاعد مىسازد كه صرف یك عمر تلاش براى فهم و گشودن راز آنها بیهوده است . سادهترین راهحل این بود كه ابنعربى پانتئیست (همه خداگرا) خوانده و یا ادعا شود كه او در فراسوى اسلام «سنتى» قرار داشت و به وضعیتى بهتر تغییر موضع داد . به مراتب بهتر بود كه اعتراف شود كه ابنعربى استادى معنوى، حكیم، فیلسوف، متكلم، مفسر قرآن و فقیه طراز اول بود، شخصیتى كه تركیب مفصل او از تفكر اسلامى بدون سالها مطالعه و آموزش، دستیافتنى نیست . با این همه، تصدیق و اعتراف به این كه مشرق زمین زادگاه گونهاى آگاهى و معرفت است كه نمىتوان آن را در گوشه پستوهاى پاكیزه و تمیز بایگانى كرد، چه فایدهاى دارد؟
در همین اواخر گروهى از پژوهشگران جدى و دقیق این زحمت را بر خود هموار ساختند تا برخى آثار ابنعربى را مطالعه و به ژرفى در تعالیم او اندیشه كنند . پندارهاى سطحى نسل پیشین در مورد اندیشههاى ابنعربى عمدتا كنار گذاشته شده، اما برچسبهاى قدیم هنوز در نوشتههاى فرعى دیده مىشود . امروزه متخصصان عموما تصدیق مىكنند كه استفاده مكرر از مقولات ترجمهگون ناآشنا و نامناسبى همچون پانتئیست مونیست، تئولوژى، هترودوكس، ارتدوكس و غیره به كسانى كه با آثار ابنعربى آشنایى مستقیم ندارند كمك نمىكند، بلكه آنها را به اشتباه مىاندازد . (77)
تلاش براى گردآورى دیدگاههاى ابنعربى، آنگونه كه خاورشناسان مختلف در صد سال گذشته مطرح كردهاند، مستلزم مطالعه و بررسىاى كلى است . در این جا تنها مىتوانم بگویم كه پژوهشگران غربى شقاق و چند دستگىاى را كه در خود [عالم] اسلام در مورد ابنعربى وجود دارد، منعكس ساختهاند . از این رو، آنها به دو دسته تقسیم شدهاند: مدافعان و مخالفان، گو این كه كلام و بیان یك پژوهش «بىطرفانه» ، غالبا تمایلات شخصى را پنهان مىدارد . در نظرگاه بدبینان، وحدت وجود «مذهبى» قطعا مردود و یا شاید تحریف اسلام اصیل و «سنتى» است كه اذهانى بیمارگون با تصوراتى خیالآمیز آن را بهوجود آورده و جز مقدمهاى بر انحطاط و زوال مدنیت نیست . پژوهشگرانى كه ارزیابى مثبتى از این نگرش دارند، بر این باورند كه نمىتوان جهانبینى این فرد را كه در ششصد سال گذشته بر بیشتر تفكر اسلامى سیطره داشته استبه همین راحتى و با این قطعیت مردود دانست . برخى حتى معتقدند كه وحدت وجود قرائتى دوباره و به موقع از توحید، به زبان فلسفى است كه مىتواند براى ضعف معنوى دنیاى جدید راهحلهاى عملى ارائه دهد .
پیش از ابنعربى «وحدت وجود» به عنوان یك اصطلاح خاص مطرح نبود، در آثار ابنعربى نیز این اصطلاح به كار نرفته، قونوى نیز آن را به عنوان یك اصطلاح فنى به كار نبرده است، اما از زمان فرغانى به بعد به تدریج این تعبیر به صورت یك اصطلاح خاص درآمد . ابنسبعین و نسفى آن را در اشاره به حقیقت اصلى اشیا به كار بردند و در زمان جامى به صورت مشخصه تفكر ابنعربى درآمد .
ویلیام چیتیک
در مطلبی كه از پی می آید، ویلیام چیتیك؛ اسلام شناس معاصر به بررسی جایگاه دل در شناخت خداوند از نظرگاه ابن عربی می پردازد. از دیدگاه ابن عربی انسان تنها موجودی است كه نه فقط بر صورت یك یا چند اسم خاص خداوند بلكه بر صورت اسم جامع الله آفریده شده است. از این رو قلب مؤمن ظرفیت پذیرش و شناخت خداوند را داراست. این مطلب را با هم می خوانیم.
خانه خدا
در گونه های مختلف مخلوقات هستی غیر از انسان- در هر مرتبه و درجه از روحانی تا مادی- نشانه های اسماء و صفات خدا در قالب ویژگی های خاص و منحصر به فرد هر شیء بروز یافته اند. هر موجودی در هستی، خدا را با شیوه ای خاص، متمایز و معین «می شناسد» ؛ شیوه ای كه صفات هر شیء آن را ظاهر ساخته است و یا كلامی كه آن شیء تجسم آن است؛ هر چیز خبر از خدا می دهد و از طریق قرار گرفتن در جایگاه واقعی و خاص خود در كلام تكرار ناشدنی خدا (= جهان) آیاتش را آشكار می كند.
در مقابل، در واقعیت چندمرتبه ای یعنی نفس انسان، نشانه های اسماء و صفات خداوند تقریباً درونی می شوند. این نشانه ها از ماده تا معنا امتداد می یابند و همگی حول كعبه خود یعنی دل، كانون نورانی وجود، روحی كه خدا به هنگام خلقت آدم در او دمید، در گردش اند. تنها به انسان استعداد شناخت كلی و تركیبی خدا اعطا شده است، چرا كه انسان تنها موجودی است كه بر صورت نه تنها یك یا چند اسم خاص بلكه بر صورت اسم جامع الله آفریده شده است؛ اسمی كه عیناً بیانگر و نشانگر خدا در دو خصلت اطلاق و بی كرانگی، ذات و صفات، تشبیه و تنزیه و تعالی و جاری بودن در هستی است.
اگر كمال عبادت و خدمت ذكر و یاد خدا به شكلی متناسب با تمامیت اوست، بی تردید تنها انسان- كه بر صورت خدا خلق شده- می تواند خادم و عبد خدا باشد. با این همه، به عبارت دقیق تر، عبادت صرفاً ابزار خدمت به اهداف خداست و در این معنا همه چیز در حال عبادت خداوند است چرا كه یك وجود ممكن، كاری جز عبادت وجود مطلق، كه نفسش به تمامه از او مشتق شده است، نمی تواند بكند. در قرآن چنین می خوانیم: «بلكه هیچ موجودی در آسمانها و زمین نیست جز آن كه خدا را بنده فرمانبردار است» (طه، ۹۳). هر موجودی بر اساس نحوه وجودش در حال عبادت خداست و جایگاه هر مخلوقی را حالتی تعیین می كند كه در آن، خدا آن مخلوق را مانند كلمه ای در نفسش جاری می سازد. اما انسان هیچ گونه نحوه وجود خاصی ندارد، چرا كه درك و دریافتش محدود نیست. تنها اوست كه تصویر كامل العلیم و الخبیر است. در واقع، انسان از این استعداد برخوردار است كه صورت بیرونی نفس الرحمن، تجلی تمام وجود و تمام اسماء و صفات حق، باشد.
مراد از جایگاه ممتاز انسان آن است كه تنها او می تواند هدف نهایی آفرینش را محقق سازد؛ هدفی كه همانا عبادت خداوند نه تنها به شكل انفعالی آن است كه تمام مخلوقات انجام می دهند بلكه به نحو فعال كه از طریق آگاهی كامل از گنج مخفی و پذیرش آزادانه اقتضائات آن به دست می آید. به گفته ابن عربی به همین دلیل است كه عملكرد انسان به مثابه خلیفه خدا فرایند خلقت را محقق می كند و به هدفش نائل می شود. نقش انسان آن چنان محوری است كه اگر اجرا نشود جهان به آسانی از هم می پاشد.
خداوند زمین را محل خلافت خود قرار داده است. لذا زمین قلمروی پادشاهی او و جایگاه خلیفه اش است؛ خلیفه ای كه از طریق احكام اسمائش متجلی می شود. خداوند ما را از زمین (خاك) سرشت و مرده و زنده ما را در آن ساكن كرد و باز ما را در شكلی دیگر از دل خاك خارج خواهد كرد. بنابراین، ما هر جا كه باشیم چه در این دنیا و چه در دنیای دیگر، عبادت از ما ساقط نمی شود و گرچه دنیای دیگر دار تكلیف نیست اما در عین حال، محل عبادت است.
در میان ما هر كس كه به این شهود برسد كه برای چه در این دنیا و دنیای دیگر خلق شده، عبد كامل، هدف عالم و خلیفه كل عالم است. به طوری كه اگر تمام عالم- از عرش تا فرش- لحظه ای از یاد خدا غافل شود ولی این عبد به یاد خدا باشد او از طریق این ذكر جای كل عالم را می گیرد و عالم از طریق او حفظ می شود (از هم نمی پاشد). اما اگر عبد از ذكر خدا غافل شود عالم نمی تواند جای او را در ذكر بگیرد. آن بخش از عالم كه خالی از انسان ذاكر است نابود می شود و پیامبر(ص) فرمود: قیامت برپا نمی شود مادام كه در زمین كسی باشد كه بگوید الله، الله.
یاد خدا عبارت است از یافتن او بر كرسی قلب كه همان عرش او در عالم كبیر است. ابن عربی می گوید: خداوند در قلب بنده مؤمنش منزل می گیرد چرا كه او آن را محل علم به خدا قرار داده است. او با غیرت و تعصب از این خانه حفاظت می كند تا مبادا دیگران وارد آن شوند
گفتیم كه جهان بینی اسلام، خدا، جهان، انسان و نبوت را به حسب كلمه و كلام توصیف می كند. سه اصل دین یعنی توحید، نبوت و معاد همگی به حسب اسماء الهی فهمیده می شوند. وظیفه انسان عبارت است از پاسخ به جایگاهش و البته از طریق یادآوری اسماء اشیاء- یعنی اسماء حقیقی اشیاء كه تا زمانی شیء محسوب می شوند كه تجسم حقیقت الهی یا كلام حق باشند. این وظیفه را تنها از طریق «دل» می توان به انجام رساند؛ واژه ای كه حوزه نامحدود آگاهی و شناخت انسان را ترسیم می كند. در میان تمام مخلوقات، قلب به تنهایی می تواند خدا را در بر بگیرد (ظرفیت پذیرش خداوند را دارد). در حدیثی قدسی آمده است: «آسمان ها و زمین گنجایش مرا ندارند بلكه دل بنده مؤمن من، گنجایش مرا دارد» . در واقع، ذكر و یاد خدا عبارت است از یافتن او بر كرسی قلب كه همان عرش او در عالم كبیر است. ابن عربی می گوید: خداوند در قلب بنده مؤمنش منزل می گیرد چرا كه او آن را محل علم به خدا قرار داده است. او با غیرت و تعصب از این خانه حفاظت می كند تا مبادا دیگران وارد آن شوند. بنده مؤمن، [كتاب] جامع است. حق به ناگزیر به اشكال مختلف یا به شكل شیء بر او تجلی می كند. این از آن روست كه بنده مؤمن جایگاه كانون علم به تمام اشیاء است و تنها جایگاه علم [در انسان] نیز قلب است. اما حق، نسبت به قلب بنده اش غیرت و تعصب دارد تا مبادا غیر از صاحبش وارد آن شود. از این رو، او به قلب نشان می دهد كه او شكل همه چیز بوده و با همه چیز یكی است، چرا كه قلب مؤمن همه چیز را در بر می گیرد. دلیل این امر آن است كه همه چیز حق است زیرا هیچ چیز جز حق، اشیاء را در بر نمی گیرد. هر آن كه حق را با حقانیتش بشناسد همه چیز را شناخته است.
اما كسی كه یك شیء را می شناسد [الزاماَ] نه حق و نه آن شیء را به واقع شناخته است. بنده ای كه تصور می كند شیءای را می شناسد، در حقیقت آن را نمی شناسد چرا كه اگر آن را می شناخت، می دانست كه آن شیء، حق است. لذا مادامی كه او نمی داند آن شیء حق است، به اعتقاد ما او آن شیء را نمی شناسد (،۴ ،۷ ۷).
علم به اشیاء آن گونه كه هستند سبب پی بردن به آنها به مثابه مظاهر حق، آیات و نشانه های اسماء و صفات او می شود. این علم دیگر علم نظری نیست، بلكه علم عرفان است. ثمره این علم بینش حقیقی نسبت به وجود مطلق و فراگیر الهی است؛ قرآن در این باره می گوید: «... پس به هر طرف رو كنید به سوی خدا روی آورده اید...» (بقره، ۱۱۵). چنین علمی از طریق ذكر حاصل می شود؛ ذكری كه الحضور مع المذكور است.
تنها این گونه از علم است كه به انسان امكان می دهد تا دریابد كه چنانچه شیئی مظهر حق نباشد پست و محكوم به عدم است و باز از طریق همین علم است كه انسان درمی یابد كه او خود نیز به همان میزان كه از مظهر الهی بودن اشیاء غافل است، پست و منفور است. آنگاه كه جهان را آن طور كه هست ببینیم درمی یابیم كه عالم جز ذكر و یاد خدا چیز دیگری نیست. پاسخ ما به جهان تنها ممكن است این باشد كه از رهنمونی آن تبعیت كنیم، یعنی یادآور و ذاكر خدا باشیم. در حدیثی آمده است، همه چیز جز ذكر خدا منفور و ملعون است اما همه چیز ذكر خداست لذا هیچ چیز ملعون نیست. كیمیای ذكر، لعنت را به بركت تبدیل می كند. جایگاه این ذكر، كه خدا در آن حقیقتاً حضور دارد و انسان در آن به معنای دقیق كلمه متبرك می شود، قلب است.
بگذارید سخن را با این اندرز ابن عربی پایان دهیم كه:
«بزرگترین گناه، گناهی است كه قلب را بمیراند. قلب تنها با عدم شناخت خدا می میرد. این همانی است كه جهلش می خوانیم؛ چرا كه قلب خانه ای در انسان است كه خدا آن را برای خود برگزیده است. پس این غاصب [= انسان جاهل] این خانه را غصب كرده و میان خانه و صاحب خانه حائل شده است.
منبع :روزنامه همشهری
شیخ محمود شبستری
زاد و زندگی
محمود شبستری، منسوب به شبستر، دیهی نزدیك تبریز در آذربایجان، حدود اواسط سدهی هفتم/ سیزدهم از مادرزاد و حدود سال 720/1320 درگذشت. از زندگانی او اطلاع اندكی در دست است. گلشن راز او بیان شاعرانهیی است از مذهب وحدت وجود. این كتاب به سال 710/1311 در پاسخ به سؤالاتی كه امیرحسینی درباب حكمت صوفیانه از خراسان برای او فرستاده بود نوشته شده است.
بیان مذهب وحدت وجود این كتاب به آنچه ابنعربی (638 ه.ق.) قبلاً گفته بود چیزی نمیافزاید. با این همه، محمود این مطلب را از استاد روحانی خویش بسیار روشنتر و دقیقتر بیان كرده است. او میگوید: وجود به تعریف اوّلیه عبارت است از موجود، و عدم عبارت از معدوم. دردار وجود چیزی جز واحد نیست. ممكن و واجب هرگز جدا نبودهاند؛ آنها از ازل یكی بودهاند. اگر به یك رویِ واحد بنگری، واحد است و اگر به روی دیگر آن بنگری، وجود متكثر میشود - تنها فرق در این است كه جنبهیی وحدت واقعی است، و حال آنكه جنبهیی كثرت خیالی است. حقیقت یكی است ولی اسامی آن گوناگون است، و همین كثرت است كه مایهیی تعدد میشود.
این چنین ذاتی در فراسوی معرفت و فهم ماست. ولی، به نظر شبستری، این ناتوانیِ ما در معرفت ذاتِ خدا از قربِ او به ما سرچشمه میگیرد. ذات، به عنوان نور مطلق به چشم ما همچنان نادیدنی است كه عدم كه ظلمت مطلق است. هیچكس مستقیماً نمیتواند به آفتاب بنگرد. ولی آن را به نحوی كه در آب منعكس شده باشد میتوان دید. عدم نسبی همچون آب است. و به منزلهیی مِرآتی است از نور مطلق كه پرتو حق در آن تابیده باشد. این عدم نسبی همان عین ثابته در نظام ابنعربی است، كه نور الهی را بنا بر استعدادات طبیعی خود منعكس میسازد. نور الهی به عنوانِ نوری صرف كنزی مخفی بود، ولی آنگاه كه در مرآت منعكس شد، خِزانه ظاهر شد. ولی در این جریان، ذات هم كه واحد بود متكثر شد.
شبستری، پس از آن، صدورِ واحد را به شیوهی ابنعربی بیان میكند. نخستین صادر از ذاتْ عقل كلی است كه مرحلهی / حدیت است؛ دومین صادر نفس كلی است. پس از آن عرش، كرسی، افلاك سبعهی آسمانی، عناصر اربعه، موالید ثلاثه، یعنی معادن و نباتات، و حیوانات، میآید. آخرین صادر در این رشته انسان است كه او غایتِ آفرینش است. اگر چه انسان موقّتاً در این رشته آخرین است ولی منطقاً نخستین است، همان طور كه درخت بالقوه مقدم بر تخم است. همهی موجودات برای او آفریده شده در حالی كه او به عنوان والاترین صادر یا مظهر الهی برای خودش آفریده شده است. وی خداوند چند عنصرِ پست و حقیر است، ولی با این همه وجود این عَناصِر برای تكامل اخلاقی او اساسی است. آینه برای اینكه قادر به منعكس كردن اشیاء باشد، باید یك روی آن یكسره سیاه باشد. اگر این آینه همه شفاف و بلورین بود دیگر به عنوان آینه به كار نمیرفت.
] چو پشت آینه باشد مكدّر نماید روی شخص از روی دیگر [
چون انسان هدف غایی خلقت است، همهی اشیاء چنان ساخته شدهاند كه از او فرمان ببرند. همهی اسماء گوناگون الهی هستند، ولی آدمی چون انعكاس مُسمّی است، همهی اسماء را در باطن خویش گرد میآورد؛ از این روی، همهی آفرینش در باطن اوست. او شگفتترین آفریدهی پروردگار است و همه چیز خود را مرهون اوست؛ همهی قدرت، معرفت، و ارادهی او از آنِ پروردگار است.
از نظر شبستری، عقل بالَمرّه معطَّل است. راه عقل راهی دراز، پر پیچ و خم، و دشوار است. حكیم فلسفی مانند احولی است كه همه جا را دو میبیند. (1) او كار خود را با ادراك اعیان مادی به عنوان حقایق میآغازد. بر این اساس بر وجود واجب استدلال میكند و آن را از وجود ممكن جدا و بیگانه میپندارد. (2) شبستری بر پایهی یك رشته استدلالهایِ پیوستهی علت و معلولی اظهار میكند كه وجود واجب علّة العلل جریان آفرینش است. فرآیندِ استدلال به كلی پیش او باطل است. امكان معرفت خدا از راه مقولهی امكان مقدور نیست زیرا امكان نسبتی با واجب ندارد «و آن مانند این است كه شخص بخواهد خورشید تابان را به كمك نورِ شمعی لرزان كشف كند.» (3) لذا بهترین شیوه این است كه استدلال عقلی را رها كنند و به وادی عرفان در آیند.
] در آ در وادیِ اَیْمن كه ناگاه درختی گویدت «اِنّی اَنَا اللّه» [
دانشی كه از طریق دلیل بحثی به دست آید شخص را به خواب میكشد، حال آنكه عرفان او را از خواب بیدار میكند. شخص باید چون ابراهیم به فراسویِ الوهیتِ ستارگان، خوشید، و ماه برود كه به نظر وی به ترتیب مظاهر ادراك حسی، تخیل، و عقل نورانی هستند.
] خلیل آسا برو حق را طلب كن شبی را روز و روزی را به شب كن
ستاره با مه و خورشید اكبر بود حس و خیال و عقل انور [
در سؤال ششم گلشن راز شیخ صریحاً سودمندی عقل را در طلب عارفانهی حق رد میكند. او معتقد است كه «راهی است وَراءِ طورِ عقل» كه به واسطهی آن شخصی میتواند راز حقیقت را بداند. این نیروی ذوقی آدمی در باطن او همچون آتش در دل سنگ نهان است، و چون این آتش درگیرد، همه عالم تابناك و روشن گردد.
] ورای عقل طوری دارد انسان كه بشناسد بدان اسرار پنهان
بسان آتش اندر سنگ و آهن نهادهست ایزد اندر جان و در تن...
چو برهم اوفتد آن سنگ و آهن زنورش هر دو عالم گشت روشن [
در سؤال دهم وقتی از اعتبار علم بحث میكند میگوید كه منظورش از معرفت وسیلهیی نیست كه مردمان با آن نیرو و حرمت دنیوی به دست میآورند؛ زیرا این با روح عارف راستین منافات دارد. دانش تنها زمانی سودمند است كه آدمی را به كار درست رهبری كند، كاری كه از دل سرچشمه بگیرد. (4) همینطور شبستری مطالعهی هر دو ریشهی معرفت كه در قرآن به آنها اشارت رفته - جهان بیرون (آفاق) و جهان درون یا خودآگاهی (= انفس) را سفارش میكند. ولی عملاً تحقیق عارفان در جهان درون همواره آنان را بدان جا كشانیده است كه تأكید ورزند جهان بیرون و همی و خیالی بیش نیست.
بیانی كه شبستری از صفات اخلاقی به دست میدهد بازگویی صِرف نظریات افلاطونی و ارسطویی است. حكمت، عفت، شجاعت و عدالت، فضایل اخلاقی عمده هستند. (5) او به اجمال اصل ارسطویی وسط را مورد بحث قرار میدهد. بهشت، حاصل پیروی از همین راه میانه است، و حال آنكه اختیار هر یك از (طریق) افراط و تفریط به دوزخ میانجامد.
] همه اخلاق نیكو در میانه است كه از افراط و تفریطش كرانه است
میانه چون صراط المستقیم است زهر دو جانبش قعر جحیم است [
وقتی تهذیب اخلاق دست دهد، انسان نور الهی (یا تجلی) را دریافت میكند كه روح او را منور ساخته به والاترین مدارجش میرساند. انبیا و اولیا در زمرهی كسانی هستند كه ارواحشان صافی گشته است.
] چو آب و گل شود یكباره صافی رسد از حق بدو روح اضافی
چو باید تسویه اجزای اركان در او گیرد فروغ عالم جان [
تجلی الهی تنها در اشیاءِ نیك نیست بلكه در اشیائی هم كه ما در اصطلاح مرسوم بد مینامیم تجلی هست. چون خدا تنها وجود موجود است و تنها علت همهی اشیاء، لذا همهی اشیاء بدون استثناء نور او را ظاهر میسازند. وضع منطقی وحدت وجود چنان است كه خوب و بد همه یكسانند و همه مظاهر خدا هستند و همه پایگاهی مساوی دارند. اما وقتی به عقاید متداول مرسوم نظر میافكنیم، میان آنها فرق مینهیم، و خیر را به خدا و شر را به شیطان نسبت میدهیم.
] مؤثر حقشناس اندر همه جای ز حد خویشتن بیرون منه پای
حق اندر كسوت حق دین حقدان حقاندر باطل آمد كار شیطان [
شبستری مانند همهی وحدت وجودیان یكسره جبری مذهب است. او معتقد است كه حسِّ - به اصطلاح - آزادی كه انسان مالك آن است، به سبب شعور او به نفس خویش به منزلهی چیزی جدا از خداست. انسان طبیعةً امری عدمی یا نابود است، و از این روی، معنایی ندارد كه اختیاری به او نسبت دهند. معتقدان به آزادی اراده گبركاناند (6) كه میان خدای نیكی و خدای بدی فرق مینهند. نسبت دادن قدرت، اراده و فعل به انسان خطاست و به نظر او در این باب هم معتزله و هم اشعریه گمراه شدهاند - چه گروه اول میگویند انسان در انتخاب خویش اختیار دارد، و گروه دوم با نسبت دادن قوهی كسب به او او را مسئول افعال خویش میسازند.
] هر آن كس را كه مذهب غیر جبر است نبی فرمود كاو مانند گبر است [
به نظر شبستری انسان را برای انجام دادن مسئولیتهای اخلاقی نیافریدهاند، بلكه از آفرینش او هدف دیگری در كار بوده است، اما بیان نمیدارد كه آن هدف دیگر كدام است. با این همه لاهیجی ] شیخ محمد از عرفای سدهی نهم [ شارح او میافزاید كه مقصود این بوده است كه وی مانند آینهیی بیزنگار مظهر ذات، صفات و اسماء الهی باشد. آیا میتوانیم آینه را به سبب منعكس كردن اشیاء مختار و آزاد بنامیم؟ برای هر یك از ما افعالمان از پیش مقدر شده است. افعال الهی تفحصناپذیر و ناپرسیدنی است. او میپرسد «آیا میتوانی تعلیل كنی كه چرا یك انسان محمد و دیگری ابوجهل زاییده میشود؟» كرامتِ آدمی در این است كه مجبور باشد نه اینكه از اختیار نصیبی داشته باشد.
ولی ] اگر چنین است [ چرا انسان مسئول اعمال خویش است؟ آیا این بیعدالتی نیست؟ شیخ فكر میكند كه این كار بیعدالتی نیست بلكه برهانی در تأیید قدرت كامله و اختیار خداست. وانگهی هدف از مكلف ساختن آدمی برای انجام اعمالی كه دربارهی آنها از خود اختیاری ندارد این است كه او را مجبور سازد تا این عالم را برای همیشه پسِ پشت بیندازد، چه او به جوهر خویش یا به قوّهی طبیعی خویش قادر نیست از صراط المستقیم پیروی كند و به قانون الهی یا شریعت اطاعت ورزد:
] به شرعت زان سبب تكلیف كردند كه از ذات خودت تعریف كردند
چو از تكلیف حق عاجز شوی تو به یكبار از میان بیرون روی تو [
مراتبی كه فرد توسط آنها به مرحلهی كمال میرسد كدامند؟ به نظر او، انسان به عنوان اصل و كمال آفرینش زاده میشود، و پاكترین پاكان و مهتر مهتران است. ولی به سبب افتادنش به خاكدان این جهانِ پدیداری، به پستترین سطحها تنزل میكند. مقام او در این مرحله یكسره مخالف است با مقام وحدت. ولی آدمی بنا بر نوری كه از طریق قوای ذوقی یا استعداد عقلی خود كسب میكند، ضعف خود را در مییابد و به سلوكی عكس سیر اول میپردازد، این سلوك از امكان به واجب، از كثرت به وحدت و از شر به خیر است.
] مسافر آن بود كو بگذرد زود زخود صافی شود چون آتش از دود
سلوكش سیر كشفی دان ز امكان سوی واجب به ترك شَین و نقصان
به عكس سیر اول در منازل رود تا گردد او انسان كامل [
در این سلوك سه مرحله وجود دارد. نخستین مرحله را جذب گویند. در اینجا نور الهی از طریق اعمال و افعال بنده پرتو افشانی میكند، و چنان میشود كه صوفی افعال همهی اشیاء دیگر را خیالی و واهی میپندارد، هیچ چیز جز خدا، مالك قوهی فاعلی نیست. در مرتبهی دوم نور الهی از طریق صفات الهی تابان میگردد، و بنابراین صوفی صفات هر چیزی را مندرج در خدا فرض میكند. مرحلهی واپسین زمانی میآید كه صوفی نور و كشف را از عین ذات دریافت و حقیقت امور را رؤیت میكند. برای وی هیچ چیز جز او موجود نیست، و هستی همهی اشیاء برآمده از هستی اوست. وقتی صوفی به این مرحله میرسد، كامل میگردد، و به حال وحدت با پروردگار خویش دست مییابد «بدان حد كه نه فرشتگان و نه پیامبران میتوانند با او پهلو برنند و برابری كنند. همهی دورگیتی در نور دیده میشود و انسان به مرحلهیی میرسد كه سلوك خود را از آنجا آغاز كرده بود».
] رسد چون نقطهی آخر به اول در آنجا نی ملك گنجد نه مرسل [
قانون دین، یعنی شریعت و راه و رسم عارفان، یعنی طریقت، و حقیقت - همه برای ساختن انسان كامل دست به دست همدیگر دادهاند. به نظر شبستری شریعت به منزلهی پوست در بادام است. و آن تا حدودی سودمند است، وقتی مرحله كمال رسید، پوست بیفایده میشود و بهتر است كه دورش بیندازند. با این همه یك صوفی كامل به شریعت نیاز دارد - نه برای خودش بلكه برای دیگران.
شبستری در بیان ماهیت ولایت و نبوت از شیوهی عمومی نویسندگان صوفی پیروی میكند. ولایت مقولهیی است كه بیشتر از نبوت عمومیت دارد. در اصطلاح و در نظر اول، اولیا و انبیا همه اولیا هستند. در یك صوفی ولایت پوشیده است، در حالی كه در نبی این حالت پیداست. از لحاظ شریعت، ولیّ تابع نبیّ است، و با این حال او برترین مقامات را كسب میكند، و در تحقق اتحاد با پروردگار با او یكی میشود. با رحلت نبیاكرم دور نخستین ولایت، دوری كه در آن نبوت و ولایت هر دو در عالم آشكار بوده است، به پایان میآید. پس از پیامبر خاتم، ولایت ادامه یافت و دور جدیدی آغاز به تكوین كرد. روزی خاتم اولیا ظهور خواهد كرد، و او ذروه و كمال ولایت خواهد بود و با ظهور او دور هر دو عالم به پایان خواهد رسید. او كل خواهد بود، كلی كه اولیای سابق همه اجزای او بودهاند. مانند «خاتم انبیا»، وی نیز مایهی بركت همهی جهانیان خواهد بود. او در آوردن صلح و امنیت برای مردم كامیاب خواهد بود؛ و عدل و مساوات حكومت خواهد كرد. واژهی «خاتم» به نظر ابنعربی دلالت بر صوفیی كه با وجود او ولایت به پایان خواهد آمد، نمیكند، ولی از لحاظ شبستری، خاتم اولیا، مانند «خاتم انبیا» ولایت را برای ابد به پایان خواهد برد. آخرین اولیا «خاتمی» است كه با (ظهور) او جهان به پایان خواهد رسید:
] نبی چون آفتاب آمد ولی ماه مقابل گردد اندر «لی مع الله
نبوت در كمال خویش صافی است ولایت اندر و پیدا نه، مخفی است
ولایت در ولی پوشیده باید ولی اندر نبی پیدا نماید
ولی از پیروی چون همدم آمد نبی را در ولایت محرم آمد...
ولی آنگه رسد كارش به اتمام كه تا آغاز گردد باز انجام [
با این همه، این جهان مادی كه كانون تجلی حق است هرگز به پایان نتواند آمد، اگر بتوانیم گفت كه حق تعالی از تجلی باز ایستاد، آنگاه هرگز زمانی در میان نخواهد بود. این جهان و جهان بعدی به همدیگر خواهند رسید و هیچ خط فاصلی میان آن دو نخواهد بود. جهان دیگر چیزی است كه همواره در كار ساختهشدن است. آنچه را كه ما معمولاً این جهان و آن جهان میگوییم اسماء صرفی هستند برای آنچه شبستری به پیروی از ابنعربی جریان دائم التجدُّد خلق مینامد، كه دروی بیپایان از فنا و خلق جدید است.
در حیات آینده، انسان جسم نخواهد داشت، و جسم او چیزی رقیق و شفاف خواهد گشت. اعمال ما و تمایلات ذهنی حیات كنونی ما شكل عینی خواهد گرفت، و به صورت محسوسی تجسم خواهد یافت. تمایلات خوب شكل نور (= بهشت) خواهد گرفت و تمایلات بد شكل آتش (= دوزخ):
] بود ایجاد و اعدام دو عالم چو خلق و بعث نفس ابنآدم
همیشه خلق در خلق جدید است وگر چه مدت عمرش مدید است...
هر آنچه هست بالقوه در این دار به فعل آید در آن عالم به یكبار
ز تو هر فعل كاول گشت صادر بر آن گردی به باری چند قادر
همه احوال و اقوال مُدَخَّر هویدا گردد اندر روز محشر...
دگر باره به وِفقِ عالم خاص شود اخلاق تو اجسام و اشخاص [
پس از مرگ، فردیت ] یا جسم [ آدمی ناپدید شده سرانجام كثرت در وحدت فانی خواهد شد. انسان تشریف رؤیت جلال خواهد یافت، و این تشریف چیزی صوری و عینی نخواهد بود؛ بلكه تجلی در خود خواهد بود.
] تعیُّن مرتفع گردد زهستی نماند در نظر بالا و پستی
نماند مرگ تن در دار حیوان به یك رنگی برآید قالب و جان
بود پا و سر و چشم تو چون دل شود صافی ز ظلمت صورت گل
كند ار نور حق بر تو تجلی' ببینی بیجهت حق را تعالی' [ (7)
پانوشتها
1. حكیم فلسفی چون بود احول ز وحدت دیدن حق شد معطل
2. حكیم فلسفی چون هست حیران نمیبیند ز اشیاء غیر امكان
ز امكان میكند اثبات واجب وزین حیران شده در ذات واجب
3. زهی نادان كه او خورشید تابان به نور شمع جوید در بیابان
4. نه علم است آنكه دارد میل دنیا كه صورت دارد اما نیست معنا
نگردد علم هرگز جمع باآز ملك خواهی سگ از خود دور انداز
علوم دین زاخلاق فرشته است نیاید در دلی كو سگ سرشت است
5. كتاب حق بخوان از نفس و آفاق مزین شو به اصل جمله اخلاق
اصول خلق نیك آمد عدالت پس از وی حكمت و عفت شجاعت...
6. اشاره است به حدیث معروف القدریّة مجوس هذهِ الاَّمة. - م.
7. م. م. شریعت، تاریخ فلسفه در اسلام ، نشر دانشگاهی، 1376، جلد دوم، صص 357-351.
منبع:کانون فلسفه و حکمت
عبدالرحمن جامی
زاد و زندگی
عبدالرحمن جامی (817/1414-898/1492) شاعر مشهور و دانشمند بزرگ از پیروان ابنعربی بود. كتاب وی لوایح بیانی از مذهب وحدت وجود است. وی در مقدمه بیان میكند كه این مذهب نتیجهی مواجید صوفیانهی چندین عارف بزرگ است، ولی نقش او صرفاً نقش یك شارح و مفسر است، زیرا هیچگونه مواجید صوفیانه نیافته و تجربه نكرده است. وی تنها آنچه را كه دیگران تجربه كردهاند مستقیماً به عبارت درآورده است.
آرای جامی
بیان او از این نظریه با تعریف منطقی واژه «وجود» دنبال میشود. وجود (یا هستی) گاهی به عنوان یك مفهوم كلی به كار میرود كه در منطق آن را «معقول ثانی» مینامند و هیچگونه تقرر عَینیِ مُماثِل با آن (مفهوم) ندارد و تنها خود را در ذهن به ماهیت یك شیء پیوند میكند. (1) با درنظر گرفتن وجود در این معنی، منتقدان چندی دربارهی بیان ابنعربی كه میگوید خدا وجود مطلق است اشكال وارد كردهاند. به نظر آنان، وجود مجردی را كه هیچگونه واقعیت (یا تقرّر) عینی ندارد نمیتوان گفت كه منشأ واقعیت خارجی باشد. بنابراین، جامی میكوشد با گفتن این نكته كه وجود یا هستی معنای دیگری دارد، از ابنعربی دفاع كند. زمانی كه وحدت وجودیان واژهی «وجود» را بهكار میبرند به واقعیت (یا حقیقتی) اشاره میكنند كه ذاتاً وجود دارد، و هستی موجودات دیگر مبتنی بر وجود اوست. در حقیقت هیچ چیزی جز او وجود ندارد، و همهی موجودات عینی حالات او هستند. ولی به نظر جامی درستی این بیان به اندازهیی كه از طریق وجدان و اشراق نوسان مییابد، از طریق عقل نمییابد. وجود مطلق خدا خوانده میشود كه منشأ موجودات و در همان حال برتر از هرگونه كثرت است. او از همهی تجلیات و مظاهر برتر است و ناشناختنی.
ذات صرف و بسیط هیچگونه تعینات ندارد و برتر از تقسیمات اسماء، صفات و نسبتهاست. تنها زمانی كه این ذات به مرحلهی تجلی میآید صفاتی مانند علم، نور، و وجود ظهور مییابند. ذات برتر از همهی تعینات است ولی تنها زمانی كه خدا از طریق عقل محدود انسانی لحاظ شود، گویند او دارای صفات است.
جامی به پیروی از ابنعربی نظریهی صفات اشاعره را كه بنابر آن صفات در ذات خدا موجودند و با آن مساوقاند و در عین حال نه با او مماثلند و نه مخالف، رد میكند. در لایحهی پانزدهم بیان میدارد كه صفات در ذهن غیر از ذات است، ولی در عین و عالم خارج با او مماثل است (صفات عین ذات هستند). خدا به صفت علم عالم است، به صفت قدرت قادر است، به صفت اراده فعال است، و بر این قیاس. شكی نیست كه چون صفات با توجه به محتوای آنها با همدیگر اختلاف دارند، همینطور با ذات نیز اختلاف دارند. ولی در عالم واقع همه با ذات مماثلاند بدین معنی كه در ذات او هیچگونه كثرت هستی وجود ندارد.
حقیقت غایی یعنی خدا مأخذ همه چیز است. او چنان واحدی است كه كثرت او را متأثر نمیتواند بكند. ولی چون او خود را در صور و شئون كثرت متجلی میسازد، به نظر كثیر میرسد. با این همه، این تقسیمات واحد و كثیر تنها ذهنی است. خدا و عالم دو جنبه از یك حقیقتاند. «عالم ظهور خارجی خداست و خدا (حقیقت) باطنی عالم است. پیش از تجلی عالم خدا بود، و خدا پس از تجلی با عالم مماثل است.»
در واقع، حقیقت یكی است، و جنبههای دو گانهی خدا و عالم تنها راههای نگرش ما در آن است.»
طبیعت اشیاء در عالم در ارتباط با مطلق مانند حالاتی است كه جامی به تبعیت از ابنعربی شئون میخواند، كه به خودی خود وجود و عینیت ندارد و تنها نُعوتِ وجودِ واحدند. این شئون در مطلق منطویاند، همچنان كه كیفیات در جوهری حلول میكنند یا مانند لاحقی است از سابقی - مانند نیم، یك سوم، یك چهارم و اعداد كسری دیگر كه به عدد صحیح مربوطند؛ این اعداد كسری بالقوه در عدد صحیح داخلاند و تنها زمانی كه تكرار میشوند صریح و جَلّی میشوند. روشن است كه مفهوم خلقت چنان كه عامه آن را درمییابند نامربوط و خطاست. خلقت به معنی كلامی آن فعلیتپذیری قوای مكنونهی خالق نیست، بلكه عبارت از تولد افرادی و اشیائی است كه، هر چند هستی خود را از این مأخذ مییابند، با این همه تا حدودی از عدم تَعیُّن و اختیار برخوردارند. به نظر جامی خالق و مخلوقات دو جنبه از یك حقیقت است.
این تعیُّن ذهنی، از لحاظ جامی، دو مرتبه دارد. در مرتبهی نخستین كه مرتبهی علمی خوانده میشود، این موجودات در علم الهی، به صورت اعیان ثابته ظاهر میشوند. در مرتبهی دوم كه آن را مرتبهی عین یا مرتبهی جهان مادی میخوانند، (موجودات) صفات و خواص وجود عینی (خارجی) را كسب میكنند. «حاصل آنكه، در جهان خارجی جز یك حقیقت وجود ندارد كه به حساب ملبسشدن به شئون و صفات مختلف كثیر و متعدد به نظر میآیند.»
حق، به عنوان ذات در فراسوی همهی معرفت (بشری) است، نه وحی و نه عقل میتواند كسی را در فهم آن یاری بكند. هیچ ولّیِ عارف نمیتواند ادعا بكند كه قادر است او را بدین صفت تجربه كند. «برترین تعین او فقدان همهی تعینات است و پایان همهی معرفت دربارهی او حیرانی است.» نخستین مرتبهی هبوط احدیت است كه یك وحدت ساده و عاری از همهی شئون و روابط است. وقتی (وجود) با این شئون محدود و مشروط گشت آن را واحدیت خوانند كه در آنجا حق به وسیلهی تجلی جز آن تعین مییابد. در این مرتبه است كه او صفات خالق و حافظ به خود میگیرد و با حیات، علم و اراده مشخص میگردد. نیز درست در همین مرتبه است كه موجودات نخستین بار به عنوان اعیان علم الهی، در ذهن او ظاهر میشوند، ولی مایهی كثرت در واحد نمیشوند. در یك مرتبهی بعدی این اعیان علم الهی جامهی هستی میپوشند و تكثر مییابند. همهی آنها در مراتب مختلف برخی از اسماء و صفات را متجلی میسازند. انسانهای كامل مانند انبیا به تنهایی همهی این اسماء و صفات را منعكس میسازند. ولی علیرغم همهی این تجلیات و انشاقهای واحد در كثرت، وحدت همچنان دست نخورده باقی میماند. این امر در ذات یا صفات هیچ تغییری پدید نمیآورد. «هر چند نور آفتاب در یك زمان، روشن و تیره هر دو را روشن میگرداند با این همه تغییری در صفای نور آن پدید نمیآید.
اگر یك ذات در همهی موجودات مندمج شده است، حضور او در آنها به این معنی نیست كه همهی اشیاء از این نظر برابرند. زیرا بر پایهی نیروی پذیرندگی هر یك از این اشیاء، اختلافاتی در مراتب وجود دارد. شكی نیست كه خدا و عالم دو جنبه از حق است. با این همه خدا خداست و عالَم عالَم. «هر مرتبهیی از وجود بنا بر منزلت آن متعین شده است. اگر این اختلاف را نادیده بینگاری كافر شوی.»
جامی در اخلاق، سنت مرسوم وحدت وجودی را دنبال میكند و از مذهب جبر مطلق دفاع میكند. چون خدا ذات یا جوهر همهی اشیاء و جنبهی باطنی عالم است، همهی افعالی كه معمولاً به انسان نسبت داده میشود، در حقیقت بهتر است كه به حق نسبت داده شود. ولی اگر انسان این چنین مجبور است، مسئلهی شر چه میشود؟ جامی در اینجا بار دیگر از ابنعربی پیروی میكند. او میگوید این درست است كه همهی افعال آدمیان از آن خداست، با این همه برای ما سزوار نیست شر (و گناه) را به خدا نسبت دهیم. (2) زیرا وجود از آن حیث كه وجود است خیر مطلق است. بنابراین به نظر او شر محتوای مُحقَّقی ندارد و امری عدمی است، (3) و تنها برخی چیزها را كه باید میداشت فاقد است. برای مثال، سرما را درنظر بگیرید. چیزی به عنوان شر در آن وجود ندارد ولی در ارتباط با میوهها كه از رسیدن آنها جلوگیری میكند شر به حساب میآید.
هدف نهایی انسان تنها نباید فنا یعنی به یكسو نهادن آگاهی باشد، بلكه فنا فنا باید باشد، یعنی به یكسو نهادن شعور به اینكه به حال فناء رسیده است. در همین مرتبه، فرد نه تنها شعور ذات (خود آگاهی) خویش را از دست میدهد، بلكه آگاهی از «ناخودآگاهی خود» را نیز از دست میدهد. پس از این، به نظر جامی، ایمان، دین، عقیده یا كشف (معرفت و مواجید صوفیانه) همه بیمعنی میشوند. (4)
پانوشتها
1. از این بیان برمیآید كه جامی مانند بسیاری از عرفا به اصالت ماهیت قائل است. ـ م.
2. گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ / تو در طریق ادب باش و گو گناه من است. - م.
3. به تعبیر حكمای اسلامی «الشرورُ أعدامٌ». - م.
4. م.م. شریف، تاریخ فلسفه در اسلام ، تهران، نشر جهاد دانشگاهی، 1376، جلد دوم، صص 390-
منبع:کانون فلسفه و حکمت
عرفان ابن عربی
اشاره
محی الدین ابن عربی؛ عارف و فیلسوف بزرگ جهان اسلام و صاحب اندیشه و حدت وجودی از جمله فرزانگانی است كه از فقیه و اصولی گرفته تا متكلم و فیلسوف در باب وی سخنان بعضاً متضادی گفته اند. از همین رو او را با عناوینی چون: «متأله»، «محقق» و حتی «زندیق» و «كافر» خوانده اند؛ اما با همه این ستایش ها و نكوهش ها، اكثراً بر این نكته همداستانند كه ابن عربی اندیشه ای ناكرانمند داشته و نزدیك شدن به دریای معارف وی، توش و توان ذهنی را می طلبد. كتاب های زیادی در باب انسان شناسی، هستی شناسی، معرفت شناسی، زن، هنر، تخیل، تاریخ و... از دیدگاه ابن عربی به زبان های عربی و اروپایی نگاشته شده و بخصوص امروزه اندیشه های او را در افق فلسفی و عرفانی معاصر به نظاره نشسته اند، اما در كشور ما، علیرغم كوشش های در خور توجهی كه توسط برخی از پژوهشگران و عالمان ایرانی شده، هنوز بسیاری از ابعاد عرفانی- فلسفی وی ناشناخته مانده است. حضرت امام خمینی نیز ابن عربی را بسیار ستوده است. گفت وگویی را با دكتر نصرالله حكمت؛ نویسنده، استاد دانشگاه و پژوهشگر آرای ابن عربی، در باب بنیان های عرفانی- فلسفی این فیلسوف و عارف بزرگ ترتیب دادیم كه از پی می خوانید.
* با این كه ابن عربی شاید بزرگترین عارف و فیلسوف اسلامی باشد- البته تعبیر فیلسوف را امروزه برای او به كار می برند وگرنه خود ابن عربی میانه ای با فلسفه و فیلسوفان نداشته است- اما هنوز به درستی و به دقت ابعاد گوناگون تفكر وی شناخته نشده است. در این گفت وگو می كوشیم تا مهمترین شاكله های اندیشه وی را به بحث بگذاریم و بدین رو گریزی از این نیست كه او را در افق زمان معاصر قرار دهیم. نخست بهتر است از هستی شناسی ابن عربی آغاز كنیم و آن گاه به بخش های دیگر تفكر وی بپردازیم. به نظر شما هستی شناسی ابن عربی حاوی چه نگرشی به هستی و جهان است؟
- ما از یك تعبیر متداول و مشهور در هستی شناسی ابن عربی شروع می كنیم و آن وحدت وجود است. ابن عربی یك عارف وحدت وجودی است. وحدت وجود یكی از مباحث اساسی تفكر عرفانی- فلسفی ابن عربی است. به تعبیر ابن عربی، حقیقت هستی در ذات خودش یگانه است. اگر ما كثراتی در عالم می بینیم، مربوط به تعینات و ظهورات آن هستی واحد است. به عبارتی دیگر همه هستی مظهر یك ذات واحد است...
* به بیان اسپینوزایی؛ تنها یك جوهر (Substance) وجود دارد؟
- البته نمی گویم ابن عربی از تعبیر جوهر یا سایر اصطلاحات فلسفی استفاده نمی كند، بلكه اتفاقاً آنها را به كار می برد ولی در ساحت عرفان تنها از وجود سخن می گوید. جالب است كه بدانیم اصطلاح «وحدت وجود»- نه بحث در باب حقیقت واحد وجود- در مهمترین آثار وی؛ یعنی «فتوحات مكیه» و «فصوص الحكم» نیامده است. می دانیم كه «فصوص الحكم» از كتابهای پایان عمر ابن عربی و از مهم ترین كتابهای وی در بیان فشرده آرای عرفانی- فلسفی اش بوده است. این را هم بیافزایم كه ابن عربی در دیباچه كتاب «فصوص الحكم» مدعی شده كه این كتاب را در رؤیا از دست پیامبر اكرم(ص) گرفته است: «این كتاب فصوص الحكم است، آن را بگیر و در میان مردم ببر تا از آن بهره مند شوند.» به هر حال در كتاب «فصوص الحكم» و «فتوحات مكیه» اصطلاح «وحدت وجود» نیامده است. به همین دلیل، برخی معتقدند كه تعبیر «وحدت وجود» از آن ابن عربی نیست. برای مثال «ویلیام چیتیك» كه بر روی اندیشه و آثارابن عربی بسیار كار كرده و مقدمه ای هم بر «نقد النصوص» جامی كه شرح «نقش الفصوص»؛ یعنی چكیده «فصوص الحكم» است، نوشته، این ادعا را مطرح كرده است.
* یعنی عارفانی كه پس از ابن عربی آمده اند و اصطلاح «وحدت وجود» را به كار برده اند، خودشان آن را ساخته اند؟
- من با تحقیق در آثار ابن عربی، به این تعبیر برخورده ام. البته پیش از بنده فردی به نام «دكتر كرم امین ابوكرم» كه شاید مصری باشد، در كتابی به نام «حقیقه العباده» قایل شده كه نسخه ای خطی از یكی از كتابهای ابن عربی در كتابخانه شهرداری اسكندریه دیده و در آن این تعبیر را یافته است. بنده هم اخیراً یك كتاب چاپی از ابن عربی به نام «كتاب المعرفه» دیده ام كه در آن تعبیر وحدت وجود به كار رفته است. البته این بحث بسیار مفصلی را می طلبد كه چرا در آثار مهم ابن عربی این تعبیر نیامده است. به هر حال نخستین كسی كه پس از ابن عربی آن را به كار برد، «صدرالدین قونوی» است. قونوی كه هم شاگرد و هم فرزند خوانده ابن عربی است در كتاب «مفتاح الغیب»، آن را به كار برده است.
* نكته ای هست كه شاید بد نباشد به آن بپردازیم و آن، این است كه آیا وحدت وجود ابن عربی راه به وحدت شهود می برد یا آن كه وی بین آنها (وحدت وجود و وحدت شهود) قایل به تمایز است؟
- بسیاری قایلند به این كه آنچه كه ابن عربی درباره هستی شناسی آورده است، وحدت وجود نیست، بلكه وحدت شهود است. می دانیم كه فرق اساسی میان این دو تعبیر، این است كه وحدت شهود یك تجربه عرفانی صرف است و عارف وحدت شهودی در صدد تبیین هستی برنمی آید و در واقع خودش به وحدت رسیده است. به عنوان نمونه حلاج یك عارف وحدت شهودی است. هنگامی كه او داد «اناالحق» می زند، ادعا ندارد كه من خدا هستم بلكه در واقع از راه شهود به وحدت رسیده است. به عبارت بهتر حلاج در صدد این نبوده كه آن تجربه را برای ما بازگو كند، بلكه در حالتی خاص، این بیان از وی برمی آید. اما ابن عربی افزون بر آن كه در سلوك عملی به وحدت رسیده، در صدد تبیین آن هم بر می آید. به مجرد اینكه درصدد بیان آن تجربه شهودی برآییم، وارد دنیای وحدت وجود می شویم.
* آیا ممكن است كه عارفی ابتدا در مقام نظر به وحدت وجود برسد و آن گاه در سیر و سلوك عملی آن را تجربه كند و به وحدت شهود برسد؟
- در این صورت یك حال و هوای فلسفی پیدا می كند. مانند اسپینوزا كه پیشتر بدان اشاره كردید. اسپینوزا با سلوك عقلی به وحدت می رسد نه با سلوك عملی، چرا كه وی یك فیلسوف دكارتی است و می خواهد مشكلات برآمده از ثنویت دكارتی(روح/ جسم) را حل كند. بنابر این او قایل به یك جوهر در كل هستی می گردد. به هر حال اگر بخواهیم بین اسپینوزا و ابن عربی مقایسه كنیم، می توانیم به تفاوت اساسی مذكور اشاره كنیم.
* نحوه تجلی و ظهور این حقیقت واحد در آرای ابن عربی چگونه است؟
- ابن عربی و- شاید به یك تعبیر- همه عارفان در باب نحوه این تجلی به یك حدیث قدسی استناد می كنند و بر مبنای آن به تبیین ظهور حقیقت هستی می پردازند. در این حدیث كه به «حدیث كنز» معروف است، آمده: «كنت كنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق فبه عرفونی»: من گنجی پنهان بودم، دوست داشتم كه شناخته شوم، پس خلق را آفریدم و با خلق، مرا شناختند. بر این اساس حقیقت هستی در ذات خودش ناشناختنی و پنهان است. به تعبیر دیگر، رابطه میان آن حقیقت به حیث ذات و عالم گسسته است. به این معنا كه آن ذات عالم را نیافریده است، چرا كه غنی مطلق است و هیچ گونه تعینی را نمی پذیرد. تجلی و ظهور فرع تعین است. بدین معنا كه وقتی آن حقیقت مطلق تعینات و تنزلات پیدا می كند، آن تعینات اقتضای ظهور دارد ولی وقتی كه متعالی است، غنی مطلق است، نیازی به خلق عالم ندارد.
* این اندیشه در آرای گنوستیكی نیز وجود دارد. بر مبنای این جهان نگری خدای آفریننده از خدای مطلق و برتر جداست. در مانویت و نیز در آرای نو افلاطونی آن هنگام كه از خدای صانع (Demiurg) سخن به میان می آید، به همین تمایز اشاره می رود.
- همین طور است. در اندیشه افلاطون، خدای آفریدگار با نگاه به عالم مثل (Eidos) كه در بالا قرار دارد، جهان را می آفریند. بدین معنا كه مثل یا صورت های معقول، درون عقل؛ یعنی اقنوم دوم قرار می گیرد.
* آیا ابن عربی از آرای نو افلاطونی تأثیر پذیرفته بود؟
- نه می توان گفت كه ابن عربی كاملاً متاثر از نگاه نوافلاطونی است و نه می توان او را بی ارتباط با آن دانست. به هر حال، ابن عربی با آن سنت كاملاً آشنا بوده است. از این نظر اندیشه ابن عربی با آرای نو افلاطونی بی شباهت نیست. از نظر وی آن ذات و خدای مطلق ناشناختنی است؛ یعنی به همان طریق كه آن ذات مطلق رابطه وجودی با عالم ندارد، عالم هم رابطه معرفتی با او ندارد. به عبارتی، معرفتاً این رابطه گسسته است. اما هنگامی كه آن حقیقت هستی به مرتبه اسماء و صفات تنزل پیدا می كند، این رابطه؛ یعنی رابطه وجودی و معرفتی پدید می آید. هنگامی كه خداوند بر اساس آن اسما ء و صفات بر خودش تجلی می یابد، اعیان ثابته بوجود می آیند. در اینجا اعیان ثابته تا حدودی با مثل البته با روایت نو افلاطونی آن شباهت دارند. ظهور اعیان ثابته برمبنای فیض اقدس خداوند است و سپس بر اساس فیض مقدس كه مرتبه ای پس از فیض اقدس است، اعیان ثابته تحقق خارجی می یابند. اعیان به تعبیر ابن عربی معدومند، وجود نیستند(ما شمت رایحه الوجود: بوی هستی را حس نكرده اند.)
* به تعبیری، با تحقق اعیان ثابته حقیقت مطلق به صورت اسماء و صفات وارد عرصه تاریخ می شود؟
- بله همین طور است! هنگامی كه احكام اعیان تحقق خارجی پیدا كردند زمان بوجود می آید و هستی زمانمند می شود.
* نكته دیگری كه در این حدیث قدسی است، این است كه می گوید: «... فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق فبه عرفونی...»؛ یعنی دوست داشتم كه شناخته شوم، پس خلق را آفریدم و با خلق مرا شناختند. به عبارت دیگر میل به شناخته شدن و عشق به آن، خاستگاه آفرینش دانسته شده است.
- نكته بسیار مهمی است. من بیان شما را تكمیل می كنم. آفرینش عالم با عشق آغاز شد. اصلاً تعبیر خود ابن عربی همین است. متافیزیك عشق در عرفان ابن عربی به هستی عالم پیوند خورده است. آفرینش عالم ازموارد عشق خداوند به شناخته شدن است. به هر صورت، وقتی خداوند از مرتبه اطلاق وارد مرتبه اسماء و صفات می شود، اسماء و صفات نیاز به مظهر پیدا می كنند.
اسماء و صفات و كمالات حق تعالی با ظهور رفته رفته وارد جریان تاریخ می شوند. از این رو هر دوره تاریخی مظهر تجلی یكی از اسماء الهی است.
* و آیا به همین علت ابن عربی ظهور هر یك از پیامبران را مظهری از تحقق یكی از این اسماء و صفات می داند؟
- بله! هر پیامبری در عصر خود، شكل برجسته ظهور آن كلمه است.
* اما چرا ابن عربی روند این تاریخ را- به تعبیری كه شما در جایی مطرح كرده اید- از روشنایی به سمت تاریكی می داند؟
- البته همان طور كه اشاره كردید، بخشی از این تعبیر در آثار ابن عربی ریشه دارد و بخشی از آن هم استنباط خود من از آثار وی است. به نظرم این بحث خیلی نزدیك به فلسفه تاریخ شیعی است. البته نمی خواهم وارد بحث سنی یا شیعه بودن ابن عربی بشوم كه بسیار مفصل است. به نظر حامد ابوزید، دیدگاه های ابن عربی به ویژه در باب ولایت بسیار نزدیك به شیعه است. گویی كه وی به شدت متأثر از این دیدگاه است.
* هانری كربن در مقدمه ای كه بر شرح مقدمه قیصری بر فصوص الحكم به قلم استاد سید جلال الدین آشتیانی دارد و توسط دكتر نصر ترجمه شده، می نویسد: «محققان درباره حكمت شیعه كه نماینده واقعی جنبه باطنی اسلام است، در جهل بوده اند. بر عكس آن كه كمابیش با این حكمت آشناست با خواندن آثار باعظمت ابن عربی خود را در سرزمینی آشنا می یابد. این كه چگونه ابن عربی كه به قول اكثر پژوهشگران سنی مذهب بوده، شناسای واقعی جنبه باطنی اسلام یا حكمت تشیع از قبیل ولایت و امام شناسی می شود، نكته حائز اهمیتی است.
- بله! واقعیت قضیه این است كه ابن عربی این مباحث را به گونه ای عمیق بیان كرده است. مثلاً مسأله ولایت را بسیار استوار مطرح می كند. ابتدا بگذارید برگردیم به پرسش پیشین شما مبنی بر این كه چرا وی روند تاریخ را از روشنایی به تاریكی می داند و سپس به مسأله ولایت در همین راستا بپردازیم. گفتیم كه ابن عربی بحث خلقت را بر روی عشق، ظهور و معرفت متمركز می كند. همچنان كه در آن حدیث قدسی آمده، خداوند در مرتبه ذات مستور است ولی حالا می خواهد شناخته شود و با عشق آشكار گردد. شناسایی و معرفت دنیای نور است. پس هستی با نور شروع شده است. شاید ظریف تر و زیباتر از این مسأله این باشد كه هستی با شنیدن آوای حق آغاز شده است. آن آوای حق، كلمه «كن» وجودی است: «كُن فیكون»، بشو، پس می شود.
* اگر همه اشیاء با شنیدن «كُن» پدید آمده اند، چرا اشیاء با یكدیگر متفاوتند؟ به عبارت دیگر تفاوت و كثرت از كجا ناشی شده است؟
- تفاوت و كثرت ریشه در اعیان ثابته دارد. چنان كه پیش از این گفتم اعیان بر اثر فیض اقدس و تجلی حق تعالی بر خویش- كه تجلی حبی ذاتی است- پدید آمده اند. از آنجا كه كمالات حق تعالی متعدد و متكثر است، اعیان- كه تعینات آن كمالاتند- نیز متعدد و متكثرند. سپس براثر فیض مقدس- كه آن را تجلی وجودی یا ایجادی گویند- اعیان ثابته وجود خارجی می یابند. عین ثابت هر شیء- كه حاوی تمام مقدرات شیء است و همه تطورات و تحولات، درون آن معین شده است- مخاطب كلمه «كن» واقع می شود و آن را استماع می كند. بنابر این در عین حال كه مسموع یعنی كلمه خداوند- كه «كن» باشد- یكی است اما سامع، متفاوت و متكثر است. هر سامعی با تمام تفاوتی كه با سامع دیگر دارد، براثر شنیدن كلمه «كن وجودی» موجود می شود و بدین گونه تعدد و تكثر پدید می آید.
* اكنون بهتر است كه وارد انسانشناسی ابن عربی شویم. جایگاه انسان در این مراتب هستی كجاست؟
- وقتی گفتیم كه خداوند به گفتن «كن» پدیده ها را می آفریند، در واقع هر كلمه ای مظهر آن كلمه خاص خداوند می شود. در اینجا عالم مظهر كمالات حق تعالی است. به تعبیری هر شیئی ظهور یكی از كمالات و صفات او و یا تركیبی از آنهاست؛ اما تعبیری كه ابن عربی درباره انسان به كار می برد، این است كه خداوند می خواست خود را در آینه ای نگاه كند، از این رو عالم را به عنوان آینه آفرید.
* و به دلیل همین امر خطیر بود كه خداوند آدمی را بر «صورت خویش» آفرید؟
- دقیقاً همین طور است. ابن عربی تعبیر «خداوند انسان را به صورت خویش آفرید» را به صورت یك حدیث قدسی بیان می كند. این تعبیر در تورات هم آمده است. تفاوت عالم و آدم در این است كه آنچه كه در عالم به صورت متفرق و پراكنده از كمالات خداوند وجود دارد، همه تماماً در انسان مجموع است.
* به بیانی دیگر، همان عالم كبیر (جهان) و عالم صغیر (انسان).
- البته این تعبیر را ابن عربی به كار می برد، اما اختصاص به وی ندارد و در اصل تعبیری یونانی است. تعبیر جهان كبیر و جهان صغیر، تعبیری یونانی است كه شاید اولین بار در عالم اسلام، اخوان الصفا آن را به كار بردند. به هر صورت تفاوت عالم و آدم یك تفاوت كیفی است نه یك تفاوت كمی. بدین معنا كه همه آنچه كه در عالم از كمالات حق تعالی وجود دارد، عیناً در آدم هم هست. منتها در آنجا (عالم) پراكنده و در اینجا (انسان) مجموع است. بنابراین تفاوت كیفی است.
ابن عربی در یكی از كتابهایش - به نام «التدبیرات الالهیه فی اصلاح المملكة الا نسانیه- نشان می دهد كه در انسان چه چیزهایی هست كه در عالم هم یافت می شود؛ از قبیل این كه ملك و ملكوت عالم اكبر در عالم انسانی نیز دقیقاً وجود دارد. ظاهر انسان ملك است و باطن او ملكوت. اگر در عالم، ظاهر و باطن وجود دارد در انسان نیز هست، عالم حس، ظاهر اوست و عالم قلب باطن او. اگر در عالم، درندگان و شیاطین و بهائم وجود دارند، در انسان نیز قوه درندگی، خشم، غلبه، اقتدار طلبی، كینه و حسد وجود دارد. اگر در عالم، فرشتگانی هستند پاكیزه و مطیع حق، در انسان نیز پاكی و طهارت و طاعت قرار دارد. اگر در عالم گیاهانی وجود دارد كه رشد و نمو می كنند در انسان نیز اجزایی هست كه در حال رشدند مثل مو و ناخن. اگر در عالم آب های مختلفی هست كه شور یا تلخ یا گوارایند در انسان نیز انواع آب وجود دارد؛ آب چشم شور است؛ آب گوش تلخ است و آب دهان هر كس برای او گواراست. بدین ترتیب انسان نسخه ای از عالم است كه هر آنچه در عالم به طور مبسوط و مفصل وجود دارد، در انسان نیز به گونه ای فشرده و مختصر هست و هر دو نسخه ظهور كمالات حق تعالی هستند.
اگر از ابن عربی بپرسید كه جایگاه وجودی انسان چیست، او پاسخ می دهد كه آدمی در برزخ میان خاك و خداست. او پس از این تعبیر وارد مفهوم «انسان كامل» می شود. تعبیرهایی كه وی در باب انسان و انسان كامل به كار می برد، پرسشهایی را دامن می زند. تعبیر انسان كامل بسیار زیاد در آثار ابن عربی به كار رفته است، بخصوص در فص نخست از «فصوص الحكم» كه در باره آفرینش انسان است، از جمله تعبیرهایی كه ابن عربی درباره انسان كامل به كار می برد، اینهاست: او «خلیفه خدا»ست، او «كون جامع» است، او «مظهر تام» است، او «مجلی المجالی» است. در فصوص در پاسخ به این پرسش كه چرا انسان كون جامع است، می گوید: «لكونه متصفاً بالوجود» چرا كه انسان متصف به وجود است. خوب! می توان از ابن عربی پرسید در حالی كه همه موجودات وجود دارند، چرا او فقط انسان را متصف به وجود می داند؟ ابن عربی در اینجا وجود را در معنای خاصی كه تنها انسان داراست و موجودات دیگر ندارند، به كار می برد.
* بدون این كه قصد در هم آمیزی این مفاهیم را داشته باشم، این تعبیر از انسان بسیار شبیه به تعبیر دازاین(dasein) در معنای وجود خاص یا انسان در تفكر فلسفی مارتین هایدگر است.
- درست است. ابن عربی هم انسان را در معنای وجود خاص به كار برده است...
* پس در این میان تكلیف «انسان كامل» چه می شود؟ او در كجاست؟ به بیان دیگر آیا مقصود ابن عربی از انسان كامل آدم ابوالبشر است یا به معنای دقیق كلمه كاملان؛ یعنی پیامبران و اولیاء هستند، یا اصلاً انسان نوعی مراد وی است؟
- پژوهشگران درباره مفهوم «انسان كامل» در آرای ابن عربی تحقیق كرده اند؛ از جمله دكتر «نصر» و «توشیهیكو ایزوتسو». برای مثال دكتر نصر انسان كامل ابن عربی را به معنای بالقوه و بالفعل تعبیر می كند؛ یعنی انسان كامل بالقوه و انسان كامل بالفعل. اما به نظرم می توان مفهوم انسان كامل را به شكل دیگری هم تعبیر كرد. هنگامی كه كامل را صفت انسان قرار می دهیم، باید ببینیم كه چه نوع صفتی است؟ به عبارت دیگر ما دو نوع صفت داریم؛ یعنی زمانی كامل برای انسان به عنوان صفت مقوم به كار می رود. صفت مقوم انسان همان صفت توصیفی است، بدین معنا كه انسان غیركامل نداریم، مثل تركیب «روز روشن». در اینجا روشن صفت توضیحی و مقوم روز است؛ اما كامل زمانی دیگر صفت مقوم نیست، بلكه مقسم است، مانند: شب سرد. تركیب «شب سرد» با «شب تاریك» فرق دارد، چرا كه سرد صفتی است كه شب را به سرد و گرم تقسیم می كند. سرد در این تركیب صفت مقسم است و در نتیجه صفت احترازی می شود؛ یعنی وقتی كه گفته می شود «شب سرد»، طبعاً از «شب گرم» اجتناب می شود. حال با این توضیح، وقتی كه «انسان كامل» گفته می شود، آیا كامل صفت مقسم است؛ یعنی انسان به كامل و ناقص تقسیم می شود؟ یا صفت مقوم است؟ بدین معنا كه همه انسان ها، كاملند. من با طرح این پرسش به طور واضح به پاسخ خاصی از فحوای آثار ابن عربی رسیده ام. این پاسخ را با یك توضیح بیان می كنم: از نظر ابن عربی عالم یك دایره است. از خداوند شروع می شود و به خداوند باز می گردد. این دیدگاه كمی شبیه دیدگاه نوافلاطونی است.
* فكر می كنم كه بیشتر شبیه تفكر هندی است.
- بله! به قول شما هندی است. به هر شكل از هر كجا كه آمده، برای ابن عربی در قرآن ریشه دارد: «انالله و انا الیه راجعون». ما از خداییم و به سوی خدا باز می گردیم. وقتی كه هستی عالم دایره ای است، مشتمل بر دو نیم دایره می شود: یكی قوس نزول و دیگری قوس صعود. قوس نزول همان قوس آفرینش، تكوین و ایجاد است. قوس صعود كه همان قوس معرفت است، قوس حركت استكمالی انسان است. حال با توجه به این نكته در هستی شناسی ابن عربی، به مقصود وی از انسان كامل در حوزه انسانشناسی وی راه می بریم. براین پایه، همه انسان ها در قوس نزول كاملند. انسان به لحاظ تكوینی كامل است، حتی انسان كافر و انسان عاصی. در اینجا دیگر شر، كفر و عصیان معنا ندارد، چرا كه همه چیز خداست. این كه بشر می تواند عصیان كند و گناه كند، نشانگر كمال اوست. وقتی ابن عربی می گوید، انسان بر صورت خداوند آفریده شده، و «خلیفة الله» است و... در مورد تك تك انسان ها صادق است. این نكته را ابن عربی صریحاً عنوان می كند.
وی در كتاب «نقش الفصوص» می گوید: مراد من از آدم نوع انسان است؛ یعنی تمام انسان ها ، بنابر این از نظر وی همه انسان ها در قوس تكوین كاملند. به همین دلیل در فصوص
- شاید فص یونسی - روایت زیبایی را از پیامبر نقل می كند: «روزی پیامبر نشسته بود. جنازه ای را آوردند و ایشان به احترام آن بلند شدند. برخی اصحاب گفتند كه یا رسول الله! شما می دانید كه این جنازه كیست؟ او یك یهودی است. پیامبر(ص) پاسخ دادند: آیا این یك نفس نیست؟» سپس ابن عربی نتیجه می گیرد كه پیامبر به احترام انسانیت او و ذات انسانی او برخاستند. به نظر ابن عربی، انسان به صرف انسان بودن، جدای از این كه ایمان دارد یا نه، مجرم است یا نه محترم است؛ چرا كه ذات او به جهت این كه از روح خدا در او دمیده شده و از عالم طهارت است، شرافت دارد.
منبع:کانون گفتمان قرآن